jamali.info header

 

منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست

« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .


 

مـولـوی ِصـنم پـرست
بازگشت به کـفـروشِــرک
درعـرفـان و شـعـرایـران ،
جنبش ِبزرگِ آزادیخواهی بود
« شرکِ خدایان »، بُنی است که
« پلواریسم وآزادی» ازآن میروید

مـا چـند صـنم ، پیـش محـمّد بـشکسـتیم
تـا در« صـنم دلـبـر ِ دلـخـواه » رسـیـدیـم
مولوی بلخی
چرا نام خدای مولوی ، « صنم » است ؟
صنم ، همان « سَن » یا « سئنا=سه نای» یا سیمرغست

چرا ایرانیان ازنودرضمیرشان، « صنم پرست » شدند ؟
ادبیات ایران ، ازسر، نیایشگاهِ « صنم ، یا سیمرغ یا بُت» شد
گفتم صنم پرست مشو ، با صمد نشین
گفتا به کوی عشق ، هم این و هم آن کنند حافظ
« ازشرک عرفانی وادبی ،
به شرک اجتماعی وسیاسی »

منوچهرجمالی

جهاد محمد و رسالت او، با « شکستن اصنام » ، آغازشد . محمد شبها به درون کعبه میرفت و بتهای اهل مکه را پنهانی میشکست . محمد رسول الله ، میاندیشید که مردمان عبادت و اعتکاف به اصنام میکنند . درآیه 138 اعراف میآید که اعراب ، « یعکفون علی الاصنام »، و محمد ازآنها می پرسید که : « اتتخذ اصناما الهة » ؟ محمد میاندیشید که مردمان ، اصنام را که دست ساخته خودِ انسانهاست ، اینهمانی با « الاه » میدهند .ازاین شیوه اندیشه ، نتیجه میگرفت که اگر صنم های مردمان را، با قهرو پرخاشگری بشکند ، غلبه بر« الاهان زایندهِ » ایشان میکند ، و راه را برای پرستش الله یا « صمد بازدارنده زایش » بازمیکند .پرستیدن صنم ، فقط بیان « جهل مردم » است . توهین و تجاوز به « آنچه مردم ، درخیال ، آنرا باور دارند ، وآنرا مقدس میشمارند » ، دعوت به الله است . مردم ، چون صنم را میپرستند ، جاهل و بی معرفت هستند . ولی ، « صنم » ، نماد « پیدایش جهان ، ازروند زایش و رویش و تراوش ، ازیک اصل وبُن » بود . و « سنگ »، که پیکرصنم ازآن تراشیده وازآن ، نمایان میشد ، نام شاخ جانورانست که اینهمانی با « نی و زهدان » دارند ( تحفه حکیم موءمن ) ، و همچنین درسانسکریت سنگ= سنکههsankhe ، به صدف و بوق و نی لبک گفته میشود .همچنین درفارسی ، « سنگم » در برهان قاطع که همان « سنگ » است ، به « اتصال و امتزاج دوکس یا دوچیز باهم » گویند . علت هم این بود که ، آنها بُن پیدایش جهان را ، عشق ورزی « یک اصل نرینه و یک اصل مادینه باهم» میدانستند که اصل خود زائی بود. همه جانها ، ازیک اصل عشق میرویند ، و گیتی ، که مجموعه همه جانهاست ، این جانها همه باهم ، « همجانند »، چون ازیک اصل، روئیده و زائیده اند . گیتی وخدا ، « وحدت جان» است . این « همجانی ، یا وحدت جان» ، سپس به غلط « وحدت وجود » نامیده شد . « ثنویت خدا با آفریدگان » ، بکلی رد و نفی میگردد . الله ، بیان ثنویتِ الاه با مخلوقات هست . توحید اسلامی ، استوار بر« ثنویت خالق و مخلوق » است . صنم ، بیان « وحدت جان آفریده و آفریننده ، یا همجانی همه آفرینندگان و آفریننده » با هم هست.
جان ما با عشق او ، گر نی زیک جا رُسته اند
جان با اقبال ما ، با عشق او همزاد چیست ؟
جان من و جان تو ، بو د یکی زاتحاد
این دو ، که هردو یکیست ، جزکه همان یک مباد
گشت جدا ، موجها ، گرچه بد اول یکی
ازسبب باد بود ، آنک جدائی بزاد
« صنم » ، نماد این بُنی بود که همه جانها ازاو میزائیدند و میروئیدند . صنم ، جانان ، یا همجانی همه جانها ( خدا و گیتی) بود . اینست که دربندهش « ابر وبرق » ، « سنگ» نامیده میشوند . ابربارنده ، وبرق که نشان خنده و زاده شدن باران بود، درخیال آنها ، « سنگ » شمرده میشد . چرا ؟ هنوز درداستان ویس ورامین ، سنگ ، درراستای مفهوم « نماد عشق » بکار برده شده است ، و همچنین مولوی در« سنگ » ، همزیستی شوهروزن هردو را باهم می بیند ، و سنگ را سرچشمه ، هم آتش و هم آب میداند . در«خیال مردم » آنزمان ، « سنگ » ، آنچیزی نبوده است که محمد رسول الله ، خیال میکرده است ، وما امروزه « خیال» میکنیم . معمولا ، « خیال» مردم را ، با « جهل » مشتبه میسازند . خیال ، جهل نیست . جهل ، پدیده دیگریست و « خیال» پدیده ای دیگر. اینکه مردم ، « خیال اندیش» هستند ، بیان مثبتی است ، و به تحقیر مردم نمیانجامد . ولی قبول اینکه مردم ، جاهلند ، به تحقیر مردم و به پرخاشگری با مردم میانجامد . قبول اینکه کسی جاهلست ، حق تجاوز و تحمیل به دانا میدهد . قبول اینکه وجودی تاریک اندیشست ، حق تحمیل وتجاوز وسرکوبی به داننده یا « روشنگر» میدهد . « نور» ، با تیغ و شمشیر و خنجرمیآید . بسراغ خدایان ِ مردم رفتن ، بسراغ جنگ با جهل مردم نیست ، بلکه بسراغ شیوه درست رفتن است که چگونه باید با خیال مردم رفتارکرد . مسئله اینست که خیال مردم را چگونه باید انگیخت و پروراند ، نه اینکه نیروی خیال را با خیالات ، ریشه کن ساخت . « خیال » ، « جهل » نیست . بسراغ « خیالات مردم » رفتن ، ظرافت فوق العاده میخواهد . خیال ، یک نیروی آفریننده هست که انسان، برای روند معرفتش در راستای اندیشیدن ، لازم دارد . از« خیال اندیشی » ، میتوان به « مفهوم اندیشی » رسید . سرکوبی خیالات بنام سرکوبی جهل ، به سرکوبی و نابودی « نیروی آفرینندهِ خیال، بطورکلی » میانجامد . با خیالات نباید جنگید ، وآنهارا کودکانه و خام و بدوی پنداشت . «جنگ باجهالت مردم » را نباید ، تبدیل به « جنگ با خیال مردم » کرد . هم «سنگ» و هم شاخ ( = نی) و هم« صنم » ، بیان « خیال ِ پیدایش جهان ازعشق » بوده اند .همین خیال ، سپس راه عبارت بندی خود را درمفاهیم بزرگ انسانی یافت. اگرآن خیال اندیشی نبود ، مفهوم « پیدایش جهان ازعشق » ، در عرفان ، پدید نمیآمد . مفهوم « برابری انسانها» و « همبستگی انسانها دراجتماع » ، ازهمین « خیال » ، پدید آمده است . محمد ، « صمد » را ، درتضاد با پدیده « زایش » بکار میبرد . « الله الصمد ، لم یلد و لم یولد » است . الله ، صمداست و صنم ، خدائیست که همه جهان را میزاید و خود، تبدیل به گیتی میشود .
الله ، برعکس صنم ، گوهر زاینده ندارد ، وجهان را ازخود نمیزاید ، وصمد است . جهان ازاو ، زائیده و روئیده و تراویده نمیشود . « صمد » ، واژه ایست که درقرآن بکار برده میشود، تا نشان داده شود که الله ، برعکس صنم ها ، نه زائیده میشود و نه میزاید ، و نه مخلوقات ازاو زائیده میشوند . او جدا ازمخلوقات و بویژه از انسان ، و « غیراز» مخلوقات و انسان است . الله و مخلوقات ،« دو» هستی جداگانه اند. بقول تاج ا العروس، صمد ، المصمت الذی لاجوف له . چیزخاموشیست که میانش « جوف » نیست . این سخن، به نائی گفته میشد که میانش ، ُپربود ، و فاقد شهد و افشره بود . چون « افشردن نیشکر ازنی » ، اینهمانی با زائیدن داشت.« جوف»، به « شکم انسان= زهدان» گفته میشود . چنانکه سعدی میگوید :
نه طفل زبان بسته بودی زلاف همی روزی آمد به جوفت زناف
نی میان پر، که بی جوف بود ، نمیتوانست بزاید . در واژه « صمدة »، معنای واقعی صمد ، که « ماده شتریست که سالها بارنگیرد»، باقی مانده است. همچنین در منتهی الارب ، به معنای « ماده شتر است که سالها بار نگیرد » . محمد ، میان اعراب میزیست و شتر، برای آنها نقش فوق العاده مهم بازی میکرد . اینکه الله ، « شتر نازا » هست ، برای اعراب ، هویت الله را بسیار ملموس و محسوس میکرد . خود محمد ، همین گونه « خیالات » را درمورد ویژگی الهی ِ شتر داشت ، چنانچه شتری که محمد برآن سوار بود ، در ورود به شهر مدینه ، جایگاه « نخستین مسجد عالم اسلام » را معین میسازد ( مراجعه شود به تاریخ طبری ) . معنای « صماد » که ازریشه صمد ساخته شده است ، «سربند شیشه یا پوست پاره ایست که سرشیشه را بدان می بندند » . « شیشه » که آبگینه است ، به صراحی و قرابه ( گر+ آوه= آب نای ) «وقنینه » گفته میشود . « قـنی» درعربی به معنای نی و نیزه است، که ازهمان ریشه « کن وکانا وکانیا است که به معنای نای = دختراست » . آبگینه که درسغدی « آپ + کن » باشد ، به معنای « آب نای یا زهدان » است ( کانا = نی + دختر) درواقع شیشه ، نماد « زهدان ، و آبگاه است که معنای زهدان را دارد » . شیشه ، جایگاه عشق ورزی ، و اصل زایندگی وآفرینندگی است . ازاین رو جن گیرها ، پری را که « اصل عشق و زیبائی « است در شیشه میکنند ، تا از شرّ و آزار آن دو، راحت بشوند . ازاین رو به «رصاص » که « ارزیز » باشد ، و فلز مشتری یعنی سیمرغ ( فلک ششم= انا هوما ) است ، شیشه گفته میشد . همچنین به فلک هفتم که کیوان ( کدبانو) است، شیشه گفته میشود . فلک هفتم وششم و پنجم باهم، بُن آفریننده گیتی ، یعنی «زهدان و مینو» شمرده میشدند . افزوده براین به« ماه » نیز ، شیشه گفته میشود ، چون « ماه » ، نخستین پیدایش بهمن ، یعنی همان سیمرغست که اصل خود زای (ماه موقعی هلالست ، زن است ، وقتی پراست ، مرد است . ازاین روماه یا خدا هم زن وهم مرد باهمست = خواجه ) آفرینش است . آنچه درشیشه را می بندد (که صمد و صماد باشد ) ، راه زایندگی و « آفرینش گیتی از راه زایش » را سد میکند. صمد که درشیشه را می بندد ، حق پیدایش را از راه زایش وعشق میگیرد . مقصود از گواه آوردن این نکته ها آن بود که نشان داده شود که الله ،« صمد » است، چون برضد « اندیشه آفرینش از راه زایش و رویش و تراوش ازخودش » هست . این نکته ، مغز تضاد « الله الصمد » و « صنم » بود . معانی دیگری که سپس به « صمد » درتفاسیر داده اند ، برای آنست که واقعیات تاریخی رابپوشاندو از اذهان براند .
، در آن روزگاران، زائیدن ، مفهوم « آفریدن بطورکلی » را مشخص میساخت . هرپیدایشی ، یا زایشی است ، یا رویشی است ، یا تراوشی . مفهوم « خلق به امر» ، از« خیالات خام وواهی »شمرده میشد. امروزه ، همین « خیال خام و موهوم خلق به امر » ، ذهن بیش از یک ملیارد انسانها را بنام « حقیقت » ، تسخیر کرده است . یک خیال ، نقش « حقیقت» را درزندگی ملیاردها انسان بازی میکند . آیا این خیال را باید بنام « جهالت و تاریک اندیشی » کوبید و ریشه کن کرد ؟ « الاه » درروزگاری که محمد میزیست ، برای مردمان ، « بُن همه چیزها » بود ، نه « خالق چیزها » . اگر ، بُن ، ویژگی «زایائی و رویائی دارد ، پس این ویژگی ، درکل ِ « درخت زندگی وهستی » نیزهست.
مسئله محمد این بود ، که الله ، بُن هستی و گیتی نیست .از الله ، هیچ نمیروید و نمیزاید و نمیتراود . الله ، نای توپُراست. الله ، جوف ندارد . پس ، الله ، همگوهر وهمسرشت با گیتی و با انسان نیست. الله ، هستی ، « جزگیتی و جز انسان .. » هست . الله ، وجودی ، فراسوی گیتی و انسان و ... هست . الله ، نمیزاید و نمیروید و نمی تراود ، بلکه فقط به « امروبا قدرت » ، خارج ازگوهر ِخود ، گیتی و انسان را ، با سرشتی دیگر، خلق میکند . الله با مخلوقات هم جداست وهم نابرابر . مخلوق ، ازخالق ، از الله ، بریده و « بری » هست . زائیدن ، در آن زمان ، چنین معنائی داشت . صمد، به شتر پیر نازا گفته میشد . صمد ، درواقع بیان نازائی بود ، که معنای کلی « عدم توانائی آفرینش ، از راه پیدایش » را داشت . ولی ، خود ِ « کـعـبه یا کـعـب » نیز که دراصل ، نیایشگاه زنخدایان بود ، دراصل ، به معنای « بند نی » است . کردها به بند نی ، « قه ف » میگویند که همان « قاف» باشد. به همین علت ویژگی نوآفرینی بند نی است که گفته میشد که آشیانه سیمرغ ، درکوه قاف ، یا در« کاوه = کابه = کعبه » است . سیمرغ یا « ُعزّی = ئوز= خوز= هوز » ، « نـای ِبـه » یا سئنا= سن ، که معربش « صن و صنم » بود ، و« بند نی »، جایگاه نوزائی و رستاخیر وباز زائی و نوشوی، شمرده میشد .
از « بند نای » ، بخش تازه نای میروئید . این اصطلاح زائیدن و زائیده شدن ، برای ایرانی همان معنای روئیده شدن و« آفریدن » را داشت . «آفر » که پیشوند آفریدن باشد ، همان « آور» است که آبستنی باشد . « ور» ، زهدانست . انسان ، از« نای به »، که به معنای « نای زاینده و آفریننده » است ، یعنی از« سن ، یا صنم یا سیمرغ »، روئیده میشد . انسان ، مستقیما فرزند سیمرغ بود . ازاینرو ، بحث رسول و امام و حجت ومظهر و .... بحثهای پوچ و خیالات خام شمرده میشد . در رویش و زایش خدا ، انسان ، فرزند بلاواسطه خدا ، با همان ویژگیهای خداست . رسول و امام و خلیفه و .... اینها خیالاتی هستند که در بریدگی وجود الله ازمخلوقاتش ، سبز میشوند .اینکه الله نمیروید ( که اینهمانی با زائیدن داشت ) ، برای ایرانی ، معنای آنرا داشت که الله و انسان ، باهم ، همگوهر نیستند . یا به عبارت دیگر، انسان ، اصالت ندارد، وفقط الله ، اصالت دارد . ازاینگذشته ، « دین » که « دائنا = دا + نای » باشد ، و به معنای « نای آفریننده = زهدان آفریننده و زاینده » است ، بیان آن بود که « بینش حقیقی انسان ، ازخود وجود انسان ، میزاید » . دین ، به نیروی زایندگی و مادینگی هرانسانی « چه مرد باشد ، چه زن » ، گفته میشد . « صنم یا سیمرغ » ، درهرانسانی همین « دین» ، همین « نیروی زایندگی بینش ازخودش » بود . ولی « صنم » ، برای محمد و درقرآن ، معنای پیکری و صورتی را داشت که مردم، با دست خود میساختند ، و دست ساخته ای که مخلوق آنهاست ، آنرا عبادت میکردند ، و خود را « عبد آن » میدانستد . درحالیکه ، الله ، باید انسان را بسازد، واورا صنع وجعل کند . انسان باید عبد و بنده و آلت قدرتی باشد که اورا ساخته است . انسان ، دیگر ازخدا نمیروید ، بلکه الله آنرا خارج ازخود ،« میسازد » . انسان ، امتداد الله نیست ، بلکه ، دست ساخته اوست . انسان ، امتداد خدا نیست ، بلکه عبد و بنده و دست ساخته اوست. « الله »، هیچ صورتی ندارد . صورت داشتن ، نماد همان « زاده شدن و پیدایش » است . البته این اندیشه ، از تورات برخاسته بود . محمد میاندیشید که مردمان میانگارند که این مجسمه ها ، اینهمانی با الاه دارند ، وخودِ همان الاه هستند ، و شکستن این پیکرها ، مغلوب ساختن این الاهان ونابود ساختن این الاهان است . با شکستن بت ، میتوان الاه را مغلوب ونابود ساخت . به آنچه مردم ، مقدس میشمارند ، باید توهین کرد ، و آنرا بی ارزش وخوارساخت ، تا راه برای الله بازکرد . انسان ، هر خیالی و اندیشه ای ، که غیر از الله و آنچه الله میگوید ، داشته باشد ، از« جهالتش سرچشمه میگیرد » و حق توهین به آن ، و تحقیر کردن آن ، و تجاوز به آنست .
البته درفرهنگ ایران ، چنین بود که « بُن زمان و جان » ، « بهمن یا هومان » بود، که « ناپیدا وناگرفتنی » است ، درمرحله دوم ، این بُن ، تحول به « ُهما یا سیمرغ » می یابد که صورتیست پیدا ، ولی ناگرفتنی . همان « بُن واحد ناپیدا وناگرفتنی » ، خودش ، تحول به « تعدد و کثرت صورتها » می یابد ، که همان « سه تای یکتا » یا سیمرغ باشد . بُن جان و زمان ، درمرحله نخست ، « صورتها و نقوش مرئی، ولی نامحسوس » میگردند ، و این صورتها ی مرئی و ناگرفتنی ، درمرحله بعد ، به« صورتهای محسوس و گرفتنی » تحول می یابند ، و بدینسان ، جانهای متعدد و کثیر، از بُن ناپیدای جان وخرد که بهمن باشد ، پیدایش می یابند . همه هستی ، ازیک گوهراست ، هرچند که بیصورت یا باصورت باشند . در واقع ، همان بهمن است که ، در پایان ، صورتهای بی نهایت میشود که دیدنی و گرفتنی است ، ولی این صورتهاِ گرفتنی و دیدنی ، سررشته ، برای ُجستن و رسیدن به بُن نادیدنی و نا گرفتنی است . باید ازاین صورتهای پیدا و محسوس ، راه بسوی سیمرغ پیدا ولی نامحسوس را جُست ، و ازکثرت صور سیمرغی ، به بُن تاریک وناپیدای ولی واحد ِ بهمنی رسید . فرهنگ ایران ، استوار بر سراندیشه « تحول آنچه بیصورتست به صورتها ، و تحول صورتها ازنو به بیصورتی » است . وحدت تاریک بُن ، تحول به صورتها کثیر می یابد ، تا روشن شود ، ولی در این کثرت( فردشوی ) ، پیوند و عشق وهمبستگی را گم میکند ، ازاینرو حرکت بُن جوئی درهرصورتی ایجاد میگردد . بیصورت درصورت یابی ، گم میشود و ازگرفتنی بودن ، میگریزد . این پدیده را مولوی ، بارها در غزلیاتش به شیوه ها گوناگون ، بازگو کرده است .
کسیکه بی قلم و آلتی ، به بت خانه
هزارصورت زیبا ، برای ما سازد
هزار لیلی و مجنون cبهر ما ، برساخت
چه صورتست که بهرا خدا ، خدا سازد ؟
درون گوهر تن ، خود تو این زمان بنگر
که دمبدم ، چه خیالات دلربا سازد
یا درغزلی دیگر، گریزپائی « بیصورت درصورتها» را، برغم « صورت شوی همیشگی بیصورت » بیان میکند. بیصورتی که صورت میگیرد ، ولی درهیچ صورتی نمیگنجد :
چه نقشها که ببازد ، چه حیله ها که بسازد
به « نقش » ، حاضر باشد ، ز راه جان ، بگریزد
برآسمانش بجوئی ، چو مه ، ز« آب» بتابد
در« آب » چونکه درآئی ، برآسمان بگریزد
چنان گریزد ازتو ، که گر « نویسی نقش »
زلوح ، نقش بپرّ د ، زدل ، نشان بگریزد
پنبه برون کن زگوش ، عقل و بصر را مپوش
کان صنم حله پوش ، سوی بصر میرود
هرچند جان درصورت گرفتن ، « فرد » میشود ، ولی « بُن واحدِ ناپیدای بهمنی » ، درهمه افراد ازهم پاره ، انسانهارا بسوی « پیوند دراصل » میکشاند . بهمنی که « فلان وبهمان» شده است ، نه تنهااصل میان فرد ، به عبارت دیگر، اصل سنتز میان ِ همه انسانها به همست.
« فـمرد» ، از واژه « پـرتـِیـدن » ، برآمده است ، که به معنای « پاره شدن ازهم » است ( پاره فارسی ، و پارت part انگلیسی و( حزب ) پارتیparty انگلیسی ، ازهمین ریشه است ) . هرچه انسان ، بیشتر« فرد » میشود ، در ظاهر، بیشتر از« جانان = کل جان » پاره میشود ، و طبعا ، عشق و همبستگی و پیوند در آگاهبود او میکاهد و او، عشق را درآگاهبود و درعقلش ، گم میکند ، ولی یا ازسردر بُن او ، آرزو و اشتیاق به پیوند پابی وعشق ، زنده میشود ، یا آنکه ، دچار بیماری« فردیت خالص = پارگی محض » میگردد . درصورت روشن ، در فردیت ودرتعقل ، عشق ، تاریک و گم شده است . « الله و یهوه » درست ، دچار این بیماری « فردیت مطلق » هستند که توحید نامیده میشود . درفرهنگ ایران ، چنین بریدگی میان خالق ومخلوق نیست . ازاین رو صورت( که نماد فردشدنست ) میکوشد تا باز بی صورت شود ، تا دررسیدن به بُن ، به اصل عشق به پیوندد( همه باهم یک سیمرغ میشوند ) . پس اصل ، تحول بیصورت به صورت ، و صورت به بیصورتست ، نه ماندن درصورت یا دربیصورتی.
این بود که شکستن صنم ، یا « صورت ملموس » ، سررشته جستجوی سیمرغ و بهمن را پاره میکند . این محسوسات، همه ، سررشته جستجوی ِ بُن یگانه ولی تاریکند . ما هرچیزی را موقعی درست حس میکنیم که درفردیتش دریابیم . ولی همین احساس، مارا به پیوستگی نهفته درآن فرد ، میکشاند . محسوس شدن ، اوج تعالی خدا یا بُن گیتی است.
درعربستان ، صنم یا سیمرغ ، چنین ریشه ژرف فرهنگی را نداشت ، و درآنجا « صنم » به هر بُتی گفته میشد . البته ازهمان آیات قرانی ، میتوان از پاسخهائی که اعراب به محمد میدهند، دید که الاه ، نزد آنها نیز ، چنین رابطه ساده و سطحی را که محمد به آن تاخته است ، با پیکرو صورت ، نداشته است . مولوی بلخی ، این گستره راکه « صورت های ناملموس بُن جان » باشند ، « خیال » می نامد . و این خیالات هستند که میتوانند تحول به حقیقت ، یا اصل و بُن ، بیابند و مارا بدانجا بکشند .« خیال» در غزلیات مولوی ، نقش آفریننده ومثبت دررساندن انسان به خدا یا حقیقت دارد . انسان ، درساختن تصویر ازخدا ، به خیالات خود ، چهره میبخشد و آنهارا محسوس میسازد. محسوس شدن بُن گیتی یا خدا ، روند اوج گرفتن و تعالیست ، نه انحطاط و هبوط . بدون این تصاویر خارجی محسوس و گرفتنی هم ، آن خیالات ، زنده و پویا میمانند . خیال ، ُپلی از تصویر ملموس ودیدنی خارجی ، به تصویر ناملموس و دیدنی درونی ، و بالاخره از تصویر دیدنی وناملموس درونی ، به بُن ناملموس و نادیدنی جان بطورکلی میزند . پس انسان، طبیعتا بت ساز و بتگراست ، و هرلحظه بتی دیگر میسازد ، چون خیال او ، همیشه میان محسوسات و بُن ناپیدایش ، پل میسازد . بت سازی و بت شکنی پی درپی ، این جنبش از بهمن به گیتی ، و ازگیتی به بهمن را فراهم میآورد . بهمن ، که « ارکه » باشد ، درگوهرش « حرکه » است . بُن کیهان وهستی ، حرکت و جنبش است . چیزی « هست » ، « بینشی، هست » ، که حرکت کند .
انسان ، بیش ازآنکه ، وپیش از آنکه ، « عاقل » ، به معنای « اندیشنده در مفاهیم انتزاعی » باشد ، « خیال اندیش و صورت اندیش ، به معنای « اندیشنده در تصاویر » هست . درخیال اندیشی ، با صورت سازی ، پلی میان محسوسات و مفاهیم انتزاعی میزند . خردِ بنیادی کیهان، که بهمن یا هومان باشد ، درهرجانی ، این مراحل را میگذراند، تا پیدایش بیابد، وصورت بشود، و بینش بشود . بینش ، با حرکت هست ، و بی حرکت نیست . بُن جان، درحرکت ، درگشتن و وشتن ( رقص ) هست .
« بینش ازحقیقتی که ناگذرا » هست، و سرایت این ناگذرائی ، به خودِ بینش ، درست جمود و سردی و بیحرکتی هست ، برای فرهنگ ایران ، درست دورافتادگی ازحقیقت جهان جان بود (= بهمن ) که اصل حرکت وزایش و رویش و تراوش همیشگیست . برعکس پنداشت محمد از« صنم و بت » ، عرفا بنا برپیشینه فرهنگ ایران، میگفتند که « به هرچه وامانی ، بُت است » .
در هراندیشه ای و آموزه ای و بینشی و شریعتی که به ایستی ، و درآن منزل کنی و مقیم شوی وماندگارشوی ، آن ، بُت است . درواقع ، هر« ایمانی » ، بت سازیست .ولی ادیان نوری ، ازجمله اسلام ، درست این « ایمان » را ، برترین فضیلت انسان میکند . ولی د ربرابر این مفهوم « ایمان اسلامی » ، اندیشه « جستجوی همیشگی » فرهنگ ایران ، قد میافرازد . « رام » که همان زُهره باشد ، که هم خدای شعر و موسیقی و رقص ( وشتن ، رخس ) هست ، خدای شناخت ( بوئیدن = جستجو و پژوهش کردن ) هم هست . رقص وشناخت ، باهمند . جستجو، شناختی است که گوهرش ، جنبش شاد است . به همین علت « بوئیدن » درفرهنگ ایران ، معنای « شناخت بطورکلی » را داشت ، چون بوئیدن ، پیکریابی « اصل جستجو » بود . اینکه در آثار عرفا ، حقیقت یا خدا ، با « بویش » ، انسانها را به خود رهبری میکند ، به معنای آن است که انسان درجستجو، یقین دارد که مستقیما و بلاواسطه به خدا یا حقیقت یا بُن واصل میرسد . خدا و حقیقت نیاز به واسطه و رسولی ندارد ، بلکه خودش ، بوئی درجهان میپراکند ، که همه را مستقیم به خود درجستجو ، میکشاند . اینست که رام ، که درست « روان » هرانسانی است ، گوهرش ، جویندگی است . رام ، در رام یشت( اوستا ) میگوید ، « نام من ، جویندگیست » . او، همیشه درگوهرانسان ، میجوید . اینست که عرفا میگفتند که خدا با ما درجستجو همراهست . آنچه را ما میجوئیم ، با ما ودرما ، میجوید . ما آنچیزی « هستیم » ، که میجوئیم . انسان نیاز به راهبر و آموزگارو یاد دهنده ندارد ، تا راه راست را به او نشان بدهد . بُن انسان ، حرکت کردن ، و بیراهه روی و کژرویست . آنکه میجوید ، کج و کوله میرود . ُجستن ، آموختن یک راه مستقیم و روشن نیست . جستن ، پیمودن درتاریکیهاست . فرهنگ ایران ، دربرابر « اندیشه صراط مستقیم » در ادیان نوری ، اندیشه « هفتخوان جستجو » یا « رفتن خضر درتاریکی ، به جستجوی آب زندگی » را دارد .
ایرانی بدنبال آموختن « راه مستقیمی » از رسولی و امامی و مهدی و مظهری نیست . رسالت ایرانی ، رفتن به هفت خوان خودش هست . بهرام یا رستم ، درگوهر هرانسانی هست . ازاینرو ، بهرام که درشاهنامه تبدیل به رستم شده است ، بُن سلوک وجهانگردی است . درهمان پایان هفتخوان نیز، رستم ( که همان بهرام ، جفت کیهانی سیمرغ و بُن هرانسانیست ) « بینش حقیقت روشن و ثابت ویا تنها راه مستقیم » را نمی یابد ، بلکه توتیائی می یابد که هر چشمی ( هرخردی ) را بینا میکند، تا هرکسی ، خودش بتواند راه خود را دربیراهه ها بجوید ، و ازهفتخوانش ، پیروز بیرون آید . چنین بینشی ، راه همه انسانها را به رفتن به هفتخوان ، بازمیکند و میگشاید . چنین بینشی ، مردم را از خطری که هفتخوانها دارند ، نمیترساند ، تا از روی بیم وهراس ، در راهی که راست نامیده میشود ، همیشه بمانند ، و گامی ازآن فراتر ننهند ، چون گمراه خواهند شد . جستجو ، نیاز به کج وکوله رفتن دارد . یک رسول یا امام یا خلیفه یا مهدی ، اصل بت پرستی ، و « وامانی دریک حقیقت صلب » است . بت سازی و بت پرستی ، درست کار همین ادیان نوری و شریعتهای ابراهیمیست .
ایمان به راه واحد ، ایمان به تصویر ی از الاه واحد ، ایمان به بینشی تغییر ناپذیر ، بت میسازد ، واصل بت سازیست . بت پرستی ، سنگسازی و سفت سازی و یخ زدگی و افسردگی دریک راه ، دریک آموزه ، دریک تصویر و دریک شریعت و دریک بینش است که به آن ، نام حقیقت داده میشود . ازحقیقت ، از زندگی ، حرکت ورقص گرفته میشود. انسان باید همیشه بجوید تا « هستی » بیابد. انسان « هست» ، هنگامیکه میجوید و می جنبد . ایرانیان به رقصیدن ، « وشتن » میگفتند، که سپس « گشتن » شده است . و « وشتن » هم به معنای «رقصیدن » است ، وهم به معنای « زنده شدن ازنو » است . تغییر و حرکت ، متلازم با شادی بوده است . ازاین رو ، جستجو ، شادی بخش و جانبخش و هستی بخش بوده است ، نه ایمان . « واماندن ودرایمان ، مقیم شدن دریک آموزه » ، معنای نابودی و نیستی را داشته است .
البته سفت کردن و تثبیت کردن و « دریک اندیشه یا صورت ، ماندگارشدن » نیز از جمله کارهای انسانست . انسان ، فکری که درباره تجربه ژرفی میکند ، درصورتی ، یا درمفهومی، آنرا ثابت و سفت میکند ، و به اصطلاح عرفا ، دراین صورت سازی و مفهوم سازی ، فوری ، بُت میسازد . بدینسان بُت سازی و خرافه سازی ، کارهمیشگی انسانست . انسان ، صورتی یا مفهومی که دیروز به حقیقت ( بُن زاینده ِ جان = بهمن ) داده است ، امروز بت یا خرافه یا « اندیشه خشکیده یا پوسته و جامه کهنه » شده است . انسان ، نه تنها خیال بت تراش ، و خیال صورت ساز دارد ، بلکه عقل ، مفهوم سازهم دارد . عقل هم بت میسازد . هم در یک صورت ماندن ، عبودیت و بندگی ازبت است ، و هم دریک مفهوم ، دریک اصطلاح ماندن ، دریک دستگاه فلسفی ماندن، عبودیت ازبت است .
اگر مجسمه الاهی را، با کاربرد خیال زنده اش ، نسازد و پیش چشمش نگذارد ، در خیالش ، ازهمان یهوه و الله ، هرروز بتی دیگرمیتراشد ، هرچند هم که حق نداشته باشد آنرا درفراسوی خود ، پیکر ببخشد . درخیالش ، ازخدایش ، نقشی یا صورتی ثابت و سفت میسازد . گوهرانسان ، نقش پرداری وصورتسازی است . انسان ، نیاز به نقش کردن وصورت ساختن دارد ، تا آنچه را درتاریکی تجربه میکند ، در روشنی ، صورت بدهد . حتا در واژه ها و اصطلاحات و عباراتی که از خدایش میگوید ، نقش و صورت الله و یهوه را میکشد و تثبیت میکند . بت سازی بدین ترتیب درادیان نوری ، کاری درونی و باطنی میشود . این کار، پیدایش ریاکاری و دروغ است . بت سازی از حقیقت و خدا ، و سپس در تجربه زنده ازنو آن حقیقت وخدا ، آن بت را شکستن و ازنو بتی تازه ساختن ، روند جستجواست ، چنانکه مولوی میگوید :
صورتگر نقاشم ، هر لحظه، بتی سازم
وانگه همه بت ها را ، در پیش تو ، بگدازم
صد نقش برانگیزم ، با روح درآمیزم
چون نقش ترا بینم ، در آتشش اندازم
یا آنکه درغزلی دیگر گوید :
من آنم کز خیـالاتش ، « تراشنده وثن » باشم
ازخیالات خداست، که وثن میتراشد
چو هنگام وصال آید ، بتان را ، بت شکن باشم
مرا چون او ولی باشد ، چه سخره بوعلی باشد
چو ُحسن خویش بنماید ، چه بـنـد بوالحسن باشم
دوصورت پیش میآرد ، گهی شمعست وگه شاهد
دوم را من چو آئینه ، نخستین را لگن باشم
بُت سازی ، بازداشتن خیال ، ازمحسوس و ملموس کردن خود هست تا بُن کیهان، بدان تحول یابد، تا اوج خود را بیابد ، وازنو، حرکت بدرون را آغازکند . انجام ِ بت سازی ، سرآغاز حرکت بت شکنی در درک تجربه نوین از بُن کیهان و حقیقت هست . ولی درادیانی که « ضد تصویرتازه به تازه خدا » هستند ، درست « بت سازی درونی » پیدایش می یابد . « ایمان » ، درست « بت سازی ، سفت وسخت سازی تجربه حقیقت یا خدا ، و « ماندن دریک صورت درونی ، دریک مشت مفاهیم » است . این بت سازی ، هم درعرصه « خیال اندیشی » در این ادیان ، روی میدهد ، هم دردستگاههای فلسفی روی میدهد که « مفهوم اندیشی » باشد. عقل ، همانقدر بت سازماهریست که خیال . با عقل ، تنها روشن نمیکنند ، بلکه بت هم میسازند و بت پرستی را هم رواح میدهند .
سفت وسخت سازی ، که پیشتر منحصر در « بت سازی » درخارج بود ، ازاین پس ، بدرون سرایت میکند ، و روان وضمیرو فکر، یخ می بندد و میافسرد . دماغ و روان وضمیر، خشک میشود . خرد ، دیگر زاینده نیست . فکر و روان و ضمیر ، بیحرکت میگردند . با بیحرکت شدن فکر و روان و ضمیر ، « حقیقت جاوید» پیدایش می یابد . هم ایمان ، هم اندیشیدن مداوم طبق یک میزان فلسفی ، به این افسردگی و ملالت و خشکشدگی کشیده میشود . مولوی از این « ایستائی روان وضمیردرفکر است » که سرمی پیچد ، که منش فرهنگ ایران بود :
هرکه بفسرد ، برو سخت نماید حرکت
اندکی گرم شو و ، جنبش را آسان بین
خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل
بفشان خویش زفکرو ، لمع برهان بین
هست « میزان معـیّـنـت » و بدان ، می سنجی
هله میزان بگذارو، زر بی میزان بین
روان وضمیر، نباید با سنجش با یک میزان معین وثابتی ، امکان گشودگی حرکت را ازخود بگیرد .
نفسی موضع تنگ و ، نفسی جای فراخ
می جان ، نوش و ، ازآن پس، همه را « میدان » بین
سحرکردست ترا دیو ، همی خوان قل اعوذ
چونک سر سبز شدی ، جمله گل و ریحان بین
چون دمی چرخ زنی وسر تو برگردد
چرخ را بنگر و همچون سرخود ، گردان بین
زانک تو جزو جهانی ، مثل ِ ُکل باشی
چونک نوشد صفتت ، آن صفت ، از ارکان بین
محمد رسول الله ، بجای بت شکنی خارجی، بت سازی باطنی و روانی و ضمیری را درهمان « ایمان » ایجاد کرد . « ایمان» ، گوهر بت سازی دیگر گردید . ایمان ، یکراست به تعصب، یا سخت اندیشی و تک اندیشی تحول می یابد ، و تعصب ، خشک شدگی چشمه وجود انسان ، و نازائی مطلق روان و فکر وضمیرانسان میگردد.« بهمن وصنم»،اصل زایندگی درهرانسانی هستند . شکستن صنم در خارج ، به نابود ساختن اصل زایندگی دربُن خود انسان کشید . اینست که مولوی بلخی ، فاش میگوید که ما روی اجبار،تن به شکستن چند صنم در پیش محمد دادیم ، ولی این کار را ادامه ندادیم ، بلکه ما صنم های نامطلوب خود را به حکم او شکستیم، تا به « صنم دلخواه خود » برسیم.
ما چند تا صنم ، به معنای محمد را ، در زیر نظرخشمناک و وحشت زای محمد شکستیم ، نه برای آنکه دست ازصنم بطورکلی بکشیم ، بلکه برای آنکه ، به « صنم دلخواه خود که دل انسان را از زیبائی اش میبرد » برسیم .
این صنم کیست که مانند زُهره ، به حد وفور، گرانیگاه غزلیات مولوی باقی میماند ؟ و همچنین حافظ شیرازی نیز ، درکنارصمد ، صنم پرست باقی میماند . درست صنم ، اصل همه خدائی، یا « پانتئون » است . درنیایشگاه زمان ، همه خدایان باهم جمعند ، و همه ، درآفرینندگی سیر زندگی در زمان ، باهم شریکند . درنیایشگاه سیمرغ که « زون» هم نامیده میشد ، همه خدایان جمع بودند . « اشون » یا « ارتا وان » ، مادر زندگی وخدایانست . این صنم کیست ؟ این صنم ، که همان « سن » یا « سین » یا « سئنا » بود ، هرایرانی میدانست که سیمرغست ، که مادر همان زُهره یا رام است . ایندو، همان خدایانی هستند که سپس بنام « مشتری یا سعد اکبر» و « زهره یا سعد اصغر» نامیده شدند . درزبانهای ایرانی ، گاه یک پسوند « م » به واژه ها افزوده میشد . « آب = اپ » ، میشد « اپم » . « اشه » ، میشد « اشم » . « انگ » میشد « انگم » . « بگ یا بغ » میشد « بگـُم یا بقم » . این خداهم که « سن » باشد ، « سنم » میشود، و معربش « صنم » گردیده است . چنانچه مهرگیاه که « بهروج الصنم » شده است ، ترکیب « بهروز» و « سن » است ، که بهرام و سیمرغ باشد ، و جم و جما درست از این تخم مهرگیاه ، یا مردم گیاه ، که « همآغوشی سیمرغ و بهرام » باشد ، میروید . بهرام ، روزبه یا بهروز است و سیمرغ ، پیروز ( فیروزه ) نامیده میشود ، و اصطلاح « پیروز و بهروز باشید » یاد آوری ازاین دوخدا هست ، که نماد « عشق نخستین در بُن کیهان و بُن زمان و بُن انسان » هستند . مسعود سعد سلمان ، به یارلشگریش میگوید :
بازآمدی مظفرو پیروز و روزنو
آری چو تو« صنم » ، همه جا « روزبه » بود
این عاشق ومعشوقه ، که بُن آفریننده کیهان وانسان هستند ، ازهم جدا ناپذیرند . به همین علت ، جهان وانسان ، پیدایش « عشق » شمرده میشد . هرجا بهرام هست ، پیروزهم هست ، یعنی سیمرغ یا ارتا فرورد هم هست . ازاین رو نام این دو باهم ، « فیروزبهرام » یا « بهرام فیروز » هست . و مهرگیاه یا مردم گیاه ، نام عشق ابدی و ازلی این دو باهمست . نزد حافظ وعبید زاکان، این دو بنام « اورنگ و گلچهره » ، بُن عشق میمانند . آنچه را ما امروزه « کیومرث » مینامیم و میانگاریم که نام یک شخص افسانه ای بوده است ، دراصل « گیامرتن » است ، و این واژه است که درافواه مردم ، تبدیل به « گیاه مردم » شده است ، چون الهیات زرتشتی ، میخواسته است که اسطوره « پیدایش انسان را ازعشق خدایان » ازبین ببرد ، ازاینرو ، همآغوشی دوخدا را تبدیل به یک شخص ُمردنی کرده است، که بُن همه انسانهاست . بُن انسان ، مرگ و گذرائیست ، نه خدا . با چنین تحریفی ، موبدان زرتشتی ، انسان را از اصالت ، از سرچشمه حقوق و حکومت بودن ، انداخته اند . صنم ، همان سن و سئنا و سین ( درقرآن ) یا سیمرغ است ، که زال دور افکنده را ، ازمرگ میرهاند و میپرورد ، و مهرخود را به « جانهای مطرود ازاجتماع » نشان میدهد . سیمرغ ، به همه مطرودان و دورانداخته شدگان ، مهرمیورزد . هیچکسی و قدرتی ، حق ندارد ، دست رد بسینه جانی بزند .سیمرغ ، همان « آل یا ال یا ایل » است ، که هزاره ها « خدای زایمان ، یا دایه بشریت » بوده است و بکردار دایه ، درزاده شدن رستم ، بیاری رودابه میشتابد . عبید زاکان ، رد پای بسیارمهمی از« صنم ، و اینهمانی او با خورشید » را ، درقصیده اش برای ما نگاه داشته است . دراین قصیده بخوبی دیده میشود که « صنم » ، همان « خورشید خانم » ماست، که ملت برغم الهیات زرتشتی که اورا نرینه ساخته اند ، آنرا نگاه داشته است . الهیات زرتشتی به روال مهرگرایان ، خورشید را نرینه ساخته است ، و تیغ و شمشیرو خنجر برنده را ویژگی نوراو کرده است . سراسر ویژگیهای بنیادی صنم را عبید زاکان ، دراین چند بیت ، نگاه داشته است که بکلی با تصویر شیرو خورشید و شمشیر میترائیان ، که نماد ارتشیان درایران بوده است ، فرق دارد . سپهرچهارم ، که سپهر میانه هفت سپهراست ، ازآن آفتاب است . بخوبی از واژه آفتاب دیده میشود که روشنی ، « تابش آب » شمرده میشد که اصل عشق است ، چون همه آبکیها( شیر ها ، افشره ها، خون ، روغن ، مان ... ) آب شمرده میشدند . آب ، اصل آمیزش ، یا به عبارت دیگر« اصل مهر» است ، خود واژه « مهر= میتره » ، ازریشه « مت » برآمده ، که واژه « آمیزش » نیز ازآن ساخته شده است . مهر را از آب ، نمیشود جدا کرد .
سریرگاه چهارم ، که جای « پادشه » است
فزون زقیصرو فغفور و هرمز و دارا
تهی ز والی و، خالی ز پادشه دید م
ولیک لشگرش از پیش تخت او بر پا
فراز آن صنمی ، با هزار غنج و دلال
چه دلبران دلاویز و لعبتان خطا
گهی بزخمه سحر آفرین، زدی رگ چنگ
گهی گرفته بردست ، ساغر صهبا
خود واژه « سریر » که به « زیبائی » ترجمه میگردد ، صفت ویژه جمشید است ، و به او « جمشید سریره » گفته میشود . ولی دراصل ، سریره ، نام خود سیمرغ بوده است ، چنانچه معرب این کلمه که « صریره » باشد ، به بوستان افروز و رنگین کمان گفته میشود ( برهان قاطع ). بوستان افروز، گل سیمرغ و رنگین کمان (= سن + ور، دربندهش) خود سیمرغست . هرچند سپهرچهارم ، جایگاه پادشاه است ، ولی پادشاهی که مرسوم ومتدوال است ، درآن نیست . « شاهی » در اینجا ، معنا و محتوائی دیگر دارد . شاهی ، بر شالوده قدرت ورزی و قهر نیست ، بلکه بر شالوده زیبائی و کشش است . برفرازسریر، صنمیست ، که با زیبائیش دل همه را میرباید و همه را لشگرو سپاه خود میکند . این صنم ، هم چنگ میزند و موسیقی مینوازد، و هم ساقی است که به همه جام باده می پیماید . این خدا ، میان همه چیزها ، ازجمله میان انسانست . در خوان چهارم نیز، که خوان میان است ، رستم با همین صنم یا پری روبرو بوده است ، که موبدان آنرا بکلی مسخ و تحریف ساخته اند ، و ازاو زن جادو ساخته اند، که درظاهر زیبا ، ولی درباطن ، زشت است . این خداست که با سحری که در زیبائی وموسیقی و باده پیمائی میکند ، همه دلها را میرباید ، واو تنها شاه حقیقی است . هیچکس درفرهنگ ایران ، حقانیت به حکومت برانسانها ، جزاو ندارد . هیچکسی ، حقانیت به حکومت ندارد تا حکومتش برپایه قهرو خشونت و ترس انگیزی استواراست . اینست که فرهنگ ایران ، هیچ حکومتی را که برپایه قهروخشونت و تهدید استواربود ، حکومت حقیقی نمیشمرد . ازاین رو ، حکومتگران، به خود نام « شاه » میداند ، تا ادعا کنند که ما همان سیمرغ یا ، همان« صنم سحرآفرین» هستیم . ولی ملت ، همیشه درانتظار رستاخیر « بهرام وسیمرغ یا بهروز و پیروز » بود . این اندیشه سپس درایران زنده ماند ، و همه برغم حکومتهائی که پیکریابی خشم و ترس بودند ، منتظر « صاحب الزمان » بودند . صاحب ، به معنای « دوست و یار» است ، و زمان ، همان « رام » است . صاحب الزمان ، یا« دوست زمان » ، بهرام است . بدینسان اندیشه « غاصب بودن همه قدرتها » درایران ، باقی ماند . مسئله این حکومت ، ویا آن حکومت نیست . مسئله بنیادی درفرهنگ ایران، آنست که ، « قدرت » باید در کشور آرائی (درسیاست ) نباشد . « ضدیت با اصل قدرت » است که درمنش فرهنگ ایران ، ریشه دارد . آرمان فرهنگ ایران، ایجاد حکومتی بدون حکومت بوده است . فرهنگ ایران ، قدرت را از جهان آرائی حذف میکند . چه این قدرت ، بنام مهدی وصاحب الزمان ، در دست آخوندها باشد ، چه دردست سلاطین ، چه در دست این حزب ، و یا آن طبقه ، چه در دست دوست باشد ، چه در دست دشمن ، قدرت بطورکلی، درفرهنگ ایران ، نفرین شده است . آخوندهای شیعه ، این « اصل ضد قدرت بودن فرهنگ ایران » را در اندیشه « غاصب بودن هرحکومتی ، جز صاحب الزمان » ، جای دادند ، تا قدرت را بنام « همکارصاحب الزمان » بربایند . این کاررا شاهان نیز کرده اند، ونامشان ، بهترین گواه برآنست . حکومت موبد وملا و حکومت شاه ، ریشه در فرهنگ ایران ندارد ، بلکه درست متضاد با فرهنگ ایرانست . این دو ، چنگ واژگونه زده اند . داستان سیاوش ، استوار براین سراندیشه است که قدرت، چه در دست خودی ( کیکاوس) و چه دردست بیگانه وغیر خودی ( افراسیاب) باشد ، فرقی نمیکند ، وقدرت همه جا ، یک ویژگی دارد ، و فاسد و پلشت واهریمنی است ، چون گوهرش ، جان آزاری و خرد آزاریست . این بود که ایرانیان ، کوشیدند این سراندیشه را به امام حسین انتقال بدهند ، و از « تاریخ واقعی حسین » ، « اسطوره حسین » را ، با محتویات سیاوش و ایرج و سیامک بسازند. مسئله ، رسیدن طرفداران حسین یا سیاوش ، به قدرت نیست ، بلکه « نفی کامل قدرت » چه ازخودی و چه از غیرخودی است . این را درغرب ، «انارشیسم » نامیده اند ، که به معنای « ضد ارکه= ضد ارشه بودن » است . درحالیکه « ارکه » درایران ، نام « بهمن » است که « اصل خرد ضد خشم و قهر و قدرت است » . ایرانی ، « ارکه » میخواست ، یعنی نظمی میخواست که برپایه خردی بنا میشود، که کاربرد قهرو زور و پرخاش ، درآن، طرد گردیده است . «ایرج » ، که ارتا ( هما = سیمرغ ) باشد ، بی سپاه و بی سلاح ، رویاروی سلم و تور میایستد . و این ایرج ، بنیاد گذار حکومت آرمانی ایران ، یا فرهنگ سیاسی ایرانست . قدرتمندان دینی ، همیشه کوشیده اند از این منش ضد قدرتی درفرهنگ ایران ، بسود قدرت ربائی خود، بهره ببرند . روشنفکران ، بنام خرافه زدائی ، پشت به کل داستان میکنند ، و درنمی یابند که دراین داستان ، گوهر فرهنگ سیاسی ایران ، نهفته است . ایرانی ، حکومت صنم را میخواست ، نه حکومت ضحاکی را که استوار بر « عهد ومیثاق ، برشالوده ذبح مقدس» میباشد. این خدائیست که کشش زیبائی وموسیقی و « زندگی برپایه جشن » ، اصل حکومتش هست . حکومتی بدون حکومت هست . لشگری بدون لشگر هست . او شاهیست که شاه به معنای متداول در ذهن و درتاریخ نیست . اینها همه شاهان جعلی هستند که ازنام شاه ، سوء استفاده کرده اند . او ، بدون آنکه ارتشتارو سپهبد باشد ، همه مردم با رغبت و اشتیاق ، لشگرش هستند . آنگاه عبید زاکانی درغزلی دیگر میگوید :
صنما عشق تو با جان بدرآید ناچار
چون فرو رفت غم عشق تو ، با شیر مرا
گرنه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم
نتوان داشت درین شهر بزنجیر مرا
و ازآنجا که نام دیگرصنم یا سیمرغ ، بت بوده است ، شعر دیگر عبید زاکان مطلب را تمام وکمال روشن میکند
رغبتم سوی بتان است ، ولیکن دوسه روز
ازپی مصلحتی چند ، مسلمان شده ام
پایان بخش یکم مقاله درباره (مولوی صنم پرست )

********************************

کتاب
« سکولاریته
یا
نوزائی فرهنگ زنخدائی ایران »
جلد دوم
چاپ شد، و درکتابفروشیهای آلمان، بفروش میرسد