زیـزدان وازما، بـرآنکس درود
که تارش، خرد باشدو، داد، پود
فردوسی


« مایه زندگانی – 1 – مایهِ جهان اصلِ تحوّل دهنده مایه زندگانی

VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF

منوچهر جمالی

مایهِ جهان
اصلِ تحوّل دهنده
مایه زندگانی

درفرهنگ ایران
خرد دراندیشیدن،« مایهِ زندگی » میشود

« منـیدن» که « منی کردن » و « اندیشیدن » باشد ، روندِ پیدایش وویژگیهای « خرد واندیشه » را، آشکارترو برجسته ترمیسازد . چون این از اسم « مان یا مَن » است ، که فعل « منیتن » ساخته شده است . ومان یا مَن چنانکه دیده خواهدشد ، « شیرابه و مایه وجَد و اَنگِ همه جانها » است که درمغز انسان « می منـد » . مغز که « مـز+ گه » باشد ، جایگاه « ماه = مای = می » یا همین « مایه بنیادی همه جانها » است . دراین بررسیها ، دیده خواهدشد که « ماه » ، سرچشمه « بُن مایه تخمیرکننده کل هستی » شمرده میشد ، وطبعا در مغـز انسان ومغز ومیان هرچیزی ، همین « بُنمایه تخمیرکنندهِ منقلب سازنده » موجود بود . چنین برداشتی از« ماه = مایه = می » ، سرآغاز پیدایش ِ اندیشه ای بسیارژرف درفرهنگ ایران بود ، چون « مغز هرچیزی » ، « مایه یا اصل تخمیرکننده » بود که تصویری بسیارمردمی ازکل جهان پدید میآورد .

چرا این سراندیشه بنیادی در مغز انسان که درفرهنگ ایران، نقش بسیاربزرگی بازی کرده ، از تجربه انسان از « ماه » ، پیدایش یافته است ؟ « مان یا من » ، اساسا به « شیرابه واَنگ و آب » همه گیاهان گفته میشود ، وچنانکه دیده خواهد شد ، مخفف واژه «mainya=mai+nya » هست ، که هم به شکل « من ومان » ، وهم به شکل « مینا » سبک شده است . درتلفظ « مینا» ، معنای « کیمیا » را نگاه داشته است . کیمیا دراصل ، چه معنائی داشته است ؟ این واژه مینا یا mainya یا « من » ، هم به معنای « آب یا مایه نی » است ، وهم به معنای « نای ماه = زهدان ماه » است . چون ارتای خوشه یا خوشه پروین که تخمهای همه گیتی هستند ، در زهدان ماه است ، و « آب ِ آبگاه ماه » ، خمیرمایه کل تخمهای هستان است . به عبارت دیگر، مایه ایست که تخم وبُن همه هستان را منقلب میکند تخمیر میکند ، تا سبزوپدیدارشوند وشکل بیابند . این اندیشه درباره چنین مفهومی از « مایه » است ، که سپس مفهوم « کیمیا » را درتاریخ پدید آورد . پیدایش همه هستان ، از انقلابیست که آمیختن این مایه درهمه ، پدید میآورد . پیدایش هرچیزی ، نیاز به مایه ای دارد . زندگی، نیاز به مایه دارد . مثلا مولوی میگوید که دربـُت ، مایه ایست که کافررا موءمن به خود میسازد :
آن شاهد فرد احد ، « یک جرعه » در بُت می نهد
ازعشق آن سنگ سیه ، کافر کند ، ایمان گرو
خدای او نیز« چشمه حیوان یا آب زندگی » یا همین مایه است:
رقص ازتو آموزد شجر، پا برتو کوبد شاخ تر
مستی کند برگ وثمر، بر « چشمه حیوان تو »
هردم ، یکی را « می دهد » ، تا چون درختی برجهد
حیران شود دیو وپری ، درخیز ودربرجست او
ریشه همه درختان « کوک= کوکا » ، یعنی « ماه پُر= مایه یا مایه » میباشد . اینست که خدا، برای او ، چنین مایه منقلب سازنده ولبریزسازنده ازشادی ( مده= مستی ) بود :
ای داده جان را لطف تو، خوشتر زمستی ، حالتی
خوشتر زمستی ابد ، بی باده وبی آلتی
زندگی، نیاز به مایه یا کیمیای تحول دهنده وشکل دهنده دارد ، نه به فرو بلعیدن و خواندن وحفظ کردن یک کتابخانه که درزندگی ، هیچ تحولی نمیدهند . اصل زندگی ، این مایه منقلب سازنده است که « مستی وشوروحال » نامیده میشد :
گرتو کتابخانه ای ، طالب « باغ جان » نه ای
گرچه اصیلکی ولی ، خواجه تو « بی اصولکی »
رو تو به « کیمیای جان » ، مسِ وجود ، خرج کن
تا نشوی ازاو چوزر ، در غم نیم پو لکی
ازاین رو نیز هر روز سپیده دم وبامداد ( بام = خرّم = زنخدای زیبائی وعشق ورامشگری وباده) ، خرّم که پریزاده باشد ، هم درآسمان وهم درنخستین نگاه ( بهور) که دربامداد با بازکردن چشم ، بسراغ انسان میآید و جامی ازاین مایه زندگی را به انسان میدهد ، تا جان ، تخمیرشود و شکل به خود بدهد :
هر روز پریزادی ، از سوی سراپرده
مارا وحریفان را ، درچرخ درآورده
دی رفت سوی گوری ، در مرده زد او شوری
معذورم آخر، من ، کمتر نیم از مُرده
هر روز برون آید ، ساغربه کف و گوید :
والله که بنگذارم ، درشهر یک افسرده
اینست که مفهوم « مایه و می » سپس درفرهنگ ایران ، برغم سلطه شریعت اسلام وچیرگی یزدانشناسی خشک وپارسا منشانه زرتشتی ، نقش بسیار مهمی بازی کرده است ، با آنکه نقطه پیدایش این سراندیشه نیز، ازخاطره ها محو ساخته شده است . ماه که خودش پیکریابی « سراندیشه تحول یابی درخود » بود ، زهدان یا آبگاه یا سرچشمه این شیرابه وبنمایهِ روان در همه جهان هستی است ، ودرست این شیرابه یا مایه یا « من » درمغز هرانسانی روانست ، و « منیدن » که « اندیشیدن » باشد ، به کاربستن این مایه هست . این مایه یا « مَن جان » در منیدن ، پدیدار وبسیج وورزنده ساخته میشود . انسان ، درمنیدن ، این شیرابه مایه و انگ کل هستی را ( که همان جی درواژهِ جان نیز میباشد ) دراندیشه وگفتاروکردارخود ، می افشاند ، روان میکند ، لبریزمیسازد تا با همه پدیده ها درجهان هستی بیامیزد . به عبارت دیگر، اندیشه و گفتاروکردار انسان ، « مایه تخمیرگر» پیرامونش واجتماعش میشوند . او با اندیشه وگفتاروکردارش، به همه چیزها ، مایه میزند با مایه میآمیزد تا آنها با تحول یابی ازدرون خود، « صورت خود را بیاند » . زندگانی ، همین صورت یافتن ازدرون خود ، درتحول یابی ازمایه هاست . درواقع فرهنگ ایران برضد اندیشهِ « صورت دهنده وصورت دادن » است . خدا درفرهنگ ایران ، « صورت دهنده » نیست وانسان یا گیتی ، « ماده صورت پذیر» نمی باشند . این اندیشه که خرد انسان ، مایه زندگانیست ، درشعرفردوسی بازتابیده شده است :
خرد ، زنده جاودانی شناس
خرد ، « مـایـه زنـدگـانـی » شناس
این خرد است که دراثر« اندیشیدنِ مایه ای » ، همیشه زنده میماند. چون اندیشهِ چنین خردی که « مایه » است ، همیشه ازنو تخمیرمیکند وتحول میدهد ومیآفریند . اندیشه ای که ازخرد، پیدایش می یابد ، مایه تحول دهنده است . و همچنین نظامی گنجه ای درخدا ، چنین مایه ای می یابد که درتحول دادن چیزبه چیز، میآفریند .
گراز« چیز» ، « چیز» ، آفریدی خدای
ازل تا ابد ، « مایه بودی بجای »
این مفهوم « مایه » ، بکلی با مفهومی که ابن سینا در دانشنامه علائی میآورد ، فرق دارد که با « هیولی » اینهمانی میدهد . او مینویسد که « هرپذیرائی که به پذیرفته ای ، هستی وی تمام شود ، وبه فعل شود ، آن پذیرا را هیولی خوانند و مادت خوانند و بپارسی مایه خوانند و آن پذیرفته را که اندروی بود ، صورت خوانند » . درفرهنگ ایران ، مایه ، یا ماده ، صورت را از دیگری نمی پذیرد ، بلکه هرتخمی ازمایه ، خودش ، تحول به صورت می یابد . آنچه دراو « ناگرفتنی ونادیدنیست » ، دراثر تحول یابی مایه ای ، دیدنی (صورت وشکل ) میشود .
بدینسان خرد دراندیشیدن یا درمنیدن ، پیدایش همان « من یا مایه زندگانی » است . خرد درمنیدن ، زندگی را تخمیرمیکند ، منقلب میکند ، ودرمنقلب شدن ، زندگی ، صورتهای گوناگون وغنیِ خود را می یابد .
« منیدن = منی کردن » همین « مایه زندگانی شدن » است . اندیشیدن ، دراندیشیدن و گفتن وکردن ، مایه زندگانی خود و دیگران میشود . بدین معنی که نمیکوشد به دیگران، « صورت بدهد » ، دیگران را طبق اراده خود ، تغییر بدهد ، بلکه با « مایه شدن » ، انسانها وپدیده های طبیعت را « متحول میسازد » تا با تحول یابی درونی وگوهری خود ، ازخود، شکل بیابند . جان، درمنیدن ، مایه افشان، مایه ریز، مایه شونده ، مایه دهنده است .

چرا اندیشیدن ومنیدن، دورویه یک سکه اند ؟

« منیدن » و « اندیشیدن » ، دورویه یک روند هستند . ازیکسو، اندیشیدن ، بیان آنست که گوهر درونی را شکل میدهد ( می دیسد ) و ازسوی دیگر، « منیدن » ، پیدایش و گسترش « من یا مایهِ » جانست . هم شکل یابی وهم مایه زنی است . این دو باهم ، درست شاخص فرهنگ ایران هستند . پیوند « مایه یا من » با « شـکل » ، در بسیاری از واژه هایِ « شکل » درپهلوی ، حضوردارند ، و چهره های گوناگون این پیوند را برجسته میسازند . این « من یا مایه » است که دراثرتحول دادن ( ویـریدن = وَریتن ) بهم پیوند میدهد ، و با « همبستگی » ، « شکل یا صورت » پیدایش می یابد . خود ِ واژه « همبستگی » درپهلوی ، به معنای « شکل » است . آنچه به هم بسته شد، شکل یافته است . نام دیگرشکل، « جدک = jadag» است . این واژه مستقیما از« جد= ژد= گـَد » ساخته شده است . « جد= ژد= گد » همان شیرابه و مان و مایه است که تحول میدهد وبه هم می بندد ( همبسته میکندو شکل پیدایش می یابد ) .
بدین علت نام نخستین روز هرماه ، « خرّم ژدا » است ، شیرابه ومایه تحول بخش زنخدا خرّم ، اصل شادی هست . بدین علت نام سروش ، خجسته ( هو+جد ) است ، وبه همین علت ارتا ، خجسته ( هو+جد) میباشد ( خجسته ، نام گل ارتا هست ) . آنها « مایه تحول دهنده و به هم چسباننده » هستند . درزبان پشتو ، « گـد » به معنای باهم آمیختن ویگانه شدن و امالگام شدنست . شیرابه یا مایه یاجد ، درتحول دادن ( ویریدن = وریتن ) ، به هم می بندد و بدینسان ، شکل پیدایش می یابد . درپهلوی به « شکل دادن » ، « همبستن =hambastan » گفته میشود . و « hambastag» به معنای شکل یافته ومتشکل است . مایه یا من یا ژد یا شیرابه ، همبسته میکند ، تحول به همبسگی میدهد و « شکل میشود » .
اساسا واژه « فـرّ » که « xvar-nah» باشد به معنای « شیرابه یا خور ِ نای » است . چنانجه فرّ، درهزوارش « gada-man» است . یعنی « من ومایه باهم یگانه سازنده است . دربندهش ( بخش نهم ، پاره 101) دیده میشود که میان مشی مشیانه که به شکل ریواس (گیاه ِ نرماده ) میرویند ، « میان ایشان فرّه برآمد …. فره ای که مردمان بدان آفریده شدند » . فـرّه ، این شیرابه پیوند دهنده وباهم یگانه سازندهِ میان زن ومرد است که همان « گد= جد» باشد . « خور=xvar » درواژه فرّ= خورنه ، که رد پایش در« خرابات » مانده است ، همان « مایه » ایست که « تحول دهنده به همبستگی یا شکل » است . « فرّ ایزدی واهورامزدائی » ، یک اختراع موبدان زرتشتی است و با « فرّکیانی یا جمشیدی » فرق دارد . به همین ترتیب ، « یـد » درعربی( به معنای دست ) نیز معرب همین واژه « گد= جد» است . چون درهزوارش ، دست ، gad-man است ، که به معنای « مایه با هم یگانه شدن » است . اساسا « دست = دس » ، چون پیوند ده انگشت باهمست ، دست یا دس ( شکل ) نامیده میشود . چنانچه نام دیگر دست ، « کبک » است ( برهان قاطع ) که « کبیدن » ، به هم لحیم کردن باشد . به همین علت، به خون بـُز( گدی ) ، یدالله گفته میشود ( تحفه حکیم موءمن ) . ودست دادن ، آئین باهم یگانه شدنست . نام دیگر« شکل» درپهلوی « گون و گونگ = gon-ag » است . گون ( gaona) دراصل به رنگ گفته میشود و همچنین به معنای « موی» هست ( بارتولومه ) . موی درفرهنگ ایران اینهمانی با « گیاهان» داده میشد . وموی سر درروایات فارسی ( هرمزیازفرامرز، جلد دوم ص 536 ) با ارتافرورد ( سیمرغ ) اینهمانی داده میشود . گون که رنگ باشد ، ازشیره گیاهان گرفته میشد که همان مایه گیاهی بوده باشد . خود واژه« رنگ » نیز که « اَر+ انگ » است به معنای « شیرابه رون گیاهان» است . این رنگ ، این شیرابه و جَد ، دربه هم چسبانیدن وبه هم بستن ، گونه یا شکل میشود . نام دیگرشکل درپهلوی « چهر=chihr» است . ولی چهر یا چیتره ، نام « تخم ودانه ومبدء ومنشاء » نیز هست . دراینجا بخوبی دیده میشود که تخم ، دراثرشیرابه ومایه ای که درونش هست ، یا با آن آمیخته میشود ( انبازبا مایه است ) ، می چهرد ، شکل می یابد ( chihrenidan). به قول مولوی « شکل خفته درتخم » ، بیدارو آشکارمیشود . ازاین نامهای گوناگون « شکل» درپهلوی ، به آسانی روشن میشود که « شکل » را بطه زنده وتحولی با مغزومایه وگوهرهرچیزی دارد . به عبارت دیگر، شکل ، یک پدیده سفت وافسرده وثابت نیست که بریده وجدا ازگوهر ومایه آن باشد ، بلکه همیشه این تحول یابی دراثرمایه است . نام دیگرشکل که « برهم =brahm » باشد ، رابطه با آتش دارد . زندگی ( جی ) ، آمیزش « گرمی وخویدی » یعنی « آتش با آب » است . گیاه که دراصل، « گیاغ = گی + آگ » بوده است نیز گواه برهمین همآفرینی وانبازی « نمی وتخم است ،که اینهمانی با آتش » داده میشد . درهرتخمی، اوروازیشت ( آتش ) هست . اینست که تنها مفهوم شکل ، درارابطه با مایه ( نمی وآبکی) عبارت بندی نمیشود ، بلکه در رابطه با « آتش= گرمی » نیزعبارت بندی میشود . این نام شکل « برهم = brahm» به « brih= brah » باز میگردد که به معنای « اجاق وتنور وکوره » است . «brih + brah» شعله ودرخشش وفروغ آتش اجاق وتنور وکوره است ، و درست ازهمین « شعله ودرخشش وفروغ آتش » ، شکل آتش و شکل بطورکلی « brah-m » پیدایش می یابد . شعله ودرخشش وفروغ آتش، شکل آتش است . شکل آتش ازآتش جدا وبریده نیست . ودرهرگیاهی وجانی نیز ، آتش هست . طبعا ، شکل ، فروزش و زبانه والو کشیدنِ آتش گوهر چیزهاست . اینست که روندِ شکل یابی این آتش گوهری زندگان ، brehenitan خوانده میشود که به معنای « آفریدن + پدیدارکردن + بوجود آمدن » هست . برهنه شدن ، درواقع « فروزش آتش » وشکل یابی آتش درشعله والو وزبانه و درخشش وفروغ میباشد . این مفهوم « شکل یابی » که تحول یابی زغال وهیزم به شعله وزبانه وفروغ باشد ، به کلی با مفهوم « هیولی = ماده بی صورت ، و دادن صورت به آن » ناسازگارمیباشد . ازاین رو نیزهست که خدا ، درفرهنگ ایران ، صورتگر وصورت دهنده نیست ، بلکه « مایه » است . این اندیشه است که درتفکرات مولوی، بازتابیده شده است :
خوش سوی ما آ ، دمی زآنچ که ماهم خوشیم
آب حیات تو ایم ، گرچه به شکل ، آتشیم
این آتش دل ، این مایه درون ( گرمی وخویدی ) بطورمداوم، اشکال گوناگون می یابند
ندانم کآتش دل ، برچه سانست که دیگرشکل میسوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن را
به هرصورت ، همی گفتم ، من ، آنم
که صورت های دل چون میهمانند
که می آیند ، و من چون خانه بانم
درون خرقه صد رنگ قالب خیال بادشکل آبگونم
باد که اصل جنبندگیست، آتش فروزاست
به صورت کمترم از نیم ذره
ز روی عشق ، ازعالم فزونم
یکی قطره است که هم قطره است ودریا
من این « اشکا ل ها » را ، آزمونم
خدائی که اصل مایه ( آب وخاک = آب و تخم = آب و آتش= مایه ) تحول دهنده هستی درگوهر هرانسانیست ، همیشه ، چنین اشکال متنوع ورنگارنگ می یابد ، و به کلی با انسان توراتی وقرآنی که به گل خشک آدم ، صورت میدهد، فرق دارد . مایه ، اصل تحول دادن است . ماه که « مای ومی » باشد ، پیکریابی سراندیشه « تحول یابی درخود وازخود » هست ، و ازاین رو نیز« مایه » ومغز همه چیزهاست . تنها پدیده ای که درآسمان انسان را بسیار به شگفت انگیخت ، همین « تحول ماه درخودش وازخودش » بود ، و با این شگفت ، « منیدن » ، آغازشد . اینست که همه نامهای ماه ، چنانچه بررسی خواهد شد ، به معنای ِ سرچشمه « مایه = اصل تحول دهنده گیتی » هست . شگفتی درنگرش ماه است که گرانیگاه اندیشیدن ، منیدن ، شد . اندیشیدن یا منیدن ، مایه تحول یابی زدن به همه پدیده هاست . نگریستن مثبت وسازنده به پدیده « تحول و اصل تحول یابی » ، گرانیگاه جهان بینی شد .

تصویری که از« مایه » داشته اند

درلنکرانی ، به مایه ، « نـوژمن = نـوژ+ من » گفته میشود ، واین اصطلاحست که تصویرفرهنگ ایران را از « مایه » درغنایش ازهم میگشاید . « نوژ و نوج و نوزو نوس» ، تلفظ های گوناگون همان واژه « نوش » هستند . مایه که « نوژمن » باشد ، مَن یا شیرابه ایست که به هوش میآورد ، بیدارمیکند ، بامداد میشود . البته درخود لنکرانی ، نوشه ، به معنای « آغازکردن » است، که یکی ازبرآیندهای مهم واژه « نوش » میباشد . این مایه (= نوژمن ) است که « آغازگراست » .

نـوش وهـوش
چرا نوشیدنِ می ، به « هوش » آمدنست ؟
چرا نوشیدن ، زندگی را ازنو ، آغازکردنست ؟

« نوش » ، اینهمانی با واژه « هوش=ush = osh» دارد .« نوش » ، دراصل « ana-osha» است . پیشوند « ان » فقط معنای تائیدی وتا کیدی دارد و اساس ، همان « اوشه = هوش » است . بامداد ، اوشین گاهست . دربامداد یا پگاه ( پگ+ گاه) ، سه خدای ایران انبازوهمکارند . اوشین گاه ، گاه سروش ورَشـن است که خورشید را میزایانند . نخست زهره ، یا خرّم که « بام یا پگ » باشد زایانیده میشود . اینست که بامداد یا اوشبام ( هوش+ بام ) ، اجتماع سه خدا ( سروش ورشن وخرّم ) باهمست . نخستین پیدایش ، آغازپیدایش، بیدارشدن ، گوهرکل خدا را مینماید . این بیدارشدن دربامداد ، بیدارشدن و زاده شدن خرم ، آغاززندگیست که باید جشن گرفته شود . بامداد که خرّم باشد ، پستانِ پـُرازشیرعشق است . ازاین رو نام دیگرش، «سپید» است . ورشـن ، خدای چرخشت است که شیرابه انگور ونای و … را میگیرد و سروش که سواربرابراست ، زایاننده بارانست . ازاین رو « رشن » خدای حقیقت یابی است ، چون گرفتن شیره ازحبوبات ودانه ها وکنجد ونای و انگور، دست یافتن به حقیقت آن چیزهاست . و« خـرّم= هور+ رام = باده رام » که درکردی « رگباربارانست » ، کودکیست که سروش ، از« ابرسیاه = سیمرغ = پریکا= غین = میغ= mae-gha» میزایاند که بنابربندهش « بادنیکویا وای به ،…..جام می را که ابراست بوزاند » وبا این جام می است که » مردمان را چنان خوش آید که به تن جان آید ( بندهش بخش9-132) . ازاین رو صبوحی ، نوشیدن « شیر ومی » باهمست . بدینسان ، بیدارشدن و زندگی کردن ، با مایه زدن به زندگی آغازمیگردد .
خودِ پسوندِ واژه « سروش= sra-osha» نیز بهترین گواه برآنست که سروش « به هوش آورنده » است . اساسا، sravaa=sru به شاخ جانور گفته میشود که هم نقش آلت بادی را داشته ، وهم به شکل جام می نوشی بکاربرده میشده است . طبعا سروش ، به معنای « نای یا شیپوریست که با آوازش همه را دربامداد بیدارمیسازد . البته واژه «sro-vaa = srobaa» که سخن باشد درواقع « بانگ یاواییست که ازنای بیرون دمیده میشود » . اینست که در اصطلاح « نوش » ، که اینهمانی با « هوش» دارد ، این سه خدای ایران « سروش + رشن + خرّم یا رام » حضور داشتند و هیچگاه ازخاطره ها محونمیشدند . معنای منفی که سپس به هوش داده شده است ، دراصل ، معنای مثبت داشته است . دیده میشود که « هوش » ، دارای معنای « مرگ وویرانی نابودی وهلاک » نیز هست . علت اینست که درفرهنگ ایران، جان ( جی= زنخدا خرم = اصل همه جانها ) هیچگاه نمی میرد و هیچ قدرتی نمیتواند اورا بمیراند . اینست که درآنچه ، مرگ نامیده میشود ، جان انسان باز درخدا ازنو، بیدارمیشود وبه هوش میآید ، ازنو درخدا ( سیمرغ یا جانان = ارتافرورد) زائیده میشود . ازاین رو این سروش و رشن هستند که مامای چنین تولد دوباره ای نیز هستند . جان ، درمرگ ، به هوش میآید ، ازنو ، زندگی نوینی را آغازمیکند، ازنو بیدارمیشود ، ازنو، جشن نوزائی میگیرد .
این بود که مرگ درواقع ، یک جشن بود . سوگواری ( سوگ = خوشه گندم + شعله کشیدن آتش) نیزهمین معنارا دارد . چنانکه واژه «هوشمند= oshomand » ، هم به معنای « میرنده ، درگذشتنی، درمعرض مرگ » وهم به معنای « شب زنده دار » است (کتابِ فره وشی ) . اینست که ماه که سرچشمه « مایه ومی » است با نوشیدن می و شب زنده داربودن رابطه تنگاتنگ داشته است ، چون ماه ، می ومایه ( نوژمن) است که بانوشیدن آن ، انسان دربامداد ( اوشبام) بیداروازنو زنده میشود : چنانکه خیام گوید :
می نوش به ماهتاب ، ای ماه ، که ماه
بسیار بتابد و نیابد مارا
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش، دمی بهترازاین نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سرخاک یک به یک خواهد تافت ( ومایه خواهد افشاند!)
همانسان که با نوشیدن ماه ( مای= می که خرّم یا زهره باشد) انسان به هوش میآید، همانسان ازشنیدن نای خرّم یا زهره و نای سروش ، انسان به هوش میآِید . هم آشامیدن می و هم شنیدن آهنگ نای وچنگ ، « نوشیدن = به هوش آمدن » است . خرّم وسروش و رشن ، خدایان به هوش آمدن ، هنگام خطرهستند:
شه ازمستی غفلت آمد به هوش
به گوشش فرو کوفت ، فرّخ سروش – سعدی
نه مطرب ، که آواز پای ستور
سماع است ، اگرذوق داری وهوش – سعدی
درسی لحن باربد ( دربرهان قاطع ) دیده میشود که لحن بیست وهشتم که برای « رام جید= خرم » ساخته است ، باده نوشین یا نوشین باده نام دارد . این خدا ، باده ومایه ایست که جهان وزمان را ازنو زنده میکند و با این مایه است که جهان وزمان تازه ، شکل می یابد . چون سه روز پایان هرماه « خرّم+ مارسپنتا + بهرام » ، باهم ، « تخم » پیدایش جهان وزمان تازه اند ، و خرّم این مایه ، وبهرام تخمست ، و مرسپنتا ، ویژگی پیوند یابی این مایه با این تخم است که جهان وزمان تازه ازآن سبزمیشود . ازاین روهست که در داستان پژوهش کردن موبدان اززال درباره دوازه درخت زمان ( دوازه ماه = دوازده درخت ) میآید که :
که دیدم ده ودو درختی سهی که رستست شاداب وبافرّهی
روند زمان ، روند رویش درختیست که شاداب وبا فرّهی میروید . ازاین رو نیز هست که دیده میشود به درخت سرو ، نوشه وبه درخت کاج وصنوبر ، نوج گفته میشود ، چون این درختان نماد همیشه ازنوسبزشوی ( فرشکرد ) هست . نام سروکوهی « اردوج = ارتا+ وج = تخم ارتا » و« پیرو = خوشه پروین = ارتای خوشه » است . درست « نوشه ونوژونوج ونوس» گوهرخود خدای ایران و اصل گیتی هست . وبالاخره ، نوشه یا نوسه ، نام رنگین کمان است . یک نام رنگین کمان ، سریراست که نام ارتا میباشد ( سریره = اردیبهشت ، ، صریره = گل بوستان افروز= ارتافرورد ) . وجمشید ، که جمشید سریره است ، فرزند این خدا وفرزند این رنگین کمانست .

رنگین کمان = زندگی
نوشه = رنگین کمان = رنگارنگی = زندگی
آژی فنداک = رنگین کمان = زی ونداک = زندگی

نام دیگر رنگین کمان « آژی فنداک » هست و«آ– ژی فنداک » ، همان واژه «zivandak به معنای « زنده » است . رنگین کمان ، پیکریابی آرمان زیستن ( zivastan ) است . نوش و هوش ، درتصاویر درخت سرو و رنگین کمان ( آژی فنداک ) ، آرمان زندگی سرسبزی همیشه که رنگارنگی باشد ، را نمایان وبرجسته میسازند .
وز نوشه ، ابر بینی ، چون جَزع ، رنگ رنگ ( خسروانی)
ازاین رو هست که نام این زنخدا نیز، « نوشابه = نوش + آوه » بوده است ، چون این نوشابه ، مایه ایست که زندگی را همیشه تازه ونومیکند . بخشی از داستان این زنخدا را که شاه شهرهروم ( بردع ) شمرده میشود ، نظامی ، با ماجراهای اسکندر اسطوره ای ، بهم آمیخته وبهم بافته است ، ولی بسیاری از ویژگیهای اورا درخود نیز نگاهداشته است .
زنی حاکمه بود، نوشابه نام همه ساله با عشرت و نوش جام
چو طاوس نر، خاصه در نیکوئی
چو آهوی ماده ، زبی آهوئی
رد پای اندیشه جفتی وانبازی که گوهرآفرینندگی این خدایست
قوی رای و روشندل و نغزگوی
فرشته منش ، بلکه فرزانه خوی ….
درآن خرّم آباد مینو سرشت
فرومانده حیران ، زبس ، آب و کشت
زنی از بسی مرد ، چالاک تر بگوهر زدریا بسی پاکتر
قوی رای و روشندل وسرفراز به هنگام سختی ، رعیت نواز
به مردی ، کمر بر میان آورد تفاخر به نسل کیان آورد
کله داریش هست و ، او ، بی کلاه
سپهدار و ، واو را نبیند سپاه …..

به هوش آمدن و مدهوش شدن

نکته بسیارژرف « نوش وهوش » ، درانبازبودن این سه خدای به هوش آمدن دربامداد و ازنوزاده شدن و آغازکردن زندگی ازنو ، دو برآیند مهم دارند ، یکی « به هوش آمدن » است و دیگری « مدهوش شدن » است . درفرهنگ ایران ، به هوش آمدن ومدهوش شدن ، باهم آمیخته وباهمند . « مدهوش شدن » ، چنانکه پنداشته میشود ، بی هوش شدن نیست ، بلکه « پیدایش اوج شادی در به هوش آمدن » است . پیشوند « مد» در واژه « مدهوش » ، همان واژه ایست که درفارسی ، « مستی » و در انگلیسی « دیوانه » شده است . ولی دراصل سانسکریت به معنای « سرورو شادی وهیجان و الهام وشوق ومیل جنسی وشراب و غرورو هوم وعسل و رودخانه و چیززیبا و نطفه مرد و مستی ودیوانگی» است و « مدپتی=mad-pati » به معنای « خدای عصاره سوم » است که دوخدای « ایندرا و ویشنـو » باشند. وسوم یا هوم ( هائوما = مایه به ) درواقع ، حقیقت یا شیرابه جهان هستی بوده است .به عبارت دیگر، « مدهوش » و « هوش » درنوش ، پیکریابی اندیشه « خرد شاد » بوده اند . این آمیزش « مدهوشی که بیهوشی پنداشته میشود با روند به هوش آمدن » ، همان روند تخمیر وتحول است که انسان ازآنچه تا بحال « بیداری » میانگاشته ، ولی درخواب بوده ، بیدارمیشود و هوشی نوین دراو پیدایش می یابد . چنانکه خیام در رباعیش بازتابیده است :
فصل گل وطرف جویبار ولب کشت
با یک دوسه اهل و لعبتی حور سرشت
پیش آر قدح ، که باده نوشان صبوح
آسوده زمسجدند و فارغ ز کنشت
یا چنانکه مولوی دراشعارش ، به این پدیده « هوش دربیهوشی » پرداخته است :
هله ای آنکه بخوردی ، سحری ، باده که نوشت
هله پیش آ که بگویم ، سخن راز به گوشت (سخن راز=سروش)
میِ روح آمد نادر، رو از آن هم بچش آخر
که به یک جرعه بپـرّد همه طراری وهوشت
چو ازاین هوش برستی ، به مساقات وبه مستی
دهدت ، صد هـُش دیگر، کرم باده فروشت
چو دراسرار درآئی ، کندت روح ، سقائی
به فلک غلغله افتد ، ز هیاهو و خروشت
بستان باده دیگر ، جز ازآن احمر و اصفر
کندت خواجهِ معـنی . برهانه زنقوشـت
یا حافظ میگوید :
زُهره دررقص آمد و بربط زنان میگفت : نوش
با دل خونین ، لب خندان بیاور، همچو جام
« محرم این هوش ، جزبیهوش نیست » درآغازمثنوی ، همین آمیختگی به هوش آمدن ، یا ازنو زاده شدن که ازنو بیدارشدن درروند زندگی میباشد با « جوش شادی » معنای « زندگی » را درفرهنگ ایران مشخص میساخت و به همین علت ، رنگین کمان که آژی فنداک باشد ، همان واژه « زندگی یا زیونداک » است . زندگی ، به هوش آمدن وبیدارشدن ازنودر هرروز در« رنگارنگی » که اوج شادی هست . زندگی، شادی از بینشِ رنگارنگی وتنوعش درخود ودرپدیده هاست .« رنگ » مانند « انگ » ، مایه تحول دهنده زندگیست . رنگ وانگ ، یک واژه هستند . « انگ » درگویش دوانی به معنای« شیرابه گیاهان» است . اساسا ، بنا بربندهش ، رنگ ، ازشیرابه گیاهان بود و اصل واژه رنگ « ارنگ = ار+ انگ » است که به معنای « شیرابه روان گیاهانست . بدینسان « رنگ = ارنگ » که خودش « مایه » است دارای معانی « خون و جان وتوانائی و زور وسیرت و قاعده و خودروئی( رنگیدن = روئیدن ) و گوهر، ودر حقیقت ، حقیقت نهفته درون چیزها شمرده میشد . دربندهش دیده میشود که ازفرازالبرز( که لانه سیمرغ است ) دورود که باهم جفت وانبازودوستنـد، بنام « ارنگ رود و وهرود » فرازمی تازند ( تاختن معنای تازه شونده دارد ) .
وَه رود ، همان رود « وه دائیتی = دهش به = جوانمردی ورادی » است که معمولا آنرا رود افسانه ای شمرده اند . درداستانهای ایرانی ، سیمرغ ، « هم خوشه وهم ابرسیاه » است وهم اینهمانی با « ماه= مای = می » دارد ، برفرازالبرز( ال+ برزه = هره برزه) آشیانه دارد . به عبارت دیگرخودش هم ماه وهم « ابرسیاه بارنده » است ، و درشاهنامه دیده میشود که سراین کوه ، ثریا یا خوشه پروین است . البته خود واژه « کوهـ» درکردی به معنای خوشه پروین است . هنگامی که سام برای بازیافتن پسرش ، بدانجا میرود
سراندرثریا یکی کوه دید تو گفتی ستاره ، بخواهد کشید
کزینسان به آن کوه مرغ آفرید زخارا، سراندرثریا کشید
وخارا ، هم به معنای زن وهم به معنای ماه پراست ( که خره = هره باشد ) . بنابراین درفرازکوه البرز ماه پراست که سرچشمه مایه همه جهانست . پس دورود باهم جفت ، شیرابه ومایه و جد وانگیست که از سیمرغ = ماه = ابرسیاه = غین = میغ=maegha (جایگاه می = مایه = ماء)فروریخته میشود وجهان را فرامیگیرد ودریای محیط جهان ومایه جهان میشود تا همه بوخشند ( آب، تنکردی ووخشائی هست ) . این دورودِ باهم جفت یکی « اروند = ارنگ = رنگ » است که ویژگی « بی مرگی » دارد و دیگری « وه رود = وه دائیتی = دهش نیک » است که ویژگی « خشنودی » دارد و خشنود دومعنی دارد 1- خرسندی و2- شناختاری ( یوستی ) . درواقع این دورود باهم جفت ، یکی « امرداد = بیمرگی » و دیگری « خرداد= خوشزیستی وشناختاری » میباشند . ویژگی های این رود ( بیمرگی وشناختاری ) اینهمانی با دودرخت روئیده درباغ عدن درتورات دارند(درخت معرفت ودرخت خلد ) . آب این دریای محیط جهان که این دوویژگی جدا ناپذیر ازهم را دارد ، همه تخمهای هستی را آبیاری میکند و درهمه هنجیده وکشیده میشود و همه تخمهای هستی را تحول به « بیمرگی وخرسندی و شناختاری » میدهد . این همان ویژگی آب در بندهش است که هم تنکردی وهم وخشائیست . اینست که رنگها ( ارنگ= ار+ انگ = شیرابه روان وتازنده یا همیشه تازه کننده ) واخش این مایه یا گوهرسیمرغ ، خدا هستند .
ورنگین کمان ( قوس قزح ) درست ازاین مایه درابر، پیدایش می یابد . طبعا ، رنگین کمان ، پیدایش سیمرغ درابربارنده است . ازاین رو رنگین کمان ، دربندهش « سن ور= زهدان یا پستان سیمرغ » خوانده میشود . درشاهنامه میآید که :
به ( سال ) هشتم بیامد مه فرودین
برآمد یکی ابر با آفرین
همی درببارید ، برخاک خشک
همی آید ازبوستان ، بوی مشک
شده ژاله برگل ، چو مـُل درقدح
همی تافت از ابر، قوس قزح
این رنگین کمان ، کمانِ « بهمن نادیدنی وناگرفتنی » است که درابرورنگین کمان وبرق و باران ، دیدنی میشود و با « تیرش که بارانست » و « آذرنوش » است ، و با « آذررخشش » که « رخش ، یا رنگین کمان زهدان = آذر( درهزوارش = زهدان) است ، پدیدارمیشود . این بهمنست که با کمان رنگین ، جهان را « تیرباران » میکند و « دربرق ، میخندد » تا جهان را سرسبزو بهشت سازد .
خیل سحاب ازهرطرف ، رنگین کمان کرده به کف
باران چو تیری برهدف ، دست توانا ریخته
آن تیر و آن رنگین کمان ، طغرای نوروز است هان
مرغان، دل و ، عشاق ، جان ، بر آل طغرا ریخته- خاقانی
به همین علت نام شاهان برفراز فرمان نامهایشان، به شکل « کمان » نگاشته میشد وطغرا نامیده میشد ، چون کمان ، اینهمانی با سیمرغ داشت که هم هلال ماه بود وهم رنگین کمان که درآن بهمن ، اصل خرد ساماندهنده ومعمارشهرومدنیت ، پدیدارمیشد .
البته « قزح » را شیطان میدانند ، ولی قزح بنا برمنتهی الارب، فرشته موکل برابراست » که سیمرغ باشد و قزح ، معرب واژه « کچه = قزه » است . سیمرغ را که هم آذرخش = آتش = ال بیس = سنجیل و هم ابربارنده ( باهم سنگ هستند ) است ، دراسلام ، ابلیس وشیطان کرده اند . درداستان بانوگشسپ نامه ، شاه پریان ، خود را غین ( ابر) میخواند، وسرپوشش( گیسوانش) پرنیانیست ( پارچه ابریشمی منقشی است ) که چهره دخترش برآن نقش میباشد که اصل زیبائیست . یعنی درست همین « رنگین کمان » میباشد . فرامرز، پسررستم ، بایک دید شیفته او میشود و بانوگشسب ، دخررستم ، دراو، اصل زیبائی را تجربه میکند و میکوشد که او را نقش کند ، وبدینسان هنرنقاشی درجهان پیدایش می یابد .
رنگهای این رنگین کمان ، همان ویژگی « وخشائی » این مایه است که ازماه که دربندهش « ابرو- مند = دارنده ابر» خوانده میشود ، که دراصل « hvant- na -af » میباشد ، لبریزشده و درآسمان پدید آورده است . افنا هوانت ، درحقیقت به معنای آبی از نائی( ماه ) است که سرچشمه است. این رنگها ، وخشیدن مایه یا شیرابه خدا بود و خدا( مایه ) را میشد دراین رنگارنگیِ رنگین کمان تجربه کرد که « آژی فنداک » یا سرچشمه « زی ونداک = زندگی » است . زندگی خداوندانه ، زندگی طیفی و رنگارنگی وتنوع است . طیف ورنگارنگی وتنوع ، پیکریابی سرشاری وپری ولبریزی است که بُن جان است . درست آئین زرتشتی برضد این آرمان زندگی درفرهنگ ایران برخاست . ازاین رو دربندهش ( بخش نهم ) میآید که « این رنگارنگی – رنگین کمان – که آبی زرد و سبزوسرخ ونارنجی باشد ، واخش دیویا دیوان هستند( بندهش، بخش نهم ، 140) . زرتشتیان ، خدایانی که پیکریابی چنین گونه زندگی طیفی ورنگارنگ ومتنوع بودند و روشنائی وحقیقت را فقط درتنوع وطیف میشناختند ، همه را بنام « دیو» درادبیات ایران، زشت ساخته اند و امروزه درمتونشان بنام « خدایان غیر ایرانی » قلمداد میکنند . خدایان اصیل ایران را اجنبی وبیگانه ساخته اند . چنانکه همین رنگهای رنگین کمان را واخش « دیوان سامگان » میخواند . به عبارت دیگر، خانواده سام وزال ورستم ، چنین خدایانی داشته اند که اسفندیاروبهمن پسرش ، برای ریشه کن کردن این خدایان ، دهه ها درایران ، بزرگترین جنگ خونین وناجوانمردانه دینی را راه انداختند . زندگیِ رنگارنگ ارتائی- خرّمدینی – سیمرغی ، دربرابر زندگی یک رنگ ، یعنی بیرنگ زرتشتی گری ، میایستاد . آنان زندگی وحقیقت را درپیدایش رنگارنگی اندیشه ها درمی یافتند و اینان دررنگارنگی وتنوع ( پلورالیسم ) ، دروغ واهریمن ودوروئی وخدعه را میدیدند . اینان ، زندگی را بی رنگ ( بی مایه ) میخواستند ، چون یکرنگی ، معنای بیرنگی دارد . وقتی همه چیزها یک رنگ دارند ، هیچ چیزی شناخته نمیشود وهمه ریگ وتوده میگردند . وقتی همه یک اندیشه دارند ، همه بی اندیشه اند . دراینجا ، ترس از رنگ ، زندگی وحقیقت را معین میسازد . ولی رنگ درخودش ، معنای « غنا » دارد . هررنگی ، رنگارنگست . درگریز به جهان یکرنگی ، همه چیز فاقد چهره میشود . واژه « روشنی =rao-xshna = رخشان » باشدو مخففش « رخش » است ، درست به معنای رنگین کمانست ، که « کمان بهمن ، اصل خرد وبزم » است ، و جهان پهلوان ایران ، رستم را چنین « رخشی » می برد . و درست نیای رستم ، گرشاسپ ، نخستین بار سیمرغ یا خدای ایران را دراین رنگین کمان ، تجربه میکند . این تجربه دینی ایرانیانست که دراین تجربه خدا دررنگارنگی ، عبارت بندی شده است . درگرشاسپ نامه این تجربه ، بیادگار باقی مانده است :
پدید آمد آن مرغ هم درزمان
ازوشد ، چوصد رنگ فرش ، آسمان
چوباغی روان درهوا ، سرنگون
شکفته درختان درو ، گونه گون
چو تازان کـُهی ، پرگل و لاله زار
زبالاش ، قوس قزح ، صد هزار
سپهبد ، فروماند ، خیره بجای
همی گفت ای پاک وبرتر خدای
این تجربه ژرف دینی گرشاسپ ، که خدا وروشنی وحقیقت ومایه تخمیرگرجهان هستی را ، درتنوع رنگها در یافت ، بنیاد فرهنگ ایران شد .

VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF

mellate iran

نظری بدهید