jamali.info header

 

منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست

« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .


 

گفتارنهم درباره
مولوی بلخی

« دوش»
درمیان کوی،بانگِ دُزد خاست

منوچهرجمالی

پیشگفتار:
ما امروزه چون از دیدگاه پیشرفت صنعتی و اقتصادی ، از همه دوره ها برتریم ، میاندیشیم که ، پس در همه گستره های تجربیات انسانی ، به همانسان برتریم . پیش فرض این اندیشه، آنست که صنعت و اقتصاد ، معین سازنده گستره های دیگر تجربه هایند، که پیش فرضی بیش نیست. با چنین غروری که از پیشرفت صنعتی و اقتصادی خود داریم ، طبعا سراسر تجربیات گذشتگان را، در همه زمینه ها، خوار وناچیز و پسمانده میشماریم ، و مُهر ِخرافات برآنها میزنیم . برتری صنعتی و اقتصادی، که فقط در یک گستره رویداده ، چنین حقی را به ما نمیدهد ، ودادن چنین حقی به خود ، و خرافه ساختن و کودکانه ساختن همه تجربیات انسانی در تاریخ و پیش از تاریخ ، یک خرافه نیرومندِ تازه است . خرافه ، چیزی نیست که فقط در گذشته ساخته شده باشد . فقط خرافات تازه ، برای ما شکل بدیهی و حقیقت به خود میگیرد .انسان، با هر روشنی که میآفریند ( با هراندیشه و تئوری نو که از عقلش برمیآید ) آن روشنی ، تاریکیش را نیز با خود میآفریند . تاریکی و روشنی ، سکه دو رو هست . هر چراغ تازه سازی ، سایه ویژه اش را، یا در زیرش، یا در فرازش یا در کنارش ، دارد . ما هیچگاه به معرفتی (=به روشنائی ) دست نخواهیم یافت که همه چیزها را یکدست، روشن کند و با خود، هیچ تاریکی نیاورد . این اندیشه ، ازجمله خرافاتیست که ادیان و فلاسفه نوری میآورند، چون خود را حقیقت منحصر به فرد میدانند . درکنارآنها وبا آنها ، هیچ حقیقتی نیست . پدیده های بنیادی انسانی ، بشیوه ای با هم بستگی دارند که هرچه ، یکی را روشنتر میکنیم ، درهمان حال ، پدیده های دیگر را ، تاریکتر میسازیم . هرچه دریک تجربه ، دقیقترمیشویم ، در تجربه دیگری که متناظر یا پیوسته به آنست ، مبهم تر و مه آلوده تر میشویم . این رابطه روشنسازی یکی، در تاریکسازی دیگری، و دقیق سازی یکی، در مبهم سازی ونادقیقسازی دیگری ،در مطالعات انسانی و بررسیهای تاریخی و اندیشیدن فلسفی ، بکار برده نمیشود . هربینشی که پدیده ای را روشن میسازد ، پدیده های دیگری که نزدیک و چسبیده به آنند ، تاریک میسازد . نوری که آسمان و زمین را یکنواخت روشن میسازد ، یک مکتب فلسفی یا تئوری علمی که همه پدیده را همزمان باهم ، یکنواخت روشن سازد ، خرافه است که الاهان نوری داشته اند، و به این مکاتب فلسفی و تئوریها نیز ، به ارث رسیده است . چنین گونه روشنائی و بینشی که همه چیزهارا یکدست و یکنواخت و همزمان ، روشن سازد ، برضد فرهنگ ایران بود . برای نمونه، اشاره ای به دو پدیده بهم بسته « فرد انسان » و «اجتماع » کرده میشود . تساوی و یکنواختی ، مفهومیست انتزاعی و غیرواقعی، که ما برای سود بردن از اشیاء بکار میبریم . دو چیز برابر ، اصلا وجود ندارند . ولی ما گمان میکنیم که چیزهای یکنواخت و یکسان، وجود دارند . این تساوی ، یک خرافه و بالاخره ، یک اصل انتزاعیست . از اینرو میاندیشیم که با معرفت کلی که ما درباره اشیاء داریم ، میتوانیم درمورد همه اشیاء بطوریکسان ، بکار ببندیم ، و همه را با یک معیار، داوری کنیم. طبق همین اندیشهِ نسبتا غلط ، میآئیم در گستره اخلاق و اجتماعیات و سیاست نیز همین روش را بکار میبریم . با گذاشتن غایات کلی ، قوانین کلی ، احکام کلی ، خواه ناخواه ، فردیت انسان هارا، نادیده یا ناچیزو کم ارزش میگیریم . در واقع ، « افراد انسانی » را به « اشیاء » میکاهیم . این نادیده گرفتن فردّیت ، بنیاد سائقه « قدرت خواهی » است . به برترین قدرت ،هنگامی میتوان رسید که همه یکسان و یکنواخت باشند، و طبعا مرعات هیچکس را نباید کرد . معرفت کلی ، با سائقه قدرتخواهی انسان ، پیوند تنگاتنگ دارد . ناگفته نماند، که درطبیعت هم ، دوشیئ همسان و برابر وجود ندارد . چنین چیزی ، فقط اختراع و جعل منطق است . درفرهنگ ایران ، حتا در اخلاق ، « نیکی » کاریست که به « هنگام » کرده شود .نیکی ، کاری نیک نیست که در هرهنگامی ، همان کار کرده شود . این هنگام ، فردیت زمان و مکان و شرائط را میرساند . اینست که « عدالت اجتماعی » که برشناخت کل اجتماع استواراست ، همیشه گلاویز با مسئله « عدالت فردی » است. عدالت اجتماعی ، همیشه درتنش و کشمکش با عدالت فردی است . دراینجا مقصود، گسترش دقیق این موضوع نیست ، بلکه مقصود، اشاره به آنست که همزمان با روشن کردن بیشتر « عدالت اجتماعی» ، عدالت فردی ، تاریکتر و نادقیقتر و مبهم تر میشود . همانطور وارونه اش نیز صادقست. همانسان تجربیات انسانی در دودامنه وجودش ، میتوانند همین گونه رابطه را باهم داشته باشند . تجربیات علمی و صنعتی و اقتصادی ما ، با تجربیات ما در دامنه های دیگر زندگی مان ، همین گونه تنش را دارند . این خرافه ای بیش نیست که تجربیات صنعتی و علمی و اقتصادی ما ، چیره برسایر تجربیات ما هستند ، و همه آنها را معین میسازند . بهرحال ، تجربیات روشن در یک دامنه ، و تجربیات تاریک و روشن در دامنه دیگر ، و تجربیات تاریک در دامنه دیگر ، هرسه بهم بستگی دارند . هرتجربه ای را که دریک دامنه، شروع به روشن کردن میکنیم ، این روشن شوی ، سایر تجربیات را ، یا تبدیل به تجربیات سایه روشن میکند ، یا تبدیل به تجربیات تاریک میکند . امروزه ما ، فوق العاده به آنچه روشن است( تجربیات روشن ، دامنه روشن تجربیات ، آگاهبود ) اهمیت میدهیم ، و آنچه روشن نیست ، به آسانی خوار وزشت و بیمقدار میسازیم . درحالیکه این موضعگیری کاملا غلطیست .
تجربیات دیگر ازروشنی و تاریکی
فرهنگ ایران ، پیش از زرتشت ، پیوند دیگری با تجربیات روشن و تجربیات تاریک ، و طبعا ، با روشنی و تاریکی بطورکلی داشت .
تاریکی و سیاهی و شب را، فوق العاده ارزش میداد، و بارآور و آفریننده میدانست . این بود که بینش برپایه جستجوکردن و آزمایش ، بسیار ارزش داشت ، و ازاین رو ، آرمان بینش ، بینش در تاریکی ( جستجو و آزمایش) بود . آنان ، تجربه دیگری ازشب و تاریکی و سیاهی داشتند که امروزه ما داریم . این یک تجربه مایه ای و بنیادی آنانست، که به کلی با تجربه ما فرق دارد، چون ما به روشنائی ، فوق العاده اهمیت میدهیم ( روشنفکر، دوره روشنگری ... ) . برخی ها میانگارند که تنها با خواندن مدارک و آثارو کتابهائی که متعلق به یک دوره اند ، میتوانند به آسانی اندیشه آنها را بفهمند . ولی ازآنجا که « تجربیات مایه ای آنها » را از امثال این پدیده ها ندارند ، این قرائت ها بدانجا میرسد که ، این افراد ، پس از خواندن این مدارک و مراجع ، پیروزمندانه درآنها یک مشت خرافات کشف میکنند . متاءسفانه ، اینها خرافات نیستند ، بلکه بیان کمبود تجربه های مایه ای و بنیادی خود این کاشفان ، ازآن دوره هست . اینست که ما نگاهی به « تجربه شب » در آثار مولوی ، و ریشه آن در فرهنگ ایران میاندازیم ، تا تنش این تجربه را با تجربه خود دریابیم، و ازاین تنش ، برای نو آوریهای خود ، مایه بگیریم . مولوی میگوید :
ای شب خوشرو که توئی مهتر و سالار حبش
ما زتو شادیم همه ، وقت تو خوش وقت تو خوش
عشق تو اندر خودما شوق تو اندر برما
دست بنه برسرما ، دست مکش دست مکش
ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهی
گرسه عدد برسه نهی ، گردد شش شش
شش جهتم از رخ تو وز نظرفرّخ تو
هفت فلک را بدهد ، خوبی و کش خوبی و کش
این شب خوشرو و زیبا که مولوی ازاو شاد است ، کیست ؟ اینها تشبیهات شاعرانه ِ ساخته از خیال شاعرنیست . این تصاویریست که هزاره ها از ذهن ایرانیان ،در فرهنگشان تراویده بوده است . کاستن این تصاویر فرهنگی ، به تشبیهات آفریده از ذهن فردی یک شاعر، نابود ساختن فرهنگ ایرانست .این تصاویر باهم ، یک کل زنده از زندگی ، در جهان و اجتماع ، یک کل بهم پیوسته اخلاقی و فلسفی و سیاسی بوده اند ، که وقتی به تشبیهات شاعرانه کاسته شدند ، ازهم پاره میشوند . مثل آن خلیفه که شهر تیسفون را خراب کرد ، و خشت ها و سنگها و درها و نرده ها .. و غیره را ازهم برید و جداساخت ، و آنگاه از این پاره ها ، شهر بغداد ( بغ + دات = پیدایش وتجلی زنخدا سیمرغ ) ، پایتخت اسلام را بنا کرد ! همین کار را سپس صوفیها که سیمرغیان ( خرمدینان ) سابق بودند ، در ایران با فرهنگ ایران کردند ، و فرهنگ ایران را ازهم پاره پاره کردند ، و از همان مصالح ، اسلامهای راستین ، اسلام های معنوی ، یا معنویت اسلام را ساختند . درحالیکه زرتشتیان وارونه این راه را درپیش گرفتند ، و در درون جامعه خود خزیدند، تا الهیات زرتشتی خود را به هرقیمتی هست ، همانگونه که هست ، نگاهدارند تا مبادا ، با اسلام آمیخته شود . با این کار، راه را ، به رفورم ، به خود بستند و نتوانستند با تجدید نظر ، به اندیشه های اصلی زرتشت بازگردند ، تا بتوانند در برابر اسلام ، با فروانداختن سربارهائی که موبدان در دوره ساسانیان به آن افزوده بودند ، قد برافرازند. حتا تاکنون ، در زیر بار این ملحقات ، توانائی به رفورم ندارند. وارونه زرتشتیان ، سیمرغیان که یکی از نامهایشان خرمدینان بود ، گشودگی فرهنگ ایران را میشناختند ، وکوشیدند که فرهنگ ایران را در زیر پوست شریعت اسلام ، بنام حقیقت ، نگاه دارند ، ولی زرتشتیان ، جزیره ای بریده درجامعه تنگ خود ساختند ، تا دراین تنگنا و محدوده ،الهیات خودرا ، که روایت بسیار تنگی از فرهنگ ایران بود ، بی هیچ تغییری ، نگاه دارند. یکی از بزرگترین اشتباهات ایرانیان ، آنست که فرهنگ ایران را ، اینهمانی با زرتشتیگری میدهند . فرهنگ اصیل ایران ، فرهنگ زنخدائی یا سیمرغی بوده است که زرتشتیگری بشدت با آن در درازای هراره ها جنگیده است . این پیکار در همان دوره گشتاسپ و فرزندش اسفندیارشروع میشود و در زمان بهمن ، پسراسفندیار، به اوج سختدلی و خونخوای میرسد که میکوشد که خانواده رستم را ( که سیمرغی بوده اند ) براندازد ( بهمن نامه ) . اندیشه های سیمرغیان پس از شکست بابک خرمدین ، چهره جوانمردی و صوفیگری به خود گرفت . وصوفی که دراصل ، به معنای « نی نواز» است ، و پشمینه پوش معنای دست دومست ، نام همین خدا بوده است . همچنین درویش که درپهلوی « دریگوش یا دریقوش » بوده است ، به معنای 1- سه خوشه یا 3- سه مرغ ( سیمرغ ) است ، که بازنام همین خداست . اندیشه های مولوی و عطار، ریشه مستقیم درفرهنگ این سیمرغیان دارند.
شب خوشروئی که مهترو سالارحبش ، یعنی سیاهی ها و تاریکیهاست ، این همان سیمرغ ، خدای زایمان ، و همان خدائیست که در میان هرانسانی هست ، و سرچشمه و اصل زیبائی و حُسن و عشق است . « شب » ، اساسا نام این خداست . می بنیم که خوارزمی در مقدمه الادب به لیل = شب ، کجه میگوید، و کجه ، نام این زنخدای جوان است ، و نیایشگاههای او درایران ، « دیرکجین » خوانده میشد . « لیلی» هم باید از همین زمینه آمده باشد . « شه ف » در زبان کردی « جن نوزادکش » است، که نام زشت ساخته شده این زنخداست که دراصل خدای زایمان ( دایه = دیو) بوده است . . در شاهنامه سیمرغ ، به شکل ابرتاریک و تیره و سیاه میآید( میغ = مغ ، مغان ، پیرمغان ) که به معنای آنست که ابرآبستن به باران است . آبستنی با تاریکی کار دارد . جنین یا نطفه یا بچه ، در آغاز ، در تاریکی ، پیدایش می یابد ، و پرورده میشود .تجربیاتی هم که انسان میکند ، در آغاز ، در تاریکی ضمیر پرورده میشود، و سپس در آگاهبود ، زاده میشود . پیدایش در آگاهبود ، زاده شدن از ضمیر تاریکست .
واژه « شب » در پارسی باستانxshapa ،و دراوستا xshapan+ xshap ودرپهلوی shawaak است . خشپه باید همان خشه + پا باشد . خشه ( که اینهمانی با خشنا = خشن دارد ) به معنای نی است ( گیاهی که ازآن جامه بافند و درویشان و فقیران پوشند ) . خشه ، اینهمانی نی ، با زن است( نی = زن ) . خشا همان عصاست که نی باشد، وشاهان هخامنشی درنقشهای تخت جمشید ، دردست میگرفتند ، چون حکومت کردن ، نییدن ( نواختن نی ) خوانده میشد . و پیوند خشه با پا ، به معنای « عروسی و همآغوشی » است ، چون « پا» در اثر جفت بودن ، نماد عشق است . پس شب یا « خشه پا» ، به معنای جشن عروسی است ، و غزلیات بسیاری ازمولویست که از شب به عنوان « هنگام جشن عروسی » سخن میرود .
اختران راشب وصل است و نثارست و نثار
چون سوی چرخ ، عروسی است زماه ده وچار
زُهره درخویش نگنجد زنواهای لطیف
همچو بلبل که شود، مست زگل ، فصل بهار
همه ستارگان میخواهند با هلال ماه ( که رام میباشد ) عروسی کنند، و دردل هلال ماه ، فرو روند و با او، عشق بورزند . حتا ماه نیز میخواهد با همه انسانها عشق ورزی کند .
برچرخ سحرگاه ، یکی ماه ، عیان شد
ازچرخ ، فرود آمد و درما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و ، برچرخ روان شد
ازخود چو نظرکردم ، خود را بندیدم
زیرا که درآن مه ، تنم از لطف چو جان شد
نه چرح فلک ، جمله درآن ماه فروشد
کشتی وجودم همه در بحر ، نهان شد
البته میتواند واژه « شب » مرکب از « خشه + آپه » باشد . آپه ، زنیست که ازکودکی کسی را پرورده باشد، که همان معنای دایه و پرورنده را دارد . پس خشپه ، میتواند، به معنای « زنخدای پرورنده یا دایه » نیز باشد . واژه شب ، در شکل پهلویش نیز، مارا به برآیند دیگراز معانیش راه مینماید . این واژه قابل بخش شدن به « شَو + واک » است . در زیر واژه « واق= واک » رد پای معنای اسطوره ای آن باقی مانده است . واق ، درختی است که بامداد ، بهار ، و شامگاه خزان کند ، و گویند ثمره آن درخت ، به صورت آدمی و حیوانات دیگر باشد و سخن کند . این همان درخت زندگیست که خوشه اش، سیمرغ است، و بعضی گفته اند که واق ، بیشه و جنگلست . بیشه ، اساسا به معنای نیستان است، و نام خدای جنگل در کردی « هه ل » است که همان ال باشد. واق ، نام پرنده ای هست . همه اینها، رد پای سیمرغست که باقی مانده است . واژه شب در ترکی ، در ترجمه مقدمه الادب خوارزمی ، کجه نامیده میشود ، که نام دیگر سیمرغست . « کچ » در کردی به دختر باکره میگویند . نام مردمک چشم هم کچینه هست، و کچینی ، پرده بکارت و دوران دوشیزگیست . علت اینکه این خدا ، دختر باکره و « همیشه دوشیزه » خوانده میشد ، دلایل گوناگون داشت . ازجمله آنکه آنها « اندیشه نوی و تازگی را با اندیشه زائیدن » باهم پیوند میدادند . اوست که همیشه ازنو ، نو میزاید ، یا به عبارت کلی تر ، اوست که همیشه ازنو ، نو وتازه میآفریند . خورشید و خرد و ماه و انسان و جهان و زمان ، همه پدیده هائی هستند ، که همیشه، تازه و نو میشوند ، همیشه ازنو زائیده میشوند. در هرشبی ، سیمرغ ( = ماه ) از نو ، نطفه خورشید تازه ای را ( سیمرغ =خورشید ) که در زهدان دارد ، بامداد آنرا از نو میزاید . سیمرغ (= ماه ) ، خودش را که خورشید است ، هر روز ازنو میزاید . خدا ، وجودیست که همیشه ازنو، خودش را میزاید. هم ماه و هم خورشید، هردو، دوچهره سیمرغند . این یک اندیشه بنیادی بود که دررابطه ماه با خورشید ، بازتابیده شده بود . درواقع ، خود را زائیدن = خود را همیشه ازنو آفریدن ، تصویرآنها از خدا بود . کسی خداست که خودش را ازنو، ازخودش بزاید . اینست که مفهوم « خدا » را نمیتوان جانشین واژه « الله » ساخت. این دو تصویر کاملا متضاد ند . خدا ، چیزی نیست که همیشه تداوم وثبات درهستی اش دارد ، بلکه روند « گردش نوزائی خود است » . خدا ، اصلیست که همیشه خودش را ازنو میزاید و میآفریند . این بود که ماه و خورشید ، دوچهره گوناگون سیمرغ بودند . ماه ، پیدایش سیمرغ درشب ، و خورشید ، پیدایش سیمرغ در روز بود . خورشید هرروز از نو ، ازماه زاده میشد . این اندیشه تحول یک شکل خود، به شکل دیگرخود ، بسیار اهمیت داشت . در کردی ، « خوره تاو » خورشید است ، و دراوستا بنا بر رایشلت ، خره تاو ، خرد است . این دو ، درواقع یک واژه اند .پسوند « تاو » که همان تابیدن باشد ، دراصل به معنای زائیدن بوده است . سیمرغ شب ، نه تنها خورشید ( روشن = روجن ) را میزاید ، بلکه « خرد » را هم میزاید . چون « خوره » و « خره » ، یک واژه اند . پدیده « آبستنی » ، معنای بسیار گسترده و ژرفی را داشته است، و معنای تنگ ما را نداشته است . زائیدن ، بطورکلی ، پیدایش بوده است . یک چیز در پیدایش است، که هم روشن میشود، و هم میتوان آنرا دید . اینست که روشنی و بینش ازهم جدا ناپذیرند .پس انسان که با خورشید بیدارمیشود ، خرد هم دراو ازنو زائیده میشود ( مغز= مزگا = زهدان ماه = هلال ماه ) .پس شب ، اصل آبستنی و زیبائی بطورکلی بوده است . اینست که درضرب المثل ها این اندیشه باقی مانده است که « شب ، آبستن است ای برادر» یا آنکه « شب آبستن است تا چه زاید سحر » . شب یا شپان ، اصل آفرینندگی و اصل روشنی است . شب ( تاریکی و سیاهی) همیشه از نو میآفریند و از نو، بینش میآفریند . این بود که « ضمیر تاریک انسان » ، زایشگاه اندیشه ها و بینش و نیکی و زیبائی ... شمرده میشود، و مانند تئوری فروید ، جایگاه سائقه های سرکوفته و رانده شداز آگاهبود بشمار نمیرفت . این بود که مردم ، به ماه ،« شب افروز» میگفتند . ماه دهم را که ماه دی ( دی = دین = دیو = زنخدا ) باشد نیز شب افروز میخوانده اند . در ماه دی بود که انسان ، پیدایش می یافت . نام دیگر ماه دی ، خرّم هم بوده است . این نشان میدهد که ماه دی ( دسامبر)، ماه خرّم یا سیمرغ بوده است . پیدایش انسان ، با اصل شب افروزی و خرّمی ، آغاز میشده است . این ویژگیها ، گوهر انسان را معین میسازد . خرد انسان که خره تاو باشد ، زایش ماه است ، یعنی ، بینش و روشنی درتاریکی ، تکون می یابد . خرد در جستجو و آزمایش و کاوش ، در تاریکیهای تجربیات ، به اندیشه های روشن میرسد . انسان همیشه ازنو ، اندیشه های روشن نوین ، از تجربیات تاریک خود دارد . انسان همیشه ازتاریکی آزمایش ، به بینش روشن میرسد . این بیان اصالت خرد و بینش انسان است . خرد انسان ، موقعی اصالت دارد که از راه تجربه و آزمایش خود از درون تاریکیها به بینش برسد . به همین علت ، رستم به هفتخوان تاریک آزمایش میرود ، تا توتیای چشم را کشف کند ، تا بتواند چشم ها را ، خورشید گونه سازد . در هزوارش( یونکر) دیده میشود که به هفت ،« شبا » گفته میشده است . این گواه برآنست که هفت ، عدد ویژه سیمرغ بوده است ، چون « شب = کجه= خدای زایمان = جن نوزادکش » ، نام اوست . اینست که « هفته ، نام خود سیمرغ یا زنخداست » . سیمرغیان یا خرمدینان ، به هفته ، « شفوده» و« بهینه » میگفته اند ( برهان قاطع ) . شفوده ، مرکب از« شب + اوده « هست . اوده به معنای مادر است . بهی که همریشه بهینه است و به معنای قطب است ( جُدی ) نام سیمرغ بوده است . اینکه ادعا میشود که ایرانیان ، هفته نداشته اند ، غاط است . الهیات زرتشتی در پیکاری که با سیمرغ وسیمرغیان ( زنخدا ) داشته است ، ضدیت با هفته داشته است ، چون این هردو نام ، آشکارا هویت هفته را مشخص میساخته است . چهارهفته ، یک ماه بود ، و علامت خاج یا چلیپا ( صلیب= سه لیب) ، علامت ماه ( علامت سیمرغ ) بود . ماه ( سیمرغ ) ، سه تائی بود که ازیکتا ( بهمن ) پیدایش مییافت .
پس « شب » و « شبان » هردو نام خود سیمرغ ( جن نوزادکُش بعدی ) است . چنانکه «شبان» به« شب پره »(= خفاش ) گفته میشود که اینهمانی با سیمرغ دارد . ازاینگذشته در هزوارش میتوان دید که « بِه » به شب پره = شپره گفته میشده است ( به و بهینه ) . ازاین رو به روح القدس در مسیحیت ، ایرانیان ، شبان ، یا مرغ عیسی میگفتند . این شبان که « خشه پان » باشد، با چوپان ( نگهبان رمه دام ) فرق کلی دارد ، که بسیار باهم مشتبه ساخته شده است . شب اول دی ماه را که ماه خرّم است ، شب یلدا مینامند . روز وشب اول ماه، اینهمانی با خرّم دارد . و یلدا ، دراصل « ایل دا » به معنای « پیدایش و زایش خدا است » . معنای اصلی شب ، در برخی واژه هامانده است، که بررسی آنها دراین فرصت ، بدرازا خواهد کشید . ازجمله شب آویزاست که جغد باشد که مرغ سروش و بهمن باهمست . همچنین شباهنگ است که به ستاره شعری و بلبل گفته میشود، که اینهمانی با سروش دارند . به ماه دی ، که ماه خرّم است ، شب افروز میگفته اند . به خیری که گل رام و سروش است ، شب بو میگفته اند . همچنین « شبدر» که چون سه برگ دارد ، نماد سه تا یکتائیست ( طریفلن = ذو ثلاث الوان ) و نام دیگرش « حند قوقا = اند کوکا » است که به معنای تخم ماه است...... . اینکه نام « شبان » را سپس با « چوپان » باهم مشتبه ساخته اند ، برای مسخسازی و تحریف اندیشه های فرهنگ اصیل ایران بوده است . سیمرغ ، چهره های گوناگون در همه گستره طبیعت به خود میگرفته است . ازمیان مرغها ، یک چهره سیمرغ ، ازجمله کبوتراست ، که همان « کبوده » میباشد ، که بیانگر چهره عشق او بود . معانی که کبوده دارد از جمله « درخت بیدمشک » است که نام دیگرش ، بهرامه است ( که همان نام سیمرغست * . همچنین درخت پشه غال را کبوده مینامند ، که نام دیگرش ، شجرة الله یا شجره البق ( درخت بغ ) و دیو دار ... است که همه هویت سیمرغ را نشان میدهند . همچنین شب پره اینهمانی با سیمرغ داشت ، چون بیننده در تاریکی بود . شب پره ، نماد بینش زایشی بود . روح القدس ، که به عیسی فرود میآید و نشان وحی خدا به عیسی بوده است دراناجیل ، کبوتر است ، ولی ایرانیها این روح القدس را همین شب پره یا « شبان » میدانستند . اینکه رهبر یا شاه یا سیاستمدار باید « شبان » مردم باشد ، ربطی به « چوپان و گله دار» ندارد . این بینش در تاریکی ( این بینش زایشی که از نیروی جویندگی و پژوهندگی درتجربیات بدست میآید هست که باید راهگشای مردمان باشد . شبان (خشه پان ) همان معنای « شب » را دارد . شاه باید شبان باشد ، یعنی سیمرغ ( بیننده در تاریکی) باشد . شب و شبان ، که همان اصل زایش بینش ، زایش خورشید ازماه ... باشد ، همان سیمرغست که مانند آذرخش ( برق ) از ابر تاریک میزند . واین بینش هست که درهرانسانی هست . « دین » که امروزه معنائی مسخشده و تحریف شده ، گرفته است ، و از تجربه اصیل آن درفرهنگ ایران ، به کلی بیگانه شده ، چنین بینشی بوده است، که از ژرفای خود انسان در تجربیات گوناگون زندگی ، زاده میشود . شبان ، بینش زایشی است . همه بینش ها ی حقیقی ، به آزمایش و کاوش و تجربه انسانی بازمیگردند . هرتجربه ای ، نطفه ایست که میتواند بُن مارا زاینده سازد . فرهنگ ایران ، بینش در روشنائی ( چشم خورشید گونه ) را پیآیند « بینش درتاریکی ( چشم ماهگونه ) میدانست . به عبارت دیگر، چشم انسان ، موقعی خورشید گونه میشود که چون ماه ، در تاریکی تجربیات و آزمایشها و جستجوها ، ببیند . هر جستجوئی ، جستجوی درتاریکی است . انسان درتاریکی ، کورمالی میکند تا راه را ، تا بینش را بیابد . اینکه آرمان بینش در فرهنگ ایران ، بینش در تاریکی بوده است ، یکراست به « اصالت خرد انسان » کشیده میشود . هنگامی ، بینش، حقیقی است که از جستجوی خود انسان برآمده باشد و درجستجو است ، که خرد انسانی ، اصالت خود را پدیدار میسازد . تقلید ، چه در فروع ،چه دراصول ، برضد اصالت خرد انسانست . کسیکه توانائی دارد ، دراصول بجوید ، ازعهده جستجو در فروع به آسانی بر میآید . تقلید و اطاعت ، انکار اصالت خرد درانسانست . هر انسانی ، خودش باید از تجربیات مستقیم از واقعیات ( نه ازفهم کتاب مقدس ) آبستن به بینش شود . تقلید واطاعت ، این معنا را میدهد که خرد انسان از « نطفه رویدادها و تجربه آنها » ، آبستن نمیشود . تقلید و اطاعت ، بیان نازاشدن انسانست . اینست که درشاهنامه ، رستم به هفت خوان ( هفت = شب در هزوارش ) میرود . این سلوک و جستجو ی رستم ، همه در تاریکیست . خودش ، « تنها » به جستجو میرود . درجستجو است که فردیت واقعی، پیدایش می یابد . رستم در پایان این جستجو است که کشف میکند ، که با آمیختن سه قطره خون ( از دل و مغز و جگردیو سپید ) سرمه یا توتیائی بدست میآید که باریختن آن درچشم کیکاوس و سپاه ایران ، چشم آنها خورشید گونه ساخته میشود . چشم ، اینهمانی با خرد دارد . چشم خورشید گونه ، یعنی « چشمی که از ماه شب افروز ، یا از شبان ، زاده میشود » . چشم خورشید گونه ، چشمیست که ازنورخودش ، پدیده هارا روشن میسازد و خودش آنها را می بیند . با نوردیگران ، نمی بیند . در فرهنگ ایران ، این ماه که چشم آسمان ، یعنی خرد آسمانست ، خورشید را میزاید . ماه و خورشید ، سیمرغ دردوچهره گوناگونند . واژه « دین »هم، دراصل، به معنای دیدن است، و خود واژه « دی « هم به معنای دیدن است ، و موبدان بجای اصطلاح « دین » که معنای « آبستنی » را هم داشت ، « آینه » گذاشتند ، که از همان واژه « دا « ساخته شده است ، و آینه ، دراصل همان « آدینک adenak » است . در واقع « آینه » جانشین اصطلاح « دین » شد، که سه معنای به هم پیوسته :« دیدن + آبستن + دیوانگی » را داشته است، و هنوز درکردی این سه معنا را دارد . این اصطلاح « آینه» ، که معربش« عین» باشد ، به ریشه « بینش زایشی » میرسد ، که سپس به صوفیان به ارث رسید . انسان باید آینه حقیقت یا خدا بشود . کاربرد اصطلاح « آینه » نزد اهل تصوف ، از این زمینه برخاسته بود . پس چشم = آینه = دین = ماه بود . همه چشمهای انسانها ، با هم میآمیختند و ماه میشدند ، و چشم آسمان میشدند ، یعنی نیروی آفرینندگی و زایندگی و بینندگی در کیهان میشدند . دین ، اصل آبستنی بینش در هرانسانیست . این اصل آبستنی بینش در هرانسانی ، پنهان و نهفته درانسانست . دین در فرهنگ ایران ، ربطی به شریعت نداشت . دین درفرهنگ ایران ، یک مشت آموزه و احکام نیست که انسان به آن ، شهادت بدهد و فلاح بیابد ( از دم شمشیر نگذرد). بلکه دین ، همان سیمرغ زیباست ، که در درون هرکسی ، پنهان و نهفته است (شب ) .
پهلوان و دزد
در شاهنامه فردوسی ، این رستم یا این پهلوان بطورکلی، و بالاخره دراصل این بهرام ( که دربُن هرانسانی هست ) است به تنهائی ، در راه پر ماجرای معرفت گام می نهد . در بهرام یشت میتوان پیوند مستقیم بهرام را با « دین که چشم بیننده درتاریکی از دور» باشد میتوان دید . و این نشان میدهد که هفتخوان رستم در اصل ، هفت خوان بهرام بوده است، و درواقع بیان خویشکاری هرانسانیست که به هفتخوان معرفت برود ، چون بهرام ، بُن هرانسانی نیزهست . دراین هفتخوان ، میتوان ویژگیهای خاص از سراندیشه « بینش درتاریکی » را درفرهنگ ایران شناخت .
ولی مولوی بلخی ، بجای پهلوان فردوسی ، با « یک ضد پهلوان » ، همان سراندیشه را عبارت میکند، و بدینسان ، رویه های دیگر آن سراندیشه ، چهره نما میشوند . آنجا رستم بود که تنها ، بیراهه های خطرناک را میپیماید . اینجا یک دزد است . مولوی ، توانائی شگفت انگیزی دارد که در شخصیت های بدنام و ننگین اجتماع ، برترین فضیلت ها و هنرها را کسف میکند . البته این خویشکاری همه عرفای ایران بوده است ، ولی درمولوی ،این هنر به اوج میرسد . بسیاری از هنرهای والای مردمی در ویرانه های اجتماعست . اوج اخلاق در کسانیست که ارزشهای معتبر دراجتماع ، آنها را طرد میکند . اوج دین در بیدینان است . اوج نیکی در بدان است . این سیاه و سپید بینی ، که الهیات زرتشتی و شریعت اسلام آورده بود ، بکلی طرد میگردد . در جهان کفرو الحاد ، اوج خدادوستی یافته میشود . درموءمنان ، کفر و الحاد و شرک می یابد ، و در کفرو الحاد و شرک ، ایمان می یابد . دربی اخلاقی ، اوج اخلاق می یابد . چنانکه امروزه بهترین ماتریالیست ها درهمان ایده آلیست ها هست . و بهترین ایده آلیست ها در همان ماتریالیست ها یند . آنانکه خود را دیندارترین با دینان میدانند ، بیدین ترین بیدینان هستند . و آنانکه خودرا بیدین میخوانند ، اصیل ترین و مردمی ترین دین را دارند . مولوی ، همانسان که در قماربازی ، فضیلت خدائی را پیداکرد ، در دزدی نیز، فضیلت خدائی پیدا میکند . حتا بجائی میرسد که خدا را دزد مینامد و میداند . این براِی آنست که مولوی، یک عمل انسان را با کل انسان ، یکی نمیگیرد . آنکه دزدی میکند ، درکلش ، درضمیرش ، دزد نیست . آنکه یک گناه اجتماعی میکند ، کل ارزش و ارج انسانی اش، گزندی نمی بیند، و هرگز نباید دراجتماع ، ننگین ساخته بشود . مجازاتی ( مانند دست بریدن ... ) که کل انسان را دراجتماع ننگین میسازد، این « ارج انسانی » را لگدمال میکند . چنین گونه مجازات و کیفری ، ضد انسانی است . از اینگذشته ، خود همان دزدی ، مانند قماربازی ، دارای برآیند های پرارزش نیز هست، و ازآن ها میتوان برترین هنرهارا ساخت . مثلا در ادیان نوری و ابراهیمی ، در نافرمانی از الاه ، برترین گناه را میشناسند ، وبرای مجازات کردن این گناه نافرمانی ،گزند به کلیت انسان میزنند . کسیکه از یهوه یا پدرآسمانی یا الله ، اطاعت نمیکند ، در کلش ، در تمامیتش مطرود میشود ، و ارج انسانی اش را بکل از دست میدهد( هستی اش ، بی ارزش است ) ، و عدمش یا طرد و تبعیدش ، ضروری و حتمی است . در حالیکه در فرهنگ ایران ، هیچ گناهی و جرمی ، نباید گزند به ارج انسانی بزند .
همانطور دزدی ، دارای دوبرآیند است . یک بخش آن ، احساس کمبود و قحط وجودی انسانست که ازاحساس عدم اصالت انسان سرچشمه میگیرد . انسان و خردش ، اصالت ندارند . این احساس عدم اصالت ، این احساس ناتوانی در ابتکار و نوآوری و نوشوی از خود ، زمینه دزدی است . انسان ، احساس عجزاز نوآوری و نوشوی ازخودش میکند ، و میرود و اندیشه ها را از غرب میدزدد ، مدرنیسم و پست مدرنیسم را میدزدد ، و حتا این دزدی ، غرور آوراست، و به آن افتخارهم میکند . حتا بی اصالتی ، غرور آور میشود ، و این هنر را به همه هم میهنانش نیر تجویزمیکند ، و میگوید اگر همه ، مدرنیسم و پست مدرنیسم را بدزدیم ، ازاین اموال دزدی ، پیشرفت میکنیم و غنی میشویم و گلوبالیزه میشویم . دزدی ، اوج فضیلت و هنر میگردد . مولوی ، درست پشت به اینگونه دزدی میکند ، که پیآیند « احساس عدم اصالت خود انسان » است ، بلکه دزدی را در خدمت « کشف اصالت خود انسان ، در بن خود انسان » میگذارد . او برآیند دیگر پدیده دزدی را می بیند . در دزد ، نیروی فروان کنجکاوی و جستجو است . او شبرو است . در تاریکی و سیاهی میجوید. او دیده تیزبین ، برای آنچه گرانبهاست ، دارد . با یک دید ، چیز گرانبها را از میان هزاران اشیاء کم بها ولی سنگین ، باز میشناسد. مولوی ارزش هر انسانی را آن چیزی میداند که او میجوید ، نه آن چیزهائی که او میداند و دارد .
ترا اگر نفسی هست جزکه عشق مکار
که چیست قیمت مردم ؟ : هرآنچه میجوید
اینست که دزد ، قیمتی ترین جواهر را میجوید ، تا شبانه در تاریکی بدزدد . اینگونه دزدی ، نه تنها ننگ نیست ، بلکه حلال هم هست . او درپی لعل و عقیق و یاقوت و الماس است و آنهارا جستن ، هنرست . چنین جواهری کجاست ؟ اینست که میرود، و از بزرگترین وبرترین سرچشمه اش میدزدد . نور را باید از سرچشمه اش ، آفتاب ، دزدید که دزدی نور، اورا نمیزنجاند و از غنای او نمیکاهد .
اگر بدزدم من زآفتاب ، ننگی نیست
چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او
وگرچولعل ، ندزدم زآفتاب ، کمال
گذر زطیبت خود چون کنم به طینت او
اگر لعل ، که درآغاز سنگست ، کمال آفتاب را ندزدد ، لعل نمیشود و طینت خورشیدی پیدا نمیکند .
این دزدی برای آنست که هم طینت آفتاب بشوم ، هم طینت خدا بشوم ، همگوهرخدا بشوم ، چنانچه لعل نیز دراین دزدی ، همگوهر آفتاب میشود
نه لولیان سیاه دوچشم ، دزد ویند همی کشند نهان نور از بصیرت او
آفتاب در فرهنگ ایران ، هم نورمی تابید و هو خودش با همان نور، چشمی بود که میدید ( چشم خورشید گونه در هفتخوان رستم ) . چشم که نام دیگرش ، ایومن ayomanهست ( آی + مان ) ، به معنای « تخم ماه ، یا تخم سیمرغ » است . از نور آفتاب که نطفه آفتابست ، انسان ، آبستن میشود.
زآدمی چو بدزدی ، به کم قناعت کن
که شحّ نفس ( بخیلی و آزمندی) قرین است با جبلّت او
ازاو ( خدا ) مدزد ، بجز گوهر زمانه بها
اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او( سیمرغ ، ازجوانمردیش، میآفریند)
که نیست قهر خدارا ، بجز زدزد خسیس
که سوی کاله فانی بود عزیمت او
دریغ شرح نگشت و زشرح میترسم
که تیغ شرع ، برهنه است در شریعت او
دراینجاست که مولوی ،ناگهان اقرار میکند که او نمیتواند افکارش را بگسترد ، چونکه تیغ شرع محمدی ، برهنه وتیز است . شریعت اسلام ، جایگاه تفکرآزاد و گفتگو نیست . در جهان اسلام ، آزادی بیان و اندیشه نیست ، و همه از گفتن اندیشه های خود و آشکارا ساختن گوهرخود ، ترسانند . ازاینرو ، عرفا ، اندیشه های آزادانه خود را ، در نکته های بریده و نیمه تمام و درکنایه و اشاره ، آنهم درحالت مستی و دیوانگی میگویند ، تا شریعت ، فرصت پیگیری آنرا نداشته باشد .
گمان مبرکه مگر جرم او طمع بوده است
نه ، بلک خس طمعی ، بود آن جریمت او
جرم انسان ، طمع او نیست ، که پیآیند « احساس قحط وجود ، قحط اصالت » است . جرم انسان ، خس طمعی است . جرم او اینست که کم میخواهد ، چیزهای خرد و حقیرو بی ارزش میخواهد . او باید غنا و سرشاری خود را بخواهد ، او باید بخواهد که همگوهر خدا بشود . اوست که باید برود عقیق از خزانه سلطان ، از خود خدا بدزدد . او باید بخواهد که به اصالت خود برسد و همگوهر خدا ( سیمرغ ) بشود .
برای عاشق و دزد است ، شب فراخ و دراز
هلا بیا شب لولی ( شب نی نواز) و کار هردو بساز
من از خزینه سلطان ، عقیق و دُر دزدم
نیم خسیس ، که دزدم قماشه بزّاز
درون پرده شبها ، لطیف دزدانند
که ره برند به حیلت ، به بام خانه راز
دزد ، هیچگاه « راه مستقیم » را نمی پیماید ، بلکه در جستجوی از بیراهه ، به بام راز است .
طمع ندارم از شبروی و عیّاری
بجز خزینه شاه و عقیق آن شهناز...
روا شود همه حاجات خلق درشب قدر
که قدر، ارچو بدزدی ، بیافت آن اعزاز
همه توئی و ، و ورای همه ، دگر چه بود ؟
که تا خیال درآید کسی ترا انباز
این خزینه شاه ، این نهانخانه سیمرغ کجاست، تا کسی در شبروی، بسراغ آن رود، و پنهانی وارد آن شود ، و هم طینت و همسرشت خدا بشود ؟
« دل » درتصوف ،
جانشین اصطلاح « دین » درفرهنگ ایران میشود
ازآنجا که شریعت اسلام ، اصطلاح « دین» را به معنائی متضاد با فرهنگ ایران بکار میبرد ، و این معنا دراذهان موءمنان ، مرسوم و متداول شده بود ، عرفا ، « دل » را بطورکلی ، جانشین مفهوم اصیل « دین » در فرهنگ ایران ساختند . البته هردو واژه دل و دین ، با « نی »، کار دارند . دائنا که همان « دین » باشد ، به معنای « نای آفریننده و زاینده » است . «دین » در اوستا ، به اصل مادینگی گفته میشود . در پهلوی به دل ، « دیل » گفته میشود . و دیل ، هنوز در کردی به معنای « مادینه بسیاری از جانوران » است . در منجی به دل ، زیل گفته میشود ، و زیل درکردی ، به معنای « نی » است ، و زیلی ، کنایه از قلب است ، و زیلو ، دراصل حصیر بافته شده از نی بوده است ، هرچند سپس به فرش از نخ گفته شده است . در هزوارش ، به دل ، ریم من ، گفته میشود که به معنای « مینوی نی » است . در کردی « زه ل » به معنای نی و نیستان ( باتلاق ) است و زه لکو ، نیزاراست . و همانسان که جشن ( یس + نا ) ، آوازنی است ، درکردی « دیلان » که از ریشه « دیل » ساخته شده است ، به معنای « رقص گروهی » است . پس « دل » همان معنای « دین » را دارد ، چون هر دو، نای هستند که اصل زایش و آفرینندگی هستند . ازاین رو ، به آسانی میشد ،که معنای دین در فرهنگ اصیل ایران را ، به واژه « دل » انتقال داد . دین ، در فرهنگ ایران ( هادخت نسک ) دختری بود که همچند همه زیبایان جهان ، زیبا بود ، و این دختر ، اصل زایندگی بینش و نیکی و بزرگی و ... بود،ودر میان هرانسانی بود ( دل ، به میان هرچیزی گفته میشود که اصل زایندگی انسان باشد ) و به سخنی دیگر ، این دل ، همان سیمرغ بود . دل ، همان دین ، همان « نای ِ به » یعنی سیمرغ ( سه نای ) میباشد ، که بینش حقیقی ، بی هیچ واسطه ای( بی هیچ پیامبری و بی هیچ کتاب مقدسی ) ، ازآن ، در هرانسانی زاده میشود .
در پرده دل بنگر، صد دختر آبستان
زان گنج گخ دلها ، زان سجده گه مستان
یاچنانکه گوید :
دل ، مریم آبستن ، یا شیوه کند با من
عیسای دوروزه تن ، درگفت زبان آید
دل نورجهان باشد ، جان درلمعان ( درخشیدن) باشد
این رقص کنان باشد ، آن دست زنان باشد
باز دراینکه مولوی ، دل را ، سرچشمه بینشی میدانست که مستقیم از انسان میزاید ، میگوید :
اِشکم چو دهل گشته ودل ، حامل اسرار
چون نه مهه گشتست ، ندانی که بزاید ؟
شاهیست دل ، اندرتن ، مانند گاوی
وین گاو ببیند شه ، اگر ژاژ ( علف ) نخاید
اکنون پرسیده میشود که این دل ، چگونه آبستن میشود ؟ این دل را باید سیمرغ ( خدا ) آبستن کند ، با او همخوابی کند ، اورا در آغوش بگیرد . این کار را سیمرغ ، دزدانه درشب میکند . ماه یا بدر میآید ، و زخمی به دل میزند ، تا دل بارورشود ، و جانی تازه بزاید . اینجا ، خدا که سیمرغ باشد ، دزد نیمشب است که ناگهان فرود میآید :
دوش خفته خلق ، اندر خواب خوش
او ، به قصد جان عاشق ، سو بسو
گاه چون مه ، تافته بر بام ها
گاه چون باد صبا او کو بکو
ناگهان افکند طشت ما ز بام پاسبانان درشده در گفتگو
درمیان کوی ، بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد اورا پاسبانی در نیافت کش زبون گشتست چرخ تند خو
برسر زخم آمد ، افلاطون عقل کو نشانها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیست کوست اصل فتنه های توبه تو
چونکه زخم اوست نبود چاره ای
آنچه او بشکافت ، نپذیرد رفو
از پی این زخم ، جان نورسید جان کهنه ، دستها ازخود بشو
این « زخم زدن ناگهان در نیمشب تاریک » ، این تکان دادن بُن انسان ، این زلزله ناگهانی و آنی، دراوج نا خود آگاهی و ناپیدائی ، بنیاد و ریشه تحول انسان میگردد . چنین بینشی ، بینش زایشی ، یا همان دین در فرهنگ ایران یا همان دل است . زخم زدن ، عشق ورزی و همآغوشی و همخوابگی است . مانند واژه « آسیب زدن » که در غزلیات مولوی ، برعکس معنائی که امروزه بدان داده میشود ، معنای همآغوشی و عشق ورزی و همخوابگی دارد . اساسا « زخم که همان واژه زخ » میباشد ، معنای «همخوابی بازن» را دارد . چنانچه در منتهی الارب ( + ناظم الاطباء + تاج العروس + محیط ) ، زخ به معنای مجامعت بازن وگائیدن زن است . زخ ، جماعست و مزخه ، زن را گویند ( مقاییس اللغة ) . چون همخوابگی با زن ، متناظر با شخم کردن زمین بود ، زخ در واژه نامه جهانگیری، به معنای فروبردن و سپوختن در مغاک است . همچنین ریزش باران برزمین ، تناظر با مجامعت با زن داشت ، ازاین رو درتداول عامه عرب ، به معنای « ریزش شدید باران » بکار برده میشود . این بود که زخم زدن به ابزارموسیقی ( نای و رباب و چنگ ورود و بربط ... ) معنای « عشق ورزیدن با ابزارموسیقی » را داشت . این همآغوشی و همخوابگی با نای و چنگ و رباب و ... بود .
این چه استغناست یارب ، وین چه قادرحکمتست
کاین هم « زخم نهان » است و مجال آه نیست حافظ
نی که مینالد همی در مجلس آزادگان
زان همی نالد که بروی ، زخم بسیارآمده است سعدی
مطرب عشق ابدم ، زخمه عشرت بزنم
ریش طرب شانه کنم ، سبلت غم را بکنم
در هرات ، به خود را به تن کسی بویژه به زن مالاندن ، زخمه زدن میگویند . اساسا معنای « چشم زخم » بنا برناظم الاطباء ، به معنای « نگاه شوح » بوده است . این بود که نی زدن، یا بربط زدن یا چنگ زدن ... معنای عشق ورزی انسان با ابزارموسیقی بود .ابزار موسیقی ، آبستن به آهنگ و سرود میشد .
ای مطرب ، چو دف بدست آمد این پرده بزن که یار مست آمد
چون چهره نمود آن بت زیبا ماه از سوی چرخ ، بت پرست آمد
این پرده بزن که مشتری از چرخ از بهر شکستگان به پست آمد
مشتری ، اینهمانی با خرّم یا سیمرغ دارد، که رب الارباب ، یا سعد اکبر بوده است . دل ، این نیروی پذیرندگی و مادینگی هرانسانی است که از زخم و آسیب سیمرغ ، آبستن به جان نو ، به بینش نو میشود . انسانی که باعقلش ، پاسبان دلش هست ، تا دلش راهرگز نبازد ، ومات زیبائی نشود ، و ربوده نگردد ، خدای دزدان ، اصل زیبائی و دلربائی وخوبی ، میآید و همین دل محفوظ در پناه عقل را میرباید ، عقلی که خودش همیشه در اندیشه بُردن و دزدیدن و ربودن هست ، دلش را از دست میدهد .
من دزد دیدم کو برد ، مال و متاع دیگران
این دزد ما ، خود دزد را ، چون می بدزدد از میان ؟
این اصل زیبائی و خوبی و بزرگی ، میآید ، که برترین ربایندگان و برترین دزدان است ، و چون میشناسد که گرانبها ترین چیز درانسان ، همان دل است ، آن را درشب تاریک ، دریک چشم بهم زدن ،میرباید و میبرد .
عشق است آن سلطان که او ، ازجمله دزدان ، دل برد
تا پیش آن سرکش برد ، حق سرکشان را مو کشان
عشق است آن دزدی که او از شحنگان ، دل میبرد
درخدمت آن دزد بین ، تو شحنگان بیکران
آواز دادم دوش من ، کای خفتگان ، دزد آمده است
دزدید او از چابکی ، درحین ، زبانم را از دهان
گفتم ببندم دست او ، خود بست او دستان من
گفتم بزندانش کنم ، او می نگنجد در جهان
از لذت دزدی او ، هرپاسبان ، دزدی شده
از حیله و دستان او ، هر زیرکی ، گشته نهان
خلقی ببینی نیمشب ، جمع آمده ، کآن دزد کو ؟
او نیز میپرسد که کو آن دزد ، او خود در میان
این امیر دزدان است که هر دلی را میرباید ، تا با او همآغوشی و همبوسی کند ، و اورا آبستن به فرزند خود بکند ، تا بینش و شادی ، که فرزند اوست ، درآن دل ، نطفه و جنینی شود و پرورده شود ، تا اوا با یک زخم ، تحول بدهد و نوسازد .
مریم دل ، نشود حانل انوار مسیح تا امانت زنهانی به نهانی نرسد
این عقل ملال آور است، که آلت وابزار و نازاست ، که حیله گر و خدعه گر است ،که زندگی را سرد و افسرده میکند ، ومیخشکاند ، که دیگر از خودش نمیتواند بجوشد . این دزد ، چنین عقلی را میگیرد ، و از سر در همآغوشی با او ، آن را زایا میسازد. از سر، انسان در می یابد که خرد ، خره تاو ، است ، که هلال زاینده ماهست ، که خدائیست که به خودش آبستن است . او دیوانه میشود ، یعنی ، خانه خود زائی ، خانه اصالت میشود . او ازنو ، اصالت خودرا می یابد و از غنای بیکران خود ، کام میبرد .