منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست
« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .
گفتارچهارم درباره « مولوی بلخی »
با باختن ِخود ، جهان را آفریدن
درباختن ، بُردن
خدا میبازد ، تا جهان ببرد
خنک آن قماربازی ، که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش ، امّا ، هوس قمار دیگر
منوچهرجمالی
تفکرعرفا و بویژه تفکر مولوی را، بدون درک« اندیشه باختن»، « اندیشه مات شدن»،نمیتوان دریافت.ازدیدگاه عقل یا راسیونالیتهrationality
، « باختن »، بد است ، و بُردن ، خوبست . کسی که میبرد ، عاقل است . انسانی عاقل است که ببرد ، وهمیشه سود بکند ، همیشه ازدیگران بگیرد و بستاند و برآنچه دارد ، بیفزاید . بقول مولوی :
تفکرّ ، از برای بُرد باشد تو سرتاسر همه ایثارگشتی
درفرهنگ ایران، خدا و انسان ، همگوهر و همسرشت هستند ، و هردو، « گوهر ایثار » هستند . هردو، قله آتشفشان هستند که از ژرفای درونشان غنای خودرا میگدازند و میافشانند . در فرهنگ ایران ، یک چیزی ، هنگامی « هست » ، که « غنی » است ، که خود را میافشاند ، ازخود لبریز وسرشار میشود . واژه « هستی « ، از « اَست + اُست » آمده است که به معنای « هسته و زهدان » است . یک چیزی « هست » ، وقتی « همیشه میزاید » ، « همیشه میروید » ، « همیشه میآفریند » ، همیشه می بخشد . یک چیزی « هست » ، موقعی حامله یا آبستن است ، یعنی درحال آفرینندگی است . یک چیزی « نیست »، وقتی نمیزاید و نمیآفریند و نمی بخشد و نمی بازد ، طبعا باید ببلعد و بستاند و تصرف و تجاوزکند . به همین علت مولوی میگوید
توزاده عدمی ، آمده ز « قحط » دراز
ترا چه مرغ مسمّن ( پرواری) غذا، چه کژدم و مار
بدیگ گرم رسیدی ، گهی دهان سوزی
گهی سیاه کنی ، جامه و لب و دستار
به هیچ سیر نگردی ، چو معده دوزخ
مگر که برتونهد پای ، خالق جبّار
به عبارت دیگر « خالق جبّار» ، ترا « از عدم » خلق کرده است ، به همین علت، همیشه گرسنه ای، و طبعا تجاوزخواه و پرخاشگر و سیرناشدنی از ثروت و قدرت ، تا بتواند ، با جباریت برتو حکومت کند . به عبارت دیگر ، با چنین تصویری از انسان ، جامعه انسانی، نیاز به یک قدرت جبّار دارد ، تا بر انسان، پای بنهد وواورا زیرلگد بمالد و براو چیره بشود ، تا بتواند اورا مهارکند . این تصویر الله و یهوه است که در تضاد با خدای ایثارگراست ، که انسان را ازگوهرخود میافشاند .
ارضاء این « قحط وجود » را مردم معمولا ، « هست و هستی » مینامند، و مولوی برضد « این هستی » است ،و « فنای این هستی » را میجوید . آنچه امروزه « هستی » مینامند ، درست همان « قحط دراز – یا – قحط وجود » است ، که « شهوت تصرف و سرمایه اندوزی و مالکیت » بیماری عمومی میشود . ما امروزه چنانچه گفته میشود، با « نیاز اقتصادی » کاری نداریم . ما ، با « شهوت یا جوع اقتصادی » ، با « شهوت یا جوع قدرت » کار داریم . ازاینروست که همه دستگاههای سیاسی ( جمهوری + پادشاهی + خلافت .. ) دچارشکست میشوند . دموکراسی در اثر همین « جوع و شهوت اقتصادی » ، همیشه درحالت بحران است . طبعا ، این « عقل» است ، که حقانیت به « درک قحط وجود » میدهد ، و قحط وجود را ، هستی واقعی میداند ، « باختن » را شوم میخواند . مسئله باختر، همین عقلیست که سراسر مدنیتشان برآن استواراست .
دیده میشود که مولوی ، برضد « عقل » است ، چون عقل ، همین اندیشیدن به دور محور« بُردن» میچرخد . عقل ، نیروو اصل بُردن است . عقل ، به هر ترتیبی هست، باید ببرد . هزارحیله و خدعه و مکر میکند ، تا هیچگاه نبازد ، و همیشه از دیگران ، ببرد . عقل ، هیچگاه نمیتواند ببازد ، چون فوری ، احساس قحط وجود خودش را میکند وازآن درد و عذاب میکشد . بردن ، جبریست بروجود او . درحالیکه ، خدای ایران ، « قمار باز » است ، چون در خود را باختن ، احساس شادی و احساس وجود میکند . همچنین انسان که همسرشت با خداست ، قمارباز و پاکباز است .
عاشق مات ویم تاببرد رخت من ورنه نبودی چنین گرد قمارم، طواف
اگرچند بخشی زگنج سخن برافشان، که دانش نیاید به بُن فردوسی
دانش ،افشاندنیست. در دانش باید راد بود . به عبارت دیگر، آموزگاربودن ، ایجاد حق حاکمیت نمیکند . تخصص درعلم دین ، حقانیت به حکومت نمیدهد . براین شالوده ، حاکمیت انبیاء وموبدان و آخوندها ... برضد فرهنگ ایرانست .
قمار، درفرهنگ ایران ، شادی و مستی از « گم ساختن » است ، طرب از روند گم کردن است . خدای ایرانی ، خودش را گم میکند ، می بازد ، خودش را دور میاندازد . خدای ایران ، همیشه در بازی ، مات میشود . چرا ؟ برای آنکه از این خود باختن است که جهان ، که گیتی ، که انسان ، پیدایش می یابد . خدا ، در خود باختن ، در قماربرسرخود است ، که جهان را میآفریند . خدا ، درجهان ، باخته شده است ، خدا در باختن خود ، جهان و انسان میشود . گیتی ، خدائیست که واقعیت یافته است . شادی از آفریدن جهان ، شادی از باختن خود است . و آنچه باخته شد ، حق مالکیت و تصرف برآن ،دیگر نیست . خدا ، میبازد ،ولی وام و امانت نمیدهد که حق پس گرفتنش را داشته باشد .
یهوه و پدرآسمانی و الله ، دنیا(= گیتی) را با امرخود ، خارج از خود ، خلق میکنند ، تا دنیا ، مخلوق او باشد ، تا مخلوقات ، عبد او باشند ، تا همیشه اورا عبادت کنند ، تا در تصرف او باشند ، تا در زیر حکم او باشند ، تا مُلک او باشند ، تا در قبضه قدرت او باشند . تعزّ من تشاء و تذّل من تشاء . تا هرکه را میخواهد ، به قدرت میرساند و هرکه را میخواهد از قدرت بیندازد . تصویر خدای قماربازایرانی ، با تصویر الله و پدرآسمانی و یهوه ، که مالک و متصرف و دارنده اند ، و فقط هرچیزی را به امانت میدهند، تا هروقت بخواهند پس بگیرند ، فرق دارد . آنها جان میدهند تا جان را پس بگیرند . خدای ایرانی ، خودش را می بازد و دیگر، حقی برآنچه باخته است ندارد . خدای ایرانی در جهان ، گم میشود و پراکنده و پخش میشود و ازاو هیچ چیزی ، فراسوی جهان ، باقی نمی ماند . این را « پاکبازی » مینامند . او در دل هر ذره ای ، پنهان میشود . او بی خویش، میشود ، تا جهان ، تا انسان ، به خود آید . هر به خود آمدنی درگیتی ، بی خود شدن خداست . طبعا ، هر بیخودشدنی در انسان نیز ، به خود آمدن تازه ِ خداست ، که به هوس خود باختن تازه است . خدا ، در میان هرجانی ، پخش میگردد . چنان در ذرات ، در جهان ، پاشیده و پراکنده میشود که به کلی، گم و ناپیدا میگردد . اورا باید در میان هر چیزی جست . واین اصل جستجو درهرانسانیست . انسان ، خدای گمشده در هرچیزی و در خود را ، میجوید . و انسان ، آنچیزی « هست » که « میجوید » . من آنچیزی هستم که میجویم . اصالت خرد انسان ، ازآنست که میپژوهد و میآزماید . اگر خردی نپژوهد و نجوید و به تقلید ، اکتفا کند، او نیست و هیچ اصالتی ندارد . با چنین قماریست که جهان ، پیدایش می یابد . این همان قمار بازی است که مولوی بدو میاندیشد ، وقتیکه میگوید :
خنک آن قمار بازی ، که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش ، اما ، هوس قمار دیگر
اندر قمارخانه ، چون آمدی ببازی
کارت شود حقیقت ، هرچند تو مجازی
او، هرچه بوده است ، باخته است ، ولی هنوز ، هوس و عشق « باختن » و « مات شدن » را دارد . این ، اصل عشق است . خود را باختن ، خود را افشاندن ، از خود لبریزشدن ، عشق است . این درست اعتراض و سرپیچی در برابر مفهوم « عقلی » است که بنیاد ادیان نوری در یهودیت و مسیحیت و اسلام و الهیات زرتشتی است . البته بنیادگذاراسطوره ای حکومت ایران در شاهنامه، ایرج است کهErez یعنی ارتا یا سیمرغ باشد ، که درست پیکریابی ، همین آرمان است . ایرج خود را میبازد ، تا اصل مهر در گیتی ببرد ، تا مهر، درمان ِ دادی ( عدالتی ) باشد که قدرتها و ملتها و طبقات راازهم می برّد . همچنین نخستین داستان شاهنامه ، با همین « باختن و خود یاختن » آغازمیشود . کیومرث ، در روایات زرتشتی ، نخستین انسان و نخستین شاه است ( البته نزد سیمرغیان، نخستین انسان یا بُن انسان ، جم بوده است ) .درشاهنامه ، فرزندش سیامک است . اهریمن ، دراندیشهِ نخستین آزار یا زدارکامگی ( violence + Gewalt ) است ، و در اندیشه است که انسان را که کیومرث باشد ، بکشد ،.واین سیامک است که برضد نخستین عمل تجاوزگرانه و خشونت وقهر و یا خشم درگیتی ، برمیخیزد ، و « برهنه » ، یعنی بدون حیله و خدعه و مکر ، بدون خواست بُردن ، با اهریمن ، که همیشه چنگ وارونه میزند ، یعنی گوهرش ، مکر و حیله و خدعه برای برد است ، یعنی همان « عقل » است ، پیکار میکند ، و جان خود را میبازد ، تا جان کیومرث ، یا جان انسان ، آزرده نشود . سیامک برضد عقل قدرت پرست و حیله گر میجنگد . این سیامک کیست ؟ این سیامک که به معنای « سه مک = سه مگا = سه مغ » هست ، به معنای « سه خوشه ، سه ابربارنده وافشاننده ، یا همان سیمرغ » است . خدا ، فرزند انسان ست . سیامک ، خدای ایران ، فرزند نخستین انسان است ، ولی اوست که جان خودرا میبازد ، تا جان انسان ، یا به عبارت دیگر « جان همه انسانها » را که فرزند کیومرث هستند ، آزرده نشوند . جان انسان ، آنقدر والاو ارجمند (=dignity + Würde) است که سیمرغ ، هستی خود را می بازد تا جان انسانی ، آزرده نشود . خوب دیده میشود که سیمرغ ، که همان سیامک است ، عقل ندارد . سیمرغ ، خرد دارد .
« عقل » میخواهد ببرد . عقل ، ابزار قدرت یابی و غلبه کردن و تصرف کردن و به فکرخود بودن است . خودی که بودش ، کمبود است . خودی که اصالتش و غنایش را از دست داده است . ولی « خرد » که دراصل « خره + تاو » میباشد ، به معنای « ماه زاینده » است . تابیدن ، دراصل ، معنای زائیدن را داشته است . « ماه تابان » ، به معنای « ماه زاینده و خندان » است . هرچه میزاید ، میخندد . ازاین رو نیز، « خرد» در فرهنگ ایران ، خرد شاد و خندان است . زائیدن و خندیدن در فرهنگ ایران ، اینهمانی داشتند . هستی، در خندیدن و شادی ، پیدایش می یابد . هلال ماه ، برای ایرانی ، ماه خندان بود . ماه ، زهدانی بود که ازآن ، جهان آفریده میشد.
هر ذرّه که می پوید ، بی خنده نمیروید
از نیست سوی هستی ، مارا که کشد ؟ خنده
خنده پدرو مادر ، درچرخ در آوردت
بنمود بهر طورت ، الطاف احد ، خنده
آن دم که دهان خندد ، در « خنده جان » بنگر
کان خنده بی دندان ، درلب بنهد خنده
این خنده و شادی و زایندگی و آفرینندگی جانست که در لب ، نقش می بندد . « اندیشه و بینش » ، خنده جان و خنده خرد ، خنده ماه ، خنده اصل آفریننده کیهانست . این بُن زاینده کیهانی در ماست که ،اندیشه و بینش میزاید. پیشوند ِ « خره » در خرد ( خره تاو )که درواقع همان واژه « خار و خاره » است ، به معنای زن و ماه است( برهان قاطع ) . خرد انسان ، هلال ماهیست که اندیشه را میزاید ، و زائیدن ، همان روند « خود را باختن » است . زائیدن ، همان روند افشاندن است . خرد ، میبازد و میافشاند و نثار میکند . در روزگار پیشین ، زائیدن ، روند بسیار خطرناک و ترسناکی بوده است ، چون زن ، به احتمال قوی ، برسر زا ، میمرده است، و جان خود را از دست میداده است . اساسا واژه « دین » که به معنای آبستنی و زائیدن است ، برآیند دیگری هم داشته است که در زبان یونانی باقیمانده است ، و به معنای « ترسناک بودن » است . چنانچه « دینو زاورُس » ، به جانوران هولناک نخستین گفته میشود . به همین علت « زُهره » که « زاوور» ورام ایرانی میباشد ، و نخستین زاده سیمرغست ، در تلفظ ِ « زَ هره » ، به معنای « پروا و ترس » هست . البته « دین » در فرهنگ ایران ، معنای متداوال امروزه را نداشته است . « دین » ، در فرهنگ ایران ، به معنای « بینش زایشی ازخود انسان » است ، بینش است که ازخود هر انسانی ، مستقیم ، زائیده میشود ، و طبعا منکر هرگونه بینش به واسطه بوده است . دین ، بینش مستقیم و بیواسطه بوده است . به عبارت دیگر ، دین ایرانی ، درست برضد مفهوم «دین» در اسلام و مسیحیت و یهودیت است . درشعار جدائی حکومت از دین ، مقصود ، دین به معنای ادیان نوری و ابراهیمیست ، نه دین به معنای ایرانی . درفرهنگ ایران، کسی دین دارد که موسی و عیسی و محمد و زرتشت را بنام واسطه ، هرگز نمی پیذیرد . مفهوم « دین » در فرهنگ ایران ، فقط پدیده « دایه » یعنی ماما را میپذیرفته است . جامعه بشریت هیچ نیازی به واسطه ها و انبیاء و رسل و مظاهر و طبعا آخوندها ندارد ، بلکه نیاز به « دایه = قابله » دارد که بینش حقیقت را ازخود هرانسانی ، بزایاند . ما نیاز به آن نداریم که حکومت را به زور، از دین اسلام جداسازیم . بلکه مانیاز به آن داریم که مفهوم اصلی « دین » را در فرهنگ ایران ، ازسرزنده و بسیج سازیم . و دین ، یابینش زایشی ، متلازم با مفهوم « خود راباختن » ، « خود را افشاندن» بوده است . دریک اندیشه، هستی انسان ، افشانده میشود . « اندیشیدن با خرد » ، غیر از« تفکر با عقل » است که همه جهان را میخواهد ببرد یا در خود ببلعد .
اینست که سیامک یا سیمرغ ، خردش ( خره تاوش ) یا دینش ( بینش زاینده اش ) گوهر بُردن ، گوهر غلبه کردن و تصرف کردن را ندارد ، بلکه گوهر خرد و دینش ، خود افشاندن و خود را باختن است ، خود را نثار کردن است . این خدا ، خدای قمارباز است . ایرانیان به قمارو قمارباز، « منگ » میگفتند . همچنین به قمارباز ، « منگیاگر» میگفتند . « منگ » ، همان « مانگ » بود که هم به معنای « ماه آسمان »، و هم به معنای « گاومیش » است . مانگه = مانگا ، گاو ماده ( گاو زاینده ) است . مثلا در کردی به عادت ماهانه زن ، مانگانه میگویند .چرا ، نام ماه آسمان ، همان نام گاومیش است ؟ چون تصویر اسطوره ای ،که زمینه پیدایش این دومعناست ، فراموش ساخته شده است . در تصویر آفرینش ایرانیان ، همه تخمه ها و نطفه ها ی جانداران به آسمان میرفتند ، و درزهدان ماه که هلال ماه باشد که در واقع همان مانگه باشد ، گرد میآمدند، و در زهدان ماه پرورده میشدند ،و ماه تابان ، میخندید و همه این تخمه ها را درجهان فرومیپاشید ، و خود را درجهان میباخت ، و از این خودباختن ، وپاشیدن و افشاندن ، همه جانداران و انسانها آبستن میشدند . این بود که به سراسر جانهای بی آزار ، گاو یا گوسپند ( گئو سپنتا = جان مقدس ) میگفتند .هنگامی زرتشت در سرودش از « فریاد گاو » سخن میراند ، این گاو ، یعنی جانان یا جهان جان است ، نه گاو ، به مفهوم امروزه . این مستی زایش ماه و این خنده ماه ، در شادی زادن را ، منگ یعنی قمار میگفتند . ماه خودرا میکاهد تا جهان را بیفزاید ودرخود کاهی ، میخندد . البته « قومار» ، درکردی که همان قمار باشد ، به معنای « شوخی » و « بازی کودکان » است . قومارکردن ، شوخی کردن و بازی کردن بچه هاست وشوخی درکردی ، زیبائی و دلربائی است . درست کردها به درخت سپیدار یا سپندار ( سپنتا + دار) هم ،« شوخ » میگویند . سپندار ، همان درخت خرّم یا سیمرغ است . خدا شوخ و اهل بازی است . در شوشتری ، « منغ » که همان « منگ » باشد ، به معنای « گیج » است . اساسا به چیزی که دور خود میگردد ، وحرکت گردشی و نوسانی دارد ، گیج میگویند . مثلا در کردی به گرداب ، گیجاو ، به گردباد ، گیجه لوکه میگویند و همچنین به پاشنه در ، گیجه نه میگویند . وبازی قمار، گردشی است ، و انسان را بخود جذب و مست میکند . البته خود واژه مست شدن با « مس » که « ماه » باشد کار دارد . « مِس » که باز همین واژه ماه است ، فلزیست که نماد عشق است ، فلز بهرام ( مریخ ) و رام ( زهره ) است ( به مقدمه الادب خوارزمی مراجعه شود ) که هردوباهم ، نماد ِ نخستین عشق کیهانند. . ماه در نگریستن ، انسان را مست میکند ، انسان را پرازشهوت عشق میکند و« مستی» درست به همین معنا در سکزی بکار برده میشود . قمار ، بازی ایست که انسان را می بندد . باید در پیش چشم داشت که فرهنگ ایران ، پیش از زرتشت ، اصل جهان را ، « بهمن » یا « هومان » میدانست . تصویر بهمن در الهیات زرتشتی ، بکلی با تصویر بهمن نزد سیمرغیان فرق داشت . هومان یا بهمن ، مینوی مینو ، یا تخم درون تخم ( تخمی که درون تخم ، گم است ) ، یا به عبارتی دیگر ، هرجانی ، آبستن به اصل آفریننده اش ، درمیان خودش بود . هرچیزی ، هرجانی ، اصل زاینده و آفریننده اش را درمیان خودش داشت . به سخنی دیگر ، خود ِ جهان ، جهان را میآفرید . آفرینندگی ، دریک نقطه ومرکز ، دریک شخص واراده اش ، متمرکز نبود . بهمن ، اصل زایش و آبستنی درهمه جانها بطورکلی بود . در این جهان بینی ، نیازی به اراده ای که دریک خالق، متمرکز باشد ، نبود . این بهمن ، این تخم درون تخم در هرانسانی ، چه درمرد و چه درزن ، چه مادینه چه نرینه بود . همه جهان جان ، پیکر یابی اصل آبستنی بود . همه ، حامله بودند . همه جهان ، خودرا ازنو میزائید . به همین علت همه جانها ، جهان جان ، سرچشمه باختن ، اصل افشاندن ، اصل ایثار بود . به همین علت نیز هست که نام هوشنگ ، ایثار بخش است ( برهان قاطع ) .درواقع آنچه در شاهنامه بنام هوشنگ ، یک شاه اسطوره ای شده است ، که هائو شیانه باشد ، همان بهمن است . هوشنگ ، آتش فروز است . بهمن که مینوی خرد ، یا تخم و اصل خرد درهرانسانیست ، اصل ایثار ، و ایثاربخش است . یعنی مبدع ونو آور است . تخم را میافروزد ، و روشن و پدیدار میسازد .دربرهان قاطع میتوان دید که بهمن ، آتش فروز است . اینست که مولوی و عرفا ، با چنین زمینه ای که در فرهنگ ایران داشتند ، برضد عقل اسلامی بودند .
تفکر ، از برای بُرد باشد تو سرتاسر همه ایثار گشتی
فقط عرفا ، تفاوت معنای « خرد ایرانی » را با « عقل اسلامی و یونانی فراموش کرده بودند . خرد که « خره تاو » باشد به معنای « ماه زاینده وخندان » بود . طبعا خرد ، نقش ایثار خود را داشت . خرد مانند عقل ، در اندیشیدن به فکر بردن و غلبه کردن و قدرت یافتن برچیزها ومردم نداشت . تخصص دینی ، ایجاد حق حاکمیت نمیکرد . درفرهنگ اصیل ایران ، بهمن ناپیدا و گُم ، در ماه ، پیدا و دیدنی میشد، و ماه که همان سیمرغ بود ، در باختن خود ، گیتی ، یعنی خدا میشد . خدا که درآغاز تخم ناپیداست ، در باختن خود ، خدا( درخت گسترده ) میشود . گیتی ، اوج پیدایش خداست . آباد کردن گیتی ، پرستاری از گیتی ، پرستش خداست . همانسان ، انسان ، درخود باختن است ( که عرفا به آن ، بیخود شدن میگفتند ) خدا میشود . میان انسان وخدا ، بازی بُرد وباخت است . خدا ، تا نباخته است ، خدا، یعنی گیتی و انسان نمیشود ، و انسان تانباخته است ، خدا ( ماه ، بهمن ) نمیشود . به همین علت است که درنقوش میترائی ، گاو زمین ، شکل هلال ماه درآسمان را دارد . این ماهست که زمین ( گاو = مانگ = جانان ) شده است .
بهمن که « اصل خرد » بود ، اصل آبستنی و اصل خنده هم بود . یکی از نامهای دیگر بهمن یا هومان که باقی مانده است ( برهان قاطع ) ، « بزمونه » میباشد ، که هم میتوان آنرا به « بز+ مونه » ، وهم به « بزم + مونه » بخش کرد . درصورت نخست ، اصل زایش و آبستنی است . « بز» درکردی ، هنوز نیز به معنای 1- جنین و 2- فرج یا آلت تناسلی زن است . پزان ، بچه دان و رحم است ، و پزلی ، زهدان است . در واقع ، واژه « پزشکی » درآغاز ، هنر مامائی و قابلگی ( دایگی ) بوده است، .و درصورت دوم ، بزمونه به معنای اصل انجمن و همپرسی و جشن بوده است . بهمن یا هومان ، اصل آبستنی و خنده ، و اصل همپرسی ( دیالوگ ) بود که عرفا ، اصطلاح « صحبت » را جانشین آن ساخته اند . بهمن ، اصل ناپیدا و ُگم است ، و ازاین اصل ناپیدا و ُگم که درمیان هرجانیست ، خرد ( = ماه ) پیدایش می یابد ، که زهدان یا سرچشمه زایش جهانست ، و این ماه ، اینهمانی با گاو، یا جانان یا جهان ، یا کل جانداران ( گیاهان + جانوران + مردمان ) دارد . بهمن ، خود را از راه باختن درماه = سیمرغ ، نثار میکند تا پیدا شود ، و سیمرغ ، خود را نثار میکند ، تا گیتی بشود .
راه دهید یار را ، آن مه ده چهاررا( ماه شب چهاردهم ، فرّح نام دارد )
کزرخ نوربخش او ، نور نثار میرسد
چاک شدست آسمان ، غلغله است در جهان
عنبر و مشک میدمد ، سنجق یار میرسد
نثار و ایثار، گوهر خدای ایران ، و گوهر و طبیعت جان انسانست .پیوند خدا با انسان ، پیوند نثاریست . خدا ، خرد خود ، یا چشم خود را که هلال زاینده و خندان ماهست ، میبازد و نثار میکند ، وازاین نثارو ایثار، خرد و اندیشه و دانش انسان ، پدیدار میشود . انسان با خرد خدا که به انسان، باخته است ، میاندیشد . خدا ، خرد خود را به انسان ، موقتا به امانت نمیدهد که پس بگیرد ، بلکه آنرا می بازد، تا خرد در انسان ، واقعیت بیابد و اصالت پیدا کند .خدا ، مانند الله و پدر آسمانی و یهوه نیست که با « دانش محیط برهمه چیزش » بخواهد به انسان ، بیاموزد ، چگونه باید اجتماع را اداره کند . خدا ، رسول و فرستاده و واسطه بر نمیگزیند، تا احکامش را با تهدید و انذاروشمشیر برّنده ، به مردمان ابلاغ کند ، بلکه خرد خودش را میان انسانها پخش میکند و می بازد . « عقل » که در این ادیان ، همان « عقل دینی » است ، عقلیست که تراویده از شریعت و آموزه این الاهان است ، هزاران فرسخ با « خرد ایرانی » فاصله دارد ، که بهمن ( ارکه هستی ) گمشده و باخته شده و افشانده شده در هرانسانی است . با این خرد است که انسانها ، یا فرزندان جمشید ، در انجمن خدایان ، یا به قول مولوی ، در بزم قدسی با خدایان ، همپرسی یا دیالوگ میکنند :
درآن بزم قدسند ، ابدال مست نه قدسی که افتد بدست فرنگ
چه افرنگ ، عقلی که بود اصل دین
چو حلقه است بردر، درآن کوی و دنگ
زخشکیست این عقل و ، دریاست آن بمانده است بیرون زبیم نهنگ
اساسا مولوی و عطار، عقل را بدین معنا ، اساس دین میدانند ، و به همین علت است که ، به این عقل ، که فقط « حلقه بردرو بیرون از خانه » است ، و عقلی که زاده از « خشکی » است ، همیشه بشدت حمله میکنند . خرد تر و تازه و سیز و زایای ایرانی ، با این عقل خشک و سفت ونازا و نا آفریننده ، سرآشتی ندارد . چنانکه مولوی درجای دیگر میگوید :
شیزینیت عجایب و تلخیت خود مپرس
چون عقل ، کز ویست ، شروخیر و کفر و دین
عقلی که به تاءمین سعادت فردخود در آخرت میاندیشد ، عقلی که میخواهد بهشت آخرت یا جشن آخرت را برای شخص و فرد خود ببرد ، خود پرست است ، و خود پرستی ، ازهمین جا سرچشمه میگیرد . در این دنیا ، همه ازجشن ، محرومند ، و فقط جشن ، درآن دنیاست ، و عقل برای اینست که هرکسی به فکر تاءمین سعادت شخص خودش در ملکوت و در آخرت باشد. از سده 15 درباختر ، که علاقه به ملکوت و به سعادت اخروی ، ازرونق افتاد ، « این خود پرستی مقدس » برای کسب سعادت اخروی ، تحول پذیرفت . همان خود پرستی با اندکی تغییر قیافه ، برای کسب سعادت دنیوی ، مقدس شد . کسب سعادت دنیا برای خود، مقدس شد . دین ، قلب ماتریالیسم را تسخیرکرد . ماتریالیسم ، یک دین شد . ماتریالیسم ، برای همه ، دین دنیائی شد . واین درست برضد اندیشه « قداست جان » درفرهنگ ایران است ، چون قداست جان ، ریشه در « یکتاجانی همه جانها » دارد ، و مفهوم سعادت جوئی ، چنین خود مقدس شده ای را ، طرد میکند . مقدس بودن جان ، با مقدس شدن چنین خودی ، فرق کلی دارد.
کاپیتالیسم و سوسیالیسم و لیبرالیسم ، روی همین « خود پرستی مقدس » بوجود آمدند . اگر خود پرستی ، قداست دینی را به ارث نبرده بود ، ما امروزه چنین گونه سیستم سرمایه داری نداشتیم . فلسفه نیز ، همین « خود پرستی مقدس » را ، هم درشکل ایده آلیسم و هم درشکل ماتریالیسم ، از مسیحیت به ارث برد . فرهنگ ایران ، درست برضد این « خود پرستی مقدس » است که بیخ تعقل یا راسیونالیته باختر شده است .
فرهنگ ایران ، در خرد ، درست شیوه اندیشیدن وارونه این را می بیند. این بود که عرفا ، با ضدیت با عقل ، ضدیت با این ادیان و ضدیت با این الاهان میکردند . در زیر پوشش نام « عقل »، پیکار با این ادیان و با این شریعت ها و آموزه ها میکردند . خدای ایرانی ، خدای عشق بود ، و عشق با « ایثار خود خدا » شروع میشود . خدا ، وعظ ایثار به دیگران نمیکند . خدا ، واعظ نیست . خدا ، درایثارخودش ، اعتلاء می یابد و خدا میشود . اینست که خدای ایران ، از ایثارخودش ، از باختن خودش ، آغاز میکند . خود را میبازد تا جهان ، ببرد . خودرا می بازد ، تا انسان بشود . خودش ، مات میشود ، تا جهان ، پیدایش یابد . این اندیشه ایثار و خودبازی ، و باختن هستی خود ، اندیشه ایست که به « خردی » میانجامد که به « آفرینش شادی و خرّمی برای دیگران میاندیشد » ، خردی که میاندیشد ، چگونه گیتی را ، بهشت برای همه بسازد ، و این خرد کاربند است که بنیاد فرهنگ ایرانست .
با سلطه اسلام برایران ، نخست در شکل تسنن ، کوشیده شد این اندیشه را در محدوده بسیار تنگی ، به حاتم طائی عرب و ابراهیم و امام علی ، نسبت بدهند . آن اندیشه کیهانی « خود بازی خدا = خود بازی ارکه هستی » ، که بنیاد آفرینش و اجتماع و حکومت بود ، تقلیل به یک مشت وعظها و پند و اندرزهای اخلاقی یافت ( در بوستان و گلستان سعدی ، در فتوت نامه ها ، در قابوسنامه ... ) . سپس در دوره سلطه شیعه گری ، که راه آزادی آفرینش فرهنگی وادبی بکلی بروی ایرانیان بسته شد و شعرا حق داشتند فقط به مدح امامها بپردازند ، کوشیده شد ، این اندیشه ایثار، به امام حسین که برای گرفتن حق خود به خلافت ، میجنگید ، بخیه و وصله زده شود . داستان ایثار امام حسین ، داستان کینه توزی و انتقام کشی ابدی در تاریخ شد . داستان ایثار خدا به معنای اوج مهر در فرهنگ ایران ، داستان ثارالله ،یعنی انتقام گیری الله در تاریخ شد . در حالیکه فلسفه ایثارخدا ، درفرهنگ ایران ، نه تنها فلسفه دوزخ وبهشت را رد میکند ، بلکه عشق و ایثار ، گوهری برضد انتقام و قصاص و غضب دارند . چنانکه وقتی سام ( درشاهنامه )، که فرزندش را زال دور انداخته ،و به کشته شدن او تن در داده بود و در واقع ، قاتل شمرده میشد ، در برابر سیمرغ قرار میگیرد ، و شروع به طلب آمرزش گناه خود را میکند ، سیمرغ ، گناه اورا بکلی فراموش کرده است ، و فقط با مهرش هست که اورا می پذیرد ، وزال را که فرزند سیمرغ شده بود ، باز به او میبخشد . خدای ایران ، انتقام گیری و کینه توزی وغضب ( خشم ) را برضد گوهر خود میداند .
وصله زدن و چسبانیدن یک اندیشه ایرانی ، در پهنا و ژرفایش ، به امام حسین که برای پس گرفتن حق خلاقتش ( رسیدن به قدرت ) میجنگید ، و تحول آن به اندیشه « ثارالله » که انتقام گیری و کینه توزی کیهانی الله میباشد ، سبب پریشانی و اغتشاش فکری و روانی و احساسی ایرانیان گردیده است . داستان ایثار ایرانی ، داستان باختن خداست تا گیتی بشود ، تا انسان بشود . این داستان ، داستان آفرینندگی جهان واجتماع بر پایه عشق است . انسان و خدا ، دربازی شطرنج عشق باهمند، و هردو میخواهند به همدیگر ببازند و مات همدیگرشوند . یکی در باختن خود ، انسان میشود و دیگری درباختن خود ( بیخودی ) ، خدا میشود . آنها برای انتقام گرفتن ، برای رسیدن به قدرت و خلافت خود ، نمیخواهند ببرند .
عاشق مات ویم ، تا ببرد رخت من
ور نه ، نبودی چنین، گردقمارم طواف
صلا رندان ، دگر باره که آن شاه قمار آمد
اگر تلبیس نو دارد ، همانست او که پار آمد
شطرنج همی بازد با بنده و ، این طرفه
کاندر دوجهان شه او ، وز بنده بخواهد شه !
چون خاک شاه شدم ، ارغوان زمن رو ئید
چو مات شاه شدم ، جمله لعب را بُردم
این شاه ، فکر کسب قدرت و حکومت نیست ، که فکر تعیین خلیفه و رسیدن به خلافت در امپراطوری اسلام باشد . یکی از نامهای سیمرغ که سپس بررسی خواهد شد ، « قلندر » بوده است ، و از اینرو پیروان سیمرغ ، خود را قلندر ، یا درویش ، یا سالک ( سه لک + سه لوک = صعلوک ) یا صوفی ( = نائی ) مینامیدند ، چون همه این نامها ، نام خود او هستند . مولوی در باره قلندر گوید :
چو دریائیست او ، پرکار و بیکار ازاو گیرند و او ، زایثار، فارغ
او ایثار میکند ، ولی خبر و آگاهی از عمل ایثارش ندارد ، و ایثار و « خود بازی » خویش را برسر درفشها علم نمیکند، تا به بهانه این نام ، قدرت را برباید . ایثار، عمل عادی اوست ، نه یک عمل قهرمانی و تاریخی .
دو تصویرگوناگون پیدایش و آفرینش گیتی درفرهنگ ایران ، با همین باختن و افشاندن و خود پاشی شروع میشوند . پیدایش ِ جهان ، از باختن خدا آغاز میشود ، نه از امر به خلقت ، نه از کُن فیکون . گوهرعشق ، باختن است ، ایثار است ، نه برای رسیدن به خلافت و قدرت . نه بهانه ووسیله برای تصرف حکومت . ایثار وخودباختن ، رابطه کا ملا متفاوتی با «حقیقت» دارد . در ایثاروخود بازی ، حقیقت ، گرفتنی و تصرف کردنی و داشتنی نیست .
اندر قمارخانه ، چون آمدی ببازی کارت شود حقیقت ، هرچند تو مجازی
کسی ، گفتگو و همپرسی نمیکند که ببرد ، که حرف خود را برکرسی بنشاند . بلکه حرفها و اندیشه های خود را ، که تخم هستند، میافشاند و میبازد تا روزی بروید . هرجانی ، حقیقتی دریاگونه و غنی وسرشار دارد . هیچ جانی را نمیتوان روشن و واضح کرد، بی آنکه وجود آن جان را گرفت . هیچگاه نمیشود ، روشنی یک پدیده را ، از تاریکی زاینده ژرفایش ، جداساخت و تصرف کرد . هیچکسی ، ولو رسول الله و یا نبی یهوه باشد ، نمیتواند « حقیقت را داشته باشد » . حقیقت ، داشتنی نیست . حقیقت ، نمی برد . حقیقت ، بَرَنده نیست . این ، برضد مفهوم ایثاراست . در هیچ جنگ مقدس و جهادی ، حقیقت نمی برد . وظیفه دین ، جهاد و جنگ مقدس نیست .حقیقت درباختن ، خود میشود و دربردن ، خود را میبازد . اساسا دین ، به معنای « زائیدن و آبستن » است ، یعنی ، دین ، باختن خود است ، یعنی جان افشاندن ، برای شاد کردن همه است ، نه کینه توزی و انتقام گیری و قصاص . « حقیقت» ، در تفکرفیلسوف آمریکائی ، ویلیام جیمز William James که از بنیاد گذاران فلسفه پراگماتیسم است ، چیزی جز کالای تجارتی نیست . حقیقت باید cash value ، ارزش نقدی یا پیشادستی داشته باشد . فوری باید سود بدهد . حقیقت ، استوار بر سیستم اعتباربانکی است . او مینویسد که همه حقایق ، یک چیز مشترک دارند و آن اینست که that they payسود میپردازند . آنهم زود و دستادست . این فلسفه است که ریشه پراگماتیسم و اخلاق وسیاست آمریکاست ، که ایرانیان مقیم در آمریکا، ازآن رونوشت برمیدارند ، و میخواهند که فردا ، به مردم ایران ، بنام مدرنیسم زورچپان کنند ! به عبارت دیگر ، عقل ، برپایه این سود پردازی دستادست کار میکند . هگل مینویسد : آنچه «هست »، معقول هست : alles was ist , ist vernüftig .همین اندیشه ، آمریکائی شده است که میگوید ، هرچه بهره و سود میدهد ، عقلانی است . با درک این نکته ، و مقایسه با اندیشه ایثار، میتوان فهمید که چرا عرفا برضد « هستی » هستند .این هستی است که اینهمانی با عقل دارد . این هستی است که اینهمانی با « عقل برنده و متجاوز و قدرتخواه و تصرف کننده » دارد، که آنها نفی میکنند . آنها این « هستی » را نمیخواهند . آنها ازاین « هستی » میگریزند . قرآن نیز ، با کاربرد همین اصطلاحات تجارتی ، نوشته شده است . روابط الله و انسان ، روابط اخلاقی و دینی ، همه روابط تجارتی هستند، و عبارات تجارتی پیدا میکنند . میثاق در تورات ، معامله پایاپای دوسویه ، میان یهوه و ملت یهود است . عبودیت بشرط مالکیت از نیل تا دجله وفرات . قربانی و ایثار اسحق ، در برابر مالکیت زمینهائی که متعلق به ملل دیگراست ، ولی یهوه آنها را ازآن خود میداند و آن ملل را غاصب میشمارد . مفهوم « هستی » در آثار مولوی ، استوار بر اندیشه های چنین گونه عقلی است . اینست که « خرد ایرانی » ، درتضاد کامل ،در برابر چنین مفهومی از هستی ، و از حقیقت و از دین و از عقل بود . فنای این هستی است که آنها آرزو میکنند ، چون برضد گوهر خرد ایرانیست .
رونوشت برداشتن از فلسفه غرب ، چیزی جز واردکردن این مفهوم « هستی + عقل + حقیقت » نیست ، که خرد ایرانی دربرابر آن، روزی قد خواهد افراخت ، و چنین چیزی را بنام « تاخت وتاز ِ توحش نوین به ایران »، که کمتر از تاخت وتاز توحش اسلامی به ایران نیست ، دفع و رفع خواهد کرد . تصویرفرهنگ اصیل ایران از آفرینش ، برپایه اندیشه « باختن » بود . خدا مانند الله یا یهوه ، امر نمیکرد، تا خلقت ، فقط مجعول و مصنوع امراو باشد ، بلکه جهان را میزائید ، خودرا درجهان میباخت . «پسانتن» ، به « افشاندن » ترجمه میشود ، و در هزوارش پشونیتن pashonitan و درپهلوی افشاتن afshatanاست( مراجعه شود به یونکر ) . ولی پسانتن ، دراصل به معنای زائیدن بوده است ، و موبدان زرتشتی آنرا پوشانیده اند ، ولی رد پایش در جاهای گوناگون بخوبی باقی مانده است . درشوشتری ، « پسّه » به معنای باسن است . پسّون ، پستان است .در کردی ، پسانک ، بچه است . په سلان ، روزرستاخیز و رستاخیز است . درافغانی ، پُس ، کنایه از فرج زن است .و پیشوند ، پشونیتن ، همان پش یا فش است که به موی گردن وکاکل اسب گفته میشود . و « پشنگ » ترشح آبست . و واژه « پشه » اساسا به معنای پُری و لبریزی است . همچنین « پشم » ، به همین معناست . و به شجره البق ( بغ ) که شجرة الله هم میگویند ، پشه غال گفته میشود . این درخت اینهمانی با این زنخدا دارد . زائیدن ، افشاندن و رادی و جوانمردی بوده است . و آستین افشاندن و گیسو افشاندن و بذر یا تخمه افشاندن ، درهمین راستا معنا دارند .
بیفشان زلف و صوفی را ببازی وبرقص آور
که از هر رقعه دلقش ، هزاران بت بیفشانی ( حافظ )
از این رو « افشین » درواقع ، یکی از نامهای خدا بوده است ، چون به معنای افشاننده و کریم و سخی و جوانمرد است . این با ذات و گوهر خدا و شیوه آفرینندگیش کار داشت .خدا ، جهان را از خوشه وجود خود میافشاند ، یا ازخود میزاید ، یا ازخود میبارد .
خدا ، کان و معدن بود . این بود که خدا در اثر غنای نیروی آفرینندگیش ، خود را ایثار میکرد . خدا ، آتشفشان هستی بود . خدا ، آتشفشان حقیقت بود . خدا و انسان ، در مورد « نثارکردن اندیشه و دانش » در همین راستا میاندیشیدند .
همی گویم دلا بس کن ، دلم گوید جواب من
که من درکان زرغرقم ، چرا زایثار بگریزم
یا فردوسی میگوید :
اگر چند بخشی زگنج سخن برافشان ، که دانش نیاید به بُن
دانش در فرهنگ ایران ، استوار بر « اصل رادی » است . خدا برای دادن علمش ، ابرازحاکمیت نمیکند . هوس خلافت و امامت ولایت ندارد، چون متخصص درعلم دین است . زهدان میافشاند ، چون زهدان ، آبگاه است . آب دادن زراعت و باغ را هم ، پسانیدن میگفته اند .
ای روزی دلها رسان جان کسان و ناکسان
َترکاری و باغی پسان ، همواره ناهمواره ای
همچنین « پستان » در اوستا ، فش تانه fashtaane است ، یعنی « زهدان افشاننده » است . خدا که « هودایه = دایه به » هست ، در زائیدن ، میافشاند ، ودرشیر دادن میافشاند و خودرا میبازد . البته شیر دادن هم ، مانند آبدادن ، معنای روشن کردن و پیدایش بینش داشته است . اینست که « پشوتن » به معنای « زهدان افشاننده = اصل رادی و جوانمردی » است . در اسطوره آفرینش ایران از جمله دیده میشود که سیمرغ ، روی درخت « بس تخمه » نشسته است . اوخودش ، خوشه ( بس = واس = خوشه گندم ) همه تخمه زندگانست ، و سیمرغ ، خود را میافشاند یعنی تکان میدهد ، و با حرکت ، دانه های خوشه وجود خودش را فرومیریزاند ، و خودرافرومیپاشد . این بزرافشانی از هستی ِ خوشه گونه خود ، همان خود را درجهان باختن است . آستین افشاندن هم همان معنای افشاندن از زهدان را دارد ( آس + تین ) . چنانچه به تخم مرغ « آستینه » میگویند ( برهان قاطع ) .
یک عمل نیک در فرهنگ ایران ، برای معامله پایاپای و نقد یا با ضمانت، با الله نیست . یک عمل نیک ، داد و بستان نیست ، بلکه افشاندن جان دریائی ، جان غنی و سرشار است . اندیشه ، زایش خردِ شاد است ، نه درصید ، گرفتن و بُردن و فروبلعیدن و تصرف کردن و یا معامله دستادست و پیشادست . این تفاوت خرد با عقل است . اینها تفاوت مفهوم کردارنیک و گفتارنیک و اندیشه نیک ، با « عمل ثواب دار» میباشد . انسان ، عمل خوب میکند ، نه برای آنکه در آخرت ، ثواب دارد ، نه برای آنکه در ازایش غرفه ای درجنت باحورو غلمان خواهد داشت ، بلکه چون خودش در باختن خودش درعمل ، شاد میشود . عمل ازاو میزاید . او جشن زایش عمل خودرا میگیرد ، جشن زایش اندیشه خودرا میگیرد .
« نوروز» هم ، جشن زایش خدا ، یا به عبارت دیگر، جشن زایش طبیعت و جهان شمرده میشد . همه گیتی باهم ، درنوروز، جشن زایش ، جشن خود را باختن ، جشن خود را افشاندن میگیرند ، جشن ایثارمیگیرند . ایرانیان ، شب نوروز را ، فرسنافه یا فرسناف مینامیدند ، چون فرسناف ، به معنای « نخست و تازه ترین زاد » است . ناف ، اصطلاحی بود که جانشین زهدان میشد .
فرسناف بخت تو « پیروز» باد شبان سیه برتو چون روز باد فردوسی
« پیروز= فیروزه » نام سیمرغ بود . پیروز، در نخستین روز نوروز ، زاده میشد . رپیتاوین ، که دخترجوان نی نواز باشد ، درزمستان بزیرزمین ، به درون چشمه ها و کاریزها ، به ریشه های درختان فرومیرفت ، و با نوای نایش ، ریشه ها و آبها و بذرها را گرم میکرد و برقص میآورد و جشن میساخت ، و به قول بندهش ، بخش دهم پاره 160 ( چون ماه فروردین روز هرمزدشود ... رپیهوین از زیر زمین به فراز زمین آید و بَرِ درختان را رساند » . این رد پای آن اندیشه است که رپیتاوین ، که سیمرغ باشد ، از زهدان زمین زائیده میشود . به عبارت دیگر، زمین یا خاک که تن و زهدان است ، به نطفه خدا ، آبستن است ، و درشب نوروز، فرسناف ، هنگام زاده شدن این خداست ، و این دختر جوان نی نواز ، که درغزلیات مولوی نام « ازل » بخود گرفته است ، عید ازل را برپا میکند . « ازل » ، دراصل به معنای « خدای نی نواز» است . « از» ، پیشوند « ازل = از+ ال » ، درپهلوی ، همان « اوز» و « هوز » و به معنای « نی » است ، « ال » ، خدای زایمان است . رد پای اینکه خدا ، جهان را با نوای نایش میآفریند ، در بندهش بخش چهارم ، پاره 39 باقیمانده است . همانسان که « ازل » ، سپس فقط به معنای « نخستین زمان و گاه » بکار رفت ، در ادبیات زرتشتی نیز ، رپیهوین ، فقط به معنای « گاه نیمروز » یا ظهر، کاسته شده است . در حالیکه در مقدمة الادب خوارزمی ، ازل به معنای « زن باریک میان » را دارد . نی ، باریک میان است . در پاره نامبرده می بینیم که هرمز با امشاسپندان، به رپیهوین گاه ، یعنی نیمروز، یزش میکنند و میسرایند و با این سرائیدن ، همه آفریدگان را میآفرینند . این در اصل ، آفرینش جهان با نی نواختن خود رپیتاوین بوده است ، نه اهورامزدا . البته نواختن نی و موسیقی ، به همین علت ، که اینهمانی با روند زائیدن وبالاخره آفریدن داشته است ، متلازم با اندیشه « خود را افشاندن ، و آفریدن از راه جوانمردی » بوده است . اینست که در شنیدن موسیقی و سماع ، گوهر ایثار درانسان ، انگیخته میشود ، آستین فشان و دست افشان میگردد . سماع ، تجربه ازنو زاده شدن است ، از نو آفریده شدنست . چون زائیدن جهان ، اینهمانی با نواختن نی ، با نواختن موسیقی ، با رقص و پایکوبی ( زما ) و با جشن دارد ، خود باختن ، جان افشاندن و ایثار ، همگوهر شادی و رقص و پایکوبیست .
بنام عیش بریدند « ناف هستی » ما بروزعید بزادیم ما، زمادرعیش
برجه طرب را سازکن ، عیش و سماع آغازکن
خوش نیست آن دف سرنگون ، نی ، بی نوا ، آویخته
دف ، دلگشاید بسته را ، نی ، جان فزاید خسته را
این دلگشا ، چون بسته شد ؟ وآن جانفزا ، آویخته ؟
امروز دستی برگشا ، ایثارکن جان در سخا
با کفر ، حاتم ، رَست ، چون ، بُد در سخا آویخته
نخستین خویشکاری فطری خدا و انسان ، چون نی ، افشاندن و ایثار کردن در شادی است . اینست که شادباش در فارسی به معنای ایثار است . نیکی ، راستی ، این خود زائی و خو د افشانی است ، که به خودی خود ، شادی آور است . نیکی کردن ، راستی ، از منفعت و سودی که میبرد ، شادی نمیکند . نیکی کردن ، برای آنکه من ، در آن دنیا به سعادت اخروی خواهم رسید ، نیست . من نیکی نمیکنم ، چون دربهشت ، ده برابر و صد برابر ، منفعت خواهم برد ، و همچنین دست از نیکی نمیکشم ، چون زیان آور است . ایثارکردن جان درسخا ، اصل عمل است ، نه ایمان . از این روست که مولوی میگوید که حاتم ، با وجود کفر، رستگار است ، چون هرعملی که پیایند خود افشانیست ، درخود ، شادی آور است .
تو مگو ، که زین نثارم ، زشما ، چه سود دارم ؟
تو زسود بی نیازی ، بده و خسارتی کن
پایان گفتارچهارم


