جمهوری ایرانی
برپـایـه
انسان ِگستاخ وفرّخ وفراخ
وطـردِ
انسان ِهبوطی وکـنود ومطیع

درفرهنگ ایران
طبیعت انسان، گستاخ وفرّخ وفراخست

منوچهرجمالی

طبیعت یا گوهریا فطرت ِانسان ( مردم ) درفرهنگ ایران، گستاخ وفرّخ وفراخ هست . گوهرجان انسان، که « اخو=axv = خوی= اهو= اهورا» میباشد و«اصل سرشاری ولبریزی و غنا » هست ، درچهره های گستاخی ( vist-axv) و فرّخی (  farr+axv) و فراخی ( fra+axv )  خودرا مشخص میسازد .

پَت اخو(axv= patexv+pat) به معنای فراون وسرشاروآبادان است .

این گوهر انسان که « اخو= خوی » باشد ، تخمی ازخوشه ارتا  که «ارتا خوشت» یا اردیبهشت ( اخو+ شـه = خوشه ) که همان سیمرغ میباشد . این « اخو= خوی » هست که مانند اصلش، سیمرغ یا ارتا ، ازخود، خود را میگسترد (= گستاخ ) ، وازخود ، پرتو میافکند و می تابد (= فرّخ ) و ازخود ، سرشاروغنی هست وازخود ، فراخ (گشوده ) یا گسترده میشود ، و فراخ بین هست و فراخی میجوید و  فراخ میاندیشد و فراخ دلست و جهان فراخ میطلبد  .

درفراخی ، عرصه آن پاک جان    تنگ آمد، عرصه هفت آسمان

واین تصویرانسان درفرهنگ ایران ، به کلی متضاد با انسان هبوطی ، و انسان کـنود ، وانسان مطیع و انسان مخلوق وعبد دراسلام ، وهمچنین درسایر ادیان نوری هست . درقرآن میآید که انسان ، کنود است (سوره عادیات ) ، و « کنود » به معنای زمینی است که هرگز دراو گیاه نمی روید و شوره زار و بی آب وسترون است ، ودرپیشینه زنخدائی آن روزگار، بدین معنا هست که انسان ، سرچشمه روشنی وشادی و بینش نیست .

بر پایه این دو تصویر از انسان ، دو گونه زندگی و دوگونه اجتماع ودوگونه حکومتِ متصاد باهم ، درتاریخ پیدایش می یابند . دین زرتشتی نیز، برضد این تصویرانسان درخرّمدینی ، برخاست و انسان را ، انسان هبوطی و انسان وامی ساخت ، ولی این تصویر انسان غنی وسرشار ، به رغم سرکوبی  سخت در دوره ساسانیان ، در ضمیر ایرانیان وخرّمدینان ، پایدار و زنده ماند .

این تصویر انسان درجنبش ِعرفان ، ازسر، نیرو گرفت و از رخنه ها ودرزهای شریعت اسلام که دراصل برضد چنین تصویری ارانسان ، برخاسته بود  ، فراجوشید .  درست « ابلیس » درقرآن ، تصویر همین  «خدای خوشهِ ایران » است که تخم آتش ( اخو) او، جان هرانسانی است ، که گوهر« سرافرازی » دارد ، و عبودیت و اطاعت و تابعیت را نمی پذیرد و گستاخ وفرّخ وفراخست .

نام دیگر ِ این ارتای خوشه ، « سرفراز» بوده است ( برهان قاطع ) . درهرتخمی ازاین خوشه خدا ، اصل سرفرازی ، یا بالیدن و شعله ورشدن ودرخشیدن و افراختن وسرکشی هست . ازآنجا که انسان ( مردم = مر+ تخم ) تخمی ازخوشه خدا هست ، پس درهرتخمی ، خوشه یا کل جهان ، بالقوه هست . درهرفردی ، کل که خود خدا باشد ، هست . به عبارت دیگر، هرانسانی ، سرچشمه سرشاری و پری و غنا و تنوع میباشد . خودِ ارتا ( سیمرغ ) ، هم تخم ( هژیر= هو+ چیتره ) و هم خوشه ( ارتا خوشت = اردیبهشت ، اخو + شه ) نامیده میشود . به عبارت دیگر، هم تخم وهم خوشه است . ازاین رو نخستین عنصریست ( ارتا= فرن ) که درهرجانی هست  .  ارتا که نخستین عنصرجان هرانسانی هست ، سرچشمه ِ جهان هستی شدن است . تصویر « جام جم » که بینش جمشیدیست ، ازهمین اندیشه پیدایش یافته است . درانسان، کل جهان بالقوه هست و این تخم دراثرآبیاری شدن ، درخود ، جهان میشود و میتوان  همه جهان را درخود ، دید .

« انسان ِکلیدی » فردوسی که درآغازشاهنامه آمده  ، آذرخشی ازهمین تصویر« خدائی است که خوشه انسانهاست »  . همین سان سراندیشه « انسان سرشارو غنی ِ» مولوی ، جوشش دوباره همین تصویرانسان درفرهنگ خرّمدینی است .

این تصویرانسان را که عرفان ، عرضه میکند، غالبا ، تشبیهی و تمثیلی فهمیده میشود، و معنای اصلی آن ، که گواه براصالت انسان است ، به کلی تاریک ساخته و ناشناختنی میشود . درعرفان ، بارها میآید که انسان ، وجودیست آبستن . یا آنکه انسان ، « کان= معدن» یا« گنج » ، یا «سرچشمه» است.این اصطلاحات ، به هیچ روی تشبیهات شاعرانه  نیستند، وهمه ازیک سراندیشه درفرهنگ ایران ، پیدایش یافته اند .

« کان » را ما به معنای « معدن » میشناسیم ، ولی درکردی « کانی » به معنای « چشمه » هست ، و به آبادیها ، کانی گفته میشود . اینکه به سیمرغ ، «همای خانی » گفته میشود ، همین معنا را دارد. او ، جان سرچشمه ای و « ازخود آفرین یا ، خود جوش » درهمه انسانها هست . همینسان ، واژه « گنج » دراصل که « گین+ زه » میباشد، و به معنای « زهدان زاینده= اصل آفرینندگی » است . گینا وکینا وکانا ، هم به « زن جوان»، وهم به « نی » گفته میشده است . اینهمانی دادن « زن جوان » و « نای » ، اینهمانی دادن ، پیدایش و زایش ازسرشاری ، با « نوا وآوازخوش وشاد » بود . این اینهمانی ، فلسفه بنیادی زندگی ایران را دربرداشت . زائیده شدن اززهدان ( کانا = غنا = قنا ) که اصل سرشاریست ،  درگیتی که جهان جسمانیست ، شادی وخوشی و جشن است . این بود که « کان » و « زهدان » و « چشمه »  این پدیده هارا باهم تداعی میکردند . سرشاری و پیدایش و جشن ، ازهم جداناپذیربودند. واژه « غنی وغناء » نیز درعربی ، معرب همین واژه است « کانا، گانا، کنیا » . چنانچه «غناء » هم به معنای توانگریست و هم به معنای سرود و آوازخوش وطرب انگیزاست . ان الموسیقی هی الغناء ، والغناء هوالحان موءتلفه .   این تصویر انسان ، ازفرهنگ زنخدائی میآمد ، که درآن ، « آفریده » ، برابربا « آفریننده » است  وهمسرشت اوست ، و انسان نیز ، همان اصالت خدا (خوشه ) را دارد که همیشه « سرچشمه وکان وگنج وزهدان آبستن » است ، یا به عبارت دیگرهمیشه « تخم یا نطفه درتخمدان » است . طبعا این تصویر با خدای خالق ، مانند الله ویهوه وپدرآسمانی ، سازگاروهمخوان نیست . خدا « کنزمخفی » هست ، دراصل  به معنای آنست که خدا « زهدان آبستن » است . ودرست  الله لم یلد ولم یولد درقرآن ، برضد این مفهومست . همچینین اندیشه « بیکران بودن روشنی »اهورامزدای زرتشت که درواقع به معنای « روشنی ِ بی زهدان = ان +آگرا » هست برضد این تصویر خدا وتصویر انسان هست .

« همیشه آبستن بودن = همیشه تخم درتخمدان بودن » ، بیان اندیشه « افریندگی پایان ناپذیر» میباشد . طبعا این تصویر انسان ، متضاد با تصویر انسانیست که خدایان نوری ، خلق میکنند .

خدایان نوری ، خلاقیت خود را به انسان ، انتقال نمیدهند . بلکه درست انسانی را که بریده وجدا ازخود خلق میکنند ، این ویژگی بنیادی را که خلاقیت ونوآوری و ابداع باشد، ندارد . الله یا یهوه یا پدرآسمانی ، وانسان ، همگوهروهمسرشت نیستند . انسان دراین جهان بینی ، نمیتواند خلق کند، و نمیتواند اصل روشنی وبینش باشد ، چون « زاده شدن » ، همان معنای« پیدا وروشن شدن» را داشت . انسان، نمیتواند روشنی وبینش را ازخود بزاید . ولی درفرهنگ ایران ، « بودن = هستی »  به طورکلی ، « غنی وسرشار و گنج وکان بودن » است . آنچه هست ، غنی وسرشاروپرهست . « است » ، هم به معنای « تخم » وهم به معنای « تخمدان » است . آنچه « هست» ، « نطفه درزهدان » یعنی همیشه درحال زایندگی وآفرینندگیست .

انسان دراین ادیان ، درگوهرش ، بی بود و کمبود و ناقص است ، و « نقص را نمیتوان از گناه جدا ساخت » . هرچه ناقص است ، بالقوه سرچشمه گناه وخطا وجرم میباشد . همان نخستین عمل واندیشه انسان دراین ادیان ، پیکریابی این کمبود ونقص و گناه است . انسان ، درطبیعتش ، همیشه گرفتار« کمبودی ، بی بودی ، تقصیروگناه » میماند ، ومسئله بنیادی انسان در زندگی فردی و اجتماعی ، مرهم گذاشتن روی این زخم ناسورهست که معالجه شدنی نیست .

درشریعت اسلام ، انسان ،« نقص گوهری » دارد

درفرهنگ ایران ودرعرفان،گوهرسرشاروغنی ِانسان
درتاریکی وجودِخودش
یا در غارش( بُن = فطرت ) میباشد

نقص ِگوهری درشریعت، با«اطاعت »، جبران میشود
ولی گوهر، درتاریکی را ، باید « جُست ویافت »

درعرفان ، معنای تصاویر« کان یا گنج بودن انسان ، یا وجود همیشه آبستن بودن او » ، هنگامی روشن وبرجسته ومشخص میگردد که دیده شود ، این اندیشه چه پیآیندی دارد . این پیآیند است که ورطه عظیم میان عرفان وشریعت اسلام را آشکارمیسازد .  هنگامی انسان ، وجود کانی یا گنجی است ، برترین خویشکاری ( وظیفه ) انسان ، کاوید ن وجستجو کردن و یافتن ِسرشاری وغنی نهفته درخود هست .  انسان ، غاریست که درآن « گنج فراوانی» نهاده شده است ، که همان « اخو= خوی = اهورا » باشد . ویافتن این « اخو» ، هست که انسان را سرور ( قائم به ذات ، ازخود بودن ، سرفراز ) میکند .  دراین غاروجود خود ( بُن خود ) هست که اوباید سرشاری وغنای خود را بجوشاند ، و به فوران درآورد .  درحالیکه درشریعت اسلام وسایر ادیان ابراهیمی و دین زرتشتی ، نقص را درانسان ، گوهری میدانند .  دردین زرتشت ، انسان ، تخمیست که ازخود ، روشن وسبزنمیشود، واین اهورامزداهست که به او روشنی ، وام میدهد . دربندهش ، انسان درهمان نخستین باری که درزندگی میاندیشد ، اهریمنی و دوزخی میشود ،  واین ، درست همان اندیشه « انسان کنود وظلوم » درقرآن میباشد . این نقص را انسان ، نمیتواند ازخودش ، برطرف کند و رفع سازد ، بلکه باید « کمال » ، ازخارج براو، حکومت کند ، و آفتاب راستی یا حقیقت ، درخارج غار براو بتابد، و اورا رهبری وراهنمائی کند  انسان ، فقط درتابعیت و اطاعت ازاین کمال یا ازآفتاب حقیقت دربیرون غاروجودش هست که میتوان ، هرروز ازنو ، جبران این نقص وضعف گوهری یا وجودی را بکند .

ولی درعرفان همانند فرهنگ ایران ، این خودِ انسان هست که درپی جستن ویافتن این گوهرهای نادیدنی و ناگرفتنی در خود انسان هست . گنج درخود اوهست . کمال درخود اوهست . انسان ، نقصی درگوهرش ندارد ، فقط کمالش را باید درخودش بجوید وبیابد . گوهرش، درست درتاریکی وجودش ، پرورده میشود وباید فقط آنرا زایانید ، یا باید آنرا درهستی خود ، جست و یافت .

انسان ، « کاو= غار» ، جایگاه کاویدن هست . واژه « فـقـر» هم ، چنانچه پنداشته میشود معنای « کمبودی وبی چیزی » را ندارد ، بلکه به معنای « کاویدن کاریزو چاه » است . انسان فقیر، به معنای « انسان کاونده » هست . کسیکه کاریزوقنات را درخود ، حفرمیکند تا دریای حقیقت ازاو موج بزند ، فقیر است . با جستجوی همیشگی این گنج درغاروجود ، انسان چیز دیگری دراین غاروجود = زهدان وجود = بُن ( بون = غار) می یابد .

مسئله انسان ، تابعیت و اطاعت از« افتاب حقیقت» یا « پیکریابی اصل کمال دریک شخص » درفراسوی خود، نیست ، بلکه مسئله بنیادی انسان ، « خود یابی درآزمونها درزمان » هست ، نه اطاعت وتابعیت . انسان ، دنبال رهبروپیشوا وپیامبرو امام نمیگردد ، وبی نیاز آزآنهاست ، واوهست که خودرا در تجربیات در زمان می یابد .   انسان ، دروجودش ، نقصی ندارد که بخواهد رفع کند و دنبال یافتن « حاکمیت کمال برخود » دراجتماع برود ، بلکه میتواند کمال و روشنی وبینش وشادی را در خودش بجوید وبکاود وبیابد .

دریهودیت ومسیحیت واسلام وزرتشتیگری ، انسان ناقص ، طبعا بالقوه ، گناهکاراست . عمل دراین ادیان ، آزمونی نیست که او اشتباه میکند ، بلکه سرکشی ازامرالله یا از خدائی یا ازاصل کمالی و آفتاب حقیقتی هست. درحالیکه در آثار عرفانی ، دیده میشود که چندان خبری ازمقوله گناه نیست ، وگرانیگاه ، عمل وفکر، گناه نیست .  بزرگترین مسئله انسان در زندگی ، گناه زدائی یا اجنتاب ازگناه نیست ، بلکه « خودیابی در درون آزمایشها و اشتباهات درآزمایشهاست . با هر اشتباهی در آزمایش ، انسان میتواند بیشترخود را بیابد . خود، اصل سرشاری وغنا هست . هرعمل وفکری که تنگی آورد و فراخی را ازانسان گرفت ، اشتباه و دوزخ (دُژ+ اخو ) هست . اشتباه ، اخورا ازگسترش باز میدارد و اورا تنگ میسازد .  انسان ، درمفهوم ِ« گناه » ، به خدا ، عصیان میکند ، و این نقص وجودی خود را به شدت درمی یابد ، ولی دراشتباه ، متوجه دورشدن ازغنا وسرشاری و پـُری وجود خود میگردد ، و دچار ِ تنگ شدن ِ وجود خود( دوزخ ) میگردد و ازآن رنج ودرد میبرد . دوزخ ، جهانی درفراسوی زمان نیست ، بلکه  تلخ شدن زندگی است . وقتی بُن انسان نتواند خودرا بگسترد و آزادی خود را درفراخی دریابد ، دردوزخ است . همچنان وقتی قدرتهای اجتماع برپایه قهروتهدید وتجاوزخواهی وخشونت استوارند ، دوزخ ( دژ+ اخو ) هستند . خدائی که همه اعمال وافکار انسان را درفضای تنگ « گناه ونقص » میگذارد ، خودش ، بزرگترین دوزخست . و انسان ، میتواند دوزخ را دراین گیتی ویران سازد و درب ِ دوزخ را درهمین گیتی ببندد  هراشتباهی نیز ازخودش ، کاریست برضد پیدایش سرشاری وغنای خود که انسان دوست میدارد . هراشتباهی برضد فراخ طبعی ( فرا+ اخو) ، برضد گوهرجان خود هست .

مولوی ، به محمد وموسی وعیسی و ابراهیم ویوسف وعلی و..... به عنوان سرمشق ونمونه و انگیزنده دربرخی از ویژگیها می نگرد ، نه به عنوان « مرجع اطاعت وتابعیت » ، وبه انسان ، میگوید که توهم میتوانی مانند محمد وعیسی وموسی وابراهیم وخضرو یوسف و اسفندیاروعلی درآن ویژگی مهم بشوی ، یا حتا میتوانی ازآنها درهمان ویژگی ، فراتربروی واگرمحمد ، فقط یکباردرعمرش شق القمرکرد تو میتوانی هرساعت پنجاه بارشق القمرکنی .

مولوی ، اطاعت و تابعیت ازآنها وازهرکسی را « گدائی » و « خود  به مفت  فروشی » میداند، وبه همان تصویر « تخم آتش = اخو= فرن= ارتا » که گوهر انسانی شمرده میشد روی میآورد :

گرمی مجوی الاّ ، از سـوزش درونی
زیرا   نگشت روشن ، دل ، ز آتش برونی

ودرست  اندیشه متضاد با « گدائی وخود فروشی » را ، همان « اصل جستجوی گوهرخود » میداند . آنچه را که تو بجوئی ، درست آن چیزیست که درتو هست ، و ترا به جستجو انگیخته است تا ترا آن را ازخود بزائی یا درگوهر خود بیابی .

گدا رومباش و ، مزن هر دری را
که هرچیز را بجوئی ،  ...... تو آنی
دلا خیمه خود ، براین آسمان زن
مگو که :  نتانم ،...... بلی میتوانی

سیمرغ یا ارتا یا صنم ( سن= سئنا ) ، همان تخم اخوهست که درجان ما ، هست :

صنما چگونه گویم که :  تو نور جان مائی
که چه طاقتست جان را ،...... چو تو ،  نور خود نمائی
تو چنان « همائی ای جان » ، که بزیر سایه تو
به کف آورند  زاغان ، همه ،  خلقت همائی

همان آتش جان ، همان « فرن= پران درسانسکریت ) ، همان ارتا یا نخستین عنصر درضمیرمن هست

تو کئیی درین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی
تو که نکته جهانی ،  زچه نکته ، می جهانی ( پدید میآئی)
تو قلم بدست داری و ، جهان ، چو نقش ، پیشت
صفتیش می نگاری ،    صفتیشش میستانی

به گدایان منگرو ازآنها پیروی مکن و خودرا ارزان نفروش:

منگر به هرگدائی، که تو خاص ازآن مائی
مفروش خویش ارزان ، که تو بس گرانبهائی
به عصا شکاف دریا ، که تو موسی زمانی
بدران قبای مه را ، که زنور مصطفائی
بشکن سبوی خوبان ، که تو « یوسف جمالی »
چو مسیح ، دم روان کن ، که تو نیز ازآن هوائی
به صف اندرآی تنها ، که سفندیار وقتی
درخیبرست ، برکن ، که علی مرتضائی
بستان زدیو ، خاتم ، که توئی به جان ، سلیمان
بشکن سپاه اختر، که تو ، آفتاب رائی
چوخلیل رو درآتش ، که تو خالصی و دلخوش
چو خضر، خور آب حیوان ، که تو جوهر بقائی..
تو هنوز ناپدیدی ، زجمال خود ، چه دیدی ؟
سحری چو آفتابی ، ز درون خود  درآئی
تو چنان نهان ، دریغی ، که مهی بزیر میغی
بدران تو میغ تن را ، که مهی وخوش لقائی ...
تو چو بــاز ِپای بسته ، تن تو ، چو کنده برپا
تو به چنگ خویش باید که گره زپا گشائی ..
تو زخاک سر برآور ، که درخت سربلندی
تو بپر به قاف قربت ، که شریفتر همائی
زغلاف خود برون آ ،  که  تو تیغ آبداری
زکمین کان برون آ ،  که تو نقد بس روانی

هرچند اندیشه مولوی درباره « تن » ، پیروی ازجهان بینی اسلامی میکند و تن ( غار= زهدان = بون ) درفرهنگ ایرانی ، زندان جان نیست ، بلکه آشیانه سیمرغ ، و جفت جان میباشد که با جان با هم میآفرینند ، ولی به خوبی میتوان دید که گوهرانسان را به هیچ روی ، ناقص نمیداند ، بلکه آفتابی درتاریکی شب ، یا ماهی نهفته درزیر ابر، دروجود خود انسان میداند . مسئله انسان ، اطاعت وتابعیت ازکمالی و آفتاب حقیقتی فراسوی خود نیست ، بلکه یافتن خود ، در زایش همیشگی خود در آزمونهای تاریک زمان هست .

تصویر« انسان کمبود یا بی بود یا ناقص یا فرودمند » گرانیگاه ادیان ابراهیمی ودین زرتشتی است ، که درتضاد کامل با تصویرانسان سرشارو غنی درفرهنگ ایران ( خرّمدینی، سیمرغی ، ارتائی ) میباشد . ادبیات ما آغشته با این مفاهیمست . این تصویر« انسان کمبود یا بی بود وناقص » ازمسیحیت ویهودیت ، سپس دراغلب مکاتب فلسفی درغرب نیز رخنه کرده است و سپس گرانیگاه شناخت انسان گردیده و علوم اجتماعی برپایه چنین تصویری بنیاد گردیده است .

دراین ادیان ، خدا ، جان انسان را به انسان ، وام میدهد ، به عبارت دیگر، انسان ، دچار« نقص گوهری » هست . خدا ، روشنی را به انسان وام میدهد ، به عبارت دیگر، انسان ، هستی بدون روشنی است . انسان ، ناقص است ، وخدا این نقص را رفع میکند .

جان، وام خدایست درتن تو     یکروز، زتو بازخواهد این وام
گربازدهی وام او به خوشی    ورنی بستاند به کام و ناکام
اندر طلب وام ، تازیانست    همواره چنین سال وماه وایام

جان عزیزتو برتو وام خدای است
وام خدای است برتو ، کار تو زار است - ناصرخسرو

این وام بودن جان و روشنی وشادی ، همه پیآیند مستقیم « گوهر ناقص یا کمبود انسان » هستند .  درفرهنگ ایران ، چنین رابطه ای میان خدا وانسان نبود . خدا ، یا اصل جان ( زندگی ) ، جان را به انسان ، وام نمیداد که ازاو بازپس بخواهد . انسان ، خود را « وجود عاریتی » نمی یافت . خدا ، « لان – بغ » یا « بغ » بود . واژه « پخش و اَپخش (  apaxsh) که تلفظی ازهمین واژه « بغ » است به معنای « سرشاری و لبریزی » است . لان ولاندن ، به معنای افشاندن ازپری وفراوانی است .« لنبک آبکش» درشاهنامه ( که همان لان- بغ باشد )، تصویریست از خدای ایران ، که برغم همه سرکوبیهای این جهان بینی، دراین داستان باقی مانده است.

گوهراین خدا، یا این بُن هستی ، « خود ، پخشیدن » هست .  اخو یا « آتش وه فرنفتار» یا « تخم آتش » که درتن انسان، شعله ورمیشود  ، اخگری ازگوهر ِ خدای پخش شونده هست . خدا ، خود را به تن انسان ، وام یا امانت نمیدهد ، بلکه « فرن + اوا + تاره » ، عنصرنخست که « فرن = پرانه » باشد، خودرا تحول و تشخص میدهد ( اوا تاره ) . این واژه تبدیل به « افتار، افتال ، ا- فتری ، فتره ( فطرت ) و ابدال ( درعرفان )شده است . خودِ خدا ، آتشیست که جان انسان شده است ، واین اخو،یا فرن ( فرن بغ )، یا ارتا ، همان ویژگی « سرشاری وغنا وپری » را دارد . اینست که روشنی وشادی وجنبش ازجان خود انسان میجوشد .

علم او ، ازجان او جوشد مدام    پیش او نه مستعارآمد، نه وام
گرمی عاریتی، ندهد اثر    گرمی خاصیتی دارد هنر

انسان ، تن وجان خود را عاریتی و وامی درنمی یابد . انسان ، سرچشمه بینش وروشنی را ، سرشاری و جوششی ازاقتران جان وتن خود درمی یابد .