منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست
« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .
مولوی
و « معنای ِگـُم شوَنده »
بهمن = معنای ُِگم شونده
معنائی که، همه ِصورتها میشود
چرا « عـَدَم » ، درعـرفـان ،
همان« بهمن» یا« ارکه= بُن» هستی بود؟
بهمن=عَـدَم= اصل آفریننده،نادیدنی وناگرفتنی
عـدم= ا َدَم=ادو+ دام= دوآفریننده باهم(جفت)
سپاس آن عدمی را که « هستِ ما » ، به ربود
ز« عشق آن عدم » ، آمد ، « جهان به وجود »
انسان، دریافتن بُنـش، که« عدم» نام دارد، ازنو، زاده میشود
گم شدن در گم شدن ، دین من است
« نیستی درهست » ، آئین من است...
من چرا گردِ جهان گردم ؟ .... چو دوست
در« میان ِجان شیرین من » است
« دوست ما ، درمیان جان ما، گمشده است »
چرا وجود ما، به « سیاست »، کاسته شده است ؟
چرا وجود ما ، به « اقتصاد»، کاسته شده است ؟
چرا ما دیگر، « انسان ِهمیشه آبستن» ، نیستیم ؟
چرا ، ما « درهمه ِ دینهای نوری» ،« بـیـدیـن » میشویم ؟
چرا ما درپیروی از«یک مکتب فلسفی» ، « بی بینش» میشویم؟
چرا ، گدای پیا مبران و فلاسفه شده ایم ؟
وچراازگدائی کردن ، کام میبریم؟
منوچهرجمالی
« سیاست »، تلاش برای حل کردن « مسائل روز ِ » ، کسانیست که درضمیرشان ،« پیشینه تاریک هزاره ها را که با بُنشان آمیخته است» حمل میکنند . سیاست، مارا عادت میدهد که این مسائل روز را ، ازآن پیشینه تاریک ِهزاره ها و ازبـُنـمان، بگسلیم ، و دیده ما ، عادت به دیدن « کف دریا ، به سطح ، به مسائل ِ روز، به آنچه اکنون روی میدهد ، به آنچه واقعیت دارد» میکند . درست درپس آن، پیشینه تاریک هزاران ساله که با« بُن آفریننده ما» یا « گنج نهفته ما » یا « جان ِ جان ما » یا « معنای ما» آمیخته و آغشته است ، به خاک فراموشی سپرده شده است . ولی «مسائل روز» را، که آگاهبود مارا تصرف کرده اند ، وبام وشام بدان میپردازیم ، بدون دریافتن آن پیشینه تاریک، که درضمیرهای ما گمشده ، وازآن، با اکراه ونفرت ، روبرمیگردانیم و میگریزیم ، نمیتوان حل کرد . این روند را مولوی ، کاستن انسان ، به یک صورت و افسرده شدن دریک صورت یا دریک « خود » میداند ، و دراین کاهش است که انسان ، از« سرچشمه جان و غنای وجودیش که در بُن است و باید ازآن فوران کند » ، بریده و گسسته میشود . هرانسانی ، با« کاسته شدن به یک صورت و نقش و ظاهر»، وبا کاسته شدن به « خودِ سیاسی » یا «خودِ اقتصادی » یا « خودِ مذهبی » و «خود حزبی » وتثبیت درآن ، نفرت و اکراه شدیدی، نسبت به بُن و غنای درونش ، پیدا میکند . از« کوزه تنگِ خود» ، به « فراخنای دریای بُن خود » رفتن ، همیشه احساس شدید « گمشدگی وعدم » میآورد.
چرا ما ، نفرت ازاین« گمشده ها درضمیرخود» داریم ؟ چون روی کردن به گمشده ها ، گمشدن ِدرگمشده هاست ، وما خود را درهجوم آوردن ِ به مسائل روز، و به سیاست، درهجوم آوردن به « اکنون » و« واقعیت » ، از« گمشدگی » ، نجات میدهیم.
ما ازگمشدن دربُن خود است که ، میترسیم . « سیاست » ، میدان گریختن از« بُن گمشده ماست » . ما را « سیاسی میسازند» ، تا مارا از « خود ِاصیلمان » ، بیگانه سازند . واژه ِ« بیگانه »، در اصل« بی خانک bekhanak» بوده است، که به معنای « بی چشمه » است . بُن ما ، چشمه ایست که ازخودی خود ما میزهد و میتراود . روزی که بتوانیم این نفرت و اکراه را کناربگذاریم ، خواهیم توانست ، ریشه مسائل روز خود را، در همان « ضمیرگمشده خود » بیابیم ، و دریابیم که ازهمان « بُن ِ گمشده » است که میتوان ، مسائل روز را فهمید و حل کرد .
ولی مولوی وفرهنگ اصیل ایران ، این گستاخی را داشتند که دربُن تاریک خود ، گم شوند ؟ هرجستجو و آزمایشی ، گستاخی برای گم شدن ، گستاخی برای یافتن چشمه آب زندگی در درون تاریک خود است . آنچه را ما « خود » ، ویا « هستی خود »، ویا بطورکلی « هستی » مینامیم ، تثبیت شدن و یخ بستن و سفت شدن و انجماد دریک حالت است، که نامش « خود آگاهی ، یا آگاهبود و روشنی » هست .
ما « روشنیم » ، هنگامی که سفت و منجمد و محکم وبدیهی و« یقین مند» هستیم . زمانی که ما این حالت را ترک کنیم ، بلافاصله ،احساس گم شدن میکنیم ، وازترس، به همان حالت پیشین، بازمیگردیم، تا خود را ازگمشدگی ، نجات بدهیم . ولی جستجو و آزمودن ، ملازم ِ « خود- گمشوی » است . ازاین رو بود که « گمشدن درگمشدن » ، دین ِمولوی بود ، چون « دیـن » ، درفرهنگ اصیل ایران ، بینشی است که ازبُن تاریک و نادیدنی و ناگرفتنیِ خود هرانسانی میزاید و میزهد و انبثاق می یابد » ، نه آموزه های روشن و بدیهیاتی که ، به آن، ایمان داریم . « دین » کاریزیست که در زیر زمین « خود ِ آگاه و روشن ما » ، روانست و نادیدنیست ، وکسی نمیتواند به آن شهادت بدهد ، و بنام دین خود نزد اجتماع ، اعلام کند ، و برای یافتن این کاریزوجود ، باید « درتاریکیها رفت و دید و کاوید» . و این چنین دینیست که فرهنگ ، یعنی کاریزما میباشد.
چرا مولوی « گمشدن » را« دین » خود میداند ؟ چرا ، « عدم » ، «هستی و خودِروشن » مولوی را می رباید ؟ وازعشق به این عدم ، جهان جان ، ازنو، به وجود میآید ؟ چرا «عدم » که بهمن ، یا « بُن آفریننده و رستاخیزنده جهان » است ، معنای « نیستی و نیست » گرفت ؟ چرا ، « اصل آفریننده » ، بنام « عدم و نیستی »، زشت واکراه آمیز ساخته شد ؟
چرا انسان را از« چشمه بودن » ، از« خود میزان بودن »، متنفر وگریزان ساخته اند ؟ چرا « خود ، چشمه شدن » ، « عدم » خوانده شد ؟ همانسان که سکولاریته، که زمان گذرا ، وفانی ، و« خوشی گذرا » باشد ، منفور ومکروه و مبغوض ساخته شد. اکنون ، نیاز به گستاخی هست که گفته شود که سکولاریته یا زمان گذرا وخوشی گذرایش ، ارجمند است . « انسان ، درگذر ، می افزاید ، میگردد ، میرقصد، دگرگون میشود » ، چنانکه ماه ، درکاستن ، هلال ( هیل + آل = زهدان سیمرغ )، و زهدان آفریننده جهان میگردد . اکنون نیاز به این گستاخی هست که گفته شود ، « عدم » ، چیزی جز « زهدان نو آفرین ِ بُن خود انسان ها ، بُن آفریننده خود ِ طبیعت و خود ِ گیتی » نیست . ما به پیشواز ِ چنین« عدمی » ، یا چنین « زمان گذرائی» و « خوشی گذرائی » میرویم ؟ « گمشدن » ، جسارت برای همان اینهمانی یافتن ، با « بهمن » ویا « رسیدن به بُن زاینده ِ خود » و« خود، چشمه شدن وکاریزشدن و فرهنگ شدن » است، که « دین انسان» است، و چون دیدنی و گرفتنی نیست ،« نیست» شمرده میشود .
یکی از معانی « عدم » ، « گم گردیدن و فقیر شدن» است . ولی اصل ِ معنای « فقیر» ، کاریز و فرهنگ است . « فقیرشدن » ، ازنو، کاریز زاینده شدن ، ازنو سرچشمه شدن و اصالت یافتن است .« فقر» ، َکند وکاو ِ کاریز دردرون تاریک خود ِ انسان ، برای رسیدن به چشمه دربُن خود ِ انسان است . انسان ، درون خود را میکـَند و میکاود وحفر و« فقر» میکند ، و دراینجا و آنجای زمینش ، « ُگمانه» میزند ، ودر تاریکیهای ضمیرش میکاود ، نه برای آنکه خود را پوک و توخالی وتهی سازد ، بلکه برای آنکه چشمه ای که دراو نهفته است ، فوران بزند . این ، گم شدنست که ، عدم شدن ، و فقیر شدن نامیده میشود .
آب حیوان بکش ازچشمه ، بسوی دل خویش
زانک درخلقت جان ، بر مثل ِ کاریزی
« ُگـم » چیست ؟ و ما چه چیز را همیشه ، هنوز نایافته ، زود ، گم میکنیم ؟ آیا نطفه و تخم در تخمدان ( = هیل، هیلان ) ، گم نمیشود ، تا انسان ، پیدایش یابد ؟ آیا « تخم ، درکاشته شدن ، در زیر زمین ، گم نمیشود، تا ازخود ، بروید و درختی بشود که سربه آسمان بیفرازد ؟ ُگـم ، با « ُگمان vimana » چه رابطه ای دارد ؟ پیشوند vi در- « ویمان viman یا گمان » ، همان – « بـی » شده است که به معنای « بدون» است. چرا برای یافتن دوستی که در« میان ، گمشده است » باید درمیان، گم شد ، بـی – خود » شد ؟ این دوست ما کیست که آمده است ، و درست درمیان ِ خود ما، گم شده است، و درما کاریز= فرهنگ شده است ؟
پس این « میان ما » باید ، بخودی خودش درما ، گم باشد ، که ما تا به حال، بهترین دوستمان، یا چشمه وکاریز و فرهنگ خود را ندیده ایم ؟ این چیست که همیشه برغم صورت دادن به آن ، و برغم یافتن آن ، وبرغم ایمان آوردن به آن ، وتلاش برای گرفتن آن ، ناگهان ازمیان انگشتان دست ما، که چون چنگی به هم فشرده ایم ، می لغزد و درمیرود، و باز، گم میشود، ولی خارشی ازآن میماند که مارا به ُجستـنـش میانگزاند ؟ این ، همان « معنا ی هرچیزی ، و معنای زندگی ، ومعنای جهان » ، یا « مانا »، یا« بهمن»، یا« مان ِ مان » یا « شـیـرابـه » است، که برغم « صورتدهی به خود ، به رغم « یافتن بینش به آن » ، باز، گم میشود . « بهمن» ، معنای (معنا ، معرب ِ مانا = مان= شیرابه میباشد ) انسانست ، و « معنا »، هنگامی « معنا میدهد »، که « صورتی یا کلمه ای بیابد » ، ولی در هر صورتی و حرفی که می یابد ، این معنا ، این شیرابه ، نمیتواندافسرده و منجمد وسفت و خشکیده و تثبیت بشود ، ولی انسان، میخواهد آن معنارا ، تصرف و اسیرو مُلک ِخود کند ، اینست که صورت وحرف را ، قفس و دام و زندان آن میسازد، یا میکوشد معنا ی روان وآبکی را ، درصورت وحرف ، منجمد و خشک وسفت کند ، ولی آن معنا، ازآن صورت وحرف خشکیده ومعین شده و تعریف شده و « روشن ساخته شده، وازمحکمات ساخته شده » ، میگریزد، و معنا ، درآن صورت و کلمه ، گم میشود ، و صورت و حرف ، « تابوت مرده ای » میشود که ما ، نعشش را بنام « حقیقت و معنا وغایت » ، به دوش میکشیم ، ولی « جانی » که دراین مرده، درتابوتِ صورت وحرف ، گم شده است ، انسان را ازنو ، به جستجوی خود، میانگیزد و میکشاند .
ای نفس کل ،« صورت مکن » ، وی عقل کل ، بشکن قلم
ای مرد طالب ، « کم طلب ، برآب جو ، نـقـش قـدم »
ای عاشق صافی روان ، رو صاف ، چون « آب روان »
کین آب صافی ، بی گره ، جان میفزاید دم به دم
از باد ، آب بی گره ، گرساعتی، پوشد زره
برآب جو ، تهمت منه ، کورا نه ترس است و نه غم
وزنقش ، بی نقشی ببین ، هرنقش را ، صد رنگ وبو
دربرگ ، بی برگی نگر، هرشاخ را ، باغ ارم
زان « صورت ِ صورت گسل » ، کو « منبع جانست ودل »
تن ، ریخته از شرم او . بگریخته جان ، درحرم
معنا ، حقیقت ، بُن ، آب ِ روان ، یا جوئیست که نمیتوان برآن « نقشی را ثابت و سفت کرد . « ارک یا ارکیا » که همان « بهمن » است ، به معنای « جو » هست . جو ، دراصل ، « جوی = جوگ = یوغ » بوده است، که همان « اصل پیوند و عشق » باشد . ارک که معنای دیگرش ، دژی درون دژی دیگرست ، همان « معنا یا گنج نهفته یا جان جان » است ، که بُن انسان و آفرینندگی بطورکلی میباشد . این معنا و جان و حقیقت ( = اشه = اشیر= شیر) ، آب روان است ، و همه صورتها ونقشها و حرفها ، فقط « گره و زره » هستند، که براین آب روان، پیدایش می یابند . صورتها، تموّج آب هستند . درآن نفشها و صورتها و حرفها وامواج وفرازو فرودها ، باید این « روانی آب ، این معنای روان ، این حقیقت روان » را دید . اینها صورتی هستند که صورتشان را میگسلند .
معنی همی گوید مکن ، مارا دراین دلق کهن
دلق کهن باشد« سخن » ، کو سخره افواه شد
من گویم : ای معنی بیا ، چون روح ، درصورت درآ
تا خرقه ها و کهنه ها ، از فرّ جان ، دیباه شد
این « صورت یابی + و درصورت خشکیدن + و گم شدن ازصورت تثبیت شده ، وروشن شده، ومعین شده + و شوق جستجوی تازه وفرشگرد ِ آن + و بازیابی آن+ وصورت یابی ازنو » ، گوهر « بهمن » ، یا « اصل آبستنی » و « معنای حقیقی انسان » هست . این تجربه ژرف ، درغزلیات مولوی ، طیفی رنگارنگ ازعبارت ها می یابد ، ودر تراشهای بلورغزلیاتش، صدها گونه، نمودارمیشود .
بس « جان» که چو یوسف به چهِ( چاه ) مهلکه افتاد
پنداشت که «گم گشت » ، خود او « دروطن افتاد »
زیرا که ره آب خضر، مظلم و تاریست
آخز ز ره خار، گل اندر چمن افتاد
بوسه ای داد مرا دلبر عیار و، برفت
چه شدی ، چونکه یکی داد ، بدادی شش وهفت
هرلبی را که ببوسید ، نشانها دارد
که زشیرینی آن ، لب بشکافید و بکـَـفت...
یک نشان دگر آنست که : تن نیز چو دل
میدود درپی آن بوسه ، به تعجیل و به تفت
انسان ، ماهی است که نمیتواند در« خشکی صورت و کلمه » زندگی کند، و باید زود به دریا ورود خانه معنی برگردد، تا وجود برهنه اش را با آب بیامیزد . انسان باید درمعنا ، شنا کند ، نه آنکه درخشکی صورت و کلمه ، تری وتازگیش را از دست بدهد :
چو ماهی باش در دریای معنی که جزبا آب خوش، همدم نگردد
ملالی نیست ماهی را زدریا که بی دریا، خود او خرّم نگردد
یکی دریاست درعالم نهانی که دروی جز بنی آدم نگردد
این « معنا» یا « جان جان » ، یا « گنج نهفته » ، بیان « غنای بُن انسان » است . معنا ، از بُن انسان دراثر سرشاری ، فواره میزند و درهیچ نقشی وحرفی وآموزه ای ودستگاهی و کتابی، نمیگنجد .
معانی را زبان ، چون ناودان است
کجا دریا رود در ناودانی
جهان جان که هرجزوش ، جهانست
نگنجد دز دهان ، هرگز جهانی
معنای زندگی و معنای انسان ، برابر و همقد حرف و کلمه و صورت نیست . همیشه این معنی ، بیش ازصورت و کلمه است . معنی انسان ، درهیچ کلمه ای، و در هیچ عقیده ای ، ودرهیچ آموزه ای، و درهیچ مکتب فلسفی ، و درهیچ کتابی، نمی گنجد . این « برتروبیشتر بودن انسان ازصورت و کلمه »، بیان آنست که انسان را نمیتوان در هیچ آموزه ای و مکتبی و مذهبی و کتابی ، زندانی کرد . صورت و کلمه ، باید راه را بازکنند که انسان ، در محدوده تنگ و معین وروشن صورت و کلمه ، زندانی نشود ، بلکه راه « حل شدن خود را درمعانی روان » داشته باشد .
چون زصورت برتر آمد آفتاب و اخترم
ازمعانی در معانی تا روم من ، خوشترم
در معانی ، گم شدستم . همچنین ، شیرین تراست
سوی صورت بازنایم ، در دوعالم ، ننگرم
در معانی میگدازم ، تا شوم همرنگ او
زانک معنی ، همچو « آب » و من دراو ، چون شکرم
حل شدن خودی که در صورت ثابت وسفت و روشن شده، میخشکد و میمیرد ، درآب معنی .
دل نگیرد هیچکس را ازحیات « جان خویش »
من ازاین معنی ، زصورت یاد نارم ( نیارم ) لاجرم
میخرامم من به باغ از باغ ، با روحانیان
چون گل سرخ لطیف و ، تازه چون نیلوفرم
کشتی تن را چو موجم ، تخته تخته بشکنم
خویشتن را بسکلم ، چون خویشتن را لشگرم
بررسی ودرک این گوهر تحول یابی « بهمن » یا « معنای گمشده » یا « جان جان » یا « گنج نهفته » ، برای شناخت فرهنگ ایران وشناخت شیوه اندیشیدن مولوی، ضروریست . بُنمایه فرهنگ ایران که «بهمن » باشد ، بُنمایه اندیشه های مولوی میماند، و این بُنمایه را در غزلیاتش ، ازنو، در آخرین حد ممکن، گسترش میدهد . شیوه ِپیوند یابی « معنا با صورت وکلمه » ، در اندیشه های مولوی ، همان « پیوند « بهمن، با سیمرغ یا هما » میماند.
« جان ِ جان » ، به تنهائی ، نام ِ« بهمن » نیست ،
بلکه بهمن ، هم « معنا » (= مانا = مان ِ من ) هست ،
و هم « اصل گمشوی= نادیدنی و ناگرفتنی » هست .
به عبارت بهتر، بهمن ، « معنای ِگمشونده » است
که تبدیل به « بینش ناگرفتنی و تصرف ناپذیرو غیرقابل تثبیت» ، در هرجانی و هرانسانی وهرصورتی میشود .
درروایات فرامرزهرمزیاردیده میشود که هنگامی یک موبد برای مرده ای که شخص گمنامی است، و هیچکس اورا نمیشناسد، و هویت او نامعلومست ، و تبارش مجهولست ، میخواهد نیایشی بکند ، اورا به « بهمن ، پسر بهمن ، خطاب میکند » . این خطاب، بیان آنست که گوهر ِ « بهمن » ، گمنام بودن و نامعین بودن و ناشناس بودنش هست . با داشتن چنین پیشینه ذهنی است که موبدان درشاهنامه« همارا دختر بهمن » خوانده اند ، و لی بجای موجود گمنامی که شناختنی نیست ، نام بهمن ، پسر اسفندیار را گذاشته اند . دروغی که به حکمت گفته اند ، راست نما هست . بهمن ، « همیشه ناپیدائیست، که همیشه، پیدا میشود » ولی برغم پیدایشش ، مجهول الهویه میماند . او ، حرکتِ همیشه به پیدا شدن ، و حرکتِ همیشه به ناپدیدشدن ( گم شدن ) در پدیده اش دارد . همیشه وجودش، فرومیریزد، ودر فروریخته ها ، گم میشود .ازاین رو ، بنیاد اشنائی با آن ، جستجوی همیشگی است . انسان ، میجوید و می یابد و بازگم میکند وباز میجوید ، واین جنبش ِ« منیدن= منی کردن»، یا اندیشیدنست که درجستجو، درک اوج شادی و سعادت را میکند . اینست که با مقوله « ایمان آوردن به آن ، و شهادت دادن به آن، و عهد بندی و قرارداد مداوم با آن »، سازگارنیست ، چون « ریسمان محکمی نیست که بتوان به آن ، دست آخت و گرفت و به آن چسبید .
هنگامی « ایـمـان » ، چه به یک آموزه دینی ، چه به یک آموزه فلسفی یا سیاسی یا اقتصادی باشد ، دراجتماع ، برترین ارزش میشود ، درست « دوران جویندگی » ، به عنوان دوران ِ« آویختگی ، ویا معلق بودن میان زمین و آسمان » درک میگردد ، و انسان ، ازجستجوکردن، عذاب میبرد، وطبعا میگریزد و میکوشد ، هرچه زودتر جستجو را به پایان برساند، تا بتواند به « حبل المتین و عروة الوثقی» محکم بچسبد .
همان اهمیتی را که « ایمان ، در ادیان نوری » دا رد ، « پیمودن هفت خوان آزمایش وجستجو، درفرهنگ ایران » دارد ، و در پایان « هفت خوان ازمایش » هم ، « آموزه ای که حقیقت منحصر به فرد » باشد، نمی یابد ، که محکم به آن بچسبد، بلکه فقط « چشمی می یابد که خودش ازآن پس، پدیده ها را روشن میکند و می بیند» .
غایت جستن بُن آفریننده خود ، یافتن « چشم خورشید گونه » است ، نه « آموزه و حقیقتی سفت و محکم » برای ایمان آوردن . شناخت پدیده « بهمن » ، برای درک فرهنگ اصیل ایران ، و درک ژرفای عرفان ، ضروریست. بهمن ، همان « معنا ی نا گنجیدنی درهمه صورتها » است ، وهمان « عدمی » است که « معدن جان شاد » است، و هیچ ربطی به « نیست شدن » ندارد . درجهان واحد ی که عشق میافریند ، هیچ فضای بریده ای نیست که تهی و خالی ویا معدوم باشد . درجهان عشق ، « نیستی » ، نیست .« اگرجائی ، نیستی باشد ، پیوند میان هستی ها و هست ها ، قطع میگردد که برضد عشق است . سراندیشه « پیوستگی کل هستی باهم » ، دراین فرهنگ ، جائی برای مفاهیم « عدم و مرگ » ندارد. پس اصطلاح « عدم » نزد عرفا ، معنائی دیگر داشته است ، ولو آنکه سپس به غلط ، در راستای « نیستی » فهمیده شده است . اینجاست که با شناخت فرهنگ سیمرغی ، میتوان معنای اصلی « عدم » را یافت .حتا درالهیات زرتشتی ، اهریمن زدارکامه که میکوشد ، انسان یا جانور را نابود و نیست سازد ، ازعهده چنین کاری برنمیآید ، چون درهمان آن ِمیراندن ، همه بخشهای انسان و جانور، به خدایانی بازمیگردند که اصل آنها هستند . آنی که اهریمن ، تلاش برای نابود سازی جانی میکند ، فقط « نقطه ِ تبدیل اجزاء میرنده به خدایان ، به عشق » میگردد . هرجزوی ، از« جهان عشق درزندگی درتن » ، به « جهان عشق درخدایان » بازمیگردد ، و اهریمن ، تلاش بیهوده برای نابود ساختن میکند . اهریمن در هرمرگی، که برای نابود ساختن اقدام میکند ، نومید بازمیگردد . در جهان سیمرغی و جهان عشق ، امکان نابود کردن و معدوم ساختن نیست . پس چرا « عدم » را به « نیستی » ترجمه کرده اند ؟ چرا ، « بُن آفرینندگی ونوشوی » را ، « نیستی » خوانده اند ؟
درآغاز، باید تصویری را که الهیات زرتشتی از « بهمن = وهومن = هومان » شیوع داده است ، ودر اذهان، بدیهی شده است ، بکلی کنارگذاشت ، تا راه شناختن فرهنگ ایران و اندیشه های مولوی ، بازگردد . با « اهورامزدائی که جایگاهش روشنی بیکران » است، پذیرش چنین تصویری از« بهمن » ، همآهنگی نداشت . طبعا الهیات زرتشتی ، تصویری دیگر از« بهمن » ساخته ، که بهمن در قفس مفاهیم الهیاتش بگنجد، ولی این تصویرازبهمن ، برضد تصویر اصلیست . بهمن ، اصل آبستنی ،« مان= شیرابه » ، درون « مان» ، تخم درون تخمدان است ، یعنی هویت تاریک دارد . پس چگونه میتواند آنکه گوهرتاریک دارد ، محرمترین وجود و اندرونی ترین وجود ی بشود که روشنائی بیکرانه است. چنین بهمنی که گوهرش گمنامی ، یعنی تاریکیست ، چگوه میتواند ندیم و همنشین با اهورامزدا یا « اصل روشنائی » باشد ؟
نکته بسیار مهمی را که ازهمان آغاز، باید پیش چشم خود داشت ، اینست که « بهمن و هما »، یا « بهمن و ارتا فرورد » باهم ، « جفت» هستند . « هما یا ارتا فرورد ، نخستین پیدایش وتابش ، و تحول یابی بهمن است » ، به عبارت دیگر،
بهمن وهما ،
جفت ازهم جدا ناپذیر ِ « انـدیـشه و کلـمـه » ،
یاجفت ازهم جدا ناپذیر ِ « نـظـر و صـورت » ،
یا جفت ازهم نا گسستنی ِ« زیبـائی و آئـیـنـه » ،
یا جفت ِ به هم پیوسته ِ« بینـش ،و وجـود، یا واقعیت » هستند .
بهمن نادیدنی و ناگرفتنی، خودش ، تحول به هما یا سیمرغ ِ دیدنی ولی« ناگرفتنی » می یابد. درک این سراندیشه ، درفرهنگ ایران ، اهمیت فوق العاده دارد . بهمن ، هما یا سیمرغ ، یا سایه ، یا « سه هند= سه اند = سه بُن وتخم » میشود . درتحول بهمن به هما( سیمرغ ) ، آفریننده ،« برابر» با آفریده میشود . این« برابری» ، اصلیست که از هرآفریده ای به آفریده دیگر، دست بدست میشود . هرنسلی که نسل دیگر را میآفریند ، نسلی آفریننده ، مانند خودش میشود . دراین فرهنگ ، فقط یک بُرهه ازتاریخ ، اصالت ندارد، بلکه اصالت ، در همه زمانهاست .
یافتن « بُن واصل» خود ، بازگشت تاریخی به « زمان کوروش یا زمان عیسی یا زمان محمد ..... » نیست . همچنین هیچکدام اینها در آینده ، باز نمیگردند . سراندیشه « بُن و ارکه » ، با مفهوم « بازگشت یا رجعت »، رابطه معکوس دارد . « اصل » ، همیشه تبدیل به « اصل » میشود . از« اصل » ، فقط « اصل » پیدایش می یابد . این سراندیشه ، به کلی با ادیان ابراهیمی ، فرق دارد . دراین جا ، خالق ، مخلوق را برای عبودیت خلق نمیکند . خدا ، عبد ندارد ، وانسان ، عبد خدا نیست ، و خدا هم ، معبود انسان نیست . این تفاوت مفهوم ِ الله و یهوه و پدرآسمانی، با مفهوم ِ « خدا » درفرهنگ ایرانست . « برابری میان انسانها » ، فقط یک پیآیند فرعی ازاین سراندیشه کلی است . چون اصل، اصل میآفریند ، اندیشه « هبوط » ، در فرهنگ ایران نیست ، و طبعا اندیشه « منجی و قیامت ومهدی آخرالزمان » وجود ندارد ، که درپایان ، ناگزیر باید بیاید، تا جبران آن هبوط را بکند . این گونه اندیشه ها ، در الهیات زرتشتی به وجود آمد ند ، وبه یهودیت ومسیحیت و اسلام به ارث رسیدند .
بهمن ، درهما یا ارتا فرورد ، از« وحدتی » که تاریک است ،« صورت نخستین » خود را می یابد ، و پیدا میشود . بدینسان که تعدد( یا دواصل ازهم مشخص ) میشود ، به عبارتی دیگروحدت تاریک، تبدیل به « جفتِ پیدا» میشود، ولی « این گوناگون شوی وصورت یابی درجفت شدن » ، بوسیله « چسبی ناپیدا» ،به هم پیوند می یابد، و طبعا ، آنچه به ظاهر، دوتا هست ، درباطن ، « سه تا » است . این اصل ، تبدیل شدن به دو، ولی به هم چسبیده ماندن دو ، اصلیست که درسراسر آفرینش ، معتبر باقی میماند . جهان هستی، جهان کثرت است ، ولی برغم گوناگونی و رنگارنگی ، به هم پیوسته است ، و یک جهانست . همچنین خدایانی که ازاین بُن واحد وتاریک هستی پیدایش می یابند (که اینهمانی با سی روز ماه دارند ) ، کثرتی همآهنگ هستند، و همه تراشهای یک کریستال ، یا رنگهای یک رنگین کمانند . به عبارت دیگر، زمان ، ازهم بریده نیست . سی خدا، سی شاخه یک درختند. اینست که خالق ِجدا ازمخلوق ( ناهمگوهر، دو وجود غیر ازهم )، یا دنیا ئی غیراز آخرت ، وجود خارجی ندارد .
اینست که سراسر ِ جهان هستی ( خدا و گیتی و انسان و آسمان و زمین و ... ) همه باهم ، یک درخت شمرده میشوند . فرهنگ ایران ، بر بنیاد اندیشه « توحید کل هستی ، توحید همه جانها درجانان » بنا شده است ، و درست اسلام ، که خود را توحیدی میخواند ، از دیدگاه فرهنگ ایران ، استوار بر« شرک وجود و شرک جان » است، چون خالق ومخلوق و نبوت ، سه هستی ، جدا و گوناگون ازهمند . خالق ومخلوق ، مبرّا و مجزا و منزه ازهمند ، ونیاز به حلقه واسطه ای دا رند، و این شرک است . اسلام هم به شیوه ای دیگر، همان « اقانیم ثلاثه » درمسیحیت را دارد .
« آزمونهای مایه ای انسان » ، همیشه دربرخورد و اینهمانی یافتن ِ« درک درونی » ، بـا« پدیده ای بیرونی» ، پیدایش می یابد . آزمون مایه ای ، به مراتب بیشترو سرشارتر از « صورت بیرونی » است که یافته است ، و درکاربُرد آن صورت ، برای بیان این « آزمون مایه ای » ، همیشه آزمونش ، ازآن صورت یا کلمه ، لبریز میشود . مثلا « بهمن » ، آزمون مایه ایست که ازبرخورد ِ « وجود تخم یا نطفه ، در زهدان » ، راه عبارت بندی خود را یافته است ، ولی این معنا، یا آزمون بنیادی ، این صورت ( تخم در تخمدان ) را ، بسیارکلی و انتزاعی میکند . وجود تخم درتخمدان ، « اصل کلی پیدایش همه جهان » میشود و در روند پیدایشش و تبدیل شدن به جانها ، درهرجانی وهر چیزی ، باز، شکل « تخم درتخمدان » پیدا میکند . بهمن به کردار اصل انتزاعی ، مانند تخم در تخمدان ، نادیدنی و ناگرفتنی است .
بهمن در نخستین پیدایشش ، « ماه » میشود ، و ماه ، چنانچه بررسی خواهد شد ، بیان « سه تای یکتا » یا « اصل ِمهر» است . ماه ، مرکب از سه خدای گوناگون ، یا « سه ور» یا « سه هند » ، یا « سه هاگ » ، « سه +کوک » است، که برغم گوناگونی، باهم ، یکی هستند . واژه های ، سه ور ، سه هند ، سه هاگ ( = سایگ ) ، سی کوک ، همه، به معنای « سایه » اند . « سایه » ، امروزه برای ما ، معنای « بسیار تنگ ومحدودی » پیدا کرده است ، که از معنای اصلیش ، بسیار دور افتاده است . درواقع ، بهمن در ماه ، « سایه = سیوَر= سیکک = سیمرغ = سیمرخ = سیرنگ » ، یا به اصطلاحی دیگر، سه تای یکتا میشود . بهمن ، درماه ، سه بخش گوناگون ازهم ، ولی پیوسته به هم میگردد ، وبدینسان است که بهمن درماه ، دراثر این « تمایز» ، دیدنی میشود . بهمن درماه ، بینش میگردد . بهمن ، درماه ، چشم روشنکننده و بیننده باهم میگردد . بهمن ، درماه « مینگرد » ، « نخستین نظر » میگردد و با این نظراست که جهان جان را میآفریند یا حامله میکند و صورت میبخشد . ماه درنظرش، صورت آفرین و صورتگر است . به همین علت ، مفهوم ویژه ای از« نگریدن = نظر کردن » پیدایش می یابد ، که جان به سراسر عرفان درایران می بخشد . « تمامیت بُن یا بهمن » ، در« نخستین نظر» فرومیریزد. بهمن، که بُن آفریننده گیتی و خرد سامانده است ، به « نخستین نظرآفریننده » ، تحول می یابد . این تحول بهمن به « نظر= نگر= نگار» درهمین گفتارجداگانه بررسی خواهدشد.
چنانکه در ماه نیایش آمده ، بهمن ، ماه میشود ، و چنانکه دربندهش آمده ( و دراینجا بررسی خواهدشد ) ماه ، دراثرداشتن ِ سه بخش جداگانه ولی پیوسته به هم ، بیان « پیدایش بهمن یا بُن هستی یا اصل آبستنی ، دراصل دیدنی » است . چون دیدن چیزی ، هنگامی ممکنست که از چیزدیگری، قابل تشخیص باشد . بهمن درماه ، بینش میشود . ازاین رو نام ماه ، درهزوارش ، « بینا » هست ( یونکر) .« ماه » ، همان سیمرغ و هما ست. بهمن در ماه ، اصلی میشود، که میتوان آنرا « دید» ، ولی نمیتوان آنرا« گرفت وبه آن دست یافت » . دراینجاست که بهمن یا اصل تاریک ولی واحد هستی ، تبدیل به « روشنی و بینش » میگردد ، تبدیل به « نظر یا نگرش » میگردد ، و این « نظر » است، که سپس تحول به گیتی یا جهان جان ( گوشورون ) می یابد . بهمنی که « نظر » شده است ، از« نظر»، تبدیل به « واقعیت » می یابد . درواقع ، بهمن ، تمامیت خود را در« نـظـر»، می بازد ، و دراین نظر بازی ، جهان جان ، صورت میگیرد ، وجانهای گوناگون ، نگاشته و نگاریده میشوند .
بهمن ، به کردار « اصل آبستنی » ، با « نظرش » ، جهان جان را میآفریند و صورت میدهد ( با نگرشش ، جانها را درگیتی مینگارد ) ، و باز همه آفریده هایش ، نمودار« اصل آبستنی» هستند ، و بهمن ، یا معنا، درهریک ازآنها ، « گم شده» است . « معنای انسان و معنای جهان هستی و معنای زمان » در خود ِ وجود انسان ، هست ، ولی گم و ناپیدا ست و میتوان آنرا درخود ، جست ویافت و ازخود زایانید .
تو هرگوهر که می بینی ، بجو درّی دگر، در وی
که هر ذزّه همی گوید که درباطن ، دفین دارم
تراهرگوهری گوید ، مشو قانع به ُحسن من
که از « شمع ضمیر» است آن ، که نوری درجبین دارم
چه دانی تو که درباطن، چه شاهی ، همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
مسئله جستجوی حقیقت زندگی و اخلاق و حقوق و قانون ، در گدائی ازاین وآن ، یا درآموختن ازاین و آن ، در وام گرفتن اندیشه ازاین و آن ، حل نمیشود، وباید کلید گشودن همه بندها را دربُن ِخود یافت ، چون « بهمن که بُن آفریننده کل هستی » است ، درخود انسان است . همچنین معنای هرچیزی در درون خودش هست ، و چون در درون هرچیزی همان « بهمن = اصل آبستنی هستی » هست، و این بهمن ، « اصل میان » هست ، طبعا میان مرا با میان دیگر، پیوند میدهد ، چون « اصل میان » ، میان من و دیگری هم هست، هرچند که نا دیدنی وناگرفتنی است.
پس ، بهمن که اصل میانست ، همان اصل عشقست . بهمن ، در پیداشدن خود ، خودرا گم میکند، و باز باید به میان خود ، که تا ریک و نادیدنی و ناگرفتنی است ، بازگردد ، تا خود را بازیابد .ولی در بازگشت به گستره نا دیدنی و ناگرفتنی ، نا دیدنی وناگرفتنی ، یعنی گم میشود . دراین گمشدنست که بُن آفریننده هستی را می یابد .
عشق جانان ، چو سنگ مغناطیس
جان مارا ، به قرب خویش ، کشید
باز، جان را زخویشتن ، گم کرد
جان ، چو گم شد ، وجود خویش بدید
بعد ازآن باز، با خود آمد جان
دام عشق آمد و دراو پیچید
درهرروند پیدایشی ( روشن شدنی ، صورت یافتنی ، معین شدنی ، مشخص ساختنی ) ، گمشدگی هست . آنچه را میخواهد ، پدیدارسازد ، در پدیدارساختن ، گم میکند . و باز بازی را ازسر، شروع میکند . اینست که درهر صورتی وکلمه ای ، برقی ازمعنا و حقیقت ، میزند ولی فوری درآن ، خاموش میشود . ما درهیچ صورتی و کلمه ای ، نمیتوانیم ، معنا و حقیقت را دستگیرکنیم و به دام بیندازیم و تسخیرکنیم و تصرف کنیم .
مراگوئی که از معنی ، نظرکن
رها کن صورت نقش و پلنگت
چه گویم با تو : « ای نقش مزّور »
چه معنی گنجد اندر جان تنگت
اختلاف عرفان و فرهنگ ایران ، با ادیان نوری ومکاتب فلسفی ، همین « فلسفه کلمه وصورت » است . درفرهنگ ایران و درعرفان ، بویژه نزد مولوی ، معنی وحقیقت ، صورت می یابد و کلمه میشود، ولی ازآنها نیز میگریزد، و همیشه درصورتی دیگرو کلمه ای دیگر، پیدایش می یابد . معنی را نمیشود دریک صورت و دریک حرف ، زندانی وتثبیت کرد . جفت بودن معنی با صورت ، بیان ِ « تثبیت معنی دریک صورت و کلمه » نیست. معنی، باید صورت شود ، ولی نباید دریک صورت، بیفسرد وبماند . ولی صورت ، ا ز« معنی » و از« اندیشه و بینش بنیادی» ، پیدایش می یابد و درصورت، یخ می بندد . ومحتویات ِهرصورتی را هنگامی میتوان دریافت که « تحول به اصلش بیابد» .وقتی « یخ صورت » آب شد ، اصل صورت یخ بسته که آبست ، شناخته میشود .
هرصورتی ، پرورده معنی است ، لیک ، افسرده ای
« صورت ، چو معنی شد کنون » ، « آغاز» را روشن شده
یخ را اگر بیند کسی ، وانکس ، نداند اصل یخ
چون دید کآخر آب شد ، دراصل یخ ، بی ظن شده
اندیشه جززیبا مکن ، کو « تاروپود صورت است »
زاندیشه احسن ، تند ، هرصورتی ، احسن شده
زان سوی کاندازی نظر ، آن جنس ، میآید صور
پس « ازنظر ، آید صور » ، اشکال مرد و زن شده
معنی وحقیقت واندیشه ( اندی + شیتن = گستردن ِ– اند - که بُن وتخم بهمن است- اندیمن) ، همیشه درصورتی دیگر و درحرفی دیگر ودر زیبائی دیگر، پدیدار میشود .
چون خدا این جهان را ، کرد چون گنج ، پیدا
هرسری پر زسودا ، دارد اظهار دیگر
هرکجا خوش نگاری ، روز و شب بیقراری
جوید او حـُسن خود را ، نو خریدار دیگر
هرکجا ماهروئی ، هرکجا مشک بوئی
مشتری وار جوید ، عاشقی زار دیگر
این پیدایش « بُن جهان » در تصویر درخت ، که در داستانهای گرشاسپ نامه اسدی طوسی ، باقی مانده است ، بهترین بیان « تنوع یابی بُن جهان » ، درهر برگی و باری وبری و دانه ای هست . یک بُن ، به اندازه برگها و برها ی درخت ، تنوع می یابد . معنای نهفته دربُن ، درهربرگی ، چهره ای دیگر می یابد ، و دانه ای دیگر و داروئی دیگر میگردد . دریافتن « معنی » ، با پدیده « گریزندگی معنی ازصورت وحرف وکتاب » کار دارد .
بس کن و ازحرف ، درمعنی ، گریز
چند معنی را زحرفی میمزید
این مزیدن ، طفل بی دندان کند
گرشما مردید ، نان را خود گزید
مسئله این نیست که صورت وحرف ، بدرد نمیخورند وبی ارزش است ، بلکه مسئله اینست که چگونه میتوان، برقگیرشد ، و «آذرخش یا برق ِ معنی » را که در« صورت » و در« گفته» میزند، دید و دریافت . چگونه میتوان « معنای آذرخشی درصورتها و گفته ها » را دید ؟ یا به عبارتی دیگر، چگونه میتواند دزدیده وناگهانی ، دریک نقش یا در یک حرف، آن معنای روان را دید ؟ معنای هرجانی ، نا گنجیدنی وناماندنی در صورتها و واژه هاست .
معانی را زبان ، چون ناودانست کجا دریا رود در ناودانی
جهان جان که هرجزوش ، جهانست
نگنجد در دهان ، هرگز جهانی
یا به تصویری دیگر، صورت ، هنگامی اینهمانی با معنا ( آب ) دارد که « تموج آب » باشد . تا صورت ، چنین ویژگی را دارد ، نماینده معنا و جان ِ جان و گنج مخفی یا حقیقت است .
درفلسفه ، معنی را برابر با کلمه میگیرند . معنی را ازکلمه ، جدا ناپذیر میدانند . نور درکلمه ، هست . « تعریف » هرمفهومی ، « معین کردن محتویات ثابت و جدا ناپذیر از یک مفهوم » است . درآن تعریف ، ما تمام ِمعنا را داریم . ولی دراین جا ، معنا ، خلاصه آفریننده و بُن جهانست ، و« بیش از» هرحرف وهر صورت ، معنا میدهد . معنا، همیشه معنائی جزمعنائی که دراین هنگام ودراین صورت وکلمه میدهد ، دارد . معنا ، همیشه بیشتروغنی تر ازمعنائی است که دریک هنگام یا زمان دریک صورت و کلمه و آموزه میدهد . حرف یا صورت ، آبستن به معنی است، ولی معنای آفریننده، درجامه تنگ ِحرف ، نمی گنجد . حرف یا صورت ، تاهنگامی ارزش واعتبار دارد که « زهدان معنا » است . دریافتن معنای هرچیزی وهرانسانی وزندگی ، درک معنی = مان ، به کردار« شیرابه» است . « مان » ، شیرابه هرگیاهیست . « مانا » یا معنی ، شیرابه وخون و آب و شیره و روغن سفت ناشدنیست . به این علت این خدا ، « خرّم ژدا» و« ریم ژدا» خوانده میشود . پیشوند «خرّم » که « خور» باشد ، که پیشوند « خرابات » هم هست ، به معنای «خونابه = آوخون درپهلوی = هیولا در یونانی( هیله Hyle) ، یا ماده اصلی هستی است » که همه صورتها را می یابد . دریافتن « معنی زندگی »، گداختن خود درآن شیرابه ، در آن آب هست . رفتن به خرابات، برای آنست که درباده = بگمز= سیمرغ = خرّم= خدا ، مانند شکر درآب ، گداخته شوند . انسان ، معنای یک حرف یا صورت را هنگامی درمی یابد ، که درآن معنا ، بگدازد . این یک دریافت و یافت بنیادی و گوهری است ، و فقط « فهمیدن خشک وخالی با عقل و درآگاهبود روشنی که قدرتمندان ساخته اند » ، نیست . گوهر بهمن ( یا اصل میان و پیوند ) ، صورت ِ صورت گسل ، بی صورت ، صورت شونده است که انسان را دچار شگفت و سرگشتگی میکند. مسئله ، درک این دیالکتیک بیصورتی و صورت یابی است ، چون دربیصورتی ، انسان ، گم میشود ، و درصورت یابی ، بهمن ، گم میشود
بیا ای عشق بیصورت ، چه صورتهای خوش داری
که من دنگم در آن رنگی ، که نی سرخست و نی زردی
چوصورت اندرآئی تو ، چه خوب و جانفزائی تو
چو صورت را بیندازی همان عشقی ، همان فردی
تنوع صورتها ، و گمشدگی درغنای صورتها،
یا درطیف ِ حالات و تجربیات خود( تلوّن)
« آزادی » و « تـنـّوع یا کـثـرت » که جفـت همند ، احساس سرگشتگی و گمشدگی و حیرت و نا آرامی را نیز با خود میآورند . سراندیشهِ تنوع و کثرت یا « آزادی » ، با «همزیستی و انجمن خدایان گوناگون دریک نیایشگاه » ، پیدایش می یابد ، و طبعا « انجمن خدایان دریک نیایشگاه » ، همیشه نماد « آزادی و بردباری » نیزهست . اندیشه« تک خدائی » و « انحصارحقیقت » ، درگوهرش نا بردبار، و برضد آزادی و تـنـّوع و گوناگونی است ، چون همه خدایان و حقایق ِ جزخودش را، طرد و حذف و نابود میکند . ولی آزادی و تنوع و کثرت ، که سازگار با غنای فردیست ، احساس شدید گمشدگی میان امکانات را با خود میآورد، که اگر همراه با درد و عذاب باشد ، علت نفرت وکین ورزی به تنوع و کثرت میگردد . چنانکه در یونان هم گمشدگی در میان ِ« تنوع وکثرت ِ مکاتب فلسفی » راه رابرای چیرگی مسیحیت بازکرد . احساس گمشدگی وقتی همراه « درک غنای انسانی» باشد ، و راه را برای « شادی درجستجو بگشاید » ، آنگاه احساسی بارورمیباشد . و درست آنقدرکه اهل ایمان ، پشت به گمشدگی میکنند و ازآن نفرت دارند ، فرهنگی که بینش حقیقی را، زایش ازگوهر هرفردی میداند ، رو به گمشدگی میآورد، چون تنوع ، بر امکانات جستجو میافزاید و انسان را شاد میسازد . درست عرفا ، طالب این گمشدگی بودند و ازآن کام میبردند ، و خود چنین پدیده ای، بُنمایه پیدایش آزادی دراجتماعست . احساس شادی ازاین گمشدگیها ، در خود کوبه رقصی غزلیات مولوی پدیداراست. خیالات صورت آفرین او ، و بت سازی ازاین خیالات و بت شکنیهای خودش ، ایجاب درک غنای خود را میکند
منم آن کز خیالاتش ، تراشنده وثن باشم
چو هنگام وصال آید ، بتان را بت شکن باشم
دوصورت پیش میآرد ، گهی شمعست و گه شاهد
دوم را من چو آئینه ، نخستین را لگن باشم
چو چنگم ، لیک اگر خواهی که وقت ساز ِ من
غنیمت دار آن دم را ، که در تن تن تنن باشم
چو بیش از صد جهان دارم ، چرا دریک جهان باشم
چو پخته شد کباب من ، چرا در بابزن باشم
گهی با خویش درجنگم ، گهی بی خویشم و دنگم
چو آمد یار گلرنگم ، چرا با این سه فن باشم
خمش کن ای دل گویا ، که من آواره خواهم شد
« وطن » ، آتش گرفت از تو ، چگونه در وطن باشم
سائقه جویندگی دراو سیلابی میشود که برغم رویاروئی با همه نادانستنی ها ، خود را به این سیلاب میسپارد
مرا سیلاب بربوده ، مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو را، نمیدانم نمیدانم
چو طفلی گمشدستم من ، میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمیدانم نمیدانم
مرا گوید یکی مشفق ، بدت گویند بدگویان
نکو گو و بدگو را ، نمیدانم نمیدانم
منم یعقوب و او یوسف ، که چشمم روشن از بویش
اگرچه « اصل این بو » را نمیدانم نمیدانم
رویاروئی با این همه نا دانستنی ها ، تشنگی جویندگی دراو نمیکاهد و اورا از جستجو و ردپای بورا گرفتن باز نمیدارد
خیالات و تصاویر گوناگون ازخدا یا حقیقت و نتوانستن یافتن ایهمانی آنها با خدا یا حقیقت ، اورا سرگشته میسازند ولی او سرمست خدا یا حقیقت باقی میماند .
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی ؟ نمیدانم
وزین سرگشته مجنون ، چه میخواهی ؟ نمیدانم
زهی دریای بی ساحل ، پر ازماهی درون دل
چنین دریا ندیدستم ، چنین ماهی نمیدانم
زهی خورشید بی پایان ، که ذراتت سخن گویان
تو « نور ذات اللهی » ، « تو اللهی» ؟ نمیدانم
هزاران جان یعقوبی ، همی سوزد ازاین خوبی
چرا ای یوسف خوبان ، درین چاهی ، نمیدانم
خمش کن کزسخن چینی،همیشه غرق تلوینی (رنگ به رنگشوی)
دمی هوئی ، دمی هائی ، دمی آهی ، نمیدانم
خمش کردم که سرمستم ، ازآن افسون که خوردستم
که « بیخویشی ومستی » را ، ز « آگاهی » نمیدانم
غنای صورت و کلمه ، گمگشتی باخود میآورد و انسان نباید تنها آنهارا تحمل کند ، بلکه باید با شادی آنهارا پذیرا باشد ، واین هنگامی ممکنست که انسان ، حرکت روانی و اندیشگی و جنبش جان را ، شادی بخش ، یا به عبارت دیگر، رقص روان و اندیشه وجان خود بداند و احساس کند .
گمشدگی و گـمـان
یا « سرعت تحـّول در بینش ِگوهری »
نفرت از« آزادی تحـوّل دربینش »
و گریز بـه « ایمان به یک بینش »
واژه « گم »، باید سبکشده واژه « گمان= ویمان viman» باشد ، که دراصل ، معنای « سرعت و شتاب حرکت ودگرگونی » را دارد . ویمانه (vi-maana ) درسانسکریت ، به عرابه خدایان ، گردونه ، کشتی ، عرابه خدای اندرا Indra، تجسم جوّ یا هوا ، لقب اندر، خدای افلاک و آسمان میباشد . القاب این خدا فراوانست . ازجمله « صاعقه دست » و « ابرسوار» ، « سَـتَه کرتو= ضد قربانی » ، « رئیس خدایان » ، « پادشاه جـوّ » ، « خداوند بادها » ، « جغد» ... خوانده میشود .
« ویمان » در سانسکریت ، از سوی دیگر، به معنای « گور، یا قبر یا جنازه یا تابوت مرده» است ، و چنانچه گفته شد، به معنای « ارابه هوائی، عرابه ای که پرواز میکند ، تخت روان که تصویری همانند قالیچه سلیمان است، نیز میباشد . این« گمان= یا گردونه آسمان پیما ، در اختیار ِ « رام » است که درفرهنگ ایران ،همان « وای = وی » است که پیشوند vi+man است .
گمان ، پدیده تیزپروازاست . « گور» ، چنانکه واژه « گور» درفرهنگ ایران نیز دارد ، جایگاه تحول آنی و بلافاصله است . چهارنیروی ضمیر( مرغ چهارپر) که جان و روان و فروهرو « بو » ی انسان باشند – اندر زمان – به سیمرغ میرسند . گور وتابوت ، « گمان یا ویمانست » ، یا به عبارت دیگر، پرواز سریع وآنی مرغ چهارپرضمیر، و رسیدن بلافاصله، به آشیانه سیمرغ است . اینست که « گـمـشـدن که همان گمان باشد » دراصل ، بیان این « سرعت وشتاب در تحول » بوده است .
گمشدن ، از دست دادن فوری ِ« صورت»، و تحول آنی به « معنی ، یا به جان » است
گمشدن،حرکت فوری از«آگاهبود، یاخود» به « بُن یااصل، یا آن بخشی است که عرفان آنرا ، بیخودی مینامد»
گمشدن ، حرکت از« تنگی قیود و آداب ورسوم »، به « فراخی و گشودگی و رهائی از آداب و قیود و رسوم وسنن » است .
گمشدن ، حرکت فوری از « قفس عقیده و اندیشه و آموزه »، به « آزادی وبینش آزاد » است
گمشدن ، حرکت فوری از « دانسته ها، درشکل مفاهیم و آموزه های سفت و روشن و محکم » ، به « شناخت بنیادی ، و اینهمانی یابی وجودی، با معنی » است .
گمشدن ، شکسته شدن « سبو وکوزه های تنگ اندیشه و آموزه ها » و فروریختن در « دریا و درفراخی و گشادی » است .
این سراندیشه « گمشدن که تحول یابی سریع ، یا پروازجهشی دربینش وجودی » باشد ، نخست بسراغ ِ پدیده « خود » میرود .
« خود » ، دراجتماع ، چه پدیده ایست ؟ « خود » ، درکی هست که انسان از اینهمانی دادن گوهر و معنایش ، با صورتی و مفاهیم ثابتی و اندیشه های روشن و معینی دارد . معنا وگوهراو ، اینهمانی ، با چنین صورتی و چنین آموزه و چنین اندیشه های معین و ثابت وسفتی دارد . مثلا امروزه همه تئوریهای علمی، برای شناخت انسان ، انسان را درتعاریفی ودر تصاویری میکاهند ، و« خود هرانسانی » را با آن صورت محدود ، اینهمانی میدهند . انسان سیاسی ، انسان قانونی ، انسان حزبی ، انسان اجتماعی ، انسان هنری ، انسان اقتصاد ی ، انسان ِ صورتمند شده ، راسیونالیزه، کنترل پذیرشده »، انسان دینی ومذهبی هستند .اینست که انسان ، درهمه این تئوریهای علمی ، « خودی کاسته » است . انسانها ، همه، « انسانها ی بسته بندی شده درقفس ، انسانهای قالبی ، انسانهای تعریف شده ، مرزبندی شده ، با هویت، نمره بندی شده ، با شناسنامه هستند. با میزان ساختن این علوم ، به درک فرهنگ ایران و شعرای بزرگ رفتن ، تنگ و ناچیز و بیمقدارو « بی اصالت ساختن » فرهنگ و شعرای ایرانست . درست ، فرهنگ ایران وعرفان و مولوی ، برضد چنین تعریفی از« خود» هستند . آنها « خود » را ، « تخمی میدانند که درون آن، بُن جهان درحال تکوین یافتن» است، که « بهمن وهما » باشد . در واقع ، « خود» ، گور ِ « بُن آفریننده کیهان » است . به عبارت دیگر،« خود » ، اینهمانی با هیچ صورت ثابت وسفت شده و« معین ساخته ، با ایمانی» ندارد. صورت ، فقط زهدان معنی است. « معنی انسان » ، در «صورت خود» ، درروند تکوین یافتن و شکل گرفتن مداوم است ، وهرصورتی که به خود گرفت ، بازهمان صورت ، تبدیل به زهدان تازه، برای تکوین یافتن تازه ِ معنای کیهانی جهان درانسان میگردد . این نیروی فزونی یابنده درضمیراست که « صورت ِ خود » را بشکل یاوره یا مشیمه میپذیرد .
تو کئیی دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی
تو که نکته می جهانی ، زچه نکته ، میجهانی ( میزهی) ؟
تو کدام و من کدامم ، تو چه نام و من چه نامم
توچه دانه ، من چه دامم ، که نه اینی و نه آنی
تو قلم بدست داری و جهان ، چو نقش ، پیشت
صفتیش می نگاری ، صفتیش میستانی
درمیان انسان، نیروی صورت دهنده به جهان هست . نیروئی که جهان و اجتماع و تاریخ را ازنو شکل میدهد ، ازنو میزایاند . البته این اندیشه ، بیان آن نیزهست که « انسان ، جهان وند است » . ارسطو ، انسان را موجودی سیاسی میدانست .« سیاست» ، برابر با واژه « پولتیک » نهاده میشود . ریشه واژه پولتیک ،polis پلیس هست. یونانیها به شهر،« پلیس » میگفتند . به تخت جمشید ، پرسه پولیس میگفتند . اینکه ارسطو انسان را موجودی سیاسی میداند ، درواقع به معنای آنست که انسان، « شهروند » است . نقش اول یک انسان ، زندگی کردن و همکاری کردن درسامان دادن« شهر» است . « بهمن وهما » که درفرهنگ ایران ،« میان وبُن وفطرت انسان » شمرده میشدند، و « بُن هستی وکیهان » شمرده بودند ، و همان وجودیست که مولوی به آن خطاب میکند که : تو کئی دراین ضمیرم ، که فزونتر ازجانی » ، این پیآیند را داشت که انسان ، « جهان وند » است ، نه « شهروند »، و نه « کشور وند » . همین تفکر جهان وندی بود که ایران توانست نخستین امپراطوری را بنا کند ، و همین تفکر جهان وندی کوروش بود که بنیاد گذار منشور حقوق بشر شد .
هرپدیده ای ، زهدانیست ( هیلین ، هیل ) که نیروی آفریننده درضمیر انسان ، میتواند آنرا به صورتهای نوین، آبستن سازد . « ماده اصلی جهان هستی» را که هرصورتی به خود میپذیرفت ، سده ها « هیولا » می نامیدند . ولی چنین ماده اصلی ، یک تصویر ِکلیشه بود که ازته مانده ِ فلسفه ارسطو به ایران انتقال داده شده بود . ولی این سراندیشه ژرفی بود که از فرهنگ ایران به یونان رفته بود و، دراصطلاح« هیولا ، که دریونانی Hyle » باشد ، بکلی مسخ ساخته شده به ایران بازگشت . درحالیکه این « هیله وهیل » ، ریشه درفرهنگ ایران دارد، و درست همین معنای « اصل باززائی و آبستنی » را دارد ، که دراینجا بررسی خواهد شد . فرهنگ ایران، آنچه را ماده صورت پذیر( هیولا ) هستی میخواندند ، « اصل همیشه زایا و ازنو زاینده ِ هستی درهرچیزی » میدانستند ، که همان « بهمن وهما » باشد . صورت هرچیزی، « گورآن اصل ازنو زاینده » بود .
هنوز در کردی معانی « گور» ، باقی مانده است . ازسوئی « گورن » ، گور وقبراست ، و ازسوی دیگر، « گورن » به معنای « بیضه » است . گوری ، به« زبانه آتش » و به « جریان شدید رودخانه » میگویند . گوریان ، به معنای« متغیر شدن » است . « گوران » به معنای « تکوین یافتن جنین در رحم » است . گوران ، به معنای تغییر یافتن و متغیر شدن است . به همین علت ، به گورهای خانواده رستم ، گوراب میگفته اند . چون « گوراو » به معنای « تکوین یافته ، ازپوست درآمده و تغییر یافته ، میباشد .
فرق میان « آزمون ِگمشدن »
وشیوه های ِ « ُگسستن »
آزادی درگسستن،
یا آزادی درگمشدن(گمان وخیال)
امروزه ، رویارو با ادیان نوری و مکاتب فلسفی ، گرانیگاه آزادی ، درجسارت به « گسستن و بریدن و گسلیدن » نمودارمیشود . انسان برای یافتن آزادی ، دربرابر این الاهان یا آموزه های مقتدر، باید سرکشی و سرپیچی کند . انسان برای یافتن آزادی فلسفی ، باید با هرمکتب فلسفی که روبروشد، آنرا « ردکند ، درآن شک کند» تا ازآن ، آزاد گردد . ابلیس درقرآن و شیطان درتورات ، نماد این « جسارت درطغیان، به بهای مطرودیت و ملعون شوی ابدی خود » هستند . انسان ، هنگامی به بینش آزاد، میرسد که از اطاعت آنها سر بپیچد . در گسستن و بریدن ، انسان با عمد و اراده و با جسارت و خریدن خطر نفرین شوی ، میکوشد که از آنچه آموخته ، از سنـّت ، از عقیده و ایمان خود ، خود را بـبـّرد ، بگسلد ، پاره کند . دراینجا باید « اینهمانی خود را با یک آموزه و بینش محکم وسفت » ، متزلزل سازد . چنین روندی با خونین و زخمگین ساختن کل وجود خود کار دارد . گسستن و بریدن ازایمان ، پاره کردن خود ، با تیغ تیز، ازمیانست . طبعا این یک بحران و انقلاب بزرگ روانی و اندیشگی و ضمیریست که ازعهده برخی از افراد، برمیآید . ولی در « گمشدن = در گمان کردن » گوهر انسان ، ویژگی تحول ونرمش در رقص و گداختگی در تغییر را دارد . دراین جا نیاز به « گسستن ارادی » که روبرو با تنشهای بزرگ درونی و اجتماعی میگردد، ندارد . در اثر اینکه ، اصطلاح « گمان » ، زشت و منفی ساخته شد ، اصطلاح ِ « خیال» ، جانشین آن گردید . پدیده « خیال » ، بیانگر همین « تحول شتاب آمیزبینش گوهری و ضمیری انسان » گردید ، که بی درک هیچ خطری ، رقصان و پاکوبان ، ازآموزه ها و اندیشه های معتبر، میگسلد ، و « فراسوی سنت ها و آموخته ها و ایمان »، میجهد ، بی آنکه روبرو با خطری و نفرینی بشود، بی آنکه خود را زخمگین بکند و از دوزخ ِ خود آزاری ، رد بشود . البته به قیمت اینکه این « بینش ، خیالی، بیش نیست » ، این آزادی دربینش وبینش آزاد ، ازشریعت و ایمان مذهبی ، به جد گرفته نمیشود ، و بینشی است بی ارج واعتبار . درست « غزل » درایران ، میدان پیدایش چنین بینشهای بنیادی میگردد ، که آذرخشگونه خود را مینمایند ، و حتا از همان موءمنان سخت اندیش ، با شادی نسبی ، تحمل میشوند . فقط نیاز بدان هست که ما « این بینشها را ، که سده ها بی بها و کم ارج و خیالبافی وطیبات» انگاشته اند ، بابها و با ارج بشناسیم ، و درست نیروی خیال را ، « نیروی آفریننده چنین بینشهای جهشی » بدانیم . درمیدان فراخ « خیال » ، چون ازاجتماع بی اعتبارشناخته میشود ، انسان ، حق به « آزادی حرکت دراندیشه و بینش » پیدا میکند . اینست که « غـزل » ، سده ها میدان پیدایش دیگر اندیشی و تحول سریع ِ بینش بوده است . کشف غزل ، به کردار« گنجینه بینشها و اندیشه های آزاد » ، هنگامی ممکن است که کسی ، گرانیگاه بینشها را تغییر بدهد . « گرانیگاه بینش » باید ، از « الهیات و فقه و فلسفه های خشک و تقلیدی ، یا کلام »، به « غزل » جابجا شود . پراختن به « غزل » ، کار انحصاری ادبیاتچی ها نیست ، بلکه میدان تازه اندیشمندان فلسفی است . تفکر فلسفی ، با رونوشت برداری از فلسفه های غرب شروع نمیشود ، بلکه با گسترش دادن سراندیشه های موجود در فرهنگ ایران، شروع میشود . این نیروی گسترش دهنده ( اندی + شیتن ) سراندیشه هاست که تفکر فلسفی نامیده میشود . درادیان نوری و درمکاتب فلسفی ، که انسان « خود » را با صورتها ( مفاهیم ، اصطلاحات ، آموزه ها، رسوم ) اینهمانی میدهد و آنهارا « میزان وسنجه فهم هرپدیده ای » قرارمیدهد ، آزادی ، در روند « گسستن یا بریدن یارد کردن ، یا شک کردن » مطرح میگردد .
درعرفان و درفرهنگ ایران ، انسان ، « خودرا درصورتی که دارد » ، « بیش ازآن صورت » میداند . « خود» را با « صورت یا تصویرش » ، اینهمانی نمیدهد . « خود ، میتواند صورتهای گوناگون بیابد » . ازاین رو ، « ترک یک صورت » را در روند « گمشدن » در می یابد . او ، از صورتی ، گم میشود و درمعنا حل میشود ، وباز ازمعنا که دریائی فراخست و ناگنجا درسبو وکوزه صورت است ، به صورتی دیگر، در میآید . « غنا وطیف صورتها و نقشها » ، جانشین « فراخی و ژرفای دریا » میگردد . جهان ، پر ازکوزه و سبو و خم و جام و پیمانه و مشک و انبارو استخر میگردد، تا آن دریا را بیاشامد . « خود » برای او ، زهدان برای جنین خدا = یا بُن کیهان ( بهمن وهما ) است . اینست که « تخم خدا » ، در درون « زهدان خود » ، امکان پرورده شدن و روئیدن می یابد . خدا ، بُن تاریکیست که درخوشه شدن ، درصورتهای بیشمارشدن، خدا میشود .
ازآنجا که معنای اصلی « گمان »، که سرعت تحول ازحالتی به حالتی دیگر بود ، کم کم فراموش شد ، و درگمان ، فقط بینشی مردد و مضطرب و نا مطمئن و متزلزل دیده شد . این بود که مولوی ، سرعت تحول بینش را در مفهوم « خیال » نگاه داشت . ازآنجا که ما دراثر چیرگی مفهوم روشنائی ادیان نوری و مکتب افلاطونی ، « ایستائی و ماندگاری دریک بینش یا روشنی » را سنجه خود قرار داده ایم ، به همه اصطلاحاتی که بیانگر« بینش متحول و شتابنده » هستند، و طبعا دچار نوسان، میان روشنی و تاریکی هستند ، معنای منفی میدهیم، و آنهارا زشت میسازیم . اینست که خیال درکاربرد عادی نیز، اضطراب و تزلزل و ناستواری و گریزندگی را نشان میدهد که البته نمیتواند « علم ومعرفت و نور» باشد . علم و معرفت ، روشنی ثابت و سفتند.
معنا و جان وگوهر ِهرانسانی
« ارکه » ، یا « حرکه = حرکت » است
ارکه = نوسان و تموّج
ارکه = بـِـه = وهو
« کمال » درمیان ِ خود هرانسانیست ، و
«اصل جنبش ووَشـتـَن=رقصیدن ونوشوی» است
در«قفس تن» یا در«صورت» ، مرغ تیزپرواز ِ دل یا میان ، یا « ارکه » هست . درمیان ِسفتی و ثبوت و سکون ِ صورت ، جنبش وتموّج معنا، یاجان هست. مولوی این سراندیشه رادرعبارات واصطلاحات گوناگون بیان کرده است .
آمد نقاش تن ، سوی « بتان ضمیر»
دست و دلش درشکست ، باز بماندش ، دهن
این « قفس پرنگار » ، پرده ِ « مـرغ دل » است
دل تو بنشناختی ، از قفس ِ دل شکن
این قفس و پرده صورت ، دیده را از شناخت « اصل حرکت و رقص و پرواز دردرون »، که« مرغ دل » نامیده میشود ( مرغ چهارپر= ضمیر Seelenvogel) باز میدارد .
فرهنگ ایران ، معنا و جان و گوهرهر انسانی را ، « روان وجنبان و اصل حرکت» ، میدانست، که « ارکه = اخو» ، یا « مان » ، یا « خور= آو خون» ، یا « َژد » یا « بـِه= وهو» نامیده میشد . «هیولا» ، در فرهنگ ایران ، « آوخون= خور» بود(خور، پیشوند خرّم که نام خدای ایران است ) . «خون » در اوستا « وهونیvohuni=نای ni+ به vohu» است، به معنای « نای به » میباشد . پس « آوخون »، به معنای « آب وشیرابه نای به یا جوی ورودیست که از سیمرغ ، روان» است .این « ارکه » که « اصل میان» باشد ، درتصاویر گوناگون،عبارت بندی میشود . در نائینی ،« ارک »، به قطب ومحور چرخ نخریسی گفته میشود، که پره های چرخ، روی آن سوارند . درواقع ، قطب، که چرخ گرداگرد آن میچرخد ، همان« ارکه» بود . درقطب، یا ارکه ، حرکت، بیش ازهمه پره ها و محیط است ، هرچند به ظاهر، بیحرکت وثابت به نظر میآید . نام دیگر این قطب ،« بهی» است . و« به = وهو » ، پیشوند« بهمن= مینوی به» یا « وهومن » است . بهمن ، اصل محوری وقطب هرجانیست . البته« بهی»، به جدی ( قطبی که ثوابت، ِگردش میچرحند ) وهمچنین به برج دهم که دی باشد، و زمان باریدن باران است، و همان سیمرغست گفته میشود . جدی ، قطب ثابت آسمانست که ازدیدگاه آن روزگار، همه ثوابت گرداگرد آن میچرخند ، و دی، یا خرّم ( به ماه دی ، خرّم هم گفته میشد ) زمان باران است، که آب باشد . درخت همه تخمه harvisp+tokhma دربندهش ، که نماد کل هستی وجان هست ، هوآپه = آبِ به = یا« آوه به » خوانده میشود) یوستی)، و«آوه= آب » ، یکی ازنامهای سیمرغست. « آپا دانا » درتخت جمشید ، به معنای « نیایشگاه سیمرغ » است . درکردی به رگبار باران ، «خرّم » گفته میشود( شرفکندی ) . وپیشوند « خرّم » که « خور» باشد، همان « خونابه یا آو خون » است، که هیولاhyle یا « اصل نخستین آفریننده وزاینده ِ جهان» است . ازسوی دیگر، « ارک یا ارکیا » درهزوارش ، به معنای « جوی آب » است ( یونکر). البته جوی ، همان جوغ و یوغ است که اصل پیوند و امتزاج وجفت بودن است ( درجوی ، آب وخاک باهم میآمیزند ، خاک همان هاگ وآگ است که به معنای تخم است) و ازسوی دیگر، گواه برآب بودنش هست . چنانکه « ارکاک » هم ، به معنای « قطره باران کوچک » یا « نرم باران » است . هم، جدی بودن وهم ، دی یا خرّم بودن ، بیان « جفت بودن اصل میان » است ، چون قطب ، مانند مرکزپرگار، «اوج حرکت»، درظاهر، « اوج سکون و ثبوت » است .
منگر به « نقطه » ، خوار، تو آنرا نگر که دوست
اندر طواف نقطه ، چو پرگار آ مده
آب که اینهمانی با « آوخون » دارد ، هم ، در سکون ، مادینه ، وهم در تموج ، نرینه است . اینست که آب، نری است که تحول به ماده می یابد ، و ماده ایست که تحول به نر می یابد . ازاین رو ، آب ، مانند « ماه » ، اصل آفریننده و زاینده ، شمرده میشود . « ماه » نیز، اصل تحول ماده به نر، و نربه ماده است . وقتی هلالست ( هیل + آل ) ، مادینه است و وقتی « ماه پر= بدر» است ، مجموعه تخمه های نرینه جهان است . ازاین رو ماده نخستین جهان را ایرانیان ، « آوخون = خونابه = خور» میدانستند ( خور، پیشوند خرّم است ونام ماه دی هم میباشد ) . ماده نخستین جهان ، آوخون = هیولا hyle= جفت اصل مادینه ونرینه است ، ازاین رو، خود آفرین وخود زا (= خدا ) هست . به عبارت دیگر، ماده نخستین هستی ، اصل خود زا ( بهمن = تخم درون تخمدان) است. اینست که مولوی میگوید:
مرحبا « جان عدم رنگ ِ وجود آمیز خوش »
« فارغ از هست و عدم » ، مرهردو را آراستی
این سراندیشه فرهنگ ایران ، بکلی با تعریفی که ازهیولا وصورت میشود ، فرق دارد . بنا برتعریفی که میکنند ، « هیولی » ، چیزیست که صورتها را بطورمطلق می پذیرد ، بدون تخصص به صورتی ، و آن را « ماده » نیزگویند . صوفیه به هیولا ، «اعیان ثابته » و متکلمان ، « حقایق اشیاء » و حکماء ، « ماهیت اشیاء » مینامند . «هیولی » را ماده ای میدانند که به آن هرصورتی میتوان داد . این سراندیشه ، هرچند درخود ِفرهنگ ایران باویژگی و ژرفای خودش ، درهمان تصویرِ « بهمن وهما » پیدایش یافته بوده است ، ولی با نفوذ ارسطودر اسلام ، بنامهای « هیولا وصورت » و « بالقوه و بالفعل » به شکل مسخشده ، بازگشته است . ولی چنانچه دراین گفتار، بررسی خواهد شد ، هیولا ، دراصل واژه « هیل = ایل = یل» درفرهنگ ایرانست ، که به یونان رفته ، و ارسطو آنرادر متافیزیک خود، بکار برده است . و هیل ، همان « جفت تخم و تخمدان یا بهمن وهما » است که بُن آفریننده هستی است.
« ارک » به « تاب ِ تاب بازی» هم گفته میشود . بنا بر برهان قاطع : ارک ، « ریسمانی باشد که گاهی بردرخت آویزند و برآن نشیند و درهوا ، آیند و روند » . این نمونه کاربرد، میرساند که ارکه ، حرکت نوسانی وتموّج ( وَشتن = گشتن= رقصیدن= چرخیدن )، گرداگرد یک محور( شاخه ) ثابت میباشد . پس بهمن یا ارکه، میانیست که هم شیرابه ایست، وهم درتموّج ودر وشتن است ، وهم ، آمیزنده و ترکیب کننده، و همزمان با آن ، اصل آرامش و ثبوت وصورت نیز میباشد. این جمع اضداد بودن ( یوغی یا جفتی ) ، بیان « اصل آفرینندگی وجنبش است . همین سراندیشه ، پیوند معنا وصورت را بخوبی نشان میدهد، که با « اندیشه هیولا وصورت » که در اذهان متداول شد، فرق کلی دارد . در اوستا دیده میشود که واژه« مـیـانmaidhyana» ، همان واژه « میدان » است . این واژه ، درست اینهمانی « میان یا معنی »، با « پیرامون یا صورت » را نمودارمیسازد . آنچه درمیانست ، بلافاصله پرتو به پیرامونش میاندازد، و صورت میشود .میان ، خودش، میدان میشود. جان و معنا، خودش ، تبدیل به صورت و تن میشود .دراین غزل مولوی ، اینهمانی « میان = میدان » ، « بهمن = هما » ، بیانی زیبا می یابد :
اینجا کسیست پنهان ، همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ، ارکان من گرفته
اینجا کسیست پنهان ، مانند قند درنی
شیرین شکر فروشی ، دکان من گرفته
چون گلشکر، من واو ، درهمدگر، سر شته
من ، خوی او گرفته ، او ، آن من گرفته
بشکن طلسم صورت ، بگشای چشم سیرت
تا شرق وغرب بینی، سلطان من گرفته
اینجا ویژگی « بُن یا میان ، که کمال و فطرت » است، معین میگردد . بُن واصل هستی ، حرکت ( ارکه = هرکه ) و رقص و آبکی ( بیصورت ِ صورت پذیرولی صورت گسل ) یعنی گم شونده و تاریک ( چون درمیان و درونی ترین بخش است ) میباشد . ازسوئی این« ارکه » ، همان «گوهر»است که همان واژه « گور» میباشد . در گوریا قبر، بلافاصله، یوغ ووصال روی میدهد و انسان ، هنوز نمرده ، به اصل جان، یا سیمرغ میآمیزد . اینست که در هزوارش ( یونکر) دیده میشود که گوهر، دارای معانی 1- تالمن ، یا شاهباز(=وای ، پرنده) است ، و 2- چاربوشیا = چهارزهدانه = چهارپر است . « گوهر»، همان مرغ چهارپر، یا سیمرغ درون است که باز به خودی خودش ، نماد « بـاد وابـر» است ، که هم تاریک وهم « بیصورتِ صورت پذیر» و یا « صورت ِ صورت گسل »، و هم « اصل جان وعشق » است .
پس گمشدگی معنا ، درپیدایش بهمن درهما، ادامه می یابد . معنا یا بهمن در سیمرغ وماه ، دیدنی و لی ناگرفتنی میشود . صورتی پیدایش می یابد که معنارا نمیتوان درآن، به دام انداخت و تسخیر کرد و به تملک خود درآورد . سیمرغ ، هم « باد» وهم « ابرسیاه » است . ودرست دراین فرهنگ ، یکی « باد » و دیگری « آب = ابرسیاه» بود ، که به شکل « مرغ » نموده میشدند، نماد گمشوی وگریزندگی بود . « ابر»، دراصل « اَ بـَر» است که « آب + وَر» باشد . ابر، زهدان آب ، مشک آب ، خنب آب ، پیمانه آب و جان آبست . ازاینروهست که خدا ، درفرهنگ ایران ، ساقی جهانست . و این تصویر، در غزلیات مولوی و سایر عرفا و حافظ ، بجای باقی میماند . باد و ابر( = آب ) ، که« وی» یا « وای به » یا « سیمرغ » باشد ، نماد حرکت همیشگی ، و درباد ، نماد ِ نادیدنی و ناگرفتنی بودن ، و درابر، نماد دیدنی ولی ناگرفتنی بودن است .
حرکت در فرهنگ ایران ، حرکتِ پیرامون به میان ، حرکت صورت به معنا ، حرکت سایه به نور، یا بسخنی دیگر، حرکت هرچیزی به اصل یا بُن خودش هست ، ولو زنجیره ای ازحرکتهای پی درپی باشد . درزنجیره حرکات ،حرکت ، ازحالتی به حالت دیگر، شدن است . حرکت ، گم کردن حالت پیشین و گمشدن درحالت بعدی است . درهرواقع هرحرکتی ، هرنوسانی، هر رقصی ، « نوسان میان دو گمشدگی » است . ولی جنبش به بُن ، همیشه جنبش صورت به معنی ، جنبش روشنی به تاریکی ، جنبش رنگ به بیرنگی ،« جنبش ِ معین بودن به نامعین شدن » است ، که « روندِ گمشدن » میباشد .
جنبش هر ذره ، به اصل خود است
هرچه بود میل کسی ، « آن ، شود »
انسان ، آنچیزی میشود که میجوید
جان ودل ازجذبه میل و هوس
همصفت دلبر و جانان شود
این جفت بودن صورت ومعنا ، جفت بودن میان و میدان ، جفت بودن سایه ونور، در دوری ، ایجاب میل و جاذبه وکشش میکند، و این کشش است که سائقه بنیادی جستجو است . انسان آنچیزی میشود که میجوید . مثلا مولوی در « پیوند سایه با نور» و اینکه سایه همیشه درطلب محو شدن درنوراست و شرح جدائی و آمیختگی آنها درغزلی میگوید :
سایه نوری تو و ، جمله جهان ، سایه تو
نور که دیدست که او ، باشد ازسایه ، جدا
گاه بود پهلوی او ، گاه شود محو دراو
پهلوی او هست ، خدا . محو درو ، هست « لقا »
لقای سایه با نور، محوشدن سایه درنور است ، که درواقع ، آمیخته شدن سایه بانور باشد .
سایه زده دست طلب ، سخت درآن نور عجب
تا چو بکاهد ، بکشد ، نورخدایش به خدا
شرح جدائی و در آمیختگی سایه و نور
لا یتناهی و ، لئن جئت بضعف مددا ( ازسوره کهف 109 )
نور، مسبّب بود ، هرچه سبب ، سایه او
بی سببی قد جعل الله لکل سببا
آینه همدگر افتاد مسبب و سبب
هرکه نه چون آینه گشت ، ندید ، آینه را
مولوی درست در مسبب وسبب ، « دو آینه همدیگر» را می بیند، و این بکلی با مفهوم متداول از مسبب و سبب، فرق دارد . درآئینه همدیگر شدن ، همگوهر میشوند . نور که مسبب شمرده میشود ، و سایه ، که سایه شمرده میشود ، برای او « دو آینه برای همدیگرند » . باز به مفهوم جفت از« نورو سایه » بازمیگردد . سایه که صورت است ، به بُنش که جفتش هست، بازمیگردد و دربُنش ، محو و گم میگردد .
اینست که گمان ( که واژه ُگم ، سبکشده آن هست ) viman = man+ vi ، به معنای « مینوی وی، یا وای » ، یا « اصل « تیزی و شتاب درحرکت و تغییر» است . خود این پیشوند « وی »، که وای = هوا و باد وسیمرغ باشد ، تبدیل به حرف « بی» (= بدون) امروزه ما شده است . « بی » حرف نفی گردیده است، که وقتی برسر اسمی درآید ،عدم آن را ، گمشدن و نا پیداشدن و ازدست دادن آنرا، مینماید . بی بها ، بی ارج ، بی اندوه ، بی باک ، بی بضاعت ، بی تاروپود ، بی هنر، بی مروت ، بی آب، بی رنگ ... همه بیان گمشدن و ناپیداشدن و نا دیدنی شدن و ناگرفتنی شدن آن دراثر تیزی و شتاب حرکت ِ آن ویژگی است . درواقع در « بی » ، وی=وای ، که باد و سیمرغ و پرنده باشد ، فقط معنای منفی حرکت و گمشدگی را نگاه داشته است ، و برآیند مثبت و بارآورحرکت را، که « رسیدن به حالتی دیگر» باشد ، از دست داده است .این بیان بی ارج شدن حرکت و تغییرو« اکراه انگیز ساخته شدن تحول » میباشد، که با الهیات زرتشتی ، پدید آمد . چنانکه واژه « گشتیه gashtih» که برشکافته از واژه « گشتن gashtan= گردیدن ، تغییر کردن ، شدن » است ، به معنای « دشمنی و ضدیت » است( فره وشی ) .
الهیات زرتشتی ،« کمال » را برعکس فرهنگ اصیل ایران ، «سکون وثبوت » گرفت . بُن و مینو و اصل ، سکون ( بی حرکتی وثبوت ) است . اینست که اهورامزدا ، آفرینندگیش را با « سکون» آغازمیکند . بُن آفرینش اهورامزدا ، حقیقت و روشنی و « همه آگاهی» ساکن و بی اندیشیدن است( اندیشیدن هم ، جنبش وتحول است که - همه آگاهی- ، نقص خود را درآن میداند. کسیکه دارای کل علومست ، دیگر نیاز به اندیشیدن وخرد ندارد. اینست که الله هم ، نیاز به عقل ندارد . تفکرمتدیک علمی ، برضد مفهوم علم الهی است ) . نقطه شروع و بُن جهان آفرینش و کمال ، سکون و ثبوت و بی اندیشگی است . این اندیشه در بندهش بازتابیده میشود . در بخش نخست ، پاره 4 میآید که : « پس او – اهورامزدا - به مینوئی ، آن آفریدگان را که ( برای مقابله ) با آن افزار دربایست ، فراز آفرید . سه هزار سال آفریدگان به مینوئی ایستادند ، که بی اندیشه ، بی حرکت و ناملموس بودند » . و در پاره 14 همین بخش میتوان دید که « بی گردشی ، کمال مقصود اهورامزداست « آن مینو که آنچه هرمزد را است ، از آنچه به آغاز آفرینش داده شد ، دگرگون نشود . از مینوی بی گردشی ، کمال مقصود هرمزد در آفرینش مادی آشکارشد» . درهمین پاره میتوان دید که « ناگذرائی = بقا= جاودانگی » ازآن اهورامزداست . طبعا ، « گذرائی که فنا » باشد ، ازآن دیوان میشود . بدینسان جهان گذرا ، خوارو بی ارزش و بی ارج میگردد. اینکه بسیاری از دیدگاه امروزی ، درشگفتند که چگونه میتواند مرغ (= سیمرغ ) خدا باشد ، برای آنست که نمیدانند این تصویر، درذهن نیاکان ما ، چه معنائی داشته است .
« مرغ وسیمرغ » ، نماد حرکت باد وابر بوده است ، که ویژگیهای « ناگرفتنی بودن معنا درصورت » و همچنین « نا گرفتنی و نادیدنی بودن جان وعشق » را بیان میکرده است .
ازاین رو واژه « وی = وای » ، هم معنای« پرنده» دارد ، وهم معنای « باد ». و دوپرپرنده( جفت بالها ) در تنه اش ، به هم می پیوندند . ازاین رو « سیمرغ » به معنای « سه پرنده » هست . باد ، ناپیداست ، وحرکتش در ابر، پیدا میشود و( وای )درابر، به خود « صورت » میگیرد، ولی این صورت ، هر لحظه ، صورتی دیگرمیشود ( سیمرغ درشاهنامه ، همیشه درابر سیاه میآید، که همان سیاهی حاجی فیروزه شده است، چون پیروز، نام سیمرغست ) . همین ویژگی را سپس ، آب هم دارد . آب هم درهمان ابر ، در صورتهای گوناگون خنب و مشک و پیمانه و جام تصویر میگردد. بهمنی که « نادیدنی وناگرفتنی » هست ، تبدیل به « سیمرغی یا همائی » میشود که « دیدنی است، ولی ناگرفتنی » . بهمن ، تبدیل به « بینشی در صورتهای متغیر» میگردد . بدین ترتیب ، « بهمن + هما » یا « بهمن + سیمرغ » ، جفت دو پدیده ازهم جدا ناپذیر « ناپیدا + پیدا » ، یا « بیصورت+ صورت » ، یا « بی نقش + نقش » ، یا « بیرنگ + رنگ » هستند . بهمن ، ناپدیدیست که درسیمرغ ، پدید و دیدنی میشود. خودِ این ناپیدا وناگرفتنی ( تعیین ناپذیر و تصرف ناپذیر)، تحول به پیدا وصورت و روشنی و تعدد( جفتی + سه تائی ) مییابد . اینست که این دو ( بهمن + هما ) را باید به کردار پدیده « جفت = یوگا = اسیم = سنگ » درک کرد . درست« اسیم » که « یوغ و عشق و جفت » باشد ، معنای « آسیمه » را نیز دارد . آسیمه ، به معنای دیوانه مزاج ، شیفته و شوریده و مدهوش و شوریده وسراسیمه ومتحیر و سرگشته » است . این « جفت بهمن وهما » ، ناپیدائیست که پیدا میشود . ولی این یک اصل است ، بدین معنا که ، نا پیدائیست که درپیداشدن ( درصورت شدن ، در بینش شدن ، درگفته وکلمه شدن ، درپیکرشدن ) ، به ناپیدائیش باز میگردد ، و در آنچه پیدا شده ، و تعیین یافته ، و روشن شده ، و عدد وکثرت شده ، ناپیدا میماند، یا هنگام تثبیت شدن و تصرف پذیرشدن ، دوباره به بن ناپیداشدنی و ناگرفتنی بودنش باز میگردد .
اینست که بهمن درسیمرغ شدن ، درماه شدن ، بینش و روشنی و تعدد وصورت میگردد ، ولی دراین حالت ، ناگرفتنی و تصرف ناپذیر و دسترسی ناپذیر میماند،. هرچند بهمن درسیمرغ ، دیدنی میشود ، بینش میگردد ، ولی « بینشی نا گرفتنی ، تصرف ناپذیر، بچنگ نا آوردنی ، تثبیت دریک شکل وحرف » نیست . این بینش را نمیشود آموخت ، بُرد ، ومالک آن شد ، و اسیر کرد وتسخیر نمود ، و به حبس انداخت و به غل و زنجیرکشید . بینشی میشود که نمیتوان آن را به کردار « مذهبی ، مکتبی ، آموزه ای ، عقیده ای و کیشی » گرفت، وبه دیگری انتقال داد . مثلا دقیقی درباره دین زرتشت میگوید که :
گرفتند ازاو( زرتشت ) سربسر دین اوی
جهان پرشد از دین و آئین اوی
یا فردوسی درباره اسفندیار، که مروج دین زرتشتی است ، میگوید
همه نامه کردند زی شهریار که ما « دین گرفتیم ازاسفندیار»
« دین » ، از دید فرهنگ ایران، گرفتنی نیست ، چون دین، یا « بینش زایشی ، بهمنی است، و طبعا دین زرتشت را که مردمان درفتوحات اسفندیار، از اسفندیار گرفتند ، نمیتوانست به مفهوم فرهنگ ایران ، « بهمنی» باشد ، و تفاوت سیمرغیان (= رستم ) با اسفندیارو گشتاسپ زرتشتی ، همین « ناگرفتنی بودن ِ بینش حقیقی » بود ، وازاین اصل ، مدارائی و گشودگی دربرابرعقاید و مذاهب پیدایش می یافت .
واژه « برهماBrahmaa و برهمن » ، که اینهمانی با « بهمن » دارد ، این نکات را چشمگیر تر میکند . بنا بر متون سانسکریت ، برهما ، از«تخم جهان» که « هرن گربههHirnaya garbhan » نامیده میشود ، پیدا شده است . هرن گربهه را معمولا به « تخم زرین » برمیگردانند ، ولی معنای « Hirnaya » نطفه مرد + جوهر+ زر است، و معنای گربهه garbha : رحم ( زهدان ) + میان هرچیز+ اندرون + آبستن شدن + جنین + کودک + فرزند + آتش است . پس ، « هرن گربهه» ، به معنای « تخم در زهدان » ، « جوهر، در میان چیز » است . براهما، درواقع ، نخستین پیدایش ِ « اصل آبستنی » است . این یک سراندیشه فوق العاده مهم و ژرف است . در فرهنگ ایران ،« بهمن » ، « نا دیدنی و ناگرفتنی » است ، که درواقع همان « جوهر درمیان واندرون چیز » و « کودک درزهدان » میباشد، که زاده میشود ودر مرحله نخست ، « ماه = چشم و بینائی و روشنی » میگردد ، که فقط « دیدنی » است ، ولی « نمیتوان آنرا گرفت » . به عبارت دیگر، سیمرغ ، بینشی میشود که گرفتنی نیست . واژه « گرفتن » از ریشه گرابgrab و در سانسکریت گره grah- grahana است . این واژه « گرفتن»، درآلمانی شکل گرایفنgreifen را پیدا کرده است. ودرآلمانی، به فهمیدن begreifen میگویند و Begriff به معنای « مفهوم » است، که درفلسفه ، اصطلاح متداولیست.تفکرفلسفی ، با چیزهای « گرفتنی» کار دارد . درآغاز، باید مفهوم ِ Begriffپدیده ای و آزمونی را داشت ، یعنی باید آن را « گرفتنی » کرد .این واژهgrah درسانسکریت ، دارای معانی : بچنگ آوردن + توقیف + مانع + اسیر ساختن + به تصرف درآوردن + حبس کردن + بزورگرفتن + بُردن ( درمقابل باختن ) + کسی را به انتخاب واداشتن + به شکلی درآوردن + تصدیق کردن + پیروی کردن + باعث اسارت شدن + موجب بچنگ آمدن شدن .... است .
وقتی گفته میشود که بهمن و هما ، ناگرفتنی هستند ، با تداعی این معانی ، گوهر آندو، مشخص میشود . به ویژه که ُهما، یا ماه = بینش ( نام ماه ، بینا هست ، یا ماه =کوکا = اصل وریشه ) باشد ، «بینش ناگرفتنی » است . این سراندیشه « بینش ناگرفتنی» که نخستین پیدایش بهمن است ، گوهر سرود خسروانی یا « غزل » را مشخص میساخت . گاتای زرتشت ، که سرودهای خسروانی هستند، همین گونه بینش های ناگرفتنی هستند . درغزل در ایران ، هر بیتی ، یک خانه ویژه برای خودش هست . هربیتی ، پیدایش ناگهانی یک معنی یا بینش است که به علت آنکه گوهر آذرخشی دارد ، در بیت بعدی، دنبال نمیشود ، و طبعا ، قدرتهای دینی و سیاسی و اجتماعی ، نمیتوانند ازآن خرده و عیب« بگیرند » . گوهرسرود خسروانی یا غزل ، آزادی است . دراثر اینکه مطلب را نمیگسترد ، « اندیشه ناگسترده » میماند . نه اینکه « اندیشه ، معین نشده باشد » ، بلکه « اندیشه ، روشنی پایداروسفت نمیشود ، بلکه فقط برق میزند، وچشم را خیره میسازد، ولی بلافاصله، درتاریکی خاموشی ، گم میشود ، و با برق زدن معنای دیگر، اندیشه پیشین ، ازصحنه آگاهبود ، بیرون افکنده میشود . بدینسان ، غزل ، خوشه ای از بینشهای ناگرفتنی است . اساسا واژه « ُگم » ، سبکشده واژه « گمان یا گمانه » است . واژه گمان در اصل « vimaana» میباشد ، و « وی vi=» ، تبدیل به « گ ُ » میشود . ویمان ، گمان میشود . ویمان یا گمان ، درسانسکریت ، به عرابه ای که پرواز میکند، یا به تخت روان یا قالی حضرت سلیمان یا هواپیما گفته میشود . البته مقصود ، چیزی تند پروازاست . گمان وخیال ، درتند پروازی معروفند . به همین علت درسانسکریت، به جنازه و تابوت مرده ، ویمانه میگویند ، چون مرده ، با سرعت برق ، به بُنش روانه میشود، تا بلافاصله ازنو زنده گردد . پیشوند « وی » ، که « وای » باشد هم به پرنده و هم به باد ( وایو ) گفته میشود . سیمرغ ، هم باد و هم ابراست . ابـر، دیدنیست، ولی همیشه تغییرشکل میدهد، و درهیچ شکلی ، ثابت نمی ماند ، و بـاد ، که آنرا میراند ، گرفتنی و دیدنی نیست . اینست که « وی + مان »، باید به معنای « تخم سیمرغ » باشد . « این پدیده ناگرفتنی بودن ، از شکل ِ گرفته ، گریختن ، ازمیان انگشتان دست مشت شده، محوشدن ، ازچنگهای به هم فشرده ، بیرون لغزیدن » ، ویژگی « فجربینش = سپیده دم بینش » و « پیدایش معنای تازه » است .
غزل ، و گستره بینشهای ناگرفتنی ( خیال )
غزلهای مولوی ، بینشهای رقصان و خندان هستند . او نمیخواهد فصیح و بلیغ ، شعربگوید ، بلکه سیل بینشهای او، ناخواسته ، زیبا و رسا، و فراترازآن ، پیکریابی آزادی هستند . جائی که خیال نمیافریند ، آزادی نیست. صورتگیری ، که درقالبهای شعری ، میتواند به آسانی ، سخت وسفت شود ، با « آزادی اندیشه، که قالب شکن وصورت گسل » است ، درتضادند . جمع « صورت با آزادی » ، جمع « سرشاری وفوران اندیشه، با صورت » شاهکاربی نظیر در غزلیات مولوی است .
اندیشه های مولوی ، در غزلیات و تصاویرش ، موج می زنند ، و درک تنگی خود را ، در ازهم گسستن تصاویر ، درکژ و راست روی شطرنج تصاویر، مینمایند . غزل او ، « صورت یابی و صورت گسلی معانی هستند » .
در« غزل، یا سرود خسروانی » در هویتی که غزل در ایران دارد ، این « آزمون بهمن – همائی » ، در بیت بیت غزل ، « روند ِ شکل گیری، و گمشوی خود» را نمایان میسازد . یکی از بزرگترین اشتباهات ، اینست که امروزه « تعریف های غزل » را از فرهنگ و فلسفه وادبیات غرب وام گرفته گرفته ، و میکوشند که با تحمیل به عنف این میزان ، بر غزل در ایران ، محتویات غزل را بااین تعریفها ، زندانی کنند ودرآنها ، بگنجانند . ازسوئی ، همین « آزمون بهمن + همائی » ، بکلی در برخورد با فلسفه ، نادیده گرفته میشود . تفکر فلسفی ، با معنائی کار دارد که در هیچ مکتب خاص یا دستگاه ِ فلسفی ، گنجاندنی نیست . تفکر فلسفی ، گردش و سیر در مکاتب و دستگاههای فلسفی ، و شناختِ صورت یابیهای یک معنای گمشونده ، در آزمونهای تفکر فلسفی درهزاره ها است . البته چنین حرکت مداوم فکری ، مانند همان « جستجوی مداوم » ، برای کسانیکه از جستجو وحرکت، رنج و عذاب میبرند ، اکراه آمیز ونفرت انگیز است . آنها نیازبه ایمان به « حقیقت ساکن وثابت وسفت» ، به « جوهرساکن » ، به « عروة الوثقی» ، به « حبل المتین »، به « محکمات» دارند .
اینست که برغم لفافه ای از حرکت و جویندگی که به اندیشه های خود میپوشانند ، دلبسته وپابند و موءمن به یک ایمان مذهبی یا فلسفی یا روش علمی میمانند . کسیکه به سراغ فلسفه میرود ، با تاریخ فلسفه ، با گردش درمیان شیوه های گوناگون تفکر فلسفی کار دارد . کسیکه به سراغ تصوف درایران میرود ، باید جنبش عرفانی را، درچهره های گوناگون عرفای بزرگ ببیند و بیازماید ، نه آنکه آنرا به شکل کالائی از یکی از دکانداران تصوف خریداری کند . البته چنین کاری ،آسایش را ازانسان میگیرد ، و حالت معلق ماندن میان این افکار مختلف را میآورد . اینست که انسانها ، باز به همان ایمان، یا به همان افکارخرافی گذشته ِ خود باز میگردند، که درآسایش زندگی کنند ، چون باآن ایمان وافکار، خو دارند که کنار بیایند .
اندیشه ِ« صورت یـابـی مـعـنـا»
ویا « سایه افکندن هما »
در غزلیات مولوی ، ورابطه آن
با « داستان سیمرغ ،
وفرودآوردن زال به گیتی » درشاهنامه
روشن میگردد
بهمن ، همان « هیل Hyle» است
که سپس ازیونان،معرّبـش، بنام « هیولا » بازگشت
هیلال = هلال = هیل+ آل
بهمن = کودکِ افکنده، درآشیانه سیمرغ=هیل
زال ، همان صورت یا سایه است، که سیمرغ اورا به گیتی فرود میآورد ، وپَرَش را به او میدهد
زال، درگیتی، همیشه با پرسیمرغست
صورت وسایه ، جُـفـت ِ سیمرغند
صورت یا سایه = وجودیست که از شیرسیمرغ پرورده شده وخود سیمرغ، اورابه زمین میآورد وتنی میشود که پر سیمرغ رادارد
گیتی ، « مجازی، یا بی حقیقت » نیست
اندیشه های مولوی در باره پیوند « صورت وگفته، با معنا »، یا « صورت، با جان »، یا « صورت ، با عشق » ، « صورت، با خرد»، اندیشه هائی هستند که یکراست به مسائل دینی وسیاسی و اجتماعی گره خورده اند . فقط مولوی درگسترش آنها دراین راستا ، « خاموش » میماند . او که درغزلیاتش، مردم را به «جستجوی بُن درخودشان » برمیانگیزد ، یکراست، بنیادِ ادیان و دستگاههای قدرت را به کلی متزلزل میسازد ، چون جستجوی بُن ، برای او ، چیزی جز« خود، میزان ِ خود شدن در اخلاق و در دین و درسیاست و دراجتماع » نیست .
پس معنا و جان و« اصل زهشی یا جهشی، و زایای انسان » ، برضد صورتهائیست که در دین و درسیاست و در اجتماع و دراقتصاد به او، تحمیل میکنند،، و « خود» یا « آگاهبود» او را ساخته اند . این صورتهایند ، که برای او « سایه، به معنای فرعی و گذرا و جهان مجازی » هستند . این سایه وصورت ، سایه وصورتی نیست که جفت اوست . مولوی « سایه و صورت را بدین معنی نیز بکارمیبرد . درست این صورتها ، همه بت هائی هستند که باید شکسته بشوند . او به جستجوی بُن میرود ، نه برای آنکه ا صل یا بُن، یا« صنم زیبای درون » ، در درون تاریک ، ماندگاربشود ، بلکه مسئله بنیادی او « صورتیابی و صورتشوی آن بُن واصل » است .« هما یا ماه ، پیدایش ِ جهشی و زهشی – انبثاقی – بهمن است » . ولی صورتگیری بُن انسان ، در تعالی مقام درسیاست، یا درمقامهای دینی ( مفتی وقاضی و عالم دین و واعظ وآیت الله و... شدن ) ، همان انحطاط، و از ارزش افتادن بُن است .
تا چند کاسه لیسی ؟ این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را ، از روی خنب باده
صورتگیری بُن انسان ، در پیروی از ادیانی که درمحیطش متداول بودند ، که به اطاعات مذاهب گوناگون اسلامی میکشیدند ، همه به پارگی و دشمنی و کینه ورزی و تعصب میانجامیدند، که برضد « عشق فطری » است . بی ارزشی ادیان ومذاهب ، در باب برزویه طبیب درکلیله و دمنه با دقت، بحث شده است ، ومولوی آنرا خوب میشناسد . برزویه طبیب ، بدین نتیجه میرسد که این ادیان ، غیر از ارزشهای اخلاقی وانسانیشان، که فراگیرند، ومحدود به خوش اخلاقی در میان موءمنان به دین خود، نیستند ، همه به ورد جادوگران میمانند، که خواجه برای فریب دادن دزد ی که برای سرقت اموالش آمده بود ، گفته است ، و این ِورد ، شولم شولم است که با زمزمه کردن آن، میشود از سقف فرو پرید، وسپس با گفتن همان ِورد ، از زمین به سقف فرازپرید .ا دیان را چنین ورد جادوگرانه ای میداند که سبب گرفتاری ومحرومیت دزدی میگردد که فریب سخنان آن خواجه را میخورد . این تجربیات، فرهنگ ارجمند ایران هستند که نا دیده گرفته میشوند . آنگاه مولوی ، با کار برد همین واژه ها ( شولم شولم ) ، دربرابر این ادیان ومذتهب که « ضد فرهنگند » ، موضع میگیرد
مشنو حیلت خواجه ، هله ای دزد شبانه
بشولم بشولم ، مجه از روزن خانه
اطاعت از انبیاء را، گدائی میداند . صورتگیری بُن سیمرغی انسان را درطاعات ( ازجمله به نماز)، خوارکردن ارج انسان میداند . میگوید سجده ای بکن، که درآن ساجد و مسجود، باهم یکی شده باشند . چنین سجودی برای یک موءمن به دین اسلام، که انسان، عبد و مخلوق شمرده میشود ، محال شمرده میشود .
سجاده آتشین کن ، تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید ، از زیر این سجاده
صورتگیری بُن انسان را، در«عقل محتاط و ملول و افسرده و حیله گرو زمهریری » ، که درجامعه اسلامی متداول بود وهست ، صورت یابی حقیقی بُن انسان ، نمیدانست
عاقلان از مور مرده ، درکشند از احتیاط
عاشقان از لاابالی ، اژدها را کوفته
آمیختگی معنا و صورت باهم ، بحث واژه شناسی نبود ، بلکه بحث « گستره زندگی و جهان بطورکلی » بود . وجود دوجهان که دریکی، معنا و حقیقت است ، و دیگری، فاقد معنا ، و مجازیست ، با مفهوم « عشق» نمیساخت، که همه جهانها را باهم « آمیخته » میدانست. عشق ، آمیختن با خدا ، آمیختن با انسانها بدون تبعیض کفرو دین میطلبد و با « ایمان» که موءمنان را کفار، جدا میسازد و امر به قتل آنها میدهد و جهنم را جایگاه آنها میداند و تهدید میکند، هزاران فرسنگ فاصله دارد . وقتی عشق ، تابع ایمان شد ، دیگر، عشق نیست . این ایمان است که باید تابع عشق گردد . مولوی ، خدا را با گیتی ، آمیخته میداند . برای او « آخرت و دنیا » ، باهم آمیخته اند، که با اسلام و فلسفه حکومتگریش سازگار نیست .
چند گوئی این جهان و آن جهان
آن جهان بین وین جهان ، آمیخته
این بررسی در کتاب « مولوی و خاموشی »، بطورگسترده خواهد شد . این « پیوند گوهری جان ، با صورت » ، یا « بینش با وجود » ، یا « بُن واصل ، با گیتی »، که مولوی، در« جفت بودن نوروسایه باهم » بیان میکند ، درفرهنگ ایران ، در داستان ، زال وسیمرغ که خدای ایرانست ، بخوبی عبارت بندی شده است . زال ، کودکی است « افکنده وفروهشته » ، که درآشیانه سیمرغ ، زیرپرسیمرغ میبالد ، و ازنوشیدن شیر سیمرغ ، پرورده میشود» ، به عبارت دیگر، همگوهربا خدا میشود.
آنگاه خود ِ سیمرغ که خدا باشد، این زال را زیرپرخود گرفته، به گیتی فرود میآورد( درحال پرواز، پرسیمرغ برتارک سرزالست= هما وبهمن ) و، وسپس « پرخود را، به زال » میدهد . این « دادن پرخود به زال » ، به معنای آن نیست که یک پریا چند پراز خودش میکند و به او به عاریه میدهد . سیمرغ ، خدای « خود افشان» است . « لانیدن » نیز که واژه « لنبک = لن + بغ » و « لانه » ازآن ساخته شده ، معنای افشاندن دارد . اوخود را به شکل تخم ( گوهر= مرغ چهارپر) میافشاند . اینست که سیمرغ ،خوشه ایست که دانه های خود را میافشاند، و این تخم ها ، ضمیر هرانسانی میشوند که « مرغ چهارپرند » .
زال دراین داستان ، که نماد هرانسانیست ، که درگیتی ، با داشتن پرسیمرغ، جفت ( pair ) همیشگی سیمرغ است. صورت یا سایه سیمرغ، جفت سیمرغست . خدا ، فرزندش را ، تخمش را ، خودش به گیتی میآورد . گیتی که مجموعه جانهاست ، همه تخمهای پرورده سیمرغ ، از آشیانه سیمرغند . اینها « سایه = سایگ = سه آگ = سه ور= سه اند » سیمرغ هستند . خدا ، خودش، سایه وصورت میشود ، خودش درگیتی ، پدیدارمیشود ، و « تن می یابد» ( تجسم = تن یابی، استومندی). این تجسم، یا پیکرمادی و واقعی به خود گرفتن ِ « تخم و آشیانه خدا یا بهمن » را « َتـنـکـرد و استو مند و استودان » میگفتند . « َاسـتـومـنـد » که بطورکلی، به « جسمانی و مادی » گفته میشود ، و « َاسـتـودان » که به « جای نگاهداری استخوان یا قبر» گفته میشود بدین معنی ، کاسته شده است ، و در واقع به معنای « جای هسته و زهدان باهم » هست . چون واژه ِ « َاسـت » ، هم معنای « هسته وتخم و اند » را دارد ، و هم معنای « تهیگاه و زهدان » را دارد ( برهان قاطع ) .
یک چیزی « هسته » است ، و طبعا « هـسـت » ، که هم تخمدان ، و هم تخم دردرون آن ، هست ، یعنی چیزی « هست » که « اصل خود آفرین » است ، یعنی هر چیزی که « هست » ، « سیمرغ درآن آشیانه » دارد . اصطلاح « هست » در فارسی ، به معنای « داشتن اصالت» و « اصل آفریننده بودن »، و « صورتیابی و تن یابی ِ سیمرغ (= بینش ونظر ) » است . ازاینرو هست که واژه سایه ، « سایگ ، سیوند ، سه هند ، سیکک .. » نامیده میشود ، و با مفهوم « سایه وصورت ونقش» که با ادیان نوری آمده است ، و بیانگر « مجازی بودن وغیر حقیقی بودن » است ، بکلی فرق دارد .
در فرهنگ ایران ، گیتی ، « سرای مجازی»، یا « مقام مجازی» نیست . در الهیات زرتشتی است که مفهوم «دنیای مجازی» به وجود میآید . ولی فرهنگ ایران ، برضد این اندیشه بوده است. درست ، این همان بحث سکولاریته هست . « مجاز» ، به معنای « راه گذر یا گذار» است . مجاز، جای وراهیست که انسان ازآن میگذرد . مجازی ، اصطلاحی همسان « فانی» است . گیتی ، مجازی است ، چون فانی است و میگذرد. صورت و سایه ، مجازی است ، چون فانیست و میگذرد . ازاین رو الاهان نوری را نمیشود تصویر کرد ، چون این الاهان ، جاویدند ، وگذرا وفانی نیستند . اصطلاح « سـپـنـجـی »، همانندی با واژه«سـکـولار» درغرب دارد . چون دنیای سپنجی ، درادبیات، به « دنیای گذرو فانی » اطلاق میشود ، درحالیکه وارونه آن ، درفرهنگ سیمرغی ، بُن هستی ( بهمن وهما ) ، روند زمان میشوند . به اصطلاح ما ، خدا ، میگذرد . زمان ، گردش خداست. زمان، تحول یابی ها وصورتگیریهای خداست . زمان ، گشت و رقص خداست.
بهمن ، سپنج ( سپنتا = سه زهدان = سه ور= سایه » میشود . ولی درفرهنگ ایران ، سپنج دادن ، جشن گرفتن برای هرمهمان غریبی است . روند زمان ، به کردار ِجشن زندگی ، درک میگردد . روند زمان ، دریغ و حسرت و درد نمیآورد ، بلکه شادی و خوشی میزاید . هر روز، هرساعت ، هرآن ، خدا ، ازنو میزاید، و جشن زادن و جشن پیدایش تازه هست. هرآنی ، زاج بهمن وهما ست. بهمن ، هما میشود .
ولی درالهیات زرتشتی ، اهورامزدا ، « ناگذرا» هست ، وگوهری ، غیر از جهان گذرا، دارد . به عبارت دیگر، حقیقت و آنچه حقیقی است و معنا دارد ، ناگذراست ، و آنچه بی حقیقت و بی معنا و پوچست ، گذرا یا مجازی است . گوهرمعنای اصطلاح ِ مجاز، درمعانی دیگرش، روشن میگردد . مجاز، به معنای « گلوگاه یا بوغاز» هم هست . گلو ، دراصل « گرو = غرو » است که به معنای « نی » است . کردها، هنوز به گلو ، گه رو میگویند که همان « نی » باشد، و بوغاز در ترکی، هم به معنای گلو است و هم به معنای « آبستن » است( سنگلاخ ) . علت همه اینست که نای ( کانیا = کانا ) هردو معنی را دارد . آنچه ازمجرای زایندگی میگذرد ، فاقد معنا وحقیقت است ، مجازیست . آنچه نمیزاید و نزائیده است ، حقیقت دارد ، که همان داستان « الله ، لم یلد و لم یولد » باشد. البته آنچه مجازیست ، راه به معرفت حقیقت ندارد . مثلا عطارگوید
چون « مجاز» افتاده ام ، نادر بود
کزحقیقت ، ماجرائی پی برم
یا حافظ میگوید که :
دراین « مقام مجازی » ، بجز پیاله مگیر
دراین « سراچه بازیچه » ، غیر عشق مباز
درفرهنگ ایران ، تخم سیمرغ یا پرسیمرغ ، زهشی یا جهشی یا انبثاقی در هرانسانی هست . به عبارت دیگر، انسان دروصال همیشگی با خداست ، هرچند که آنرا هم نداند . انسان ، آشیانه حقیقت است . صورت ، آشیانه حقیقت و معناست .
آشیانه سیمرغ = هیل = بهمن = کوه قاف= اصل هستی
جان یا گوهر یا ضمیر هرانسانی ، « مرغ جانSeelenvogel یا مرغ چهارپر» خوانده میشد . سیمرغ درواقع ، مجموعه همه مرغهای جان، یا شاهبازهای جان ، یا ضمیرها بود ، چون جان ، گوهر « باد = دم » را داشت( بندهش ، بخش چهارم، 34 ). البته باد ، اصل عشق هم بود ، چنانکه« باداک» درکردی ، به معنای « پیچه » است . وباد که « وای » باشد ، هم معنای باد دارد، وهم معنای پرنده . ازاین رو سیمرغ ، اصل جان و عشق، یا باد = وای شمرده میشد . « باد» ، موجودی نادیدنی و ناگرفتنی است . این مرغ جان ، به اصلش که « آشیانه جان » باشد، بازمیگشت . البته زهدان هم، معنای آشیان داشت ، چنانکه واژه « هیلین » درکردی ، هم معنای آشیان وهم معنای زهدان( شرمگاه زن ) دارد .« تن » هم که معنای زهدان دارد ،« آشیان جان» است .
معاذالله که مرغ جان ، قفس را آهنین خواهد
معاذالله که سیمرغی ، دراین « تنگ آشیان » باشد
اینست که جایگاه ِ بُن واصل جان ، آشیانه اوست
بخشد بت نهانی ، هرپیر را جوانی
زآن آشیان جانی ، اینست ارغوان را
اگرچه مرغ ضعیفی ، بجوی شاخ بلند
براین درخت سعادت که آشیان کردیم
بجز به حلقه عشاق ، روزگار مبر
بجز به کوی خرابات ، آشیانه مکن
جذبه حق یک رسن ، تافت زآه تو ومن
یوسف جان، زچاه تن ، رفت به آشیانه ای
چه گفته است انصتوا ای طوطی جان
بپرخاموش و رو تا آشیانه
شش جهت است این وطن ، قبله دراو، یکی مجو
بیوطنی است قبله گه ، در« عدم ، آشیانه کن »
وجود ِ سیمرغ ، آشیانه ولانه بود ، نه آنکه سیمرغ در آشیانه ولانه، بسربرد . ازاین رو، ازجمله نامهایش ، یکی« لن + بغ = لنبک » و دیگری، « لن + گر= لنگر» بود . لانیدن ، و لاندن ، به معنای جنبانیدن و افشانیدن است . سیمرغ ، خودش را که آشیانه و لانه هست ، میجنباند و میافشاند ، تا ازدانه های وجود او ، گیتی و همه جانها ، لانه و آشیانه بشوند . هرجانی درگیتی، لانه و آشیانه سیمرغ است . « تنکرد» یا « جسم شدن » ، روند « آشیانه کردن سیمرغ درتن » نیست . سیمرغ ، در آرمئتی ، لانه میکند ، به عبارت دیگر با آرمئتی ، یکی میشود و میآمیزد .
چند گوئی این جهان و آن جهان آن جهان بین وین جهان آمیخته
دل چو شاه آمد ، زبان چون ترجمان
شاه بین با ترجمان ، آمیخته
اندر آمیزید ، زیرا بهرماست
این زمین ( گوشورون، آرمئتی ) با آسمان ( سیمرغ ) آمیخته
« صورت یا سایه » ، آشیان ولانه سیمرغست . اکنون باید بیاد آورد که همین آشیان ولانه ، درایران ، هیل (ایل در ایلام ) ، نام داشته است . معنا و جان و گنج نهفته ، با آشیانه جان، جفت میشد و میآمیخت . سرای مجازو غیر حقیقی وجود نداشت .
ضمیر هرانسانی ، ازاین پس « آشیانه و لانه سیمرغ یا هما » میشود . به همین علت ، صوفیها ، به خانقاه ، لنگرهم میگفتند ، چون آشیانه و لانه سیمرغ ، جایگاه افشاندن و جوانمردی و اطعام مهمانان و پذیرائی ازهمه ( بدون تبعیض نژاد و دین و ملت و جنس و طبقه و حزب ) هست . اینست که مولوی میگوید :
لانه تو ، عشق بوده است ای همای لایزال
عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش
سیمرغ یا هما، به هرانسانی میگوید:
تو چو کبوتربچه ای ، زاده این لانه ای
گر تو نیایی به خود ، مات ازاین سو کشیم
انسان، باید بجای آنکه با« عقل دام گذار» ، مردم را به دام بیندازد ، باید نقش فطریش را بازی کند و « لانه » برای دیگران شود
گوید سلیمان مر ترا ، بشنو لسان الطیر را
« دامی » و ، مرغ از تو رمد . رو ، لانه شو . رو ، لانه شو
به همین علت سیمرغ، پرخودرا به زال میدهد، تا درگیتی ، همیشه لانه زال باشد ، زیر پروبال سیمرغ ، زیرسایه سیمرغ باشد.
« آشیان وآشیانه » هم به « خانه مرغان » وهم به « سقف خانه » گفته میشود . درکردی به سقف ، سا پیتک گفته میشود، و سا پیته به معنای « بلند ترین نقطه » است . به بازارهای سرپوشیده ، سابا ط میگویند . یهودیها روز شنبه را که اینهمانی با کیوان ( برترین سپهر=سقف آسمان. البته سه سپهرفرازین باهم سقف آسمان بشمار میآیند ) دارد ، سبت ایل Sabathiel میگویند .
سقف ، معمولا از« سه لایه » ساخته میشد . این بود که سا پیتک ، به معنای « سه + پیت » است . پیتک همان فیتک و « نی » است . ودر اردو، پیت به معنای شکم و زهدان است ( صفیاری) . چنانکه « پیت رهنا » به معنای حامله شدن است . به همین علت ، سه سپهربالائی ، یا سه منزل آخرماه ( سه کهت = سه کات = چکاد) ، نامهای « سه بُن هستی » بودند ، که پیدایش بهمن( صورت یابی، دیدنی ولی ناگرفتنی ) باشند. واژه آشیانaa+shayane ، درواقع همان واژه « شـیـان » است و پیشوند « آ » ، یک پیشوند تزئینی است. ودیده میشود که« شیان » در کتابهای لغت ، به معانی ِ 1- حی الاکبرکبیر 2- دم التنین و 3- دم الثعبان و4- ایدع و 5- خون سیاوشان ( دم الاخوین ) و 6 – قاطر( عدس) است، که همه بدون استثناء، نام « جفت نخستین بهرام و سیمرغ » اند، که بارها در بررسیهایم تکرارشده است .پس بخوبی دیده میشود که « آشیان » بخودی خودش ، معنای « بُن آفریننده هستی و زمان و جان » را دارد . خدا یا سیمرغ ، اینهمانی با « شیان » یا « آشیان » دارد . به همین علت نام هوشنگ ، که « shyangha+Hao » باشد، همان « هائو + شیان » است که به معنای « آشیانه به »، یا به عبارت دیگر، همان « نخستین پیدایش بهمن » است . سپس در جستارهای این کتاب ، اینهمانی هوشنگ با بهمن ، بررسی خواهد شد . ایرانشناسان، هوشنگ را به « کسیکه خانه های خوب میسازد » ترجمه میکنند . هوشنگ ،« آشیانهِ به » است . « بـِه » ، اصل آفریننده بوده است، و سپس معنای تنگ اخلاقی گرفته است . به همین علت هست که نام « شیان »، نام متداولی بوده است . تیره ای از کلهر یا قریه ای از بخارا یا دهی در حومه سنندج ، شیان نام دارند . با آشنائی با تصویر آشیانه ولانه ، بهتر میتوان ، پیوند « صورت ، با معنا» ، یا « صورت با جان»، یا « صورت با عشق » ، یا « صورت با خرد وبینش » را درغزلیات مولوی در ژرفایش دریافت. با چنین آشنائیست که میتوان « صورت یابی خدا را درهرجانی و انسانی درگیتی » ، در بهترین روایتی که در شاهنامه فردوسی ، در داستان « زال و سیمرغ » باقی مانده است ، دنبال کرد و کاوید .
هیولی= هـیـل=آشیانه=سیمرغ
واژه « هیل hyle» یونانی که معربش « هیولی » شده است، همان واژه « هیلان ، هیلین ، هیلک و هیلی و هیله » در کردی، و همان واژه « هیلاج » درفارسی ، ودرعربی، در واژه « ایل + ایلام + ایلاء » موجود است .
این واژه را ارسطو، به معنای «Stoff درآلمانی + درانگلیسی matter+ ماده نخستین درپهلوی، آوخـون یا خـور» بکاربرده است ، و صورت را ، ائیدوس Eidos مینامد . ماده ( یا هیولا) ، دریونانی پاسخگو، به « ازچه ؟ » هست . واژه « هیله » در یونانی به معنای « چوب » است . ولی ازمثالهائی که ارسطو بکارمیبرد ، ازجمله آنست که ماده ، embryon است، که از دید ارسطو از« زن » است ، و نطفه مرد، معین کننده « صورت= ایده » است . ازاین مثال، میتوان دید که مفهوم چوب ، دریونان ، با « هیله و زهدان زن » رابطه داشته است . امبریونembryon دریونانی مرکب از دوبخشbryein + en است . en به معنای « در+ درون » و بریین bryein به معنای« شکفتن و روئیدن» است . پس « امبریون embryon، به معنای « شکفتن و روئیدن در درون » است .« امبریو» امروزه ، به« جنین» ، و به « مرحله نخستین تکامل تخم در زهدان » گفته میشود .
این پدیده درمورد گیاهان درفرهنگ ایران ،« داردان» یا« فرهنگ » که نشاء زار باشد نامیده میشد. درواقع هلال ماه ( هیل + آل )، داردان و فرهنگ و نشاء زار همه تخمه های جانداران بود که درآنجا ، وقتی ازتخم، به صورت نشاء یا نهال درآمدند ، به گیتی ( در زهدانهای زنان ) فرو افشانده میشدند ( سایه= سیور= سه هند ) .
« صورت » که « ایده » باشد (درآلمانی Idee+ درلاتینی idea ) که مفهوم «طرح و نقشه را داشته است، ازریشه یونانی«idein » برآمده است، که به معنای « دیدن + شناختن + دانستن » است . اگر دقت شود ، « idein» یونانی ، همان واژه « دین daena» درفرهنگ ایران است، که دراصل به معنای « دیدن + آبستن + دیوانگی » است( شرفکندی) . افلاتون ، واژه « ایده » را به مفهوم « صورت تغییر ناپذیرنخستین » گرفته است . واژه« ایده » ، سپس به معنای « اندیشه راهنما » و یا « اندیشه ای که ناگهان برق بزند » بکار برده شده است . من درآثارم، آنرا به « سراندیشه ، یا « بُن- اندیشه» ، « اندیشه بنیادی »، «اندیشه مایه ای » عبارت بندی کرده ام . البته خود وژه « اندیشیدن » که درپهلوی « اندیشتن = اندی+ شیتن » است ، واژه ِ « اندی » همان معنای « ایده یا صورت و طرح و بُن ومایه » را دارد .
در فرهنگ ایران ، بهمن در« ماه » ، نخستین پیدایش خود را می یابد، که نامش درهزوارش ، « بینا » است . بهمن ، بینش یا چشم ( خرد، نگرش = نظر) میشود . بهمن ، دین میشود . رد پای این اندیشه، در عبارت بندی الهیات زرتشتی در بندهش (بخش یازدهم ، پاره 176) باقیمانده است » دیـن ، دانش هرمزد ، و پناه سپندارمذ است که همه هستان ، بودان و بـُوُ ندگان ازآن پیداشوند. نخست بر بهمن ، آشکارشد » . بهمن درالهیات زرتشتی ، ازاصالت میافتد، وفقط ندیم ومحرم اهورامزدا، ونخستین صادره ازاهورامزدا میشود .
ارسطو، برای بیان اندیشه « ماده نخستین » و « صورت » ، دو پدیده را باهم مخلوط میسازد . روند زائیدن و روئیدن را ، با «ساختن مجسمه ازیک پیکرساز » باهم ، برابرمی نهد . مجسمه ساز، علت صورت دهنده است ، و برنز یا چوب ، ماده ایست که « ازآن » ، شکلی را که اندیشیده ، بیرون میآورد . اینست ماده یا هیله ، پاسخگوی به « ازچه » هست . درفرهنگ ایران ، مسئله « ازچه ؟» درمیان نیست . بلکه مسئله ، مسئله « بـا چـه ؟ » است . صورت دهنده ، فاعل ، و صورت پذیر ، مفعول نیست . این اندیشه ، همان اندیشه « همبغی » یا « جفت » است . معنا وصورت ، جان وصورت ، عشق وصورت ، بهمن و هما ( بهمن و ماه + بهمن و بینش ) باهم جفتند . یکی فاعل ، و دیگری مفعول نیست . یک جفت ، باهم، اصل حرکت و آفرینندگی هستند، و آنچه میآفرینند، باز« جفت » است . درست « هیل = ایل » درفرهنگ ایران ، یا آنچه « هیولی » شد وازصورت ، جدا ساخته شد ودر صورت ، تقلیل به مجازشد ، بیان این جفتی، همبغی ( سام بغ ) است . اینست که مولوی میان دو مفهوم « صورت »، نوسان میکند . تا آنجا که رو به یک اندیشه اسلامی میکند ، صورت و سایه ، « هستی» میشود که « نیست » . ولی در مفهوم « سایه » و « خیال » ، مولوی بخوبی این « جفت بودن » را می بیند . آنچه را ادیان نوری ، محال میدانند . او این محال را میطلبد ، و خود را این محال ، میداند .
این اندیشه در داستان « فرود آمدن سیمرغ با زال » ، بخوبی نمودار میشود . زال( انسان) با سیمرغ که درزهدان هلال ( هیل + آل ) نخستین مرحله شکفتن را پیموده است ، به زمین و گیتی آورده میشود ، ولی به زال ، پرخود( اصل زاینده خودش را = پر= بوچ ) را میدهد . زال ، صورتیست که سیمرغ ، جفتش هست .
بُن آفریننده هستی ، دریونان ( ارخه = ارکه ) نامیده میشد، که همان « ارکه من = هخه من = وهو من = اندی من » است. این « ارکه یا ارخه » ، همان واژه ایست که تقریبا درلاتین « principium » و سپس درغرب « princeps» نامیده شده و به معنای « نخستین » است . ولی دراصل به معنای « بُن یا اصل » است . بُنی که ازآن جهان میروید و میزهد ، نخستین است ، وهیل یا ایل هم همین محتوا را دارد .
بهمن ، تخم درون تخمدان ، مینوی مینو ، اندی + من ، برم + من .... است . این واژه ها در این زبانها ، طیف معانی این تصویر را که بُن هستی ، تخم درون تخمدان هست، نگاهداشته اند و ازاین بُن است که ، جهان شاد پدیدارمیشود ، و درآغاز شکل « بینش و صورت دیدنی » میگیرد، وسپس واقعیت جسمانی می یابد ( تنکرد = تن + کرد ) و آنچه در بُن ، بالقوه بود درگیتی ، بالفعل ( تنکرد ) میشود .
درعربی ،« ایل »، به معنای « آب منی در زهدان + آب نر در زهدان » است ( منتهی الارب ، ناظم الاطباء ) . این همان بهمن است . بهمن ، سراندیشه« جفت ِ آفریننده » است ،که درتصاویر گوناگون نموده میشود . یکی نیزهمین تصویر انتزاعی « تخم نرینه، در تخمدان= ایل = هیل» است . به همین علت ، به تخم نرینه ، « منی = من = مینو » و « زر» گفته میشود، که دربندهش منی ، یکی از گونه های « آب» شمرده میشود(بخش نهم ، پاره 90) . یکی دیگر از تصاویر بهمن ، اقتران خوشه پروین در هلال ماه بود . هلال را دربسیاری ازگویشها ، هیلال = هیل+ آل = زهدان یا آشیانه سیمرغ مینامند .
هیلان درکردی به معنای « آشیانه » است . درکردی به خوشه پروین ، کوه ، میگویند . اینست که درشاهنامه دیده میشود که آشیانه سیمرغ درفرازکوه البرزاست، که سرش به ثریا ( خوشه پروین » میخورد .
( سام ) بیآمد دمان سوی آن کوهسار
که « افکنده » را خود کند ، خواستار
سراندر ثریا یکی کوه دید تو گفتی ستاره بخواهد کشید
معنای دیگر« هیلان » درکردی ، هشتن و گذاشتن و گم کردن است . منی و یا نطفه در زهدان ( آشیان )، هشته و گذاشته، ودرآن ، گم میشود . هیلاندن به معنای هشتن و گم کردن است . هیلین ، به معنای آشیانه و شرمگاه زن است . بُن آفریننده هستی ، بطورکلی وانتزاعی ، آمیخته شدن و فروهشتن یک تخم در یک تخمدان و گمشدن درآنست . سام ، زال را که کودک ِ« افکنده = افگانه = افغانه » و « فروهشته و گم کرده » است ، مینو یا منی است ، که به سقف آسمان ( شیان = آشیان ) برده میشود، که « مینو » هست ( رجوع شود به روایت های هرمزیار فرامرز ) . درکردی، ریشه ِ « هیل » همه برآیندهای خود را باقی نگاهداشته است و بخوبی میتوان ازترکیب آن برایندها تصویر « بُن کل هستی » را از دیدگاه فرهنگ ایران ، بازشناخت .
درکردی ، « هیلان » به معنای 1- آشیانه 2- هشتن و گذاشتن 3- گم کردن و 4 – تاب تاب بازی (= ارک) میباشد . هیلاندن ، به معنای هشتن و گم کردن است . هیله به معنای تخم پرنده و لاغر بی رمق است ( هلال ماه ، لاغراست ) . هیله کانی ، به معنای رقص دخترکان ، و در تاب نشستن ( تموج و نوسان ، حرکت گشتی به دوریک محور) . هیلین به معنای آشیانه ، هشتن وجاگذاشتن ، گم کردن ، شرمگاه زن است . هیلک ، مادرهمسر، تخم پرنده ، تاب تاب بازی است . هیلکاندن ، نوسان دادن درتاب است . هیلکان ، درتاب نشستن ، تاب بازی ، منجنیق است .
درسانسکریت ، هیل hil به معنای بازی است که نشان تمایل عشقی باشد . هیلولاhillola به معنای موج ، و گونه ای ازمجامعت است . این پدیده ، درست تصویریست که دریونان به ارسطو رسیده است، و او مفهوم « هیله hyle» خودرا ساخته است که سپس به معنای « ماده نخستین جهان » معروف شده است . مفهومی را که ارسطو دارد ، باوجود اندک تفاوتی ، نزدیک به این پدیده است . البته برآیند های « عشق و عروسی و شادی وجشن ( تاب بازی درجشن ) ازآن حذف میشود . ولی این اندیشه ارسطوئی ، بنام هیولا بدست دنیای اسلامی میرسد ، و ازآنجا که مستقیما آثار ارسطو دردسترسشان نبوده ، مفهوم اصلی، ژرفاو پهنایش را از دست میدهد، و صورت ، نسبتا ازمعنا وجوهرو هیولا ، بریده میگردد . البته درآثارارسطو، چنین نیست . ولی مولوی ، با زمینه بسیارژرفی که ازفرهنگ ایران داشته است ، هیولا را درهمان راستای « هیل ِ کردی ، و شیان » درمی یابد. بُن جهان یا هیولای جهان، برای اوهمان عشق( جفتی) میماند .
هرچه خیال نکوست ، عشق ، هیولای اوست
صورت ، از رشک حق ، پرده گر ِ جان بود
معانی که حکما و فلاسفه زمان به هیولا میدهند ، برای « ماده نخستین جهان که دردید او ، عشق است ، نارسا میرسد .
گر صور، جان و ، هیولی ، خرد است
عشق تو ، دیگر و تو خود ، دگری
نی هیولا ، همه ، آبی بود چه کند آب ، که آبش ببری
گرهیولا وصور، جان افزاست
مردم ، به روز بیست وسوم که « دین» نامیده میشود، « جان فزا» میگفتند ( برهان قاطع ) . ودین ، زهدان زاینده است.
دگرم عشوه مده ، تو دگری
ازهیولاست ، صور ، ریگ روان
ریگ را ، هرزه چرا میشمری
رابطه « صورتها به کردار ِ ریگ روان » از ماده اصلی که هیولا باشد ، یا آنکه « هیولا ، آبیست که موجها خیزان و ُافتان، صورتهایش هستند » به بنیاد فکری او، نزدیک میشود .
البته مولوی این اصطلاح فلسفی و بیگانه به ذهن عامه را ، بندرت بکارمیبرد . وهمیشه رابطه معنا و اصل و جان وعشق را، با صورت ونقش وحرف وخیال وسایه، تاروپود اندیشه های خود میکند . ولی ازآنجا که « ایل = هیل » درشکل « هلال ماه= هیلال ، ماه نو» نقش مهمی درغزلیات مولوی بازی میکند ، و این هلال ماه ، به او، « نظر» میافکند(اورا مینگرد ) ، وناگاه فرود میآید و اورا میرباید و همه ستارگان آسمان ، درزهدان هلال فرومیروند، وبا او عروسی میکنند ، و درآن گم میشوند ( به بُنشان بازمیگردند ) برای درک اندیشه « عشقی » که مولوی دارد، و مفهوم « عدم » نزد او ، ضروریست . چنانکه درپیش آمد ،« ایل» ،درعربی به معنای « آب منی در زهدان + آب نر در زهدان » است . در مشتقات این واژه ، طیف همین معنا باقی مانده است .چنانکه «ایلام »، به معنای طعام عروسی ساختن ( منتهی الارب , و مهمانی عروسی کردن ( تاج المصادربیهقی ) و مهمانی عروسی کردن ( دهخدا ) آمده است . ماده نخستین جهان ، پیوند عشقی و جشن عروسی ( شادی ) است . ایلاء ، به معنای نزدیک نمودن است . « ایل» به لغت سریانی یکی ازنامهای خدای تعالی است و درمورد خدایان بت پرستان نیز استعمال میشود . « ایلول» ، ماه نهم تقویم شمسی است که ماه آذر باشد ( ایل + لول = زنخدا+ نی ). آذرکه همان آگرباشد، به معنای تهیگاه و زهدان است . ایلول به هلال ماه هم گفته میشود ( غیاث اللغات ) . ایلیا نام بیت المقدس یا خانه پاک است ( که هم معنای آبادیان ، یا خانه آباد است که جایگاه همآغوشی بهرام و سیمرغ است ) . . واین همان « دژ هوخت گنگ » است که درشاهنامه آمده است .
به دژ هوخت گنگ آمد از راه شام که خوانیش بیت المقدس بنام
و اسدی درگرشاسپ نامه ، این خانه را « ایلیا » مینامد
بدانگه که ضحاک بد پادشا همی خواند آن خانه را « ایلیا »
غیات اللغات مینویسد که بعضی گویند که ایلیا ، نام اصلی خضر است . البته خضر، یکی ازنامهای سیمرغ بوده است .
ازانجا که خوشه پروین ( تخم کل جهان هستی ، آگ و هاگ = تخم ) در هیلال ( زهدان آسمان ) قرارمیگرفت ، این اقتران وعروسی ، بن پیدایش جهان هستی شمرده میشد ، یکی ازنامهای آن « قوناس یا ویناس » و نام دیگرش ، « هیلاج = هیل + آگ » بود که نماد عشق قدیم و ازلی باشد، و به نظراین پژوهشگر، نام منصور حلاج ، دراصل ، منصور ِهیلاج بود ه است( هیلاج = تخم یا زاده ازبُن جهان هستی، که اینهمانی با انا الحق = من حق = هاگ = آج هستم ) . برهان قاطع ، میانگارد که این واژه ، یونانی است، ولی معنای آن را دقیقا یافته است : « معنی آن ، چشمه زندگانی باشد ، و آن را منجمان فارس ، کـدبـانـو گویند و آن دلیل جسم مولود است » .ازاین اقتران وعروسی است ، که گیتی ( گوشورون ) پیدایش می یابد ، و تن یا جسم به خود میگیرد ( تنکرد = جسمانی ) . « بینش یا نظر یا اندیشه » ، تن کرده میشود ( تن میگردد ) ، صورت می یابد ، نقش میگردد .
چرا ، عَـدَم ، همان « بهمن » ، یا
«بُن نو آفرینی و فرشگرد» میباشد؟
اندر « مشیمه عدم » ، از « نطفه وجود »
هردو « مصورند » ، ولی « نا مصورند »
آیا ین تصویر که « عدم ، مشیمه ایست که نطفه وجود » درآن نهاده شده،ازتشبیهات شاعرانه ایست که نیروی خیال ناصرخسرو در بیت بالا آفریده است ، یا پیشینه ِ فرهنگی دارد ؟
یا آنکه خود مولوی در غزلی میگوید که :
شش جهت است این وطن ، قبله دراو یکی مجو
بی وطنی است قبله گه ، « در عدم ، آشیانه کن »
کعبه ای که قبله انسان باشد ، درشش جهت ، یا بسخنی دیگر، در همه جاهست . هرانسانی و هر دلی ، هرضمیری ، خانه آباد ( منزل بهرام وسیمرغ و بهمن ) و کعبه عشق است . همه جا ، وطن حقیقت ، وطن عشق ، وطن جان ، وطن جانان هست . تو درهمه جا ، دروطنت ، درآشیانه سیمرغ ، در بُنت هستی . این پخش شدن و گمشدن درهمه جا ، آشیانه کردن درعدم است .
مولوی در غزلی دیگرازآفرینش انسان بوسیله خدا میگوید :
من ، ازعدم ، زادم ترا ، بر تخت بنهادم ترا
آئینه ای دادم ترا ، باشد که با ما خو کنی
خدا ، ازعدم ، انسان را میزاید . پس عدم ، زهدان خداست ( هیل= آشیانه ) که انسان درآن پرورده، وسپس ازخدا ، زاده شده است . خدا ( هیلال = هیل + آل ) ، مادریست که زهدانی بنام « عدم » دارد ، و انسان درآنجا ( درآشیانه سیمرغ ) بزرگ میشود، تا به گیتی فرود آید و زاده شود ، ودرگیتی ، پرسیمرغ به او داده میشود . « گوهر»، درهزوارش ، بجای « چهارپـر» ، « چهاربوشیا = چهارزهدان » نامیده میشود . پس « پر» ، معنای زهدان=اصل آفریننده» راداشته است.به سخنی دیگر،انسان، دارای همان زهدان(= پر) سیمرغست که « دین » هم نامیده میشود. « دین » ، در اوستا، به معنای « اصل مادینگی و زایندگی » بکار برده میشود .
« جستجوی بُن در زندگی دراجتماع »، اینست که « آنچه به غلط و مجازی ، هستی ویا خود نامیده میشود ، تبدل به همان « پر، یا آشیانه و زهدان سیمرغ » گردد .چیزی درفرهنگ ایران ، « هست » که « تخمه آفریننده = است ، در زهدان آفریننده = است » است . « است ِ در است» هست، که « هستی » حقیقی را پدید میآورد . این « ازخود بودن ، ازخود روشن بودن ، ازخود دیدن ، ازخود، خود را آفریدن »، هستی است . از دیگری بودن ( مخلوق بودن ، عبد بودن ) ، هستی نیست . موءمن ، ازبینش دیگری، هست. بنا براین، آنچه را او، هستی و وجود میانگارد ، نیستی و بیخودی است . این روند را مولوی چنین بیان میکند.
ای آنک زیک برقی، ازحسن جمال خود
این جمله هستی را ، درحا ل ، عدم کرده
وآنگه ، زوجود تو ، برساخته هستی را
تا جمله « حوادث » را ، « انوار قدم » کرده
« آئینه همدیگر بودن ِ » معنا و صورت ، اصطلاحی ژرف است .دراندیشه های مولوی ، حسن و زیبائی با آئینه ( که صورت باشد) جفت همدیگر هستند . اینست که اصطلاح « آئینه همدیگربودن » ، به معنای « همگوهر بودن » است .دو همدل وهمدم وهمگوهرند که میتوانند خود را دردیگری، ببینند . بهمن در هما ( سیمرغ ) شدن ، درسایه شدن ، آئینه خودش میشود . «معنی» ، در« صورت شدن » ، آئینه همدیگرمیشوند . اینست که مولوی این گونه اصطلاحات را ازفلسفه یا ازقرآن بکارمیبرد ، ولی سپس آنهارا « آئینه همدیگر» ، یعنی « همگوهر باهم ، همبسته و پیچیده به همدیگر میداند ». « مسبب و سبب» ، آئینه های همدیگرند . « حادث و قدیم» ، آئینه های همدیگرند . معنا وصورت ، نوروسایه ، آئینه های همدیگرند .
گر افلاطون بدیدستی جمال وحسن آن مه را
زمن دیوانه ترگشتی ، زمن بتـّر بشوریده
قدم ، آئینه حادث ، حدث ، آئینه قدمت
درآن آئینه این هردو ، چو زلفینش بپیچیده
بهمن ، هما ( سیمرغ ) میشود ، و سیمرغ ، انسان میشود ، ولی سیمرغ آئینه بهمن ، و انسان ، آئینه سیمرغ است ، چنانکه بهمن ، آئینه هما ، و هما ، آئینه انسان است . بُن (= عدم ) درپیدایش ، درصورت یابی ، آئینه بدست صورت میدهد، تا خودش را درآن ببیند . همچنین هستی یا صورت یا خود ، در عدم ( بهمن= بُن )، آئینه برای دیدن خودش دارد .
واژه « عدم » که برای ما معنای منفی دارد ، ازکجا پیداشده است ؟ چگونه مفهوم « عدم » پیدایش یافته است ؟ ، چون جائی نیست که ما با « عدم» ، روبرو شده باشیم . چرا مفهوم « عدم » ، معنائی زشت و ترسناک برای ما پیدا دارد ؟ در سانسکریت ، که « سن» ، که « sunya» نوشته و « سن » خوانده میشود ، هم معنای « نی » دارد، و هم معنای « عدم ، فاقد، فقیر، فاقد همه چیز، خالی ، نیستی ، غیرحقیقی ، و همچنین معنای عدم وجود درفلسفه » را دارد . نی ، کانا، کانیا ، هم نی و هم دختریا زن زاینده بود . نی و زن ، باهم اینهمانی داشتند . افشره گرفتن از نیشکرو نواختن نی ( سرائیدن سرود وجشن = یز+ نای ) اینهمانی با « زادن زن و آفریدن بطورکلی» داشت . ازاین رو ، یا کوشیده میشد که نام و تصویر نی، درهمه جا حذف گردد، و یا درهمه جا « نا + نی » ، به معنای « ته » کاسته میشود ، یا آنکه « نی توخالی گرفته میشود » . درسانسکریت ، سن ، دارای معانی نی توخالی، زن نازا ، سترون ، هیچ ، صفر است .
راه به عدم ، که « گذرگاه روح » است ، سن sunyaخوانده میشود. عطارهم تحول از« زندگانی در دنیا ، به زندگی فراگیتی » را ، « «میان دونای » مینامد .کسی ازیک زهدان ، وارد زهدان دیگرمیشود . زرتشتیها ، براین باورند که میان این زندگی و زندگی دیگر، باید از« پل جین واد » گذشت . جنین واد همان « گین و کین است که به معنای « زهدان یا واژینای باد » است که « نای» میباشد .گذر ازنای، معنای « زنده شدن ازنو » را داشت. این وارونه سازی معنای آنچه در دین پیشین « اصل آفرینش » شمرده میشد ، جزو برنامه همه ادیان نوری هست، که پس از ادیان زنخدائی آمده اند . همان « صمد» درقرآن ، « سمد » است که معنایش « درخت نارون » است( احمدمرعشی، گیلکی) ( نار+ ون = درخت زنخدا ) است . این درخت درایران « سایه خوش » و « سده » وشجرة البق ( درخت بغ ) خوانده میشود ( فرهنگ گیاهی ماه وان ) نیزخوانده میشود .« تابوت رستم» را نیز بنا بر شاهنامه ، از چوب درخت نارون ساخته اند ، تا ازسر ، زاده شود، و سبز گردد ، تا در«سایه خوش سیمرغ» قرارگیرد . همین « سمد » زایا، « صمد » قرآن شده است که نماد اصل نازائی است!
این است که « نی »، وقتی توخالی و تهی خوانده شد ، نفی امکان زایندگی و آفرینندگی ازآن میشود ، ودیگر « نقش آفریننده را بازی نمیکند » . بنا براین، تهی کردن میان دوچیز، یا میان دوبخش هستی ، که درواقع معنای بریدن و گسستن وجدا کردن آن دوچیزرا دارد ، به معنای « نفی و حذف امکانات پیوستگی و جفتی» است . « میان » درفرهنگ زنخدائی ، جایگاه « یوغ = اسیم = سنگ » بود که آن دو را به هم میپیوست ، چون بدون پیوست و عشق ، هیچ چیزی نمیتوانست آفریننده و جاوید باشد . الهیات زرتشتی ، مفهوم « ییمه » را که زرتشت درگاتا آورده بود ، به معنی « همزادیا جفتی » گرفت که « ازهم بریده بودند» . بُن ِجهان آفرینش یا جهان اندیشه وبینش، یک بُرش یا تهیگاه میان دونیروهست . درست « تهیگی و کران » جانشین اندیشه « جفت = یوغ = اسیم = سنگ یا اتصال دوچیزباهم » شد . این اندیشه ، به کلی برضد اندیشه بنیادی فرهنگ سیمرغی بود . چون اصل عشق یا « یوغ = جفت = سنگ = اسیم ... » که« میان هرچیزی» و« میان همه چیزها» بود ، یک جهان بهم پیوسته میآفرید . این مفهوم، درست « بُن جهان آفرینش » بود . با نهادن « ییمه یا همزادی که جفت نیست ، بلکه ازهم بریده است و هیچگونه امکان پیوند دادن و آمیختن آن دو نیست » در بُن جهان آفرینش یا درجهان اندیشه وبینش،« جهان عشق سیمرغی» ، تبدیل به « جهان رزم و پیکاراهورامزدا و اهریمن » گردید .
دربخش نخست بندهش پاره 3 میآید که : « هرمزد فراز پایه ، با همه آگاهی و بهی ، زمانی بیکرانه در روشنی بود . آن روشنی ، گاه و جای هرمزد است که روشنی بیکران خوانند .
اهریمن در تاریکی ، به پس دانشی و زدارکامگی ريال ژرف پایه بود و آن تاریکی ، جای اوست که آن را تاریکی بیکران خوانند . میان ایشان ، تهیگی بود که وای است که آمیزش دو نیرو بدواست » . درهمین پاره که الهیات زرتشتی ، تهیگی و خلاء پیوند ناپذیر میان اهورامزدا و اهریمن را میخواهد نشان بدهد ، زیر نفوذ فرهنگ سیمرغی نا آگاهبودانه اقرار میکند که درمیان، « وای » است و این وای، دونیرو( سپنتامینو + انگره مینو ) را باهم میآمیزد . واژه کرانیدن ، به معنای ازهم گسستن است( شرفکندی) . « ییما » که زرتشت درگاتا ، به معنای « همزاد » میآورد ، درست دراصل به معنای « جفت = همزاد = یوغ » است .با پاره کردن این همزاد، برای آنکه گزینش انسان میان آن دو ، ساده و آسان گردد ، جای مفهوم « جفت = همزاد = یوغ » ، تهیگی و کرانه مندی می نشیند . دونیروی انگرا مینو ( بهرام ) و سپنتا مینو ، در فرهنگ زنخدائی به هم پیوسته ، گردونه آفرینش ( ratha+ aghraeاغریرث ، که نام برادر افراسیاب هم هست) را به جنبش میآوردند . اکنون این کار، یک کار اهریمنی میگردد . این دو ، درالهیات زرتشتی ، دشمن آشتی ناپذیر و متضاد باهم میگردند، که سراسر گستره هستی و درازنای تاریخ را تبدیل به میدان جنگ و کین توزی میکنند .
خوشمزه اینست که خود واژه « تهی» همان « نی » است . همان نای توخالی که درسانسکریت ، سترون و نازاشده است ، دراین جا هم همین راستا را می پیماید . واژه تهی که در پهلوی tuhik است در پارسی باستان « توتیاtuthiya-ka » است . وواژه « توته و توتک » معنای نی و زهدان را دارد . چنانچه در برهان قاطع ، دیده میشود که « توتک ، قسمی ازنی باشد که شبانان نوازند » و « توتی » به معنای کشتی است . در تورات هم کشتی نوح « تـبا » خوانده میشود، که درسانسکریت به معنای « نی » است و « تباشیر= شیره و شیرابه نی » میباشد . کشتی هارا درگذشته ازنی میساختند . ازاینگذشته در برهان قاطع، زیرواژه « شنج » میتوان دید که به معنای کفل و سرین مردم و حیوانات است و به ضم اول وسکون نون ، نوعی ازصدف باشد که آنرا تو تیای اکبرخوانند و شیرازیان قصبک گویند . قصب و توتیا ، هردو به معنای نی هستند .
اکنون به خود واژه « عدم » بازمیگردیم . در خود زبان عربی ، معنای اصلی عدم ، در واژه های « َادَم » و « َادَمه » باقی مانده است .واژه « عدم » درعربی ، از همان واژه « ا َد َم وا َد َمه » در عربی برخاسته ، که فقط بخش منفی معنای ِ آنرا درخود نگاهداشته است . علت اینکه « ادم » با عین( ع ) نوشته شده و « عدم » گردیده است ، درست همان ضدیت شدید با اصل آفرینش یوغی = جفتی بوده است . چنانکه در عربی دیده میشود که « ادم » دارای معانی 1- اصلاح کردن میان دوتن 2- الفت دادن بین دوکس 3 – سازگارکردن و الفت افکندن و 4 – آمیختن نان به نان خورش هست . « ادمه » : 1- آمیزش 2- نزدیکی جستن 3- موافقت 4- پیوستگی بچیزی است . اینها همه برآیندهای اصل میان ( بهمن وهما ) است .ناگزیر واژه « ادم » باید از ریشه « ادو+ دم » یا « ادو + دام » ساخته شده باشد ، که به معنای « دو آفرینش باهم = دو + دم» است . چنانچه خوارزمیها به ذوالصنمین یا جوزا ، ادوویچ کریک گویند . معنای دیگر « ادم » درعربی ، قبر و گور است . و چنانچه بارها آمد ، « گور» ، به معنای« تحول یافتن آنی» میباشد .
اینست که مولوی ،عدم را به معنای « معدن جان » و اصل پیدایش جهان هستی میداند . البته ازآنجا که بهمن ، اصل ومعنای گم شونده است و نادیدنی و ناگرفتنی است ، به آسانی ، نیست ونیستی ، انگاشته میشود .
جهان ، ماهی . عدم ، دریا . درون ماهی این غوغا
کنم صیدش اگر گم شد ؟ که من صیاد بی شستم
جهان که ماهی است در دریای پهناور که عدم باشد( دریا= جمع شیرابه جانها و زندگی ) ، میگوید که امکان آن دارد که این دریا گم شود ، پس نیکست که این عدم را صیدکنم آنهم بدون قلاب ؟ با آشنائی کوتاه با این زمینه مفهوم عدم ، دوبخش از دو غزل بطور نمونه آورده میشود که مفهوم عدم، نزد مولوی ، ملموس و چشمگیر کردد :
سپاس آن عدمی را که، هست ما بربود
بُن یا اصل ، نیروی جاذبه به خودش دارد و همیشه درحال ربودن صورتی که ازاو دورافتاده ، ودرخود، خشکیده ، هست. این بازگشت تازه به تازه به بُن واصل است ، که جان ، همیشه ازنو به وجود میآید .
زعشق آن عدم ، آمد جهان جان ، به وجود
به هرکجا عدم آید ، وجود ، کم گردد ( عدم به معنای متداولش)
زهی عدم که چو آمد ، ازاو وجود فزود (عدم به معنای اصلی)
به سالها بربودم ، من ازعدم ، هستی
عدم به یک نظر، آن جمله را ، زمن بربود
رهد ز خویش و زپیش و زجان ِ مرگ اندیش
رهد زخوف و رجا و رهد زباد و زبود
کـُه ِ وجود ، چو کاهست ، پیش باد عدم
کدام کوه ، که اورا عدم ، چو کـَه نربود
عدم ، همان بُن آفریننده است( = بهمن ) که انسان درآن گم میشود، تا ازنو زاده و آفریده بشود، و هستی نو بیابد .
زان شاه که اورا هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم ، برسر دیوانه ، قلم نیست
از دور ببینی ، تو مرا « شخص رونده »
آن شخص ، خیالی است ، ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم ، معدن جان است
اما نه چنین جان ، که بجز غصه و غم نیست
عدم ، معدن و اصل « جان شاد وخندان » است . بهمن ، بزمونه ، یا اصل بزم نامیده میشود .این عدم شدن، یا بازیابی « بُن یا بهمن وهما » درخود، مسئله همیشه ، دردرازای ِزندگیست . عدم شدن ، تنها مسئله « مرگ ، و رفتن به جهان دیگر» نیست. انسان همیشه در «صورت به خود گرفتن، درهست شدن دریک خودی، و دریک صورتی » ، درصورت ، میماند ومیمیرد و میخشکد، و در رجوع به بُن یا عدم است که ازنو، زاده میشود . به همین علت هست که هر روز، جشن نوزائی میگیرد.
من، بی من و ، تو، بی تو ، درآئیم در این « جو »
زیرا که دراین خشک ، بجز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ، ولیکن نکُـشد مرد
کو آب حیاتست و بجز لطف و کرم نیست
( جوی = جوغ = یوغ = جفت ، آب با خاک یعنی تخم، جفت که شد ، فراز میروید . عدم ، جوی= ارکه ( پیوندآب وبذر)است ) .
عدم=ا َدَ م= ادو+ دمه= دودمه
عدم = « دودمه گرودمان »
دو بینی ، چون « دو دمه » گرودمان است
بندهش ، بخش سیزدهم پاره 190
مفهوم مقابل « عدم » ، دراندیشه های مولوی ، جان و هستی است .او « عدم » را « معدن جان » میداند . « عدم » را زهدان آفرینش جان میداند . هر« عدمی » ، « صندوق خدا یا صنم » هست . صندوق که « سن + دوک» باشد ، به معنای « نای سیمرغ یا زهدان سیمرغ » است .
درلطف اگرچون جان شوم ، ازجان ، کجا پنهان شوم
گر درعدم غلطان شوم ، اندر عدم دارم نظر
ما را که پیدا کرده ای ، نی ازعدم آورده ای
ای هرعدم ، صندوق تو ، ای درعدم ، « بگشاده در »
« هستی» خوش وسرمست تو، گوش« عدم» دردست تو
هردو طفیل ِ « هست تو » ، برحکم تو بنهاده سر
این عدم ، خود ، چه مبارک « جای » است
خود واژه ِ« جا» ، به معنای « زهدان » است( جاکش)
« جیناک » که قرائتی ازگیاک است به معنی « جا » هست ( یونکر) و جیناک همان « گین آک » است که به معنای « تخم در زهدان = گین » است .
این عدم ، خود ، چه مبارک جایست
که مددهای وجود از عدم است
همه دلها نگران سوی عدم این عدم نیست که باغ ارم است
ارم ، همان ارمیتی ، زنخدای زمین است که مجموعه همه تن ها یا زهدان هاست .
اینهمه « لشگر اندیشه دل » ز سپاهان عدم ، یک علمست
درهزوارش دیده میشود که « جانونیتن jaanonitan » که جان داشتن باشد ، به معنای « بودنbutan » است ( یونکر)
« هستی» هم ، در فرهنگ ایران ،« وجود» یا « بودن خشگ وخالی و منتزع شده ازهمه صفات»(Seinآلمانی یاto be انگلیسی » نیست. در فرهنگ ایران، سراندیشه « هستی »، همان « است = نطفه ، در درون تخمدان = است = وهومن = اندیمن = برم من = ارکه من ) یا به عبارت دیگر« جان درون جان » ، اصل جهشی یا زهشی زندگی بود.
چیزی« هست » که ازخود ، زنده و روشن وبینا وشاد هست . اصل جان ، « باد » ، یا « دم » بود . باد ، هم اصل عشق وآمیزش، وهم اصل جان بود . این دو( عشق وجان ) ازهم جدا ناپذیر بودند . جان ، همان« دم » یا همان « باد » باشد که « وای » نیز نامیده میشود . در بخش نخست بندهش( 3پاره) دیده میشود که وای « اصل آمیزنده دونیرو ( انگره مینو + سپنتا مینو) است » . ویژگیهای دم یا باد ، غیراز« اصل آمیزنده همه اضداد بودن » که دراثرهمین ویژگی « نوشوی و رستاخیزجان » ادامه می یابد ، « اورا جامه ، پوشش سبزو موزه چوبین است- بندهش بخش نهم، پاره 131 » . « وای به ، یا سیمرغ » همان « خضر» است ، که هرجا با موزه چوبینش ( گیاهی اش) میرود ، سبز و خندان و ازنو، زنده میشود . این وای( درپاره 132 ) درگذر چنان سخت دلپذیراست که چون برمردمان آید ، آنگاه ایشان را چنان خوش آید که به تن جان آید . از زمین برآمد تا جام می را که ابر است بوزاند » . ویژگی دیگر دم یا باد آنست که « به هرچیزی گذرد ، آن گوهر را آورد . پاره 133 » . دم ، گوهر هرچیزی را از ضمیرش ، پدیدار میسازد ( این را آتش فروزی میگفتند ). بالاخره ویژگی دیگرش آنست که « اصل نظم زمان » و « جان هنج » است . در همین پاره میآید که « هرچیزی را نظم زمانه از باد است . به سبب سستی ، به فره بود و بی بود وزد . چون فره بودی وزد ، آن را باد جان هنج خوانند » . این باد جان هنج که « بی بود » میوزد ، همان « باد صبا » در ادبیات ایرانست که باید « باد سه پا » باشد ، چون ماه یا سیمرغ ، همان « خرسه پا یا ماه سه پا » هست، و باد، پا دارد، و کفش چوبینه ای که درفتن همه جا را سبز میکند ، میپوشد . « هنجیدن » ، به هم رسانیدن و با هم متصل ساختن و با هم هم آهنگ ساختن است ( هنجار، حنجره عربی ازهمین ریشه است) . زندگی ِازنو یافتن ( فرشگرد ) همیشه دراثر« همآهنگسازی و هنجیدن نیروها باهم » است . البته « دم » ، امروزه برای ما معنای تنگتری یافته است . ولی هنوزهم « درنای و شیپور وصوروکرنا و بوق » میدمند . معمولا تصاویر خدایان کهن ، به شکل فرشتگان مقرب درقیامت و آخرالزمان بازمیگردند ، و همان کار نخستشان را که « جان بخشی و جان آفرینی بوده است » به حکم « الله » انجام میدهند. ازجمله « اسرافیل یا سرافیل » هست که درصور میدمد، و با این دم ، همه مردگان ، زنده میشوند .اسرافیل که « اسرو یا سرو + ایل » بوده است ، خدای « نای = سروhorn » است که کسی دیگری ، غیر از« نای به = وای به = سیمرغ » نیست . البته محمد سه سال نخستین که به غارحرا میرفت ، ازهمین اسرافیل یا سیمرغ که خدای آشتی وعشق است ، به اووحی میشده است ، که تاریخ این دوره از زندگی او، فراموش ساخته شده است. درشاهنامه در داستانهای اسکندر، داستانی ازهمین سیمرغ = اسرافیل آورده میشود .
سرافیل را دید صوری بدست برافراخته سر، زجای نشست
پرازباد لب ، دیدگان پر زنم ( سیمرغ ، ابرنیزهست )
که فرمان کی آید زیزدان که « دم » .
اینست که « دمیدن درنای » ، برآیندهای فراوان داشته است . در برهان قاطع دیده میشود که « دمه » به معنای « آتش فروز یا آتش افروز» است . آتش ، که« آگر و آورو آذر» باشد، به معنای زهدان است . افروختن زهدان ، به معنای « انگیختن به حاملگی + و زایانید ن یا مامائی و دایگی کردن » است. البته « دمه » ، معنای « نواو سرود و آهنگ موسیقی هم » داشته است . جان درانسان دمیدن ، معنای آنرا هم داشته است که فطرت و طبیعت و ضمیر انسان ، موسیقائی و جشنی است . نای ، « آوا » داشته است، که هم معنی « نوا » و هم معنای « شیرابه » دارد . به آش ها « با » میگویند . اینست که« دم دمیا» درهزوارش، به معنای دریا (= رود ) است و درعربی دم به معنای خون است . خون دراوستا ،vohuni=vohu+ni وهونی است که به معنای « نای به » است . در بندهش بخش نهم ، پاره 113 میآید که « به دریای فراخکرد – که دریای سیمرغ است - ... چون باد درافتد و آب را براند، ماهیان بدان حرکت آب ، .... فرزند خواهی کنند و به ژرفاب زایند » . باد، آب را به موج میانگیزد و آب مواج ، ماهی هارا آبستن میکند . البته دمیدن و دمانیدن معنای رویانیدن هم دارد
فتح باب عنایتش به کرم بدماند زشوره، مهرگیاه ابوالفرج رونی
یا آنکه سنائی میگوید :
اکنون نشانش آنکه زسینه بجای موی
جزحرف عاشقی ، ندماند ، مسام تو
یا مسعود سعد میگوید :
زخون عدو جوی روان گشته چو وادی
وزشاخ ، دمانیده شکوفه ، شجرفتح
ایرانیان ، هزاره ها به روز باد ، نام ِ « دوست بین » داده بوده اند ( برهان قاطع ) . پسوند « بین » ، همان « بینی = وینی vaenaa» است، و دراصل به معنای «=vae+ naa نای سیمرغ = نای وای » است . درلاسگردی وشهمیرزادی به بینی ، وینی vini=vi+ni گفته میشود. « باد» ، به احتمال قوی، همان « پاد یا پایته یا پاده » است که « نی » بوده است . درواقع باد با نوا و آهنگ و نفخه ای که ازنای بیرون میآید ، اینهمانی داده میشده است . اینست که مردم ، به باد ،« نای دوست یا نای سیمرغ» میگفته اند، که دوست یا جفت همه انسانها ست . بنا بر دهخدا بینوی، نای انبان است که دارای دو نای یا دوقصب است ، به عبارت دیگر « دو دمه » است . بینی ، دو دمه است . این مفهوم « جفت نای = دو دمه = ادو دمه = عدم » در نواختن نای ِ « نای به = وای به » یا سیمرغ نیز، درداستان آفرینش ایران بوده است ، که از سوی موبدان زرتشتی ، حذف گردیده است. ولی رد پایش دربخش سیزدهم بندهش ، پاره 190 باقی مانده است . میآید که : « دو بینی چون دو دمه گرودمان است . دو دمه گرودمان را گوید که بدان همواره بوی خوش گونه گونه در دمد که روان را خوشبوئی و شادی ازاوست . دهان ، چون آن « در» به گرودمان است که همواره ، مزه ِ گونه گونه بدو درآید که روان را لطافت و خوشی ازاوست » . دو بینی هرانسانی ، همانند دو دمه گرودمان است . الهیات زرتشتی ، میکوشد که ساختار بخشهای وجود انسان را که هریک ، بخشی از وجود خدائی بودند ، و پس ازمرگ به آن خدا ، بازمیگشت و با آن خدا میآمیخت ، تبدیل به« همانند» و « چون » کند . به عبارت دیگر، رابطه گوهری میان انسان و خدا را ازبین ببرد، و فقط آنها را به کردار « تشبیه » بپذیرد . اندیشه « تشبیه » ، ازهمین روند گسستن وبریدن انسان ازخدا پدید آمده است . به همین علت ، همه اندیشه های مولوی و حافظ ، در راستای « تشبیهات و کنایات و استعارات و ... » تفسیر میگردد، تا همگوهری میان انسان وخدا نباشد . پس این عبارت دربندهش که » دو بینی چون دو دمه گردومان است » همگوهری گرودمان و بینی های انسان را نشان میدهد . گرودمان یا گرزمان چیست ؟ معمولا این اصطلاح به « آسمان علیین » ترجمه میگردد . ولی گرو دمان +ghardhman garo demaanoمرکب از دوبخش گروgaro= غرو ghar، و دمانdemaano است . گرو وغرو ، به معنای « نای » است ، چنانچه نام شهنای ، شادغرهست . یوستی نیزغرو را نای میداند و نام « بهار» ، که «vanh+ghre ون +گرو » است( یوستی )، درحقیقت، به معنای « نای به » است .« نای به » با دمیدنش، رستاخیزبرپامیشود و بهارمیگردد .
« دمان » به معنای « فریاد کننده ازشادی مفرط » است .« نای به » ،با دمیدن و دماندن ، همه دانه ها و درختها را میرویاند، به نشاط میآورد و خرامان میسازد. روح درکالبد همه طبیعت میدمد . بدین علت ، آتش افروز خوانده میشود ، چون دایه و مامای سراسر طبیعت است . طبیعت حامله را ، میزایاند. اینست که گرودمان ، همان « دم یا دمه » است. « دم » درلغت به معنای « انبانیست که زرگران بدان آتش افروزند» .ولی این « نای انبان » با دمش ، سراسر ِ گیتی را میآفرید . این تصویر، در کردی ، در نامهای «انبان بورینه » و «انبان گورینه » بازتابیده شده . همین تصویر در زبان عربی ، بنام «انبان ابوهریره » مشهورشده است . « هریره » مرکب از دو بخش « هرا + ایره » است . «هرا » ، به معنای« نای» است، و « ایره » به معنای « سه » است . پس « هریره »= سه نای = سئنا= سین = سن ، یکی ازنامهای سیمرغ است . انبان ابوهریره ، نای انبان بوده است که با نوا و سرودش ، هرچیزی را میآفریده است . پس « دو بینی انسان ، دانه ای و بخشی از « دودمه ، نای فریاد کننده ازشادی است که سیمرغ باشد ، که آتشها را میافروزد . در زیر نام «آتش فروز» یا « آتش افروز»، نام دو آتش فروز ، که همین « دودمه = ادمه = عدم » است باقی مانده است . بنا بر برهان قاطع ، آتش فروز ، نام ماه یازدهم است که « بهمن » باشد . چنانچه خواهد آمد ، هوشنگ درشاهنامه ، همان بهمن است ، به همین علت نیز درشاهنامه « آتش فروز است و وبا آتش افروختن ، بنیاد گذارجشن سده میباشد . ازسوی دیگر« آتش فروز، نام مرغی است که آنرا ققنس گویند . ققنس ، چنانچه پنداشته میشود ، فونیکس= ابوالهول نیست . ققنس ، مرغ است، و ابوالهول ، مرغ نیست . قق + نوس = کوخ + نوس است، و به معنای « نای + بینی » است . بینی یا منقارسیمرغ ، نای بود، و به اندازه روزهای سال ، سوراخ یا نای داشت ، چون خدای زمان ( = دمان ) بود و هرروز با آهنگی و ترانه دیگر، آن روز را میافرید. پس دو آتش فروز، که دو بینی « گرودمان » باشند ، یکی بهمن و دیگری هما هست . عدم یا « ادم » یا « ادو+ دم » یا « دو دمه » ، عبارتند از 1- بهمن و2- هما .
البته« بینی» ، تنها نقش « فرا دمیدن» را بازی نمیکند، بلکه در « فرو دمیدن » ، نقش دیگرش ، پدیدار میگردد . بینی ، می بوید . عدم، یا « دودمه » ، تنها آتش نمیافروزد ، بلکه دربوئیدن ، میجوید و میشناسد. در بندهش ( بخش چهارم ، پاره 34 ) میآید که « روان آن که با بوی درتن است : شنود ، بیند و گوید و داند » . بوئیدن ، دارای معانی شنیدن ، دیدن ، گفتن ، دانستن بوده است. خدا ، خودرا در بینی هرانسان میافشاند، و گوهر معرفتی هرانسانی میشود، تا انسان ، در فرادمیدن ، جان بدمد ، جهان را شاد و تازه سازد و مامائی کند وبزایاند ، و در فرو دمیدن ، بجوید وبشنود و بشناسد . خدا با انسان می بوید و میجوید .
عدم = ادو+ دم = همدم
بهمن وهما ، دو دمه اند که با دم و نوای نا دیدنی و ناگرفتنی خود ، آتش میافروزند، و جهان آبستن را ( است درون است = هستی ) را میزایانند ودایه طبیعت ومامای ِ« بینش»ازانسان میگردند.بهمن و هما ، دو دمه یا همان عدمند که باهم « همدم » هستند . بهمن و هما ، بُن « همدمی » در جهانند . اینست که انسان درفرهنگ ایران، عبد و مخلوق الله نیست ، بلکه « همدم خدایا سیمرغ یا هما» است . پرسیمرغ با هرانسانی هست .
ای آنک پای صدق برین راه میزنی
دو کون با تو است ، چو تو همدم منی
همدمی با سیمرغ ، همدمی با هردوجهانست .
هیچ ازتو ، فوت نیست ، همه با تو حاضراست
ای از درخت بخت ، شده شاد و منحنی ( پربار)
هر سیب و آبیی که شکافی بدست خویش
بیرون زند زباطن آن میوه ، روشنی
زان روشنی ، بزاید یکی روشنی ِ نو
ازهرحسن ، بزاید هرلحظه ، احسنی
این همدمی با خدا، یا « با سیمرغ و بهمن» ، همدمی با کل آفرینش است، که از « همدمی » ، از « عدم » بوجود آمده اند :
درعشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم ، هم مرد ِ پریخوانم
من همدم سلطانم ، حقا که سلیمانم
کلی همه ایمانم ، ایمان خراباتم
هرجا که همی باشم ، همکاسه او باشم
هرگوشه که میگردم ، گردان خراباتم
انسان ، نائیست که همدم لب خداست . درهرانسانی ، جان انسان همان سیمرغ نی نوازاست که نای وجود او مینوازد .
توئی محرم دل ، تو ئی همدم دل
بهمن ، اندیمن ، یا درونی ترین ومحرمترین است
بجز تو که داند ، ره دلگشائی
برافکن برو، سایه ای ازسعادت
که مسجود قانی و « جان همائی »
« قان» باید همان « گانیاganya = کانیا » باشد که دراصل به معنای « نای » است ، که برآیندهایش « گام و گان ، و قان درترکی ، و غنا درعربی » شده است. پسوند «پیغام » ،« پیتی+ گامه » است و پیغام ، به معنای« ترانه و آهنگ نی » است .
« گان» درکردی به معنای جان وپستان شیرده و همآغوشی است . درترکی به معنای خون ودرکردی خونبها است . درکردی قامر، نی باریک و قاموش، نی است . و قاناو= جوی آبیاری باغ است . قامک ، انگشت و بند انگشت و پره های چرخ است . درکردی « قام » به معنای « ترانه و آهنگ » است و قامبیز، به معنای ترانه خوان است . مقصود مولوی از اینکه « مسجود قانی » ، آنست که مسجود سرودها و آهنگها هستی .
بررسی مولوی و سایه هما ادامه دارد


