در فرهنگ ایران، حواس هر انسانی، مستقیما اورا به خدا و حقیقت می پیوندد
مقاله بعدی منوچهرجمالی را بخوانید
مقاله بعدی منوچهرجمالی را بخوانید
خدا ، در فرهنگ ایران «ارتای خوشه» هست و هر انسانی، تخمی از خوشه خداست. هر انسانی، سرچشمه حقیقت و روشنائی و سربلندیست
در فرهنگ ایران، خدا و حقیقت، رنگ و رنگارنگست، چون شیرهِ روان = ارنگ (ار+انگ) در گیاهان و جانوران و انسانهاست
در پستخانه هپلی 31
متاسفانه امروز بخش اعظم روشنفکران ما چه منفرد و چه وابسته به احزاب و سازمانهای سیاسی در هنگام نقد سیاستهای رژیم جمهوری اسلامی از جرئت وارد شدن به بنیانهای فکری و ایدئولوژیک آن برخوردار نبوده و از طرح مسئله شک و پرسشگری در خصوص آیات قرآن و احادیث در میان توده مردم هراس دارند …
نگاه، هنگامی می بیند که رنگهارا باهم ببیند، که رنگارنگ ببیند، و دیدن، برایش روندِ آمیختن رنگها باشد. در جهان یکرنگ، هیچ چیزی دیده نمیشود
http://shahrbaraz.blogspot.com
گوشهای از تاریخ اسماعیلیان ایران
آدینه ۲۶/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۷/سپتامبر/۲۰۱۰
حسن پسر علی پسر محمد پسر جعفر مشهور به حسن صبّاح در دههی ۴۴۰ ق. / ۴۳۰ خ. / ۱۰۵۰ م. (دوران حکومت طغرل بیگ سلجوقی) در شهر قم از استان ری زاده شد. در سال ۴۶۹ ق. / ۴۵۶ خ. / ۱۰۷۷ م. از ری به اصفهان رفت. سپس از اصفهان به آذربایجان و شام رفت. در سال ۴۷۱ ق. / ۴۵۸ خ. / ۱۰۷۹ م. به مصر رفت و یک سال و نیم در آنجا ماند. در مصر به طرفداران «نزار» – فرزند المستنصر بالله خلیفهی فاطمی مصر – درآمد.
در دهه نخست حکومت دینی، اراذل و اوباش نقش نیروهای سرکوب امنیتی – نظامی و نیز گروههای فشار را بازی می کردند اما در دهه دوم این نقش به یک قدرتِ اقتصادی گسترده تسری یافت و اکنون با پایان دهه سوم، بخوبی گسترش این شبکه به مافیای قدرتمند و عظیم سیاسی – اقتصادی و نظامی دیده می شود …
مسئله آنست که آنچه ما میاندیشیم، درستست، غلط است، و آنچه میاندیشیم، غلطست، درستست. مسئله بنیادی آنست که این دیگرانند که در ما میاندیشند و ما میانگاریم که خودمان میاندیشیم. مسئله بنیادی، تغییر دادن ِخودیست که دیگران در ما ساخته اند، به خودی که از ما بزاید
انتقاد برای یک متفکر نیرومند، آنست که اندیشه های انگیزنده و آبستن کننده را در هراثری می یابد. برای او، اندیشه های نادرست و اشتباه نیز، میتوانند انگیزنده و آفریننده باشند. یک اندیشه غلط که به آفرینندگی میانگیزد بهتر صد اندیشه درستند که انسان را ناز امیسازند
من مسعود رجوی، متولد 1325در خاك پاك طبس، شمارهی شناسنامه 100هزار، در این تاریخ، یعنی در سرفصل اصلی و تاریخی انقلاب نوین ملت ایران، یا همان قیام پرشكوه و شكوهمند تاریخی 15 خرداد 1342، 17 سال بیشتر نداشتم. دانش آموز بودم. خانوادهام مذهبی بود. آقاجونم تو شهر طبس محضردار بود.
ظرف سه دهه حکومت اسلامی در ایران، اوباش و اراذل که در لایه های زیرین هرم قدرت قرار داشتند، بمرور خود را بالا کشیده و اکنون با دینکاران در رقابت برای تصاحب کامل قدرت قرار گرفته اند. در دهه نخست حکومت دینی، اراذل و اوباش نقش نیروهای سرکوب امنیتی – نظامی و نیز گروههای فشار را بازی می کردند اما در دهه دوم این نقش به یک قدرتِ اقتصادی گسترده تسری یافت و اکنون با پایان دهه سوم، بخوبی گسترش این شبکه به مافیای قدرتمند و عظیم سیاسی – اقتصادی و نظامی دیده می شود.
بروزگار کودکی من کمتر آذربایجانی کتابخوانی را می شد یافت که شاهنامه را نشناسد و بخشهائی از آنرا نخوانده باشد. مردم در نبود رادیو و تلویزیون چشم براه بودند تا روز آدینه فرا رسد و عاشیق یدالله در قهوه خانه حسن عمی سازش را کوک کند و بخواند و پس از آن ناقّال علی برسد و داستان جنگ رستم و کاموس کشانی را بزبان ترکی بازبگوید. شاهنامه بخشی از زندگی مردم آذربایجان است و بازگرداندن این نکته به شوینیسم فارس و پهلویها بیش از آنکه خنده دار باشد گریه آور است.
در نادیده گیری، میخواهند مخالف را خوار و ناچیز و نابود سازند، ولی فراموش میکنند که خود را هم نابینا میسازند
لازم به ذکر است که دانشنامه ايرانيکا پروژه ايرانشناسی است که به همت احسان يارشاطر از سالهای ميانی دهه ۵۰ خورشيدی درباره فرهنگ و تاريخ سرزمين ايران به زبان انگليسی، در ايران آغاز به کار کرد و پس از انقلاب سال ۵۷ در بخش ايرانشناسی دانشگاه کلمبيا در شهر نيويورک استقرار يافت.