jamali.info header

 

منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست

« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .


 

مـولـوی، خواهان
یکی شدن هُما
با ســـــایـه اش ، انسانست

چه حکـومـتی درفرهنگ ایران
« نزد مردم ، حـقّانیت داشت
و تفاوت آن با
مشروعیت دینی حکومت، در الهیات زرتشتی
وکشمکش این دو، درتاریخ ایران

لیک سایه آن صنم، باید که برتو اوفتد
آن صنم ، کش مثل، اندرجمله  اصنام کو
من  همایم ، سایه کردم بر سرت
تا که افریدون و سلطانت کنم
به « فرّ سـایـه ات »   ، چون  « آفـتابـیـم »
همائی تو ، همائی تو ، همائی

منوچهرجمالی

بخشی ازروایاتی را که ما جهل وخرافه میشماریم و تحقیرمیکنیم ، دراثر نشناختن مفاهیم و تصاویریست که پیشینیان ، تجربیات خود را درآنها بیان کرده اند ، و بخشی دیگرازآنچه را ما جهل و خرافه مینامیم ، پیآیند مسخسازیها و تحریفات آن اندیشه ها در هزاره هاست ، و با« شناخت شیوه های مسخسازی و تحریفات » ، که مقتدران دینی و سیاسی بکار برده اند ، چهره حقیقی آن اندیشه ها، ازپس آنچه خرافه و جهل خوانده میشود، نمایان میگردد . هرحقیقتی ، ازقدرتخواهان ، تحریف و مسخ ساخته میشود، تا ابزاری برای رسیدن به قدرت و بقای قدرت آنها گردد .تحول دادن حقیقت به خرافه و افسانه ، آسانست ، ولی بازگشت از خرافه وافسانه به حقیقت ، بسیار دشوار وپیچیده است . راه ِ جستجوی حقیقت، شناختن شیوه های مسخسازی  و تحریفات حقیقت است .حقیقتی وجود ندارد که قدرتخواه، نتواند تحریف و مسخ سازد . مسخسازی و تحریف حقیقت ، ازهمان آن ِ پیدایش حقیقت ، آغازمیشود .  آنچه را ما « خود » میخوانیم ، آگاهبودیست که قدرتهای سیاسی و دینی و اقتصادی، درما « ساخته اند »، تا بام و شام ، حقایق را « بدست خود و در آگاهبود خود» ، تحریف  کنیم . نجات یافتن ازاین « خود » ، برداشتن نخستین گام، درراه جستجوی حقیقت است . پس مسئله بنیادی ما ، نجات یافتن از« این خود ما» ، ازاین « آگاهبود ما» ست، که باید بسنجد و برگزیند .
یکی از بزرگترین اندیشه های اجتماعی و سیاسی فرهنگ ایران، در همین مسخسازی تصاویر « سایه » و « سایه هما » و داستان « بهمن و هما »، به دست موبدان ِ زرتشتی، و تبدیل آنهابه خرافه و افسانه گردیده است . آنچه که موبدان زرتشتی، خرافه و افسانه و زشت و بی ارزش ساخته اند، بُنمایه فرهنگ اصیل ایرانست ، که بایسته است آنرا « فرهنگ سیمرغی » نامید، وبی آن ، ملت ایران، هرگز نخواهد توانست ازنو بپا خیزد .
اساسا « فرهنگ ، یا کاریز» ، نام خودِ سیمرغست . تحقیرکردن و ناچیز شمردن ِ این افسانه ها و داستانها، و خرافه شمردن آنها ، بی ارزش ساختن هزاره ها تجربیات ژرف ملت ایران است . همانسان که مقتدران سیاسی و دینی ، برای پوشانیدن حقیقت ، آنرا تبدیل به افسانه و جهل و خرافه ساخته اند، وظیفه ماست که این « حقایق بزرگ را، که درافسانه ها وخرافه ها ، به خاک سپرده شده اند » ازسر زنده و بسیج سازیم . حقیقت ، هیچگاه نمی میرد ، هرچند که بخاک، سپرده یا مسخ ساخته شده یا سوخته و خاکسترشده باشد .
بسیاری از حقایق هستند که درنخستین باری که آزموده و کشف میشوند ، بهترین شکل و عبارت را، به خود میگیرند، که سپس، درتجربه های دوباره ، هیچگاه چنان شفافیت و برجستگی و صفا را پیدا نمیکنند. اینست که حقایق مدفون در آثارگذشته درتاریخ نیز ، برای زندگی درامروز و فردا ، ارزشمند ند .
چرا ، سایه هما ، برسرانسان که افتاد، انسان را، ُهما میسازد ؟ چرا سایه هما برفراز هرجائی ومکانی که افتاد ، شهرو مدینه و آبادی به وجود میآید و چرا هزاره ها ، آبادیها وشهرها را « نسا» میخواندند که به معنای « سایه » است ؟ چرا هزاره ها ، سایه هما ، حقانیت ( نه مشروعیت ) به  حکومت، درایران میداد ؟چرا، موبدان زرتشتی، مفهوم حقانیت به حکومت را درایران ، عوض کردند . الهیات زرتشتی ، به کسی حق حاکمیت میداد که « دین زرتشتی » را ابقا کند، و برجامعه چیره سازد . ازاینرو، حق به حاکمیت را درایران، ارثی و منحصر در « خانواده گشتاسپ » کردند که نخستین مبلغ دین زرتشت بوده است . درحالیکه همین گشتاسپ، آموزه زرتشت را به کلی مسخ و تحریف ساخت ، وآموزه زرتشت را ازهمان روز نخست، تباه ساخت، و دین زرتشت را یک « دین جهادی » ساخت ، وبدینسان ، بزرگترین و درازترین فاجعه تاریخ ایران به وجود آمد ، که در داستان جنگ « اسفندیار زرتشتی» و « رستم سیمرغی » در شاهنامه بازتاب شده است .
پیش از زرتشت در فرهنگ سیمرغی ، حقانیت حکومت از« پیوند بهمن و هما » ، که « خرد سامانده و ضدخشم ِ کیهانی ِموجود درهرانسانی= بهمن » و « ارتا » که درشاهنامه به شکل « دختر بهمن » معرفی شده است، و نماد « حق و داد وقانون و مهر» است ، پیدایش می یابد ، واین دو( =جفت ) ، بدون استثناء در بُن هرانسانی موجودند. به عبارت ما ، کسی حقانیت به حکومت دارد که « حق و عدالت و قانون ومهر» دراو ، از « خردسامانده ، که دربُن اوهست » ، سرچشمه گرفته باشد . این اندیشه ، برغم چیرگی ساسانیان با موبدان زرتشتی، درملت ، زنده و فعال بود . ازاینرو تنش و کشمکش سخت و دراز، میان ملت که اکثریتشان سیمرغی بودند( همکیش رستم و زال و سام ) و طبقه حاکم ( شاهان و موبدان ساسانی) که زرتشتی ( همکیش اسفندیار و پسرش بهمن بودند که در کین توزی برضد خانواده رستم ، ازهرگونه سختدلی کوتاهی نکرد ) بودند ، آمیختگی ملت و حکومت را ازبین برد و شکاف هولناکی میان ملت و حکومت پدید آورد که تا هنوز باقیمانده و ژرفترو پهن ترشده است.   
این اندیشه حقانیت به حکومت ، در تصویر « سایه هما  » باقیمانده است ، که درظاهر، شکل افسانه ای و اسطوره ای دارد ، ولی حاوی بزرگترین اندیشه سیاسی و اجتماعی و دینی در فرهنگ ایرانست ، و درست درتضاد با « تئوری حکومت دینی موبدان زرتشتی » است، که در سراسر شاهنامه بازتابیده شده است . همان اندیشه ای که موبدان زرتشتی درباره حکومت دینی داشتند ، و با آن اندیشه ، حاکمیت را در خانواده گشتاسپ ، مشروع ساختند ، و هرجنبشی را درایران که برضد ساسانیان برخاستند ،  تا فرهنگ سیاسی ِ اصیل سیمرغی را بازگرداند ، محو ونابود ساختند ، آن اندیشه ، به شیعه دراسلام ، به ارث رسید ، وما درست در همان وضعیتی هستیم که مردم ایران ، در آمدن اعراب ، گرفتارش بودند . مسئله ما ، همان گزینش میان « مشروعیت مذهبی حکومت » یا « حقانیت برپایه عدالت و قانون و حقیست که از خرد گوهری خود انسان، که بهمن نام دارد » برمیخیزد ، هست. پس « سایه هما » را ما امروزه لازم داریم تا بقول مولوی مارا به گونه ای بنوازد ، که ما هما بشویم ، و هما را،  سایه خود بدانیم
مرا سایه هما چندان نوازد
که گوئی سایه اوشد ، من ، همایم
نو اندیشی با « دریافتن و یافتن وجودی ِ یک تجربه ، ازدو دید » آغازمیشود . نو اندیشی ، همیشه « هماندیشی» است . ما نوخواهیم اندیشید، وقتی بتوانیم دید سام را، که او هزاره ها پیش از « تجربه قداست جان » که  در برخورد با سیمرغ کرد ، و دید سطحی خود را از همان تجربه ، باهم بسنجیم ، و دریابیم ، چرا او ازاین تجربه ، به زلزله افتاد،  وبرای ما، آن تجربه ، فقط یک افسانه خام و کودکانه است ، و فقط به یک حکایت شیرین و دلچسب روءیائی کاسته شده است . « داستان سام وزال وسیمرغ » ، درفرهنگ ایران ، همان نقش بنیادی را بازی میکند که « داستان ابراهیم و اسحاق یا اسمعیل ، و یهوه و الله و پدرآسمانی » در یهودیت و مسیحیت و اسلام . ما اصلا با خواندن  شاهنامه نمیدانیم که سام ، روبرو با تجربه بی نظیری در فرهنگ ایران شده است ، و نمیدانیم که این بگونه ای همان داستان ابراهیم و قربانی کردن پسرش بدستور یهوه یا الله است .  این تفاوت ، دوهزارسالست که ازچشم ، محوگردیده است . خواه ناخواه ، هیچگونه تزلزلی در تفکر نیز ایجاد نشده است که ازنو بیندیشد . این هماندیشی تاریخی وفرهنگیست . من وسام ، من ومولوی ، من وحافظ ، من و فردوسی ، برغم هزاره ها فاصله زمانی ، میتوانیم با هم بیندیشیم . هماندیشی ، درتجربه « دیگر اندیشی » ممکن است. از این هماندیشی است ، که انسان در بُنش تکان میخورد ، واز بُن او ، نو، فوران میکند .  درباره یک تجربه ، من به چه اندیشه ای میرسم، و دیگری درباره همان تجربه ، به چه اندیشه ای میرسد .  معمولا این دو اندیشه درباره یک تجربه ، وقتی فوق العاده ازهم فاصله داشته باشند ، آنگاه اندیشیدن درما انگیخته میشود . این زلزله فکری ، هنگامی روی میدهد که فاصله تاریخی من و او ، ازهم فاصله زیاد داشته باشد . درک ژرف اندیشه ها در متون یونانی ، برای اروپائیان ، و اختلاف درک آن تجربه با درک معاصرخود ، اندیشمندان اروپائی را دچارهمین « زمین لرزه فکری » کرد . ما نیاز به چنین « زمین لرزه فکری » در فرهنگ خود داریم تا نوبیندیشیم .
آنها از« سایه افکندن هما که نشستن سیمرغ برتارک سر رستم ومالیدن پرش برتارک سر رستم » بود ، چه میاندیشیدند ، و ما از« افکندن سایه هما » ، چه میاندیشیم ؟ چرا، آنچه برای ما خرافه یا افسانه یا تشبیهات است ، برای آنها ، حقیقت بود ؟

درک تفاوت برداشت ما از پدیده « سایه » و
برداشت مولوی و فرهنگ ایران از « سایه »

اساسا ـ « سایه» در فرهنگ سیمرغی+زنخدائی ایران ، دراصل، چه معنائی داشته است ؟ آیا تصویری را که ما از« سایه » داریم ، همان تصویر آنها از« سایه » است ؟ و بالاخره ، مولوی در تفکراتش، چه مفهومی از« سایه » و « سایه هما » و« سایه صنم» را که همان سیمرغ وهما است ، داشته است ؟  سایه هما و عنقا، در غزلیات مولوی ، چه پیوندی با بهمن وهما ، و هوشنگ و سیامک درشاهنامه فردوسی وهمچنین گشتاسپ نامه اسدی و بهمن نامه ایرانشاه بن ابی الخیردارد ؟
مولوی ، «سایه و نور» را، در راستای همان مفهوم سیمرغی « جـفـت ، یـوغ ، سـنگ( =امتزاج دواصل باهم )، هـمـزاد، ابلـق ، همبغ = انباز ، یـار= عـیار...» ، «جفت نهانی» و « قرین» درمی یابد، سایه آفتاب با آفتاب ، جفت است . انسان ، سایه خداست ، چون « خدا با انسان، باهم یک جفتند که باهم میآفرینند » . انسان ، سایه حقیقت است ، چون « انسان باحقیقت، یک جفت جدا ناپذیر ازهمند»، یا انسان ، سایه عشق است ، چون انسان وعشق، باهم، « یک جفت یا همزاد جدا ناپذیر ازهمند» .
« سایهِ » هما ، جفتِ هماست، که مستقیم ازیک بُن و اصل ، پیدایش می یابند ، وبرای بازگشت به بُن ، باید این جفت ، بازباهم یکی بشوند، تا « بی سایه گردند » .  مثلا دراین غزل ، مولوی ، غم وشادی را سایه همدیگر(= همسایه = به معنای جفت) میداند، و هنگامی که به « دل = بُن = اصل » برگردند ، بی سایه میشوند ، وشادی، دیگر، همسایه غم ، وجفت جداناپذیر با غم، نیست .
سایه ِ شادیست غم ، غم ، درپی شادی دَوَد
ترک شادی کن ، که این دو نسکلد ازهمدگر
درپی روزست ، شب ، و ندر پی شادیست ، غم
چون بدیدی روز، دان ، کز شب نتان کردن حذر
تا پی غم میدوی ، شادی پی تو میدود
چون پی شادی روی تو ، غم بود در رهگذر
ودرآغاز غزل گفته است که :
شادیی کان ازجهان، اندر دلت آید ، مخر
شادیی کان از دلت آید ، زهی کان شکر
شادی که ازبرون، از جهان تعد د وکثرت( پیدایش جفت بهرام و سیمرغ ، که نخستین تعدد و کثرت باشد، از بهمن یا هومن ،که اصل واحد ولی گم و ناپیدای هستی وخدایان ست. جفت بهرام و سیمرغ ، نخستین پیدایش بهمن هستند) میاید، سایه غم،جفتش هست، که هرگزازاو نمیگسلد . ولی شادی که ازدل ، ازمیان ، از بُن میآید ، بی سایه است . مفهوم « دو=2» ، همان مفهوم « جفتی که ازهم نمیگسلد» را داشته است ، و با مفهومی که ما از« دو » داریم ، فرق دارد . برای آنها ، همزاد ، همسایه ، همبغ، سنگ ... ، دوئیست که ازیک بُن ناپیدا، پیدایش یافته اند، و دراین پیوند است که باز، به بُن و اصل بازمیگردند .
«جفت»، دوئیست که باهم درعشق ، یکی، وسرچشمه آفرینندگی میگردد . اساسا درسانسکریت«dvaa » هم به معنی « دو» و هم به معنی « هردوباهم » است . اینست که به جفت مادینه و نرینه ،یا هرگونه جفتهای اضداد( مثلا گرما وسرما+ شادی وغم + آشتی و جنگ »  تکرار این واژه راکه dvamdva باشد ، بکار میبرد . ازاینرو عدد دو، که « دوَه dva» با شد ، درسانسکریت همان « دیوdieu»فرانسوی،  یا خداست ، که موبدان زرتشتی آنرا درایران ، زشت وبدنام ساخته اند.  چون خدا ، خود آفرین است( چیزی که جفت است ، اصل ِ جشن و رقص وحرکت و عشق است ) ، پس درخودش هردو باهمست ، جفت است . خود عدد دو، نام « خدا » شده است . به همین علت « بهمن » ، در روزهای ماه ، روز« دویم » است ، چون « اصل خود زا و خود آفرین » هست. پیشوندهای « هم + سم + هاو+ آو+ هه و+ هائو» در زبانهای گوناگون هندوایرانی ، که بیان آمیختگی یا همآهنگی ودوتائیست که باهم یکی میشود ، همین نقش « دوا » را بازی میکند . مثلا « کمربند » که دوسرش به هم متصل میشود، و یکی از نامهایش « دوال » بوده است( ودارای پیشوند – دوا- است ) ، یکی از برترین نمونه های عشق ومهراست . اساسا نام « سنگ» ، که هخامنشیها « athanga » مینویسند، همین « تـنـگ » است .« سنگم » که همان واژه « سنگ = تنگ » است ، به معنای « اتصال و امتزاج دوچیزیا دوکس » است( برهان قاطع ) . « سنگ » بدین معنا چون حاوی اندیشه « جفت = یوغ » بوده است ، از سوی الهیات زرتشتی درفارسی ، بکلی حذف و طرد شده است . درحالیکه درسانسکریت و اردو ، همان معانی اصلی را نگاهداشته اند . در اردو ، سنگ ، دارای معانی 1- اتحادیه 2- جامعه 3- با همدیگر 4- باهم بصورت یکتن 5- همراه باهم 6- دست بدست همدیگر 7- کاروان است . سنگا، به معنای « احساس عشق » و « همخوابگی و وحدت جنسی باهم » ، و سنگی ، به معنای رفیق و همراه و همکاراست .سنگم دراردو و « سنگام » درسانسکریت ، به معنای « نقطه اتصال » است . مثلا نقطه اتصال سه رود بزرگ هندی ، هنوز نیز، سنگام نامیده میشود .
به همین علت ، « تنگری » بزبان ترکی قدیم ، به معنای « خدا» بود . دکترمعین ، در زیرنویس برهان قاطع میآورد که
ترک توئی زهندوان چهره ترک کم طلب
زآنکه نداد هند را ، صورت ترک ، تنگری
دراوستا واژه « تنگ چیشتا tangcishta» صفت عالی « تخم » است . چون « تخم» ، در گوهرخود، جفت و اصل عشق وحرکت و موسیقی وجشن است .  ودر برهان قاطع دیده میشود که « تنگ بار» ، نامی است ازنامهای باریتعالی و باصطلاح سالکان، حضرت با ریتعالی است ، با عتبار وحدت حقیقی که آنجا گنجایش هیچ چیزنیست .. »
این واژه در فرهنگ ایران ، در دواصطلاح « نریوسنگ = نرسی » و « آسن خرد » در متون پهلوی باقیمانده است ، که دراثر طرد و سرکوب این معانی اصلی ، هردو برای ما ، گنگ و نامشخص و بی محتوا باقی میماند . وقتی با معنای ژرف « سنگ » آشنا شدیم ، ناگهان ، محتوای دو اصطلاح « نریو سنگ » و « آسن خرد » مشخص وچشمگیر میگردد ، و یاری به بازسازی فرهنگ ایران دراین متون میدهند. « آسـن خـرد » ، معمولا به « خرد غریزی » ترجمه میگردد . ولی این خرد بنیادی ، همان « بهمن » است که میان تجربه ها و اندیشه ها و مفاهیمست و آنهارا به هم پیوند میدهد و جفت و یوغ میسازد . این نیروی به هم چسبانی و باهم آمیزی که ناپیدا وناملموس است ، بخش سوم است. این. دراردو به « میانه افتادن » ، « ثالثی » یعنی « سوّمی » میگویند . درست همین سوّمی که ناپیداو ناگرفتنی ، ولی متصل سازنده و آمیزنده دوچیزباهم به یک چیز است ، با آن دو ، سه تا میشود . درواقع آنچه درظاهر، دو مینماید ، درباطن سه تا است ( جفت آشکار، درحقیقت ، مثلث و سه بر است. واژه – سایه - هم درکردی و زبانهای دیگر، سـیـور که به معنای سـه بـر است ، که همان جفت بهم پیوسته و جدا ناپذیزاست که ازشدت بهم آمیختگی ، بخش سومشان ، ناپیداست ) . ، ولی دراثر نیروی این سوم ، چون مایه ( = میان ) ایست که آندو را به هم تخمیر میکند ، همه باهم یکی میشوند. دوئی که سه تاهست ، ولی دراثر این بخش ناگرفتنی و نادیدنی ، آندو باهم چنان پیوند تنگاتنگ می یابند که یک کل میشوند . درک این سراندیشه ، برای درک فرهنگ اصیل ایران ، ضروریست . سراندیشه « عشق ومهر» ، دراین دوتائی ، وسه تائی ، و یکتائی ، عبارت بندی شده است . در ماه نیایش ( اساطیر، دکتر رحیم عفیفی ) دیده میشود که بهمن ، تحول به ماه می یابد . این اندیشه بنیادی ، درغربال الهیات زرتشتی ، که نکته فوق العاده  باریک و ژرفست، بجای باقی مانده است .  ماه ، سیمرغ یا هماست . این همان تحول بهمن ( اصل آبستنی ) به دوتا ، به جفت ، به سنگ ، به یوغ ( یوگا = یوج ) ، به جم ( ییما = توامان = همزاد ) ، به سیم ( اسیم ) ، به ذوالقرنین... ... است . ازاین بعد ، ویژگی هرجانی ، هرانسانی ، این همین « جفت بودن » است .ازاین رو نیز جم ، به معنای جفت هست . هرانسانی ، آبستن به بهمن ( نریوسنگ ) و هما ( سیمرغ ) هست .  این سراندیشه که دراین فرهنگ ، بسیار روشن و ملموس بوده است ، و« جهانی برپایه عشق » میسازد ، در اثر چیرگی مفاهیم ادیان نوری ، درکش برای ما فوق العاده ، دشوار شده است .
دراین بررسی ، کوشیده میشود که گام به گام ، با این اصطلاحات بیشتر آشنا بشویم و دریابیم ، که آنان با اصطلاحات خود ، که ما آنهارا خرافه و افسانه می نامیم ، حقایق بسیارژرفی را بیان کرده اند ، که کاملا قابل ترجمه ، به مفاهیم ما ( که از ادیان نوری آمده اند ) نیستند. برای ما شگفت آوراست که چرا ، ماه ، خار نامیده میشده است . چرا ، زن و سقف خانه ( آسمانه یا ساپیته درکردی ) و سنگ خارا ، خاره نامیده میشوند ؟  چرا خار، نام ماه شب چارده و سنگ خارا هردو هست ؟ چه رویه مشترکی ماه ، با « سنگ خاره » داشته است ؟
در متون باقیمانده ( گزیده های زاد اسپرم ، بخش 30 ، پارخ 43 ) میتوان دید که با نریوسنگ است که قوای ضمیر ( جان+ بوی+ فروهر+ روان) همه باهم ازنو میآمیزند ، و انسان ، ازنو زنده میشود. یا آنکه «تخم کیومرث » که بزمین ریخته میشود ، یک بهره اش به همین نریو سنگ داده میشود. چون این نریوسنگ ، همان نیروی متصل سازنده و همآهنگ سازنده است ، و زندگی و فرشگرد و رستاخیز، چیزی جز این « باز زائی » انسان درگیتی نیست . درست همین سنگ(athanga ) همان واژه « تنگ » وهمان واژه « آسن» است . ازاینرو، ایرانیان ، کشتی یا زنـّارکه « تنگ»، به میان می بستند ، چون معنای نخستینش آن بود که دونیمه فرازین و فرودین انسان را به هم میآمیزد و جفت میکند . این هلال ماه است که کمربند انسانست .« خدای عشق و آفرینندگی »، به میان انسان بسته شده است . به همین علت ..... به خدا « تنگری » گفته میشد ، چون پیشوند « تنگ » به معنای کمربند (= مهرو پیوند) است. پسوند « گری ، گرو ، گر » دراصل به معنای « نی » است و دراصل ، کمربند، از تارهای ساخته میشده است . ورد پایش درقصاید خاقانی باقی مانده است .
اینست که درسغدی به همخرد ( همفکر) ، آومنaaw-man یا اومنoman گفته میشد . آو ، همان hamo است وهمان هاو+ هه ف درکردیست. یک معنای « هومن یا بهمن، که درکناره دریایه مدیترانه ( آسیای صغیر ) نیایشگاهای اوراOmanes مینامیدند » ، درست اصل همین « با هم اندیشیدن » ، با هم « َخرَ تـیِِـدن » بود . درپشتو ، « سم » ، خودش به معنای « همآهنگی» هست . وجای شگفت نیست ، وقتی درشاهنامه ، نخستین پهلوان ،« سام » است که سپس دیده خواهد شد ، همان« سامهsaama» و « سامن saaman» و « سمن saman» است که  درواقع ، دارای معانی از قبیل آهنگ و آوازو اندازه و عدالت و بیغرضی وتساوی و سخنان جذاب برای تحبیب مخالفان و مذاکره از طریق دوستانه است . و همین واژه است که درتصوف ، تبدیل به « سماع » شده است ، و درست درفارسی ، سامان به معنای « نی » است ( تحفه حکیم موءمن + مخزن الادویه ) که مثنوی با بانگ آن، آغازمیشود . سام ، درشاهنامه ، کسی است که نخستین بار، تجربه دیدار با خدا را دارد . سیمرغ ، همان « ارتا فرورد، یا خرّم » خدای ایرانست که سام ، بدیدار او میشتابد ، تا فرزند دورافکنده اش « زال »را بازپس بگیرد که « یار وجفت سیمرغ » شده است. سیمرغ ، زال را که یار وجفتش هست ، به گیتی میفرستد .به سخنی دیگر، سایه خود را که جفت نابریدنی ازاوست ، به گیتی میافکند ، به همین علت نیز، پرخود را به اومیدهد که ما همیشه جفت میمانیم ، هرچند هم ازهم دوربشویم ، ولی همیشه میتوانیم باهم یوغ و سنگ ویارو انباز بشویم . .این تجربه ، درفرهنگ ایران ، همان نقش را بازی میکند که موسی در طورسینا با یهوه ( Jeh+weh جه وه = که درست نام دیگر همین سیمرغ است ) دربوته کرده است. این جفتی که باهم میآمیزند و همآهنگ میشوند ، اصل عشق شمرده میشد ، و همیناصل عشق است که ، ازالهیات زرتشتی ،« دیو» نامیده شده است . البته با آشنائی دقیق و ژرف، با معنائی که اصطلاح « سایه » در فرهنگ ایران داشته است، ودراین گفتار بررسی خواهد شد ، میتوان به ریشه این « آزمون ِ مایه ای » دست یافت.
این آزمون مایه ای فرهنگ ایران،ازنودرغزلیات مولوی،درطیفی ازتنوعات ورنگارنگیهایش، آزموده، وازسر، پس ازآنکه روزگاری دراز،ازالهیات زرتشتی کوبیده ودربسترفراموشی ، پوشیده شده بود، زنده ساخته میشود . مولوی با آغازکردن مـثـنـویش با مفهوم و تصویر ِ« نی »، فرهنگ کوبیده شده سیمرغی را، ازسر زنده ساخت . « نای به » یا سیمرغ، که خدای نی و سه نائی ( سئنائی) بود که با بانگش ( وانگ درسغدی ، رازو سرّ است )، جهان وجشن جهانی را میآفرید ، ازسر ، درصور خود دمید . بزرگترین کتاب ایران ، با بانگ نی ، ازنو، آغاز به دمیدن و آفریدن کرد . دراین فرهنگ ، سایه هما ، همه انسانها را، هما میساخت .هنوز« هوما» درکردی، به معنای « خدا» هست ( شرفکندی ). سایه هما ، همه آبادیها و مدنیت هارا میآفرید . این تصویر سایه بود که درآن ، جمال وحسن ( زیبائی) هما ، تبدیل به « خیال » مولوی میشد . دریکجا ازغزلیاتش،« نور»، روی خدای عشق، یا اصل عشقست، و« سایه» ، موی اوست . روی وموی باهم، ُجفتی هستند که دریکتائی، تصویر « زیبائی » را پدید میآورند . « موی و گیس» در فرهنگ ایران ، ارتافرورد ( = هما یا سیمرغ ) است (   صفحه536volume 2   - The Persian Rivayats هرمزیار فرامرز). درتحفه حکیم موءمن ، « سن » که همان صنم وسیمرغ باشد ،« مو»هست ، با آنکه نویسنده ، می پندارد که این یک واژه یونانیست .
سایه که باز میشود ، جمع و دراز میشود
هست زآفتاب جان ، « قوت جستجوی او »
سایه ، وی است و ، نور، او ، جمع ، وی است و دور او
نور ، زعکس روی او ، سایه زعکس موی او
سایه ، نیروی جستجوی حقیقت وعشق و بُن را برمیانگیزد . سایه ، مارا بسوی ُجفتش که نوراست ، میکشاند . درمفهوم « جفت» که باهم « بُن واصل آفریننده » هستند ، جدائی و دوری ، همیشه با « کشش بسوی هم ، و حرکت بازگشتی بسوی همدیگر» هست .
دل چو کبوترئی اگر ، می بپرد  زبام تو
هست « خیال بام تو » ، قبله جانش درهوا

سایه خدا، یا عشق یا حقیقت بودن ، چیزی فرعی و بی محتوا و تهی و نااصل بودن نیست ، بلکه « تراوش گوهر خدا و حقیقت و عشق » بودن است . مولوی ، مسئله « نماز» را طرح میکند ، و نماز را تحول، به اندیشه « تراوش یافتن از عشق و حقیقت و خدا  »  میدهد.« نماز»، یک اصطلاح ایرانیست . کاربرد آن دراسلام ، علت مشتبه سازی «شیوه پیوند ایرانی با خدا» ، و« مسلمان با الله» میگردد. الله ، تعظیم وعبودیت انسان را میطلبد، خدا یا سیمرغ، آمیختن وعشق انسان با خود را میخواهد . ازآنجا که درفرهنگ سیمرغی ، نیایشگاه و جشنگاه ، با هم اینهمانی داشتند و پرستیدن ، معنای شاد ساختن و شاد بودن را داشت ( پرستیدن درهزوارش، شادونیتن است ، یونکر) ، نماز، وشتن و رقصیدن وپای بازی بود . و دراین راستا ، مولوی ، سماع را ، نمازحقیقی میدانست .
ذره ذره از وجودم ، عاشق خورشید تست
هین که با خورشید دارد ذره ها کار دراز
خورشید،همان صنمیست( زون) که چنگ مینوازد و باده میگسارد
پیش روزن ، ذره ها بین خوش معلق میزنند
هرکه را خورشید شد ، قبله ،..... چنین باشد  نـمـاز
در« سماع آفتاب»  این ذره ها چون صوفیان
کس نداند برچه قولی ، برچه ضربی، برچه ساز
اندرون هر دلی ، خود نغمه و ضربی دگر
پای کوبان آشکارو ، مطربان ، پنهان چو راز
با تصویر چنین  نمازی ، به آهنگی که این صنم خورشید درضمیر هرانسانی مینوازد ، باید بسراغ  معنای سایه رفت:
بخدا خبر ندارم ، چو نماز میگذارم
که تمام شد ، رکوعی ،  که امام شد ، فلانی
پس ازاین، چو « سایه باشم » ، پس و پیش هرامامی
که بکاهم و فزایم ، زحراک « سایه بانی »
برکوع سایه منگر، بقیام سایه منگر
مطلب زسایه قصدی ، مطلب ز سایه جانی
زحساب ، رَست سایه ، که به جان غیر، جنبد
که همی زند دو دستک ،  که کجاست؟ سایه دانی
دراینجا سایه ، جوینده اصلش، یا جوینده جفتش ،سایبان میشود
چو شه است ، سایه بانم ، چو روان شود ، روانم
چو نشیند او ، نشستم ، به کرانه دکانی
چو مرا نماند ، مایه ، منم و حدیث  سایه
چکند دهان سایه ، تبعیت   دهانی
تا اینجا به نظرمیرسد که ، سایه ، فقط« تابع ازاصل» است، و ازخود، هیچ وجودی ندارد ، ولی ناگهان، مولوی ، ورق را برمیگرداند، و مقصد پنهانی ونهائیش را فاش میکند
نکنی خَمُش  برادر ، چو پُـری زآب و آذر
ز« سـبـو» ، همان تلابد ، که درو کنند ، یا ، نی
سایه ، تراوشی از آب یا آتشی میشود، که درون سبوی تن انسان یا وجود انسان هست . ناگهان برای روشن ساختن مفهومی که از«سایه»، دراذهان متداولست ، و استوار بر« جدابودن سایه ازسایه بان» است ، « تصویر سبو و آب » را میآرود ، تا نشان بدهد که مقصود او از سایه ، آبیست که ازسبو میتراود .
سایه، مانند آب ازسبو، بیان تراوش گوهریست . این شیوه سخنگوئی ، یکی ازشیوه های بیان مطالب مولویست ، که درآغاز، « هشیارو با خویش » ، با « لنگندگان درفهم،  می لنگد ، ولی ناگهان درمستی ، فوران میکند، وآنچه تا کنون ، ازآن، خاموش بوده است، میگوید. سخنانی که درمقدمه میآورد، برای هم- لنگی با لنگندگانست . دراین جا ، با خود وهوشیاراست . چنانچه مولوی ، در مثنویش ، میکوشد با لنگندگان بلنگد، وفقط گاهگاه و ناگاه ، آذرخشی ازآنچه دردرون خاموشش دارد، پرتاب میکند، وسپس باز به لنگیدن، ادامه میدهد. در« با خودی و درهشیاری » ، نمیتوان حقیقت وتجربه ژرف درون را گفت. اینها ، « گفتن برای خموشی اند». اینها همه،سخنان گویا،ولی خاموشند. ولی درمستی ودیوانگیست که میتوان گستاخ شدوحقیقت راازخود، برون افشاند .
سخنم به هوشیاری ، نمکی ندارد ای جان
قدحی دو موهبت کن ، چو زمن ، سخن ستانی
که هرآنچه مست گوید ، همه « باده »  گفته باشد
باده، بادِهمان وای وهمان سیمرغ واصل عشق وجنباننده جهانست. معرفت درایران، آمیختن خدا درشکل آب وشیرابه و باده ونم ، با انسان، شمرده میشد، که « تخم» بود . ( مردم = مر+ تخم)
نکند ، به کشتی جان ، جز باده ، باد بانی
مولوی این روش خود را ، چنین بیان میکند :
لنگ رو ، چونک دراین کوی ، همه  لنگانند
لته بر پای بپیچ و ، کژ ومژ کن ، سرو پا
زعفران ، بر رخ  خود مال ، اگر مه روئی
روی خوب ار بنمائی ، بخوری زخم قفا (=پس گردنی)
آینه ، زیر بغل زن ، چو ببینی ، « زشتی »
ورنه بدنام کنی آینه را، ای مولا
تا که « هشیاری » و « باخویش» ، مدارا میکن
با خویش و هشیار بودن ، بیان آنست که انسان ، در مدارائی با اجتماع و شریعت حاکم ، حقیقت را نمیگوید، و رابطه با« اصل و بُن خود»، یا « با خودی خود» ، ندارد . « خـود » و« عقل و هوشیاری » در تجربه عرفانی ، چنین پدیده ایست .
تا که هشیاری و با خویش ، مدارا میکن
مدارائی وتسامح، بیان آنست که انسان ، برغم گفتار، خاموشست
چونکه « سرمست شدی » ، هرچه که بادا باد
ساغری چند بخور، ازکف« ساقی وصال »
ساقی، همان ابرسیاه شاهنامه، وهمان وای، وهمان لنبک ( لن + بغ =خدای افشاننده )درشاهنامه است
چونک برکارشدی ، برجه و در رقص درآ
درست ، پیوند انسان با حقیقت و اصل و شناخت حقیقی ، در رها کردن آن « خود اجتماعی ، خود دینی وشریعتی ، خود سیاسی ، خود اقتصادی، خود قانونی وحقوقی » است، که « گویای خاموش»است. رهائی یافتن ازاین خودی، که ازهمه سو، به زنجیرو بند رعایت و ترس وسازشخواهی ، کشیده شده است ، و قفسش را ، جهان می پندارد ، آنچیزیست که عرفان ، « بیخودی ومستی و دیوانگی » مینامید .« دیوانگی و بیخودی » ، مسئله آزاد شدن عقل و روان وضمیر وخود، ازقفس ِشریعت و قرآن و هرواسطه ای ( محمد و موسی وعیسی و..) و ازهرایدئولوژی حاکم براذهان بود، چون « خود وهوشیاری وعقل » را، آنها، تصرف کرده بودند، و درقفس طلائی، زندان کرده بودند، و آنرا «حقیقت و نور وهدایت وعلم» مینامیدند .  اینها ، عقل عصائی ، عقل زمستانی و افسرده وزمهریری، عقل ملول، عقل حیله گر ، عقل شریعتی ، عقل ایدئولوژیکی، عقل تقلیدی هستند .
برای مولوی ، محمد و عیسی وموسی وابراهیم ... فقط « نمونه هائی از تجربه مستقیم و بیواسطه از خدا یا حقیقت « هستند، که « هرانسانی » میتواند مانند آنها ، بلکه فزونترازآنها، خودش، چنین رابطه مستقیمی رابا خدا یا حقیقت یا عشق، بیابد .

« نماز » کردن، درفرهنگ ایران
به معنای ِ
« سایه خداشدن» یا«جفت سیمرغ شدن»است

هنگامیکه زال، چاره برای جهاد خواهی اسفندیار میجوید ، به اندیشه آن میافتد که اکنون زمان آنست که « سیمرغ با رستم ، یاریعنی جفت بشود » و سه مجمر آتش فرازکوه میبرد تا با سیمرغ بیامیزد و این آمیزش با سیمرغست که از دید فرهنگ ایران ، نماز میباشد .
چو یکپاس ازآن تیره شب درگذشت
تو گفتی ، هوا چون سیاه ابر گشت
سایه افکندن ابر، باریدن ابراست. خدا که ابراست، تبدیل به تیرهای باران میشود و فرومیریزد تا با زمین ( تن ها) بیامیزد
هم آنگه چو مرغ ازهوا بنگرید
درخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش ، زال با داغ و درد
ز پروازمرغ ، « اندر آمد به گرد »
به گرد آمدن زال ، به معنای چرخیدن و رقصیدن زال است
بشد تیز با عود سوزان فراز
ستودش فراوان و بردش نماز
فرود آمدن سیمرغ به معنای سایه افکندن و آمیختن است .مولوی هم در نمازگذاردن ، احساس سایه بودن از سایه بانی میکند، ولی او« سایه امامی» نیست که درمسجد، پیش او ایستاده است وخم وراست میشود ، بلکه اواین سایبان را میجویدو میداند که :
« چو شه است ، سایه بانم ، چو روان شود، روانم »
در ذهن خواننده ، آوردن نام « امام » ، درآغاز، تولید اشتباهی میشود . او درنماز، احساس « جفت شدن با خدا » را میکند ، که دیگر نه تنها امام ، بلکه پیامبری وکتابی ومعبدی نیز دروسط نیست. اینست که او برای رفع این تصور لنگندگان ، تصویر سبو و آب را میآورد، و آبی را که ازسبو میتراود، سایه سبو میشمارد .
مولوی در بیت آخر، ناگهان، همان مدارائی ظاهری را نیز رها میکند، و نشان میدهد که سایه خدا شدن، نمازخواندن، برای همسرشت وهمگوهرشدن با خداست، نه برای اطاعت کردن ازاو، و تسلیم شدن به امر او، و تبعیت ازاوو رسولش وخلفایش.
اساسا واژه « نماز» درفرهنگ ایران ، به معنای « عشق به مقاربت، و شوق سخت به همخوابگی و آمیختن با خداست، که معشوقه یا صنم وبت ِ ازلی انسان» است . « نم + آز» ، رغبت وکشش و شوق شدید، برای همآغوشی با جفت خود است که ازاوجداناپذیراست. « نم » هنوز درکردی ، کنایه ازمقاربت است ( شرفکندی) . چنانچه در بندهش بخش یکم ، پاره 16 که درباره آفرینندگی اهورامزداست ، میتوان دید که مفهوم « تری و نمناکی، با آمیختن و آبستن شدن کاردارد . میآید که « از تری ، آمیختگی بوَد ، بمانند منی وخون : پس از آمیختگی ، آوردگی - آبستنی – بود ، بمانند دشتگ – حیض ».
این واژه « نماز» را موبدان زرتشتی ، جایگزین واژه دیگری که درفرهنگ زنخدائی متداول بوده است کرده اند، که در هزوارشها، باقی مانده است . درکتاب هزوارشهای« یونکر»دیده میشود که واژه پهلوی vahe naamaac =  vahnamaaz ،  دراصل nasaay dman+nasaai-dman  بوده است. این« نسای – دمن » ، اصطلاح اصلی است که معنای نماز، یا « وَه نماز» را مشخص میسازد . پیشوند ِ« وه = بـِه= وهو= هو »، به سه بُن زمان و جان و گیتی و انسان اطلاق میشده اند .
نسایnasaay + دمنdman ،  به معنای « غریو شادی از نی سایه یا سایه نی » است . بررسی درباره این واژهِ « نسا »، و رابطه اش با « سایه »، سپس بطورگسترده  درهمین رساله میآید . دیده خواهد شد که « نسا= نی + سایه » ، یا « سایه نی » میباشد ،  وبه معنای « سایه سیمرغ » است، هرچند که به « فرونشستن» ترجمه میگردد . سپس، زرتشتیها، این واژه « نسا» را برای «مردار و لاشه ها» بکار برده اند وچرکین وزشت ساخته اند . ازاینرو ، سپس پسوند « آباد » را برای نامیدن شهرها و روستا ها ، بجای « نسا » بکار برده اند( زیرنویس نسا دربرهان قاطع ازدکترمعین ) .هرکجا که سایه سیمرغ یا هما بیفتد ، آباد و خرّم میشود .  «دمن » به معنای « غریو و بانگ شادی » است .
پس « نماز، یا نماز به » به معنای « برخاستن بانگ و غریو شادی و نشاط، ازافتادن سایه سیمرغ یا هما  بر هرجانی ، وهرانسانی،  و هرجائی درگیتی » میباشد . سیمرغ ، آسمان میباشد، و آنها ، آسمان را با « ابرسیاهی که خودرا میافشاند وخود را به شکل نم یا پشنگ- آبی که پاشیده شود- می بارد » ،ینهمانی میداده اند . گیتی و انسان ، دراثر « عروسی یا اقتران و امتزاج سیمرغ با آرمیتی »، یا « زناشوئی ابرسیاه، با خاک » ، یا « نم با تخم » ، پیدایش می یابد .«خاک» که پیشوند «خاکینه» است ، همان تخم ، یعنی همان « هاگ= تخم پرنده » و « آگ = گندم » است . آب نمناک و خاک خشک، که قرین و جفت همند ، همدیگر را میجویند وهمدیگر را میکشند( کشش متقابله ) ، ازاین جاست که واژه « نماز=  نم + آز » پیدایش یافته است . « آز»، امروزه، معنای حرص و طمع ، به خود گرفته است، ولی دراصل، معنای مثبت داشته است ، چنانکه « نیاز» هم که به معنای « عشق » بوده است ، « آز» است . سیمرغ یا خدا ، افشاننده و آورنده آب و نم و شبنم ( شب + نم = نم ِ زنخدا آل ) است ، و تن ها ( آرمئتی = زمین ) تخم و خاک هستند، و گیتی از امتزاج و عروسی ِ آسمان و زمین ، پیدایش می یابد .  فروریختن باران یا نمیدن ، به معنای « همخوابی و مجامعتِ  آسمان با زمین ، سیمرغ با آرمئتی، خدا با انسان، نم با تخم » درک میشد . آسمان بزمین میخمید و می نمید . اینکه سمرغ اصل « نم و پشنگ » هست ، رد پایش در بندهش باقیمانده است .  دریای فراخکرت ( وورو کش = زهدان بوریا ونی = نیستان ) که درمیانش، درخت بسیارتخمه هست که فرازش سیمرغ نشسته است، و دریای سیمرغست ، اصل همه نم هاست . در بندهش، بخش نهم پاره 82 میآید که » .... ازآن روی که آن آب به گرمی، خویدی و پاکی برتر از دیگر آبهاست ... ازآنجا ... بهری به همه این زمین،  به صورت نم و پشنگ  برسد، همه آفریدگان ، خویدی و درمان، از او یابند و خشکی فضارا از میان ببرد... » . نم که ویژگی آبست ، از دیدگاه این فرهنگ هم ویژگی جسمانی ( تنکردی ) و هم ویژگی روحانی و آسمانی ( وخشا)  را باهم داشت . در بخش نهم بندهش، پاره 95 ، میآید « زیرا آب ، تنکردی و وخشا، هردو است » . به عبارت دیگر، عشق ورزی، به هیچ روی، معنای شهوت جسمانی را نداشت، که درادیان نوری به خود گرفت ، بلکه درعشق هرانسانی، دو برایند جسمانی ( تنکردی ) از روحانی ( وخشائی ) ازهم جدا ناپذیر بودند .البته این ویژگی سیمرغ = ابرسیاه بارنده آب نمناک بود . به همین علت ، درادبیات ایران، همین سیمرغ یا هما ، تبدیل به « ساقی وکاریزو فرهنگ و رود و دریا » شد .  ازاین رو بود که الهیات زرتشتی، این ویژگی را به اهورامزدا داد . دربخش یازدهم بندهش پاره 181 میاید که » گوهر هرمزدی ، گرم ، خوید ، روشن و خوشبوی و سبک درفراز است  » . امتزاج ابرسیاه یا آسمان، یا سیمرغ، با خاک، که تن  و تخم وانسان باشد ، نمیدن یا « وه نماز» بود . این اندیشه را مولوی درغزلی میپروراند و حتا درصلح و جنگ روحها، هردو ، همین پیوندامتزاج و نماز را میشناسد.
امتزاج روح ها ، دروقت صلح و جنگها
با کسی باید ، که روحش هست صافی صفا
چون تغییرهست درجان ، وقت جنگ و آشتی
آن ، نه یک روحست تنها ، بلکه گشتندی جدا
چون بخواهد دل ،  سلام آن یکی همچون عروس
مر زفاف صحبت داماد ِ  دشمن روی را
بازچون میلی بود درمی ، بدان ماند که او
میل دارد سوی داماد لطیف دلربا
همچنانک امتزاج ظاهرست  اندر رکوع
وز تصافح و زعناق و قبله ومدح و دعا
برتفاوت ، این تمازج ها زمیل و نیم میل
وزسرکره و کراهت، وزپی ترس و حیا
آن رکوع با تاءنی ، وآن ثنای  نرم نرم
هم مراتب درمعانی ، درصورها، مجتبا
درواقع ، نماز، امتزاج و آمیختگی سیمرغ و آرمئتی ، آسمان و زمین ، نم ابرو تخم خاک باهمند . دراصطلاح « نمازشب»، بویژه ، فقط « زمان تنگ غروب یا سرشب » معین میگردد . اصطلاح « نمازشب » مشخص سازنده زمان است، چون این زمان را درسانسکریت ، سـایـه مینامند( اوپانیشاد داراشکوه ). این زمان ، زمان آمیزش روشنائی روز با تاریکی شب است . دراشعارحافظ نیز نمازشب، بیان زمان است . سرشب ، یا تنگ غروب ، اینهمانی با اوزیرین یا رام ( بُرزایزد = اپام نپات) دارد( بندهش، بخش چهارم ، پاره 38 ) ، و سرشب ، نام « شاهین = شئنا = سئنا » یعنی سیمرغست( دیوان سنائی، رضوی ) . درشاهنامه ، « طهورث » ، همان بهرام است ، که عاشق وجفتِ ازلی – ابدی « سیمرغ = رام» میباشد . اینهمانی سیامک با سیمرغ و هوشنک با بهمن و طهمورث با بهرام ، پوشیده شده است ، چون میخواسته اند که جمشید را که بُن انسانهاست ، از فرزندی این سه بُن ( سیمرغ+ بهمن+ بهرام = صنم و بهروز) بیندازند  . ولی ردپا ها باقیمانده است . طهورث، دستور ی دارد که « به پیش جهاندار، برپای ،  شب »
همان « بردل هرکسی بوده دوست »
« نمازشب » و« روزه » ، آئین اوست
رام و سیمرغ ( ارتا فرورد )، دوچهره، خدای سرشب و شب هستند. نام این خدا که دراین داستان،« دستور بهرام» شده است و دراثراو، بهرام دارای فرّ میشود ، « شید اسپ » است . اسپ ، ماه است، و« شید = چید = شیت » ، نی است . اوهست که همه دردلشان، اورا دوست دارند( خدای مهر= سیمرغ ) . اینها همه اشارات است . وتنگ غروب یا نمازشب، اینهمانی با رام دارد.
« روزه گرفتن » ، با چیرگی آئین میترائیسم و سپس با چیرگی الهیات زرتشتی ، متداول شد . مسئله ، غذانخوردن بطورکلی درساعاتی نبود، بلکه مسئله « قداست جان » ، محور مسئله روزه بود . این روزه ، که پرهیزکردن از خوردن گوشت و کشتن جانوران باشد ، و درچند روز در هرماهی بود ، گونه ای مصالحه ، با آئین سیمرغی بود . وقتی ، امکان مقدس شمردن جان، همیشه ممکن شمرده نمیشد ، پس حداقل چند روز درماه ، این اندیشه ، رعایت شود . مسئله روزه ، محدود ساختن ِ رعایت « قداست جان » ، درچند روز، و آزادی در سایر روزهای ماه بود . همین مصالحه را « ارمائیل و کرمائیل » که « آرمیتی و سیمرغ » میباشند ، در دوره ضحاک ( میترائیسم ) میکنند ، که کشتن جوانان وخوردن مغزآنها را، میکاهند .  هنوزهم میان زرتشتیان این چهار روز، بدین روش ، روزه گرفته میشود . دراین چهار روز،  نباید کشتارکرد ونباید گوشت هیچ حیوانی را خورد . این چهار روز ، عبارتند از روز 2= بهمن ، روز 12= ماه ، روز 14 = روزَگش( که درفش گش ، درفش کاویان یادواره ای آزآنست) ، و روز21 = رام .
خوب دیده میشود که ماه و ُگش( فرّخ ) و رام ، همان « شید اسپ » هستند که دستور بهرام میباشد ( فرهنگ بهدینان، سروشیان، زیر واژه نابُر). خوب دیده میشود که « فرّخ ورام وماه که پیدایش بهمن ، اصل ضدخشم و ضد آزارهستند » ، سرچشمه قداست جان هستند و به همین علت نیز، دراین چهار روز، از کشتارو خوردن گوشت پرهیزمیکنند . همین نکات بخوبی روشن میسازد که طهورث ، کسی جز بهرام نیست .
 باید در پیش چشم داشت که برای مولوی ، قبله نماز، « حُسن = زیبائی » است ، ونام « زیبائی »، سریره است. هرجا اصل زیبائی هست، نیایشگاه وجشنگاه است . به همین علت، مسجد و کنشت و بتکده و کنیسا وکلیسا وخرابات ... همه جا، معبد این خدایا اصل زیبائیست . دراوستا ،جمشید،« جمشید سریره» خوانده میشود، و به « جمشید زیبا» ترجمه میگردد . ولی این سریره معنای دیگری هم دارد . سریره ، ازیکسو نام « اورنگ» است که بهرام باشد، واز سوی دیگر نام رنگین کمانست ، که نام سیمرغست. سریره درشکل « صریره » به گل بستان افروز گفته میشود، که گل ارتافرورد( سیمرغ = روزنوزدهم) است ( بندهش، بخش نهم ) . پس جمشید سریره، زیباست، چون فرزند صنم وبهروز یا گلچهره و اورنگ است . هرانسانی، زیباست ، چون فرزند بهروز و صنم است.همین واژه« سریره»،همان واژه « سرّ» درعرفان است، واین معنا را نیزمیدهد . قبله مولوی که بدان نماز میکند، الاه مقتدرنیست . او تسلیم هیچ قدرتی ، حتا خدائی که مقتدراست ، نمیشود و به هیچ قدرتی ، تعظیم نمیکند و تسلیم آن نمیشود .
« جمال یار» شد قبله  نمازم     زاشک رشک او ، شدآبدستم
از دید این پژوهنده ،« جمال» درعربی ، میبایستی مرکب از« جم + آل » باشد ، چون جمال، درواقع ، به معنای « فرزند سیمرغ » و « زیبا» است .
ز « حُسن » یوسفی سرمست بودم   که حسنش هردمی گوید الستم
تو ئی معبود، در کعبه و کنشتم     تو ئی مقصود ازبالا و پستم
برای طبع لنگان، لنگ رفتم    زبیمم ، چشم برسر نیز بستم
همان ارزد کسی، کش میپرستد    زهی من که مراورا میپرستم
این عبارت آخر، که « هرکسی آنچه را که میپرستد ، همانقدر نیزمیارزد» ، حاوی فلسفه بسیارژرفیست که امروزهم معتبراست . این مهم نیست که انسان در ظاهر، چه میپرستد ، درظاهر، درمسجد ، الله و درکلیسا، پدرآسمانی ، و در کنیسه ، یهوه را میپرستد . اینها ، پرستیدن نیست . این مهمست که انسان درقلبش و درضمیرش، و دربُن وجودش ، چه را میپرستد . این پرستش است که  ارزش حقیقی اورا معین میسازد . البته« پرستش» ، درفرهنگ ایران ، معنای «عبودیت و تعظیم» ندارد ، بلکه معنای « پرستاری کردن » را دارد . در هزوارش ، معنای حقیقی پرستیدن ، « شـادونـیـتـن » میباشد، که به معنای « شاد ساختن و ازچیزی شادشدن » است . من چیزی را میپرستم که اورا شاد میکنم ، و ازآن کار، شاد میشوم . ازاینگذشته درفرهنگ ایران ، انسان، باید آب و زمین و گیاه و جانور و انسان را بپرستد . این پرستشها هستند که پرستش خدا هستند . خدا ، تبدیل به گیتی شده است .  کسی درمسجد ، یا درآتشکده یا درکلیسا ... خدا را نمپرستد ، بلکه درپرستاری کردن آب وگیاه وجانور وانسان،خدا را میپرستد .گیتی در تمامیتش ، مسجد و آتشکده و کلیسا و کنیسه ومعبد هست . کافر وبیدین ، همانقدر« خدا» هست که ملحد و موءمن ومرتد و زن و سیاه پوست و بینوا وبودائی و کنفوسیوسی !  کسیکه دل انسانی را( چه مسلمان ، چه یهودی، چه زرتشتی، چه بهائی ، چه بودائی ، چه ملحد ... ) میآزارد ، اگرصبح وشب هم درمسجد ، دعا کند، و سجده و رکوع کند و روزه بگیرد، و همه تکالیف شریعتیش را بجا بیاورد ، وتقلید ازبهترین مرجع تقلید بکند ، خدا را به مفهوم ایرانی ، نپرستیده است .
این واژه « نم » درنماز، و « افتادن نم آسمان که سایه باشد ، برخاک، که عشق ورزی دوخدا باهمند» ، برآیندهای فرهنگی شگفت انگیزی دارند .  واژه « نم » همان واژه « نرم » است . واژه نرم ، همان واژه نم ( namraa) است .  نم آب ، نرم و لطیف است . « نرمی » ، کیفیت ِ نخستین پیوند در پیدایش گیتی را بازی میکند . هرانسانی ، تخمیست که نیمش آرمیتی و نیمش سیمرغست . پس گوهر انسان ، نرمی است . بهمن که بُن بن هستی وخرد است ، اصل ضد خشم است . واژه « خشم »، به « خشکی » بازمیگردد . اژدها درفرهنگ ایران، پیکر یابی اصل خشم است ، ودراصل ، اژدها ، اژدهای خشکیست . رستم درخوان سومش با اژدهای خشکی میجنگد، تا آب را روان کند. آنکه مغزش خشک است ، وجودی خشمگین است .خشک اندیشی ، دژخوئی و تعصب میآورد . ولی آنکه ترو نمداراست ، نرم و لطیف و خوشخو هست .  این تصویر، در غزلیات مولوی ، فراوانست . « نوشیدن می» نیز برای همین تری و طراوت و نرمی است . خوبست بخشی ازمعانی« نرم narma» ازسانسکریت آورده شود، تا بیشترلطافت فرهنگ ایران در بیان گوهر انسان وخدا، بدرخشد و مشخص گردد .
 نرمه کیلهnarma-kila،به معنای شوهراست.نرمه گربهnarma-garbha به معنای شوخی وجدی نبودن است . نرمده narmada، به معنای موجد شادی و نشاط و خوشحالی + همبازی در ورزش و تفریحات . نرمه دیوتی narmadyuti به معنای رخشان ازشادی و خوشی و کیف . نرمه سمیوکتا narma samyukta به معنای ندیم و رفیق شادی وخوشی و تفریح . نرما لاپا narmaalaapa  ، گفتگوی خنده آمیز است . narmamنرمن ، ورزش ، بازی ، تفریح ، شوخی ، طیبت .. است .نرمدا ، لذت شادی بخشنده است . نرمتهnarmata  ، خورشید است .
چند معنی از همین واژه در کردی :  نه رمه ، زیبای رعنا + نوائی که بانی مینوازند . نه رمه بر، چرب زبان .  نه ر مه ک ، زن نسبتا چاق .  نه رمه گا ، زمین چند بار شخم زده . نه رم ، ضدخشن + ضد سخت .  نه رم کردن ، قانع کردن . نه رمو= شکیبا و بردبار . نه رمان ، زمین هموار ونرم  . نه رمکیش ، مداراکننده . « مهر» هرچند که نرم است ولی استوارو پایداراست . اینست که ایرج، که همان « ارتاErez » باشد ، هم نرم وهم استواراست .  اینست که مولوی میگوید :
منم مومی که دعوی من اینست    که من ، پولاد را پولاد کردم
بسی بی دیده را سرمه کشیدم   بسی بی عقل را استاد کردم
منم « ابرسیه » اندرشب غم    که روز عید را دلشاد کردم
یا درغزلی دیگر میگوید :
در دوچشم من نشین ، ای آنکه ازمن ، من تری
چشم، اینهمانی با سیمرغ دارد. «کچ» درکردی که به دخترباکره گفته میشود، نام همایاسیمرغست، و کچینه ، نام مردمک چشمست
تا قمر را وانمایم ، کزقمر، روشن تری
اندرآ در باغ ، تا ناموس گلشن بشکند
زانک ازصد باغ و گلشن ، خوشتر و گلشن تری
وقت لطف ای شمع جان، مانند مومی ، نرم ورام
وقت ناز از آهن و پولاد تو ،  آهن تری
چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز او
نرم گردی چون گر از فلک توسن تری
این ویژگی « نرمی که زائیده از نمناکی وتری گوهرانسان است = ازسیمرغ یا ابرسیاه » میآید ، چگونگی رفتار انسان را با طبیعت و گیتی مشخص میسازد.اینست که درشاهنامه در باره طهمورث  میگوید که مرغان وجانوران را « با آوازنرم بخوانید »
بفرمودشان تا نوازند گرم     نخوانندشان ، جز به « آواز نرم »  علت هم اینست که طهمورث، که همان بهرام است ، خودش دربهرام یشت ، به باد= وای= خدای عشق ، به گاو وبه اسپ و به جانوران بی آزار، تحول می یابد . به عبارت دیگر، خدائی که بُن جان است ، خودش اینهمانی با همه جانوران وگوسپندان ( دامهای بی آزار) می یابد .  حالا چنین کسی، چگونه میتواند سپس « نره دیوان وافسونگران را با گرز گران مطیع سازد » . اینها همه ملحقات بعدیست . « نرمی » که همان لطافت باشد ، برترین ویژگی « خرد » در فرهنگ ایران است . خرد ، برعکس « عقل » غلبه گر و قدرتپرست وشکننده نیست ، بلکه با کلید مهر، همه بندها را میگشاید . این خویشکاری را « افسونگری » مینامیدند . واژه « افسونگری» ، سپس « زشت ساخته شده » و معنای « حیله و مکرو جادو و فریب » یافته است .  جمشید با خرد و خواست خرد کاربندش ، سنگهای قیمتی را از شکم سنگ خارا ( خاره= زن، برهان قاطع، خار= ماه شب چهارده ) به افسون بیرون میآورد و کلید این بند میشود. جمشید باکلیدخردش هست ، که چنین افسونگری میکند .
بچنگ آمدش چند گونه گهر    چو یاقوت و بیجاده و سیم وزر
زخارا ، به افسون برون آورید    شد آن بندهاراسراسر کلید
این شیوه خردمندانه ِ نرم را درجهان آرائی ، فردوسی ، « افسون شاهی» مینامد . نماز که « غریو شادی از سایه هماست » ، شهری برپایه « خرد ی بنا میکند که گوهرش، نرمی گفتار، و گفتار ِ خوب = زیباست » . اینست که مولوی، درانتظار آنست که همای آسمان ، چنین سایه ای براو بیندازد ، و یا آنکه سایه او بشود .
تو آسمان منی ، من زمین ، به حیرانی
که دم بدم زدل من چه چیز رویانی
زمین خشک لبم من ، ببار آب کرم
زمین زآب تو یابد، گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای ؟
زتست حامله و ، حمل او تو میدانی
زتست حامله ، هر ذره ای به سرّ  دگر
بدرد حامله را مدتی بپیچانی
چهاست در شکـم این جهان پـیـچاپیچ
کزو بزاید انا الحق و بانگ  سبحانی
زمین ، ازخدا ، حامله میشود . هر ذره ای ، هرانسانی ، هرجانی ، ازاو آبستن است . اینها تشبیهات شاعرانه نیست .
پس سایه هما، برانسان افتادن در نماز، حامله شدن ازهما، یا ازخداست . هرجا که سایه سیمرغ، یا ابر،یا خدا میافتد، زمین یا انسان ، حامله میشود. این مفهوم سایه ، با مفهوم ما ازسایه، تفاوت فراوان دارد .
در غزلی دیگر، سایه خدا یا قضا، که بخت = بغ باشد، چیزی جز « بچه شتر» نیست، که دنبال شتر(بختی= بخت = بغ = خدا ) میدود، که مادراوست . بخت همان « بغ » ، خدائی است که خودش را درجهان میپراکند ومیپاشد ، نه آنکه به هرکسی ، چیزی بدهد. اینکه « بخت» ، که « خدائی است که وجودش را پخش میکند و میپراکند » ، سپس ، کژو غلط فهمیده میشود . با چیره شدن الاه مقتدر، این الله است که با پیشدانائی، به همه چیزها و تا پایان زمان ، سهم و سرنوشت هرفردی را مقدرمیسازد، و تعیین میکند. ولی« بغ»، خودش رادرتمامیتش ( خردش وخواستش وعشقش ونیروی جستجویش را) پخش میکند ومیپراکند. خودش ، سایه اش میشود، خودش را درسایه اش ، میافکند . هرفردی ، دانه ایست که همان خرد و خواست و عشق و ... خدا یا اصلش را درگوهر خود، دارد ، چون« تخمی» است که از« خوشه خدا» فروافتاده است
تو چنان همائی ای جان که بزیر سایه تو
بکف آورند زاغان ، همه خلقت خدائی
چگونه میشود که از سایه ، همان گوهر همائی می یابند ؟ بچه شترهم دنبال شترمیدود تا شیرش را بنوشد، و ازحفاظتش برخوردارشود، تا خودش شتری مانند او بشود .
نام شتر به ترکی ، چبود؟  بگو « دوا »
نام بچه اش چه باشد ؟ او خود « پیش دوا »
« شتر» را درترکی آذربایجانی « دوه deve » میگویند ( نیرالزمان ثقفی، فرهنگ فارسی-آذربایجانی ). این نام، همان واژه «  dva» درسانسکریت است، که واژه « دو=2 » فارسی باشد . این واژه ، هم معنای « دو=2» را دارد ، وهم معنای « دیو، دیوdieu=خدا» فرانسوی را میدهد.چرا ، خدا ، دوهست ؟ چرا، شتر، دو = خدا هست ؟درواقع « دو»، معنای « جفتیست که باهم یکیست» ، و بُن جهان،عشق، یا « دوا= جفتِ» باهم یکی شونده است . سرشتر با کوهانش، علامت همین پدیده جفت، بودند . همچنین « موج » که « کوهه آب » نیزخوانده میشود ، نماد این پدیده جفت بود . به همین علت ، «اشترک» نام موج یا خیزاب است و« اشترکا» ، نام عنقا ( برهان قاطع ) یا سیمرغ یا ُهماست . زرتشت که زرتشترا باشد ، دریک راستا ، به معنای « تخم وفرزند ِ سیمرغ »، یا « نای سیمرغ » است ، چون پیشوند « زر» ، هم معنای « تخم » و هم معنای « نای » دارد .( زری در پشتو، به معنای تخم است . انگلیسی- پشتوقاموس + زه ل درکردی به معنای نی ، شرفکندی ) . این باد، یا وای است که دریا را به موج میاندازد، و خودرا اینهمانی با امواج میدهد . باد که عشق است، تولید پدیده جفت، یا بسخنی دیگر، عشق میکند .ازاین رو، « وای یا وایو» ،اینهمانی با « شتر» نیز داشت .  به همین علت ، نام زرتشت ( زرتشترا ) اینهمانی زرتشت را، با « وای ، خدای عشق و جان ، با رام که نخستین تابش سیمرغ است» مینمود . بهرام دربهرام یشت، نخست به باد ، و سپس با گاو واسب وشــتـرو ... تحول می یابد .  نخستین تحول بهرام به باد ، بیان آنست که گوهر بهرام ، عشق است. همچنین درهوشیدران ( اساطیروفرهنگ ایران ،عفیفی، ص99 ) دیده میشود که کیخسرو ، در آینده، سوار برشتر، که « وای » است خواهد آمد .
« 38 – وآن روز خورشید به ایستد تا سی روز به اوج بایستد و سوشیانس چون ازهمپرسپگی بازآید ، او را کیخسرو به پذیره – استقبال – آید که وای درنگ خدای نشسته بود . 40- سوشیانس پرسد که تو که مردی ، که به وای ِدرنگ خدای ، فرازگشتی به آن کالبد شتر » . این زمینه فکری درتصویر شتر، در مولوی که شتر را قضا یا بخت ( بغ که همان وای وارتا میباشد ) میداند، و انسان را بچه شترکه دنبالش میدود ، بازتابیده میشود . انسان، مانند بچه شتر که بدنبال شتری که قضا یا بغ (= ماه خوش لقا) باشد، سایه بغ هست . سایه ، بچه ایست که از«شاه ارواح»، زاده شده است
نام شتر به ترکی، چبود ؟ بگو: « دوا »
نامه بچه اش چه باشد، او خود ، پیش دوا ( دنبالش دوان)
ما زاده قضا وقضا ،  « مادر همه » است
چون کودکان ،  دوان شده ایم از پی قضا
ما ، شیر ازاو خوریم و ، همه درپی اش پریم
گرشرق و غرب تازد، در جانب سما
درشهر و در بیابان ، همراه آن مهـیم
ای جان غلام و بنده آن « ماه خوش لقا »
آنجاست « شهر» ، کان شه ارواح، میکشد
آنجاست خان ومان، که بگوید خدا :  بیا
همچون حریر، نرم شود سنگلاخ راه
چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا
ما سایه وار در پی آن مـه،  روان شویم
ایدوستان همدل و همراه الصلا
این اندیشه « جفت » که در تصویر « سایه و آفتاب » یا « سایه و ابر» ، « سایه و درخت » ، بیان همگوهری وهمسرشتی و انباری و همآغوشی نابریدنی آن دوهست ، در اندیشه جدا ناپذیری «  عشق از دل »، پیکر به خود میگیرد . عشق از دل انسان ، همانگونه جدا ناپذیراست که « نم ازآب » و « سایه از آفتاب » و« تخم وبارازدرخت » . و فقط راه یکی شدن سایه با آفتاب آنست که انسان ، روی زمین دراز بکشد و بخوابد . این خفتن روی زمین ، که همان نقش نشستن گاو ( ُگش در نقشهای مهرپرستان که روی زمین نشسته است ) میباشد ، نماد کاشته شدن  دانه درزمین است ، که میروید و خوشه هایش به آسمان پروازمیکند و « هما » میشود. 
کی زجهان برون شود ، جزو جهان ؟  هله بگو
کی برهد زآب ، نم . چون بجهد « یکی ز دو »؟
این همان اندیشه دوی جفت است،که یکی ازآنها نمیتواند ازدیگری جداشود
هیچ نمیرد آتشی ، زآتش دیگر، ای پسر
ای دل من زعشق ، خون .  خون مرا به خون مشو
چند گریختم  ، نشد ، سایه من زمن ، جدا
سایه بود موکلم ، گرچه شوم چو تارمو
نیست جز آفتاب را ، قوت  دفع سایه ها
بیش کند ، کمش کند . این تو زآفتاب جو
ور دو هزار سال تو ، درپی سایه میدوی
آخرکار بنگری ، تو سپسی و ، پیش ، او
جرم تو ؛ گشت خدمتت .  رنج تو ، گشت نعمتت
شمع تو ، گشت ظلمتت ،  بند تو ، گشت، جست وجو
شرح بدادمی ولی ، پشت  دل تو ، بشکند
شیشه دل چو بشکنی ، سود نداردت رفو
سایه و نورباید هردو بهم ، زمن شنو
سر بنه و درازشو ، پیش درخت اتقوا
چون زدرخت لطف او ، بال وپری برویدت
تن زن چون کبوتران ، باز مکن بقر بقو
« آنچه که نزد همه ، محال است ،  درست مراد مولوی ، رسیدن انسان  به این محال میباشد » ، که همان « یکی شدن سایه با آفتاب» است، و این ، هنگامی ممکن است که انسان دانه ای درزمین شود، و بال وپر درآورد، و باز همائی بشود که روزی سا یه اش بوده است .  مقصود ازاین بررسی ، آنست که درست راه رسیدن به این محال را، که « یکی شدن سایه با آفتاب یا باماه، یایکی شدن سایه با صنم » است ، و فرهنگ ایران ، هزاره ها این راه رامیرفته است ، باز یابیم . دیده میشود که مولوی ، آزمون ِ دیگری از « سایه » دارد، که با «مفهوم نور» در ادیان نوری ، هیچگونه همخوانی ندارد ، ودرمفهومی که آنها از « نور» دارند ، ظل ازشجر، جدا هست.
رقاص تر درخت درین باغها ، منم
زیرا « درخت بـخـتـم» و اندرسرم « صبا » است
درختی که درفرازش « باد صبا » هست !
چون باشد آن درخت ، که برگش تو داده ای
چون باشد آن غریب، که « همسایه هما »  ست
درظل آفتاب تو ، چرخی همی زنیم
کوری آنکه گوید :  ظل از شجر، جداست
« همسایه هما بودن انسان »، به معنای « همزاد و همگوهربودن انسان با هما، جفت بودن انسان با خدا» هست . چنانکه در شاهنامه دیده میشود که سیمرغ ، چون ماما و دایه زال هست ( یعنی زال ، شیر اورا نوشیده است ، و مامای او بوده است )، « جفت وهمال سیمرغ» خوانده میشود .
بسیمرغ بنگر که دستان ( زال) چه گفت ؟
مگر سیر گشتی همانا ز« ُجـفـت» ؟
یعنی ازجفت خودت که من، زال هستم، سیرشده ای ؟
این مفهوم « سایه »  است که با « سایه هما » در فرهنگ سیاسی ایران، پیوند دارد . این مفهوم، هرچند سپس، بسیارمسخ ساخته شده، و به گستره اسطوره و افسانه ، تبعید گردیده است ، هزاره ها ، محور تفکر در ساماندهی ِ روابط سیاسی و اجتماعی در ایران بوده است .
چرا ، این اندیشه ژرف و مردمی ، به جهان افسانه ها ، تبعید شده است ؟ چون اندیشه ای بسیار خطرناک برای مقتدران سیاسی و دینی بوده است . دراین تصویر، هرانسانی ، بدون استثناء ، سایهِ هما میباشد ، و درست پیآیند این اندیشه ، طرد مفاهیم رهبری و شاهی وپیشوائی و نبوت ومظهریت و رسالت ، برپایه « برگزیدگی و اصطفاء » است . هما ، هیچکس را برنمیگزیند که فقط منحصرا براو، سایه بیاندازد . طبعا ، چنین اندیشه ای ، برای قدرت طلبان، چه سیاسی وچه دینی ، خطرناک میباشد . انکارقدرتخواهی در دین ، بیشتر  دلیل برقدرتخواهیست . آنها خودشان قدرت نمیخواهند ، بلکه« این خداست» که میخواهد آنهارا به قدرت بزور بکشاند! آنها فقط، تسلیم اراده خدا میشوند ! این افسانه ها ، جاذبه شگفت انگیز برای ایرانیان داشته اندو دارند ، چون آرمانهای بزرگ آنها هستند ، که تبدیل به « افسانه بی ارزش و پوچ و خیالبافی وخرافه »  شده اند ، و دراین تبعید گاه ، درانتظار بازگشتند . حقیقت را آسانترمیشود تبدیل به افسانه کرد ، تا در افسانه ها ازسر، حقیقت را یافت .ولی« حقایق درافسانه ها» ، جاذبه خود را ، جانشین اراده ای میکنند که« معرفت به حقیقت »  باید درما بیافریند .قدرتهای حاکم دینی و سیاسی ، آگاهبود مارا ضد افسانه ساخته ، تا حقایق تبعید شده درافسانه ها ، هیچگاه امید بازگشت به واقعیت را نداشته باشند .