زیـزدان وازما، بـرآنکس درود
که تارش، خرد باشدو، داد، پود
فردوسی


« پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی – 13 – چراخـداوانـسان، درفرهنگ ایران با « درخـت » اینهمانی دارند ؟ …

VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF

منوچهرجمالی

پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی – 13

چراخـداوانـسان، درفرهنگ ایران
با « درخـت » اینهمانی دارند ؟
———————————–

فـروهر: نیروی « صورت دهنده به خود» درنهاد انسان
درفرهنگ ارتائی

« فـروهـر»
در«فرهنگ ارتائی» ودر«دین زرتشتی»
دو مفهوم متضاد باهم هستند
———————————

سـبـز= Ax-saena= axv+saena=تخم ِ سیمرغ
اخو= اهـو= اخـو- را= اهـو- را
اخو=axv = اصل حیات ووجود+آصل آگاهی واراده+ جهان
سبزکه تخم سیمرغست، اصل هستی وآگاهی درهرانسانیست
**********************

از « تصویر درخت »
امروزه ، زندگی ، آگاهانه گرد محور« تعریف » میگردد . انسان میخواهد زندگیش را ، در راستای تعاریف، سامان بدهد . آزادی چیست ؟ عدالت چیست ؟ خوبی چیست ؟ آب ، چیست ؟ درخت چیست ؟ انسان، چیست ؟ خدا چیست ؟ سبزچیست؟ ودریک « مفهوم» نیز، پاسخ خودرا میخواهد . ولی نا آگاهبودانه ، زندگی انسان ، گرد محور« تصویری که ازپدیده ها وواقعیت ها دارد ، یا باید داشته باشد » ، میچرخد . انسان، همه پدیدها ورویدادهای حسّی ( طبیعت واجتماع) را درتاءویلی که ازآنها درتصویری یا مفهومی میکند، میشناسد . «بهار» را، درتصویری که ازآن میکند، درک میکند . جشن نوروز را فقط درداستان جمشید، میفهمد نه تنها به عنوان یک پدیده طبیعت . پیدایش « خردِ گوهری آفریننده انسان » را میتواند در« گذروشنای انسان ، دررود آب » میتواند بفهمد. ومعمولا « هرتصویری » نیز ، شامل خوشه ای ازمفاهیم (= پاسخ ِ روشن قاطع به چیست ها ) هست که هنوز، روشن وبازنشده اند . زندگی انسانها نیز درآغاز، با همین « تصویرها که ازپدیده ها میکرده » است ، آغازشده است . ازاین رو همه مفاهیم امروزه ما نیزبدون استثناء ، در«تصویر= صورت = desak» ، بیخ خود را دارند ، و«بیخ » هرچیزی ، همیشه ، درتاریکیست . همه مفاهیم آگاهبودانه ما ، نا آگاهبودانه ، به خوشه ای متصل میشوند، و طبعا پاسخ هر« چیست ؟ » ، برغم آنکه درلحظه ای ، « مفهوم روشنی» میشود ، ولی بلافاصله ، تبدیل به مجموعه ای از« چیست های تاریکی » میشود ، که پرسشند ، نه پاسخ . بیخ همه مفاهیم روشن، درتاریکی، وطبعا ، انگیزه به جستجوگری تازه است .

آنگونه که درفلسفه ، پنداشته میشود که « مفهوم ِیک معنایه » را میتوان از« تصویرچند معنایه » جداساخت ، وبه « مفهوم روشنی کامل » دست یافت ، زندگی نمی چرخد . ایرانیان نیز نخست ، تصویرهای گوناگونی از« درخت » داشتند ، و هیچگاه ، درخت را تعریف نمیکردند ، ( دنبال چیستی ومفهوم درخت نمی رفتند ) بلکه درخت را تصویر میکردند ، و درتصویرهائی که از درخت میکردند ، خدا وانسان را می یافتند . آنها با « تعریفی که امروزه درعلم گیاهشناسی از درخت » میشود ، خود را وخدا را ، نمی فهمیدند ، بلکه با تصویری که از درخت میکردند ، «آرمان ِ خدا وخود»را درآن می یافتند .

تصویری از درخت ، درگرشاسپ نامه
درخت،« دایه مهربان« است
« کیومرث » کیست ؟

ازجمله این تصویرها ، تصویریست بسیار کهن که درگرشاسپ نامه ، بیادگارباقی مانده است . گرشاسپ ، درگرشاسپ نامه اسدی توسی ، تنها ، « پهلوان » به معنای امروزه نیست ، بلکه انسانی نیز هست که « نخستین تجربیات دینی » را درفرهنگ ایران میکند . نیرومندی وبینش، دورویه یک سکه بودند . چنانکه دراوستا ، زرتشت نیزادامه دهنده همین پهلوانهای فرزانه هست ، نه ادامه دهنده « سنت پیامبری » . در داستانی ازگرشاسپ که درسیروسلوکش درجزایر، از سیامک ودخمه اش می آید ، دوگونه ، تصویراز« درخت » عبارت بندی میشود. هم درشاهنامه وهم دربندهش ، دیده میشود که کیومرث ، زنی ندارد . دریزدانشناسی زرتشتی، کیومرث ، تصویر اصل نرینه را دارد ، ولی درفرهنگ ایران ، چنین نبوده است . درشاهنامه ، سیامک ، پسروفرزندِ کیومرث شمرده میشود . وقتی کیومرث ، زنی ندارد . پس این فرزند ، ازکجا ، پیدایش یابد ؟ کیومرث که دراصل ، « گیا مرتن = گیا + مـَر+ تـن » باشد ، مانند آدم درتورات ، نخستین انسان نیست ، بلکه « خوشه ای ازتخمهای همه انسانها»ست که « بـُن انسانها» ست . درهرتخم وبذر ودانه ویوشمی ، نروماده ( mara) ، اصل جفتی هردوتا باهمست ، ودر روئیدنست که این دوتا ، نخست ازهم بازشناخته میشوند ، با آنکه هنوزنیز ازهم « جدا » نیستند . اینکه انسان دربندهش ازتخم یا نطفه کیومرث ، به شکل« ریواس » میروید ، درست گوهر « مر+ تن » را درکیومرث ، نشان میدهد . چنانکه تصویر« ریواس = زرنیله = زر+ نیره = جفت به هم پیوسته » نیز ، و « گیاه ِ نرماده » هست ، همین اندیشه ، را شکل میدهد . اساسا گوهر هرانسانی درفرهنگ ایران، « نرماده » است . هم نرهم ماده بودن ، دراصل ، به معنای اصل آفریننده جنبش وروشنی ومهربوده است ومعنای منفی « مخنث » را نداشته است که امروزه دارد . درفرهنگ ایران ، آفرینش همه چیزها ، همیشه با « تخم= بذر= دانه » شروع میشود ، ودرتخم وبذ ر ودانه ( = دوانه ) ، ماده ونر، باهم جفتند . ماده ونر درتخم ، هیچکدام بردیگری، اولویت ندارد ، بلکه هردو باهم ، اصل آفرینندگی و گردونه آفرینش ( یوغ = رَته = ارتا = لاد= لات ) شمرده میشوند . اصلِ مهروانبازی ( همبغی ) درخودِ تخم ونطفه هست . آفرینش جهان هم ، با « تخم » شروع میشود . اینست که « سیامک » ، درواقع ، نخستین انسانیست که ازتخمی که ازخوشه « گیا+ مـر+ تن » باشد، میروید ، و « مَـر» دراین نام کیومرث ، بیان همین « اصل جفتی = اصل مهر » است . بدین علت نیزهست که نخستین مسئله کیومرث ، « مهر» است و اهریمن ، درست ازهمین نیازکیومرث به مهر، بهره میبرد تا اورا ازبین ببرد . درپایان این داستان ، که تجربیات گرشاسپ ازدرختیست که در« حصارسیامک ودخمه اش » می بیند ، میآید که سیامک به گرشاسپ میگوید :
من ، این هردو دارم که ایزد زبخت
یکی « مهربان دایه » کرد این درخت
گه ِ« تشنگی » ، بخشد از « بیخم آب »
به گرما کند، سایه ام ، زآفتاب
خورم زین « بـَر» او ، وپوشم ز « بـرگ »
مرا این پسند است تا روز مرگ
درخت ، دایه مهربان است که همه نیازهای مرا درزندگی برآورده میکند . ازبیخش ، وقتی تشنه ام ، آب به من میدهد و درگرمای تابستان ، زیرسایه اش میآسایم ، و از« باروبرومیوه اش » که میافشاند ، خوراک خود را دارم ، و از برگش که فرومیریزد ، جامه وپوشاکم را فراهم میآورم . درخت ، تصویرتمام عیار« دایه مهربان » است ، که هرآنچه زندگی بدان نیازمنداست ، میریزد ومیافشاند ومیتراود . دراین بررسی سپس دیده خواهد شد که چرا « درخت ازبیخش، آب میدهد » و ریشه درجهان بینی فرهنگ ایران ، یا « بیخ درخت » چه رابطه ای با « آب » دارد . بیخ وریشه درخت که « کوک = کوکا » نیزنامیده میشود ، « ماهِ پـُر»هست که درفرهنگ ایران ، سرچشمه « آبها= شیرابه ها= مینو» است . درست ، ایرانی با داشتن چنین تصویری از« درخت » ، هم خدا وهم انسان را با درخت اینهمانی میداد .
او میخواست که خدایش وخودش ، درزندگی ، « دایه مهربان » برای همه باشند ، وجودی افشاننده برای دیگران باشند . این بنیاد فلسفه ایرانی ازاخلاق در اجتماع بود . این خوشه که « گیا+ مر+ تن » باشد ، چه ویژگی ای دارد ؟ « مـر+ تن » ، به معنای « زهدانیست که اصل جفتی ودوستی ومهر= مَـر= اَمَر » درآنست . به عبارت دیگر، تخم ارتا یا سیمرغ ( امرو= افشاننده تخم های زندگی ، مَـرسین= مورد( خرّم ژدا) ، امر+ تات = اصل رزق ، خدای درو وغله ونوزائی ونوروئی ، مـَرسپنتا = اصل پیوند دهنده ودوستی ، که سرچشمه آفرینش جهان وزمانست ، دراین زهدان ( = تن ) هست ، وازاین جفت بودن « مر» و« تن » ، ، میروید، وزندگی ( گیا ) پیدایش می یابد . این نام کیومرث را یزدانشناسی زرتشتی « به زنده میرنده » ترجمه میکند ، تا درست این غنا واصالت را ازانسان سلب کند . زرتشت برضد اصل جفت ( مـَر و سنگ= آسَن ویوغ =جفت = جوت.. ) ، به مثابه« اصل آفریننده در نهاد جانها» بوده است . همین تصویر « تخم = تخمان = تواءمان ، بذر= باز+ راک = دواصل به هم بافته شده = دانه = دوانه = جفت به هم پیوسته » ، اصل آفرینندگی وصورت دهی هرجانی وهرگیاهی را « در خودِ تخم ، درگوهرتخم ، درفطرت تخم » میداند .
تفاوت ژرف میان « فرهنگ ارتائی ایران» و « ادیان نوری» همینست که درتخم (= فطرت = گوهر= اخو= فـَرَن = ارتا ) انسان ( مردم= مر+ تخم ) ، « اصل یا نیروی به خودصورت دهنده » هست . به عبارت دیگر، خدائی وقدرتی انسان را به صورتی خلق نمیکند که میخواهد ، و هیچ قدرتمندی نیز به انسان ، صورت نمیدهد وحق ندارد صورت بدهد . بلکه این نیروی صورت دهنده ( دساک) درفطرت یا گوهرانسان( اخو= فرن = ارتا ) هست . به « متشکل شدن درزهدن مادر، hambavi-hend گفته میشود و پسوند « hendیا hand» زهدان است، و « تن » هرانسانی ، به معنای زهدانست ، وهمین واژه « هند» ، پیشوندِ واژه « اندیشیدن = هند + دیسیدن » میباشد . درفرهنگ ایران ، اهورامزدای زرتشت و یهوه و پدرآسمانی والله ، هیچکدام ، به انسان ، صورت نمیدهند ، و انسان را به « اندازه خود = قـدر » خلق نمیکنند . کسی« قدرت » دارد که به انسان ، صورت ( اندازه = قدر) میدهد . بدینسان، فرهنگ ایران ، خدای مقتدر ( مقتدر: آنکه قدر= اندازه میدهد ) را درهمان نامش که « مردم = مر+ تخم = انسان» است ، رد وطرد میکند .

فروهر، اصل صورت دهنده به خود درانسان

این نیرو و اصل صورت دهنده که اصالت وارج انسان را معین میسازد ، درفرهنگ ارتائی= زنخدای ، فروهر( fravarti ) نامیده میشود . نخستین عنصر درانسان ، ارتا وِه فرورتیartaw fravarti ، ارتای بهِ فروهر هست .« ارتا » که این نخستین عنصراست ، ویژگی « فروهر» دارد . چنانچه دراین بررسی دیده خواهدشد ، یزدانشناسی زرتشتی ، هرچند که این اصطلاح « فروهر» را نگاه میدارد وبه کارمیبرد ، ولی اصالت را که « به خودصورت دهندگی » باشد ، و بنیاد آزادی اندیشه و اندازه گذاریست ، ازگوهرانسان ، میگیرد .
« فره وشی ، وفروهر» در یزدانشناسی زرتشتی ، معنائی متضاد با معنای اصلیشان درفرهنگ ارتائی می یابند . درست معانی که آئین زرتشتی به « فروهروفره وشی» میدهد ، مارا ازشناخت فرهنگ اصیل ایران که فرهنگِ زنخدائی-ارتائی است بازمیدارد . ولی چنانچه گفته شد ، تصاویر ما از« تخم ودرخت » با تصاویرآنها از« تخم ودرخت » بسیار، فرق دارد و درست نشناختن این فرقها ، سبب نشناختن این فرهنگ میگردد .

اینهمانی دادن زائیدن با روئیدن وبا شعله کشیدنِ آتش

تصاویر خدا وانسان، درفرهنگ ایران ، برپایه یک اندیشه انتزاعی پیدایش یافته اند ودرست ، « اندیشیدن» ، با اندیشه ِ این « اینهمانی » بنیاد گذاشته شده است . فرهنگ ایران ، 1- زائیدن و2- روئیدن و3- شعله ورشدن را باهم برابرمی نهد . با چنین کاری، یک اندیشه انتزاعی پیدایش می یابد که با آن جهان وانسان وزمان را میفهمد . با اینهمانی یافتن زائیدن وروئیدن وافروخته شدن ، مقوله خدا وانسان وآتش ، « سه بُعدی= سه برآیندی » میشوند ، و درواقع نمیتوان خدا وانسان را نه به تخم ودرخت خالی وروئیدن ، ونه به آتش وشعله ورشدن وبرافروختن آتش تنها ، و نه به زائیدن از زهدان به تنهائی ، کاست ، بلکه همیشه برای درک خدا وانسان ، باید این « سه برآیند=سه بُعد » را باهم آمیخت و متم همدیگرساخت . خدا وانسان ، هم « کانون ومجمر آتش یا آتشکده » اند وهم «خوشه وخرمن » ، وهم « زهدان پرازنطفه » میباشند .
کاشتن تخم یا نهال درزمین ، و هِشتن نطفه درزهدان ، و نهادن حبه آتش یا زگال(زگ+ آل) درکانون ( منقل = مانگ + ال = هلال ماه ، زهدانِ زنخدای زایمان ) باهم برابر نهاده میشوند . واین هرسه در روند ِ« واهشتن وافشاندن وافکندن » ، بیانگر« مهرورزی » هستند .

بدویت دوره جاهلیت ، و تعالی دوره تک خدائی !

اینکه پنداشته میشود که مردمان درگذشته ، بسیاربدوی وخام وساده میاندیشیده اند ، به کلی غلط است . درست این مائیم که نمیتوانیم این پیچیدگیهای فکری آنها را دنبال کنیم ، و این ضعف خود را ، با اتهام وزشت سازی اینکه همه اینها « خرافه واسطوره » اند ، جبران میکنیم ، وپشت پا به اندیشه های مردمی ومتعالی آنها میزنیم . انسان وخدا ، وجودی هستند که هم درزمان میرویند وهم درزمان زائیده میشوند وبه هم پیوسته میشوند وبه همدیگرتحول می یابند ، وهم درآسمان ، شعله ورمیشوند وجامه شعله میپوشند . همانگاه که درخت میشوند، شعله آتش نیز میشوند که به فرازمی یازند ( سرفرازمیشود ) و هم انسانی میشوند که قد میکشند . اینست که تخم ، اینهمانی با حبه آتش و همچنین با نطفه و همچنین با نای( =تبا = tva= tum=تخم) دارد که آتشگیره است ، وخود واژه « آتش » که درکردی « تشه » است به معنای « دوک = دوخ = نی » هم هست .
پشت کردن به فرهنگ چند خدائی ، وپیدایش ادیان توحیدی، ورویکرد به ادیان توحیدی ، درست برای « بدوی بودن » ادیان توحیدی بوده ، چون ازغنا وپیچیدگی چند خدائی میگریختند . درواقع ، ادیان توحیدی هستند که ، همه پدیده هارا بی نهایت بدوی وساده میسازند ، چون همه چیزها ووقایع را ، تنها به یک اراده نسبت میدهند ، ویک رنگی ویک اندیشگی ویک معیاری ووحدت کلمه و راه مستقیم واحد ، و ایمان انحصاری به یک خدا ومعیار ، جانشین ِ طیف رنگارنگ زندگی میشود ، وطبعا گلاویزی « زندگی رنگ کمانی» با فلسفه « یکرنگِ بیرنگ » دین توحیدی ، فاجعه تاریخ انسانی میگردد . ازاین رو نیز برضد « صورت داشتن یهوه والله » ورنگارنگ بودن خدا هستند . با ادیان نوری ، بدویت فکری درتاریخ ، آغازمیگردد . چنانچه ، کاستن همه پدیده ها دریک سیستم فلسفی یافکری نیز ، اوج بدویت فکری است . هرچندهمه چیزها دراین ادیان وسیستم های فلسفی ومکتبی ، بی نهایت روشن میشوند ، ولی همزمان با آن ، زندگی واخلاق ، بی نهایت بدوی وخشن میشوند . حقیقت ، در« روشن شدن = یک معنایه شدن = مفهوم شدن » ، غنایش را ازدست میدهد ، وچنین حقیقتی ، زندگی را فقیرو تنگ و بیرنگ وبی عمق میسازد . تصویر« تخم که جدا ناپذیرازخوشه » است ، برضد بدویت « ساده سازی جهان » و برضد « بیرنگ سازی رنگین کمان زندگی و اجتماع وتاریخ » است که با ادیان توحیدی میآیند.

نیروی به خود صورت دهنده درطبیعت انسان

اکنون به اصل مطلب بازگشته میشود . نیروی به خود صورت دهنده ( Gestaltende= Formgebende = desaak) که فروهر ، نامیده میشود ، درتخم هرانسانی هست ، که ازخدای ایران که « ارتای خوشه ( fra-vashi ، وَشی = ویشی= خوشه ) درتن ( زمین ) انسان ، افشانده وهشته و « واهشته » میشود ( ارتا واهیشت ) . یا تخم ، حبه آتشی هست که درآتشگاه یا کانون تن ، هشته میشود . پس ازاینکه این تخم ، که حامل فروهر، یا اصل صورتگرو معمارو اندازه گذاراست ، درزهدان (= جای = گاه = گاس = نای ) واهشته شد ( ارتا واهیشت )، شروع به روئیدن وافزودن و شعله کشیدن وافروختن و به هم بافتن وشکل یافتن( hambavi) میکند . اینست که پیدایش انسان ، درزهدان مادر، اینهمانی با پیدایش گیاه ونهال در تخمدان ، در« نهالستان = داردان » دارد. درواقع ، زهدان ، نهالستان یا داردان است وزایش و پیدایش درگیتی ، انتقال گیاه ، ازنهالستان ، به باغ ودشت گیتی است .
درست هلال ماه ، همان نقش زهدان را درآفرینش گیتی وزمین بازی میکرد، که « خوشه ارتا= ارتاخوشت = خوشه پروین = پیرو» درآن قراردارد ( ماه پـُر= کوکا ) وتخم هرانسانی ازدار دان ماه ، به زمین ( تن انسان = زهدان) انتقال داده میشود ( واهشته میشود ) ، ومعنای تن ، درگویشها وزبانها هنوز همان زهدانست . زمین ، مجموعه یا خوشه تن ها = زهدان هاست. تن هرانسانی ، چه مرد وچه زن ، جزوی اززمین بشمارمیرود . یکی ازنامهای بیخ درخت ، « کوک » است که گواه برآنست که « تخم ماه پـُر، یا کوکا » است . به عبارت دیگر، ماه پر که « ارتای خوشه یا ارتا با آب باشد ، بیخ هر درختی وبیخ هرانسانی» هست .
خوشه خدا که « ارتا + وشی ، فره وشی = خوشه نخستین » باشد، دارای تخمی ( = ارتائی ) است که اصل تحول یا متامورفوز( وَرتن = گشتن، werden آلمانی ) و « نیروی به خود صورت دهنده » است . یا به عبارت دیگر، اصل « دیسنده = دیشنده » است . ارتا که « اند = هند » باشد ، دیشنده= دیسنده است ، وبه خود ، صورت میدهد . اند ( تخم = ارتا ) ، میاندیشد ، می دیسد . ارتا یا « اند » که دروجود انسان ، شکل به خود میدهد ، میاندیشد( اند+ دیسیدن ) . « اند» به معنای تخمست ( درسانسکریت : برهما اند = تخم برهما ) و هند ، به معنای زهدانست ( درکردی) . این « تخم درزهدان یا آبگاه » ، این ارتا درتن است که ، به خود وشخصش ( شخص = دیسه ) صورت میدهد .خرد درفرهنگ ایران ، آمیختن جان ( آتش جان = تخم جان که درآن فروهراست ) با کل تن کاردارد ، چون کل تن وشخص را صورت میدهد ، میدیسد ، می دیشد . ارتای فروهر، که نیروی به خود صورت دهنده درفطرت انسانست ، درشکل دادن به تن وبه شخص ، پدیدار میشود . درگزیده های زاد اسپرم ( 30—35 ) ، این نقش صورت دهنده فروهر، عبارت بندی میشود . فروهرکه درتخم است ، با تخم درزهدان ( جای = گاس = نای ) هشته میشود و همه تن را صورت میدهد .
« فروهر بالاننده ، با تخم ، درجای (= گاس) رود ، ودرهمان گام ازتخمی – حالت تخم بودن – به آمیزندگی ( اتحاد وکومیختن نرباماده ) ، و ازآمیزگی ، به پرخونی گردانیده شود ، وپس ، چشم و دیگر اندامها نگارده شود ( شکل یابد) . سپس دارای تیره پشت شود . ازپشت – ستون فقرات- پهلوی( دنده) فرارویاند ، مانند رویش جوانه ها از درخت ، و پس اندامهای درونی شکم …. را برای وظیفه اشان آشکارگرداند ، وپس دست وپای وانگشتان برویاند ، ومغز، ازسر تا به انگشتان ، روان شوند ، مانند برف یخ زده که روان شود . پس مژه ، ابرو و روی نگارد( شکل دهد ) . کاراو- فروهر- اساسا سه است : رویا نیدن ، افزودن ، پائیدن ( نگهداری کردن ) . رویانیدن ، چنانست که دست وپای ودیگر اندامهای حرکتی را بوسیله رویش پدید آورد . افزودن ، آنست که آن اندازه همی افزاید تا به حد کمال رسد . پائیدن آنست که اندامها را به استواری درحد وجای خویش نگاهدارد ( یعنی وقتی به اندازه خود رسید ، درهمان اندازه پایدار نگاه میدارد . اندازه دهندگی درفروهرهست ) » پایان .
این تخم ( ارتا ) که فروهردرآنست ، ازخوشه « ارتا فره وشی = ارتاخوشت = ارد وَشت » ، افشانده شده است . یزدانشناسی زرتشتی که « خوشه بودن خدا = ارتای خوشه = ارتا فره وشی » را نمی پذیرفت ، و آفریدن ، افشاندن خوشه خدا نبود ، درست این « ارتا فره وشی » و این « خوشه بودن خدا » را ، تغییرشکل ومعنا داد ، وماوراءالطبیعی ( متافیزیکی) میسازد. اهورا مزدا با همه آگاهی، آفریدگانش را – به جای آن تخمهای خوشه – در جهان مینوئی میآفریند « سه هزارسال آفریدگان ، به مینوئی ایستادند که بی اندیشه ، بی حرکت وناملموس بودند» ( بندهش بخش نخست، پاره 4) . آفریدگان دراین جهان مینوئی ( آسمانی، روحانی، متافیزیکی ) ، بی گردش ( فاقدگشتن = ورتن ) هستند . به عبارت بندهش « آن مینو که آنچه هرمز راست ، ازآنچه به آغاز آفرینش داده شده ، دگرگون نشود . ازمینوی بیگردشی ، کمال مقصود هرمزد درآفرینش مادی آشکارشد ، همداستانی با آفرینش نیکو » ( بندهش بخش نخست، 9 ) . آفریدن اهورامزدا ، ناگذرا ، هستند . نخستین گامی را که اهورامزدای زرتشت درآفرینش برمیدارد ، آفریدن « جهان ناگذرا ، یعنی ضد ورتن = گشتن » است که درست وارونه « ارتای فرورت » است که در تخم های خوشه اش هست .
این تقریبا همان تصویریست که سپس افلاتون در تصویر « ایده » اش عبارت بندی کرد . خدای خوشه ، با تخمهائی که درخود اصل تحول یابی وبه خود صورت دهی دارند ، طرد میشود و مجموعه ای از آفریدگان جانشینش میگردد که ناگذرا ، وهمیشه درصورتشان ثابت وسفت و بی حرکت وبی اندیشه وناملموس هستند ، ودرست« نیکی» و« حقیقت= راستی » درآنچیزیست که ناگذرا و بیحرکت وبی اندیشه وناملموس هست.
به عبارت دیگر، پیش ازآفرینش عالم مادی ، اهورامزدا ، عالم فروشی را میآفریند وبه همه ، صورتهای ثابت وپایدارو ناگذرا میدهد ، و طبعا آنچه سپس در دنیا صورت بیابد ، پیش ازآن ، صورت معنوی یا مینوئیش درجهان مینوئی ازاهورامزدا ، آفریده شده است . بدینسان ، اهورا مزدا ، معنای « فروهر» را که « نیرو وسرچشمه صورت دهنده درفطرت انسانها » است ، به کلی تغییر میدهد ، و فروهرها ، فقط برای نگاهداری ومحافظت صورتهای جسمانی آفریدگان ازآسمان فرود میآیند و موظفند که ازوقتی که نطفه انسان بسته میشود تام دم مرگ ، این صورت را دراو نگاهدارند ( محافظت کنند ) . بدینسان ، اصالت که « نیروی صورت دهی وتحول دهی درانسان » باشد و اصل آزادی انسانست ، ازانسان ، سلب میگردد .

« جهان مینوئی » زرتشت
جانشینِ« ارتای خوشه = فـرَوَشی » میشود

« جهان مینوئی زرتشت » که همه آفریدگان اهورامزدا درآن ،
«به مینوئی بی اندیشه ، بی حرکت وناملموس ونامحسوس میایستند » ، نخستین فروزش وتراوش وزهشِ گوهرخود اهورامزدای زرتشت است . اهورامزدای هخامنشیها ، به کلی با اهورامزدای زرتشت ، فرق کلی دارد . هرچیزی درفرهنگ ایران ، درنخستین تابش ، گوهر ونهاد خود را پدیدارمیسازد . نهاد اهورامزدای زرتشت ، بدین سان « بی اندیشگی = a-minitaar» و « بی جنبشی=a-rubaa » و« ناگرفتنی وحس ناشدنی و مفهوم ناشدنی =a-gareptaar » است . گرفتن،فهمیدن ولمس وحس کردن، یعنی جسمانی ( تنکردی) است . بدینسان این آفریدگان مینوئی ، ناگرفتنی ، یعنی جسمانی وحس کردنی با حواس نیستند . اهورا مزدا ، نخست گوهرهای « بی جنبش » میآفریند . آنچه بی جنبش وبی تغییر وبی تحول است ، گوهرخدائی واهورامزدائی دارد . به عبارت دیگر، « هستی حقیقی » ، تغییرپذیروگذرا نیست ، واین درست برضد فرهنگ ارتائی است که ارتا وه – فراورتی ، گوهر حقیقی جهان هستی را « vartan= گشتن یا شدن » ، گشتن وتحول وتازه شدن ( تاچیتن = تازیدن ) میداند ، و شدن وگشتن را اینهمانی با « شادی » میدهد . چنانچه « آب روان » را « srut-taachishn» مینامد که « سرود» با « روان بودن وتازه شدن » جفت هم هستند . درست « وَشتن » به معنای رقصیدن هم هست . درتبری ، وَشت ، به معنای « جهش » است .
مینو یا بهشت ، صفت جداناپذیر از« ارتا = عنصرنخستین درجان انسان » بود . ارتا ، ارتای واهیشت ، «ارتای ِبه » ، با هشتن شدن ، کاشته شدن و آبستن شدن ، بود که « بهشت پدید میشد » . با« بـِه + هشته شدن ارتا» درزمین هست که ، زمین ، بهشت میشود . ارتایِ به، عنصرنخستین بود که در« هشتن = واهشتن » در« تن = زمین = زهدان » ، ،« به – هشته » ، بهشت ، پیدایش می یافت . تخم خدای خوشه ، تخم ِ به که خرّم باشد ، هرجا کاشته وهشته شود، آنجا ، امکان « بهشت شدن » هست ، آنجا امکان همیشه سبزوتروتازه شوی هست ، آنجا تخم خدا ، « می وَخشد = شعله میکشد ، روشن میشود ، میافزاید ، می بالد ، میدرخشد ، جان میشود ، نمومیکند ، مشتعل میشود ، پیشرفت میکند ، کلمه ایزدی یا کلمه میشود ، آفتاب طلوع میکند (hu-vaxsh) ، بزرگ میشود ، میگسترد . اینها معانی « وخش ووخشیدن » هستند. بهشت ، با واهشتن وهشتن ِارتا که نخستین عنصردرزمین ، یا درتن ( جسم ) است ، کاردارد ، و اینها با حواس « گرفتنی »هستند . آنچه تنکردیست ( جسمانی ومادی است ) ، دیدنی وگرفتنی است . با هشته شدن ارتا درتن ، ارتا ، تحول می یابد وبه خویشتن، شکل میدهد ، واین « ارتای فروهر» است . اینست که « جهان مینوئی زرتشت » ، به کلی با « مینو یا بهشت ارتائی » ، و با « اهورامزدایِ هخامنشی ( اخو- را+ مز- داه = تخمهای زنخدا ماه ) که همان ارتا هست ، فرق کلی دارد . بهشت یا مینو ، جدا ناپذیر از« ارتا » هست . بهشت را نمیتوان بدون ارتا ( نخستین عنصر درتن وجسم ) داشت . بهشت ، درگیتی ودرزمانست . بهشت ، پیدایش ارتا از تخم درزهدان است ، چنانچه دربالیدن وشکل دادن « فروهر» دربالا ، آمد . دریزدانشناسی زرتشتی ، « بهشت » ، از« ارتا » جدا ساخته میشود ، چون مینو یا بهشت زرتشت ، با مینو وبهشت ارتا ، یعنی فرهنگ زنخدائی ایران ، فرق کلی دارد .
مینو یا بهشت زرتشت ، ازگیتی ودرگیتی نیست ، بلکه فرازوفراسوی گیتی ، و فراسوی زمان( تحولات ، گشتن و تغییریافتن ) است . مینوی زرتشت ، بی حرکتی وبی تحول وتغییر، وبی اندیشگی و « فراسوی حواس » است . دربندهش بخوبی میتوان دید که نخست ، با تاختن اهریمن به گیتی وآمیختن با گیتی هست ، که حرکت وتحول وتغییر، پیدایش می یابد ، و هنگامیکه اهریمن شکست بخورد ونابود شود ، آنگاه همه چیزها باز« مینوئی » میشوند . جنبش وتحول وتغییر، گوهر اهریمنی میشود . اهریمن ، درهمه چیزدرگیتی آمیخته است و ازاین رو دراثراین آمیختگیست که همه چیزها تحول می یابند و تغییرمیکنند . به عبارت دیگر، دادن هرتغییری وتحولی وپیدایش تازگی (= تاختن = تاچیتن ) ونوشوی ، اهریمنیست که باید با آن جنگید و آن را ازتحول وتغییرو جنبش باز داشت . این اندیشه زرتشت ، هرگونه پیشرفت و تجدد و« فرشگرد » را باز میدارد . فرشگرد که اندیشه تازه شوی وتحول همیشگی بود ، به پایان زمان ( آخرالزمان ) انداخته و تبعید میشود که همین اندیشه به اسلام نیز انتقال می یابد .
حقیقت( کلام الهی= سخنان زرتشت یا قرآن یا انجیل ) ، تغییرناپذیروبیحرکت و فراسوی زمان وفراسوی اندیشه میشود . بدینسان این اندیشه بیمار ِ خطرناک ، پیدایش می یابد و به همه ادیان نوری سرایت میکند . بهشت ارتا ، که دراحساس شادی ، درهمیشه تازه شوی ( تاچیتن) بود ، ازبین برده میشود . درخت ِسرو ( پیرو= سور= اردوج ) و نارون و غار( برگ بو= رند = نرد ) برای آن به ارتا نسبت داده میشدند ، چون همیشه درحال تازه شدن و سبزشدن هستند . درست همین تازه شدن همیشگی ، فرشگرد خوانده میشد ، نه فرشگرد تبعید شده به آخرالزمان زرتشت . رنگ « سبز» ، معنای عشق و همیشه تروتازه شدن داشت . سروناز که « ناژ= ناچ » باشد و نارون که « نازبن » نامیده میشود در سانسکریت به معنای « رقصیدن» است ،ورقصیدن بیان جدا ناپذیری جنبش ازشادی است .

چرا مینو، زمرد وزبرجد است ؟
زمرّد = حامله به عشق

درست « مینو » ، نزد عامه ، به « زمرد وز برجد » گفته میشود . به عبارت دیگر، زمرد وزبرجد که سبزند ، گوهرمینو یا بهشت را بیان میکنند . زمرد وزبرجد ، نماد رنگ همیشه سبز هستـند . وارونه آنچه ایرانشناسان می پندارند که معانی اصیل را ، فقط درمتون زرتشتی میتوان یافت ، معنای اصیل بسیاری از واژه ها ، نزد عوام باقیمانده است . درست معانی اصیل واژه ها را درنقاطی میتوان یافت که زیرچیرگی دستگاه موبدی ویزدانشناسی زرتشتی نبوده اند . همین معنای زمرد وزبرجد ، گوهرحقیقی واصلی « بهشت یا مینو » را نزد ایرانیان مینماید . زمرد را درپهلوی «uzum-burt » مینامند که به معنای « آبستن به عشق » است و درسانسکریت marakata (kata+mara) نامیده میشود که به معنای « مهرکده » یا « خانه عشق = خانه جفتی = خانه اندروای = خانه سی وسه خدا » هست . زبرجد که « زَوَر+ جَد » باشد به معنای « نیرو زور عشق و اصل آمیختن » است .

سبز= ساپیزه = همآغوشی بهرام با ارتا

خود واژه « سبز» دراصل « ساپیزه = ساپیزج » است که به « شاه+ بابک = سیمرغ یا ارتا + بهرام » گفته میشود که « دوبن جفت ِ » اصل نوآفرینی وفرشگرد همیشگیِ جهان هستند. درست گل روز شانزدهم که روز مهر است ، « مهرگیاه » بوده است که « بهروج الصنم » باشد، که همین « عشق نخستین دوبن جفت ِ آفرینندگی » هست . به همین علت ، زمرد ، منسوب به مهرگان = میتراگانا = زنخدا میترا هست که درسغدی « کنیزبغ » نامیده میشده است ، و از روز بیست ویکم که روز اصلی جشن مهرگانست میتوان شناخت که زنخدای مهر، همان « خرّم = هو- رام » بوده است ، که نام دیگرش « بـِه » است و « بهزیستی » ، زیستن با خدای مهر، خرّم ( خدای مهروشادی ورامشگری و زندگی ) است .

فـرش ( قالی) ، پیکریابی اندیشه « فرشگرد »

مینو یا بهشت ، با « فرشکرد= فرش+ کرد=frash-kart » با « اصل تازه کننده وتازشونده و تازه سازنده» سروکاردارد . تاختن که تاچیتن باشد ، جاری شدن آب ، روان کردن ، دوانیدن ، به حرکت آوردن و لبریزی و تموج است . آنچه ازاین واژه درزبان فارسی زنده باقی مانده است ، همان « فـرش » است که برروی زمین درخانه ها میگسترند ، ودرست « فرش » بدین علت فرش ، نامیده شده است ، چون رویه زمین را دررنگارنگی و تغییرفصل ها و غنای طبیعیش نشان میدهد ، ودرزبانهای انگلیسی وآلمانی ، معنای « تازگی » اش را نگاه داشته است . تازه ، چنانکه ازخود واژه میتوان دید ، با جنبش وتغییرکاردارد ( تاچیتن ) که دیده شد به آب روان ، « سروت – تاچیشن » گفته میشود . ودرست یزدانشناسی زرتشتی در راستای آموزه زرتشت ،این پدیده زندگی درگیتی و آرمان بهزیستی را ، از زندگی درگیتی ودرتاریخ ، تبعید میکند، و آنرا « تحولی ماوراء الطبیعه » و وبر آخرالزمان و رستاخیزسوشیانت میاندازد . همین اندیشه ، سپس به شکلهای گوناگون ، درادیان مسیحیت ویهودیت واسلام میماند . فرشکرد، به معنای ضدی که در فرهنگ ارتائی ایران داشته ، مسخ کرده میشود . دراین فرهنگ ، « زیستن = zivistan » ، « خوشزیستن = hi-zivishnih» است . چون « زی = ژی = جی » ، نام زنخدا خرّم است ، که نام دیگرش « به ، بهی » است که اینهمانی با ماه دی یا ماه خرّم دارد . این اندیشه درگویش هرزندی ، درخود واژه زیستن ، بازتابیده شده و نام زیستن ، « خوشی کرده = xoshi korte» است ونام زندگی، خوش= xosh است . زندگی وخرّمی( بهی) و مهروشادی ازهم جدا ناپذیرند .
انسان نمیخواهد فقط خشک وخالی زندگی کند ( فقط وجود داشته باشد ) ، بلکه درزیستن ، « بهزیستن » را میخواهد . بهشت که به « بهترین » ترجمه میشود ، درست همین « بهترزیستن درگیتی » است . بهشت ، ویژگی « زندگی درگیتی » است . این بُن یا تخم انسان که ارتا باشد ، درروئیدن گیاهیش ( ئوروازیتن ) ، به « بهزیستی » میگراید . آتش درتخم گیاه ، ئوروازیشت است ، که نیروی وخشیدن وبالیدن او میگردد. گیاهان ودرختان که میرویند ، شادی و خوشحالی وسعادت پیدایش می یابد . مردم ، هم گیاه شمرده میشد .درست « urvaazenishn» به معنای « شادی+ خوشحالی+ سعادت » است . آتش گیاهی درشکل دادن به خود ، « urvaazenitan» خوشحال میکند ، شاد میکند ، عزیزمیکند ، سعادتمند میکند . به خوبی دیده میشود ، که « ارتا = نخستین عنصر= آتش جان » دررویش وشکل دهی به خود ، به سعادت وشادی و خوشی میرسد . این همان بهشت وسعادت(hu-axvih) است . چنانچه اگرنتواند به خود شکل بدهد ، دردوزخ (duz-axv ) است . دوزخ وبهشت ( بهزیستی) ، دورویه زندگی درهمین گیتی هستند . دوزخ ، هنگامیست که نگذارند این تخم خدا درانسان ( آتش جان = ارتا = فرن = اخو) بروُید وببالـد. زندگی کردن در گیتی ،« خواستِ بهترزندگی کردن» یا بهزیستی است . اندیشیدن ، شکل دادن ارتا یا اخو=axv که گوهرانسان میباشد ، به خودش هست . « به » و « بهی » نامیست که فرهنگ ایران به « خرم= زُهره »، زنخدای شادی وعشق وزندگی ورامشگری داده است . بهزیستی ، به معنای زیستن خداگونه درشادی وعشق ورامشگری است . خرّم ، هم خدای زندگی ، هم خدای زیبائی ( هوچهره = هژیر= هجیر) و هم خدای عشق وهم خدای شادی وهم خدای رامشگری وموسیقی و هم خدای زمان ( تحول ) است . اینها ، ویژگیهای « بهشت یا مینو » هستند . اینست که خرّم ، دوست « حواس » هست ، چون این حواس هستند که انسان را به گیتی وزمان جفت میکند ومی پیوندد . این حواس هستند که تنوع و تازگی را درگیتی درمی یابند . خرّمی وحواس ، که اساس آرمان آفرینش مینو یا بهشت درگیتی وزندگی درفرهنگ ایران بوده است ، با زرتشت به کلی نابود ساخته میشود ، وزندگی خشک پارسائی که گوهرش « پرهیزکاری= parhextan وترس=خشک شدن ، وترس آگاهی= احترام » است معیاراخلاقی میگردد . مینوی زرتشت ، نیاز به « بی حس سازی = فقدان حواس » و « بی اندیشگی= عدم توانائی برای شکل دادن به خود » و « عدم تری وتازگی همیشگی و عدم تحول دوستی = ضدیت با فرشگرددرزندگی درگیتی » دارد .

« وَخشیدن و وَخشائی » چیست ؟

درفرهنگ ایران ، « روحانیت ومعنویت » ، « وخشائی » نامیده میشود که نه آسمانیست ونه فراسوئی ، و نه تابشی ووحی ای ازفراسو، بلکه « روئیدن و شعله ورشدن و پیشرفت و اعتلاء یافتن ازحواس » است، تلطیف و اعتلاء و طیف یابی بینشهای حواس تن است . معنویت وروحانیت ، درآتش جان ، بالقوه هست که درحواس، سرشاری و رنگارنگی و شکوفائی خودرا می یابد . با ناملموس و ناگرفتنی ساختن مینو وبهشت ، حواس درگیتی ، بی ارزش وخوار ساخته میشوند . شناخت مینو وبهشت دریزدانشناسی زرتشتی ، شناختی است که ریشه درحواس ندارد، وازهمین جاست که « ایمان به غیب » پیدایش یافته است . مینو وبهشت ، غایب است . درحالیکه درفرهنگ ارتائی- زنخدائی ایران، درآباد کردن گیتی ، مینو وبهشت ، گرفتنی وملموس ومحسوس هست . « ارتایِ به» که کاشته و«هشته= واهشته= به + هشته » میشود، بهی وبهشت ، پیدایش می یابد = سبزمیشود . سبزشدن ، پدیدارشدن دررنگارنکی ودرطیف ودرتری وتازگی ونوی است . سبزشدن را نمیتوان درفرهنگ ایران ، از« تازه ونوشدن ورنگارنگ شدن » جدا ساخت . اینکه « مینو»، به معنای « سنگ زمرد وسنگ زبرجد » هست ، برای آنست که سنگ سبز، هم برآیند عشق وپیوند را که اصل آفریننده است دارد ،و هم « سبز» ، گوهر عشق وتری وتازگی و پیدایش و روشنی دررنگارنگی است .

سبز= axsaena= axv+saena= اخو+ سئنا

تخم سیمرغ = اخـو= سـبـز

نام اصلی « سبز» دراوستا « اخ+ سئنا» هست که « اخو+سئنا» باشد، و به معنای « تخم سیمرغ یا سئنا » هست . بخش دویم این واژه « سئنا » درپشتو، تبدیل به « شین » شده است و به معنای « سبز» است . درفارسی تبدیل به « َشـن = َشنه » شده است که همان « نای » است که گیاهیست که ازآن ریسمان ورشته فراهم میآورند . و درفارسی ، به شکل « شن » ، سبکشده و نام روزهای هفته (شفوده و بهینه ، نامهای هفته بوده اند ) گردیده است . « شنه » به معنای « آوازنای وسورنا » هست . شنبه = شن + به ، به معنای « نای به = وای به » است که « سورنا » میباشد که با آوا وبانگ و آوازعروسی سازش ، جشن ( سور) برپامیکند. اینکه نیروهای « مینوئی مردم » ، پنج تا هستند : 1- اخو، 2- بوی 3- روان 4- دین 5- فـروهر ، و« اخو » ، یکی ازاین پنج نیروی « مینوئی= زمردی» شمرده میشود ، درواقع، « اخو= axv» که همان « خوی» درفارسی کنونیست ، « تخم یا اصل وجود وزندگی و اصل آگاهی واراده ودرک » است که چهارنیروی دیگر، ازآن « میرویند » وچهار بال « تخم سیمرغ » میشوند . اینکه این نیروها ، « مینوئی » هستند ، هنگامی معنای اصلی خود را باز می یابند که معنای اصلی « مینو که زمرد و سبز وعشق و فرشگرد که روند ِ همیشه تازه کنندگی باشد » شناخته گردد به عبارت دیگر، « مینو » ، ازچهارچوبه « یزدانشناسی زرتشتی » بیرون آورده شود . درست این اخو( که امروزه ، خوی = فطرت وسرشت انسان شده است ) ، تخم سیمرغ یا چنانچه دیده خواهدشد ، تخم ماه هست . مایه هستی انسان ، مایه زندگی مادی ومعنوی انسان ، « سبز= مینو» است ، چون « اخو» ، « اخوی سئنا ، یا اخو ، تخم سئنا » هست و معنای آن ، « سبز» میباشد . ازاین رو این چهارنیروکه ازآن می بالند ومیگسترند و میافروزند ، مینوئی هستند، ونخستین روند سبزشوی یا پدیدارشوی از« اخو= خوی » هستند . « بوی وروان وفروهرودین » چهارنیروی ضمیرند که از« تخم سیمرغ = سبز» ، سبزمیشوند . به عبارت دیگر، اصل نوآوری وتازه سازندگی و شادی درگیتی هستند . اصطلاحات « فرّخ » و « گستاخ » و « دوزخ » درست ، با همین « اخو» که فطرت وگوهر مینوئی انسان هستند کار دارند . فرّخ وگستاخ وفراخ ، بیان گسترش و رویش یا سبزشوی این « اخو » هستند ، و « دوزخ = دژ+ اخو» ، بیان تنگی و بازدارندگی ازشکوفائی وگسترش این « تخم زندگی وآگاهی واراده و تازه شوی ونوشوی » دراین گیتی است . شناختِ ژرفا وگستره و بُن ِ این اصطلاحات ، شناخت فلسفه ایرانیان از زندگی درگیتی بوده است و بازشناخت این اصطلاحات ، راه مارا به بنیان گذاری تفکرفلسفی نوینی میگشاید .

رابطه مفهوم « سـبـز»
با « خدا » و« انسان» و«جهان مادی»

فرهنگ ایران، درمفهوم « خدا »
، « اصل آزادی واستقلال ِهمه انسانها» را کشف کرد

خدا، اصل آزادی واستقلال درگوهرهرانسانیست

« خدا» ، درفرهنگ ایران ، « اصل ازخود پیدایش یافتن ، اصل ازخود جُنبی ، اصل ازخود روُئی وازخود، سبزشوی ، اصل خود زائی ، اصل خود آفرینی ، اصل به خود شکل دهی ، اصل خود جوشی ( اسپونتانیته ) ، اصل خود آفرینی ، اصل خود کاری ، اصل ازخود روشن شوی ، اصل خود افروزی هرانسانی» است . این واژه « اخو= axv= ahv» که درواژه « اخ- سئنا » به معنای « سبز» هست ، معمولا به « سرور» ترجمه میگردد . همچنین ازسوی دیگر « اهورا» در نام « اهورامزدا » نیز به « سرور» ترجمه میگردد ، که درواقع « اهو+را= اخو+ را» میباشد، وهمان واژه « اخو» هست . ازخود میپرسیم که « سبزشدن » با « سروری » چه رابطه ای دارد ؟ چرا « تخم ِ سنا یا سیمرغ » ، « درسبزشدن » ، « سرور» میشود ؟
معنای واقعی « سَروَرو سروری » آنست که وجودیست که ازخود ، می جنبد ، ازخود میروید ، ازخود ، میجوشد ، خود زاهست ، خودرا میآفریند ، ازخودش، به خودش، صورت میدهد ، ازخودش ، شادی میآفریند ، ازخودش، میافروزد ، وازخودش ، روشن میشود » . واژه « تخم » در« مردم= مر+ تخم » چنین معنائی میدهد ، چون « آتش جان هرانسانی » ، همین « ارتا = اخو= axv= ahv= xv-a = hv-a» میباشد.
رسیدن به مفاهیم « خود= xva-t» و« خدا=xva-day » یا « xva»و به مفهوم « آزادی واستقلال » است ، و جهان مادی= astu، تخم= » بدینسان پیدایش یافت که « تخم وآب » یا « آتش وآب » ، اصل نرینه واصل مادینه ِ پیوسته به هم شدند وبا پیوسته شدن ، بلافاصله « اصل تکون یابی نو= سبز» میشوند . تخم ( آتش) ، نرینه است و آب ( که شیرابه یا انگ یا رنگ یا رس ِ همه چیزها باشد ) ، مادینه است . باید درپیش چشم داشت که « رنگ = ارنگ= ار+ انگ » به معنای « شیرابه روان » گیاهان و طبعا به معنای « گوهروحقیقت » چیزهاست ، وبه کلی به رنگ به معنای ظاهرورویه سطحی فرق دارد . رنگ هرچیزی، حقیقت آن چیز است . سبز، حقیقتِ اخو( فطرت انسان ) یا تخم سیمرغست . وهنگامی تخم وآب ، یا آتش وآب ، دریکجا به هم پیوسته اند ( هم بغ هستند= جفت هستند ) ، طبعا « خود آفرین و خود جُنب ، وخود جوش و خودرو » هستند . این اندیشه انتزاعی را که دردیدن تجربیات طبیعی بدان انگیخته شده بودند، درهمه جهان گستردند .
« خوا ، خدا » ، پیوند جداناپذ یر« تخم با آب = نرینه با مادینه » درذات وگوهر همه چیزهاست ، طبعا همه جهان هستی ، « خود آفرین » هستند . ازاین اندیشه انتزاغی « پیوند یابی تخم باآب= یا آتش با آب ، چون تخم اینهمانی با آتش دارد » ، اندیشه « عشق یامهر» به مثابه « اصل آفریننده جهان » پیدایش یافت . آب گرم ( نمی وگرمی ) ، همان معنای « آب وآتش باهم را دارد . شیرابه درون هرتخمی ، همان آتش « اوروازیشت = آتش ناسوز» هست ، یعنی « اصل گرمی » است . درگوهر هرجانی ، این عشق ( اصل جفتی = یوغ = مـَر= سنگ = اسنگ = آسَن = همبغی = انبازی= هماندیشی = همکاری » است که اصل آفریننده است . این « پیوند یا عشق » است که جهان ، که اجتماع ، که « اندیشه » ، که فرهنگ ( فر+سنگ ) را میآفریند . این اصطلاحست که با تلفظ « aasn » ، به غریزی، فطری، ذاتی » ترجمه میگردد ، ولی رابطه اش ، با معنای اصلیش که « عشق نخستین ، بُن عشق ، اصل پیوند گوناگونیها » باشد ، حذف وفراموش گردیده است . آنچه ذات وفطرت است ، اصل جفتی و مِهرو پیوند است که اصل ازخود آفرینی و به خود ، شکل دهی ، قائم به ذات خود بودن است . مثلا به ازخود روئی یا روینده نخستین « aasn-roy» گفته میشده است . مثلا « aasnitak=aasnutak » به ملهم و ذاتی وفطری ترجمه میگردد ، ولی معنای اصلیش حذف میگردد . مثلا خرد آفریننده هرانسانی که گوهرش « پیوند دادن= جفت کردن » است و « aasn-xrat» نامیده میشده است ، به خرد ذاتی وفطری و « غریزی » ترجمه میگردد . « خرد، غریزه میشود ! » ، و رابطه مفهوم « خرد » درفرهنگ ایران ، هم از«مهر»، قطع میگردد و هم « ازخود آفرینی و مبداء ومنشاء بودن » . گوهر« آسن خرد» ، هم مهر و هم « خود آفرینی وخود، آغازگری » است . و اندیشه « آسنائی » یاaasnitak-menishnکه اندیشه ایست که ازگوهرخود خرد انسان ، فراجوشیده ، میشود، معنای مسخ شده « اندیشه الهام شده از آسمان وازغیب » میگردد . ودرست شنا کردن که « اشنا شدن » با پدیده های گیتی باشد ، و معنای « جفت شدن با گوهرچیزها و آمیختن با شیرابه چیز که شنا کردن درآنها باشد» و همان « شناختن » است ، ازمفهوم « شناختن و شناختاری » به کلی جدا وبیگانه ساخته میشود . درحالیکه « شناختن » درفرهنگ ایران ، همان « شنا کردن ، شستشوکردن= غسل » با شیرابه یا اسانس پدیده های گیتی بوده است .
با تبعید اصل جفتی ( = مـَر= اسنگ = اسن = آسن ) ، همه این ریشه های بنیادی فرهنگ ایران ، حذف وطرد گردیده اند ، و امروزه روشنفکران نمیتوانند باورکنند که ایران ، دارای چنین فرهنگی بوده است . برای تحریف ومسخ این بیخ وبُن فرهنگی ، یزدانشناسی زرتشتی ، واژه « آهن » را جانشین « آسن » کرده است . آسمان ، از « خـُماهن » است ! هوشنگ نخست از« آهن » تیشه واره میسازد و جمشید ، بجای به کارانداختن « آسن خردش » ، نخست به ساختن ابزارجنگ از « آهن » میپردازد ! کاوه ، که اصل خیزش برضد « آزارنده جانها وضد مهربه جانهاست » ، آهنگر میشود ! « آهن » که سپس به نماد « قهروستیزندگی وجنگ » شده است ، جانشین مفهوم « آسن= آهن » میگردد که معنای « اصل به هم بستن و پیوند یافتن ومهر» را داشته است . « شهریور» که نماد حکومت آرمانیست ، اینهمانی با « آهن= آسن » داده میشود ، و بدینسان با یک ضربه ، « مهروپیوند » ، « قهرو پرخاشگری وخشم » میگردد. شهریور که حکومت ( خشتره) برشالوده « مهر= آسن » است ، تبدیل به « خشتره » برشالوده « قهروبرّندگی وپرخاشگری ودرشتی » میگردد . « خشتره دلخواه » که « حکومت برشالوده مهر» است ، حکومت برپایه قهرمیگردد .
با همه این تحریفات ، « اصل ازخود جنبیدن ، وازخود جوشیدن و ازخود آفریدن و به خود شکل دادن » ، یا تبدیل به خرافات میگردد ، یا حذف وفراموش ساخته میشود . با انگیخته شدن از آزمون « پیوند آب با تخم » ، خدا ، به عنوان « اصل ازخود روئی ، ازخود سبزشوی » کشف شد . خدا ، درفرهنگ ایران ، وجودی فراسوی گیتی و متافیزیکی نبود که « خالق » جهان است ، بلکه « اصل خودجنبی وخود آفرینی » ، یا « اصل عشق وپیوند » درهرچیزی بود . آفریدن جهان واجتماع ، به معنای باهم آفریدن اجتماع وجهان بود .
بدینسان ، خدا ، اصل خود جنبی ، خود روئی ، « ازخود سبزشوی = ازخود پیدایش یابی وازخود تازه ونوین شوی » ، اصل به خود شکل دهی » درهرانسانی ودرهرجانی ودرهرگیاهیست . خدا، این اصل ازخود روئیست ( فروهر) که درهمه انسانها ، سبز، یا پدیدارمیشود . این اندیشه ، بنیاد آزادی واستقلال انسانی را درفرهنگ ایران گذ اشت . به همین سان ، مفهوم « یک جهان هستی » را پدیدآورد که خودش ، خودش را میآفریند ، ونیاز به « خالق » ندارد .
اینست که دیده میشود که نه تنها « اخ- سئنا= اخو- سئنا » ، به معنای سبز است ، بلکه ، هم « zaremaya= زرمایه » به معنای « سبز» است و هم « مینو » که اینهمانی با « زمرد » داده شده ، سبزاست . هم « اخو= تخم » سیمرغ ، سبزاست وهم « آب » که « زرمایه » و« مینو» باشد ، سبزاست . چون « اخو » که تخم باشد ، با « زرمایه » ویا « مینو» درآمیخته شدن باهم وانبازشدن باهم سبزمیشوند ، و سیمرغ یا ارتا ، هم آن تخمست وهم این آب ( زرمایه + مینو ) ، هم « آتشست وهم آبست » ، هم پدراست وهم مادر. هم پدر، سبزاست ، وهم مادر، سبزاست ، چون هنگامی هردو باهم درعشق ، یگانه شدند ( سبز= ساپیزه = شاه + بابک = ارتا + بهرام = سـبز) ، جهان ازنوسبزمیشود ( فرش+کرت ) ، درتازگی ، پیدایش می یابد . اصل سبزشدن ، ازخود ، تازه ونوشدن ، به خود شکل دادن ، ازخود ، روئیدن هست . هرانسانی نیز، جم = ییمه = دوقلوی به هم چسبیده = نرماده = پدرومادرباهمست . « جم » که « بُن هرانسانی » است ، به معنای آنست که هرانسانی « اصل نرماده » ، یعنی « اصل خودجوش وخودآفرین و خود، به خود شکل دهنده ، وازخود جنبنده و ازخود، اندیشنده ، وازخود، روشن شونده و بینش یابنده » هست .
کسیکه مفهوم « خدا » را درفرهنگ ایران ، رد ونفی وانکارکند ، اصل آزادی و استقلال انسان ، و تک جهانی بودن هستی ( اصل سکولاریته ) را ازبین میبرد . « خدا » ، درفرهنگ ایران ، خالق نیست ، بلکه اصل خود آفرینی واصل خود جوشی و اصل به حرکت آمدن ازخود ، اصل خود جوشی درگوهر وفطرت هرجانیست . زشت سازی یا عدم درک این اندیشه انتزاعی « نرمادگی ، به عنوان تصویری سودمند برای اصل آفرینندگی ازخود » ، راه را برای نابود سازی آزادی واستقلال انسان و یگانگی جهان هستی ، گشود . درست زرتشت برضد این مفهوم خدا درفرهنگ ایران برخاست ، و معانی همه اصطلاحات بنیادی را که گواه بر آزادی انسان و « تکجهانی » بود ، مسخ وتحریف ساخت و ما ناچاریم که این تحریفات معانی اصطلاحات را نشان دهیم ، تا راه را برای آزادی واستقلال انسان و درک « یگانگی جهان هستی » بازبگشائیم .

زَرمایه = سـبـز= zare-maya

ماه ، پیکریابی سه خدا باهم شمرده میشد که 1- خرّم و2- سیمرغ و 3- بهرام باشند . بهرام ، دراینجا با « ارتای خوشه = خوشه پروین » اینهمانی داده میشد . خرّم ، هلال ماه ، یا زهدان یا « آبگاه » آسمان بود . سیمرغ ، اصل سوم ، یعنی « گـره = زرَ= zara=یا بیخ = پیخ = قاف = کاب = کاو= کعب» نای شمرده میشود ، که آن دو را باهم یگانه میسازد . « زره » ، به معنای « باهم یگانه ومتحدساختن » است . اساسا « نای » هم پیکریابی این اندیشه است ، چون درنای ، دوبخش ، دریک گره (قاف = کاب = کعبه ) به هم پیوند می یابند . درپایان هرماهی نیز رام جید(روز 28 ) با بهرام (روز 30 ) با این « مرسپنتا = روز29= رند = دَهما » که نام دیگرسیمرغست ، و اصل عشق ومهرودوستی بین این دوبن ِ آفرینندگی جهان وزمانست، پیوند می یابند وجهان وزمان ازاین « سبز» ، سبزمیشوند . هلال ماه ، نقش زهدان را دارد که « آبگاه » باشد و با آب این زهدان ، تخمهای خوشه ارتا یا پروین که اینجا با بهرام اینهمانی داده میشود ، شروع به « سبزشدن = پیدایش یافتن = تازه شدن » میکنند ، و ماه پـُر، درواقع « نهالستان یا داردان » گیتی است . ماه ، درپهلوی « مای » نامیده میشود . این نام که « مای » باشد، دارای طیفی ازمعانیست که همه چهره های گوناگون ماه را نشان میدهند . ازیکسو « مای » ، چنانچه درسانسکریت باقیمانده است ، به معنای « مادر» و به معنای « مادرخدا» هست . ازسوی دیگر، « مای = ماه » ، همان « مایه = آب = شیرابه و رَس وانگ ورنگ و جدیا ژد و مان ِ کل جهانست » که « هائوما= مای به » درهوم یشت ، ویژگیهای آن برشمرده میشود . ازسوی دیگر، همان « هومای= هما » است که مرغ افسانه ای خوانده میشود . « درفرهنگ ایران، « آب = آپه = آوه » ، اینهمانی با « زن » دارد . البته « آب » درفرهنگ ایران، به معنای « شیرابه واسانس جهان هستی » است ، چنانچه دربندهش « هفده گونه مایعات وشرابه ها ” را آب میخواند . البته « 17 » ، روز« سروش » است و سروش ، رابطه تنگاتنگ با پیدایش « شیرابه جهان وخرّم = زَهره » دارد . « آبگاه » ، به « تهیگاه » که مقصود « زهدان » باشد ، گفته میشود . ولی آبگاه ، به « وَرد = گل سرخ » و « مُورد » نیز گفته میشده است ( زمخشری + لغت نامه ) . گل سرخ که گل سوری و گل صد برگ و گل آتش باشد ، گل ارتا فرورد ( سیمرغ = روز نوزدهم هرماه ) است . اساسا « گول » هنوز درزبان کردی ، به معنای « خوشه » است و نام ماه اردیبهشت( ارتای خوشه ) درکردی، « گولان » میباشد . سرخ نیزکه دراصل « سوخ- را » باشد ، از واژه « سوخ = سوگ » پدیدآمده که هم به معنای خوشه وهم به معنای « شعله آتش » است . و«ارتا ی خوشه» اینهمانی با « تخم = آتش » ها دارد . ازاین رو نام دیگرگل سرخ ، گل آتش است . گل سرخ وحشی که « نسترن » باشد ، اینهمانی با « رشن » دارد که با سروش باهم ، مامای پیدایش « شیرازپستان = زنخدای عشق = خرّم » و « شیرابه ازانگوروسایردانه ها » هستند که جزو « آب » قلمداد میشوند .
و« مُورد » که آبگاه خوانده میشود ، به علت آنست که « مورد ویاس » اینهمانی با زنخدا « خرّم ژدا » دارند که « شیرابه چسبان خرم » است و خود خرّم هم درکردی « رگبارباران » است . وبرگ مورد در« دوانی » با جوشاند ، برای ضد عفونی اندام آمیزشی زن بکاربرده میشود و در سروستان ، حجله عروسی با« برگهای مورد» آراسته میگردد . این رد پاهای مانده ازمعانی گوناگون « آبگاه » که رویه های یک پدیده اند ،مطلب را روشن ترمیکند . به ویژه که « گاه » در« آبگاه » نیز دراصل « گاس=گات = کاز» یعنی « نای » بوده است ، که اینهمانی با زهدان و اصل پیدایش دارد .
هلال ماه نیز ، نقش « زهدان زاینده همه گیتی » را درآسمان دارد که « آبگاه » باشد ، و با آب این زهدان ، تخمهای خوشه ارتا یا پروین که اینجا با بهرام اینهمانی داده میشود ، شروع به « سبزشدن = پیدایش یافتن = تازه شدن » میکنند ، و ماه پـُر، درواقع « نهالستان یا داردان » گیتی است . چنانچه آمد ، ماه ، درپهلوی « مای » نامیده میشود . این همان واژه است که درعربی « ماء= آب » شده است ودرفارسی « می = باده » شده است ، و دراوستا ، گیاه « هوما» شده است که « هو+ مای » باشد و همان مرغ « هما درفارسی، وهوما » درکردی است ، و هنوزدرکردی ، معنای « خدا » را دارد ، ودرسانسکریت معنای « مادر» را دارد . اینها همه چهره های گوناگون یک تصویرند . باده یا می که « بگمز= بغ + مـَز» باشد ، به معنای « زنخدای ماه » است . مادر، با « آب که معنای شیرابه همه گیاهان » رادارد ، اینهمانی دارد . « آب زندگی=maatro jitayo » دراوستا « مادرزندگی » است . و« هوم » ، به گیاهان گوناگون اطلاق میشود . درافغانی به ریواس که گیاه نرماده است ، هوم گفته میشود ، ولی دراصلش ، به « نای » گفته میشده است ، چنانچه هنوز نیز درگویشهای مختلف به گلو یا حلق که « نای » است ، هوم گفته میشود . نام خود ماه نیز« لوخن = لوخ + نای » ، نای بزرگ بوده است که همان « زهدان » یا دوشیزه خدا = بغ باشد . همانسان که نای ، شیرابه دارد ، زهدان ماه نیز، آبگاه است . درسانسکریت ، سوما ، شیرابه همه گلها وگیاهانست . درسانسکریت به ماه ، سومنات گفته میشود که « soma-naatha» باشد .« سوما » که همان « هائوما»باشد ، به معنای « شیره وجوهر وزبده و عصاره و آب حیات و گیاه زندگی » است . وناتا=naathaa ، به معنای « دارنده و نگاهدارنده و محافط » است . ماه ، مالک ِ آب حیات وشیرابه و جوهرهمه زندگیست . « مایه » نیز که آب باشد ، واینهمانی با « مادر» دارد ، واصل تخمیرکننده وتحول دهنده وتبدل دهنده است ، دارای چنین معنائی گسترده از« آب » هست و آن را نباید با معنای ویژه و تنگ امروزه از« آب » یکی گرفت . مثلا خرداد ( هاروت ) که زنخدای آب شمرده میشد ، خدای شیره کل زندگی شمرده میشده است که حقیقت دنیا باشد، ازاین رو « رس و رسا » نامیده میشود . همچنین « تیر= تیشتر» ، یا « آپم نپات » ، با چنین مفهومی از « آب » کارداشته اند . درهوم یشت ، گفتگو از« شیرابه زندگی یا حقیقت جهان مادی » است ، و خواندن آن در راستای یزدانشناسی زرتشتی و کاستن « هوم » ، به گیاهی ویژه که دربدر درکوه وصحرا درجستجوی یافتن آن هستند ، نفی وحذ ف کل فرهنگ ژرف ایرانست . درهوم یشت ، برغم همه دستکاریهای موبدان زرتشتی ، میتوان با مفهوم « حقیقت » درفرهنگ ایران ، آشناشد و آن را گسترد .
اینست که واژه « مایه = maya» درواژه « زرمایه » ، هم معنای « آب » وهم معنای « مادر» دارد ، و مقصود از« آب» ، اسانس همه چیزهاست . زنخدا و زن ، آب یا شیرابه جهانست . دریا ورود وجوی وچشمه ، همه « زن » هستند . به عبارت دیگر، حقیقت که شیرابه واسانس جهانست ، زن است . خون هرانسانی که ازآن زنده است نیز، زن است . ازسوی دیگر، تخم ( های خوشه ) که معنای نطفه هم دارند ، اینهمانی با « مرد= جنبس نرینه » داده میشده است . چنانچه واژه « شوی یا شوهر» ، دراصل «khshudra » یوده است که تبدیل به « شوسر » وسپس تبدیل به « شوهروشوی » شده است ، ودراصل به معنای « تخم » است . واژه « khedhra » نیز که درعربی تبدیل به « خضر» شده است ، به معنای « تخم= خایه » است . ازاینرو نیز خضر، در شاهنامه مهره یا گوهری دارد که وقتی درتاریکی آب می بیند ، روشن میشود ( وجود خود او، چنین مهره وگوهریست ) . این اندیشه جستجوی « آب زندگی » درتاریکی ، بوسیله انسان که تخم است ( مردم = مر+ تخم ) سپس تبدیل به اندیشه « جستجوی حقیقت » شده است . اصطلاح « زرمایه » که به سبزو زرد طلائی رنگ گفته میشود ، و دراصل به معنای « آب یا شیرابه پیوند دهنده » است که مفهوم « نوشابه یا اسانس ِ آفریننده » دارد، نام « نخستین گاهنبار= midhyoi zaremaya » است . چهل روزآغازسال ، هنگام پیدایش « آسمان ابری » هست . درفرهنگ ایران ، آسمان ، همیشه آسمان ابریست ، چون هم آسمان ( آس = آسن = سنگ ) وهم « ابر=megha =miznia= dva-nara» ، پیکریابی اصل جفتی هستند . درپایان ازآسمان ابری ، « تخم آب » که همین « میدیو زرمایه » باشد ، پیدایش می یابد و ازاین تخم آب ، سپس در55 روز، آب میروید . درواقع این « زرمایه » ، تخم همه آبهاست که ازآنها همه شیرابه ها و سپس زمین وگیاه وجانور وانسان میرویند وپیدایش می یابند و طبعا شیرابه وحقیقت کل هستی میگردد . اینست که صفت « میدیوزرم » « شیردهنده » است . باید درنظر داشت که درگزیده های زاداسپرم ، درست زرتشت ، ازهمین آب( وه دایتی = خرداد) میگذرد و اصل بینش وبزم که بهمن باشد ، دراثرهنجش این آب درتخم وجودش ، پیدایش می یابد ( سبزمیشود ) .
البته اندیشه « پیدایش بینش ازهنجیدن آب دراصل هستی خود » ، برخلاف اندیشه زرتشت است ، واین داستان دراصل ، داستان « جمشید » ، نخستین انسان فرهنگ ارتائی بوده است که سپس به « زرتشت » نسبت داده اند .

زنگ = زنگار= سـبـز
زَنگ = ماهتاب ( اسـدی)
ماه = خرّم+سیمرغ+بهرام= سئنا
ماه = هوم= قـنـدهار= گندهرو

اسدی توسی ، « زنگ » را نام ماهتاب میداند و زنگ وزنگار، دراصل به معنای « سبز» هستند . برهان قاطع نیز رنگ ماه را « زنگاری » میداند . چنانچه درپیش نیزآمد ، ماه ،درفرهنگ ایران ، آمیزش سه خدا باهمست که « خرّم وسیمرغ وبهرام » باشند . درواقع سیمرغ که اصل پیوند است ، میان خرّم وبهرام ، گره میزند ( قاف= کعبه ) ازاین رو باهم « سنگ = آمیخته = زنگ » میشوند . واژه « سبز» نیزکه سبکشده « ساپیزه = سه اصل » است و همآغوشی« شاه بابک = سیمرغ وبهرام » است، همین معنا رادارد . سبز، به معنای « مهر» است که بلافاصله آفرینش ازآن پدیدارمیشود یا سبز میشود . عشق ورنگ سبز، دورویه یک واژه هستند . چنانچه درسغدی « رگ وپی » که « ارتا وبهرام » هستند ، نیز« سنگ » خوانده میشود.« سنگ » و« زنگ » و« زنج » و« سنج » ، تلفظ های گوناگون «اصل جفتی وهمبغی وانبازی » ، یا « سه تای یکتا » هستند که همان « سئنا = سه تا نای = یک نای » باشد ، و پیشوند نام « سیمرغ » که « سی » هست ، نیز به معنای « سنگ = کوه » نیزهست ، همانطورکه به معنای « سه » هست. سنگ یا اَسنگ که دراصل به معنای « امتزاج وهمآغوشی واتصال » هست ، همان سه تای یکتاست ، و پیکریابی مفهوم « مهر» بوده است . ازاینرو پیکر ِبُت های خدایان را از« سنگ » فراهم میآوردند . دومرغ که باهم پیوند بیابند ، دراثرپیوند ومهر، سیمرغند . دوبال یا دوپرنیز که باهم جفت ویوغ یا سنگ و « مر» شوند ( مرغ = مـر+ غه ) میشوند، و پروازوجنبش ، پیدایش می یابد . چنانکه وقتی اسفندیارزرتشتی ، سیمرغ را درهفتخوانش میکـُشد ، دو مرغ که بچه هایش هستند ، باهم پروازمیکنند ومیروند . یعنی ، سیمرغ ، ازنو، بپا خاسته است وسیمرغ ، ازنو پیدایش یافته است . اینست که درست ساپیزه که بیان پیوند وعشق است ، « سبز» است ، سبزشدنست ، پیدایش یافتنست ، رنگارنگ شدنست ، روشن شدنست ، تروتازه ونو شدنست . . ماه ، درست پیکریابی این اصل جفتی ، یا همبغی ومهر است که هم « سنگ » وهم « اَسیم = سیم = یوغ » میباشد ، و البته « زنگ» نه تنها « رنگ سبز» است ، بلکه « جرس ودرای یا زنگ وزنگوله » نیزمیباشد ، چون زنگ وجرس وناقوس ودرای نیز ، ازدوبخش به هم پیوسته ساخته شده اند که آزآنها آهنگ وموسیقی ونوا پیدایش می یابد . درست این پیوند دوبخش باهم یا این عشق وسبزی وزنگست که « آهنگ وبانگ ونوا » میآفریند ، همانسان که نوای « سنج » نیز ازپیوند یافتن دوقطعه فلزی باهمست ، یا همانسان که ازپیوند یافتن دوکف باهم ، یا کف ودف باهم ، یا دست ونای ، یا دست وچنگ ، یا لب ونای ، آهنگ ونوا پیدایش می یابد .
چنانچه موسیقی نیز از« واژه « موسه = مو+ سه = نای + سه = سئنا » ساخته شده است . موسیقی ، زاده جفتی ومهراست .همه اینها بیان آنست که موسیقی وآهنگ طرب و بانگ ، از« مهر= پیوند یابی دو چیزباهم » پیدایش می یابند . چنانچه « رنگ ها » نیز ، از« آمیزش دوخدا ی خرّم وبهرام »باهم پیدایش می یابند ، « زنگ = موسیقی وآهنگ ونوا » نیزاز« مهروپیوند » پیدایش می یابد . چنانچه دست انسان ازپیوند پنج انگشت پیدایش می یابد و کاردست ، پیایند مهرانگشتان باهم ومهردودست باهمست .
ازاین رو نیز، ماه که خانه ( سرچشمه ) همآغوشی خرم وبهرام یا اصل مادینه ونرینه جهانست ، خانه موسیقی وطرب و ترانه است . گیتی وانسان ، از« ماه پـُر» پیدایش می یابند که « خانه موسیقی وسرود وطرب » است . اینست که درسانسکریت ، ماه ،« قندهار» یا « گند هرو = Gand-hara » نامیده میشد که درداستان ضحاک درشاهنامه « گندرو » شده است . گندهرو درسانسکریت ، مطرب وموسیقی دان آسمانی و نغمه سرای بهشتی است که اینهمانی با ماه و سوما ( هوم = نای ) دارد و اسرارآسمانی را میداند و نخستین زوج بشر، یعنی yama وyami ازاو به وجود آمده اند . به عبارت دیگر، جم ، فرزند ماه ، یا عشق خرّم وبهرام است ، وعشق، یا « مـَر= مَـرَ+ غه » ، همان « سیمرغ » میباشد . ازاین رو بود که ماه ، « شهرمینو یا بهشت لنگر یا بهشت گنگ » خوانده میشد . بهشت گنگ یا بهشت لنگر، یا مینو، جائیست که همیشه ازنوسبزوتروتازه میشود و همیشه موسیقی است . و ردپای این تصویربهشت ارتائی، درغزل مولوی بازتاب شده است :
این « خانه » که پیوسته دراو با نگ چغانه است .
از« خواجه » بپرسید که این خانه ، چه خانه است
« خواجه = خوا+ جه » ، نام سیمرغ بوده است( خوا= تخم ، جه = زن یا اصل مادینه ) . آبادیان که درنیمه شب ، خانه عشق ارتا وبهرامست ، خانه سرود نای aiwi-sruth-rima ( جشن عروسی = شاده)خوانده میشود . آباد ، که « آب + پاد » است ، به معنای « آمیختن شدن دوآب باهمست » . آبادیان ، خانه وسرچشمه ایست که نطفه نرینه که آبست ، با آب زهدان باهم میآمیزند و « مایه » یا « مینوی» تبدیل وتخمیرو تحول میگردند . دربندهش ( بخش نهم ، 90 ) دیده میشود که « آبی که درزهدان گوسفندان ومردمان است ، آب است » و« منی گوسفندان ومردمان ، آبست » و « آبی که درگیاهان ، آمیخته است که آن را آب- تن خوانند ، آبست » به عبارت دیگر« درتخمه یابذرگیاه ، آب » هست . وخوشه پروین یا ارتای خوشه درماه ، تخم همه جانها وگیاهان وانسانهاست . به عبارت دیگر، آب یا شیرابه ومان یا من یا انگم ( انگ) یا زنج درهمه تخمه ها ونطفه های جانها هست . همچنین درهلال ماه ، شیرابه همه زهدانها هست که درآمیختن باهم – زنگ – سبزمیشوند و آهنگ ونوا وطرب وشادی و روشنی میشوند .
این صورت بُت چیست ؟ اگرخانه کعبه است ؟
وین نورخداچیست ؟ اگر دیر مغانست
گنجیست دراین خانه ، که درکـَون نگنجد
این خانه و این خواجه ،
همه فعل وبهانه (به معنای علت است) است
برخانه منه دست ، که این خانه طلسمست
با خواجه مگوئید ، که او « مست شبانه » است
خاک وخس این خانه ، همه « عنبرومشک » است
بانگ دراین خانه ، همه بیت وترانه است
فی الجمله هرآنکس که دراین خانه رهی یافت
سلطان زمینست و سلیمانه زمانه است
ای خواجه ، یکی سرتو ازاین « بام » فروکن
کاندر رخ خوب تو ، زاقبال نشانه است
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
گرملک زمین است ، فسونست وفسانست
حیران شده بُستان ، که چه برگ وچه شکوفه است
واله شده مرغان ، که چه دامست وچه دانه است
این خواجه چرخست ، که چون زهره وماه است
وین خانه عشق است که بی حد وکرانه است …
این غزل مولوی ، یکی از شفافترین غزلیات او دررابطه پیشینه فرهنگی اوهست ، که ازشهربلخ که زادگاهش بوده و ازخانواده اش که ازین فرهنگ برآمده اند، هست .

بلخ ، زادگاه مولوی و تهمورس
تهورس ، نام زنخدا خرّم ، خدای مهر، میباشد

بلخ که دراصل baakhdhi نامیده میشده است ، به معنای « بغ دی = بغ خرّم = زنخدا خرم » است . درپارسی باستانی این شهرtris=baak نامیده میشده که مخففش Baktra ( بغ + تره ) میباشد ، و به معنای « بغ ، سه تای به هم پیوسته » میباشد . بلخ ، بنام « بلخ شیر بامی» ، مشهوراست . بام یا وام درسنسکریت ، به معنای پستان و زنخدای عشق ( بیدخت=خرّم ) میباشد ، و شیربامی ، به معنای « زنخدای عشق هست که همه شیرخواره ازپستان اوهستند که سپس « شیروانی= شروان » شده است . این شهر، ازتهمورس کهTakhma urupaa باشد ساخته شده است ، که درشاهنامه پدرجمشید است . ولی تهمورث ، وارونه آنکه سپس نرینه ساخته شده ، مرد نبوده است ، بلکه همین « زنخدای عشق با پستان شیردهنده اش » بوده است . « تَـَخم وتُخم » یک واژه اند ، و به معنای « اصل ومنشاء » هستند که معنای « شخص مستقل وآزاد » را میدهند . « اورو+ پا »، مرکب ازدوبخش است : بخش نخست که « ure » باشد به معنای « سینه وپستان » است و« paa» به معنای 1- مکیدن و2- نوشیدن است . بنا براین « اوروپا » ، به معنای« پستان شیردهنده است که همه ازآن شیرمیمکند ومینوشند » .البته « پستان شیردهنده به معنای « سرچشمه عشق » است . نام « اروپا » نیزهمین نامست که به همین علت نیز به تصویرزنی که سوارگاوست نشان داده میشود . این « اوروپا » ، همان «خرّم » و همان « بغ شیربامی » و همان « بغ + دی » هست که نام دیگرش « شاده وشاد » ونام دیگرش « بیدُخت= وی دخت = دختروای یا شاه پریان » است ، و درست « شاد ونوشاد» نام نیایشگاهش دربلخ بوده است ( وبرمکی ها ، سدانش یا یعنی تولیتش را داشته اند ) ، و درنوروز، جشن گل سرخ ( کل سوری = وَرد= آبگاه ) هنوز دربلخ یادگاراوست . همچنین مزارشریف ، همان نیایشگاه اوهست و« شریف = شرف » دراصل به معنای « رفیع وبلندی » است که ترجمه واژه ِ « برزه ، ال+ برز» باشد ، نام مادراو= خواجه = سیمرغ = ارتا هست . درتوضیح غزل مولوی وپیشینه اش ، ازمطلب دورشدیم .
سخن درباره آن بود که سیمرغ ( خرّم+ ارتا + بهرام ) که همان « ماه » وهمان « نای » وهمان « مطرب آسمانی» است ، وماه ، درست، « شهرمینو یا بهشت لنگر یا بهشت گنگ » خوانده میشد . ازاین رو ، هرشهرآباد ومرفه و زیبا وخرّم را که پیکریابی این ایده آل میدانستند ، ماه ، یا بهشت لنگریا بهشت گنگ یا « دژهوخ گنگ » یا مینو مینامیدند . بهشت گنگ یا بهشت لنگریا مینو، جائیست که همیشه ازنوسبزوتروتازه میشود و همیشه موسیقی وشادی است .همچنن دراقبالنامه ، نطامی همین تصویر بهشت را درداستانی از اسکندر میآورد :
درآمد به آن شهر « مینوسرشت »
که ترکانش خوانند « لنگربهشت »
دربرخی ازنسخه ها « گنگ بهشت » است وهردو درستست .
بهاری دراو دید، چون نوبهار
نوبهار، نام « اریبهشت = ارتای خوشه » است.
پرستشگهی نام او « قـنـد هــار »
عروسان بت روی ، دروی بسی
پرستنده بت شده هرکسی
واسکندر که به دیدن این بُت میرود و میخواهد ، دوگوهر گرانبها را که دردوچشمش می بیند ، برگیرد ، کسی میآید و داستان این دو « سنگ » را برایش میگوید :
دو مرغ آمدند ز بیابان نخست گرفته دوگوهر، به منقارچست
«مرغ » که هزوارشش ، « تن+گوری » هست، به معنای « زهدان ازسرنو وتروتازه وسبرشوی » است.
نشستند برگنبد این سرای زفیروزی وفرّخی، چون همای
دُری ، کان رهاورد مرغ هواست
گرش آسمان برنگیرد ، رواست
ودراینجا ردپای « اصل جفتی » و« هو+ مای » که همان « ماه » ودوجفت در اوست ، بخوبی بازتابیده شده است .
ازاین بررسی میتوان شناخت که چرا پرتوماه وخود ماه ، « زنگ » و « زنگار= سبز» هست . درماهِ پـُر، هم هلال ماه ، آبگاه هست و هم تخم ( خوشه پروین= ارتای خوشه ) باهم هست و طبعا بااین پیوند ومهر، درزمان، تخم، سبزمیشود ، می وخشد . آب ، دربندهش ، هم تنکردی( جسمانی) وهم « وخشا» ، فراروینده ، فراگسترنده و پیشرونده وافروزنده است . زنگ که جفتی وانبازی ومهروشادیست ، اینهمانی با « سبز» دارد. سبزهم که « ساپیزج » باشد، همین معنای « سه اصل آفریننده وزاینده وروینده است که باهم ، پیوند یافته اند و روند آفرینندگی بدینسان ، آغازشده است » .
واژه « زنگ » و واژه « سبز» یا « اخ سئنا » یا « زرگون» ، معنای « خشک وخالی «رنگ سبز» به معنای امروزه را ندارند . بلکه بیان « اصل آفرینندگی » هستند که ازآن « روشنی = الوان و شادی و هستی » پیدایش می یابند . با پیوند سه اصل به هم ، آنچه بالقوه هست ، تحول به « صورت وجسم » می یابد. هم آب وهم تخم درماه ، چون ازهم جدناپذیرند، سبزند ، یعنی سرچشمه پیدایش و روند پیدایش ( ازبیصورتی وناگرفتنی بودن ، به صورت یافتن وگرفتنی شدن ) هستند . اینست که خود واژه « مینو = mainyava »به معنای « آب ِ نای ماه = آب زهدان ماه » است . may به معنای « ماه » است و« nya»معنای نای است و « av » به معنای « آب » میباشد . البته هم « نطفه = منی = مینو » ، آبست و هم زهدان ، آبگاه است . تخم ( نطفه ) نیز، دارای شیرابه وآبست . مینو، پیوند نطفه و آب در زهدان ماهست که تحول به رنگ وشکل می یابد . اینست که مینو اینهمانی با زمرد وزبرجد داده میشود که هم سنگ هستند وهم رنگ ( روشنی= پیدایش رنگها باهم ) هستند ، هم معنای « عشق » دارند ، وزهدان ماه ، جایگاه « تری وتازگی ونوی همیشگی » هست ، چون جایگاه « تحول = vartan» است . رنگ که دراصل « ار+ انگ » میباشد ، به معنای « شیرابه روان گیاهان » است . اینست که « زنگ » ، طیفی ازمعانی پیوسته باهم داشته است که برای ما امروزه ازهم جدا وبیگانه هستند . زنگ ، جرس ودرای وناقوس است . دربهمن نامه که تصویری از« زوش » خدای ایران میآید میتوان دید که به خود « زنگ = جرس » می بندد و آهنگ این زنگها همه را به جوش وخروش میآورند . بستن زنگ وزنگوله ها به خود ، پیکریابی گوهر موسیقائی این زنخداهست ، چون گوهر این زنخدا ، اصل جفتی هست .
به خوشه کوچک انگور، زنگله گفته میشود . پیشوند « زنجیر» که سلسله به هم پیوسته باشد ، زنج است . به همه صمغها ( ژد=جد ) ، زنج گفته میشود ، ودرست معنای دیگرزنج ، لاغ ومسخرگیست. همچنین « زنگی مزاج » به معنای « پیوسته خوشحال » است . بهار وفرودین ونوبهار( اردیبهشت ) ، سبزو ز نگاری هستند :
نه چون کافورشود کوه به بهمن ماه
نه شود دشت چو زنگار به فروردین – ناصرخسرو
هوا ، فرش زنگاری افراختی
سمن ، برگ وبلبل ، نواساختی – سلمان ساوجی
چو من وصل جمال دوست جویم
مرا دیده ،پر از زنگار باید – سنائی
البته مقصود ازسنائی شاید آن بوده است که دیده من پراز« زنگ زدگی » بشود تا چنین آرزوئی را نکنم ، ولی دراصل معنای کاملا مثبت داشته است .
ای خوشا ، خلعت نوروزی ِ « بستان افروز »
جامه از « اطلس زنگاری » و تاج از« مخمل » – وحشی
البته « سبزشدن » ، چون به معنای « همیشه ازنوپیدایش یافتن » است ، به معنای « رنگارنگ شدن » است . مثلا درشوشتری به رنگین کمان ، « سَوزقبا » گفته میشود . یا درفارسی به هدهد که رنگین است ، سبزقبا یا سبزک گفته میشود . یا « وای نیک » دربندهش ، دریک جا، ازجامه سبزاو ودرجای دیگر ازجامه رنگارنگ او سخن میرود . واو هرکجا گام میگذارد چون فرّخ پی است ، همه جا ، سبزیعنی رنگارنگ میشود . سبزکه بیان عشق ورزی « شاه + بابک = سیمرغ + بهرام » است ، اصل پیدایش رنگارنگی وروشنیست و چیزی روشن میشود که رنگارنگ بشود .

مـاه و آب

دیده شد که درسانسکریت به « ماه » ، « سومنات = سوما+ ناته » گفته میشود که به معنای « خدا یا دارنده ونگهبان شیرابه وزبده » یا « مایه = مای » است . ماه ، اینهمانی با « آب= شیرابه ورس وجوهرجهان » داده میشود . به عبارت دیگر، ماه ، اینهمانی با « هائوما = هوم = هومای » داده میشود . این شیرابه ومایه است که « آب زندگی » درهمه چیزهاست . ازاین روبیخ درخت ، « کوک » نامیده میشود که « کوکا » باشد وبه معنای « ماه » است . علت نیز آن بوده است که آنها ماه را اصل تری وآبادی وبهی میدانستند . دربخش یازدهم بندهش ( 165 ) میآید « از آنجا که آب با ماه پیوند دارد . بدان یک پنجه همه آبها برافزایند و همانگونه که به چشمدید پیداست ، درختان نیز بدان هنگام بهتربرویند ومیوه ها بیشتررسند . …. ماه … سودمند است زیرا هرچه را تردارد ، نیکو آبادی اومند است . زیرا همه آبادی وبهی را دهد … به افزارگشنان همانند است که چون برفرازد ، تخم به مادگان دهد … پانزده روزکاهش یابد که کارکرفه ازجهانیان پذ یرد و به گنج ایزدان سپارد .. » . ماه پـُر، نرینه شمرده میشود که همه مادگان را آبستن میکند و هلال ماه ، اصل مادینگی جهان بود و همه تخم ها « نطفه ها = منی ها = مینوها» به هلال ماه می پیوستند ، که البته نویسنده بندهش ، بجایش « کارکرفه » گذاشته است . آنها درتصویرماه ، هم زن وهم شوهر، وهم پدر ومادر خود را میدیدند . بدین تریب ، اندیشه اینکه همه انسانها فرزند مستقیم خدایند، و همه بشر، خواهران وبرادران وخانواده هم هستند ، پیدایش یافته است . ازسوئی بیخ وریشه همه درختان وگیاهان ، همین « کوک = کوکا= تخم ماه » بود که سرچشمه تری وآبادیست . ماه ، که هم « نطفه وهم آب زهدان » همه جانها وگیاهان را داشت ، شیرابه و مان ومـنّ ومن و زنج و جد و ژد و انگم وانگ ( رنگ= اَر+ انگ = شیرابه روان ) یا اسانس همه جهان هستی را درخود داشت، واصطلاح « مینو» که « می + نیا+ آو » باشد وبه معنای « آب نای ماه » است ، چنین معنائی داشته است . درواقع ، سرچشمه « اسانس وشیرابه ومان کل جهان هستی » یا « حقیقت درگوهرهمه جانها » بود. این اندیشه بسیاربزرگ ازتجربه هائی چند درزندگی که انسانها داشته اند ، انگیخته شده بود . یک تجربه بزرگ ، « رابطه ماه با عادت ماهانه یا قاعدگی زن » است . درکردی به گاومیش ، مانگ گفته میشد وزمین ، چون خوشه زندگان بود ، همین مانگ بود . به ماه آسمان نیز مانگ گفته میشود . مانگه ومانگا ، گاوماده است . به ماه تازه یا هلال ماه ، مانگیله ( مانگ+ ایل یا آل ) گفته میشود . وبه عادت ماهانه زن ، مانگانه گفته میشود . این واژه « قاعدگی » ، بیانگر ریشه مفهوم « قاعده واندازه » درتجربیات انسانها بوده است . چنانچه اندیشه بزرگ پروتاگوراس که انسان ، اندازه هرچیزیست homo mensura میباشد ، وبنیاد حقوق بشر شده است ، درست واژه « mensura » ازهمان «mensturation » میآید . به این قاعدگی یا حیض xunomand یا vohunavant گفته میشود که به معنای « دارنده خون » است و خوب دیده میشود که واژه « خون = vohuni» دراصل به همین « خونریزی ماهیانه زن دررابطه با ماه » گفتته میشود، و خون « ni- vohu» به معنای « نای به » است که نام این خداهست . افزوده براین « رگ= راهو » ، نام ارتا هست . درکردی به حیض « بین مائی » گفته میشود که به معنای « آب نی » بوده است . باید درپیش چشم داشت که واژه « حی » که درعربی به معنای « زنده » بکاربرده میشود( حی علی خیرالعمل ) ، دراصل به معنای « فرج زن= اندام زن » است ، وواژه « حیات = زندگی » ازآن ساخته شده است . وواژه « حیا = شرم » نیز به همین اصل بازمیگردد . « حی = اندام زایش زن »، اصل زندگی واصل پیدایش زندگی بوده است . ازاین رو نیز ، الله ، هو الحی الذ ی لایموت . او زهدانیست که هیچگاه نمی میمرد وهمیشه ازنو میزاید . اصل این واژه « حی » ، به « هه یو »= ماه درکردی و « هه یوک »= هلال ماه درکردی بازمیگردد ، که اینهمانی با « زهدان » داده میشد و دراوستا « aiwi » بوده است .
تجربه دیگری که انسان ، ماه را با آب پیوند داده ، تجربه جزر ومد دریا است که درفارسی « آب جـَر» و « آب خیز» نامیده میشوند . این اندیشه « تحول وتغییرخود ماه درهرماهی » که بنیاد تفکر این فرهنگ در درک جهان هستی بود ، با جزرومد دریا ، سبب میشد که جزرومد دریا را بسیارمثبت درمی یافتند . این اندیشه در داستان « خرسه پا » دربندهش ، که میان دریای فراخکرت ( وروکسا، کسا درسانسکریت نام خدای آبست ) ایستاده ، بخوبی بازتاب شده است . خـر، با الاغ ربطی ندارد ، بکه همان « خار= خاره » ودراصل « هـره » بوده که ، همان « ماه » است و« سه پا » که به معنای « پا » هست و به معنای اصل جفتی واصل حرکت است ، ویژگی ماهست که درپیش آمد . ازجمله ویژگیهای این « خرسه پا » دربندهش آنست که « چون بانگ کند ، همه آفریدگان آبزی ، آبستن شوند ، چون درآب میزد ، همه آب دریا مطهرشود » . که همان ویژگیهای ماه هست . ماه که لوخن ( نای بزرگ ) یا نای به است ، وای به ، باد یا بانگ ونوای به نیزهست که آبهارا به موج میاندازد و ماهیان را آبستن میکند . ولی مفهوم « دریا » ، چنانچه پنداشته میشود ،درجائی ازگیتی نیست ، بلکه « چنانچه اشاره شد، شیرابه ومان ومن ومینووآب و انگ ورنگ ( ار+ انگ = ارنگ رود ) جاری وروان درسراسرجهان ودریای محیط میباشد .همین مفهوم نیز درآغاز شاهنامه میآید که :
حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازاو ، تند باد
این تصویر دریا ، به کلی با مفهوم «دریا» درداستان نوح فرق دارد . اینجا ، «همه جهان ، دریاست و ساحلی وکناره ای ندارد» ، چون حقیقت یا « مان ومن ورنگ= ارنگ= ار+ انگ = شیرابه روان همه جانهاورَس ورَسا » جوهرواسانس همه جهانست و جائی که این جوهر نباشد ، به معنای آنست که آنجا حقیقت وخدا نیست . حقیقت ، درهمه چیزها نهفته است وموج میزند وروانست ومی تازد . حقیقت ، گنج درهرچیزیست ، تخمی(= چهره درتاریکی) میباشد که « می چهرد = به خود شکل وچهره میدهد تا دیدنی شود » . ماه یا کوک یا کوکا ، بیخ هردرختی و گیاهی وانسانی ( مردم = مر+ تخم ) است و همه ازاین مینوی ماه ( آب زهدان ماه= مای یا مایه یا می ) یا مان ومن ورنگ و« وه دایتی = دهش به » مینوشند ومی « وخشند » « مینو» میشوند .

آب، تنکردی ووخشائیست، یعنی:
« آب »،هم مادّه وهم روحست
هم،اصل تاریک وهم چهره پیداست
آب و جهان اندیشی ایرانی

اندیشه های ژرف ومردمی انسان، از زمینه های تصاویری روئیده و پیدایش یافته که ما امروزه ، آنهارا خرافه وجهل واشتباه میدانیم . انسانها، فجراندیشه هائی را که درتجربیات خود ، گمان میزدند ، به شکل « تاءویل هائی ازمحسوسات خود » درتصاویر محسوس خود ، بازمی تابیدند . ماه درآسمان ، دراثرتحول ازهلال ( کمان ) به چرخ ( گردی ، شکل تخم ودانه ) وتغییروارونه اش ، پدیده ای بسیارشگفت انگیزو « اندیشه زا » بود . ماه ، هم نماد اندام زایش زن وهم نماد اندام تناسلی مرد ، هم مرد وهم زن( اصل آفریننده وزاینده ازخود ) و هم تحول یابنده نری به مادینگی ومادینگی به نری بود . وازاین رو نام ماه که دراصل « مای = ماده » و« مز» و« ماخ » و « مج » بوده است ، گواه براینهمانی داشتن آن ، با « آب= شیرابه = مینو= مان = من » یا شیرابه واسانس= رس کل جهان است. درست گیتی ازاین آب ماه « مینو » که نطفه ماه باشد و درتن وزهدان زنان ، هشته وافشانده میشود ، پیدایش می یابد ، ونطفه یا تخم نرینگان همه به زهدان ماه میروند و تبدیل به « پروین = ارتای خوشه » میشوند . این تصویر، هرچند برای ما جزخیالات وموهومات چیزی نیست ، زمینه پیدایش اندیشه های متعالی وژرف ومردمی شده است که برغم ِ دست کشیدن ازاین خیالات خام نجومی و بیولوژیکی ، آن اندیشه ها ، ارزش خود را نگاه داشته اند و میدارند . به همین علت ، این تصاویر ، به علت آنکه « زادگاه این اندیشه های متعالی ومردمی و ژرف » بوده اند ، ارزش یاد آوری دارند . امروزه نیز، بسیاری ازاندیشه ها ی نیک ومردمی ، به همین روال پیدایش می یابند وپیدایش خواهند یافت . انسان ، جنین اندیشه های تازه خود را درگهواره اصطلاحات و قوالب کهن و یا غلط می نهد تا درزهدان آنها ، برویند . همین کار را عرفان ، درایران کرده است و جنین اندیشه های مردمی و مهری و بلند خودرا در « قوالب اسلامی وقرآنی » نهاده ، تا از« درون کود اسلامی ، ازنو برویند » .
دربندهش این اندیشه بنیادی فرهنگ ایران باقی مانده است که آب ، هم « تنکردی= جسمانی ومادی » و هم « وخشائی = معنوی وروحانی ومینوی » هست . درآب ، این دو رویه ، باهم آمیخته و انباز، وازهم جدا ناپذیرند . هنگامیکه معنای اصل آب ( مایه = مای ، شیرابه واسانس همه جانها ) را درنظر داشته باشیم ، درمی یابیم که « آب » ، مقوله ای بسیارمهم وژرف درفرهنگ ایران ودرتفکر ایرانی پیدایش یافته است . چون « آب » که شیرابه ومان ومن ( = مینو و مایه ) همه زندگان وگیاهانست ، مانع ازآن میشد که اندیشه « دوجهان جدا وبریده ازهم و درگوهر متفاوت باهم » پیدایش یابد . به عبارت دیگر، روح وجسم ، خدا وانسان ، آسمان وزمین ، جان وتن ، پیوسته و آمیخته به هم و متمم وانبازهم بودند . به عبارت دینی درمسیحیت واسلام ، معنویت وروحانیت و اندیشیدن ، پدیده های پیوسته با تن وجسم ، و فراروئیده از تن وجسم ( شیرابه و من نهفته درآن ) بودند .
مفهوم « آب » درفرهنگ ایران، غیرازمفهوم آب درذهن ما میباشد . آب ، که اسانس و « مینو= مان = من= ژد= انگ » جهان هستی شمرده میشد همانقدر مادی وجسمانیست که روحانی ومعنوی و اندیشگی ، همانقدر استومند است که مینوئیست . چنین مفهومی از« آب » ، روح وجسم ، اندیشه وتن ، صورت ومعنا ، صورت وبیصورت ، حقیقت وظاهر، خدا وگیتی را به هم میآمیخت وبه هم می پیوست . جهان مینوئی ، نیروهای مینوئی ( ضمیر) ، بهشت مینوئی ( گنگ ) ، پدیده هائی جدا گوهر وبیگانه وبریده از « گیتی وجسم » وبرترازجسم وتن وماده نبود . بهشت ومینو، بالیدن وشعله ورشدن و گسترش یافتن ِ شیرابه ومان ( مینو) ورَسی است که درمیان وگوهرهرتخمی ( اَست = استو = هسته = جسم ) هست . سپس درعرفان ایران ، اصطلاح « می = باده » که معنای دیگرماه ( ماء= مای = می ) ، جانشین مفهوم « آب = مایه ، درعربی ماء » شد، که اساسا دراصل باهم یک واژه بوده اند .پس ازآنکه « آب » ، معنای بسیارتنگش را یافت ، ویژگیهای مثبتی که فرهنگ ایران به باده یا می ومایه میداد ، رساتر، معانی گمشده آب را نگاه میداشتند ، چون مایه ، اصل تحول دهی را درخود نگاه میداشت . حقیقت نهفته وروان( تازنده ، روان ورونده با سرود ) درهرماده ای ( جهان جسمانی چون زاینده است ، اینهمانی با زن داده میشود . نام ماه هم ماده = مای بود ) ، آن تخم را میافروزد و مینوی نهفته وبالقوه ، مینوی آشکارمیشود .
ماه ، « مای = درپهلوی » و« ماده = mada» نامیده میشد . ازمعانی گوناگونی که در زبانها وگویشها از« مای، ماده ، ماخ ، مج » که ماه هستند و باقی مانده میتوان بایک نظر بازشناخت که با چه چیزهائی ماه ، اینهمانی داده میشد . یکی آنکه ماه یا مای ، با « مادر» ، زاینده ودایه ( ماما وشیردهنده ) اینهمانی داده میشد ( هو+ مای = همای ) . دیگرآنکه مای ( مادر) با آب یا مایه اینهمانی داده میشد . زرمایه ، که معنای « سبز» دارد ، همین شیرابه ماه است که بهشتیان مینوشند . درتبری ، مایه هم به « اصل هرچیز» وهم به « هرنوع مخمریا تخمیرکننده » گفته میشود . اینکه مایه اصل هرچیزاست ، به معنای آنست که « ماه » میان هرچیزیست . واینکه مایه ، اصل تخمیرکننده وتحول دهنده و کیمیاگراست (می+ نیا = مینا=mainya ) ، نقش بزرگی درجهان بینی ایرانی داشت ، به ویژه که این اصل تخمیرگریا کیمیائی در میان هرچیزیست. ازاین رو « می » که باده باشد ، همان ماه است که گوهرانسان را تخمیرمیکند و پدیدارمیسازد . به همین علت نیز نام دیگرمی ، « بگمز» است که « بغ + مز= ماه خدا » میباشد . « می » ، ویژگیهای خدای ماه را دارد . البته تماس با ماه ونگریستن ماه نیز، همین ویژگیهای تخمیرگروکیمیا گررا دروجود انسان دارد . همچنین درتبری میا ( mia= miyaa= miya) به ابرغلیظ همراه با باران گفته میشود . وازاین تصویرمیتوان رابطه تنگاتنگ ماه با ابررا دید . دربندهش ، ماه ، « ابر+ ومند » دارنده ابر نامیده میشود . طبعا واژه عربی « ماء= آب » همین « مایه ومای وماه » است . همچنین درتبری « » به معنای « مغزیا مادهّ ی وسط هرچیز» است ودرست واژه « میان » که نقش فوق العاده مهمی درتفکرایرانی دارد ، ازهمین مفهوم « ماه » ساخته شده است . «ماهی» در دریا نیز همین ماه = ماس = ماص است . چنانکه نام دیگر ماهی ، سئنا وسمک ( سه + مک = سه نی = سئنا ) است ، چون ماه ، مرکب ازسه خدا هست که باهم اصل عشق هستند . دربرهان قاطع دیده میشود که « مـه » ، هم به قلم وکلک گفته میشود که « نای» باشد و هم به « میغ » گفته میشود . درخراسان مایه ، به خایه انسان وحیوان و مخمر( ماده تحول دهنده ) و ماییدن به خواستن گفته میشود . درپشتو مایه خمیرمایه است وبه آن ، تومه وتومنه نیزگفته میشود . در واقع « تخم » با « مایه » اینهمانی داده میشود و تومه وتومنه که درپشتو ، مایه است ، دارای معانی ریشه واصل وجوهرو بنیاد هم هست . ودرضمن به شتردوکوهانه نیز مایه گفته میشود ، چون جمع دوکوهان ، نماد اندیشه جفتی وانبازیست . ودرپهلوی maayishn به معنای آمیزش ومقاربت است و maayut مایوت به معنای جفت گیری و آبستنی است و maayomand که همان « میمند » باشد، به معنای « دارای می ومحتوای شراب » است . وواژه « mayazd » جشن نوشیدن می برای باهم آمیختن ودوستی بوده است ، وواژه « میزبان mayazd-paan» ازهمین ریشه برخاسته است . ازخوشه معانی گوناگون ولی به هم پیوسته « ماه = مای » میتوان نقش مهمی را که تصویرماه درتفکر واجتماع ایرانی بازی کرده بازشناخت . به همین علت این اصل کیمیاگروتحول دهنده و شادی آورو « آذرفروز= پدیدارسازنده تخم » ، « میان=mai-dhyana » هرچیزی و « اصل میان درهرچیزی » است . میان هرچیزی وهرانسانی ، جای وخانه « زنخدا ماه » است ، چون « می + دی + یان =yana + dhy+mai » ، یان+ خدا+ ماه » میباشد . « میان » ، جایگاه وخانه ماه یا خدای عشق وطرب و آب یعنی حقیقت هست ، و آنچه ازاین آب( مینو= مان = من = انگ ) درمیان هرچیزی ، می وخشد ، موجود مینوئی است . بدین علت معنای واژه « vaaxshik» ، موجود مینوئی است .

VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF

mellate iran

نظری بدهید