منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست
« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .
گفتارششم درباره مولوی بلخی
درخانه، یا در « بُن عشق »
همیشه موسیقی نواخته میشود
زِهره و ماه ( = سیمرغ ) ، خواجه چرخند
این خانه که پیوسته درو بانگ چغانه است
ازخواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است ؟
منوچهرجمالی
این کدام خانه است که درآن ، همیشه چغانه نواخته میشود ؟ این را ازخواجه بپرسید . این خانه کجاست؟ و این خواجه کیست ؟ پاسخ به این دوپرسش ، در چند بیت دیگر، از همین غزل ، داده میشود .
این خواجه چرخ است ، که چون زُهره و ماه است
وین « خانه عشق » است که بیحد و کرانه است
خواجه چرخ ، چون زُهره و ماه است . زُهره ، همان « رام جید » ، یا « رام نی نواز» است ، و ماه در فرهنگ ایران ، نخستین پیدایش « هومان یا بهمن» بود ، وماه ، سه صورت گوناگون داشت . یکی « هلال ماه » بود که اینهمانی با رام داشت ، و نامش در سانسکریت ، « رام چندرا یا چندرا راما chandramaa» میباشد . البته این « چندره » ، به شکل « جندره » دراشعارمولوی آمده است ، و دراین اشعار، بیان یکی از ابزار موسیقی است :
ای مه وای آفتاب ، پیش رخت مسخره
تا چه زند زُهره آینه و جندره
( آینه هم دراینجا ، ابزار موسیقی است ) . صورت دیگر ماه ،« ماه پُر» است که « بهرام » بود ، و بالاخره صورت سوّم ، سیمرغ یا ارتا فرورد بود، که اصل و جمع این دو ( بهرام و رام ) شمرده میشد . خواجه ، دراصل نام خدا یا همین سیمرغ بوده است . پیشوند خواجه ، همان « خیا = خوا » است که معنای « خایه یا تخم » را دارد ، و « جه » ، همان زن و زنخداست . و رویهمرفته ، معنای « خدای تخم = خدای خوشه » را دارد ، چنانکه « زال زر » هم همین معنارا دارد . زال ،زن است و « زر» همان تخم و نای است . ولی «خوا » میتواند معنای تخم را داشته باشد و نماد بهرام باشد، که مجموعه همه تخمها ( =آتشها ) است ، و « جه » ، حکایت از ارتا فرورد و یا رام بکند ، که دراین صورت ، خواجه ، بیان « پیوند و آمیختگی اصل نرینه و اصل مادینه باهم » است . از این رو خواجه ، به اشخاص« مخنث» گفته میشود . ولی خواجه ، به معنای « نه مرد و نه زن » نبوده است ، بلکه به معنای هم مرد و هم زن بوده است که درغرب آن را هرمو افرودیت hermoaphrodite میگویند . این « جفت آفرید » ، تصویر « بُن آفرینندگی » است که آمیختگی دو اصل نرینه و مادینه باشد . یک چیزی که هم مادینه و هم نرینه است ، خود زا و خود آفرین است . تصویر « خدا » در واقع چنین تصویری بوده است . رد پای این تصویر درگرشاسپ نامه اسدی طوسی باقیمانده است :
بدش نغز رامشگری ، چنگزن یکی نیمه مرد و یکی نیمه زن
سرهردواز تن ، بهم رسته بود تناشان بهم باز پیوسته بود
چنان کان زدی ، این زدی نیزرود وران گفتی، این نیزگفتی سرود
یکی گر شدی سیر ازخوردوچیز بدی آن دگرهمچنو سیر نیز
بفرمود تا هردو می خواستند ره چنگ رومی بیاراستند
نواشان زخوشی ، همی بردهوش فکند ازهوا مرغ را در خروش
آنها « جمع چنین اصل مادینه و نرینه » را ، بُن زمان و بُن کیهان و بُن انسان میدانسته اند . دربن ، چه در« سه سپهر فراز آسمان» ، چه در بُن زمان ، که « سه روز پایان و آغازماه » باشد ، چه دربن انسان ، و همچنین در میان انسان ، این دواصل، باهم همآغوش بودند . طبعا « بُن جهان و زمان و انسان » ، یانه = یان = خانه عشق ورزی بوده است ، که همیشه درآن طرب و موسیقی و مستی میباشد . ازچنین بُنی است که زمان یا کیهان یا انسان ، پیدایش می یابند . این تصویر انتزاعی از بُن زمان و کیهان و انسان ، که « عشق و طرب و موسیقی و مستی و شناخت یا بینش » با هم آمیخته اند ، و یک وحدت تشکیل میدهند ، در داستانهای گوناگونی برای ما باقی است .
آنها پیدایش زمان و کیهان و انسان را ، در واقع « رویش از این تخم و بذر نخستین » میدانستند . آنها ، آفرینش را ، از راه « خلق کردن با امر = با کن فیکون » درک نمیکردند که با تصویر الاهان نوری آمد . این تصویر « زهدان نخستین = یا تخم نخستین = یا بُن نخستین » را « یانه = یائونه » یا بلاخره « خانه » مینامیدند . مثلا گاتا ( سرودهای زرتشت ) با این عبارت آغاز میشود : یانیم منو ، یانیم وچو ، یا نیم شیا تونیم shiatonem . از بُن برخاسته اندیشه ، ازبن برخاسته واژه یا گفته ، از بُن برخاسته کردارشیدائی زرتشت .. » . همین « یان » ،سپس به تصوف آمد، و بالاخره تبدیل به « آن » شده است .
لطیفه ایست نهانی که حسن از«آن» خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
از بتان « آن » طلب ، ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که درعلم نظر ، بینا بود ( حافظ )
البته پسوند واژه ایران = که دراصل ،« ایر یانه» است ، نیز همین یانه و یانه هست ، که به معنای بُن و خانهِ « ایر » است ، که همان هیر و خیرو خیری ست( گل خیری = گل رام و گل سروش ) که نام رام میباشد . ایران ، بنگاه یا خانه رام یا زُهره و سروش است . « گرزمان » را نیز که معمولا به « آسمان علیین » ترجمه میکنند ، خانه ایست که همیشه درآن ، موسیقی عشق نواخته میشود . در هزوارشها ( یونکر ) دیده میشود که «گرزمان » به معنای « شکم » است ، که در حقیقت ، زهدان میباشد . خود واژه « گرزمان » ، دراصل « گرو دمانه » بوده است . « گرو » ، که همان « غرو » یا « گراو » باشد ، به معنای « نای » است ، و نای ، نماد زهدان ، یا اصل زایندگی و آفرینندگی است . « دمنه » به معنای « غریو شادی » است . پس آنچه « آسمان علیین « خوانده میشود ، جایگاهیست که نای ، غریو شادی میکند . این به معنای آنست که کانون عشق ورزی همیشگی ، و کانون موسیقی و آهنگ همیشگی و میخانه و خرابات همیشگی، و کانون شناخت همیشگی است ، چون اصل پیدایش و زایش و آفرینندگیست .
این خانه که پیوسته دروبانگ چغانه است
ازخواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
این را از زُهره و از ماه که خواجه آسمانند ، بپرسید . آنها میدانند ، چون خودشان ، خانه خدایند .
این صورت بت چیست؟ اگرخانه کعبه است ؟
وین نور خدا چیست ، اگر دیر مغانست ؟
اگر اینجا خانه کعبه است ، پس این بت درانجا کیست ؟ « بُت » ، نام صنم نام « اووز= نای به » ، نام سیمرغ بوده است . بُت همان پیتا است که همان واژه « بیت عربی » هم شده است . پیتا که درفارسی « پاده » شده است ، به معنای نای = زهدان بوده است ، و نام « ماه » هم بوده است . اگر این « دیر مغان » است، و جایگاه کفروشرک است ، پس چرا نور خدا ، آنجا هست . « مگا » که همان مغ و میغ ( ابرسیاه بارنده ) باشد ، و درعبری ، پیشوند « میکائیل » هم شده است ، نام سیمرغ بوده است . مغان و مجوس ، نا م سیمرغیان بوده اند ، نه زرتشتیان . « دیر» ، همان واژه « در» است، و دراصل به نیایشگاه « درِ مهر » میگفته اند . « در» و« اندر» ، به معنای « زهدان = سرچشمه آفرینندگی» بوده اند . «درِمهر» ، به معنای « خانه آفرینندگی عشق » است. به همین علت « دیر مغان » ، جایگزین اصطلاح « در ِ مهر » شده است . البته مهر= میترا ، خدای عشق ، دراصل به سیمرغ اطلاق میشده است ، نه به میتراس ، خدای خشم و پیمان ، که موبدان زرتشتی ، اورا به غلط ، خدای مهر میخوانند ، درحالیکه همان ضحاک شاهنامه است . پس « دیر مغان که همان در مهر باشد، به معنای خانه سیمرغ ، خانه عشق » است .همین اندیشه در اشعارحافظ نیزبازتابیده میشود .
گنجیست درین خانه که در کون نگنجد
این خانه واین خواجه همه فعل و بهانه است
روند آفرینش در فرهنگ ایران ، « روند نا گنجیدنی بودن تخم ، در رویش در پوست خودش » ، یا « روند ناگنجیدنی بودن کودک در زهدان » بوده است . عشق و موسیقی و طرب و مستی و بینش ، همه روند « ناگنجیدنی در خود » هستند . همه ، لبریز و سرشارو افشاننده اند . تصویر این خانه و تصویر این خواجه ، همه بهانه برای درک این « گنج نا گنجیدنی درکون » است که در هر جانی هست . هیچ جانی ، در خود نمیگنجد . هر جانی ، آبستن به اصلش ، به ُبنش هست ، که میخواهد بگسترد ، میخواهد پهن شود ، میخواهد خود را بیفشاند . هرجانی ، اصالت دارد .
این بن عشق و طرب و مستی و شادی و رقص و بینش و موسیقی را از جمله « خانه ِ آباد » یا « آبادیان » یا « ماه آباد » یا « خانه ماه » میخواندند . « آبادیان » ، به معنای « خانه آباد » هست . در کردی ، یانه ، هنوز به معنای خانه است . در بندهش ، گاه میان شب را « ابادیاون abaadyaawn» مینامند . معنای یائونهyaone بنا بر یوستی Justi، خانه و منزل است . این « خانه آباد » در میان شب ، مکان و منزل که بود ؟ این خانه ، خانه عشق ورزی ارتافرورد، یعنی سیمرغ با بهرام بود که اصل مادینه و نرینه جهانند . درست همین خانه ، نام دیگری هم داشت . نام دیگرش « ایوی سروت ریماaiwi-sruth-rima » است ، که به معنای « ماه نی نواز= ماه نی سرا » است . ماهیست که نی میسراید . سرود ، نوای نی بوده است . به عبارت دیگر ، ماهیست که میزاید ، میآفریند ، جشن میسازد . همه این معانی ، دراین تصویر، هست . نام اصلی « کمربند یا کشتی یا زنار که مغان به کمر می بستند »، «ایوی یا ئونا» یا «ایوی یائون هانه» aiwyyaaonha +aiwyyaaonhana بوده است ، که به معنای « خانه و منزل ماه » میباشد . درمیان انسان، درشکم انسان ، ماه است . هلال ماه که همان کمربند باشد ، همان « خانه ماه » بود ، چون زهدان عشق جهان بشمار میرفت ، و بندی بود گرداگرد همان « همآغوشی سیمرغ و بهرام » که در درون هرانسانی نیر هست . دراین خانه آباد ، همیشه موسیقی است ، همیشه جشن است ، همیشه شادی و مستی است ، همیشه بینش و شناخت است ، چون همیشه ، چشمه آفرینندگی است . این خانه ماه ، یا ماه آباد ( مهاباد ) یا کشورماه چنین تصویری دراذهان ایرانیان بود . چنانکه در کتاب ویس ورامین میآید :
کنون کان ماه را یزدان به من داد نخواهم کو بود درماه آباد
که آنجا پیر و برنا ، شاد خوارند همه کنغالگی را جان سپارند
در ماه آباد ، پیر وبرنا همیشه باده مینوشند و عشق میورزند . یا رامین :
به شاهنشاه پیغامی فرستاد که خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندی میگدازد بود ، کم ( که ام ) آن هوا ، بهتربسازد
درماه آباد ، انسان از درد ، فارغ میشود . ازاین عشق ورزی سیمرغ و بهرام ( که همان گلچهره و اورنگ حافظ وعبید زاکان باشد ) در « خانه آباد = آبادیان » ، درخانه سرود و رقص و عشق وشادی هست که انسان ، پیدایش می یابد ، چون در « گاهنبار پنجم » که نماد « تخم و بُن انسان » هست ، این ارتا فرورد و بهرام و رام ، که زهره باشد ، باهم جمعند ، و ازاین یانه یا خانه موسیقی و شادی و پایکوبی است که جم ، بُن انسانها ، پیدایش می یابد .
این اندیشه ، در داستانی در گرشاسپ نامه ابو نصراسدی طوسی ، باز تابیده شده است که نکات دیگری را برای ما روشن میسازد که بسیارارزشمندند . درداستان « دیدن گرشاسپ برهمن را » میآید که گرشاسپ ، در دیدن « کوه خرّمی » ، از برهمن میپرسد :
برین گونه آن کوه ، خرّم زچیست بروبر ، نشان کف پای کیست ؟
پرستیده پیر، آفرین برگرفت چنین گفت ، کایدربسست ازشگفت...
ازآن ، آنکه ایدون خوش وخرّمست که با فرّ فرّخ « پی آدم » است
وبرهمن برای گرشاسپ میگوید که خدا ، آدم را که آفرید ...
زمینو چو آدم برین کُه فتاد همی بود با درد و با سرد باد
چون آدم ، تنها بود ، آنگاه
چنین تا به مژده بیامد « سروش » که کام دلت یافتی ، کم خروش
فرستاد پس کردگار از بهشت بدست سروش خجسته سرشت
ز یاقوت یکپاره لعل فام در خشان یکی خانه، آباد نام
سروش ، خانه ای را که آباد نام دارد. در یاقوت یکپاره ای میآورد ، چون جفت و معشوقه آدم ، دراین خانه آباد ، دراین یاقوت ، هست . یاقوت و فیروزه ، در فرهنگ ایران ، نماد « مهرمداوم یا همیشگی » هستند . چنانچه در کتاب ویس و رامین میآید که :
به مهر اندر ، چو گل یکروزه باشی نه چون یاقوت وچون فیروزه باشی
ویس به رامین میگوید که مهرتو دوام ندارد ، و مانند گل ، یک روزه است ، و مانند یاقوت و پیروزه نیست که نماد عشق همیشگی هستند . زبرجد و فیروزه و زمرّد ، نماد تری و سرسبزی و طراوت و طرب همیشگی بودند . فیروزه یا پیروزه ، نام دیگر سیمرغ است . ازاین رو به بهرام ، « بهرام فیروز » یا « فیروز بهرام » میگویند . و آنکه در نوروز ، خود را بنام « حاجی فیروزه » معرفی میکند ، کسی است که نقش سیمرغ را بازی میکند ، که ابر سیاه تاریک است که باران میبارد . دراصل حاجی فیروزه ، نقش جوانمردی و افشانندگی را در آوردن طرب و تازگی بازی میکرده است .
آن « خانه آباد » که « آبادیان = آباد + یانه » باشد ، دریاقوتی یکپاره است . یاقوت یکپاره ، به معنای آنست که درآن ، دوتائی و شکاف خوردگی نیست . عشق ، درز ندارد ، بُرش ندارد ، و دوتا را باهم میآمیزد، و یکی میکند . در آثار الباقیه میآید که سلمان فارسی میگوید ، ما درعهد زرتشتی بودن ، میگفتیم خداوند برای زینت بندگان خود ، یاقوت را در نوروز، و زبرجد را در مهرگان بیرون آورده است ، و فضل این دو بر ایام دیگر ، مانند فضل یاقوت و زبرجد به جواهر دیگر » .
یاقوت را « یاکند » و « بهرامن » و یا « بهرمان » هم مینامند . « یاکند » ، مرکب از « یاک + کند » است ،و چون کند ( که ند ) به معنای معدن و آبکند هست ، پس «یا کند» ، به معنای «آبگاه مادریا زهدان مادر» است. البته « کند » ، به معنای آبادی نیزهست که همان kent انگلیسی باشد . یاقوت هم ، « یاک + کوت» است ، و به معنای تهیگاه مادر است . و بهرامن ، به معنای « مان بهرام = منزل و خانه بهرام » است . و داستانی را که اسدی در گرشاسپ نامه آورده ، دراصل ، داستان عشق ورزی بهرام و سیمرغ بوده است ، که جفت جداناپذیرکیهانند ، و بیان « عشق نخستین » هستند ، که جهان و زمان و انسان ازآن پیدایش می یابد . بهرام یا «روزبه= بهروز » ، روزپایان ماه است . روز یکم ماه ، روزسیمرغ یا خرّم بوده است . اینست که در بندهش ، بخش یازدهم ، دیده میشود که در باره روزپایان ماه ، که الهیات زرتشتی آن را ، انغران مینامد ، میآید که « خانه گوهرنشان ، سفته یاقوت ... » است . یاقوت سفته ، به معنای زن آبستن و بارداراست . گذشته ازاین در انگلیسی به یاقوت hyacinth میگویند و hyacinth ) hyacinthus) نام سنبل است که گل بهرام است . و « سنبل » ، به « پرسیاوشان » هم میگویند ، و پر سیاوشان ، دم الاخوین است ، که به معنای « خون و یاافشره آمیخته بهم سیمرغ و بهرام » است . پس یاقوت که « نخستین زهدان جهان یا نخستین خانه » میباشد ، منزل بهرام و سیمرغ بوده است . این دو باهم ، خواجه ، یعنی بُن و اصل آفرینندگی بوده اند . البته در شاهنامه ، این جمشید که در واقع ، فرزند بهرام و سیمرغ ، دو خدای ایران است ، کسیست که یاقوت را می یابد :
زخارا ، گهر جست ، یک روزگار همیکرد ازاو ، روشنی خواستار
بچنگ آمدش چند گونه گهر چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
زخارا ، به افسون برون آورید شد آن بندها را سراسر کلید
موبدان زرتشتی ، که با این فرهنگ زنخدائی میجنگیدند ، و داستان پیدایش جهان و انسان و زمان را از « همآغوشی سیمرغ و بهرام » ، نفی و سرکوبی وطرد میکردند ، هم نوروز را که جشن پیدایش سیمرغ است و هم یاقوت را برای تحریف نظر ، به جمشید ، نسبت میدادند، که دراین اثناء ، از « نخستین انسان بودن » افتاده بود، و یکی از شاهان ساخته شده بود . به عبارت دیگر، جمشید ازاین پس فرزند خدایان نبود ، و نماد فطرت هر انسانی نبود . در فرهنگ زنخدائی ، جمشید ، نماد فطرت هر انسانی بود . هر انسانی ، فرزند مستقیم سیمرغ و بهرام شمرده میشد .
در گرشاسپ نامه ، پس از آنکه سروش ، « خانه آباد = آبادیان » را از یاقوت یکپاره میآورد ، تا آدم درآن ، جفت خود را بیابد ( حوا یا ایوEve ، همان اَیوی aiwi، ماه است، و تنگ غروب ، که نماز شب یا سر شب باشد ، اینهمانی با رام دارد )، چند بیت دیگر برآن افزوده میشود ، که بسیاری از نکات گمشده را افشاء میکند و آشکار میسازد .
اینکه خانه آدم وحوا ، دریاقوت است ، بیان آنست که خانه اصلی یا بُن انسان ( یان = یانه ) عشق ازلی خدایان ، موسیقی و طرب و مستی بوده است . در پرده هفت رنگ ( برهان قاطع ) دیده میشود که هفت سپهر ، اینهمانی با هفت کانی( معدنیات ) داده میشوند . سپهر ششم که مشتری یا سیمرغ باشد ، زبرجد است ، و آسمان هفتم که کیوان ( = کدبانو ) باشد اینهمانی با یاقوت داده میشود . در واقع ، کیوان ، یاقوت سفته است . رام یا زُهره ، گوهر ناسفته است ، و کیوان ، گوهر سفته . در واقع کیوان و رام ، یک زن هستند در دو حالت گوناگون ، یکی درحالت باکره گی ، یکی درحالتی که زایا شده است . یک خدا ، درحالتهای گوناگون ، دارای نامهای گوناگون بوده است . در واقع آسمان پنجم و ششم و هفتم ، خانه آفرینندگی ازنو شمرده میشد .آنگاه در گرشاسپ نامه در باره خانه آباد یا یاقوت یکپاره ، میآید که :
مرآن را ، میان جهان جای کرد پرستشگهی زو ، دلارای کرد
بفرمود تا آدم آنجا شتافت چو شد نزد او ، جفت را باز یافت
بدانگه که بگرفت طوفان جهان ( نوح )
شد آن خانه ، سوی گرزمان نهان ( آسمان علیین = آسمان 5+6+7 )
همانجایگه ساخت خواهد خدای یکی خانه کزوی بود دین بپای
بدینسان « خانه دین = کعبه = آباد » پیدایش می یابد .
بفرّ پسین تر زپیغمبران ( محمد )
بسی خواهد افزود ، خواهد برآن
چو رخ زو بتابی شود این تباه
چو سنگش ببوسی ( حجراسود) بریزد گناه
این یاقوت یکپاره در میان جهان ، پرستشگاه همه شد ، و در موقع طوفان ، این خانه ، به گرزمان رفت که گفته شد که « گرودمنه » بوده است ، و به معنای « نائیست که همیشه غریو وفریاد شادی و طرب ازآن بلند است « ، و همچنین به معنای زهدان یا سرچشمه آفرینش جهان است . گرزمان ، عبارت از سه سپهر فرازین است که « بهرام ،سپهر 5 + و مشتری، سپهر 6 + کیوان ، سپهر 7 » باشد . کیوان ، اینهمانی با رام یا زِهره درحالت سفته شدگی دارد . و اینهمانی با یاقوت دارد ، و مشتری ، اینهمانی با خرّم و فیروزه دارد ، و بهرام اینهمانی با طلا دارد که « زر « باشد ، و درترکی « آل + تون » است که به معنای زهدان سیمرغ است . زر البته مجموعه همه تخمه ها ست که آتش بهرام خوانده میشد . این بُن زاینده و آفریننده جهان و انسان و زمان ، خانه ایست که ازآن ، « دین » پایدار است ، و پسین ترین پیغمبران محمد ، خوبیهائی برآن میافزاید که نباید ازآن رخ برتابید ، و این همان کعبه (= کاب ، در ایران از جمله نامهای نی ، قاب است که معرب کاب است که معربش کعب است ) و همان سنگ سیاه است . بدینسان ، همان اندیشه سیمرغی ، برغم تغییرات سطحی و ظاهری ، باقی مانده است ، و کعبه و حجرالاسود دراسلام ، ازآن بیرون آورده شده است . نظیر همین کار را با مهارت فوق العاده ، مولوی بلخی میکند ، و با دانش به اصل تصویر سیمرغی ، غزل فوق العاده زیبا را میسراید ، که فقط با آشنائی با این تصویر، معانی نهفته خودرا آشکار میسازد :
این خانه که پیوسته دراو بانگ چغانه است
از خواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
با آنکه چغانه ، نامی است که به ابزارموسیقی که دارای تاراست داده میشود ، ولی ، دو برآیند اصلی تصویر آفرینش ایرانی ، در همان خود واژه « چغانه » مانده است . یکی آنکه « چغ » ، همان واژه « یوغ » است که چوبی است که برگردن یک « جفت گاو » میگذارند ، تا خیش شخم را در همآهنگی باهم بکشند ، و خود واژه « یوغ » ، از واژه « جفت » میآید . بهرام و سیمرغ ، همان جفت نیروهای کشنده اند که به گردونه آفرینش بسته شده اند . یوغ ، همان واژه « یوگا » است که درسانسکریت به معانی : اتصال + بهم بستن + وصل + موافقت + مرتب و منظم + رام کردن + تمرکز فکر+ مکاشفه + استغراق + اتحاد روح فردی با روح کیهانی است.پس « چغ » که یوغ و یوگ باشد، در ابزارموسیقی « چغانه » ، حکایت از عشق و وصل میکند . از سوئی « چه قاندن » در کردی به معنای « نشاندن و در زمین فروکردن » است ، که شخم کردن و کاشتن بذر باشد ، که نماد عشق ورزی بوده است . پس خود همین نام چغانه = چقانه ، بهترین ردپا ، برای رسیدن به تصویر نخستین آفرینش هست . کعبه هم در اصل ، خانه عشق ورزی این دو خدا بوده است ، که سپس با نامهای « اساف و نائله » ، زشت ساخته شده اند ، و گفته اند که آنها مرد و زنی بوده اند که در خانه کعبه زنا کرده اند . کعبه ( کاب = قاب = نی ) هم دراصل ، خانه عشق ورزی اصل نرینه و اصل مادینه جهان بوده است . بُن جهان ، که همآغوشی بهرام و سیمرغ ، یعنی اصل عشق بوده است ، جایگاه زناکاری شده است ! اینست که مولوی به حج رفتگان میگوید :
ای قوم به حج رفته ، کجائید کجائید معشوق همین جاست ، بیائید بیائید
در میان هرانسانی ، این سیمرغ و بهرام ، بُن اوهستند .
گرصورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه وهم کعبه شمائید
ده بار ازآن راه بدان خانه برفتید یک بارازین خانه برین بام برآئید
این بهرام و سیمرغ ، دربُن هرانسانی خانه دارد و کعبه اصلی است . بُن هرانسانی ، همان یانه یا خانه کعبه است ، و هرانسانی همان زُهره و ماه است که خواجه میباشد .
خواجه ، همان معنای « هرم افرودیتhermaphrodite » یا « جفت آفرید » را داشته است که اصل آفریننده و مبدع و نو آور بوده است .
این خواجه چرخست که چون زهره و ماه است
واین خانه عشق است که بیحد و کرانه است
در اینخانه،دراین بُن زاینده انسان هست که بُت، یعنی سیمرغ وبهرام هست
این صورت بُت چیست ؟ اگر خانه کعبه است ؟
وین نور خدا چیست ؟ اگر دیر مغانست
این برای مسلمانان بود که سئوال انگیزبود که در خانه کعبه ، در خانه عشق ، در خانه آباد ، چگونه میتواند خانه عشق بهرام و سیمرغ باشد ؟
این برای موءمنان به الله ، الاه خالق واحد بود که نمیتوانستند باورکنند که در دیر مغان ، در « درمهر » ، نور خدا هست .
گنجیست درین خانه ، که درکون نگنجد
این خانه و این خواجه ،همه فعل بهانه است
خاک وخس این خانه ، همه عنبر و مُشک است ( مشک ، عطرسیمرغ )
بانگ دراین خانه ، همه بیت و ترانه است
وقتی بانگ در این خانه ، همه بیت و ترانه است ، پس سراسر خانه ، لبریز از بیت و ترانه است . خانه و طربخانه و سرود خانه ، جشنگاه ، بزمگاه ، کانون بزم است .
نه سماعست نه بازی ، که کمندیست الهی
منگر سست به نخوت تو درین بیت و ترانه
البته واژه « در – و اندر» ، به معنای «تخم و تخمدان و دین » است که اصل زایندگی و آفرینندگی باشد . به همین علت به آتشکده ، درمهر میگفتند ، یعنی « سرچشمه آفریننده مهر » . به همین علت به رام یا زُهره ، « دروای » میگفتند ، یعنی زهدان و دین ِ وای . نام مکه نیز « بیدر= بی + در » بوده است که واژگونه همان نام ِ « دروای = رام » بوده است
در عربی « بیدر » معنای خرمنگاه دارد ، چون دروای ، خدای خوشه و خرمن است . یزدان پسر بادان دبیر یقطین ، از این نکات متوجه اصل زنخدائی و ایرانی مکه و کعبه شده است. اینست که شاعر عرب در ذم این یزدان پسر باذان ، دبیر یقطین گفته است :
ماذا تری فی رجل کافر یشّبه الکعبه بالبیدر
در باره مرد کافری که کعبه را به « بیدر= دروای » تشبیه کرده است ، چه میگوئی ؟ « در » ، یعنی « دین » ( یونکر) ، یعنی سرچشمه شادی و بینش از انسان . « درخانه » ، سراسر خانه را مینمود . از یک تخم ، جهان میشود . از یک زهدان ، کل جهان زاده میشود . این یک انتزاع در صورت اندیشی بود .مثلا شمس تبریزی میگوید :
احوال درون خانه از من مطلب خون بر « درآستانه » می بین ومپرس
ازهمان آستانه و چوب آستانه در یا پاشنه در ، به کل احوال خانه ، ناپرسیده ، پی میبری . نام چوب « در آستانه » یا «پاشنه در خانه» ، در فرهنگ ایران ، « فرودین » و « کواده » بوده است . فروردین ، نام سیمرغ است که همان ارتافرورد باشد . سیستانی ها نیز بنا بر ابوریحان بیرونی ، به فروردین ، کواد میگفته اند ، که البته معنای مبدع و نو آور را دارد . در گشودن ، افتتاح در ، ورود در یک جهان تازه است . در ضمن فروردین ، وصال همه فرورهرها با هم بود . در سیمرغ همه فروهرها گردهم میآمدند ، یا به قول عطار، « سی تامرغ درآنجا ، همان یک سیمرغ میشدند » ، و همه به اوج عشق و وصل میرسیدند ، و یکی شدن همه درعشق و طرب و موسیقی ، خدا شدن است . خدا ، خانه یا یان موسیقی است . درهمین راستا ، همه ملت ، درهمپرسی (= دیالوگ ) و آمیختن باهم ، خود ، سیمرغ یا خود ، خدا میشوند . این چه خانه ایست که « آستانه درش ، پاشنه درش » « درخانه اش » ، سیمرغ است ؟ اینست که مولوی میگوید ، بانگ دراین خانه ، بیت و ترانه است . درفرهنگ ایران ، پیوند خدا با گیتی ، باید به دقت فهمیده شود ، تا این پدیده « خانه » ، فهمیده شود . خدا ، « مجموعه به هم آمیخته بخشهای پراکنده درجهان » ، دریک جاست . مثلا ، همه روانهای انسانها که باهم جمع شدند ، و باهم آمیختند ، زُهره یا رام میشوند ، یک خدا میشوند . زُهره یارام ، خوشه بهم پیوسته همه « روانها » است . زهره یا رام ، خانه عشق همه روانهاست . البته این یک جنبش دوسویه بوده است . از انسانها به خدایان ، و از خدایان به انسانها . روانها ، شبها در روءیا ، از انسان خارج میشوند ، و در زُهره یا رام ، جمع میشوند ، و باز بامداد ، به انسانها باز میگردند . در روند بینش ، خرد انسان ، پرواز میکند ، و به معراج میرود ، و به ماه و خورشید می پیوندد و باز میگردد . بینش و اندیشیدن برای همه انسانها ، معراج همیشگی و مکرر خرد است ، و ویژه برگزیدگان نیست . در انسان ، اجزاء خدایان به هم می پیوندند . انسان ، خانه عشق خدایان به همست . خدایان ، در خانه وجود انسان به هم میآمیزند ، و از این آمیختگی و همآهنگی ، انسان ، به وجود میآید . همانسان که درکیهان ، همین اجزاء از انسان جدا شده ، ودر خدایان بهم می پیوندند . مولوی این اندیشه را نگاه داشته ، ولی نسبتا آنرا محدود در پدیده مرگ ساخته است . ولی فرهنگ ایران ، این « گشت میان خدا و انسان » را یک حرکت همیشگی در بینش و شادی و همپرسی و روءیا و بازی و درشنیدن موسیقی و خواندن ترانه در زندگی میدانسته است .
پس از این اشاره کوتاه ، به مطلب باز میگردیم که درفرهنگ ایران ، «هومان یا بهمن » ، مینوی مینو یا تخم درتخم ، به عبارت دیگر ، دوگیان = دوجان است . دوگیان در کردی به معنای « آبستن » است . « بهمن » ، نیز اصل آبستنی سراسر جهان جان و انسان و خرد است . هر جانی ، هرخردی ، اصل آفریننده و زاینده خود را در میانش دارد . جانها درسراسر جهان ، گنجهائی هستند که درخود نمی گنجند . بهمن ، نماد همه جانهای جهانست ،و همه اصل آبستنی ، یعنی اصل خود زا هستند . جهان را خود جهان میآفریند . هرجانی و هر خردی ، اصالت دارد . یکی از نامهای بهمن ، که فراموش ساخته شده است ، هوشنگ بوده است . هوشنگ دراوستا ، « هائو شیانه » است . پیشوند « هائو » ، یعمی وهو = به ، و شیانه ، همان واژه « آشیانه » است . هوشنگ ، به معنای « خانه خوب یا به » است . البته « به » ، معنای اصل زاینده و مبدع داشته است و تنها معنای اخلاقی «خوب » را نداشته است . هوشنگ ، زهدان زاینده یا اصل آبستنی ، یا اصل همه خانه ها ( یانه = آن ) است . نام دیگر بهمن ، « بزمونه » است ( برهان قاطع ) . بزمونه ، میتواند دومعنا داشته باشد ، و هردو ، درست است . مونه ، یعنی مادینگی و اصل و مرکز زایش . اگر بزمونه ، مرکب از « بز+ مونه » باشد ، بزمونه ، به معنای اصل زایش است ، و اگربزمونه مرکب از « بزم + مونه » باشد ، بزمونه ، به معنای « اصل و سرچشمه بزم » است . البته بهمن ، هردوی این معانی را دارد ، چون زایش درفرهنگ ایران ، بزم و جشن است . پس بهمن که اصل اصل جهان ، و اصل اصل خرد و بینش است ، آشیانه و خانه بزم و طرب است . از این بُن یا خانه طرب و موسیقی و بینش و رقص است که ماه ، یعنی سیمرغ آفریده میشود . هُما که همان سیمرغ میباشد ، در شاهنامه فرزند بهمن است . البته انطباق دادن بهمن در شاهنامه با پسر اسفندیار ، یکی از جعلیات موبدان زرتشتی است ، تا شاهان هخامنشی را زرتشتی سازند . در اصل ، داستان زائیدن دارا از زناشوئی بهمن و هما اسطوره ایست که ، داستان حقانیت دادن به حکومت هخامنشی بوده است ، و هیچ ربطی به تاریخ هخامنشیان ندارد . چون بهمن ، اصل خرد است ، و هما که همان ارتا هست ، اصل داد است . زناشوئی بهمن و هما ، به معنای آن بوده است که بنیاد حکومت هخامنشی برپایه « خرد و داد » است . این بحث در جای دیگر به تفصیل خواهد شد . به هرحال ، سیمرغ یا هما در ستیغ کوه ، درسقف جهان ، یعنی در شیان = آشیان است . شیان که همان آشیانه یاخانه باشد ، در واقع معنای سیمرغ را دارد . شیان ، به معنای ، پرسیاوشان یا دم الاخوین نیز هست که همان « همآغوشی بهرام و سیمرغ » است . پس آشیانه ، همان عشق ورزی نخستین دربُن زمان و جهان و انسان است که یان ، یا خانه آباد یا آبادیان باشد .
ای قوم به حج رفته کجائید کجائید معشوق همین جاست بیائید بیائید
گرصورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمائید
بهمن یا هومان ، یا « ارکه » جهان ، معشوق همیشه بی صورت است ، که در ماه و زُهره و بهرام یا درسیمرغ ، در آشیانه برسقف آسمان ( سه سپهر 5+6+7 ) پدیدارمیشود ، و همین سیمرغ و زُهره و بهرام که درسقف آسمان ، خانه دارد ( گرزمان = گردمنه ) در میان هرانسان ، و بُن هرانسانی هست . اینست که انسان ، هم خواجه و هم خانه و هم کعبه است.با آنکه همین سیمرغ ماهرو ، همیشه به مهمانی ما میآید و همخانه ماست و درخانه ماست ، ولی اکنون ما ازآن بیگانه شده ایم .
هم آگه و هم ناگه ، مهمان من آمد او
دل گفت : که کی آمد ؟ جان گفت : مه مهرو
او آمد در خانه ، ما جمله چو دیوانه
اندر طلب آن مه ، رفته به میان کو
او نعره زنان گشته از خانه ، که اینجایم
ما غافل از این نعره ، هم نعره زنان هرسو
این خواجه که در دل هرانسانیست ، برضد حکومت هر الاهی برخود هست . این خدادر درون هر انسانیست که سرچشمه حق است .
پایان گفتار
بررسی درباره غزلیات مولوی بلخی ادامه دارد


