منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست
« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .
مفهـوم ِ« دشـمـنی »
در« دیـن جهـادی»
ودر
«فرهنگ سیمرغی-ارتائی »
ارتـائـیـان : خانواده سام+ هخامنشیان+ اشکانیان
ساسانیان، زرتشتی، و درجهاد با ارتـائـیـان بـودند
چرا خدای ایران
به پیکـر ِ« آهـو » درمیآیـد؟
درفرهنگِ ارتائی- سیمرغی ِایـران
« دشمن » ، انسانی است خـُفـتـه
که میتوان اورا باتلنگر بـیـدارسـاخت
بهمن ، گسترنده « دین زرتشت » ،
در جهادِ با « فـرهنگ سـیمرغی »
تعصب وکین توزی دینی را ، به اوجش میرساند
ولی سیمرغ ، دل اورا برغم دشمنی و کین توزیش ،
میخواهد درکشش ، جذب کند
و« کین دینی او» را، به « مهر» دیگرگون سازد
و دخترش « رام » را به« شکل آهوئی » ، میفرستد
تا دل بهمن را دوباره، شکارکند، و تحول به مهر بدهد
« زنخدای مهر= رام = جی= زندگی= بیدُخت» است
« آهـوی رمنده و گریزنده » میشود
تا دل دشمن خود را، در عشق ، شکارکـنـد
بـیـدخت ، دخـتـرسیمرغ
«سائقهِ گرفتن، وبدام انداختن ، وقدرت ورزی» را دردشمن ، تبدیل بـه « کشش مهری » میکند
چرا « امام رضا » را
« ضـامـن آهـو » ساختند ؟
چرا شمس تبریزی ، آهو هست ؟
منوچهرجمالی
پیدایش جهان ازیک اصل
اگر« تخمی واحد» ، یا دانه ای واحد را در نظر بگیریم که ازآن ، مستقیما وبی هیچ واسطه ای ، ازخودش و به خودی خودش ، انواع همه گیاهان ودرختان ، همه انواع جانوران ( گئوسپنتا = گوسپندان ) و همه اقوام و ملل و نژادها وافراد انسانی با همه گوناگونیشان ، به شکل شاخه ها و برگها ومیوه ها ، پدید آیند و برویند و سربرافرازند، این درست تصویریست بسیارشگفت انگیز، که ازآن « سـراندیشه ای بزرگ » پدید آمده است، که شالوده فرهنگ ایران ( فرهنگِ زال زری، یا فرهنگ ارتائی) را گذاشته است .
این تصویر، هرچند از طبیعت زنده گرفته شده ، ولی اگر به دقت نگریسته شود، واقعیت خارجی ندارد . چون ازیک تخم ، فقط گیاهی یا درختی سربرمیکشد، که همسرشت همان تخم واحد هست. ازتخم گندم که میکاریم، خرما یا عدس درنمیآید . در تخم واحد ، تعدد وکثرت گیاهان نیست ، چه رسد به اینکه تعدد و کثرت جانوران و انسانها نیزموجود باشد . پس این مفهوم که ایرانیان از « تخم » داشتند ، در« تصویرامروزه ما ازتخم » نمیگنجد. و درتصویر ِتخم ، اندیشه ای گنجانیده شده ، که درهیچ تخمی نمیگنجد. و آن ، پیدایش ِهمه جهان تعدد وکثرت، ازیک اصل است. « تخم » ، معنا ومفهوم « نخستین اصل = ارکه » رادارد.
نخستین عنصر= ارتافرورد= سیمرغ
خوب دیده میشود که « این تصویر» ، آبستن به «اندیشه ای فراخ وانتزاعی »است ، ومقصود ازطرح آن ، بیان یک معجزه ، یا خیال شاعرانه و یا خرافه نبوده است . ازاین تخم واحد، یا نخستین عنصر، به خودی خود ، وبدون دخالت هیچ نیروئی وبیواسطه ومستقیم ، همه این گوناگونها ی جهان هستی و همه خدایان ، میزهند و میتراوند و پدیدارمیشوند .
فرهنگ زنخدائی ایران (فرهنگ زال زری، که فرزند ارتا یاسیمرغ هست، فرهنگِ ارتائی ) ، ازواقعیت خارجی تخم گیاهی ، و رویش و بیواسطگی روند رویش گیاهی ، فرهنگ ایران ، به سراندیشه ای بی نهایت گسترده و ژرف و انسانی انگیخته شده است .
ایرانی ، « این تصویر طبیعی » را ، از خردِ افشاننده و روان پاک وضمیر ِمردمیش ، آبستن ساخته است . چگونه میشود که ازیک تخم ، همه موجودات گوناگون جهان ، فرارویند ؟
چگونه میشود که از« یک اصل » ، « کل کثرت جهان هستی ، کل خدایان» ، بتراود و بـزهد ؟ پیدایش همه جهان هستی وهمه خدایان ، ازیک اصل واحد ، اندیشه ایست بسیارغنی و مردمی .
این تخم را که « نخستین اصل » باشد، « نخستین عنصر» مینامیدند ، که نامش ارتـافـرورد « = سیمرغ » بوده است .
این « تخم نخستین» ، یا« نخستین عنصر» ، مفهوم یا اندیشه « خدا » را درایران پدید آورده است، که سپس بنام سیمرغ یا هُما یا عنقا یا سمندر، نامور شده است . این مفهوم از« خدا » ، با مفهومی که امروزه از«خدا» در اذهان متداولست( چه معتقدان به خدا، چه منکران خدا ) ، و در اسلام از« الله » درقرآن هست ، به کلی فرق دارد . این سراندیشه ، همزمان با سادگی ظاهریش ، ژرفا وسرشاری و پهنائی ، باورناکردنی دارد ، وکلیه مفاهیم و مقولات اجتماعی وسیاسی و اقتصادی و دینی و اخلاقی و حقوقی وقضائی و آزادی و برابری و دادگری را دربرمیگیرد .
سکولاریته ، یکی ازپیآیندهای فرعی این سراندیشه است ، چون این خودِ تخم یا اصل، یا خداست ، که جهان ِهستی « میشود » ، و دوجهان( استومند و مینوئی ِزرتشت ، یا دنیا و آخرتِ محمد ) و دوگونه زمان ( گذرا و جاوید ) ، وجود ندارد .
نخستین پیآیند این سراندیشه ، آنست که همه موجودات جهان وهمه انسانها، ازهرقوم و نژادوملت و طبقه وجنس ، همگوهرو همسرشت و برابرند ، چون همه ، بدون استثناء ، گوهر اصل را درخود دارند . همه انسانها ، همان اصالت خدائی را دارند . جهان وخدایان ، کثرتی هست که ازیک اصل ، مستقیما پیدایش یافته وتراویده وبرآمده است.
این مفهوم « ازخود، پیداشوی= خود پیدائی »، «ازخود، روشن شوی»، «ازخود ، بودن» ، «ازخود ، خودرا آفریدن » ، هسته بنیادی این اندیشه است که درهمه جانها و هستی ها ، افشانده و پخش( بغ ) وپراکنده میشود .
تحول یک اصل به همه گوناگونیها، ولی نبود اضداد
کثرت ، روشنی میآورد
هیچکدام ازاین پدیده ها ، برغم اختلاف ( دیگربودشان ) ، درگوهرشان ، دشمن و متضاد با دیگری نیستند . جهان ، انباشته از« دیگر بودها » هست ، ولی هیچ دشمنی درآن نیزنیست . خدای واحد، خودش یکراست ، کثرت و رنگارنگی وتعدد میشود، و دراین کثیرو متعدد و رنگارنگ شوی است که روشن میشود . کثرت و رنگارنگی، گواه بر خدائی بودن گوهر همه مختلف هاست . همه دیگربودها ، چهره های یک اصل هستند . این سراندیشه ، که بنیاد ِفرهنگ ایران بود ، با اندیشهِ « دشمنی » در آموزه زرتشت ، درتضاد بود .
آمـوزه زرتـشت ، بربنیاد تصویر ِ« همزادی که ازهم بریده ، و متضاد باهم بودند » ، و یکی « ژی = زندگی » ، و دیگری « اژی= ضد زندگی » ، و درگوهرشان، باهم آشتی ناپذیربودند ، بنا شده بود . «جهاد» ، پیآیندِ مستقیم ِاین اندیشهِ زرتشت بود .
این تصویر، یکراست ، به مفهوم « دشمن ، به کردارِ اصل شـرّ و زدارکامگی» میکشید ، که سپس « اهریمن » نامیده شد. با آموزه زرتشت ، بُن یا فطرت و طبیعت ِ جهان هستی ، « رزم گوهری» ، یا به عبارت اسلامی، « جهاد » بود . جهان هستی ، با یک ضربه ، تبدیل به« تضاد سپید وسیاه» ، « دروند و اشون » ، یا« دارالحرب و دارالسلام » میشد .
فرهنگ رنگین کمانی یا طاوسی
با این اندیشه « جهان بینی سیمرغی»، که میتوان « فرهنگ رنگین کمانی، یا فرهنگ طاوسی » نامید ، نفی و انکار میگردید. «هفت سپهر» نیزکه اینهمانی با« هفت رنگ» داده میشدند، باهم ، یک رنگین کمان به هم پیوسته بودند، که « کمان بهمن » خوانده میشد. قوس قزح ، به معنای « کمان قـزح » است ، و « قزح » که فرشته موکل ابروباران باشد، خودِ سیمرغ است . پس قوس قزح ، به معنای « کمان سیمرغ » میباشد. 1- مغزو 2- استخوان و3- گوشت و4- پی 5- رگ( خون ) و 6- پوست و 7- موی ، که هفت لایه ساختار انسان شمرده میشدند ، اینهمانی با هفت خدا وهفت سپهرآسمان داشتند که به هم پیوسته وباهم، یک کمان میشدند .
« دیگرگونه ها» ، به هم میپیوستند وباهم ، یک وجود همآهنگ پدید میآوردند بافت خدایان ، مانند بافت جانها وپدیده ها درگیتی، همه ، استوار براین شالوده همآهنگی کثرت دروحدت بود .
سه اصل فرهنگ ایران : کثرت+ همآهنگی+ وحدت
فرهنگ ایران برضد اصل توحید دراسلام ویهودیت میباشد. فرهنگ ایران همزمان باهم کثرت و همآهنگی و وحدت را میپذیرد.1- کثرت در 2 - همآهنگ شدن باهم ، 3- وحدت میشود . این یکی ازبزرگترین سراندیشه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و دینی که درفرهنگ ایران ، پیدایش یافته است و شالوده « آزادی » است . دراین سراندیشه ، وحدت ، دراثر ایمان به یک آموزه یا ایدئولوژی یا مذهب ... ایجاد نمیشد. وحدت، با زور هیچگونه قدرتی ازبالا ، به کثرت ، تحمیل نمیشد ، بلکه کثرت ، با ابتکارخود، درهمآهنگسازی خود با همدیگر، به وحدت، دست می یافت .
اندیشه «همزاد ازهم بریده ومتضادِ » زرتشت ، به وسیله موبدان ، در تصویرجهان آفرینش، رسم گردید که ساختارش ، جهاد همیشگی ِ اهورامزدا با اهریمن ، یا ژی با اژی است . این اندیشه، فرهنگ رنگین کمان را نمیتوانست بپذیرد ، چون « ژی» و « اژی » به تضاد وطبعا به کاهش رنگها در سپید وسیاه کشیده میشد . این اندیشه زرتشت ، درست برضد فرهنگِ ارتائی ایران ومفهوم دشمنی آن ، برخاست، و کوشید که آنرا نابود سازد.
سه هزارسالست که اهورامزدا با سیمرغ میجنگد
دین زرتشتی ، سه هزارسالست که با « فرهنگ ارتائی – سیمرغی– زال زری– زنخدائی» جنگیده است و هنوز نیز میجنگـد . « افسانه ساختن سیمرغ» ، که « دروغ ساختن سیمرغ و فرهنگ ارتائی » میباشد، ضرورت دین زرتشتی بوده است وهست . هخامنشیان واشکانیها ،« ارتائی یا سیمرغی، یا زال زری» بودند. ساسانیان ، برضد فرهنگ ارتائی- سیمرغی، جنگید ند و درنابودکردن آن تا توانستند، کوشیدند.
دین اسلام نیزهزاروچهارصد سالست که همان جنگ را ، که با « نفی عـُزّی ولات ومنات ، سه زنخدا » که نماد فرهنگ زنخدائی بودند ، آغازکرد ، با فرهنگ سیمرغی – ارتائی درایران ، که هرروز شکل تازه ای به خود گرفت و میگیرد ، ادامه داده ، و این جنگ با « دجـّا ل = دژ+ آل = سیمرغ » است که برای اسلام ، ضروریست ، چون این فرهنگست که اسلام را ازبنیاد ، متزلزل میسازد . فرهنگ سیمرغی- ارتائی ، چند تا صنم ِجسمانی نبود که محمد وموءمنانش شکستند . چنانچه مولوی درست درپاسخ این چیرگی ظاهری گفته :
ما چند صنم ، بهر محمد ، بشکستیم
تـا در« صنم دلـبـر دلخواه ، رسیدیم »
درهمه شکستنی ها ، چیزی شکست ناپذیرنیزهست . این چیست که درآنچه ما میشکنیم ، نمیشکند ؟ این چیست که درآنچه ما به آن صورت میدهیم ، صورت نمی پذیرد ؟ به هرچیزی میخواهیم صورت بدهیم ، ته مانده ای میماند، که نمیتوان بدان صورت داد و معمولا آن را دور میریزیم . این « ته مانده ناچیز»، غالبا نادیده گرفته میشود .این همان « جرعه ایست که در نوشیدن باده ، باقی میماند » . عطارمیگوید ،« درد » آنست که کسی دریا هارا بنوشد وهنوز، تشنه باقی بماند، و تشنه ِ « جرعه ای » بماند که ازدریا هنوز باقی مانده است . آنچه « جرعه و قطره باقیمانده » به نظر میآید ، جان این دریاست .
سه لایه هستی : 1- جسم وصورت 2- جان 3- جان ِ جان
برای سیمرغیان ، « بُـت » ، صورت ، یا جسم ناتوان و عاجز، نیست ، بلکه « جسم » ، « صورتیابی ِ جان » است ، و« جان » ، صورتیابی « جان ِجان، یا جانان » است. با چیرگی برجسم ، جانی که به خود، درآن جسم ِبُت ، صورت میدهد ، ازبین نمیرود ، بلکه خودِ این جان نیز، صورتیابی جانان یا « جان ِ جان» است، و جانی که ازجسم ، رها میشود ومیگریزد ، به « جانان یا به جان ِ جان » می پیوندد، که از دستبرد هرقدرتی ، حتی « الله » ، بیرونست ، واین جانان که جان میشود ، همیشه ازنو میآفریند . «این نیروی آفریننده صورت وجسم » ، آنچیزیست که حقیقت انسان میباشد . این اندیشه را عطار، چینین عبارت بندی کرده
«جسم آدم » ، صورتِ « جان » آمدست
گوهرجان ، « جسم جانان» آمدست
لاجرم او ، جان جان آمد ترا
بی جهان ، « جان وجهان » آمد ترا
چون برون آئی ، زجسم و جان ، تمام
تو ، نمانی ، « حق » بماند ، والسلام
گنج خود ، درقعر جان ِمست برد
تا کسی آنجا نیارد دست بُرد
عطاردراسرارنامه ، همین مطلب را به گونه ای دیگرمیپروراند :
حقیقت چیست ؟ : پیش اندیش بودن
« زخود بگذشتن» و « با خویش بودن »
اگر« جانت » برون آید ز« صورت »
« ببینی » ، هرچه میدانی ، ضرورت
حجاب تو نیاید هردو عالم
ببینی هردو عالم را به یک دم
از« این صورت » اگر بیرون شوی تو
مه وخورشید محجوبون شوی تو
« ازخود، به کردارِصورت، گذشتن» و « باخود ، به کردار ِ جان، بودن » ، راه ِ پیش اندیشی است . حقیقت ، پیش اندیش بودنست . « پیش اندیش » را عطار، به معنای « آینده بینی» بکار نمی برد ، بلکه حقیقت، دیدن آنچه پیش انسانست، میباشد . برای دیدن آنچه پیش انسانست باید جان ، فراسوی ِتن خود ( صورت ) بـرود، تا با آن بیامیزد . این روند، فقط در راستای « تحول یافتن وحرکت جان » درک میشود . انسان ، چیزی را میشناسد که جان انسان با آن آمیخته باشد ( درآن، شنا کرده باشد ) . تنها از راه یوغ یا جفت شدن با چیزها وپدیده ها ، میتوان ، چیزهاو پدیده هارا شناخت .
ازاین رو چیزی ازانسان باید به فراسوی او برود وامتداد یابد( کشیده شود، جی= به معنای ز ِه )، که نیروگوهر آمیزشی با چیزهای فراسوی اورا داشته باشد . این نیرو، « روان = رام » بود . رام یا روان ، کشیده میشود ، کش میآید ، میکشد .
درفرهنگ ایران ، روان ، مانند مرغی یا آهوئی، ازتن بیرون میرفت، بیرون کشیده میشد ، کش می یافت ، و به گردش میپرداخت و با چیزها درگیتی ، آشنا میشد وبا آنها عشق میورزید ومیآمیخت ، وباز به تن ( صورت ) بازمیگشت، و بینش ِ گوهری آنهارا باخود میآورد . البته « روان »، اینهمانی با « رام = جی » داشت . به عبارت دیگر، بینش ، گونه ای تحول وگسترش ِ جان انسان به فراسوی صورت یا جسمش ، و آمیزش با صورت وجسم دیگر، وسپس بازگشت به خود بود . « بینش» ، یک آمیزش وجودی ِ جان انسان با « چیزها درفراسویش درگیتی» بود .
مجازی و حقیقت
دواصطلاح ناسازگاربا فرهنگ ارتائی- سیمرغی
ازسوی دیگر، فرهنگ ایران ، هرموجودی را ، مرکب از « ظاهر وباطن »، یا « برونسوObjekt و درونسوSubjekt » یا « دولایه ، دوتو »، « برونه و درونه » ، نمیدانست ، بلکه هرموجودی را ، سه لایه میدانست. درشعر عطار، این سه لایه 1- « جسم » و2- « جان » و3- « جان ِ جان= جانان » است . درفرهنگ ایران لایه زیرین که هیچکس نمیتوانست به آن دست ببرد ،« نا گرفتنی و نادیدنی» بود ،« بهمن = هخامن» نامیده میشد . لایه میانه، که« دیدنی ولی نا گرفتنی» بود ، سیمرغ یا هما یا عنقا خوانده میشد ، و بالاخره ، جسم (= تنکرد ) هم دیدنی وهم گرفتنی بود . درزیرآنچه دیدنی وگرفتنی، دیدنی وناگرفتنی است، ودر زیر آنچه دیدنی وناگرفتنی است ، نادیدنی و ناگرفتنی است و این سه ، همیشه درحال تحول یافتن به همدیگرند .
این سه لایه ، درفرهنگ ایران ، به هم تحول می یافتند، و دیواری یا تهیگاهی، آنهارا ازهم پاره وجدا نمیکرد . «جسم » ، که « صورت جان » بود، ازجان، جدا نبود . همچنین جان ، که «صورت جانان = جان جان » بود، از جان، جدا و شکافته نبود . همانسان که بهمن به سیمرغ ، و سیمرغ به گیتی (گـُـش = جسم = استومند ) تحول می یافت ، همانسان وقتی انسان با تلاش میخواست، چیرگی برجسم بیابد وآنرا شکار و تصرف کند، جسم، درجان، وجان،درجان جان،میرمید ومیگریخت(باشتاب تحول می یافت ) که دژی تصرف ناپذیر بود .
انسان، درشکار ِجستجو میکوشد که هرچیزی را « دیدنی و گرفتنی، یا جسم، یا ماده تصرف پذیر» سازد ، و هنگامی پیروزمندانه آنرا پس از دیدن ( بینش ) گرفت و مالک آن شد ، آن بخش دیدنی که ناگرفتنی است ، ازمیان انگشتان او میگریزد . سپس زیبائی آنچه را می بینید ، باز اورا به خود میکشد، و او به شکارآن برمیخیزد ، ودرست این بخش نیز، از دست معرفت او میگریزد و درقعرجان ناپدید و ناگرفتنی میشود .
ازسوی دیگر، این لایه نادیدنی و ناگرفتنی، « نخستین عنصر» یا به عبارتی دیگر، « تخم کل جهان » است . وطبعا « جهان بالقوه » ، در هر « صورتی که دیده میشود » ، و « درهر جسمی = تنکردی » هست، ولی درهیچ صورتی وجسمی ، « نمیگنجد» وازآن ، « فوران » میکند . دردرون هرجانی وهرانسانی ، یک آتشفشان نهفته است که وقتی دهان بازمیکند ، هم آن « صورت» ، وهم آن « تجسم » را درهم میشکند . فهمیدن ِ معنای هرجانی وهرانسانی، در درک این نیروی آتشفشان، که شکافنده و درزاندازنده است ، امکان پذیراست . اینست که « درزها و شکافتگی ها و رخنه ها » درهرآموزه ومکتب و فلسفه ای ومعرفتی ، با حقیقت کار دارد . این مفهوم را مولوی چنین عبارت بندی میکند :
« معانی» را ، « زبان » ، چون ناودانست
کجا دریا رود در ناودانی ؟
« جهان جان » ، که « هرجزوش » ،« جهانی» است
نگنجد در دهان ، هرگز جهانی
درواقع « سه حالت به هم تحول یابنده » ، جانشین اصطلاحات « مجازی و حقیقت » میگردد ، که مجازی درآن ،« تهی ازحقیقت و غیرحقیقت یا ضد حقیقت » است .
دو اصطلاح مجازی و حقیقت ، پیآیند اندیشه « تحول ناپذیری یکی به دیگریست » ، که دراندیشه «همزاد بریده ازهم ِ » زرتشت ، موجود هست . اهریمن، هیچگاه اهورا مزدا نمیشود و اهورامزدا ، هیچگاه ، اهریمن نمیگردد . الله ، نیزهیچگاه ابلیس نمیگردد و ابلیس نیز ، هیچگاه الله نمیگردد . ولی این تحول پذیری سه حالت به هم در هرموجودی ، بدون استثناء ، شالوده فرهنگ ارتائیست .
حقیقت وخدا و اصل ، گریزنده اند
آهوی وحشی
اینست که « این حرکت وگریز و رمیدن وجهیدن و گشتن » گوهرخدائیست . گنجانیدن ِ این اندیشه بسیار ژرف و عالی ، در دو اصطلاح « مجازی = گذرا» و « حقیقت = ناگذرا» ، جمع تنافضات باهمست . این گریزندگی و رمندگی یک حالت به حالت دیگر، دراین فرهنگ ، فروزه ای خدائی درهرجانی وانسانی هست ( =آهـو) ، درحالیکه در دومقوله جفت « مجازی – حقیقت » ، فوری به مقوله « مجازی = گذرا ، فانی و غیرحقیقی » میکاهد. ذهن ما که دومقوله « مجازی – حقیقت » درآن ، نقش بسته است ، مارا از شیوه درک حقیقت درگریزندگی و رمندگیش بازمیدارد :
ای جان جهان ، چه میگریزی؟ وی فخرشهان، چه میگریزی؟
مارا به چه کار میفرستی ؟ پنهان پنهان ، چه میگریزی ؟
چو ن تیر ، روی و باز آئی این دم زکمان چه میگریزی ؟
مولوی میکوشد که آن را درتیری که همیشه ازکمان میگریزد ومیرودولی همیشه به کمان بازمیگردد، ملموس سازد. چپا نیدن این اندیشه « سه لایگی گوهری » که درتناقض با دومقوله « مجازی وحقیقی » هست، دراین دومقوله ، ناچار، ایجاد آشفتگی و پریشانی درگفتار میکند، که ما درآثارعرفانی می یابیم .
ولی روند تحول حقیقت به مجازی و مجازی به حقیقت ، دراین آثار، مفاهیم متداول حقیقت و مجازی را رد میکند . چند نمونه ازعطار و مولوی ، براین مطلب گواهی میدهند. عطار میگوید :
چندان که رفت ، راه به آخرنمی رسید
در هرقدم ، هزار حقیقت ، مجاز کرد
هرحقیقت که « توی اول » داشت
در « دوم توی » ، هست عین مجاز
یا مولوی میگوید :
گاه مجاز بنده را ، حق و حقیقتی دهی
و آنکه حقیقتی بود ، هزل و مجاز میکنی
عاشق آن« وهم » ، اگر صادق بود
آن مجاز او ، « حقیقت کـَـش » شود
اندرسفرش بشد حقیقت کو بی تو همه مجازآمد
چوپروبال برآرم زشوق ، چون بهرام
به مسجد فلک هفتمین( زحل، نحس) ، نمارکنم
همه سعادت بیم چو سوی نحس روم
همه حقیقت گردد، اگر مجازکنم
اندر قمارخانه ، چون آمدی به بازی
کارت شود حقیقت ، هرچند تو مجازی
یا حافظ شیرازی میگوید :
نقشی برآب میزنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت، مجازمن
این حرکت وتحول از نادیدنی و ناگرفتنی ( بهمن = ارکه ) به دیدنی وناگرفتی ( هما ، ارتا ) و از دیدنی وناگرفتنی ، به دیدنی و گرفتنی ( تنکرده ، گـُـش ) و باز واگشتن ازاین حالت ، به دیدنی و ناگرفتنی ، و از دیدنی وناگرفتنی ، به نادیدنی و ناگرفتنی ( جان جان ) در اصطلاح « آهو= آسو ، اسو= اهو = اخو» بیان میشده است .
اینجاست که گوهر زندگی ، « آهو= حرکت وتحول» میشود . « آهو= آسو= اصل حرکت وتحول» ، حقیقت است . خدا، آهوست ، اسب است ، نخجیرو غرم است ، گـور است . این خدا یا صنم را نمیتوان گرفت و با شکستن ، از بین برد ، بلکه با شکستن ، میتوان ، ازیک صورتی که یافته است، یا بدان داده شده است ، اورا آزاد ورها ساخت تا صورتی تازه بیابد که دل را برباید .
درواقع درفرهنگ ایران ، درجهان هستی ، دو دنیای « مجازو حقیقت » وجود نداشت .درفرهنگ ایران ، مجاز، به معنای « ضد حقیقت یا غیرحقیقت » وجود نداشت . دنیای مجاز بدین معنا ، وجود خارجی نداشت .
هستی ، مرکب از سه مرحله تحول یا گشت است. هستی ، گشتن همیشگی درسه حالت گوناگونست. این یک گوهراست که همیشه ازیک حالت به حالت دیگر میگذرد و« میگشتد » و« کشیده میشود » . اساسا واژه ِ« مجاز» که به معنای « ضد حقیقت ، غیرحقیقت » بکارمیرود ، درخود ، مفهوم نخستینش را هنوز زنده نگاه داشته است. « مجاز» ، به معنای راه گذر( منتهی الارب) و راه وجای گذشتن ( غیاث ) و راهی که درآن از طرفی به طرف دیگر عبورکنند ( ناظم الاطباء ) و بنا بر دهخدا به معنای « گلوگاه و بوغاز» است . در امثال وحکم دهخدا هست که « المجاز، قنطرة الحقیقه » = مجاز، پُل به حقیقت است . تصویر ِ نخستین که ازمجاز بوده است، در همان واژه « بوغازو گلو گاه » برجسته وچشمگیر میگردد . با منفی شدن و بی ارزش یا ضد ارزش ساخته شدن پدیده ِ « گشتن و گذرو تحول » ، مجاز هم معنای اصلی خود را گم کرده است، ومنفی وتهی ازحقیقت شده است . « بوغاز» درترکی به معنای 1- آبستن و2- « گلو و حلقوم » است . گلو که «گرو» باشد به معنای نای است . بوغ= بوق هم که پیشوند بوغاز است ، به معنای نای وگلو هست . پس بوغاز و مجاز، روند بیرون آمدن کودک ازنای واژینا ی زن به گیتی بوده است، که بهترین پدیده برای گشتن گوهری ازیک حالت به حالت دیگراست .
معنویت درچیست ؟
وازاین بنیاد اندیشگیست که خدا ، درفرهنگ ایران ، « اصل کشش همیشگی» و «اصل جستجوی همیشگی » شده است . حقیقت ومعنای زندگی، هیچگاه درهیچ آموزه ای وشریعتی ومکتبی و مسلکی ، ثابت وسفت نمیشود وهمیشه « آهوی وحشی» میماند. درهیچ آموزه دینی و شریعتی، «معنویت» نیست . « معنویت »، درک حقیقت، درتحولش، در رمندگی وگریزپائیش هست .
اسلام ، ناچاراست که به جنگ با فرهنگ ایران، که فرهنگ زنخدائی – ارتائی = سیمرغی – زال زری است ، بپردازد ، چون ازاین « دجال یا سیمرغ ، یا رستم وزال زر» است که همیشه میترسد . این دشمنیست که هرچه اورا نیز میسوزاند ، این فرهنگ ازنو، ازخاکسترش برمیخیزد .
فرهنگ ایران ( فرهنگ زال زری، فرزند سیمرغ یا ارتا ) ، جهان هستی را برشالوده « سراندیشه جهاد» نمی نهاد. فرهنگ ایران ، بربنیاد « نخستین تخم ، یا نخستین عنصر= ارتا فرورد » نهاده شده است ، که همه ملل وافراد و طبقات واقوام ونژادها و... با همه گوناگونیشان ، ازآن، یکراست ، میرویند .
دراین سراندیشه میتوان دید که : « اصل» ، با شاخه ها وبرگها و میوه ها و دانه ها وفرعها باهم، برابرند. به عبارت دیگر، آفریننده با آفریده اش، برابرو همگوهراست. این سراندیشه به کلی برضد مفهوم خالقیست که با مخلوقاتش، نابرابر و نا همگوهراست . خدا ، همگوهر گیاه وجانورو انسانست . وهمه انسانها ، ازهرنژاد و امت و قوم وملت و جنس باشند ، وهمه جانوران و گیاهان ، درخود ، گوهر خدائی واحد ومشترک را دارند ، و جانشان وخردی که ازاین جانشان میروید، مقدس است . از این تخم یا «عنصرنخستین » ، یا « ارتا فرورد= سیمرغ » ، همه جهان هستی ،« یکجا » باهم میرویند .
این خدا ، جداجدا نمیآفریند. جدا آفریدن ، علت العلل تبعیض واستثناء است. یهوه والله ، هر روزی ، چیزی جدا از روز پیش، وخارج ازخودشان وجدا ازخودشان ، و از ماده ای غیرازگوهر خودشان ، خلق میکنند . خدا، خودش ، اصل تبعیض واستثناء نیست . خدا ، بُن همه هستی است . هنگامی درگوهراو تبعیض واستثناء نیست ، درهیچ کجا نیز تبعیض واستثناء نخواهد بود .
نخستین عنصر یا سیمرغ درفرهنگ ایران ، چیست ؟
اکنون ازخود میپرسیم که این « نخستین عنصر= ارتا فرورد = پران » چیست ؟ این نخستین عنصر، «اصل حرکت وتحول» است . این نخستین عنصر ،« اصل دیگرشدن » است ، اصل ازچیزی، چیزدیگرشدنست . روندِ چیزدیگرشدن دریک آنست. این اصل حرکت وتحول هم، یکی ازشکلهای مفهوم « یوغ = جفت = همزاد = مر = ...» بود .« آنچه » ، « چیزدیگرمیشود » ، با چیز دیگر، جفت ویوغست .
پس « تحول وحرکت» ، چیزی جز بیان همان مفهوم یوغ وهمزاد ، دریکی از چهره هایش هست . درست زرتشت با آموزه اش ، منکر این اندیشهِ « همزاد یا جفت بهم چسبیده» ، شده است . پس بنا براین، نا آگاهبودانه ، منکر اصل حرکت وتحول به کردار بُن روشنی و بینش و آفرینش گردیده است . به عبارتی دیگر، خدا، چیزی جزاصل تحول وحرکت = آهو نیست .
این تندی وشتاب تحول ، که کسی نمیتواند ، این « روند میان آن دوحالت ، ازیکی، دیگری شدن » را ببیند ، « آسو» نامیده میشد که همان «آهـو» باشد، و معنای «1- شتاب آمیز،وهمچنین2- معنای فوری و بلافاصله » را دارد . « اسـو» ، به معنای « حرکت دهندهِ همه، دم ، زندگی، جان » است . « آهو= آسو» و« اهو= اسو» ، که اصل حرکت و زندگی باشد ، با هوا ( باد، دم ) اینهمانی داشت ، وخودش گوهرحرکت وتحول بود.
این بود که « پـا وسُـم » نیزدر جانوران ، که پیکریابی حرکت و تیزرفتن وجهیدن هستند، با هم اینهمانی داده شدند . « آهـو» و«اسب » و« نخجیر» و« گور ِ» تیزپا ویا «مرغ تیزپر» ، این « روند میان یک حال به حال دیگر» را مجسم وملموس میساختند. بویژه « پریدن ناگهانی مرغ از زمین به آسمان » ، وجهش آهو ، دریک ضربه از زمین ، در آسمان وهوا قرارگرفتن ، چنین « اندیشه گریزان بودن وناگرفتنی بودن » را بیان میکرد . بدین سان ، فرهنگ ایران، استواربر«اصل ِحرکت وتحول، باهم » بود.
حرکت برونسو، ملازم حرکت درونسوهست
ازسوی دیگر، حرکت برونسو ، همراه وملازم حرکت درونسو شمرده میشد . این اندیشه است که سپس درعرفان ، تبدیل به اندیشه « سیرو سلوک و سفردرآفاق وانفس» گردید . طریقت (ملازم بودن حرکت خارج درآفاق ِ مردمان وآشنائی با عقاید وآراء گوناگون ، با تحول پذیربودن باطن وروان وضمیرانسان ) عرفانی ، جانشین « شریعت اسلامی یا هرشریعت ومذهب دیگری» میشد.
جنبش عرفان ، ازفقها وعلمای اسلام، که گستره قدرت را تصرف کرده بودند ، ازسازندگی اجتماعی وسیاسی واقتصادی ، به کنار رانده شده و منزوی ساخته شدند ، وگرنه ، منش ِ بنیادی عرفان ، وارونه آنچه به غلط پنداشته میشود ، جنبش درهمه گستره ها( ازجمله سیاست واجتماع واقتصاد وحقوق وهنر » است . عرفان، گوشه گیرنیست، بلکه گوشه گیرساخته شده است .
این اندیشه است که بنیادِ پیدایش « هفتخوان بینش و آزمایش » درشاهنامه گردیده است . انسان، نباید همیشه دریک عقیده وآموزه و آئین و راه ، هرچند نیزکه خودرا« راه راست » بخواند، بماند ، بلکه باید میان مردمان دراجتماعات گوناگون ، سیرکند، و خویشتن را بازوگشاده نگاه دارد ، تا ضمیرش وروان دراین گفتگو ها، تحول بیابد .این معنایِ«طریقت» و«هفتخوان آزمایش» و تفاوت آن با « راه راست و صراط مستقیم وشریعت» است . درواقع « چشم یا جام جم » که مستقیما می بیند ومیآزماید ، جانشین « آموزه وشریعت وفقه وسنت » میگردد .
پیدایش روشنی از تحول
بدینسان ، اندیشه ای بسیارژرف وبزرگ درایران ، پیدایش یافت که : « آفرینش وروشنی » ، پیآیند « حرکت ِ جدا ناپذیر ازتحول » است. این حرکت وتحولست که میآفریند . این خدای خالق نیست که با معلوماتش(= روشنی ) جهان را خلق میکند . جهان وروشنی ، از خالقی ، با دانشش وخواستش ، خلق نمیشود. از«حرکت وتحول » است که « روشـنی و جهان ِآفرینش » ، پدیدارمیشود . این اصل ِ« حرکت و تحول باهم » ، در « گردونه » ، یا در« مرغ » ، یا درجانورانی که این نماد دوتائی را باهم داشتند ( دوشاخ ، دورنگ، چهارپا) شکل به خود میگرفتند .
« تصویر»، و« اندیشه ِ انتراعی » که ملازم آن بود ، ازهم جدا ناپذیر بودند. بدینسان ، اندیشه ای بلند وفراخ وغنی را ، درتصویری بسیار تنگ، به دام انداخته بودند .
«مرغ ِ تیزپر ِ معنا واندیشه » را درقفسِ تنگِ تصویر، انداخته بودند که طبعا درآن قفس( صورت ) نمیگنجید، وهنگامی معنا میداد که ازقفس رهاشود و بپرد . این تصاویر، آبستن به اندیشه ای انتزاعی وبسیارفراخ بود.
هرداستانی، درشاهنامه ، قفسی ازتصویر است که مرغی ازاندیشه ومعنا ، درآن گنجانیده شد ، که درآن نمیگنجد. دواسب یا دوگاو، که گردونه ای را میکشند ، و« اگرا راته = اغریرث » نامیده میشدند ، درست تصویریست که آبستن به این اندیشه انتزاعی که « اصل آفریننده » باشد ،هست .
این گردونه ِ «خود – جنبان» وخود گردان ، عرابه رانی نداشت ، بلکه خودش دراثر همآهنگی و همزوری ِدو نیرو باهم ، راه میافتاد. این چگونه گردونه ایست که بی راننده، می جنبد ومی پیماید ؟
درهرجانی( مبدء حرکت وتحول) ، این دواسب یا دواصل، یا دو، یا چهارنیروی ِ بهم یوغ وجفت شده هست که درحرکت خود ، آن جان ، هستی می یابد . درهرچه هست، « این دواصل بهم پیوسته» هست ، که درحرکت به آن ، هستی می بخشد . همین اندیشه ، درتصویر مرغ هم ( با دوبال یا چهاربال یا شش بال یا هشت بال ) شکل به خود میگرفته است که نام « فروهر= فرورد » بدان داده شده است . اینها خرافات پوچ و بدوی نیستند .
« وی= vi، که نام مرغ بود ، به معنای « دوتا باهم » نیز هست . نام دیگر« مرغ » درهزوارش ، « تنگوریا= تن+ گوری» میباشد، که به معنای « زهدان، یا سرچشمهِ تحول یابی و تکون هست» .« تن » به معنای « زهدان و آتشدان » است، و « گوری » به معنای « تکوین یافتن و تغییریافتن وازسرزنده شدن » میباشد . همین تنگوریا ، به شکل « تنگری » سبک گردید ه ، و میان ملل گوناگون ، نام « خدا» شده است .
مرغ ، خدا هست
آهو، خدا هست
مرغ ، خداست ! اینهمانی مرغ با خدا ، گواه براین معنا است که ، « اصل حرکت وتحول » ، «سرچشمه آفرینندگی وروشنی » است . انسان دوبال یا چهاربال یا شش بال...، همه دلالت براین معنی دارند ، که این انسان ، اصالت دارد و ازخودش ، به بینش میرسد و ازخودش، پدیده هارا روشن میکند ، ومبتکرعمل است.
«خدا» یا« حقیقت » ، یا بُن (=فطرت ) ، اصل رمنده وگریزنده است، چون همیشه ازیک حالت به حالت دیگر، می پرد ومیرمد ومیجهد ومیگریزد . او، روندِ میان دوحال سکونست . اصل میانست که دوچیزرا به هم می پیوندد ، ولی نمیتوان آنرا دید وگرفت . آنها درپروازمرغ ،« تحول یافتن به فراز، به آسمان، یا به خدا ، یا به اصل را» تجربه میکردند . درنقوش برجسته میترائیان دراروپا ، درفرازخوشه ای که از دُم گاو درحال مرگ میروید ، مرغی دیده میشود. خوشه ای که به فرازمیروید ، ناگهان پردرمیآورد و مرغ (= قوش ) میشود ( تخمها یا اصل جانها همه باهم ، به آسمان میروند تا درآنجا همه باهم خوشهِ ارتا فرورد= سیمرغ بشوند. خوشه ، قوش میشود. وشی= خوشه ، وشی=بازمیشود. سپاری = خوشه ، سپاروک = کبوتر میگردد ).
ما دیگر« تجربه تحول گوهری خود» را بدین گونه ، بیان نمیکنیم ، ولی هنوزهم ، درتحول آنی ازیک حالت به حالت دیگر، هیچ مفهوم ِبدرد بخوری نداریم ، و فقط ازتصاویر دیگر بهره میبریم . کمّیت ، ناگهان تبدیل به کیفیت میشود ! آبی که میجوشد، ناگهان بخار ودم میشود . ولی این عبارات نیز با همه زیبائیشان ، چیزی همانند همان تبدیل خوشه به مرغ هستند ( قوش ، همان واژه خوشه است . وشی درکردی ، خوشه است ودرتبری ، باز است ).
اندیشهِ « آفرینش جهان وروشنی » ، از« حرکت و تحول باهم » ، مفهوم انتراغی ِ موجود در درون این تصاویربود. اینست که دروندیداد، در« ور» یا شهرجمشید، یک مرغ ( اصل حرکت وتحول ) ، دین را که« بینش با چشم درتاریکیست » میآورد . بینش وروشنی ، پیآیند حرکت وتحولست . این بود که « اسب » و « آهو» و « نخجیر» و « گور» و « سگ = اسپه » ، آبستن به این اندیشه « حرکت وتحول باهم » بودند . ازاین رو ، ماه ، اسب بود . خورشید ، هم آهو و هم مرغ بود . به شبدر که « حند قوقا » نیز نامیده میشود ،« دیو اسپست» میگفتند . حنده قوقا ، که « انده کوکا » میباشد و به معنای « تخم ماه ، زهدان ماه= هلال» است . دیو اسپست نیز« اسپ + است » است که «است =تخم » میباشد ( است= هسته ) و اسب= ماه میباشد، وپیشوند «دیو» ، دراصل معنای « خدا » داشته است .
ازاین رو نامهای لهراسب وگرشاسپ و گشتاسپ وجاماسپ و.... چنانچه همیشه به غلط ، به «دارنده اسبهای گوناگون» ترجمه میشوند، نبودند، بلکه این افراد ، خود را نسبت به ماه که سیمرغ بود و« اصل روشنی وبینش درتحول » بود ، میدادند . « ماه » ، درآسمان ، نماد« اصل تحول همیشگی» و« بینش=چشم » بود ، وازاین رو، آنها، با خدا ، اینهمانی داده میشدند . همچنین به خدای سرشب که ایوارگاه باشد ، بُرز یزد ، خدای مادگان ، ناف آبها و اروند اسپ گفته میشد ( بخش یازدهم پاره 175 بندهش ) . اروند اسپ که به معنای اسپ تندوتیزوچالاک است (aurvant اوستا =arvand پهلوی ). به همین علت به دجله ، اروند رود گفته میشد . از تندی وتیزی وچالاکی، گذروفنا درک وحس نمیشد ، بلکه بیان پویائی و تحول بود ، که صفتی مثبت ومتعالی شمرده میشد، و ازاین رو دربرهان قاطع ازجمله معانی « اروند » ،1- فرّو زیبائی وشکوه ، و همچنین2- عین وخلاصه هرچیزی را برمیشمارد.
پایان بخش یکم گفتار
این مقاله سه بخش دارد


