منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست
« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .
گفتارهفتم در باره
مولوی بلخی
« بینش » ، دیدن زیبائی ِخود است
یا بسخنی دیگر
« بینش » ، زایانیدن خدا ازخود است
منوچهرجمالی
چرا مولوی میگوید که « بینش ، کشف حُسن یا زیبائی خود » است . چرا میگوید بینش ، کشف زیبائی خداست ؟ چرا « دین » برای مولوی و عرفا ، چیزی جز دیدن روی زیبای خدا درخود ، نیست ؟ چرا به معقول و منقول ، وآنچه سُنت و آموخته هایند ، اهمیتی نمیدهند ، و اصل « دین » را که در فرهنگ ایران ، به معنای « بینش زاده از خود » است ، « دیدن چهره زیبای خدا » میدانند، که از وجود خود انسان ، میزاید . چهره خدا ، اصل و سرچشمه زیبائی است ، و او در جستجوی دیدن اصل زیبائی است . «بینش حقیقی» را ، کشف اصل زیبائی ، و دیدن اصل زیبائی ، و عاشق شدن به اصل زیبائی میداند ، نه ایمان به یک آموزه و شریعتی . البته این اندیشه ، چنانچه دیده خواهد شد ، بنیاد پدیده « دین » یا « بینش » ، در ایران بوده است . آنچه امروزه ، از مفهوم « دین » فهمیده میشود، و ازآن بحث میگردد و ادیان یهودی و عیسوی و اسلام را مشخص میسازد ، درفرهنگ ایران ، دین شمرده نمیشود . دین در فرهنگ ایران ، دیدن مستقیم و بیواسطه ِ روی زیبای خدا با چشم خود است . مولوی این اندیشه را درغزلی برزبان شعیب می نهد . پدر زن موسی عمران ، در قرآن ، پیغمبر خوانده میشود . آیه 26/176 درقرآن ( کذلک اصحاب الایکه المرسیلین ) اشاره به اوست . حافظ گوید:
شبان وادی ایمن گهی رسد بمراد که چندسال بجان خدمت شعیب کند
نام شعیب در عبری Reguel میباشد که آنرا به « دوست خدا » ترجمه میکنند . « رگوئل » مرکب از « رگ + ال » است . درفارسی « ریک » دوست است ، و « ال » سیمرغ ، خدای دایه است . بدینسان نام شعیب به معنای « دوست سیمرغ » است . البته نام پدر موسی نیز، که عمران باشد ، دراصل ام رام aamraam است ، در واقع به معنای « مادر رام » است( آم ، به معنای مادراست ) ، هرچند که درعبری ، به « خویش خدای متعال » ترجمه میگردد . این کاهن مدیان ، از پیروان « سن = سین = سئنا » بوده است. مولوی میگوید :
بانگ شعیب و ناله اش ، وآن اشک همچون ژاله اش
چون شد زحد ، ازآسمان ، آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت ، وزجرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت ، خامش ، رها کن این دعا
گفتا ، نه این خواهم ، نه آن ، دیداد حق خواهم عیان
گرهفت بحر آتش شود ، من در روم بهر لقا
گر رانده آن منظرم ، بستست ازو چشم ترم
من درجحیم اولی ترم ، جنّت نشاید مرمرا
جنت مرا بی روی او ، هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین زنگ و بو ، کو فرّ انوار بقا
گفتند باری کم گری ، تا کم نگردد مبصری
که چشم نابیناشود ، چون بگذرد ازحد ، بکا
گفت : اردو چشمم عاقبت ، خواهند دیدن آن صفت
هرجزو من چشمی شود ، کی غم خورم من از عمی
آنکس که بیند روی تو ، مجنون نگردد ، کو؟ بگو
سنگ و کلوخی باشد او ، اورا چرا خواهم بلا
رنج و بلائی زین بتر ، کز تو بود جان بیخبر
ای شاه و سلطان بشر ، لاتبل نفسا بالعمی
جانها چو سیلابی روان ، تا ساحل دریای جان
از آشنایان منقطع ، با بحرگشته آشنا
سیلی روان اندر وله ، سیلی دگر گم کرده ره
الحمد لله گوید آن ، وین آه و لوحول و لا
جان ، به دیدار خدا ، مانند سیلی به دریا میشتابد . « دیدار» ، آمیخته شدن سیل با دریاست . دیدار، آمیختن است . مولوی میخواهد با نوای چنگ زُهره ( = رام ) بسوی دیدار باخدا برود (سیمرغ ، اینهمانی با دریای وروکش دارد، درکردی ، زه ری ، به معنای دریا وزریا ن به معنای کدبانو است ) .
چنگ زن ای زُهره من ، تا که برین تن تن تن
گوش برین بانگ نهم ، دیده به دیدار روم
این بانگ چنگِ رام ، اورا به بینش اصل زیبائی میکشاند . اینست که همه آموزه های دینی را ، بیش از قصه ای که به گوش میرسد ، نمیداند
گوشم شنید « قصه ایمان » ومست شد
کوقسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و ، یک دست ، زلف یار
رقصی چنین ، میانه میدانم آرزوست
« دین » اساسا ، در فرهنگ ایران ، به معنای ِ « بینش زاینده از خود انسان » است ، که به کلی برضد مفهومیست که امروزه ازآن استباط میشود .واژه « دئنا daena » از دوبحش « داءdae + ناna » ترکیب شده است ، و دارای معانی 1- نای ، یا زهدان وسرچشمه اندیشنده 2- نای تازه و نو کننده ، نای ابداع کننده 3- نای بحشنده 3- نای مداوا کننده 4- نای شکایت کننده (نالان ) 5- نای یا زهدان مادر ..... . این معانی « دا » ، هنوز درکردی باقی مانده اند . دائینان ، به معنای ابداع کننده است . دی ، معنای دید چشم ، ومادرو تاءمل و دقت و دیو ( دراصل زنخدا بوده است ) دارد . دیای ، نگاه کردن است . دیا ، به معنای تماشا و مادر است . بزودی خواهیم دید که « دین » ، دختر زیبائی در درون هرانسانیست که همچند همه زیبایان جهان ، زیباست . به عبارت دیگر ، دین ، اصل زیبائی درگوهر وفطرت انسان است . دین از هر انسانی ، زائیده میشود . پس دین ، هم اصل بینش ( نگاه کننده ) و هم اصل زیبائیست . دیده ، زیبائی را می بیند . دیده برای دیدن زیبائیست . دین ، دیدن زیبائیست . دین با تجربه و شناخت زیبائی کار دارد . دین ، سرچشمه و مادر زیبائیها در هر انسانیست . این مفاهیم دین ، هیچکدام ، با آنچه ما در ذهن خود از « دین» بطور متداول داریم ، سازگار نیست . مفاهیمی را که ما از دین ( دراثر آشنائی با یهودیت و مسیحیت و اسلام ) داریم ، باید همه را دور ریخت و ازآن گسست ، تا دریافت که فرهنگ ایران ، زیر نام دین، چه میاندیشیده است . دین ، داشتن چشم برای دیدن اصل زیبائی درخود بود . دین ، بینش زاینده از خود انسان ، برای ابداع زیبائی در گیتی بود . دین ، بخشیدن زیبائی ، به اجتماع و جهان و خود بود . ازاین رو ، آنچه ما امروزه ، سیاست مینامیم ، جهان آرائی ، کشور آرائی، شهر آرائی میخواند ند، یعنی زیبا ساختن جهان و کشور و شهر و ده .. ، برای دیدن آن .
پیدایش و زایش در فرهنگ ایران ، همیشه متلازم با ، روشنی و بینش است . آنچه پیدا میشود ، روشن میشود ، و دیده میشود . بُن کیهان و بُن زمان و بُن انسان ، زیباست . زیبا ، میخواهد همه اورا ببینند . ازاین رو میخواهد پیدا شود ، روشن شود ، تا زیبائی خود را ببیند و محو و شیفته زیبائی خود شود . تا عاشق زیبائی یا حسن خود شود . این یکی از بنیادهای فرهنگ ایرانست. خدا زیباست میخواهد ، گیتی شود ، تا برای همه دیدنی شود . بُن درخود ، در تاریکی پوست و زهدان نمیگنجد ، و پدیدارمیشود ، تا کام از زیبائی خود ببرد .به همین علت در فرهنگ ایران ، خدا ، تخمیست در تاریکی . خدا ، یک مینو است ، و میخواهد روی خود راببیند ، اینست که گیتی میشود ، چون اصل زیبائی است ، و هزاران صورت به خود میگیرد ، تا در همه این صورتها و نقش ها و رنگها و بوها و آهنگها ، بینش به زیبائی خود بیابد . این خدا در شکل تخم یا مینوئی است که میروید ودرختی میشود که هر شاخه اش ، هر شکوفه اش و گلها و برگهایش ازاین شاخه ها ، خدائی میشود که چهره آن خدای پنهان را، مینماید . هربرگی ، به چهره دیگرآن بت است . رد پای این اندیشه در گرشاسپ نامه اسدی طوسی باقی مانده است . در شهرخرّم ، درختی گشن پیش تخت بتی رست است که میوه وبرش ، تنوع دارد . درختیست که اصل تنوع است . وهفت بردارد ( انگور+ انجیر+ نارنج + سیب + انار+ ترنج + به . این میوه ها در مراسم ایرانی نقش بزرگی بازی میکرده اند ) و همچنین برگهای این درخت ، همه دارای چهره های گوناگون همان بت هستند .
بشهری رسیدند خرّم دگر پر آرایش و زیب و خوبی و فرّ
ز بیرونش ، بتخانه ای پرنگار برو بیکران برده گوهر بکار
نهاده در ایوانش ، تختی زعاج بتی دروی ، از زرّ ، با طوق و تاج
درختی گشن رسته در پیش تخت که دادی بر ازهفت سان آن درخت
زانگورو انجیرو نارنج و سیب زنار و ترنج و به ِ دلفریب
نه باری بدینسان ببار آمدی که هرسال بارش دوبارآمدی
هرآن برگ کزدی شدی آشکار بدی چهرآن بت ، برو بر ، نگار
زشهر آنکه بیماربودی وسست چوخوردی ازآن میوه گشتی درست
البته این درخت ، تکرار تصویر همان درخت بس تخمه است که فرازش سیمرغ نشسته است ، چون تخمه ها وبرهای درخت بس تخمه بنا بربندهش ، « همه پزشک » است . برگ وبر وتخم این درخت ، داروی هر دردی است . در شاهنامه نیز در داستان زال دیده میشود که هرماهی، درختیست که سی شاخه دارد . این تصویر نشان میدهد که خدایان که با سی روز ماه ، اینهمانی دارند ، همه چهره های گوناگون یک خدا یا اصلند که همه ازیک گوهرند و یک شیره در رگ همه میدود .
همه خدایان ایران ، چهره آن خدای ناپیدا هستند ، که آن خدارا هخامنشیها ، « انامک » میخواندند ، که به معنای « بی نام » است . او بی صورت و بی نام هست ، و همه خدایان ، صورتهای رنگارنگ و زیبای او هستند . بدینسان خدا ، خود را درصورتهایش ، در پیدایشهایش ، در زیبائیهایش می بیند . خدای ایرانی ، نمیخواهد همیشه انامک = بی صورت بماند ، چون سرچشمه زیبائی است ( سریره = زیبا ) . خدا در وحدتش ، ناپیداست ودر پیدایشش ، صورتهای گوناگون پیدا میکند و اصل تنوع میشود . خدا میخواهد خویش را درهمه امکانات صورت یابیهایش به بیند ، ازاین رو گیتی ( دنیا ) میشود . او همه صورتها میشود ، همه رنگها میشود ، همه بوها میشود ، همه آهنگها میشود ، همه گلها ، همه درختان ، همه گیاهان و همه جانها و همه انسانها میشود ، و بلاخره همه چیز میشود تا زیبائی خود را درطیف تنوعش ببیند . او نگاهیست که زیبائی میآفریند . چشم و زیبائی ازهم جدا ناپذیرند . این پدیده « نظر و نگرش » سپس در عرفان ، استوار بجای ماند ، بدون آنکه پیشینه آنرا سپس دقیقا بداند .حافظ میگوید :
آنانکه خاک را به نظر کیمیاکنند ایا بود که گوشه چشمی به ما کنند
ما با ذهن اسلامی و یا یهودی و یا مسیحی خود ، خوب این خداست که با نگاهش ، زیبائی میآفریند ، و اصل زیبائیست ، چون هم نگاهست و هم زیبائی . خوب او دوست دارد که خودش زیبائی خودش را ببیند و عاشق خودش بشود ، ومست از دیدارخودش بشود . همه اینها خوب ، ولی این چه ربطی به انسانها دارد ؟
علت طرح چنین پرسشی آنست که « تصویر خدا در فرهنگ ایران » در ذهن ما ، حضور ندارد ، بلکه اگر هم باشد ، زود از آگاهبود ما محو میشود ، و همان تصویر اسلامی « الله » ، فوری جایش را درذهن تصرف میکند . در فرهنگ ایران ، خدا ، خوشه بسیار بزرگی برفراز درخت « بس تخمه » است . پیشوند « بس » ، همان « واس » بوده است که به معنای « خوشه گندم » است . در اسطوره ( استره = ترانه نی ) آفرینش ایران میآید که سیمرغ ، فراز درخت بس تخمه نشسته است . اساسا ، تخمه های همه زندگان ، یک خوشه اند . مفهوم « جانان و یکتا جانی مولوی » از اینجا میآید . ایرانیان ، به خوشه گندم ، « واس » میگفتند که تبدیل به « بس + بسیار» شده است . درخت بس تخمه ، به معنای « درخت بسیارتخمه » ترجمه میگردد وبدین سان ، معنای اصلیش که « خوشه بودن تخمها باهم است » از بین میرود . تخمه های بسیار، هنوز « خوشه » نیستند . خدا ، آنچیزیست که همه تخمه را به هم می بنددد و ازآن ها ، یک خوشه میسازد . اینست که خدا ، خوشه بطور اعم است ، هم خوشه انگور است ، هم خوشه خرماست ، هم ذرت و خوشه ارزن است و هم سنبل است . « خوشه » ، سیمرغست . این است که « قوش » که همان « هما » باشد ، به معنای خوشه است . خوشه گندم ، که فراز ساقه گندم میرود ، مرغ میشود تا به آسمان پروازکند . این تبدیل خوشه به مرغ ، در واژه ها باقی مانده است . مثلا واژه « درویش » که در اصل « دری+ غوش » بوده است به معنای « سه خوشه » است ، چون سیمرغ که در اصل « سه مرغ » بوده است ، همچنین به معنای « سه خوشه » است . به سیمرغیان ، درویش میگفتند . مثلا در ترکی به همان هم « لوری قوش » میگویند و هم « بوغدایتو » . بوغدای ، به معنای « خوشه » است . « خوشه همه انسانها » ، سیمرغ نام دارد . همه فروهرهای انسانها که باهم جمع شوند ، یک خوشه = یک ارتافرورد یا فروردین میشوند که سیمرغست . سیمرغ که خوشه همه انسانها ست ، خودش را میتکاند و همه دانه هارا فرو میافشاند . انسانها ، تخم خدا ، تخم سیمرغند . یک بخش از این تصویر، که مجموعه انسانها در پیوستن به هم سیمرغ میشوند ، در داستان عطار، بازتابیده شده است ، که بیان تصویر « خوشه بودن سیمرغ » هزاره ها در ایران بوده است . هنگامی « سه تا مرغ ، درجستجوی سیمرغ ، هفت وادی را پیمودند تا سیمرغ را بجویند ، ناگهان در می یابند که این خودشان هستند که در پیوستگی باهم ، در همجوئی ( همپرسی ) ، سیمرغند . همه انسانها باهم ، یک شاهند و یک خدایند . این تصویر، تنها عرفانی و یزدانشناسی نیست ، بلکه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی نیز هست .
حالا این انسان ، که تخم سیمرغ ، تخم خداهست ، خودش درست همان گوهر خدارا دارد .در فرهنگ ایران ، انسان ، همان اصالت خدارا دارد . دراصالت ، انباز با خداست . باهم یک اصالت دارند . انسان ، آنقدر اصیل است که خدا . از اینجا میشود دریافت که پایان داستان جمشید در شاهنامه ، که جمشید ، منی میکند و میگوید من خدایم ، جعلی است و ساخته دست موبدان در دوره ساسانیان است . این که انسان ، مردم ( مر+ تخم ) خوانده میشود ، به معنای « تخم سیمرغ » است ، چون « مر» یکی از نامهای سیمرغ بوده است . مثلا به مورد که مانند یاس ، گیاه روزیکم میباشد و اینهمانی با سیمرغ دارد ، « مرسین » خوانده میشود و « سین ، همان سئنا و سن یا سیمرغ » است . پس انسانی که تخم خدا هست ، میخوایهد مانند خدا ، بروید و بگسترد تا روی زیبای خودش را ببیند ، تا روی های زیبای نهفته درخوش را ببیند . بینش برای او ، کشف حسن خودش هست . زشتی ها ، عیب ها ، نقص ها ، نیاز به کشف ندارند . همه جلو دست و پا افتاده اند . اینها را هرکسی با یک دید عادی میتواند ببیند . از دوره ماکیاولی ، تا امروزه ، همه نقائص و زشتی ها ، بنام صفات اصلی انسان ، بنام واقعیت انسان ، کشف و شناخته میشود ، و بنیاد سیاست و اقتصاد ، نهاده میشود . ولی حسن یا زیبائی را باید در خود و در هرکسی ، جست و کشف کرد و پرورد . انسان، باید باغبان حسن و زیبائی بشود . انسان ، باید مامای حسن ها و زیبائیها از انسانها بشود . به همین علت ، نام خدای ایران ، دایه یعنی قابله و ماما بود . قابلگی و مامائی زیبائی از انسانها ، خویشکاری خدا بود . بینش حقیقی در فرهنگ ایران ، جستجوی حسن خود ، و کشف حسن خود ، و پرورش حسن خود است
تو حسن خود اگر دیدی ، که افزونتر زخورشیدی
چه پژمردی ، چه پوسیدی ، درین زندان غبرائی
چرا تازه نمی باشی ، ز الطاف ربیع دل
چرا چون گل نمیحندی ، چرا عنبر نمیسائی
هرچند که مولوی ، این اندیشه را در رابطه زندگی پس از مرگ تاءویل میکند ، ولی این اندیشه در فرهنگ ایران ، « این جهانی و تکجهانی » بوده است ، چون خدا ، از گیتی و انسان بریده نیست که اصل اندیشه مولوی نیزهست . این اندیشه ، تنها محدود به زندگی پس ازمرگ نیست ، انسان میتواند حسن خود را ، در اندیشیدن ، در بینش ، در شادی ، در رقص ، در بازی ، درهنرها ببیند . چنانچه در ابیات آخر این غزل ، مراجعه به تصویر اصلی ایران میکند که :
ببیند خاک سرّ خود ، درون چهره بستان
که من دردل چها دارم ، ز زیبائی و رعنائی
ببیند سنگ سرّ خود ، درون لعل و پیروزه
که گنجی دارم اندر دل ، کند آهنگ بالائی
ببیند آهن تیره ، دل خود را در آئینه
که منهم قابل نورم ، کنم آخر مصفائی
مادردرون خود ، معشوقه زیبای خود را داریم . درهادخت نسک ، برغم تحریفات موبدان زرتشتی ، این اندیشه باقی مانده است . دین ، چنانچه موبدان دراین نسک ، تحریف کرده اند ، « مجموعه اعمال انسان » نیست .بلکه « دین» ، این معشوقه زیبائی ، این اصل زیبائیست که در بُن هرانسانی هست . اینست که مولوی میگوید ، ما شاهدیم ، یعنی ما معشوق و محبوبیم ، ما نیکوروی و مطلوبیم ، ما زیبا و صاحب حسنیم . از این رو با کشف خود ، با کشف زیبائی خود ، عاشق روی نهفته درخودیم
ازما مشو ملول ، که ما سخت شاهدیم
از رشک و غیرتست که درچادری شدیم
روزی که افکنیم زجان ، چادر بدن
بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم
رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما
ورنی ، تو دورباش ، که ما شاهد خودیم
آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
اینست که مولوی به « انسان ، که چنین درگوهرش زیبا روست » میگوید:
بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
ای بخطا ، تو مجوی خویشتن اندر ختن
گر به بر اندر کشی ، سیمبری چون تو کو ؟
بوسه جان بایدت ، بردهن خویش زن
بهرجمال تو است ، جندره حوریان
عکس رخ خوب تست،خوبی هرمرد وزن
قمرکه ماه باشد ، سیم است . چنانچه درتحفه حکیم موءمن میآید که قمر، فضّه است . صنم سیمین همان ماه یا سیمرغست . صنم همان « سن = سئنا » است . سیمرغ یا ماه یا صنم سیمتن ، در درون خود انسانست .جندره ، همان چندره و جنتره در سانسکریت است . جنتره در سانسکریت ، ابزار موسیقی است . چندرا راما ، به خدای ماه و ماه میگویند . راما چندرا به معنای زیبا و جذاب است و نام « وارونه » میباشد . در کردی « بارونه » که همان « وارونه » باشد ، به باد رنگ گفته میشود و این گیاهیست که در بندهش ، اینهمانی با « دی به آذر» روز هشتم دارد . این روز ، خرّم و مهر( میترا = سیمرغ ) نامیده شده است . خرّم یا مشتری ، نام سپهر ششم است که « پوست » آسمان است و در گزیده ها ی زاداسپرم می بینیم که « پوست » ، اینهمانی با « زیبائی = خوبی » دارد . پوست تخم مرغ ، در تحفه حکیم موءمن ، هم خرّم و هم « قوب » نامیده میشود . طبعا بایستی این واژه « قوب » ، همان « خوب » باشد ، چون خرّم یا صنم ، زیباست .
و خوبی یا زیبائی صنم است که در همه خوبیها و زیبائیها باز تابیده میشود. پوست همه تخم ها ( مردم هم تخم است ) ، زیبائی صنم را دارد .
پرده خوبی تو ، شقّه زلف تو است
ورنه برون تافتی ، نور تو ، ای خوش ذقن
آمد نقاش تن ، سوی بتان ضمیر
دست ودلش درشکست، بازبماندش دهن
این قفس پرنگار ، پرده مرغ دل است
دل ، تو بنشناختی ، از قفس دل شکن
پرده برانداخت دل ، از گل آدم ، چنانک
سجده در آمد ملک ، گشت بدل مفتتن
واسطه برخاستی ، گر نفسی ُترک عشق
پیش نشستی به لطف ، کای چلبی : کیمسن ( توکیستی ؟)
نکته ای که باید آنرا بیاد داشت ، آنست که خوبی که امروزه ، معنای اخلاقی دارد ، به زیبائی اطلاق میشده است . این زیبائی بوده است که مفهومم « خوبی » را دراخلاق معین میساخته است . زیبائی رفتار و گفتار و اندیشه و احساس، معین سازنده اخلاق بودند . خوبی اخلاقی ، پیآیند تجربه زیبائی صنم سیمتن درون خود یا بُن خود بوده است .
این پدیده « عاشق شدن به خود » و « بوسه بردهان خویش دادن » ، امروزه در روانکاوی « نارسیسم » گفته میشود ، و معنای یک گونه بیماری روانی دارد ، و از معنای اصلیش که ، شناخت و کشف زیبائی انسان در درون خودش باشد ، فرسخها دور افتاده است . ولی برای مولوی ، روشن است که این زیبائی یا خوبی و حسن ، در درون ، درضمیر هر انسانی هست که باید کشف کرد و جست
آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر دست ودلش درشکست باز بماندش دهن
همین جا از روایت قرآنی که فرشتگان به امر الله ، پیش آدم یا انسان ، سجده کنند بهره میبرد ولی درست سیخ را وارونه میکند . اینجا فرشتگان به امر الله این کار را نمیکنند ، بلکه در اثر « مستی از زیبائی که در درون انسان » است ، درآنها فتنه میکند .
پرده برانداخت دل ، ازگل آدم ، چنانک
سجده درآمد ملک ، گشت بدل مفتتن
آنگاه در شعربعدی ، زیر هرواسطه ای و رسولی و نبی و پیامبری میزند
واسطه برخاستی گرنفس ترک عشق
پیش نشستی به لطف کای چلبی کیمسن
( این – تو کیستی؟ ، در هادخت نسک میآید ، وقتیکه انسان ، در برابر زیبائی صنم درون ، مبهوت ومات میشود )این ، همان مشاهده مستقیم روی زیبای خود است که عاشق حسن خود ، یعنی عاشق « حُسن سرچشمه همه زیبائیها ئی» میشود . سیمرغ یا صنم ، اصل زیبائیست که در رام یا زهره ، زیبائیش ، پدیدار میشود . این دیدن روی خود ، و مست زیبائی خود شدن ، به « عشق به بُن خود » میانجاند که « اصل پیدایش جهان » است . این اندیشه در همان واژه نرگس که« نارسیس» باشد ، باقی مانده است .
دیدن ، باچشمست ، و چشم ، تخم ماه است ، و چشم که به ماه مینگرد ، تخم ماه ، ماه را می بیند . به عبارت دیگر، ماه ، خودش ، خودش را می بیند ، و ماه در فرهنگ ایران ، و درغزلیات مولوی ، زیبا و خوب است . ماه ، اصل روشنی و بینش و زیبائی است . اینست که چشم انسان ، که تخم ماه است ، بخشی از خوشه خود ماه است ، و هرچشمی درنگرش به ماه ، زیبائی خودش را می بیند . نام چشم در هزوارش ayoman است که به معنای ( مان ) تخم ماه( آی ) است . در فرهنگ ایران ، ماه ، مجموعه همه چشمای بیننده در تاریکی است . هرچشمی ، یعنی هر خردی ، بخشی از ماه ، یا به سخنی دیگر ، بخشی از خرد خداست . خرد با چشم با ماه ، اینهمانی دارند . انسان ، هنگامی که با چشم خود می بیند ، با چشم خدا می بیند ، و با خرد خدا میاندیشد . خرد انسانی که میاندیشد ، این بخشی از خرد خداست که میاندیشد ، در « همپرسی خردها » انسان ها باهم ، این خداست که میاندیشد ، چون ماه یا خدا ، خوشه خردهای انسانهاست . اینست که نیازی به واسطه و رسول و مظهرو امثال آن نیست . خردخدا مستقیما درانسان میاندیشد . این دیالوگ چشمها و خردها باید باشد ، تا خرد و چشم خدا ، پیدایش یابد . کسیکه خود را واسطه ساخت ، دیگر، چشمها و خردها را ازآن باز میدارد که مستقیما ناظر زیبائی خود باشند .
در ادبیات ایران دیده میشود که چشم ، اینهمانی با نرگس دارد .
غلام نرگس مست تو تاجدارانند خراب باده لعل تو، هوشیارانند ( حافظ)
یا فردوسی میگوید :
چودانست کز مرگ نتوان گریخت بسی آب خونین ز نرگس بریخت
دیده میشود که به نرگس ، دو ویژگی نسبت داده میشود . یکی گفته میشود : نرگس مست یا نرگس مخمور ، دیگر گفته میشود ، نرگس بیدار، نرگس بینا . این بدان علت بوده است که « باده» ، گوهر انسان را پدیدار میساخته است . ازاین رو باده و مستی ، پیوند مستقیم با بینائی و روشنی و بیداری دارند . برگزیدن این گونه ، اینهمانی ها ، استوار بر تصویر جهان بینی ایرانی بوده است ، و یک تشبیه شاعرانه نیست . نرگس نه تنها اینهمانی با چشم دارد ، بلکه در بندهش ، بخش نهم ، اینهمانی با ماه دارد . در واقع ، نرگس ، نماد هلال ماه بوده است ، که درخودش ، خوشه پروین را دارد . هلال ماه ، به درون خودش می نگرد ، تا زیبائی درون خودش را تماشا کند . نام دیگر خوشه پروین یا ثریا ، نرگسه چرخ است . پیش از آمدن میترائیسم و دین زرتشتی ، ایرانیان به گونه ای دیگر، در باره آفرینش جهان میاندیشیدند . در میترائیسم ، میتراس ، جهان را با بریدن با تیغ آهنی ، جهان را میآفرید . در دین زرتشتی ، اهورا مزدا ، جهان را میآفرید . ولی در فرهنگ ایران ، هلال ماه را زهدان آسمان میدانستند ، و وقتی که خوشه پروین (نرگسه چرخpleiade ) در هلال ما ه( نرگس ) یعنی در زهدان آسمان قرارمیگرفت ( ماه پروین= قوناس ) ، ازاین اقتران ماه با پروین ، جهان زایئده میشد . این بود که در معماری ، ایرانیها روی سقف اطاقشان ، نقش نرگس را میزدند . خوشه پروین که نرگسه باشد در هلال ماه که نرگس باشد ، قرارمیگرفت . برپایه این تصویر ، به آنچه ما امروزه ساندویچ میگوئیم ، ایرانیان ، نرگسه یا بزم آورد میگفتند ، و درخراسان ، بدان نرگس سفره میگفتند که خوراک گوشت و تخم مرغ پخته در نان نازک پیچیده میسد و عربان بدان « نرجسیه » میگفتند . البته چشم نیز، مردمک چشم را درمیان خود پیچیده بود . این خوشه پروین ، تخمهای گیتی بودند . درخوشه پروین ، یک ستاره نا پیدا بود که بهمن ، شمرده میشد ، و شش ستاره دیگر ، تخم هائی بودند که درشکم ماه تبدیل به ابر( سیمرغ ) و آب و زمین و گیاه و جانورو انسان ( جمشید ) میشد .
این بود که نگرش هلال ماه به درونش که تخم های گیتی بودند ، بسیار اهمیت داشت . خوشه پروین که تخم های گیتی باشند و هلال ماه که زهدان جهان باشد ، درنگرش به همدیگر، عاشق زیبائی هم میشدند ، و ازاین دیدن زیبائی و عشق و مستی ، که دراثر این زیبائی ایجاد میشد ، جهان پیدایش مییافت . اینست که ماه ، که نرگس باشد ، به پروین که نرگس باشد ، یعنی به خودش نگاه میکرد و عاشق خودش میشد و زیبائی گیتی را میدید . ماه ، بوسه بر دهان خود میداد . دهانی از زیبائی بتانی که درضمیرش داشت ، باز میماند .
همین اندیشه در فرهنگ ایران بود که سپس در تفکرات عرفانی خلاصه شد که خدا در آینه خودش را می بیند و عاشق زیبائی خودش میشود ( همچنین از دیدن سیمرغ و بهرام یا گلچهره و اورنگ همدیگر را ) و ازاین عشق است که جهان ، پیدایش می یابد . البته این اندیشه بشکل خدیثی میشود که از دهان خود رسول الله برون آورده میشود . بدینسان از دهان محمد ، این خلاصه فرهنگ ایران تراوش میکند ، و از دید اسلامی ، قداست پیدا میکند . اینست که باید به استراتژی نوشتارهای مولوی راه یافت که در گفتاری دیگر که از رابطه مولوی با قرآن سخن خواهد رفت ، این استراتژی بررسی خواهد شد . این اقتران ماه و پروین که روزگاری ، اصل پیدایش جهان ، و نخستین عشق آسمانی ، بوده است ، نقش بزرگی در ادبیات ما دارد که امروزه برهمه پوشیده است ، و پنداشته میشود که از جمله تشبیهات شاعرانه است . مثلا حافظ میگوید :
رموزمستی و رندی زمن بشنو نه از حافط
که با جام و قدح هردم ، ندیم ماه و پروینم
حافظ درواقع میگوید که همیشه با جام می ، ندیم « اقتران و عروسی ماه با پروین » است . حافظ میگوید که من انبازدرعشق نخستینم . عشث آفریننده کیهانی را هردمی با مستی تجربه میکنم . من در زیبائی و عشق و آفرینندگی کیهانی ، در بُن کیهان ، انبازم ، البته هلال ماه ، اینهمانی با رام یا زُهره داشت . اینست که مولوی میگوید :
چو خیال تو بتابد چو مه چهارده برمن
(ماه چهارده درنگرش بامن عشق ورزی کند )
بگزد ساعد و اصبع زحسد زهره و پروین
یا جای دیگر گوید :
هله تا جمع رسیدن ، بده آن می به کف من
پس من ، زهره بنوشد ، قدح از ساعد پروین
خوش میگریزی هرطرف ازحلقه ما ، می مکن
ای ماه برهم میزنی عهد ثریا می نکن
چنانچه لحن بیست و یکم باربد ، ماه برکوهان نام دارد ، و روز 21 ، روز رام است ، و کوه در کردی ، به معنای ثریاست . علت اینکه رام ، « ماه برکوهان » نامیده شده است ، چون در روز 22 هر ماهی ، اقتران ماه با پروین است ، واین روز ، « باد » خوانده میشود که هم جان است و هم عشق . ودرست رام ، آخرین خدائیست که جزو تخم یا بُن انسان است ، و در واقع ، انسان یا جمشید ، روز 23 که اینهمانی با 24 دارد ، شروع به پیدایش میکند ، ودرست این همان جشنی است که در اروپا و آمریکا ، به کردار « زاد روز عیسی » میگیرند . روزی که از نخستین عشق آسمانی ، جم وجما ، زائیده شدند . به همین علت به جمشید ، « جمشید سریره » میگفته اند . دراوستا ، موبدان ، سریره را به زیبا و خوشگل ، ترجمه میکنند ، و میگویند جمشید سریره ، یعنی « جمشید زیبا » . « زیبائی » ویزگی فطری و گوهری جم هست ، و چون جم ، بُن همه انسانها هست ، به معنای آنست که انسان ، فطرتا ، زیباست . زیبائی درفرهنگ ایران ، اصل همآهنگ سازنده است . چیزی زیباست که همآهنگ میسازد و همآهنگ هست .زهره یا رام ، چون خدا و گوهر موسیقی است ، انسان را همآهنگ میسازد . واژه « اندازه » که امروزه ما ، آنرا در معنای تنگی میفهمیم ، دراصل ، همین معنای « همآهنگی » را داشته است . اندازه دراصل ، هم تاجه = هم تازه ( هم تازنده ) بوده است که « باهم تاختن » باشد . دوتا اسب که باهم بتازند ، میتوانند گردونه آفرینش را به جنبش آورند . جمشید سریره که به جمشید زیبا ترجمه میشود ، معنای ژرفتری دارد . در پای معنای اصلی « سریره » و « سریر » درلغت نامه ها باقی مانده است . « صریره » که چیزی جز همان سریره نیست که نام گل بوستان افروز است که ارتافرورد یا سیمرغ باشد . ازیکسو در منتهی الارب دیده میشود که « سریر» ، قرارگاه سر ازگردن است . همانطور مهذب الاسماء مینویسد که آنجا که برگردن پیوندد از سر ، و این رام است . گردن بطورکلی ( گردنا ) و نقطه پیوند سر به گردن ، ازآن رام است . از سوئی در برهان قاطع دیده میشود که واژه « سریر سرفراز » نام غاریست که کیخسرو( خسرو = هوسرو ، به معنای نایِ ِ به ، سیمرغ یا ارتا فرورد است ، که به غلط به نیک مشهورشده ترجمه میگردد) درآن غایب شد که به معنای « جای فرشگرد و از نو آفرینی » است . ولی سرفراز ، نام روز سوم ماهست که روز ارتا خوشت ( ارداوشت ، میباشد که اینهمانی با پروین دارد (سیمرغ = ارتای خوشه = پروین) ، هرچند که زرتشتیها ، آنرا « اردیبهشت » مینامند ، ولی اهل فارسی بنا برقول ابوریحان آنرا « اردا خوشت = ارتای خوشه » مینامیده اند . ازسوئی ، سریر، به معنای اورنگ است که بهرام باشد ازسوئی می بینیم که سریر به معنای رنگین کمان است که سیمرغ است . .پس سریره ، همان بُن سه گانه( بهرام + ارتا= سیمرغ + زهره ) پیدایش و زمان و انسانست . گواه برآن ، معنای دیگر سریراست که « اصل و قوام هرچیزی » باشد . این سه ، بُن و اصل انسان و زمان و کیهانند . پس « جمشید سریره » به معنای جمشیدیست که از بُن کیهان ، ازبُن زمان ، از نخستین عشق و همآهنگی ، از همآغوشی « زهره وسیمرغ » با « بهرام » پیدایش یافته است . ازسوئی جمشیدسریره ، به معنای « جمشید ، فرزند زیبائی » است . پی انسان که بُنش جمشید است ، گوهر زیبائیست . در درون او سرچشمه همآهنگی یا اندازه هست . انسان ، اندازه هرچیزی هست ، چون سرچشمه زیبائیست . این اصلیست که حقوق بشر برآن بنیاد نهاده شده است . انسان ، اصل ارزش و معیارگذاراست . انسان ، هنگامی زیبا و خوب و نیک و سعادتمند میشود که این سرچشمه همآهنگی ، این زیبائی ، این زُهره و سیمرغ و بهرام را دربُن خود بجوید و بیابد . انسان باید چهره زیبای این بُن زیبائی را ببیند و تجربه کند تا تحول بیابد . انسان باید به اصل زیبائی در درون خودش بنگرد .
جمال صورت غیبی ، زوصف بیرونست
هزار دیده روشن بوام خواه به وام
درون تست یکی ماه ، کز آسمان خورشید
نداهمی کند کای منت غلام غلام
زجیب خویش بجو می ، چو موسی عمران
نگر بروزن خویش و بگو سلام سلام
مولوی دراعمال موسی و عیسی و محمد.. ، نمونه کارهائی میداند که هر انسانی میتواند خود بکند و به آن برسد . انسان میتواند مانند محمد به معراج برود و .... . این جستجوی بُن یا « ارکه » و دیدن آن درخود ، بُن آفرینندگی است . چنانچه درفرهنگ ایران ، خدا میخواهد روی زیبای خود راببیند ، تا بینش به خود یابد . خدا میخواهد حسن یازیبائی خود را ببیند ، چون درآغاز مینواست ، تخمست ، بزر است . چگونه میتواند روی خود را ببیند ؟ در اینکه بروید ، بشکوفد ، تا پدیدارشود ، تاگیتی شود ، تا انسان شود . اینست که میروید و گیتی ( دنیا ) میشود . ابرمیشود ، زمین میشود ، گیاه میشود ، جانور میشود و انسان میشود . روز بروز روی خود را ، حسن و جمال خود را در ابرو آب و زمین و گیاه و جانوروبالاخرع انسان می بیند . دراین دیدنها ، عاشق حسن خود میشود . او نمیدانست که اینقدر زیباست . این عشق به زیبائیست که اورا میانگیزاند ، تا همیشه از نو خود را ببیند . او یقین دارد که بُنش غنی وسرشاراست . این بینش به حسنش اورا عاشق آن میسازد که خود را ازنو بیافریند و روی تازه و دیگرخودش را که نمیشناسد ببیند . اینست که بینش تازه به زیبائی اش ، اورا آفریننده تر میکند . انسان نیز که تخمی از خوشه همان خداست ، ازهمان خوشه سیمرغی که فراز درخت بس تخمه نشسته است ، درست همان ویژگی خدا را دارد . یعنی میخواهد روی زیبای خودش را در گستردن خود ، در رویانیدن خود ببیند . او درپی کشف خودش هست . این کشف زیبائی نهفته در درون خود که بُن زمان و کیهانست ، اصل آفرینندگی ، اصل شاد سازی جهانست .
بدان اصلی نگر کآغاز بودی بفرعی کان کنون پیوست منگر
بدان گلزار بی پایان نظرکن به این خاری که پایت خست منگر
همائی بین که سایه برتو افکند به زاغی کزکف تو جست منگر
چو درجویت روان شد آب حیوان به خم و کوزه ، گراشکست منگر
اینست که برای تحول اخلاقی وسیاسی و اجتماعی و هنری ، برای بازیابی نیروی آفرینندگی ، باید همین بُن زیبای خود را جست و پرورانید و گسترانید تا هر روز چهره های تازه خود را در کارو کردار و گفتارنو خود دید . دیدار و یافتن این بُنمایه و اصلست که مارا بشور میآورد و مست و منقلب میسازد و تحول میدهد و بدون چنین انقلابی از بُنمایه های خود ، دموکراسی و جامعه مدنی و مدرنیته و .... ، همه « شبه دموکراسی » ، « شبه آزادی » ، « شبه انتخابات » ، ... ازآب درخواهد آمد ، چنانچه دیروز ، « شبه مشروطه » و امروز ، « شبه جمهوری » داریم .
خوی بد دارم ملولم تومرا معذور دار
خوی من کی خوش شود ، بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان ، خلق ازمن در عذاب
باتو هستم چون گلستان ، خوی من خوی بهار
بی تو بی عقلم ، ملولم ، هرچه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان ، باز درجیحون شدن
خوی بد را چیست درومان ، باز دیدن روی یار
اینست که اصل بینش ، اصل نو آفرینی ، اصل شادسازی گیتی ، دیدن زیبائی نهفته در خود است . خدا ، ارکه ، بُن آفرینندگی هرکسی درخودش هست که میتواند لبریز شود . ملتی نو آفرین میشود که کشف اصالت خود را بکند . نو ، در کشف اصالت خود است . ماباید کاریزی بشویم که حقایق و اندیشه های تازه ازآن بجوشند وموج بزنند .


