jamali.info header

 

منشورحقوق بشر ِکوروش
استواربرفرهنگ سیمرغی، یا زال زری است
نه برآموزه زرتشت، که برضد آنست

« اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .


 

« آنچه را تاکنون، پژوهشهای علمی درباره فرهنگ ایران میدانند ، چیزی جز ماندن درقفس تنگ الهیات زرتشتی نیست ، که درست، نابودسازنده فرهنگ ایران بوده است و هست. آنها، مآخذ فرهنگ ایران نیستند ، آنها، مآخذ ِ مسخ سازنده فرهنگ ایرانند »

ما نمیخواهیم « سایهِ الله » باشیم
ما نمیخواهیم « سایهِ مارکس و کانت وهایدگروپسامدرنیستها» باشیم

ما ازسایه بودن، ازنوردیگری« بودن»، عارداریم

ما «هستیم»،هنگامی که«ازخود،روشن میشویم »

الله ویهوه و پدرآسمانی و اهورامزدا و
« آنچه ما، ازآن به هستی عاریه ای میرسیم»
وامدار ِ ما هستند

وام کردن ِفـلـسـفـه ، فـلـسـفـی اندیشیدن نیست
فلسفه ، فوران تجربیات ژرف خود، درمفاهیمست
آنگاه ،مفاهیم، روشـن میشـوند که ازبُـن ِخـود ِ ما بجـوشـنـد وبـجهـند

درفرهنگ ایران ، آزادیخواهی
با ایستادن ِ «آنچه زمینی است »
رویاروی« آنچه آسمانیست »، پیدایش یافت .
چگونه برآنچه آسمانیست ، میتوان پیروزشد ؟

درفرهنگ ایران
« زمین » ، سایه ِ « زمان » بود
سایه انداختن زمان به زمین، یا تحول زمان به زمین
« زم » که همان« رام » ،
خدای موسیقی ورقص وشعرو شناخت باشد
« اصل زمان» بود ، که خودش « زمین » میشد
ُجفت بودن « زمان» و« زمین»
بررسی ِمفهوم « زمان » و « سکولاریته »

داسـتـان ِ
پیکار ِ گاوسیاه زمین ( برزیگران و روستائیان )
با گاو بزرگ آسمان ( با آخوندها و قدرتمندان )
وشیوه شکست دادن قدرتمندان دینی و دنیوی
در بهمن نامه خیربن ایرانشاه

دو مفهوم متضاد از « سایه »

منوچهرجمالی

« سایه دیگری بودن » ، درسایه دیگری ، « بـودن، یا هستی یافتن » ، مفهومیست که با خدایان نوری ( خدایان ویا آموزه هائی که خود را سرچشمه منحصربه فرد نور میدانستند ) بوجود آمد . همه انسانها و موجودات ، فقط ازاین نور، روشن میشوند ، وازخود ، نمیتوانند نوری بزایند . همه، تابع یک سرچشمه روشنائی هستند . هرچیزی « هست »، که ازآن نور، روشن شود . هرچیزی که ازآن نور روشن نشود ، « نیست » . درسایه دیگری بودن ، به معنای « ازخود ، نبودن است » . ولی وارونه این ادعا ، هرچیزی « هست » ، هنگامی « ازبُن خودش ، روشن میشود ، ازبُن خودش ، میجوشد ، و ازبُن خودش ، پیدایش می یابد » . این را درفرهنگ ایران، « اشو زوشت ، دوستِ اشـه ، دوست شیرابهِ کل هستی » مینامیدند ، و« دوست اشه » ، نام بهمن ، خردِ گوهری بود . انسان (= مردم ) ، تخمی هست که ازخودش ، روشن میشود .
فلسفه ، فوران و زایش و جوشش تجربیات ژرف بنیادی خودِ انسان ، درمفاهیم است . چنانکه « اسطوره = بـُندهش » ، فوران و زایش وجوشش تجربیات ژرف بنیادی خود انسان ، در تصاویرو خیال هست . درفرهنگ ایران ، تحول « بُن جهان درآسمان و زمان را، به زمین » ، سایه ای میدانست که آسمان به زمین، میاندازد . به عبارت امروزه ما ، زمین وگیتی ، سایه خداست ، چون خدا ، گیتی و زمین میشود . ولی آسمان یا بُن زمان که تحول به زمین یافته بود ، چیزی جز ـ تحول زمین به آسمان ، تحول انسان به خدا – نبود . بُن زمان، با انسان وگیتی ، جفت هم بودند . گیتی و انسان ، از آسمان و ازخدا ، هستی نمی یافت . آنها( خدا و انسان ) فقط ، در باهم بودن ، در به هم عشق ورزیدن ، هستی می یافتند و دوام داشتند . انسان وخدا ، درهمآغوش شدن ، درباهم آمیختن ، « باهم » ، سرچشمه روشنی میشدند . خدا ، شیرابه ای بود ، که وقتی جذب تخم وجودانسان میشد ، درخت بینش و روشنی ازاین آمیزش ، میروئید . درفرهنگ ایران، سایه انداختن ، معنای « تحول » داشت . هما یا سیمرغ سایه میاندازد ، به معنای آن ست که هما یا سیمرغ ، به گیتی تحول می یابد . سیمرغ ، خودش درهرجانی، آشیانه میکند . هر انسانی ، ازخودش هست . هرانسانی ، خودش ، ماهی میشود که خورشید رامیزاید .
زسایه تو، جهان پر زلیلی ومجنون
هزارویسه بسازد ، هزارگون رامین
وگر، نه سایه نمودی جمال وحدت تو
درین جهان ، نه قران ، هست آمدی ، نه قرین

از تابش آن مـه، که درافلاک نهانست
صدماه بدیدی تو ، در اجزای زمینی

چرا اهورامزدا و الله ، موجودات عاریه ای هستند ؟

آسمان، سبد( سبد= ساپیته= سقف= بُن هستی ) است
سبدآسمان، سبدیست که اززمین، وام کرده است
یادی از تجربه ژرف آزادیخواهی ملت ایران،
که فراموش ساخته شده است

در بهمن نامه خیربن ایرانشاه ، داستانی ازپیکار« گاو ِشاه بهمن زرتشتی» است که پسراسفندیار،نخستین مبلغ دین زرتشتی است. بهمن، خودش، انتقام گیرنده خون پدرش اسفندیاراز پیروان سیمرغ ، به ویژه خانواده رستم وزال میباشد . پیکاربهمن با سیمرغیان ، در پیکار « گاواو» ، با « گاو سیاه کشاورز» بازتابیده میشود ، که با آشنائی دقیق با تصاویراین داستان، به یکی از جنبش های آزادیخواهی درایران که درتاریخ ، گمشده است ، دست می یابیم . دراین داستان ، شیوه پیکاربا قدرتهای حاکم، چه دینی و چه سیاسی ، و شیوه ِ پیروزی برآنها ، بیان میگردد . دراین داستان ، نشان داده میشود که باید بدین قدرتها، همیشه ازنو نشان داد که سرچشمه قدرتهایشان و حقانیتشان ، ملت و زمین است ، و آنها و خدایشان درفرازها ، قدرتی ازخود ندارند، و قدرتهایشان ، عاریه و وامی ازملت است . ولی این خدایان نوری است که در اذهان، جا میاندازند که« گرفتن حق به حکومت ازملت » ، حاکمیت عاریه ایست . گرفتن ِ حاکمیت ازخدای نوری هست ، که حقانیت واقعی داشتنن ِ به حکومت است . مولوی این نکته را در داستان موسی وفرعون میآورد . موسی ازتاءثیر سخنهایش در دل فرعون ، نومید میشود . موسی به فرعون میگوید که یافتن ِ حقانیت به خداوندی ( حاکمیت ) ازملت ، عاریه ای و دزدیست و حکومت راستین نیست !
آن خداوندی(=حکومت ) که نبود راستین
مر ورا نه دست دان نه آستین
آن خداوندی که دزدیده بود بی دل وبی جان و بی دیده بود
دِه خداوندی عاریت ، به حق تا خداوندیت بخشد، متفق
آن خداوندی که دادندت عوام باز بستانند ازتو، همچو« وام »
حق به حکومتی (=خداوندی ) که ملت ، به حکومت و به شاه و به فرعون و به آخوند میدهد ، « وامی » هست ، و ملت ، آنهارا هروقت بخواهد، بازمیستاند. این چنین حاکمیتی، به درد نمیخورد . باید« حق به حاکمیتی » را بدست آورد ، که ملت نمیتواند آن را بازبستاند. ملت ، قط حق عاریه ای به حکومت و برتری میدهد. برای ملت ، هرقدرتی ، عاریه ایست. هرقدرتی ، قدرت خود را ازملت ، به وام گرفته است . خدایان نوری ( الله و یهوه و پدرآسمانی و اهوره مزدای زرتشتی ) ، خدایانی هستند که حق به حاکمیت را ، ازملت سلب میسازند و براین اصل استوارند که حاکمیت نباید ، « وامی ازملت » باشد . حق دادن به حاکمیت را فقط یهوه و الله و پدرآسمانی و اهورامزدا میدهند، واین خدایانند که حق دارند ، قدرت را از قدرتمندان و حکومتها، بازستانند ، نه ملت . واین سلب حق مالکیت به قدرت ازملت است . این حق را ، خدایان نوری ازملت ، غصب میکنند . درست دراین داستان ، گاو کشاورز، نشان میدهد که آسمان و خدایان نوری، این حق را از ملت ، غصب میکنند . وازآن پس ، بنام این خدایانست که میتوان قدرت را از حکومتها وقدرتمندان، سلب کرد . ملت ، ازخودش ، حق به عصیان و سرپیچی و نافرمانی از قدرت را ندارد . چنین حقی را ازاین پس ، ملت ندارد . خدایان نوری ( ازجمله اهورامزدای زرتشتیان ) ، برای دادن چین حاکمیت غیروامی ، و « غیرقابل بازستانی ازملت » به وجود میآیند . ولی درست ملت ،این آگاهبود را دارد ، که دادن قدرت دینی وحاکمیت سیاسی و نظامی ، وامیست ازملت، که همیشه حق بازستاندن آن را دارد . الله ومحمد و خلفاء و امامها و مهدی ... همه ،غاصب این حق از ملت هستند .درست داستان پیکار گاو بهمن ، با گاو کشاورز، بیان همین حق ملت، به بازستاندن هرگونه قدرتی از قدرتمندان دینی و سیاسی و نظامی است . این داستان ، خط بطلان بر همه تئوریهای حاکمیت دینی و« موبدشاهی یا شاه موبدی »، و ولایت فقیهی وخلافت وامامت وحکومت مهدی وحکومتهای ایدئولوژیکی میکشد .
با آمدن دین زرتشتی ، آسمان وسپهر، جایگاه « اهورامزدا و ارتشتاران » باهم میگردد ، و اززمین ، بریده ، و فراز زمین ، وطبعا حاکم بر زمین میگردد . به عبارتی دیگر، موبدان و شاهان ، « قدرتمندان دینی وقدرتمندان سپاهی و سیاسی » ، همان گاو بزرگ میشوند که چنان به نیرو، سترگ میشود ، که هیچ گاوی ( جانداری ) نمیتواند اورا بشکرد . کشاورز ( پیروان سیمرغ ، کشاورزان ودرویشان= که دری قوشان بودند ) گاولاغری دارد، که به کشاورز میگوید : نشانیهای این گاوسرخ را برای من بگو :
کشاورزگفتا که گاویست رخش
زسرخی، تنش گشته همچون بدخش
گاو سرخ، اشاره به مرّیخست.سرخ نشان کامبری ازخونخواریست
چو دینار، لختی و، لختی سپید
دودست و دوپایش به کردار شید
خورشید، برای ارتشیان ، نرینه، وهمکار« شیردرنده »وتیغ وشمشیر میشود.
دوشاخش به سر بر، چو چنگ عقاب
خط پشت او ، همچو پرّ غراب
تن پیل دارد ، دل شیر ِ زوش
یکی کوه کوهان ، چو پیکان ، دوگوش
نشانش چو بشنید ، گاو دژم بدو گفت کمترکن اندوه وغم
مرا پیش اوبر ، به هنگام جنگ که کردن نیارد به پیشم درنگ
برزگر ازاینکه گاو سیاه لاغرش، بی هیچ دغدغه خاطری ، مبارزه و مصاف با آن گاو را میطلبد ، به شگفت میآید :
زگفتاراو خیره شد برزگر به گاو جوان گفت: کای خیره سر
بیندیش گفتار و آنگه بگوی بدان تا بماند ترا آبروی
نخوردی تو ، مشت کسان را به خشم
همی مُشت ِ خویشت ، به آید به چشم
نباید که رسوا شوی پیش شاه به ما بر، بخندند یکسر سپاه
ازآن پیلتن گاو، ترسان شوی چو زخمش ببینی، هراسان شوی
آنگاه گاوسیاه کشاورز، به کشاورمیگوید : ترس به دل راه مده، و مرا فردا به میدان ببر . من چاره این پیکار را میدانم
چنین داد پاسخ : که درکارزار نگه کرد باید، بسی روزگار
نه هرکو دلیری توان آزمود بسا جا که ازچاره ، بینی توسود
نیازبه دلیری و گستاخی هم نیست ، بلکه باید « چاره » بکار برد
یکی چاره دانم که گاو دلیر زپیکارمن، گردد ازجنگ سیر
من راه وروشی میدانم که آن گاو ، خودش دست ازجنگ میکشد
چو فردا مراسوی میدان بری ببینی و ، کوته شود داوری
تو فردا درمیدان خواهی دید که نیازی هم به جنگ نیست
زگفتاراوشد کشاورز شاد دگر روز، سرسوی میدان نهاد
با دیدن چنین منظره ای ، همه مردمان در برزن وکوی ، به خنده افتادند ، که چنین گاوی لاغرو مردنی ، هوای جنگ با گاوی دارد که تن پیل و نیروی شیرزوش ( َمشتری = رب الارباب ) را دارد.
همی رفت ومردم ، فروان پسش بخندید زان لاغری هرکسش
اکنون همین گاو سیاه لاغرکشاورز ، اندیشه خود را بکار میگیرد که برای خواننده امروزه ، ژرفای معنایش ، مجهول و نامفهوم است ، و بادرک این کاراست که میتوان به جنگ میان زمینیان ( طبقه روستا و برزیگرو کشاورز که ملت بودند ) و آسمانیان ( موبدان و شاه و حکومت ) پی برد .
َگهِ رفتن ، آن گاو را ، ای شگفت بزد شاخ و ازجا، سبد برگرفت
هنگام رفتن به میدان، گاوکشاورز، شاخ درسبدی که پیشش هست میزند، و آن سبد را، فراز شاخهایش میگیرد . این « سبد » چیست و چه معنائی دارد ؟ با پی بردن به این « سبد » ، معنای داستان، آشکار میگردد. با این سبد برفرازشاخهایش، به میدان نبردمیرود :
نهاده به میدان درون، تخت شاه
همه برسراسب، پیشش سپاه(سپاه = سپد )
گرفته یکی گاو جولان به جنگ
زگردن گشاده سر پالهنگ
زگاو کشاورز، چون آگهی بیامد بر تخت شاهنشهی
بفرمود، تا برگشادند راه به میدان درآورد ، گاو سیاه
اینجاست که گاو شاه، فقط بادیدن سـبـد برشاخهای گاوسیاه لاغرمردنی کشاورز، هنوز نبرد آغازنشده ، که راه گریز پیش میگیرد وازهول، همه مردمان را پایمال میکند
چو دید آنگهی رخش ، نعره بزد نگه کرد رخش وبدیدآن سبد
فروهشت دنبال و راه گریز هزیمت شد از پیش آن گاو ، تیز
فراوان کس آورده در زیرپای گریزان بشد تا میان سرای
شگفتی بماندند شاه و سپاه زگاو کشاورز وزگاو شاه
همی گفت هرکس که این گاوجنگ
زمانی نکرده است پیشش درنگ
کشاورز بستد بسی زرّ و سیم
سوی خانه آورد بی ترس و بیم
کشاورز، آنگاه ازگاو خود میپرسد که چه شد، و چه چاره ای بکار بردی ، که آن گاو نیرومند شاه ، با دیدن تو وسبد برشاخهایت ، بی درنگ ازمیدان گریخت
بپرسید ازآن پس ، زگاو نژند
که این « چاره» چون بودکامدپسند
بدو گاو لاغر زبان برگشاد وزان داستان سربسرکرد یاد
که ما هردو بودیم یک جای جفت همی بودمان آشکار و نهفت
ما درآغاز، با هم « جفت بودیم » . درفرهنگ سیمرغی ، گاو آسمان با گاو زمین درآغاز جفتند . زامیاد (زمین) درآسمان درزهدان رامست، و روز28 که ازجمله سه روزپایان (سقف زمان) ماهست ، هم رام جید( زم ) و هم زامیاد( زمین ) نامیده میشود، وهم نام خود آرمئیتی ، رام است . با آمدن دین زرتشتی، آسمان وسپهر، از زمین، جدا میشود، که دراین جستار، بررسی خواهد شد . با این جدا شدن ، آسمان وفرازو روشنی ، آسمان وروشنی ، خودرا ممتازو حاکم بر زمین و فرود و سیاهی میسازد، و آسمان ، « جفت بودن با زمین ، با آرمئتی » را فراموش میکند .
گلو بنده بود آن سبک مایه گاو نبودش همی با شکم هیچ تاو
بدو وام دام ، همه بخش خویش مراهرشبی، یک سبد بود پیش
چو بسیارشد وام ، نتوانش توخت خداوند خانه مراورا فروخت
بمانده است درگردنش وام من نمیخواست کو بشنود نام من
مرا دید و ، پیمانه کاه دید برآنجای ، گفتار، کوتاه دید
چومن وام را بُردمش پیش، نام زپیشم گریزان شد ازبیم وام
این داستان را هرچند بهمن نامه، فقط برای نکوهش وام میآورد ، ولی در لفافه آن ، طغیان برزیگران و کشاورزان که روزگاری خودرا جفت وهمزاد سپهر ( گاو آسمان ) میدانستند، وازاین رو جامه کبود سپهر را میپوشیدند ، با تغییر تصویر خدای تازه ، که سپهر ششم را غصب میکند ( اهورامزدا ، جانشین خرّم میشود ) و همکار ارتشتاران میگردد ( ائتلاف آخوند با شاه ) ، این رابطه به هم میخورد . اکنون نوبت آنست که بدو، نشان داده که هم آن خدا وهم موبدانش ( و آخوندانش ) و هم سپاه (= سپد ) پرورده ملت هستند، و نیروهایشان، همه عاریه ایست، که باید بازپس بدهند .نشان دادن همین « وامی بودن وجود این خدا ازملت » ، کفایت میکند که آن خدا ، راه گریز را پیش گیرد . دربررسی این داستان ، بخش بزرگی از فرهنگ ایران، روشن میگردد .
1- هویت زنخدای زمین «= آرمئتی »، چیست ؟
2- تحول رام و خوشه پروین (= ارتا + بهمن ) به زمین، یا به زنخداآرمئتی (چگونه رام و پروین ، آرمئتی میشوند )
3- چگونگی تبدیل « اصل زمان » ، به « زمین = گیتی » مشخص میگردد . این « زمین شدن زمان » ، پدیده زمان را درفرهنگ ایران ، معین میسازد . درست مغز اصل سکولاریته درهمین یکی شدن اصل زمان با زمین ، و تبدیل آسمان به زمین ، و تحول سیمرغ یا خدا به گیتی ، قرار دارد .
به اصطلاح دیگر، این تبدیل وتحول ، « سایه افکندن هلال ماه بر زمین » نامیده میشده است . دراین بررسی ، میتوان هم دربحث سایه هما ، و هم دربحث سکولاریته درفرهنگ ایران، ژرفترشد . وهمچنین روشنی به اندیشه های گوناگون مولوی انداخت .

معنای « گاو » درفرهنگ ایران چیست ؟
« گاو» یا « گوسپند» ، اصل همه جانهای بی آزار
است، که نماد « قداست زندگی » میباشد
« گی» که ریشه واژه« گاو»است، نام سیمرغست
گاوزمین( مانگ) ، گاوآسمان ( مانگ= ماه )

گائوgaao=گاونروگاو ماده
گیتی gaetha= گهانgehaan= جهانjihaan=مجموعه همه جانها= جانان
گئوکرناgaokerena
گئوتماgaotema=gotaama= تخم زندگی
گئوسپنتاgaospenta= جان مقدس( آنکه نمی آزارد)
گیهgaya(gi )=گایه gaaya=گانgaan = جانjaan
واژه گیه gaya و گایهgaaya درسانسکریت و گان gaan درهزوارش و jaanجان امروزه از ریشه « گی gi» ساخته شده اند، و به معنای « زندگی » هستند . درفرهنگ دکترمعین، میتوان دید که « گی» نام مرغ نامعلومیست که پرابلق دارد و آن پررا برتیرنصب میکنند . این مرغ نامعلوم ساخته شده، و « پردورنگش »، نام سیمرغست که مرتبا ازهمین راهها ، سرکوب ومجهول ساخته میشود . سیمرغ ، به عمد ، نامعلوم ساخته میشود .« جان» که « گی + یان » باشد ، خانه سیمرغ است .
« گیتی » ، که درهزوارش گهان و دربخارائی « جیهان » و « گیهان » است ، دراصل به معنای « مجموعه جانها =جانان » است . در فرهنگ ایران ، برای بیان کردن « اصل آزار» ، گرگی را تصویر میکردند که مجموعه همه گرگهاست . آنها گرگ را ، نمونه درندگی میدانستند . گرگ ، معنای « درنده » بطورکلی را میداد . همانسان برای بیان « اصل بی آزاری » که همان « اصل قداست جان » باشد ، یا گاو یا اسب یا گوسفند = گئوسپنتا ، بسیاربزرگی که مجموعه همه جانوران بی آزاراست ( گزند به جانی نمیزند ) درنظر داشتند . این بود که زمین یا گیتی را درذهن ، یک گاو بزرگ می انگاشتند . همینگونه، همه « ضمائر انسانها » که مرغان چهارپربودند ، باهم میآمیختند، وباهم یک مرغ بنام سیمرغ( سه + مرغ ، سه + مر) یا ارتافرورد تشکیل میدادند. « بُن وبیخ » ، درفرهنگ زنخدائی ایران، مرکب ازسه تائی بود که باهم یکی شده بود . این سراندیشه را زرتشتیان درمتونشان، بکلی حذف کرده و کوبیده اند ، چون برضد اندیشه « اهورامزدا به کردارآفریننده واحد » بود. کسی از راه این مآخذ ، نمیتواند ، مستقیما به این پدیده « سه تا یکتائی » برسد . درواقع ، « خدا » ، تصویر« مجموعه آمیخته همه جانوران بی آزارباهم » ، بود .
اینست که « گاو» ، یا « گوسفند = گئوسپنتا » ، مجموعه همه ِ جانهای بی آزار، شمرده میشد . اصطلاح « سپنتا » که امروزه به « مقدس » ترجمه میشود ، به علت آنست که بیان « اصل قداست جان یا زندگی » بوده است . این واژه خودش « سه + پنت= سه + پند » است، که به معنای « سه زهدان = سه اصل زاینده جهان » است . سپنتا ، بُن واصل پیدایش جانهای بی آزاراست، که هم به جانی ، گزند وارد نمیآورد ، وهم دیگران را ،ازگزند زدن به جانها بازمیدارد . اینکه امروزه به جانوری ویژه ، « گوسفند » گفته میشود ، برای آنست که این جانور، نمونه درخشانی از این اصل بوده است .، ولی بدینسان ، معنای اصلیش، قربانی این تخصیص و کاربرد شده است . مثلا به ماه ، ماه گوسپند تخمه gaocithra گفته میشود . مثلا دربخش نهم بندهش پاره 72 میآید که « چنین گوید که ماه ، گوسپند تخمه است ، زیرا آئینه گاوان و گوسپندان به ماه پایه ، ایستد » . «آئینه »، جانشین واژه « دین » شده است که به معنای « اصل زایش » و همزمان با آن، « اصل پیدایش و روشنی » است . ماه ، بدین علت « گوسپند تخمه » نامیده میشود، چون همه تخمه ها ی جانوران بی آزار، درماه پایه جمع میشوند و باهم میآمیزند، و اصل جانهای بی آزارپدید میآید و ازاین رو ، ماه ، اصل روشنی شمرده میشود . درهمین پاره میآید که : « هرمزد ، آن تن و آئینه گاو را برگرفت ، به ماه سپرد که این آن روشنگری ماه است که به گیهان بازتابد » . البته بندهش ، درنقل اسطوره های سیمرغی، آنهارا در راستای الهیات زرتشتی ، تغییر شکل میدهد. این اهورامزداست که تخمهای گاو را به آسمان می برد . بدینسان ،ازگاوماه وازگاو زمین ، سلب حق و توانائی ِ آفرینندگی میگردد ، درحالیکه این کار، بدون دخالت اهورامزدا، روی میداده است .
درماه ، همه تخمه ها یا چیتراهای زندگان جمع، و باهم آمیخته میشده اند . ازاین رو، درنقوش برجسته میترائیسم درغرب ، درهلال ماه، که زهدان آسمانست ، گاوی دیده میشود که ایستاده است . مقصود ازاین گاو آسمان ، این نیست که درآسمان ، گاوی بوده است . بلکه مقصود آنست که « تخم همه زندگان وجانها در درون هلال ماه یا زهدان یا جایگاه آفرینندگی آسمان » ، باهم جمع میشوند و باهم میآمیزند . این زهدان آسمان، درخود ، یک گاو بزرگ ، یا یک خوشه دارد، که مرکب ازکل جانهاست ، و نام این خوشه ، پروین یا « رمه » نامیده میشده است .(در برهان قاطع ، رمه ، پروین است ) . اینست که هم در زمین و هم درآسمان ، گاو ، یا « خوشه ِ تخم همه زندگان = مجموعه تخم همه جانها » هست . اینکه به گاو ، گـُش هم گفته میشود ، گـُش، همان گوش= خوشه است . برای ما این واژه ها ، کاربرد محد ودترو تنگتری پیدا کرده اند . هلال ماه ، که اینهمانی با « رام = رم = ریم » داده میشد ، اصل آفریننده جهان بود، که در نهاده شدن این خوشه تخمها درآن ، آنهارا میپروراند ، وسپس فرومیافشاند . پس با تصویر گاو ، گاوبه معنای ِ امروزه درنظر نبود . گیتی ، که زمین دانسته میشد ، مجموعه تخمهارا دارد، و بُن روینده درختی است که فرازش ، آسمان یا « هلال ماه درحال اقتران با خوشه پروین » است . گاو یا خوشه آسمان ، بـرو سردرخت است، و گاویا خوشه زمین ، بیخ و بُن است .

از « رام ، خدای زمان »
تا آرمئتی ( خدای زمین )
چرا، رام وآرمئتی باهم، دوچهره ِ یک خـدایـنـد

روز 28 هرماهی درماهروز( تقویم ) زرتشتیان ، اینهمانی با «زامیاد » دارد، که به آرمئتی ، زنخدای زمین تعبیر میشود ، ولی نزد اهل فارس این روز، بنا برابوریحان درآثارالباقیه ، رام جیت خوانده میشده است، که به معنای « رام نی نواز» است . درکردی هنوزچیت به معنای نی است . چیت جا ، حجله است، و چیته لان ، نیستان است . شیت ، به معنای سوت و همچنین به معنای « دین = دیوانه » است . درخرده اوستا ( پورداود ) ، این روز، « زم » نامیده میشود . این هردونام درست است . علت هم اینست که رام، که سقف زمان و اصل زمان است ، آرمئتی هم هست. زرتشتیها این روز را « زامیاد» نهاده اند ، تا نظر را از یک نکته بنیادی، منحرف و دور سازند . این نکته آنست که سه روز آخرهرماه ( 28+29+30 ) مانند سه منزل آخرین ماه ( سه کهت = سه کات = سیکاد= چکاد)، بُن و تخم پیدایش زمان تازه و ماه تازه است . هرکدام ازاین منزلها، کهت یا کات یا کت نام دارند . یکی از تلفظهای کات، سات میباشد که به معنای « وقت » است و معربش « ساعت» است . سقف ، « ساپیته » و« سابات » نامیده میشده است . هنوزهم درکردی، ساپیتک به معنای سقف است، و ساپیته به معنای « بلندترین نقطه » است . این واژه « ساپیته » ، شکلهای گوناگون پیداکرده است ، چون معنای « بُن واصل و مایه » داشته است، و به بُن و اساس بودن ، اهمیت فوق العاده داده میشد . ازشکلهائی که نقش بزرگی بازی میکنند :
1- سه به ته ( درکردی ) = سبد است که گاو در داستان بهمن نامه ، روی شاخها میبرد ، و ازاین سبد است که گاو آسمان ( فلک ماه : بام زمین نامیده میشود)
2- « سـپـد» است که واژه « سپاه= جمعیت متفق باهم »باشد. این واژه در نام گاهنبارششم ( خمسه مسترقه ) پیش میآید . گاهنبارششم ، که پنج روز پایان سال است، وازجمله روزهای سال شمرده نمیشود( مفهوم صفر) ، « پیتک » هم نیزنامیده میشود ( پیته ، ساپیته ، سا پیتک ) . این پنچ روز، تخمی است که جهان ازنو ازآن میروید . زرتشتیها ، سرودهای زرتشت را به پنج قسمت کردند و نام این روزها را تغییر دادند و بجای نام خدایان گذاشتند تا نشان دهند که جهان ، از سرودهای زرتشت و سخنان اهورا مزدا آفریده میشود . ولی دراصل دراین تخم ، مجموعه همه تخمهای گیتی باهم جمع انگاشته میشد . این جمع بودن و خوشه بودن کل ، دریک بُن است است که محتوای واژه « سپد = سبد = ساپیته و طبعا سپاه » را معین میسازد. ازاین رو گاه ششم همه+سپت+ مدیا maedya+spath + Hamaنامیده میشود . « همه سپت ، درواقع به معنای – کل همه تخمه ها باهم – است . البته همین واژه سپت= سبد ، تبدیل به واژه « سپاه » هم شده است ، چون سپاه مجموعه و کل به هم پیوسته است ، ودارای همه تخمه هاست . درتبری ، به سبد ، چـپـی گفته میشود، که ازنی وترکه ساخته میشود . درتبری ، چپ ، به معنای « مالامال وسرریز= لبریز» است . درست سبد ، همین معنای انباشتگی و لبریزی و خوشه ای وپری را دارد . تصویر سبد به معنای پری درشعرجامی میآید که میگوید :
چون ز ده ، دستمزد خود ستدم پرشد ازآروزیشان سبدم
در کردی ، چه پ ، به معنای دسته گل و گیاه است . چه پک ، به معنای دسته گل و دسته مو هست . معانی « چپی » ، معنای « سبد = سپد = سه په ته » یا ساپیته = سقف و بالاخره « بُن فرشکرد » را روشن و چشمگیر میسازد . اینست که واژه spate دراوستا به معنای کامل وتمام و پـُراست . spatyaak به معنای « کمال » است . اوج وسقف که کمال است ، مالامال و سرشاریست و همزمان با آن، بُن هم هست . ازآنجا که درفرهنگ زنخدائی ، تخم ، سرچشمه روشنائی هست ، اینست که همین واژه « سپد= سبد= سپت ، ت=th » در تلفظ « سپاس » ، معنای نگریستن و نگاهبانی کردن راهم پیدا میکند .spasan به معنای نگاهبان است . سپاه ، سپاس جامعه است . « خرد» درشاهنامه ، « سپاس جان » است ، یعنی « نگهبان جان است . اساسا واژه « مغز» در اوستا به شکلspaz+ga نیز نوشته شده است ، که به معنای « سرچشمه و اصل نگهبانی » است . فردوسی میگوید :
نخست آفرینش، خرد را شناس نگهبان جان است وآن را سپاس
سپاس تو گوش است وچشم و زبان
کزینت رسد نیک و بر بیگمان
با این اندیشه بود که درپیدایش تصویر تازه ازاهوره مزدا ، هم اورا موبد وهم اورا ، سپاهبد کردند ، ولی اینکه او روئیده و پرورده شده از زمین تاریکست ، انکارمیشد .
3- سابات = بازار سقف پوشیده ، سایبان. ساختن سقف درگزیده های زاداسپرم ، اینهمانی با « فرشگرد کرداری » دارد ( بخش 34 پاره 21 ). فرشگرد ، به معنای « نوزائی خود و باز آفرینی » است . همانند « بهار» یا ماه است که همیشه درپایان هرماهی خود را ازنو میزاید ( بخش 34 پاره 27) . واین مرحله پایانی را که « کمال » باشد ، همانند پیدایش تخم میداند( بخش 34 پاره 29) و میگوید : « ... باز آفرینی همه چهره ها درپایان ، به آغازهمانند باشند ، چنان که مردم که هستی آنان از تخم ( نطفه ) است ، ازنطفه به وجود آیند وگیاهان که هستی آنان از تخمک است ، کمال پایانی آنها نیز همان تخم است .
4- نزد یهودیها Sabathiel شده است (سبت+ ایل = خدای سبت ) که روزشنبه میباشد، و اینهمانی با « کیوان= زحل » داده میشده است.
5- واژه سـپـیـد دراوستا spaeta است که معنای درخشان دارد . مثلا به سپنتا دار ، سپید دار( سپیدار) هم میگویند که بخوبی میتوان دید ، « سپید » ، جانشین « سپنتا = سه پنت » شده است . سپید تاک ( کرمة البیضاء = خسرو دارو، برهان قاطع ) و سپیدخار( شوکة البیضاء، برهان قاطع ) و سپید مرد ( گلی مانند بستان افروز= برهان قاطع) و سپیده دم ( گیاهی شبیه بستان افروز- برهان قاطع - که گل سیمرغ باشد) و سپید دست ( ید بیضاء که نماد خود افشانی بوده است ) همه بدون استثناء، با این بُن جهان و زمان و سیمرغ کاردارند . درکردی واژه « سپی» ، هم معنای « سفید» و هم معنای « پوست کنده » را دارد . چون این روزهای پایان ماه و سقف ، پوست و خوشه شمرده میشد .
6- واژه سپهرspithra درپارسی باستان همان معنای « سه پیت » را دارد . در پهلوی به ان هوسپیتر Huspitr و سپهرspihrگفته میشود و « هوسپی یا خسپی ، معنای مشتری = خرّم = سیمرغ را دارد .سپیتره ، همان معنای « سه + پیت = سه + فیت = سه نی» را دارد. چنانکه « سوفرا» همان معنای « سوف = نی» را دارد. همانسان که « انگرا » همان معنای « انگ » را دارد .
ازاین بُن ، زمان (= ماه نوین ) میروید . این اندیشه ، برضد الهیات زرتشتی بود که میخواست اهورامزدا را آفریننده جهان و زمان سازد .
این سه روز، در عرف سیمرغیان1- روز رام 28 است + روز 29ماراسپند ( مهراسپند = سیمرغ ). ماراسپند است .مار اسپند ، به معنای سپنتای مادر است . دراصل ماترا سپنتا « مادرمقدس یا آب مقدس ، شیرابه بُن زمان و هستی » است( مادر، اینهمانی با آب وشیرو شیرابه وخور، داشت، ماترا درعربی مطر شده است) ، و سپس درالهیات زرتشتی به معنای « سخن مقدس اهورامزدا » بکار برده میشود . علت نیز این بود ، که وقتی انسان، که تخم شمرده میشد ، آب ( ماتراسپنتا ) را جذب میکرد ، میروئید و روشنی و بینش ایجاد میشد . ماترا سپنتا ، سیمرغ درتحولش به « آب = دریا = مشک = آوخون، یا خونابه یا خور= ساقی = رود وه دائینی = دریای وروکش » هست .ازکاربردهای واژه ماراسپند دراین متون ، میتوان دید که او روان سپید ، درخشان و تابنده » است (یشت 13بند 81 ) و نیروی پاسداری کننده دارد ( یشت 4 بند 4 ) . این ویژگیها بخوبی بیان سقف زمان بودن اوست.سپس مانندسایرایزدان،گماشته هرمزد میشود( اصالت ازاو سلب میگردد) ، تا هرمزد ، تنها آفریننده گردد .
بالاخره روز 30، از سه روز پایان ماه - بهرام یا انگره مینو بود ه است. اینها سقف و کمال زمان، و بن رویش زمان تازه اند .طبعا درالهیات زرتشتی ، میبایستی از بُن زمان وگیتی بودن ، افکنده شوند . ازاین رو ، هم روز 28 را زامیاد = آرمئتی نامیدند، و هم روز 30 را انغران و انارام و مانند اینها نامیدند ، تا این سه روز، که سقف و بام زمان است ، دیگر معنای « بُن و بیخ » را ندهد .
درست روز 28 نشان میداد که سقف زمان ، اینهمانی با زمین ( آرمئتی ) دارد . زمین درآسمان ، جفت بُن زمان است . زمین ، سبد آسمانست . درست درفرازشاخهای خود بردن سبد، بوسیله گاو کشاورز، همین معنا را یاد آور مقتدران ( موبد + شاه ) میکند.

این ،« رام » هست ، که « آرمئتی » میشود
آرمئتی ، سایه رام، یا سایه سقف گیتی و سقف زمان است
سپهر، زمین ، میشود

درگویش دشتسانی و لاری به « ویار» ، آرمه میگویند . ودرافغانی ، زروانگی و زروانه ، به معنای « ویارانه » است .
ویار، به آنچه زن به شدت به آن هوس کرده باشد، میگویند . ویار، به معنای « میل وهوس و اشتها زن آبستن » است . دراینکه « رام » ،« زروان = زمان » ، هست جای هیچ شکی نیست . درستایش سی روزه ، ستایش رام ( ترجمه عفیفی ) میآید که : « سپاس دارم از دادار به افزونی .. چون او فراز آفرید تو رام ، مینوی رامش ِ خوارم ( = مزه غذا ) چونکه مردمان مزه خورش ... خدای زروان ، زمان بیکرانه ... »، و درهمین ستایش در رابطه با رام ... نام سپندارمذ ( آرمئتی) را می برد « ... بستر و جامه چابک و دیگر نیز تخمه ، و آن نیز سپندارمذ چهره ( = تخمه ) خوش خوی، زن نیک ... » و این بستگی تنگاتنگ رام و آرمئتی را نشان میدهد . اینکه روز 28 اینهمانی با خدای زمان دارد، از نام سغدی و اوستائی آن نیز آشکار است . درسغدی نام این روزezmugtag میباشد و نام اوستائی این روز zemo-hudaeho میباشد ( زمان دایه نیک ).
چون این سه روزپایان زمان درماه ، بُن زمان ، یا « فرشگرد و نوزائی زمان وهستی » است ، خواه ناخواه « اصل رویش و زایش » زمان تازه وجهان تازه هست . درفرهنگ زنخدائی ، مفهوم کلی « آفریدن » ، ازاینهمانی دادن دو پدیده « زایش » و « رویش» ( زائیدن و روئیدن ) پیدایش می یابد . بدین علت واژه کانیا ، هم معنای « نی » و هم معنای « دخترجوان » را دارد . ازآنجا که نام رام ، زورنZrvan است، این دویژگی زایش و رویش درمفهوم زمان هست . مفهوم « زروان یا زمان » ، از سنتز تجربه دو پدیده روئیدن و زائیدن ، پیدایش یافته است . در آمیختن دوپدیده باهم است که پدیده زمان را شناخته اند، یکی در روند کشاورزی و کاشتن ، و دیگری در روند قاعدگی( مانگانه ) ماهیانه زن ، و مدت زمان حاملگی . درهزوارش دیده میشود که zarhuntan=zarhonitan به معنای زادن وzaritonitan به معنای کاشتن است . پیشوند « زر» که پیشوند « زروان = زمان » هم هست ، دراصل به معنای نای است ، چنانکه به نای نهاوندی « زریره » گفته میشود، که درواقع به معنای « سه + نای = سئنا = سیمرغ » است ( ایر= هیر= 3 ) . زریر برادرگشتاسپ ، نیز نام سیمرغست . « صریرا » نیز که به گل بستان افروز( برهان قاطع ) گفته میشود ، و گل سیمرغ ( ارتا فرورد ) است همین نامست . بخوبی میتوان دید که زرونZr+van ، به معنای « بند نی » است ، چون معنای اصلی « وَن = بَن = بند » ، همان گره نی است . ازآنجا که این سه خدا ، بُن، یا « بند نی = اصل نوآفرینی ونوشوی زمان وجهان » هستند ، نام هرکدام ، درضمیر خود( بطورپوشیده درخود ) ، دونام دیگر را هم دارد، چون این سه باهم، بیان اوج عشق ومهرو اشه و یکی شدگیست است . نام یکی، نام هرسه است . به هرحال « ویار» که با « آرزوی مزه کردن در هنگام آبستنی » بکار برده میشود ، بایستی مرکب از دو بخش « وی + یار» باشد . پیشوند « وی » همان « وای به = نای به » است که رام باشد . درافغانی واژه « وَیه » که به معنای « عرض و پهنای سقف و اشکوب خانه » است ، همین واژه است . « ویار» به معنای « جفت رام ، یار رام = رامیار » است .
اینکه رام ، خودش آرمئتی هست ، ازهمان واژه « آرمه » که به معنای « ویار» است، مشخص میگردد ، چون ویار، اینهمانی با « زروان » دارد . پس راه ما برای تعیین واژه « آرمئتیaarmaiti » باز میگردد . پسوند ti ، همان واژه « دی = مادر» و « دای » است ، و واژه « تائو» درچینی ، همین واژه است . آرمئتی ، مرکب است از « آرمه + تی » است . این آرمه ، همان واژه ِ « رمه و رام » است ، و پیشوند « آ » ، ازملحقاتست .

در نقوش برجسته میترائی ، دیده میشود که گاو زمین ، شکل هلال ماه را دارد که همان « رام » میباشد . درواقع ، همان « سبد= ساپیته » است .در بررسی « ماه و سه خدای ماه » ، این نکته، روشن تر خواهد شد . ماه، خودش بام زمان یا ساپیته هست.
آنچه شگفت انگیزاست ، معانی باقی مانده درلغت نامه ها ، از « رم + رمه » میباشد ، که نه تنها این نکته را روشن میکند ، بلکه نکات دیگر را نیز، پدیدار و آشکارمیسازد .
----« رمه » ، دربرهان قاطع دارای این معانیست : 1- پروین ( ثریا) 2- همه و مجموع ( کـُل ) 3- سپاه ( که همان سپد است ) .
--- « رم » دربرهان قاطع دارای این معانیست 1- خاک 2- مغزهرچیز 3- رمه وگله و گوسفند 4- اجتماع 5- ریم
« ریم » دراصل به معنای « نی » بوده است ، چنانکه به کرگدن بواسطه شاخش ، ریما میگویند . ریم آهن ، درشوشتری به معنای « قطرات آهن که از ذوب یا گداختن آهن بدست میآید » . نام روزیکم ماه، که سیمرغ باشد نزد خوارزمیان بنا برابوریحان « ریم ژد » بوده است که اهل فارس « خرمژدا » مینامند . پس خرّم ، همان ریم است . « ریم» به معنای چرک زخم ، معنائیست که الهیات زرتشتی برای زشت ساختن این فرهنگ ، به این خدا داده است .چون شیرابه نی، اینهمانی با نی داده میشده است .
ازمعانی که درباره « رم و رمه » آمد ، میتوان دید که آرمه تی ، هم خاکست ( هاگ = آگ، خروم ، دراوستا وسغدی، خاکست ) و هم خوشه پروین ، وهم « کل وهمه » و هم « مغزچیزها » . پس آرمئتی ، مجموعه کل جانها و خوشه پروین است که در زهدان هلال ماه قرار داشت . و اینکه واژه « سپاه» همان واژه سپد است ، سپد = رمه ( خوشه پروین = ارتا فرورد + بهمن ) است ، معنای « نگهبان » دارد . ازاین گذشته روان ، که اینهمانی با رام دارد ، در گزیده های زاد اسپرم ( بخش 29 پاره 7 ) سپاهبد تن وجان شمرده میشود : « و سپاهبد ، روان است که خدای و نظم دهنده تن است که برآن رد است . جایگاه دراو دارد ... » .معنای واژه « سپد » ، در گاهنبار ششم سال، معین میگردد . این پنج روز بیان تخمیست که جهان ازنو ، ازآن میروید . نام این جشن پنج روزه که سقف زمان در گیتی است ، hama+spath+maedya است که هرچند به « حرکت همه سپاه » ترجمه میگردد، ولی به معنای « میانه یا بُن ِ همه نگر، نگران همه » است .spath هم « سپاه به معنای کل شده است » و هم « سپاس » به معنای « نگاه کردن و نگاهبانی کردن » است. درواقع خویشکاری سپاه ، نگریستن و مراقبت کردن ازهجوم دشمن و دفع آزارازجان اجتماع است . اینکه درفراز، خوشه و مجموعه تخم هاست ، به معنای آنست که مجموعه « بینش ها و روشنی ها» است ، چون تخم ، اصل رویش و پیدایش و روشنی و بینش است . ازاین رو معنائی که « سبد » دربرآیندهایش در ذهن تداعی میکند ، چشمگیر و ملموس میگردد .

درفرهنگ زنخدائی ،
آسمان وزمین (کرمائیل وارمائیل) ُجفت هم هستند
هم درآسمان، آسمان با زمین ُجفت ویوغست
و هم درزمین ، زمین با آسمان، یوغ وجفتست
آسمان درهرانسانی(تنی)، هست

درزرتشتیگری ، آسمان ، فرازپایه،وجایگاه روشنی است
وگیتی ، فرود، جایگاه آلوده شدن روشنی با تاریکی است
آسمان ( آخوند با لباس سفیدش و حکومت که سپاه آسمانست ) ،
باید بر زمین( کشاورزو طبقه پائین) حکومت کند

آغازسرکشی سیمرغیان
برضد حکومت دینی( موبدشاهی) زرتشتی

تا آسمان و زمین باهم، « یک تخم = هاگ = آگ » بودند ، هردو باهم ، « بـَر و بُن » ، « فراز وفرود » ، « سرو بیخ »، « روشنی وتاریکی» ، « سپید و سیاه » بودند . آسمان ، بـَر ِدرخت هستی بود، و زمین ، بُن آن درخت . ولی درآن « بـَر» ، بُن، که زمین باشد بود ، و دراین « بُن » که زمین باشد ، آسمان وبـَر بود . «کـمال » ، آسمان وروشنی وفراز نبود ، بلکه « تخم » بود که همانقدر که « بـَر= فراز» هست ، « بُن = فرود » هم هست . همانسان که آسمان ، ساپیته = سه بُن وسه اصل دارد ، زمین هم سه اصل وسه تخمه است .« گوشورون » که نام گاو زمین است ، مرکب ازسه واژه «گــُش + ئور+ وَ ن » هست، و هرسه واژه به معنای خوشه هستند . « گـُش » ، خودش ، همان واژه « خوشه » است که قوش = هما نیز هست . ئورکه همان « عور» باشد درخُتنی به معنای « زهدان » است وعور درکردی شکمبه است . درترکی به خوشه پروین ، ئورکار گفته میشود( سنگلاخ ) . درست همین« ئور»، همان « رمه = برم = پروین = ثریا » است . و« ون » ، هم معنای خوشه دارد و هم درختی است که سیمرغ که خوشه درخت ون است فرازش روئیده است . « دری گوش ، یا دری غوش » که همان واژه « درویش » باشد ، هم به معنای سه خوشه ، سه تخمه است، وهم به معنای سه مرغ ( سیمرغ ) هست . « درویش » ، طبقه زمینی وبرزیگروبینوا و بی چیزی بود ، که درهمین گاو لاغر، نمودار میشوند .
پس « ساپیته » که سقف آسمانست ، به زمین سایه انداخته ، وتحول به زمین ( گـُش+ نور+ ون ) یافته است . بهمن ، هلال ماهی ( رام ) شده است که درشکمش ، خوشه پروین رادارد، و ازاین زایمان ، زمین ( گـُش + ئور+ ون ) زاده شده است .
خود ِسیمرغ که آسمان باشد ، « ساینه » ، سایه ( ساینه ) بر زمین میشود ( درتبری به سایه ، ساینه گفته میشود ) . نارون ، که درخت سیمرغ است ( نار= زن که سیمرغ است ، ون = درختی است که سیمرغ فرازش نشسته است ) ، « سایه خوش » نام دارد . درخت ، سایه خوش است .« سیور» ، که در زبانهای گوناگون ، نام سایه است ، ما نند ساینه که درتبری، نام سایه است ، نام خود سیمرغ است . « سیور» ، که به معنای سه زهدان و سه اصل ، سه تخمه هست ، همان سیوره ( کردی) یا سی بره ( دشتستانی ) است که « شب در= انده کوکا = تخم ماه » است که به فرود ، افشانده میشود . سیمرغ ، یا خدا ، سایه است . فرود آمدن ، فرو افتادن ، به زمین آمدن ، ازخدائی او نمیکاهد ، بلکه تا به زمین نیاید ، نمیتواند ، تخم وبُن آفریننده بشود . روشنائی ، درفراز، باید با تاریکی درفرود ، باهم بیامیزند ، تا اصل آفرینندگی شوند . اهورامزدا و الاهان دیگر، با روشنائی دانائی نمیتوانند ، آفریننده بشوند .
تا نقش تو درسینه ما خانه نشین شد
هرجا که نشینیم ، چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یاءجوج وچوماءجوج
هریک چو رخ حوری ، چون لعبت چین شد
بالا، همه باغ آمد و، پستی همگی گنج
آخرتو چه چیزی که جهان ازتو چنین شد
این اندیشه « آمیخته شدن آسمان با زمین » ، این اندیشه آمیخته شدن سیمرغ با آرمئتی ( کرمائیل و ارمائیل ) ، فقط درسرآغاز تاریخ آفرینش ، یکبار، روی نداده است ، بلکه این اندیشه « یک تخم شدن و جفت و یوغ شدن آسمان و زمین » ، درهرتخمی ، درهرجانی ، درهرانسانی ، همیشه هست . اینست که پوست تخم مرغ ، « خرّم» نامیده میشود، و زرده تخم مرغ « مح » که همان ماه است ( تحفه حکیم موءمن ) . اینکه آسمان وسپهرها ، پوست وجامه زمین اند ، تشبیهی شاعرانه نیست ، بلکه به معنای آنست که « موو پوست و رگ » هرانسانی ، کیوان(= رام ) و خرّم و بهرام است، و ماه ، که درافلاک ،« میان » شمرده میشود ، مغزانسان است . مو و پوست و رگ هرانسانی ، بخشی از« کیوان و مشتری و بهرام » در آسمان است . آسمان ، پوستی نبود که بتوان ازتن انسان کـَند . چنین کاری یک « انتزاع » بود . اگر پوست انسان را کسی می « کـَند » ، جان را ازانسان ، میکند . این کار، جان کندن انسان بود . « نزع » ، برکشیدن و برکندن چیزی ازجای خودش هست ( منتهی الارب ) . چرا یک فکر ِ عقلی ،انتزاعیست ؟ چون می انگارند که عقل ، جان را از تن واقعیات ، میکـَند ، و به جان خالص آن تن ، دست می یابد . این جان و روح را از تن کـَندن ( فکر انتزاعی کردن ) ، همان روند « آسمان متعالی ورفیع » را از « تن زمین » کندن است . چرا یک فکرعقلی ، تجریدیست ؟ چون بیرون کردن پنبه از پنبه دانه ، تجرید است . چون برکندن موی از پوست ، تجرید است . چون کندن پوست درخت از درخت ، تجرید چوب است . چون برهنه کردن هرچیزی، از زوایدی که برآنست ، تجرید است . در الهیات زرتشتی ، درختان و گیاهان ، درآغاز بی پوست هستندو با آمدن اهریمن ، پوست پیدا میکنند . این پوست را باید کند و دور انداخت ، تا از شرّ اهریمن ، نجات یافت . البته خوداین موبدان ، فراموش میکردند که اهورامزدا را ، پوست سپهر میدانند . ولی معنای پوست کندن ، آن بود که جان و روان ، از تن ، از زمین ، نجات داده میشود ، چون جان و روان و روح ، آسمانی و متعالی هستند . ولی این تجرید و انتزاع ، این پوست کندن ، بازکردن پوست از گوسپند کشته ، ازگاو کشته بود .
این پوست کندن ، نشان آن بود که دیگر، جانی و روانی نیست . تا این پوست به تن چسبیده و آمیخته است ، گوسپند و گاو ، زنده است. تا سپهرهای فرازین از سپهرهای فرودین ، کنده نشده اند ، جهان هستی ، جان دارد .
با کندن پوست وجامه ِ آسمان ، از گوشت ِ زمین، حق ذبح وقربانی زمین وزمنیان ، بدست آسمانیان ( آخوندها و حکومتگران و ارتشیان ) میافتد . مسئله حاکمیت و قدرت رانی با زدارکامگی از بالا به پائین ، حقانیت، پیدا میکند ، و طبعا کشاورز و برزیگر و واستریوشان ، برضد این آموزه هستند . مسئله بلند کردن سبد بوسیله گاو لاغر کشاورز ، که پیمانه خورش و پروش است ، همان مسئله امروزین است ، که به آگاهبود ِ قدرتمندان دینی و حکومتی رسانیده میشود که « درگردن شما ، وام ما هست » .
ما به شما ، همه بخش ازغذای نیرو زای خود را وام داده ایم ، و شمارا پرورده ایم، و دررگهای وجود شما ، چیزی جز خون وجود ِ ما نیست، که شیری شده بود که شما از پستان ما مکیدید ونوشیدید . فقط شما ، به شیوه طفیلیها میاندیشید . طفیلی ها ، میاندیشند که جانداران ( همه کیهان و همه بشریت ) به غایت خون مکیدن آنها ، خلق شده اند . اگر طفیلی نبود، جهان ، خلق نمیشد . خدای شما ، آسمان شما ، اهورامزدا و الله شما ، همه ازهمین « سبد ما » ، خورده اند، و پرورده شده اند . خدای شما ، وجودش را به ما بدهکاراست . ازما ، هستی یافته است . قدرت شما ، ازما ست و به خودی خود ، هیچ قدرتی ندارید . خدای شما ، ازما ، « هست » .

چرا آخوند و حکومتگر
(موبد شاه، ولایت فقیه،آمیختگی ِدین و حکومت ) وجودشان ، وامی است ؟
وجودِ وامی ، وجودی که ازخودش ، نیست

چرا ما ،« موجودات ِ وامی » شده ایم
و ازدیگری، هستی یافتن، برایمان فضیلت شده
و « ازخودبودن » ، به شدت، نفرت وعار داریم ؟

اندیشهِ استقلال، درمغزیک وجودِ طفیلی

یک طفیل
استقلال را، درمکیدن ِ خون دیگری میداند
غایت وجود ِدیگری،آنست که برای طفیل،« باشد»
همه جهان برای این، هست، که من آنهارا بمکم

رابطه اندیشه « وام = فام » ،
با « پرورده شدن ازشیر ِدایه »

مفهوم « وام » و « عاریه » ،چگونه پیدایش یافته است ؟ چرا اینقدر از «وام » میترسیده اند ؟ ما امروزه مانند نقل و نبات ، اندیشه ها را از غرب و از دیگران ، وام میکنیم ، و نه تنها هیچ ترسی ازآن نداریم ، بلکه آنرا یک فضیلت و افتخارو هنروالا نیز میشماریم . یک مترجم ، نزد ما ارزشی بیشتر از یک متفکر مبتکر دارد . به ابتکار، میگوئیم : « ازمن ، درآورده ای » . ما بیش ازحد علمی میاندیشیم ! از « ابتکار» هم ، ماءخذش را میخواهیم ! « من » حق ندارد مرجع نواندیشی باشد . « آنچه ازمن درآورده شده» ، همه بی ارزش وبی اعتباراست . ما بجائی رسیده ایم که اگر دیگری به ما بگوید : دو به اضافه 2 ، میشود چهار، بادی به غبغب میاندازیم و میپرسیم که ماءخذت کو ؟ مبادا به ما گفته شود که این « پرسش ماءخذت کو» ، بیان « بی عقلی و نیندیشیدن تو » هست . این بزرگترین بی احترامیست . ما این پرسش را بیان « علمی بودنمان » میدانیم . « منی کردن » که درفرهنگ ایران، به معنای « اندیشیدن برپایه پژوهیدن » است ، شده است « نخوت و غرور» داشتن و کفرو الحاد گفتن . باید وام کرد ، تا بود ! باید ازقرآن ، وام کرد، تا « بود» . وقتی پشت به قرآن میکنیم ، میکوشیم از غرب ، وام کنیم تا باشیم . مسئله ، قرآن و غرب نیست . مسئله اینست که ، وجود ما ، وجودی وامی شده است ، باید وام بگیرد ، باید طفیل باشد ، تا « باشد » . ما خیال میکنیم که وام کردن، گرفتن « قرض الحسنه » است .ولی روزگاری که « خود بودن » ، به معنای « ازمن ، اندیشیدن » بوده است ، و من بودن، هنر ِهر منی بوده است ( آنکه من است ، راه منی کردن یا ازخود اندیشیدن را میداند ) ، وام کردن اندیشه ، نفی کردن خود ، و نابود کردن خود بوده است .
چون « وام خود را توختن » ، به معنای آن بوده است که « انسان ، از دیگری، هست » و تا آنرا واپس نداده است ، ازخود، نیست . اندیشه « وام یا فام یا پام » داشتن ، دراصل ، از رابطه نوشیدن شیر، و پرورده شدن از شیرمادر( دای= دی ) یا دایه ، پیدایش یافته است. آنکه به ما اندیشه میدهد ، ما ازاو ، هستیم .
تا آنجا که « تخم و آب » باهم ، جفت شمرده میشدند، و رابطه مهری، میان تخم و آب ( که درآن زمان به شیرو شیره و باده و ... آب شمرده میشدند )، برقراربود . « وام یا فام » یک نیازفطری بود که هرفرزندی یا تخمی، دراثرنوشیدن و مکیدن آن ، خود آفرین و « ازخود » میشد . همین رابطه نیز « پیمان » شمرده میشد . « پیمان » ، پیوند مهری مادروفرزند بود . چون پیمان paemanکه شیر باشد ، همان واژه دراوستاpaaman است که به چربی و کره شیر گفته میشود که درسغدی ، به آن « پـام » گفته میشود . درسغدی به « وام، قرض » ، پامیته paamite گفته میشود ( پام = اوام ) . در تبری ، « پـَم بخـَردن » به معنای « شیرخوردن کودک » است . « پــِمار» بدنبال مادر دویدن گوساله و یا برّ ه ، به هنگام شیردوشیدن ازآنها ، برای یافتن فرصت درمکیدن شیر است . درکردی « فه مژین و فه متین » به معنای مکیدن است . دراوستا paemaini که از paemanباشد ، به معنای شیرمکیدن است ( یوستی ) . شیر زنان
paemanنامیده میشود که درهزوارش پیمpim نامیده میشود ( یوستی Justi) .همچنین دراوستا نام شیر payanhاست و درسانسکریتpaayas ودر افغانی paii میباشد ( یوستی ). این تجربه ، گسترش داده شده و کلی شده است ، چون « مادر» و « سیمرغ » که مادرو دایه همه شمرده میشده است ، آب ، رود ، دریا ، چشمه ، قنات ( فرهنگ ) ، افشره همه گیاهها ، خون همه زندگان .... ابرسیاه بارنده ، باده ، شیرهمه موجودات بوده است. انسان با حواسش ، گیتی را مینوشد و میمکد . ازاینرو هست که یک معنای « سمندر» که نام سیمرغست ، دریا ی محیط است . سراسر گیتی ، دریائیست که ما ، ماهیان درآن هستیم . اینست که نوشیدن شیر ازمادر، درست بیان پیوند و « پیمان » هرانسانی با کل گیتی ، با اجتماع هست .
پیمان، پیوند یافتن ، از راه « مکیدن و نوشیدن وکشیدن یا توختن » بوده است . گوهر شیر، آمیختن است . آمیختن چند آبکی باهم ( افشره گیاه با شیرگاو وبا آب ) ، بیان پیمان خدایان ( همبغی ) باهمست. در فرهنگ زنخدائی، از پیمان خدا ( آپه = آوه = ابربارنده، آسمان ابری ) با انسان ، که آمیختن خدا با انسان باشد ، دانش و بینش ، پدید میآمد . حتا اهوره مزدا، در الهیات زرتشتی ، بینش خود را به شکل آب ، درمشتهای زرتشت میریزد تا بنوشد و بینش به آینده پیدا کند( زند وهومن یسن ) . بینش اهوره مزدا ، شیره و افشره وجود اهوره مزدا شمرده میشده است . بینش واندیشه، آبیست که خرد، مینوشد . با گذشتن زرتشت (درگزیده های زاد اسپرم ) از رود وه دائیتی ( دایه خدای به )، بهمن ، خدای بینش، پیدایش می یابد . این آمیختن خدا با انسانها را ، پیمان هم مینامیدند . خدا با انسان ، قرارداد و عهد و میثاق نمی بست . خدا درآمیختن با انسان، میآمیخت و این آمیختن را « پیمان » میدانست . انسان با خدا ، پیمان دارد که با او آمیخته است . خدائی که با ما عهد و میثاق بسته است ، با ما پیمانی ندارد . درفرهنگ زنخدائی ، بینش ژرف انسان از بُن خود انسان ، درپیمان با خدا ، پیدایش می یابد .
الهیات زرتشتی ، برضد این روند پیدایش بینش ازانسان بود . اینست که مفهوم « پیمان » را بکلی عوض کرد . درفرهنگ زنخدائی ، دراینکه انسان ، مستقیما خدا را مینوشید ، پیمان با خدا می بست ، و ازخود ، بینش می یافت ، و« ازخود ، بود» . درنوشیدن انسان ازهوم (= نای به= زنخدا مهر )، انسان ، ازخود، شهریارمیشد . بدین علت بود که در لحن های باربد ، رام ، نوشین باده ، یا باده نوشین خوانده شده است . نام باده « بگمز= بغ + مز= خدای ماه = سیمرغ » است . انسان درنوشیدن باده ، سیمرغ را ، رام را که خدای شعرورقص و موسیقی و شناخت است ، مینوشد . این ، پیمان بود . بدین علت نوشیدن ازجام جم و خرابات ، تصاویر فوق العاده بنیادی هستند . انسان درنوشیدن ازجام جم یا درخرابات ، با خدا میآمیزو با او « پیمان » می یابد. انسان ، پیم یا پم یا فام خدا را میمکید . مفهوم «وام = فام »، از چنین رابطه ای پیدا شد . انسان، ازنوشیدن ِ فام سیمرغ یا رام ، میروئید و به دانش میرسید، و « ازخود میشد، و ازخود، هستی می یافت » . ولی با آمدن میترائیسم ، ورق برگشت ، بریدن و ازهم پاره کردن ، اصل بینش و روشنی شناخته شد . روشنی و دانش ، پیدایش خود، از آمیخته شدن تخم هستی خود ، با شیره گیتی نیست ، بلکه پیآیند ، پاره کردن و بریدن ، ازهم است . در روایت پهلوی ( فصل 22 ) درست این اندیشه، درتضاد با تئوری پیدایش ِ بینش ، در آمیختن، که ازفرهنگ زنخدائی میآمد ، بیان میشود . دانش ، جدا ساختن شیرها ازهم است . به عبارت دیگر، انسان ، هنگامی به دانش، میرسد که « اصل عشق و آمیختن را که شیر است » بتواند ازهم پاره کند و ببرد « ... وزردشت گفت که دانائی تو – اورمزد – چگونه است . اورمزد گفت که دانائی من ایدون است که اگر شیر همه چیز را اندر جامی گیرند ، من ، یکی یکی را جداگانه دانم گفتن که از کدام چشمه است، و اگر همه گیاهان جهان را خُرد بفشارند ، دوباره به جای خویش توانم نهادن » . با چنین دانشی که اهوره مزدا دارد ، که حتا اصل عشق و آمیزش را ( شیر= پام ) میتواند ازهم پاره کند ، بکلی رابطه انسان با خدا ، ورابطه زمین با آسمان عوض میشود . مفهوم « پیمان » در الهیات زرتشتی ، همان راستای دین میترائی را پیدا میکند . همه انسانها ، از دریا یا رود یا ابرخدا ، آبیاری نمیشوند، تا باهم پیمان ( همنوشی ازیک اصل ) داشته باشند ، بلکه کل بینش ، دریک مرکز منحصربه فرد روشنائی جمع میشود، که ارتشتاران آنرا با تیغهای برّنده اشان نگهبانی میکنند . ازاین پس ، پیمان ، ازهم نوشی (درنیایشگاههای مغان که جشنگاه هم بود ، این همنوشی ، بیان پیمان بود ) به دست دادن ، یا دست به هم زدن ( دست مریزاد = دست مهر ایزد ) انتقال می یافت . دوانسان ، دو فرد پاره ازهمدیگر بودند، که فقط درآنجاها که ضرورت دارد ، باهم ، قرار داد می بستند . ازاین پس ، پیمان ، به مفهوم « قرارداد و عهد بستن » میکاهد . خدایان نوری ازاین پس ، خدایان قرار دادی ، خدایان عهد ی و میثاقی میشوند، و دیگر، اصل عشق نیستند. پیمان ، تجربه ای بود که ریشه درفرهنگ زنخدائی داشت ، و قابل کاسته شدن به قرارداد ومیثاق و عهد نبود . ازاین پس ، رابطه انسان با خدا ، رابطه انسان با حکومت ، رابطه قرار دادی یا عهدی میشود . ولی ازآنجا که « روشنی انحصاری درآسمان ، ارتشتارمسلح هم میشود » ، « نور، تیغ هم هست = نور ، بینشی برّ نده میشود » ، قرار داد نیز، قراردادی بود که ازبالا به پائین ، دیکته میشد . قراردادی ، از فراز به فرود، از« موبدشاه = خلیفه وامام» با مردمان و ملت بود . الله درقرآن می پرسد : « الست بربکم = آیا من خدای شما نیستم ؟ » و کیست که بگوید نه ؟ . خدائی که همه دان ( مجموعه همه روشنیهاست ) است، با انسانی که « هیچدان » است ، وازاو پاره و بریده است ، راهی جر بستن چنین گونه قراردادی ( تابعیت – حاکمیت ) ندارد . اینست که مفهوم « وام = فام » هم، بکلی عوض میشود . « وام یا پام یا شیروجود خدا را از پستانش مکیدن و نوشیدن و ازخود شدن » ، با « رابطه پاره شدگی و قراردادی و عهدی » ، با « عبد و مخلوق و تابع شدن » ، فرق دارد . ولی انسان ، رابطه نخستین خود را ، با خدائی که دایه اش بوده است( سیمرغ ) ، هیچگاه فراموش نمیکند . اینست که سیمرغ ، همیشه ازخاکسترش ، درلباسی دیگر، بر میخیزد. دراین رابطه است که انسان میداند خدایانش، از شیره وجود خود آنها، پرورده شده است . همان لباب و شیره از زمین است که به سر درخت رفته است .
به سر درخت مانم که زریشه دورگشتم
به میانه قشورم ، همه از لباب گویم
خدایانی که خود را چنان بریده وپاره از مردمان میدانند، و درفراز و « فراسوها » ، جاگرفته اند ، و تیغ روشنی یا « ارتشداران موبد ، یا موبدان ارتشدار» شده اند ، باید بدانند که وام دار زمینیان هستند .
همین رابطه « پرورده شدن یا تغذیه شدن ازکسی » با مفهوم « وام = فام » ، از دومعنای واژه « پارpaar » درسغدی آشکاراست . از یک سو در سغدی ، پار paar به معنای وام و قرض است ، و ازسوی دیگر، پارpaar درسغدی و ختنی ، به معنای « غذا دادن و پروردن » است . همچنین درسغدی « پارهpaare » به معنای پرورنده است . انسان به کسی که به او غذامیدهد و واورا می پرورد ، وام دار است . ازیک پستان نوشیدن و مکیدن ، بیان « خویشاوند» بودنست . چنانکه دربرهان قاطع دیده میشود که یک معنای « پیمان » ، خویش و پیوند است . البته این نیازگوهری وفطریست که باید توخته گردد، تا انسان ببالد و هستی یابد . هرکسی باید «وام خرد + وام جان + وام تن » خود را بدهد . به سخنی دیگر خرد و جان را بارور وشاد سازد و تن را درست نگاه دارد و ببالاند .
چه گوئی که فام خرد توختم همه هرچه بایست آموختم
یک نغز بازی کند روزگار نشاند ترا نزد آموزگار
چنین گفت کز هرکس آموختم همه فام جان وخرد توختم
در این شعرفردوسی نیزکه سام سرزنش کرده میشود که زال کودک را دور میافکند، پیمان ، معنای « خویشی » میدهد .
تو پیمان نیکی دهش بشکنی چنان بی گنه بچه را بفگنی
نوشیدن شیراز پستان مادر ، یا نوشیدن تجربیات ازشیره کل گیتی درتجربیات ، « بیان رابطه وجودی وبنیادی داشتن » بود. ازاین رونام ِ « خدای ایران » ، « دی ، دایه ، دیو ، دائو ، دایتی » بود . هم آرمئتی ( زنخدای زمین ) وهم سیمرغ ( ارتا فرورد، خدای آسمان ) خدای آسمان ، دایه همه انسانها بدون استثناء بودند . همه انسانها از پستان آنها ، شیرمینوشیدند . به همین علت ، سیمرغ ، خدای مهر بود ، چون با وجود همه ، آمیخته بود . « میترا» ، از ریشه « مت » است که به معنای « آمیختن » است . همچنین آرمئتی ، زنخدای زمین ، دایه همه انسانها بود . این رابطه میان دوزنخدای آرمئتی و ارتا فرورد که درانسان باهم یک تخم میشدند ، پیوند « مهر» را پدید میآورد . البته رد پای ضعیف ِ این رابطه آرمئتی با انسان در بندهش باقی مانده است : « او= سپندارمذ- را رادی اینکه ، همه آفریدگان ازاو زیند » . ازاو زیستن همه « دام ها = کل هستی » دراصل ، معنای دیگری داشته است .الهیات زرتشتی، سپندارمذ را « هرمزد آفریده » میکند . این رابطه شیرنوشیدن انسان از گاو زمین ، در شاهنامه بهتر باقی مانده است .
فرانک ، فرزندش فریدون را، به نگهبان مرغزار میدهد تا اورا ازگاو برمایه یا گاو برمایون شیر بدهد . در دوره نرخدائی ، اصالت از زنخدا، گرفته میشود ، و به یک نگهبان مرد داده میشود. درداستان پدرضحاک نیز، همین سان است که میآید .
« فرانک » روان گشت و دلخسته از روزگار
همی رفت گریان ، سوی مرغ زار
به پیش نگهبان آن مرغزار خروشید و بارید خون درکنار
بدوگفت کین کودک شیرخوار زمن روزگاری به زنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر وزین گاو نغزش بپرور بشیر ..
سه سالش پدروارازآن گاوشیر همی داد هشیوار زنهارگیر
البته فردوسی ، نمیتواند ازاین گاو، درجهان اسلامی ، بنام خدا یاد کند . اینست که با تعبیری که رواست ازان سخن میگوید :
همان گاو، کش نام « برمایه » بود زگاوان ورابرترین پایه بود
زمادر جدا شد چو طاوس نر به هرموی بر تازه رنگی دگر
یا دوباره، مادرفریدون درباره این گاو برای فریدون حکایت میکند
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار سراپای او پر زرنگ و نگار
زمین یا خاک ، « خورم » یا « خروم » نام دارد، و واژه « خرّم » ازاین واژه، ساخته شده است . همچنین سغدیها روزیکم ماه را « خورمزد = خورم + مزد » یا بنا برابوریحان « خرمژدا» مینامیدند ، واین نام با نامی که زرتشتیها بدین روز میدهند تفاوت کلی دارد ، و بیان جهان بینی دیگریست .خورم مزد، به معنای « خاک فرزند ماه = آرمئتی فرزند سیمرغ است . فرانک به فریدون میگوید :
بدو دادمت روزگاری دراز همی « پروریدت » ببر بر بناز
زپستان آن گاو طاوس رنگ برافراختی چون دلاور نهنگ
فریدون با نوشیدن ازپستان آن گاو طاوس رنگ ، برمیافرازد .
پس ازسه سال ، ضحاک میآید
بیامد بکشت آن گرانمایه را چنان بی زبان مهربان دایه را
درآن روزگاران ، فرزند را نخست، سه سال درنیایشگاه زنخدای زمین آرمئتی می پروریدند، و سپس اورا به نیایشگاه زنخدای آسمان ، فرازکوه میبردند . همین کاررا نیز مادر فریدون میکند . ولی روایتگراین داستان، ازبردن نام سیمرغ، گریزمیزند ، ولی همان البرزکوه و « غرم ژیان » کفایت میکند که دریابیم ، با که ، کار دارد . البته باز بجای سیمرغ دایه ، یک نیکمرد است که اورا میپذیرد و 13 سال میپرورد ( دوهشت که 16 سال باشد ، فریدون از البرزفرود میآید ، منهای سه سال نزد آرمئتی = 13 سال) . انسان ، باید هم پرورش زمینی وهم پرورش آسمانی ببیند تا یک تخم باشد . البته پدر ضحاک که درشاهنامه « مرداس = میتراس = میترا + آس = تخم میترا = تخم مهر » نام دارد ، همین سیمرغ است ، که در داستان نرینه و پدر ساخته میشود . البته پدر، چون شیر ندارد، و دایه نیست ، طبعا دارای هزاران گاو شیر ده است که هرکسی به رایگان میتواند ازشیرهایشان بطور رایگان ، بهره مند شود . بدینسان ، زنخدا ، نرخدا میشود ، ولی این نرخدا، هنوزنیاز به داشتن نقش دایه دارد ، تا خدای مهر هم شمرده شود . و این مرداس
گرانمایه هم شاه وهم نیکمرد ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بود بداد و دهش، برترین مایه بود
زنخدا ، خدای افشاننده یا راد ( جوانمرد ) است ، این صفت باید برای داشتن گاوها شیر بخش، به پدرضحاک ، انتقال داده شود :
مراورا ز دوشیدنی چارپای زهریک هزارآمدندی بجای
بـُزو اشترومیش را همچنین بدوشندگان داده بد پاکدین
همان گاو دوشا بفرمان بری همان تازی اسپان همچون پری
به شیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی دراز
به هرحال این « پیمان بستن ازراه شیرنوشی » ، اهمیت خود را نگاه میدارد . دراثر اینکه شیرو شیرابه و افشره گیاهان به ویژه درمرحله اول ، شیرابه نای ، و روغن وخونابه که « خور» هم نامیده میشد ..... » همه آب شمرده میشدند ، این زنخدا ، خود را آوه = آپه = آبه مینامید . بدینسان ، پیمان یا پیوند ِ خویشی باهمدیگر داشتن ، چنانکه به غلط انگاشته میشود ، یک پیوند خونی و نژادی نبود ، بلکه پیوندی بود که از راه نوشیدن باهمدیگر ازیک ساتکین، یا ازیک مشک یا خنب یا پیمانه بزرگ یا ازیک جام ، پیدایش می یافت . برای پیمان بستن باهم ، همه ، ازیک جام که در بزم دور میگشت مینوشیدند . ازاین رو، در آئین های دینی زنخدایان ، که سپس در زرتشتیگری نیز باقی ماند ، نوشیدن ازجامی که محتوایش شیرگاو + شیره یک گیاه که درآغار افشره نی بوده است + آب » متداول بود . این همنوشی ، بیان پیمان بستن با همدیگرو خویشاوند همدیگرشدن بود . به همین علت « جشن ها » نقش بزرگ در برابرسازی و اجتماع سازی بازی میکردند ، چون درجشن ، همه ازیک شراب باهم مینوشیدند.
شیرگاو، نماد آرمئتی بود . شیر نای که درآغاز، هوم نامیده میشده و یا انار، نماد سیمرغ بود . آب ، نماد آناهیتا خدای رودها شمرده میشد .

نوشیدن ِ افشره هوم( نای به )

چون « هوم » ، نام « نای » بوده است و زنخدای ایران، نای به = وای به نام داشته ، الهیات زرتشتی ، مجبور بوده است که به گونه ای ، این حقیقت را بپوشاند و تاریک سازد . ازاین رو نام «هوم » را ، به گیاه دیگری که مانند نی، زرد باشد ، میداده است . دراینکه هوم ، نی بوده است، رد پایش درگویشها به خوبی باقی مانده است ، که هنوز به گلو (= گرو=غرو= نی ) ، هوم میگویند ، چنانکه دربرهان قاطع، میتوان دید که به گلونیز، نی گفته میشود . و گلو ، بنا بر روایات فرامرز یارهرمز، اینهمانی با« رام» دارد، که « نای به » و « وای به » است .
از اینگذشته نامهای متفاوتی که درگیاهشناسی به گیاه « هوم » داده میشود همه براین گواهند . درفرهنگ گیاهان ماهوان دیده میشود که ازجمله نامهای هوم ، 1- هُـما 2- ارمک 3- مریزاد ( مهر ایزد ) و 4- ارتی یا ارطی است، که همان « ارتا فرورد » میباشد که سیمرغست .« مهرایزد» هم دراصل، نام سیمرغ بوده است . ارمک هم همان « ارمه = رام » است که دربالا بررسی شد . هوم ، نه تنها به « نی» ، بلکه به شیره وعصاره و افشره نی هم گفته میشود. « نای به » که اصل آفریننده کل هستی شمرده میشد، هم با شیرابه وافشره اش ، وهم با آوازو سرودش ، اینهمانی داشت ، واین دو ، دارای همان ویژگی « نای به = هوم» بودند . درواقع ، افشره نی، افشره ِ « گیاه زندگی بطورکلی » شمرده میشد. این گیاه ، یک گیاه افسانه ای یا گیاه ویژه ای نبود ، بلکه شیره بُن درخت زمان ( زر+ ون = بند نی ) و هستی، شمرده میشد . خود ارتا یا سیمرغ ، همین شیره و عصاره یا رود یا آب بود . این اندیشه سپس به شکل جستجوی « آب حیات » بوسیله خضردر اذهان باقی ماند . شیراز پستان زن زاینده ، با شیره افشرده از نی ، و شیره کل هستان ، همان « دریای جان » بود که سپس درعرفان باقی ماند .« زریان» که دریا باشد ، درواقع به معنای «zar+yaone= خانه نی یا نیستان » است. « رود » هم به معنای « نی » است . رودکی ، معنای « نی نواز» داشته است . « لوتی= لوطی » هم که همان « روتی » باشد ، به معنای حنیاگراست . در میان دریای وروکش ( وورو = بوریا = نی ، کش = زهدان یا جایگاه اصلی ، پس وروکش، به معنای نیستان و نیزاراست) گئوکرنا هست . کرنا ، نای بزرگیست که زندگی یا گئو، شیره ایست که ازآن ، افشانده میشود ، و این همان « هوم سپید » است . هوم سپید ، به معنای « شیره و افشره ساپیته ، یا بُن زمان و آسمان » است . این گئوکرنا ، تصویری همانند « گـُش+ ئور+ ون » یا گاو زمین است، که اصل آفریننده زندگی برروی زمین است . شیره وجود گاو زمین ، خونش هست . خود واژه « خون » که دراصل « وهونی » باشد ، بهترین گواه براین معناست . چون خون یا وهونی vohuni دراوستا به معنای «ni+vohu نای به » است . نام ماه که لوخنا بوده است ، به معنای « نای نا ، یا نای بزرگ ، یا کرناست ( لوخ = نای ، لوخنا = نای + نای ) . درسانسکریت ، سومنات هم ، همین معنارا داشته است . سوما + نات = نای بزرگ. ماه یا سیمرغ ، نای بزرگ است .
درک آفرینندگی جهان ، هم از « سرودِ نی » وهم از راه ِ« شیرابه نی» بوده است . اینست که « دوشیدن شیراز پستان زمان وجهان و نوشیدن آن » ، همان مسئله « توختن فام » است . چون اگر به واژه نامه ها نگریسته شود « توختن » و« دوختن » ، دارای طیف معانی برابرباهم هستند . اینست که درشاهنامه همیشه سخن از « توختن فام خرد وجان » میرود . دوختن ، هم به معنای دوشیدن، و هم ، به معنای دوختن است . دوختن هم درکردی معنای دوشیدن را دارد .
خرد وجان انسان، با دهان خود ، شیر( = فام ) را از نوک پستان مادرمیمکند ومیدوشند، و طبعا به مادر، « دوخته » میشوند . خرد وجان ، نیاز به این فام دارند .
چه گوئی که فام خرد توختم همه هرچه بایست آموختم
این مطلب را سپس بدینسان بیان میکنند که جان وخرد ، ازانگشت کوچک به تن انسان وارد میشود . نوک پستان مادر، اینهمانی با انگشت یا انگشت کوچک دارد . ازاین رو گفته میشود که جان ، هنگام مرگ از انگشت کوچک خارج میشود ( ازهمان راهی که آمده است به مادر، باز میگردد ) . واگر دقت شود دیده میشود که پیشوند واژه « دوختن » ، دوخ = توخ است که نی میباشد . و انگشت که اینهمانی با ماسوره داده میشود ، نی شمرده میشود . درواقع دوختن ، به معنای گرفتن افشره یا شیرابه نی بوده است .
دوشیدن ونوشیدن شیره گیاه کل هستی ، نوشیدن شیرابه وجوهر موجودات وگیتی است . اینست که یسنه ، هات نهم ( هوم یشت ) نشان میدهد که خویشکاریهای بزرگ جمشید وفریدون و گرشاسپ ( سام ) و اورواخشیه ( برادرگرشاسپ که نخستین قانونگذاردرفرهنگ ایران شمرده میشده است )، پیآیند برگرفتن این نوشابه ازپدرانشان بوده اند. این، شیوه ِ نرینه سازی فرهنگ زنخدائی پیشین است . درواقع خویشکاریهای جمشید و فریدون و گرشاسپ و اورواخشیه ، دراثر نوشیدن مستقیم از پستان سیمرغ و آرمئتی بوده است ، که بدینسان، تحریف ومسخ ساخته میشود . آنگاه زرتشت نیز، در ردیف همین پهلوانان زنخدائی نهاده میشود . کارهای اوهم ، پیایند برگرفتن همین شیرابه از پدرش هست .
این نوشیدن شیر( پم = فام =وام ) ازپستان سیمرغ و آرمئتی، هرانسانی را « وجودی ازخود » میکند . این« فام جان توختن» که « نوشیدن ماترا سپنتا ، آب مقدس ، شیرابه سا پیته » است ، سبب پیدایش خویشکاریهای جمشید( رشک نابرابری را ازجهان نابود میسازد ) و فریدون( دفاع از قداست جان ) و اورواخشیه ( قانونگذاری برپایه داوری ) و گرشاسب ( مدافع قانون وداد ) میگردد . دراینجا ، انسان، تخمیست و خدا ، آبیست که جفت همند و بینش و دانش ، پیآیند این آمیزش هر دو باهمست . « پیمان » دراینجا ، همبغی و همبستگی ( با هم آفرینی) است . این اندیشه « افشره نی یا نیشکر» در رابطه با مفهوم « پیمان و تعهد » در غزلی ازمولوی ، با کاربرد تصویر« نی » ، بیان کرده میشود . من باید مانند نی ، کمرببندم ( گره یا بند ، کمربستن = پیمان دوبخش به هم شمرده میشد ) و تو ای عشق، بایستی مانند نی، شکرو افشره بدهی . این دوکار ، دو رسالت ، دو وام یا فام ما به همدیگرهست .
روی من از روی تو ، دارد صد روشنی
جان من ازجان تو ، یابد صد ایمنی
مرغ دلم میطپد ، هیچ سکونی نداشت
مسکن اصلیش دید ، یا فت دراو ساکنی
ندهد بی چشم تو ، چشم من آئینگی
ندهد بی روز تو ، روزن من ، روزنی
چشم منش چون بدید ، گفت که نور منی
جان منش چون بدید ، گفت که جان منی
گاه منم بردرت ، حلقه در میزنم
گاه توئی در برم ، حلقه دل میزنی
باد صبا ، سوی عشق ، این دو رسـالـت ببر
تا شوم ازسعی تو ، پاک زتر دامنی
هست مرا همچونی ، وام ، کمر بستنی
هست تورا همچو نی ، وام ، شکر دادنی
این وام = فام = شیره ، دوبخش نی را به هم میدوزد . عشق ، رسالت دوسویه است . اینجا « وام » هروجودی ، « رسالت هروجودی » است . وام یا رسالت نسان ، کمربستن و پیمان بستن برای عشق است ، و رسالت یا وام عشق ، افشاندن شیرابه و شیره خود به انسان است . هردو وام به همدیگر دارند .
انسان که درفرهنگ ایران ، مردم = مر+ تخم است ، چرا تخم شمرده میشود . تخم ، از دید ما ، بذرو نطفه و دانه هست. ولی واژه تخم ، که در اصل تئوخمانTaoxman باشد ، به معنای « مینو واصل دوخ = توخ است . انسان ، نائیست که از« نای به= سیمرغ » میروید . این که دربندهش ، جفت ِ انسان نخستین( مشی و مشیانه )، به شکل ریباس میرویند ( بندهشن، بخش نهم ، پاره 101 ) ، بدان علت است که ازهنر« تحریف واژه » ها، بهره برده اند ، تا « نی بودن وجود انسان » را ، بپوشانند .
در فرهنگ گیاهی ماهوان دیده میشود که نام دیگر ریباس درگویش افغانی ، « هوم » است . نام این خدا ، هما یا هوم را بطور تخصیصی به یک گیاه نمیداه اند، بلکه یک خدا ، با گیاهان گوناگون اینهمانی داشته است . ازاین رو ، نام یک خدا ، به چند گیاه گوناگون داده میشد . بنا براین دیده میشود که انسان نائیست که ازهوم، از هما یا ارتا یا خدائی که نای به است ، روئیده است . همینسان میتوان دید که هوم یا هما ، ارتا ، مریزاد ، درست، ارمک هم نام دارد، که همان ارمائیل، خدای زمین یا آرمئتی است و به همین علت نیز« سپنتا » خوانده میشود. آرمئتی ، سپنتا است ، برای آنکه پیدایش سپنتا= ساپیته هست، و نامش بدین علت سپندارمذ = spenta aarmaiti است . آرمئتی ، پیدایش سپنتا ، باز زائی سپنتا = سا پیته است . آرمئتی ، سپنتا یا اسفند نام دارد . به عبارت دیگر، همانسان که « سه خدای سقف زمان ( رام جیت + ماترا سپنتا + بهرام » است ، زمین هم ، سپنتا است . سپنتا و ساپیته ( سه په ته = سبد ) ، بیان اصل سه تا یکتائی هستند . زمین هم مانند آسمان ، سبد است . در بندهش میآید که سپندازمذ را خویشکاری پرورش آفریدگان است که هرچیزی را درحق آفریدگان کامل بکردن است ... اورا رادی این که همه آفریدگان ازاو زیند » . آفریدگان ، همان « دام » هست که به هیچ روی ، معنای « مخلوقات » ندارد ، بلکه معنای « پیدایشی » دارد و بیان « هستی بطورکلی » است که خدایان هم جزو آن بوده اند . آنچه درهمین عبارت، باقی مانده است ، راه را برای درک نکته اصلی میگشاید . آرمئتنی سپنتا ، سپنتا هست ، چون شیوه آفرینشش ، افشاندن و رادی و جوانمردیست . او خدائیست که وجود خودش را ، در آفرینش ، میافشاند . به عبارت دیگر، به آفریدگان ، تحول می یابد . ازسوی دیگرخویشکاری او « کامل کردن آفریدگان » است . این همان معنای « افراشتن سبد به آسمان است » .
خویشکاری « سپنتا آرمئتی » ، پرورد ن همه تخمهای زندگان ، برای رسانیدن آنها به کمال است . واژه « پروردن» ، همان واژه « فروهر= فر ورد » است که ویژه گوهری « ارتا » هست . نباید فراموش کرد که « پروردگار»، نام سیمرغ و آرمئتی با همست . این نیروی بالنده و تعالی دهنده و به کمال ( ازسر تخم زاینده و آفریننده شدن ) رساننده ِ ارتا فرورد ، در سپنتا آرمئتی هست . سیمرغ در درون زهدان تن ، یا آرمئتی آشیانه دارد . پررودparwart در سغدی به معنای تحول یافتن و « شدن » و برگشتن هست. درسغدی به فروهر یا فره وشی frawarti میگویند . و به پرورنده parwezhneو به پرورده parwezhnaatr و بالاخره به قبر، که زهدان نوزائیست parwart-kate فرورد کده میگویند . از زمین سپنتا هست که هرچه هست ، فرا میبالد و به کمال میرسد ، که « ساپیته = سپد = سبد » است . سپنتا آرمیئتی ، سبد زمین ، تحول به ماترا سپنتا یا رام ، یا سبد آسمانی می یابد . به همین علت گاودر داستان بهمن نامه ، سبد را با شاخهایش که نشان « هلال ماه = رام » است ، از زمین برمیدارد ، و به فراز سر میبرد ، و نشان میدهد که آسمان ، چیزی جز این سبد نیست . آسمان ، از زمین هست .
تاانسان، تخمیست و خدا ، آبیست که جفت همند، و بینش و دانش ، پیآیند این آمیزش دو باهمست ، وام = فام ، همان « پیمان = پیوستگی یوغی و عشقی » است .ولی به محضی که آسمان و روشنی ، از زمین و تاریکی و سیاهی ، جدا ساخته میشود ، « نوشیدن شیر» یا « پرورده شدن وتغذیه شدن از زمین یا آرمئتی »، وام ، معنای عاریه گرفتن پیدا میکند . بدینسان ، هم دوختن ، معنای « ادا کردن و گزاردن وام وقرض و نماز» پیدا میکند و هم توختن ، معنای « واپس دادن چیزی به صاحب ، اعم ازآنکه قرض ووام باشد یا امانت » میگردد . اینجا دیگر نوشیدن شیر، دوتارا به هم نمی دوزد ، بلکه یکی را ، مقروض دیگری میسازد که باید واپس بدهد . اینست که در داستان ضحاک ، اهریمن ، بجای شیر وگیاهان ، خورشهای خونی به ضحاک میدهد . ضحاک ، ازخورشهائی موجودیت پیدا میکند که برپایه گرفتن جان در بریدن است . اینست که دیگر بینشش از آمیختن ، پیدایش نمی یابد ، بلکه استوار بر بریدن است . خودش، ازآموزگارش بریده است و با تغذیه از اهریمن ، وامدار اهریمن میگردد . بینش ، عاریه ایست و دراثرزیستن از بینش عاریه ای ، باید با آموزگارش ، پیمان تابعیت از اوامراو (= بینش او) ببندد . تابعیت و اطاعت ، توختن وام ( فام ) بینشی است که دیگر ازخود او نمیروید ، بلکه از اهریمن میگیرد، و عاریه ایست . بینش عاریه ای ، سبب خلق وجودی میشود که وجودش ، عاریه ایست . با پرورده شدن از بینش عاریه ای ، بودِ انسان ، عاریه ای میشود . ایمان به یک آموزه ، هر موءمنی را ، « عبد» ، یا « وجودی عاریه ای » میکند . او دیگر ، ازخودش نیست . این تنها محدود به آموزه دینی نیست . زیستن از بینشهای فلسفی عاریه ای نیز، وجود را خشک و نازا و عاریه ای میسازد .
درحالیکه ، خدای ایران ، سیمرغ ، یا ماترا سپنتا یا سا پیته یا هوما، به زمین فرود میآید تا از زمینیان ، وام بگیرد
شهی که کان و دریا ، زکات از وی همی خواهند
به گرد کوی هرمفلس ، برای وام میگردد
با این فرود آمدن سپنتای فرازو آسمان ، و تبدیل به سپنتای زمین ( آرمئتی) شدن است که ازجان خودهرانسانی ، بینش میجوشد
علم او ازجان او جوشد مدام پیش او نه مستعار آمد نه وام