<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات تازه منوچهرجمالی</title>
	<atom:link href="http://www.jamali.info/maghalat/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.jamali.info/maghalat</link>
	<description>www.jamali.info/maghalat</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Apr 2012 22:56:58 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
		<item>
		<title>مایه زندگانی &#8211; ۱ &#8211; مایهِ جهان اصلِ تحوّل دهنده مایه زندگانی</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/bun_maya_1</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/bun_maya_1#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 22:47:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مایه زندگانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=329</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهر جمالی مایهِ جهان اصلِ تحوّل دهنده مایه زندگانی درفرهنگ ایران خرد دراندیشیدن،« مایهِ زندگی » میشود « منـیدن» که « منی کردن » و « اندیشیدن » باشد ، روندِ پیدایش وویژگیهای « خرد واندیشه » را، آشکارترو برجسته ترمیسازد . چون این از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/maye_zendegi/bun_maya_1.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/maye_zendegi/bun_maya_1.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهر جمالی</h2>
<h1>مایهِ جهان<br />
اصلِ تحوّل دهنده<br />
مایه زندگانی</h1>
<h2>درفرهنگ ایران<br />
خرد دراندیشیدن،« مایهِ زندگی » میشود</h2>
<p>« منـیدن» که « منی کردن » و « اندیشیدن » باشد ، روندِ پیدایش وویژگیهای « خرد واندیشه » را، آشکارترو برجسته ترمیسازد . چون این از اسم « مان یا مَن » است ، که فعل « منیتن » ساخته شده است . ومان یا مَن  چنانکه دیده خواهدشد ، « شیرابه و مایه وجَد و اَنگِ همه جانها »  است که درمغز انسان « می منـد » . مغز که « مـز+ گه » باشد ، جایگاه « ماه = مای = می » یا همین « مایه بنیادی همه جانها » است . دراین بررسیها ، دیده خواهدشد که « ماه » ، سرچشمه « بُن مایه تخمیرکننده کل هستی » شمرده میشد ، وطبعا در مغـز انسان ومغز ومیان هرچیزی ،  همین « بُنمایه تخمیرکنندهِ منقلب سازنده » موجود بود . چنین برداشتی از« ماه = مایه = می » ، سرآغاز پیدایش ِ اندیشه ای بسیارژرف درفرهنگ ایران بود ، چون « مغز هرچیزی » ، « مایه یا اصل تخمیرکننده » بود که تصویری بسیارمردمی ازکل جهان پدید میآورد .<br />
<span id="more-329"></span><br />
چرا این سراندیشه  بنیادی در مغز انسان که درفرهنگ ایران، نقش بسیاربزرگی بازی کرده  ، از تجربه انسان از « ماه » ، پیدایش یافته است ؟ « مان یا من » ، اساسا به « شیرابه واَنگ و آب » همه گیاهان گفته میشود ، وچنانکه دیده خواهد شد ، مخفف واژه «mainya=mai+nya » هست ، که هم به شکل « من ومان » ، وهم به شکل « مینا » سبک شده است . درتلفظ « مینا» ، معنای « کیمیا » را نگاه داشته است . کیمیا دراصل ، چه معنائی داشته است ؟ این واژه  مینا یا mainya یا « من » ، هم به معنای « آب یا مایه نی » است ، وهم به معنای « نای ماه = زهدان ماه » است . چون ارتای خوشه یا خوشه پروین که تخمهای همه گیتی هستند ، در زهدان ماه است ، و « آب ِ آبگاه ماه » ، خمیرمایه کل تخمهای هستان است . به عبارت دیگر، مایه ایست که تخم وبُن همه هستان را منقلب میکند تخمیر میکند ، تا سبزوپدیدارشوند وشکل بیابند . این اندیشه درباره چنین مفهومی از « مایه » است ، که سپس مفهوم « کیمیا » را درتاریخ پدید آورد . پیدایش همه هستان ، از انقلابیست که آمیختن این مایه درهمه ، پدید میآورد . پیدایش هرچیزی ، نیاز به مایه ای دارد . زندگی، نیاز به مایه دارد . مثلا مولوی میگوید که دربـُت ، مایه ایست که کافررا موءمن به خود میسازد :<br />
آن شاهد فرد احد ، « یک جرعه » در بُت می نهد<br />
ازعشق آن سنگ سیه ، کافر کند ، ایمان گرو<br />
خدای او نیز« چشمه حیوان یا آب زندگی » یا همین مایه است:<br />
رقص ازتو آموزد شجر، پا برتو کوبد شاخ تر<br />
مستی کند برگ وثمر، بر « چشمه حیوان تو »<br />
هردم ، یکی را « می دهد » ، تا چون درختی برجهد<br />
حیران شود دیو وپری ، درخیز ودربرجست او<br />
ریشه همه درختان « کوک= کوکا » ، یعنی « ماه پُر= مایه یا مایه » میباشد . اینست که خدا، برای او ، چنین مایه منقلب سازنده ولبریزسازنده ازشادی ( مده= مستی ) بود :<br />
ای داده جان را لطف تو، خوشتر زمستی ، حالتی<br />
خوشتر زمستی ابد ، بی باده وبی آلتی<br />
زندگی، نیاز به مایه یا کیمیای تحول دهنده وشکل دهنده دارد ، نه به فرو بلعیدن و خواندن وحفظ کردن یک کتابخانه که درزندگی ، هیچ تحولی نمیدهند  . اصل زندگی ، این مایه منقلب سازنده است که « مستی وشوروحال » نامیده میشد :<br />
گرتو کتابخانه ای ، طالب « باغ جان » نه ای<br />
گرچه اصیلکی ولی ، خواجه تو « بی اصولکی »<br />
رو تو به « کیمیای جان » ، مسِ وجود ، خرج کن<br />
تا نشوی ازاو چوزر ، در غم نیم پو لکی<br />
ازاین رو نیز هر روز سپیده دم وبامداد ( بام = خرّم = زنخدای زیبائی وعشق ورامشگری وباده) ، خرّم  که پریزاده باشد ، هم درآسمان وهم درنخستین نگاه ( بهور) که دربامداد با بازکردن چشم ، بسراغ انسان میآید و جامی ازاین مایه زندگی را به انسان میدهد ، تا جان ، تخمیرشود و شکل به خود بدهد :<br />
هر روز پریزادی ، از سوی سراپرده<br />
مارا وحریفان را ، درچرخ  درآورده<br />
دی رفت سوی گوری ، در مرده زد او شوری<br />
معذورم آخر، من ، کمتر نیم از مُرده<br />
هر روز برون آید ، ساغربه کف و گوید :<br />
والله که بنگذارم ، درشهر یک افسرده<br />
اینست که مفهوم « مایه و می » سپس درفرهنگ ایران ، برغم سلطه شریعت اسلام وچیرگی یزدانشناسی خشک وپارسا منشانه زرتشتی ، نقش بسیار مهمی بازی کرده است ، با آنکه نقطه پیدایش این سراندیشه نیز، ازخاطره ها محو ساخته شده است .  ماه که خودش پیکریابی « سراندیشه تحول یابی درخود » بود ، زهدان یا آبگاه یا سرچشمه این شیرابه وبنمایهِ روان در همه جهان هستی است ، ودرست این شیرابه یا مایه یا « من » درمغز هرانسانی روانست ، و « منیدن » که « اندیشیدن » باشد ، به کاربستن این مایه هست .  این مایه یا « مَن جان » در منیدن ، پدیدار وبسیج وورزنده ساخته میشود .  انسان ، درمنیدن ، این شیرابه مایه و انگ کل هستی را ( که همان جی درواژهِ جان نیز میباشد ) دراندیشه وگفتاروکردارخود ، می افشاند ، روان میکند ، لبریزمیسازد تا با همه پدیده ها درجهان هستی بیامیزد . به عبارت دیگر، اندیشه و گفتاروکردار انسان ، « مایه تخمیرگر» پیرامونش واجتماعش میشوند . او با اندیشه وگفتاروکردارش، به همه چیزها ، مایه میزند با مایه میآمیزد تا آنها با تحول یابی ازدرون خود، « صورت خود را بیاند » . زندگانی ، همین صورت یافتن ازدرون خود ، درتحول یابی ازمایه هاست . درواقع فرهنگ ایران برضد اندیشهِ « صورت دهنده وصورت دادن » است . خدا درفرهنگ ایران ، « صورت دهنده »  نیست وانسان یا گیتی ، « ماده صورت پذیر» نمی باشند .  این اندیشه که خرد انسان ، مایه زندگانیست ، درشعرفردوسی بازتابیده شده است :<br />
خرد ، زنده جاودانی شناس<br />
خرد ، « مـایـه زنـدگـانـی »  شناس<br />
این خرد است که دراثر« اندیشیدنِ مایه ای »  ، همیشه زنده میماند. چون اندیشهِ چنین خردی که « مایه » است ، همیشه ازنو تخمیرمیکند وتحول میدهد ومیآفریند . اندیشه ای که ازخرد، پیدایش می یابد ، مایه تحول دهنده است .  و همچنین نظامی گنجه ای درخدا ، چنین مایه ای می یابد که درتحول دادن چیزبه چیز، میآفریند .<br />
گراز« چیز» ، « چیز» ، آفریدی خدای<br />
ازل تا ابد ، « مایه بودی بجای »<br />
این مفهوم « مایه » ، بکلی با مفهومی که ابن سینا در دانشنامه علائی میآورد ، فرق دارد که با « هیولی » اینهمانی میدهد . او مینویسد که « هرپذیرائی که به پذیرفته ای ، هستی وی تمام شود ، وبه فعل شود ، آن پذیرا را هیولی خوانند و مادت خوانند و بپارسی مایه خوانند و آن پذیرفته را که اندروی بود ، صورت خوانند » .  درفرهنگ ایران ، مایه ، یا ماده ، صورت را از دیگری نمی پذیرد ، بلکه هرتخمی ازمایه ، خودش ، تحول به صورت می یابد . آنچه دراو « ناگرفتنی ونادیدنیست » ، دراثر تحول یابی مایه ای ، دیدنی (صورت وشکل ) میشود .<br />
بدینسان خرد دراندیشیدن یا درمنیدن ، پیدایش همان « من یا مایه زندگانی » است . خرد درمنیدن ، زندگی را تخمیرمیکند ، منقلب میکند ، ودرمنقلب شدن ، زندگی ، صورتهای گوناگون وغنیِ خود را می یابد .<br />
« منیدن = منی کردن » همین « مایه زندگانی شدن » است .  اندیشیدن ، دراندیشیدن و گفتن وکردن ، مایه زندگانی خود و دیگران میشود . بدین معنی که نمیکوشد به دیگران، « صورت بدهد » ، دیگران را طبق اراده خود ، تغییر بدهد ، بلکه با « مایه شدن » ، انسانها وپدیده های طبیعت را « متحول میسازد » تا با تحول یابی درونی وگوهری خود ، ازخود، شکل بیابند . جان، درمنیدن ، مایه افشان، مایه ریز، مایه شونده ، مایه دهنده است .</p>
<p>چرا اندیشیدن ومنیدن، دورویه یک سکه اند ؟</p>
<p>« منیدن » و « اندیشیدن » ، دورویه یک روند هستند . ازیکسو، اندیشیدن ، بیان آنست که گوهر درونی را شکل میدهد ( می دیسد ) و ازسوی دیگر، « منیدن » ، پیدایش و گسترش « من یا مایهِ » جانست . هم شکل یابی وهم مایه زنی است . این دو باهم ، درست شاخص فرهنگ ایران هستند .  پیوند « مایه یا من » با « شـکل » ، در بسیاری از واژه هایِ « شکل » درپهلوی ، حضوردارند ، و چهره های گوناگون این پیوند را برجسته میسازند . این « من یا مایه » است که دراثرتحول دادن ( ویـریدن = وَریتن ) بهم پیوند میدهد ، و با « همبستگی » ، « شکل یا صورت » پیدایش می یابد . خود ِ واژه « همبستگی » درپهلوی ، به معنای « شکل » است . آنچه به هم بسته شد، شکل یافته است . نام دیگرشکل، « جدک = jadag» است . این واژه مستقیما  از« جد= ژد= گـَد » ساخته شده است . « جد= ژد= گد » همان شیرابه و مان و مایه است که تحول میدهد وبه هم می بندد ( همبسته میکندو شکل پیدایش می یابد ) .<br />
بدین علت نام نخستین روز هرماه ، « خرّم ژدا » است ، شیرابه ومایه تحول بخش زنخدا خرّم ، اصل شادی هست . بدین علت نام سروش ، خجسته ( هو+جد ) است ، وبه همین علت ارتا ، خجسته ( هو+جد) میباشد ( خجسته ، نام گل ارتا هست ) . آنها « مایه تحول دهنده و به هم چسباننده » هستند . درزبان پشتو ، « گـد » به معنای باهم آمیختن ویگانه شدن و امالگام شدنست . شیرابه یا مایه یاجد ، درتحول دادن ( ویریدن = وریتن ) ، به هم می بندد و بدینسان ، شکل پیدایش می یابد . درپهلوی به « شکل دادن » ، « همبستن =hambastan » گفته میشود . و «  hambastag» به معنای شکل یافته ومتشکل است . مایه یا من یا ژد یا شیرابه ، همبسته میکند ، تحول به همبسگی میدهد و « شکل میشود » .<br />
اساسا واژه « فـرّ » که «  xvar-nah» باشد به معنای « شیرابه یا خور ِ نای » است . چنانجه فرّ، درهزوارش « gada-man» است . یعنی « من ومایه باهم یگانه سازنده است . دربندهش ( بخش نهم ، پاره ۱۰۱) دیده میشود که میان مشی مشیانه که به شکل ریواس (گیاه ِ نرماده ) میرویند ، « میان ایشان فرّه برآمد &#8230;. فره ای که مردمان بدان آفریده شدند » . فـرّه ، این شیرابه پیوند دهنده وباهم یگانه سازندهِ میان زن ومرد است که همان « گد= جد» باشد . « خور=xvar » درواژه فرّ= خورنه ، که رد پایش در« خرابات » مانده است ، همان « مایه » ایست که « تحول دهنده به همبستگی یا شکل » است . « فرّ ایزدی واهورامزدائی » ، یک اختراع موبدان زرتشتی است و با « فرّکیانی یا جمشیدی » فرق دارد . به همین ترتیب ، « یـد » درعربی( به معنای دست )  نیز معرب همین واژه « گد= جد» است . چون درهزوارش ، دست ، gad-man  است ، که به معنای « مایه با هم یگانه شدن » است . اساسا « دست = دس » ، چون پیوند ده انگشت باهمست ، دست یا دس ( شکل ) نامیده میشود . چنانچه نام دیگر دست ، « کبک » است ( برهان قاطع ) که « کبیدن » ، به هم لحیم کردن باشد . به همین علت، به خون بـُز( گدی ) ، یدالله گفته میشود ( تحفه حکیم موءمن ) . ودست دادن ، آئین باهم یگانه شدنست . نام دیگر« شکل»  درپهلوی « گون و گونگ =  gon-ag  » است . گون ( gaona) دراصل به رنگ گفته میشود و همچنین به معنای « موی» هست ( بارتولومه ) . موی درفرهنگ ایران اینهمانی با « گیاهان»  داده میشد . وموی سر درروایات فارسی ( هرمزیازفرامرز، جلد دوم ص ۵۳۶ ) با ارتافرورد ( سیمرغ ) اینهمانی داده میشود . گون که رنگ باشد ، ازشیره گیاهان گرفته میشد که همان مایه گیاهی بوده باشد . خود واژه« رنگ » نیز که « اَر+ انگ » است به معنای « شیرابه رون گیاهان» است .  این رنگ ، این شیرابه و جَد ، دربه هم چسبانیدن وبه هم بستن ، گونه یا شکل میشود .  نام دیگرشکل درپهلوی « چهر=chihr» است . ولی چهر یا چیتره ، نام « تخم ودانه ومبدء ومنشاء » نیز هست . دراینجا بخوبی دیده میشود که تخم ، دراثرشیرابه ومایه ای که درونش هست ، یا با آن آمیخته میشود ( انبازبا مایه است ) ، می چهرد ، شکل می یابد ( chihrenidan). به قول مولوی « شکل خفته درتخم » ، بیدارو آشکارمیشود . ازاین نامهای گوناگون « شکل» درپهلوی ، به آسانی روشن میشود که « شکل » را بطه زنده وتحولی با مغزومایه وگوهرهرچیزی دارد . به عبارت دیگر، شکل ، یک پدیده سفت وافسرده وثابت نیست که بریده وجدا ازگوهر ومایه آن باشد ، بلکه همیشه این تحول یابی دراثرمایه است . نام دیگرشکل که « برهم =brahm » باشد ، رابطه با آتش دارد . زندگی ( جی ) ، آمیزش « گرمی وخویدی » یعنی « آتش با آب » است . گیاه که دراصل، « گیاغ = گی + آگ » بوده است نیز گواه برهمین همآفرینی وانبازی « نمی وتخم است ،که اینهمانی با آتش » داده میشد . درهرتخمی، اوروازیشت ( آتش ) هست  . اینست که تنها مفهوم شکل ، درارابطه با مایه ( نمی وآبکی) عبارت بندی نمیشود ، بلکه در رابطه با « آتش= گرمی » نیزعبارت بندی میشود . این نام شکل « برهم = brahm» به «  brih=  brah » باز میگردد که به معنای « اجاق وتنور وکوره » است . «brih + brah»  شعله ودرخشش وفروغ آتش اجاق وتنور وکوره است ، و درست ازهمین « شعله ودرخشش وفروغ آتش » ، شکل آتش و شکل بطورکلی « brah-m » پیدایش می یابد  .  شعله ودرخشش وفروغ آتش، شکل آتش است . شکل آتش ازآتش جدا وبریده نیست . ودرهرگیاهی وجانی نیز ، آتش هست . طبعا ، شکل ، فروزش و زبانه والو کشیدنِ آتش گوهر چیزهاست . اینست که روندِ شکل یابی این آتش گوهری زندگان ،  brehenitan خوانده میشود که به معنای « آفریدن + پدیدارکردن + بوجود آمدن »  هست . برهنه شدن ، درواقع « فروزش آتش » وشکل یابی آتش درشعله والو وزبانه و درخشش وفروغ  میباشد . این مفهوم « شکل یابی » که تحول یابی زغال وهیزم به شعله وزبانه وفروغ باشد ، به کلی با مفهوم « هیولی = ماده بی صورت ، و دادن صورت به آن » ناسازگارمیباشد . ازاین رو نیزهست که خدا ، درفرهنگ ایران ، صورتگر وصورت دهنده نیست ، بلکه « مایه » است . این اندیشه است که درتفکرات مولوی، بازتابیده شده است :<br />
خوش سوی ما آ ، دمی  زآنچ که ماهم خوشیم<br />
آب حیات تو ایم  ، گرچه به شکل ، آتشیم<br />
این آتش دل ، این مایه درون ( گرمی وخویدی ) بطورمداوم، اشکال گوناگون می یابند<br />
ندانم کآتش دل ، برچه سانست    که دیگرشکل میسوزد زبانم<br />
به صد صورت بدیدم خویشتن را<br />
به هرصورت ، همی گفتم ، من ، آنم<br />
که صورت های دل چون میهمانند<br />
که می آیند ، و من چون خانه بانم<br />
درون خرقه صد رنگ قالب    خیال بادشکل آبگونم<br />
باد که اصل جنبندگیست، آتش فروزاست<br />
به صورت کمترم از نیم ذره<br />
ز روی عشق ، ازعالم فزونم<br />
یکی قطره است که هم قطره است ودریا<br />
من این « اشکا ل ها » را ، آزمونم<br />
خدائی که اصل مایه ( آب وخاک = آب و تخم = آب و آتش= مایه ) تحول دهنده هستی درگوهر هرانسانیست ، همیشه ، چنین اشکال متنوع ورنگارنگ می یابد ، و به کلی با انسان توراتی وقرآنی که به گل خشک آدم ، صورت میدهد، فرق دارد . مایه ، اصل تحول دادن است . ماه که « مای ومی » باشد ، پیکریابی سراندیشه « تحول یابی درخود وازخود » هست ، و ازاین رو نیز« مایه » ومغز همه چیزهاست . تنها پدیده ای که درآسمان انسان را بسیار به شگفت انگیخت ، همین « تحول ماه درخودش وازخودش » بود ، و با این شگفت ، « منیدن » ، آغازشد . اینست که همه نامهای ماه ، چنانچه بررسی خواهد شد ، به معنای ِ سرچشمه « مایه = اصل تحول دهنده گیتی » هست  .  شگفتی درنگرش ماه است که گرانیگاه اندیشیدن ، منیدن ، شد . اندیشیدن یا منیدن ، مایه تحول یابی زدن به همه پدیده هاست . نگریستن مثبت وسازنده به پدیده « تحول و اصل تحول یابی » ، گرانیگاه جهان بینی شد .</p>
<p>تصویری که از« مایه » داشته اند</p>
<p>درلنکرانی ، به مایه ، « نـوژمن = نـوژ+ من » گفته میشود ، واین اصطلاحست که تصویرفرهنگ ایران را از « مایه » درغنایش  ازهم میگشاید . « نوژ و نوج و نوزو نوس» ، تلفظ های  گوناگون همان واژه « نوش » هستند . مایه که « نوژمن » باشد ، مَن یا شیرابه ایست که به هوش میآورد ، بیدارمیکند ، بامداد میشود  .  البته درخود لنکرانی ، نوشه ، به معنای « آغازکردن » است، که یکی ازبرآیندهای مهم واژه « نوش » میباشد .  این مایه (= نوژمن ) است که « آغازگراست » .</p>
<p>نـوش وهـوش<br />
چرا نوشیدنِ می ، به « هوش » آمدنست ؟<br />
چرا نوشیدن ، زندگی را ازنو ، آغازکردنست ؟</p>
<p>« نوش » ، اینهمانی با واژه « هوش=ush = osh» دارد .« نوش » ، دراصل « ana-osha» است . پیشوند « ان » فقط معنای تائیدی وتا کیدی دارد و اساس ، همان « اوشه = هوش » است . بامداد ، اوشین گاهست . دربامداد یا پگاه ( پگ+ گاه) ، سه خدای ایران انبازوهمکارند . اوشین گاه ، گاه سروش ورَشـن است که خورشید را میزایانند . نخست زهره ، یا خرّم که « بام یا پگ » باشد زایانیده میشود . اینست که بامداد یا اوشبام ( هوش+ بام ) ، اجتماع سه خدا ( سروش ورشن وخرّم ) باهمست . نخستین پیدایش ، آغازپیدایش، بیدارشدن ، گوهرکل خدا را مینماید . این بیدارشدن دربامداد ، بیدارشدن و زاده شدن خرم ، آغاززندگیست که باید جشن گرفته شود . بامداد که خرّم باشد ، پستانِ پـُرازشیرعشق است . ازاین رو نام دیگرش، «سپید» است . ورشـن ، خدای چرخشت است که شیرابه انگور ونای و &#8230; را میگیرد و سروش که سواربرابراست ، زایاننده بارانست . ازاین رو « رشن » خدای حقیقت یابی است ، چون گرفتن شیره ازحبوبات ودانه ها وکنجد ونای و انگور، دست یافتن به حقیقت آن چیزهاست  . و« خـرّم= هور+ رام = باده رام » که درکردی « رگباربارانست » ، کودکیست که سروش ، از« ابرسیاه = سیمرغ = پریکا= غین = میغ= mae-gha» میزایاند که بنابربندهش « بادنیکویا وای به ،&#8230;..جام می  را که ابراست بوزاند » وبا این جام می است که » مردمان را چنان خوش آید که به تن جان آید ( بندهش بخش۹-۱۳۲)  . ازاین رو صبوحی ، نوشیدن « شیر ومی » باهمست . بدینسان ، بیدارشدن و زندگی کردن ، با مایه زدن به زندگی آغازمیگردد .<br />
خودِ پسوندِ واژه « سروش= sra-osha» نیز بهترین گواه برآنست که سروش « به هوش آورنده » است . اساسا، sravaa=sru به شاخ جانور گفته میشود که هم نقش آلت بادی را داشته ، وهم به شکل جام می نوشی بکاربرده میشده است . طبعا سروش ، به معنای « نای یا شیپوریست که با آوازش همه را دربامداد بیدارمیسازد . البته واژه «sro-vaa = srobaa» که سخن باشد درواقع « بانگ یاواییست که ازنای بیرون دمیده میشود »  . اینست که در اصطلاح « نوش » ، که اینهمانی با « هوش» دارد ،  این سه خدای ایران « سروش + رشن + خرّم یا رام » حضور داشتند و هیچگاه ازخاطره ها محونمیشدند . معنای منفی که سپس به هوش داده شده است ، دراصل ، معنای مثبت داشته است . دیده میشود که « هوش » ، دارای معنای « مرگ وویرانی  نابودی وهلاک » نیز هست . علت اینست که درفرهنگ ایران، جان ( جی= زنخدا خرم = اصل همه جانها ) هیچگاه نمی میرد و هیچ قدرتی نمیتواند اورا بمیراند . اینست که درآنچه ، مرگ نامیده میشود ، جان انسان باز درخدا ازنو، بیدارمیشود وبه هوش میآید ، ازنو درخدا ( سیمرغ یا جانان = ارتافرورد) زائیده میشود . ازاین رو این سروش و رشن هستند که مامای چنین تولد دوباره ای نیز هستند . جان ، درمرگ ، به هوش میآید ، ازنو ، زندگی نوینی را آغازمیکند، ازنو بیدارمیشود ، ازنو، جشن نوزائی میگیرد .<br />
این بود که مرگ درواقع ، یک جشن بود . سوگواری ( سوگ = خوشه گندم + شعله کشیدن آتش)  نیزهمین معنارا دارد . چنانکه واژه «هوشمند= oshomand » ، هم به معنای  « میرنده ، درگذشتنی، درمعرض مرگ » وهم به معنای « شب زنده دار » است (کتابِ فره وشی ) . اینست که ماه که سرچشمه « مایه ومی » است با نوشیدن می و شب زنده داربودن رابطه تنگاتنگ داشته است ، چون ماه ، می ومایه ( نوژمن) است که بانوشیدن آن ، انسان دربامداد ( اوشبام) بیداروازنو زنده میشود  : چنانکه خیام گوید :<br />
می نوش به ماهتاب ، ای ماه ، که ماه<br />
بسیار بتابد  و  نیابد مارا<br />
مهتاب به نور دامن شب بشکافت<br />
می نوش، دمی بهترازاین نتوان یافت<br />
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی<br />
اندر سرخاک یک به یک خواهد تافت ( ومایه خواهد افشاند!)<br />
همانسان که با نوشیدن ماه ( مای= می که خرّم یا زهره باشد) انسان به هوش میآید، همانسان ازشنیدن نای خرّم یا زهره و نای سروش ، انسان به هوش میآِید . هم آشامیدن می و هم شنیدن آهنگ نای وچنگ ، « نوشیدن = به هوش آمدن » است . خرّم وسروش و رشن ، خدایان به هوش آمدن ، هنگام خطرهستند:<br />
شه ازمستی غفلت آمد به هوش<br />
به گوشش فرو کوفت ، فرّخ سروش – سعدی<br />
نه مطرب ، که آواز پای ستور<br />
سماع است ، اگرذوق داری وهوش &#8211; سعدی<br />
درسی لحن باربد ( دربرهان قاطع ) دیده میشود که لحن بیست وهشتم که برای « رام جید= خرم » ساخته است ، باده نوشین یا نوشین باده نام دارد . این خدا ، باده ومایه ایست که جهان وزمان را ازنو زنده میکند و با این مایه است که جهان وزمان تازه ، شکل می یابد . چون سه روز پایان هرماه « خرّم+ مارسپنتا + بهرام » ، باهم ، « تخم » پیدایش جهان وزمان تازه اند ، و خرّم این مایه ، وبهرام تخمست ، و مرسپنتا ، ویژگی پیوند یابی این مایه با این تخم است که جهان وزمان تازه ازآن سبزمیشود . ازاین روهست که در داستان پژوهش کردن موبدان اززال درباره دوازه درخت زمان ( دوازه ماه = دوازده درخت ) میآید که :<br />
که دیدم ده ودو درختی سهی    که رستست شاداب وبافرّهی<br />
روند زمان ، روند رویش درختیست که شاداب وبا فرّهی میروید .  ازاین رو نیز هست که دیده میشود به درخت سرو ، نوشه وبه درخت کاج وصنوبر ، نوج گفته میشود ، چون این درختان نماد همیشه ازنوسبزشوی ( فرشکرد ) هست . نام سروکوهی « اردوج = ارتا+ وج = تخم ارتا » و« پیرو = خوشه پروین = ارتای خوشه » است .  درست « نوشه ونوژونوج ونوس» گوهرخود خدای ایران و اصل گیتی هست . وبالاخره ، نوشه یا نوسه ، نام رنگین کمان است . یک نام رنگین کمان ، سریراست که نام ارتا میباشد ( سریره = اردیبهشت ،  ، صریره = گل بوستان افروز= ارتافرورد ) . وجمشید ، که جمشید سریره است ، فرزند این خدا وفرزند این رنگین کمانست .</p>
<p>رنگین کمان = زندگی<br />
نوشه = رنگین کمان = رنگارنگی = زندگی<br />
آژی فنداک = رنگین کمان = زی ونداک = زندگی</p>
<p>نام دیگر رنگین کمان « آژی فنداک » هست و«آ– ژی فنداک » ، همان واژه «zivandak به معنای « زنده » است . رنگین کمان ، پیکریابی آرمان زیستن (  zivastan ) است . نوش و هوش ، درتصاویر درخت سرو و رنگین کمان ( آژی فنداک ) ، آرمان زندگی سرسبزی همیشه که رنگارنگی باشد ، را نمایان وبرجسته میسازند .<br />
وز نوشه ، ابر بینی ، چون جَزع ، رنگ رنگ ( خسروانی)<br />
ازاین رو هست که نام این زنخدا نیز، « نوشابه = نوش + آوه » بوده است ، چون این نوشابه ، مایه ایست که زندگی را همیشه تازه ونومیکند .  بخشی از داستان این زنخدا را که  شاه شهرهروم ( بردع ) شمرده میشود ،  نظامی ، با ماجراهای اسکندر اسطوره ای ، بهم آمیخته وبهم بافته  است ، ولی  بسیاری از ویژگیهای اورا درخود نیز نگاهداشته است .<br />
زنی حاکمه بود، نوشابه نام    همه ساله با عشرت و نوش جام<br />
چو طاوس نر، خاصه در نیکوئی<br />
چو آهوی ماده ،  زبی آهوئی<br />
رد پای اندیشه جفتی وانبازی که گوهرآفرینندگی این خدایست<br />
قوی رای و روشندل و نغزگوی<br />
فرشته منش ، بلکه فرزانه خوی &#8230;.<br />
درآن خرّم آباد  مینو سرشت<br />
فرومانده حیران ، زبس ، آب و کشت<br />
زنی از بسی مرد ، چالاک تر   بگوهر زدریا بسی پاکتر<br />
قوی رای و روشندل وسرفراز   به هنگام سختی ، رعیت نواز<br />
به مردی ، کمر بر میان آورد    تفاخر به نسل کیان آورد<br />
کله داریش هست و ، او ، بی کلاه<br />
سپهدار و ،  واو را نبیند سپاه &#8230;..</p>
<p>به هوش آمدن و مدهوش شدن</p>
<p>نکته بسیارژرف « نوش وهوش » ، درانبازبودن این سه خدای به هوش آمدن دربامداد و ازنوزاده شدن و آغازکردن زندگی ازنو ، دو برآیند مهم دارند ، یکی « به هوش آمدن » است و دیگری « مدهوش شدن » است . درفرهنگ ایران ، به هوش آمدن ومدهوش شدن ، باهم آمیخته وباهمند . « مدهوش شدن » ، چنانکه پنداشته میشود ، بی هوش شدن نیست ، بلکه « پیدایش اوج شادی در به هوش آمدن » است . پیشوند « مد» در واژه « مدهوش » ، همان واژه ایست که درفارسی ، « مستی » و در انگلیسی « دیوانه » شده است . ولی دراصل سانسکریت به معنای « سرورو شادی وهیجان و الهام وشوق ومیل جنسی وشراب و غرورو هوم وعسل و رودخانه و چیززیبا و نطفه مرد و مستی ودیوانگی» است و « مدپتی=mad-pati » به معنای « خدای عصاره سوم » است که دوخدای « ایندرا و ویشنـو » باشند. وسوم یا هوم ( هائوما = مایه به ) درواقع ، حقیقت یا شیرابه جهان هستی بوده است .به عبارت دیگر، « مدهوش » و « هوش » درنوش ، پیکریابی اندیشه « خرد شاد » بوده اند . این آمیزش « مدهوشی که بیهوشی پنداشته میشود با روند به هوش آمدن » ، همان روند تخمیر وتحول است که انسان ازآنچه تا بحال « بیداری » میانگاشته ، ولی درخواب بوده ، بیدارمیشود و هوشی نوین دراو پیدایش می یابد . چنانکه خیام در رباعیش بازتابیده است :<br />
فصل گل وطرف جویبار ولب کشت<br />
با یک دوسه اهل و لعبتی حور سرشت<br />
پیش آر قدح ، که باده نوشان صبوح<br />
آسوده زمسجدند و فارغ  ز کنشت<br />
یا چنانکه مولوی دراشعارش ، به این پدیده « هوش دربیهوشی » پرداخته است :<br />
هله ای آنکه بخوردی ، سحری ، باده که نوشت<br />
هله پیش آ که بگویم ، سخن راز به گوشت (سخن راز=سروش)<br />
میِ روح آمد نادر، رو از آن هم بچش آخر<br />
که به یک جرعه بپـرّد   همه طراری وهوشت<br />
چو ازاین هوش برستی ، به مساقات وبه مستی<br />
دهدت ، صد هـُش دیگر، کرم باده فروشت<br />
چو دراسرار درآئی ، کندت روح ، سقائی<br />
به فلک غلغله افتد ، ز هیاهو و خروشت<br />
بستان باده دیگر ، جز ازآن  احمر و اصفر<br />
کندت خواجهِ معـنی . برهانه زنقوشـت<br />
یا حافظ میگوید :<br />
زُهره  دررقص آمد و بربط زنان میگفت : نوش<br />
با دل خونین ، لب خندان بیاور، همچو جام<br />
« محرم این هوش ، جزبیهوش نیست »  درآغازمثنوی ، همین آمیختگی به هوش آمدن ، یا ازنو زاده شدن که ازنو بیدارشدن درروند زندگی میباشد با « جوش شادی » معنای « زندگی » را درفرهنگ ایران مشخص میساخت و به همین علت ، رنگین کمان که آژی فنداک باشد ، همان واژه « زندگی یا زیونداک »  است . زندگی ، به هوش آمدن وبیدارشدن ازنودر هرروز در« رنگارنگی » که اوج شادی هست . زندگی، شادی از بینشِ رنگارنگی وتنوعش درخود ودرپدیده هاست .« رنگ » مانند « انگ » ، مایه تحول دهنده زندگیست . رنگ وانگ ، یک واژه هستند . « انگ » درگویش دوانی به معنای« شیرابه گیاهان» است . اساسا ، بنا بربندهش ، رنگ ، ازشیرابه گیاهان بود و اصل واژه رنگ « ارنگ = ار+ انگ » است که به معنای « شیرابه روان گیاهانست .  بدینسان « رنگ = ارنگ » که خودش « مایه » است دارای معانی « خون و جان وتوانائی و زور وسیرت و قاعده و خودروئی( رنگیدن = روئیدن ) و گوهر، ودر حقیقت ، حقیقت نهفته درون چیزها شمرده میشد . دربندهش دیده میشود که ازفرازالبرز( که لانه سیمرغ است )  دورود که باهم جفت وانبازودوستنـد، بنام « ارنگ رود و وهرود » فرازمی تازند ( تاختن معنای تازه شونده دارد ) .<br />
وَه رود ، همان رود « وه دائیتی = دهش به = جوانمردی ورادی » است که معمولا آنرا رود افسانه ای شمرده اند . درداستانهای ایرانی ، سیمرغ ، « هم خوشه وهم ابرسیاه » است وهم اینهمانی با « ماه= مای = می » دارد ، برفرازالبرز( ال+ برزه = هره برزه)  آشیانه دارد . به عبارت دیگرخودش هم ماه وهم « ابرسیاه بارنده » است ، و درشاهنامه دیده میشود که سراین کوه ، ثریا یا خوشه پروین است . البته خود واژه « کوهـ» درکردی به معنای خوشه پروین است . هنگامی که سام برای بازیافتن پسرش ، بدانجا میرود<br />
سراندرثریا یکی کوه  دید     تو گفتی ستاره ، بخواهد کشید<br />
کزینسان به آن کوه مرغ آفرید    زخارا، سراندرثریا کشید<br />
وخارا ، هم به معنای زن وهم به معنای ماه پراست ( که خره = هره باشد ) . بنابراین درفرازکوه البرز ماه پراست که سرچشمه مایه همه جهانست . پس دورود باهم جفت ، شیرابه ومایه و جد وانگیست که از سیمرغ = ماه = ابرسیاه = غین = میغ=maegha (جایگاه می = مایه = ماء)فروریخته میشود وجهان را فرامیگیرد ودریای محیط جهان ومایه جهان میشود تا همه بوخشند ( آب، تنکردی ووخشائی هست ) .  این دورودِ باهم جفت یکی « اروند = ارنگ = رنگ » است که ویژگی « بی مرگی » دارد و دیگری « وه رود = وه دائیتی = دهش نیک » است که ویژگی « خشنودی » دارد و خشنود دومعنی دارد ۱- خرسندی و۲- شناختاری ( یوستی ) . درواقع این دورود باهم جفت ، یکی « امرداد = بیمرگی » و دیگری « خرداد= خوشزیستی وشناختاری » میباشند . ویژگی های این رود ( بیمرگی وشناختاری ) اینهمانی با دودرخت روئیده درباغ عدن درتورات دارند(درخت معرفت ودرخت خلد ) . آب این دریای محیط جهان که این دوویژگی جدا ناپذیر ازهم را دارد ، همه تخمهای هستی را آبیاری میکند و درهمه هنجیده وکشیده میشود و همه تخمهای هستی را تحول به « بیمرگی وخرسندی و شناختاری » میدهد . این همان ویژگی آب در بندهش است که هم تنکردی وهم وخشائیست . اینست که رنگها ( ارنگ= ار+ انگ = شیرابه روان وتازنده یا همیشه تازه کننده ) واخش این مایه یا گوهرسیمرغ ، خدا هستند .<br />
ورنگین کمان ( قوس قزح ) درست ازاین مایه درابر، پیدایش می یابد . طبعا ، رنگین کمان ، پیدایش سیمرغ درابربارنده است . ازاین رو رنگین کمان ، دربندهش « سن ور= زهدان یا پستان سیمرغ » خوانده میشود . درشاهنامه میآید که :<br />
به ( سال ) هشتم بیامد مه فرودین<br />
برآمد یکی ابر با آفرین<br />
همی درببارید ، برخاک خشک<br />
همی آید ازبوستان ، بوی مشک<br />
شده ژاله برگل ، چو مـُل درقدح<br />
همی تافت از ابر، قوس قزح<br />
این رنگین کمان ، کمانِ « بهمن نادیدنی وناگرفتنی » است که درابرورنگین کمان وبرق و باران ، دیدنی میشود و با « تیرش که بارانست » و « آذرنوش » است ، و با « آذررخشش » که « رخش ، یا رنگین کمان زهدان = آذر( درهزوارش = زهدان) است ، پدیدارمیشود . این بهمنست که با کمان رنگین ، جهان را « تیرباران » میکند و « دربرق ، میخندد » تا جهان را سرسبزو بهشت سازد .<br />
خیل سحاب ازهرطرف ،  رنگین کمان کرده به کف<br />
باران چو تیری برهدف ، دست توانا   ریخته<br />
آن تیر و آن رنگین کمان ، طغرای نوروز است هان<br />
مرغان، دل و ،  عشاق ، جان ، بر آل طغرا ریخته- خاقانی<br />
به همین علت نام شاهان برفراز فرمان نامهایشان، به شکل « کمان » نگاشته میشد وطغرا نامیده میشد ، چون کمان ، اینهمانی با سیمرغ داشت که هم هلال ماه بود وهم رنگین کمان که درآن بهمن ، اصل خرد ساماندهنده ومعمارشهرومدنیت ،  پدیدارمیشد .<br />
البته « قزح » را شیطان میدانند ، ولی قزح بنا برمنتهی الارب، فرشته موکل برابراست » که سیمرغ باشد و قزح ، معرب واژه « کچه = قزه » است . سیمرغ را که هم آذرخش = آتش = ال بیس = سنجیل و هم ابربارنده ( باهم سنگ هستند ) است ، دراسلام ، ابلیس وشیطان کرده اند . درداستان بانوگشسپ نامه ، شاه پریان ، خود را غین ( ابر) میخواند، وسرپوشش( گیسوانش) پرنیانیست ( پارچه ابریشمی منقشی است ) که چهره دخترش برآن نقش میباشد که اصل زیبائیست . یعنی درست همین « رنگین کمان » میباشد . فرامرز، پسررستم ، بایک دید شیفته او میشود و بانوگشسب ، دخررستم ، دراو، اصل زیبائی را تجربه میکند و میکوشد که او را نقش کند ، وبدینسان هنرنقاشی درجهان پیدایش می یابد .<br />
رنگهای این  رنگین کمان ، همان ویژگی « وخشائی » این مایه است  که ازماه که دربندهش « ابرو- مند = دارنده ابر» خوانده میشود ، که دراصل «  hvant- na  -af » میباشد ، لبریزشده و درآسمان پدید آورده است . افنا هوانت ، درحقیقت به معنای آبی از نائی( ماه ) است که سرچشمه است. این رنگها ، وخشیدن مایه یا شیرابه خدا بود و خدا( مایه ) را میشد دراین رنگارنگیِ  رنگین کمان تجربه کرد که « آژی فنداک » یا سرچشمه « زی ونداک = زندگی » است . زندگی خداوندانه ، زندگی طیفی و رنگارنگی وتنوع است . طیف ورنگارنگی وتنوع ، پیکریابی  سرشاری وپری ولبریزی است که بُن جان است . درست آئین زرتشتی برضد این آرمان زندگی درفرهنگ ایران برخاست . ازاین رو دربندهش ( بخش نهم ) میآید که « این رنگارنگی – رنگین کمان – که آبی زرد و سبزوسرخ ونارنجی باشد ، واخش دیویا دیوان هستند( بندهش، بخش نهم ، ۱۴۰) . زرتشتیان ، خدایانی که پیکریابی چنین گونه زندگی طیفی ورنگارنگ ومتنوع بودند و روشنائی وحقیقت را فقط درتنوع وطیف میشناختند ، همه را بنام « دیو» درادبیات ایران، زشت ساخته اند و امروزه درمتونشان بنام « خدایان غیر ایرانی » قلمداد میکنند . خدایان اصیل ایران را اجنبی وبیگانه ساخته اند . چنانکه همین رنگهای رنگین کمان را واخش « دیوان سامگان » میخواند . به عبارت دیگر، خانواده سام وزال ورستم ، چنین خدایانی داشته اند که اسفندیاروبهمن پسرش ، برای ریشه کن کردن این خدایان ، دهه ها درایران ، بزرگترین جنگ خونین وناجوانمردانه دینی را راه انداختند .  زندگیِ رنگارنگ ارتائی- خرّمدینی – سیمرغی ، دربرابر زندگی یک رنگ ، یعنی بیرنگ زرتشتی گری ، میایستاد .  آنان زندگی وحقیقت را درپیدایش رنگارنگی اندیشه ها درمی یافتند و اینان دررنگارنگی وتنوع ( پلورالیسم ) ، دروغ واهریمن ودوروئی وخدعه را میدیدند .  اینان ، زندگی را بی رنگ ( بی مایه ) میخواستند ، چون یکرنگی ، معنای بیرنگی دارد . وقتی همه چیزها یک رنگ دارند ، هیچ چیزی شناخته نمیشود وهمه ریگ وتوده میگردند . وقتی همه یک اندیشه دارند ، همه بی اندیشه اند . دراینجا ، ترس از رنگ ، زندگی وحقیقت را معین میسازد . ولی رنگ درخودش ، معنای « غنا » دارد . هررنگی ، رنگارنگست . درگریز به جهان یکرنگی ، همه چیز فاقد چهره میشود . واژه « روشنی =rao-xshna = رخشان » باشدو مخففش « رخش » است ، درست به معنای رنگین کمانست ، که « کمان بهمن ، اصل خرد وبزم » است ، و جهان پهلوان ایران ، رستم  را چنین « رخشی » می برد . و درست نیای رستم ، گرشاسپ ، نخستین بار سیمرغ یا خدای ایران را دراین رنگین کمان ، تجربه میکند . این تجربه دینی ایرانیانست که دراین تجربه خدا دررنگارنگی ، عبارت بندی شده است . درگرشاسپ نامه این تجربه ، بیادگار باقی مانده است :<br />
پدید آمد آن مرغ هم درزمان<br />
ازوشد ، چوصد رنگ فرش ، آسمان<br />
چوباغی روان درهوا ، سرنگون<br />
شکفته درختان درو ، گونه گون<br />
چو تازان کـُهی ، پرگل و لاله زار<br />
زبالاش ، قوس قزح ، صد هزار<br />
سپهبد ، فروماند ، خیره بجای<br />
همی گفت ای پاک وبرتر خدای<br />
این تجربه ژرف دینی گرشاسپ ، که خدا وروشنی وحقیقت ومایه تخمیرگرجهان هستی را ، درتنوع رنگها در یافت ، بنیاد فرهنگ ایران شد .</p>
<p><a href="http://jamali.info/maye_zendegi/bun_maya_1.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/maye_zendegi/bun_maya_1.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/bun_maya_1/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۳ &#8211; چراخـداوانـسان، درفرهنگ ایران با « درخـت » اینهمانی دارند ؟ &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_13</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_13#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 18:10:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[از پیدایش جهان دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=324</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهرجمالی پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۳ چراخـداوانـسان، درفرهنگ ایران با « درخـت » اینهمانی دارند ؟ &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211; فـروهر: نیروی « صورت دهنده به خود» درنهاد انسان درفرهنگ ارتائی « فـروهـر» در«فرهنگ ارتائی» ودر«دین زرتشتی» دو مفهوم متضاد باهم هستند &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212; سـبـز= Ax-saena= axv+saena=تخم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_13.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_13.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهرجمالی</h2>
<h2>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211;  ۱۳</h2>
<h2>چراخـداوانـسان، درفرهنگ ایران<br />
با « درخـت » اینهمانی دارند ؟<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</h2>
<h2>فـروهر: نیروی « صورت دهنده به خود» درنهاد انسان<br />
درفرهنگ ارتائی</h2>
<h1>« فـروهـر»<br />
در«فرهنگ ارتائی» ودر«دین زرتشتی»<br />
دو مفهوم متضاد باهم هستند<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</h1>
<h2>سـبـز= Ax-saena= axv+saena=تخم ِ سیمرغ<br />
اخو= اهـو= اخـو- را= اهـو- را<br />
اخو=axv = اصل حیات ووجود+آصل آگاهی واراده+ جهان<br />
سبزکه تخم سیمرغست، اصل هستی وآگاهی درهرانسانیست<br />
**********************</h2>
<p>از « تصویر درخت »<br />
امروزه ، زندگی ، آگاهانه گرد محور« تعریف » میگردد . انسان میخواهد زندگیش را ، در راستای تعاریف، سامان بدهد . آزادی چیست ؟ عدالت چیست ؟ خوبی چیست ؟ آب ، چیست ؟ درخت چیست ؟ انسان، چیست ؟ خدا چیست ؟ سبزچیست؟  ودریک « مفهوم» نیز، پاسخ خودرا میخواهد .  ولی نا آگاهبودانه ، زندگی انسان ، گرد محور« تصویری که ازپدیده ها وواقعیت ها دارد ، یا باید داشته باشد » ، میچرخد . انسان، همه پدیدها ورویدادهای حسّی ( طبیعت واجتماع) را درتاءویلی که ازآنها درتصویری یا مفهومی میکند، میشناسد . «بهار» را، درتصویری که ازآن میکند، درک میکند . جشن نوروز را فقط درداستان جمشید، میفهمد نه تنها به عنوان یک پدیده طبیعت . پیدایش « خردِ گوهری آفریننده انسان » را میتواند در« گذروشنای انسان ، دررود آب » میتواند بفهمد. ومعمولا « هرتصویری » نیز ، شامل خوشه ای ازمفاهیم (= پاسخ ِ روشن قاطع به چیست ها ) هست که هنوز، روشن وبازنشده اند . زندگی انسانها نیز درآغاز، با همین « تصویرها که ازپدیده ها میکرده » است ، آغازشده است . ازاین رو همه مفاهیم امروزه ما نیزبدون استثناء ،  در«تصویر= صورت = desak» ، بیخ خود را  دارند ، و«بیخ » هرچیزی ، همیشه ، درتاریکیست . همه مفاهیم آگاهبودانه ما ، نا آگاهبودانه ، به خوشه ای متصل میشوند،  و طبعا پاسخ هر« چیست ؟ » ، برغم آنکه درلحظه ای ، « مفهوم روشنی» میشود ، ولی بلافاصله ،  تبدیل به مجموعه ای از« چیست های تاریکی » میشود ، که پرسشند ، نه پاسخ  . بیخ همه مفاهیم روشن، درتاریکی، وطبعا ، انگیزه به جستجوگری تازه است .</p>
<p><span id="more-324"></span> آنگونه که درفلسفه ، پنداشته میشود که « مفهوم ِیک معنایه » را میتوان از« تصویرچند معنایه » جداساخت ، وبه « مفهوم روشنی کامل » دست یافت ، زندگی نمی چرخد . ایرانیان نیز نخست ، تصویرهای گوناگونی از« درخت » داشتند ، و هیچگاه  ، درخت را تعریف نمیکردند ، ( دنبال چیستی ومفهوم درخت نمی رفتند ) بلکه درخت را تصویر میکردند ، و درتصویرهائی که از درخت میکردند ،  خدا وانسان را می یافتند  . آنها با « تعریفی که امروزه درعلم گیاهشناسی از درخت » میشود ، خود را وخدا را ، نمی فهمیدند ، بلکه با تصویری که از درخت میکردند ، «آرمان ِ خدا وخود»را درآن می یافتند .</p>
<p>تصویری از درخت ، درگرشاسپ نامه<br />
درخت،« دایه مهربان« است<br />
« کیومرث » کیست ؟</p>
<p>ازجمله این تصویرها ، تصویریست بسیار کهن که درگرشاسپ نامه ، بیادگارباقی مانده است . گرشاسپ ، درگرشاسپ نامه اسدی توسی ، تنها ، « پهلوان » به معنای امروزه  نیست ، بلکه انسانی نیز هست که « نخستین تجربیات دینی » را درفرهنگ ایران  میکند . نیرومندی وبینش، دورویه یک سکه بودند . چنانکه دراوستا ، زرتشت نیزادامه دهنده همین پهلوانهای فرزانه هست ، نه ادامه دهنده « سنت پیامبری » . در داستانی ازگرشاسپ که درسیروسلوکش درجزایر، از سیامک ودخمه اش می آید  ، دوگونه ، تصویراز« درخت » عبارت بندی میشود. هم درشاهنامه وهم دربندهش ، دیده میشود که کیومرث ، زنی ندارد . دریزدانشناسی زرتشتی، کیومرث ، تصویر اصل نرینه را دارد ، ولی درفرهنگ ایران ، چنین نبوده است . درشاهنامه ، سیامک ، پسروفرزندِ کیومرث شمرده میشود . وقتی کیومرث ، زنی ندارد . پس این فرزند ، ازکجا ، پیدایش یابد ؟ کیومرث که دراصل ، « گیا مرتن = گیا + مـَر+ تـن » باشد ، مانند آدم درتورات ، نخستین انسان نیست ، بلکه « خوشه ای ازتخمهای همه انسانها»ست که « بـُن انسانها» ست . درهرتخم وبذر ودانه ویوشمی ، نروماده ( mara) ، اصل جفتی هردوتا باهمست ، ودر روئیدنست که این دوتا ، نخست ازهم بازشناخته میشوند ، با آنکه هنوزنیز ازهم « جدا » نیستند . اینکه انسان دربندهش ازتخم یا نطفه کیومرث ، به شکل« ریواس » میروید ، درست گوهر « مر+ تن » را درکیومرث ، نشان میدهد .  چنانکه تصویر« ریواس = زرنیله = زر+ نیره = جفت به هم پیوسته » نیز ، و « گیاه ِ نرماده » هست ، همین اندیشه ، را شکل میدهد . اساسا گوهر هرانسانی درفرهنگ ایران، « نرماده » است . هم نرهم ماده بودن  ، دراصل ، به معنای اصل آفریننده جنبش وروشنی ومهربوده است ومعنای منفی « مخنث » را نداشته است که امروزه دارد  . درفرهنگ ایران ، آفرینش همه چیزها ، همیشه با « تخم= بذر= دانه » شروع میشود ، ودرتخم وبذ ر ودانه ( = دوانه  ) ، ماده ونر، باهم جفتند . ماده ونر درتخم ، هیچکدام بردیگری، اولویت ندارد ، بلکه هردو باهم ، اصل آفرینندگی و گردونه آفرینش ( یوغ = رَته = ارتا = لاد= لات ) شمرده میشوند  . اصلِ مهروانبازی ( همبغی ) درخودِ تخم ونطفه هست . آفرینش جهان هم ، با « تخم » شروع میشود . اینست که « سیامک » ، درواقع ، نخستین انسانیست که ازتخمی که ازخوشه « گیا+ مـر+ تن » باشد،  میروید ، و « مَـر» دراین نام  کیومرث ، بیان همین « اصل جفتی = اصل مهر » است . بدین علت نیزهست که نخستین مسئله کیومرث ، « مهر» است و اهریمن ، درست ازهمین نیازکیومرث به مهر، بهره میبرد تا اورا ازبین ببرد . درپایان این داستان ، که تجربیات گرشاسپ ازدرختیست که در« حصارسیامک ودخمه اش » می بیند  ، میآید که سیامک به گرشاسپ میگوید :<br />
من ، این هردو دارم  که ایزد  زبخت<br />
یکی « مهربان دایه » کرد این درخت<br />
گه ِ« تشنگی » ، بخشد از « بیخم آب »<br />
به گرما کند، سایه ام ، زآفتاب<br />
خورم زین « بـَر» او ، وپوشم ز « بـرگ »<br />
مرا این پسند است تا روز مرگ<br />
درخت ، دایه مهربان است که همه نیازهای مرا درزندگی برآورده میکند . ازبیخش ، وقتی تشنه ام ، آب به من میدهد و درگرمای تابستان ، زیرسایه اش میآسایم ، و از« باروبرومیوه اش » که میافشاند ، خوراک خود را دارم ، و از برگش  که فرومیریزد ، جامه وپوشاکم را فراهم میآورم . درخت ، تصویرتمام عیار« دایه مهربان » است ، که هرآنچه زندگی بدان نیازمنداست ، میریزد ومیافشاند ومیتراود . دراین بررسی سپس دیده خواهد شد که چرا « درخت ازبیخش، آب میدهد » و  ریشه درجهان بینی فرهنگ ایران ، یا « بیخ درخت » چه رابطه ای با « آب » دارد .  بیخ وریشه درخت که « کوک = کوکا » نیزنامیده میشود ، « ماهِ پـُر»هست که درفرهنگ ایران ، سرچشمه « آبها= شیرابه ها= مینو» است . درست ، ایرانی با داشتن چنین تصویری از« درخت »  ، هم خدا وهم انسان را با درخت اینهمانی میداد .<br />
او میخواست که خدایش وخودش ، درزندگی ، « دایه مهربان » برای همه باشند ، وجودی افشاننده برای دیگران باشند . این بنیاد فلسفه ایرانی ازاخلاق در اجتماع بود . این خوشه که « گیا+ مر+ تن » باشد ، چه ویژگی ای دارد ؟ « مـر+ تن » ، به معنای « زهدانیست که اصل جفتی ودوستی ومهر= مَـر= اَمَر » درآنست . به عبارت دیگر، تخم ارتا یا سیمرغ ( امرو= افشاننده تخم های زندگی ، مَـرسین= مورد( خرّم ژدا) ، امر+ تات = اصل رزق ، خدای درو وغله ونوزائی  ونوروئی ، مـَرسپنتا = اصل پیوند دهنده ودوستی ، که سرچشمه آفرینش جهان وزمانست ، دراین زهدان ( = تن ) هست ، وازاین جفت بودن « مر» و« تن » ، ، میروید، وزندگی ( گیا ) پیدایش می یابد  . این نام کیومرث را یزدانشناسی زرتشتی « به زنده میرنده » ترجمه میکند ، تا درست این غنا واصالت را ازانسان سلب کند . زرتشت برضد اصل جفت ( مـَر و سنگ= آسَن ویوغ =جفت = جوت.. ) ، به مثابه« اصل آفریننده در نهاد جانها» بوده است . همین تصویر « تخم = تخمان = تواءمان ،  بذر= باز+ راک = دواصل به هم بافته شده = دانه = دوانه = جفت به هم پیوسته » ، اصل آفرینندگی وصورت دهی  هرجانی وهرگیاهی را « در خودِ تخم ، درگوهرتخم ، درفطرت تخم » میداند .<br />
تفاوت ژرف میان « فرهنگ ارتائی ایران» و « ادیان نوری» همینست که درتخم (= فطرت = گوهر= اخو= فـَرَن = ارتا ) انسان ( مردم= مر+ تخم ) ، « اصل یا نیروی به خودصورت دهنده » هست . به عبارت دیگر، خدائی وقدرتی انسان را به صورتی خلق نمیکند که میخواهد ، و هیچ قدرتمندی نیز به انسان ، صورت نمیدهد وحق ندارد صورت بدهد . بلکه این نیروی صورت دهنده ( دساک) درفطرت یا گوهرانسان( اخو= فرن = ارتا ) هست . به « متشکل شدن درزهدن مادر،  hambavi-hend گفته میشود و پسوند «  hendیا hand» زهدان است، و « تن » هرانسانی ، به معنای زهدانست ، وهمین واژه « هند» ، پیشوندِ واژه « اندیشیدن = هند + دیسیدن » میباشد . درفرهنگ ایران ، اهورامزدای زرتشت و یهوه و پدرآسمانی والله ، هیچکدام ، به انسان ، صورت  نمیدهند ، و انسان را به « اندازه خود = قـدر » خلق نمیکنند . کسی« قدرت » دارد که به انسان ، صورت ( اندازه = قدر) میدهد . بدینسان، فرهنگ ایران ، خدای مقتدر ( مقتدر: آنکه قدر= اندازه میدهد ) را درهمان نامش که « مردم = مر+ تخم = انسان» است ، رد وطرد میکند .</p>
<p>فروهر، اصل صورت دهنده به خود درانسان</p>
<p>این نیرو و اصل صورت دهنده که اصالت وارج انسان را معین میسازد ، درفرهنگ ارتائی= زنخدای ، فروهر( fravarti ) نامیده میشود . نخستین عنصر درانسان ،  ارتا وِه فرورتیartaw fravarti ، ارتای بهِ فروهر هست .« ارتا » که این نخستین عنصراست ، ویژگی « فروهر» دارد . چنانچه دراین بررسی دیده خواهدشد ، یزدانشناسی زرتشتی ، هرچند که این اصطلاح « فروهر» را نگاه میدارد وبه کارمیبرد ، ولی اصالت را که « به خودصورت دهندگی » باشد ، و بنیاد آزادی اندیشه و اندازه گذاریست ، ازگوهرانسان ، میگیرد .<br />
« فره وشی ، وفروهر» در یزدانشناسی زرتشتی ، معنائی متضاد با معنای اصلیشان درفرهنگ ارتائی می یابند .  درست معانی که آئین زرتشتی به « فروهروفره وشی» میدهد ، مارا ازشناخت فرهنگ اصیل ایران که فرهنگِ زنخدائی-ارتائی است بازمیدارد . ولی چنانچه گفته شد ، تصاویر ما از« تخم ودرخت » با تصاویرآنها از« تخم ودرخت » بسیار، فرق دارد و درست نشناختن این فرقها ، سبب نشناختن این فرهنگ میگردد .</p>
<p>اینهمانی دادن زائیدن با روئیدن وبا شعله کشیدنِ آتش</p>
<p>تصاویر خدا وانسان، درفرهنگ ایران ، برپایه یک اندیشه انتزاعی پیدایش یافته اند ودرست ، « اندیشیدن» ، با اندیشه ِ این « اینهمانی » بنیاد گذاشته شده است  . فرهنگ ایران ، ۱- زائیدن و۲- روئیدن و۳- شعله ورشدن را باهم برابرمی نهد . با چنین کاری، یک اندیشه انتزاعی پیدایش می یابد که با آن جهان وانسان وزمان را میفهمد . با اینهمانی یافتن زائیدن وروئیدن وافروخته شدن ، مقوله خدا وانسان وآتش ، « سه بُعدی= سه برآیندی » میشوند ، و درواقع نمیتوان خدا وانسان را نه به تخم ودرخت خالی وروئیدن ، ونه به آتش وشعله ورشدن وبرافروختن آتش تنها ، و نه به زائیدن از زهدان به تنهائی ، کاست ، بلکه همیشه برای درک خدا وانسان ، باید این « سه برآیند=سه بُعد » را باهم آمیخت و متم همدیگرساخت . خدا وانسان ، هم « کانون ومجمر آتش یا آتشکده » اند وهم «خوشه وخرمن » ، وهم « زهدان پرازنطفه » میباشند .<br />
کاشتن تخم یا نهال درزمین ، و هِشتن نطفه درزهدان ، و نهادن حبه آتش یا زگال(زگ+ آل) درکانون ( منقل = مانگ + ال = هلال ماه ، زهدانِ زنخدای زایمان ) باهم برابر نهاده میشوند . واین هرسه در روند ِ« واهشتن وافشاندن وافکندن » ، بیانگر« مهرورزی » هستند .</p>
<p>بدویت دوره جاهلیت ، و تعالی دوره تک خدائی !</p>
<p>اینکه  پنداشته میشود که مردمان درگذشته ، بسیاربدوی وخام وساده میاندیشیده اند ، به کلی غلط است . درست این مائیم که نمیتوانیم این پیچیدگیهای فکری آنها را دنبال کنیم ، و این ضعف خود را ، با اتهام وزشت سازی اینکه همه اینها « خرافه واسطوره » اند ، جبران میکنیم ، وپشت پا به اندیشه های مردمی ومتعالی آنها میزنیم . انسان وخدا ، وجودی هستند که هم درزمان میرویند وهم درزمان زائیده میشوند وبه هم پیوسته میشوند وبه همدیگرتحول می یابند ،  وهم درآسمان ، شعله ورمیشوند وجامه شعله میپوشند  . همانگاه که درخت میشوند، شعله آتش نیز میشوند که به فرازمی یازند ( سرفرازمیشود ) و هم انسانی میشوند که قد میکشند . اینست که تخم ، اینهمانی با حبه آتش و همچنین با نطفه و همچنین با نای( =تبا =  tva= tum=تخم) دارد که آتشگیره است ، وخود واژه « آتش » که درکردی « تشه » است به معنای « دوک = دوخ = نی » هم هست .<br />
پشت کردن به فرهنگ چند خدائی ، وپیدایش ادیان توحیدی، ورویکرد به ادیان توحیدی ، درست برای « بدوی بودن » ادیان توحیدی بوده ، چون ازغنا وپیچیدگی چند خدائی  میگریختند . درواقع ، ادیان توحیدی هستند که ، همه پدیده هارا بی نهایت بدوی وساده میسازند ، چون همه چیزها ووقایع را ، تنها به یک اراده نسبت میدهند ،  ویک رنگی ویک اندیشگی ویک معیاری ووحدت کلمه و راه مستقیم واحد ، و ایمان انحصاری به یک خدا ومعیار ، جانشین ِ طیف رنگارنگ زندگی میشود ، وطبعا گلاویزی « زندگی رنگ کمانی» با فلسفه « یکرنگِ بیرنگ » دین توحیدی ، فاجعه تاریخ انسانی میگردد  . ازاین رو نیز برضد « صورت داشتن یهوه والله » ورنگارنگ بودن خدا هستند . با ادیان نوری ، بدویت فکری درتاریخ ، آغازمیگردد . چنانچه ، کاستن همه پدیده ها دریک سیستم فلسفی یافکری نیز ، اوج بدویت فکری است . هرچندهمه چیزها دراین ادیان وسیستم های فلسفی ومکتبی ، بی نهایت روشن میشوند ، ولی همزمان با آن ، زندگی واخلاق ، بی نهایت بدوی وخشن میشوند .  حقیقت ، در« روشن شدن = یک معنایه شدن = مفهوم شدن » ، غنایش را ازدست میدهد ، وچنین حقیقتی ، زندگی را فقیرو تنگ و بیرنگ وبی عمق میسازد . تصویر« تخم که جدا ناپذیرازخوشه » است ، برضد بدویت « ساده سازی جهان » و برضد « بیرنگ سازی رنگین کمان زندگی و اجتماع وتاریخ » است که با ادیان توحیدی میآیند.</p>
<p>نیروی به خود صورت دهنده درطبیعت انسان</p>
<p>اکنون به اصل مطلب بازگشته میشود . نیروی به خود صورت دهنده (  Gestaltende= Formgebende =  desaak) که فروهر ، نامیده میشود ، درتخم هرانسانی هست ، که ازخدای ایران که « ارتای خوشه (   fra-vashi  ، وَشی = ویشی= خوشه )  درتن ( زمین ) انسان ، افشانده وهشته و « واهشته » میشود ( ارتا واهیشت ) . یا تخم ، حبه آتشی هست که درآتشگاه یا کانون تن ، هشته میشود . پس ازاینکه  این تخم ، که حامل فروهر، یا اصل صورتگرو معمارو اندازه گذاراست ، درزهدان (= جای = گاه = گاس = نای ) واهشته شد ( ارتا واهیشت )، شروع به روئیدن وافزودن و شعله کشیدن وافروختن و به هم بافتن وشکل یافتن( hambavi) میکند . اینست که پیدایش انسان ، درزهدان مادر، اینهمانی با پیدایش گیاه ونهال در تخمدان ، در« نهالستان = داردان » دارد. درواقع ، زهدان ، نهالستان یا داردان است وزایش و پیدایش درگیتی ، انتقال گیاه ، ازنهالستان ، به باغ ودشت گیتی است .<br />
درست هلال ماه ، همان نقش زهدان را درآفرینش گیتی وزمین بازی میکرد، که « خوشه ارتا= ارتاخوشت = خوشه پروین = پیرو» درآن قراردارد ( ماه پـُر= کوکا ) وتخم هرانسانی ازدار دان ماه ، به زمین ( تن انسان = زهدان) انتقال داده میشود ( واهشته میشود ) ، ومعنای تن ، درگویشها وزبانها هنوز همان زهدانست . زمین ، مجموعه یا خوشه تن ها = زهدان هاست. تن هرانسانی ، چه مرد وچه زن ، جزوی اززمین بشمارمیرود . یکی ازنامهای بیخ درخت ، « کوک » است که گواه برآنست که « تخم ماه پـُر، یا کوکا » است . به عبارت دیگر، ماه پر که « ارتای خوشه یا ارتا با آب باشد  ، بیخ هر درختی وبیخ هرانسانی» هست .<br />
خوشه خدا که « ارتا + وشی ، فره وشی = خوشه نخستین » باشد، دارای تخمی ( = ارتائی ) است که اصل تحول یا متامورفوز( وَرتن = گشتن، werden آلمانی ) و « نیروی به خود صورت دهنده » است . یا به عبارت دیگر، اصل « دیسنده = دیشنده » است . ارتا که « اند = هند » باشد ، دیشنده= دیسنده است ، وبه خود ، صورت میدهد . اند ( تخم = ارتا ) ، میاندیشد ، می دیسد . ارتا یا « اند » که دروجود انسان ، شکل به خود میدهد ، میاندیشد( اند+ دیسیدن ) . « اند» به معنای تخمست ( درسانسکریت : برهما اند = تخم برهما ) و هند ، به معنای زهدانست ( درکردی) .  این « تخم درزهدان یا آبگاه » ، این ارتا درتن است که ، به خود وشخصش ( شخص = دیسه ) صورت میدهد .خرد درفرهنگ ایران ، آمیختن جان ( آتش جان = تخم جان که درآن فروهراست ) با کل تن کاردارد ، چون کل تن وشخص را صورت میدهد ، میدیسد ، می دیشد .  ارتای فروهر، که نیروی به خود صورت دهنده درفطرت انسانست ، درشکل دادن به تن وبه شخص ، پدیدار میشود . درگزیده های زاد اسپرم ( ۳۰—۳۵ ) ، این نقش صورت دهنده فروهر، عبارت بندی میشود . فروهرکه درتخم است ، با تخم درزهدان ( جای = گاس = نای ) هشته میشود و همه تن را صورت میدهد .<br />
«  فروهر بالاننده ، با تخم ، درجای (= گاس) رود ، ودرهمان گام ازتخمی – حالت تخم بودن – به آمیزندگی ( اتحاد وکومیختن نرباماده ) ، و ازآمیزگی ، به پرخونی گردانیده شود ، وپس ، چشم و دیگر اندامها نگارده شود ( شکل یابد) . سپس دارای تیره پشت شود . ازپشت – ستون فقرات- پهلوی( دنده) فرارویاند ، مانند رویش جوانه ها از درخت ، و پس اندامهای درونی شکم &#8230;. را برای وظیفه اشان آشکارگرداند ، وپس دست وپای وانگشتان برویاند ، ومغز، ازسر تا به انگشتان ، روان شوند ، مانند برف یخ زده که روان شود . پس مژه ، ابرو و روی نگارد( شکل دهد ) . کاراو- فروهر- اساسا سه است : رویا نیدن ، افزودن ، پائیدن ( نگهداری کردن ) . رویانیدن ، چنانست که دست وپای ودیگر اندامهای حرکتی را بوسیله رویش پدید آورد . افزودن ، آنست که آن اندازه همی افزاید تا به حد کمال رسد . پائیدن آنست که اندامها را به استواری درحد وجای خویش نگاهدارد ( یعنی وقتی به اندازه خود رسید ، درهمان اندازه پایدار نگاه میدارد . اندازه دهندگی درفروهرهست ) » پایان .<br />
این تخم ( ارتا ) که فروهردرآنست ، ازخوشه « ارتا فره وشی = ارتاخوشت = ارد وَشت » ، افشانده شده است . یزدانشناسی زرتشتی که « خوشه بودن خدا = ارتای خوشه = ارتا فره وشی » را نمی پذیرفت ، و آفریدن ، افشاندن خوشه خدا نبود ، درست این « ارتا فره وشی » و این « خوشه بودن خدا » را ، تغییرشکل ومعنا داد ، وماوراءالطبیعی ( متافیزیکی) میسازد. اهورا مزدا  با همه آگاهی، آفریدگانش را – به جای آن تخمهای خوشه &#8211; در جهان مینوئی میآفریند  « سه هزارسال آفریدگان ، به مینوئی ایستادند که بی اندیشه ، بی حرکت وناملموس بودند» ( بندهش بخش نخست، پاره ۴) . آفریدگان دراین جهان مینوئی ( آسمانی، روحانی، متافیزیکی ) ، بی گردش ( فاقدگشتن = ورتن ) هستند .  به عبارت بندهش « آن مینو که آنچه هرمز راست ، ازآنچه به آغاز آفرینش داده شده ، دگرگون نشود . ازمینوی بیگردشی ، کمال مقصود هرمزد درآفرینش  مادی آشکارشد ، همداستانی با آفرینش نیکو » ( بندهش بخش نخست، ۹ ) . آفریدن اهورامزدا ، ناگذرا ، هستند . نخستین گامی را که اهورامزدای زرتشت درآفرینش برمیدارد ، آفریدن « جهان ناگذرا ، یعنی ضد ورتن = گشتن » است که درست وارونه « ارتای فرورت » است که در تخم های خوشه اش هست .<br />
این تقریبا همان تصویریست که سپس افلاتون در تصویر « ایده » اش عبارت بندی کرد . خدای خوشه ، با تخمهائی که درخود اصل تحول یابی وبه خود صورت دهی دارند ، طرد میشود و مجموعه ای از آفریدگان جانشینش میگردد که ناگذرا ، وهمیشه درصورتشان ثابت وسفت و بی حرکت وبی اندیشه وناملموس هستند ، ودرست« نیکی» و« حقیقت= راستی » درآنچیزیست که ناگذرا و بیحرکت وبی اندیشه وناملموس هست.<br />
به عبارت دیگر، پیش ازآفرینش عالم مادی ، اهورامزدا ، عالم فروشی را میآفریند وبه همه ، صورتهای ثابت وپایدارو ناگذرا میدهد ، و طبعا آنچه سپس در دنیا صورت بیابد ، پیش ازآن ، صورت معنوی یا مینوئیش درجهان مینوئی ازاهورامزدا ، آفریده شده است . بدینسان ، اهورا مزدا ، معنای « فروهر» را که « نیرو وسرچشمه صورت دهنده درفطرت انسانها » است ، به کلی تغییر میدهد ، و فروهرها ، فقط برای نگاهداری ومحافظت صورتهای جسمانی آفریدگان ازآسمان فرود میآیند و موظفند که ازوقتی که نطفه انسان بسته میشود تام دم مرگ ، این صورت را دراو نگاهدارند ( محافظت کنند ) . بدینسان ، اصالت که « نیروی صورت دهی وتحول دهی درانسان » باشد و اصل آزادی انسانست ، ازانسان ، سلب میگردد .</p>
<p>« جهان مینوئی » زرتشت<br />
جانشینِ« ارتای خوشه = فـرَوَشی » میشود</p>
<p>« جهان مینوئی زرتشت » که همه آفریدگان اهورامزدا درآن ،<br />
«به مینوئی بی اندیشه ، بی حرکت وناملموس ونامحسوس میایستند » ، نخستین فروزش وتراوش وزهشِ گوهرخود اهورامزدای زرتشت است . اهورامزدای هخامنشیها ، به کلی با اهورامزدای زرتشت ، فرق کلی دارد . هرچیزی درفرهنگ ایران ، درنخستین تابش ، گوهر ونهاد خود را پدیدارمیسازد . نهاد اهورامزدای زرتشت ، بدین سان « بی اندیشگی = a-minitaar» و « بی جنبشی=a-rubaa » و« ناگرفتنی وحس ناشدنی و مفهوم ناشدنی =a-gareptaar » است . گرفتن،فهمیدن ولمس وحس کردن،  یعنی جسمانی ( تنکردی) است  . بدینسان این آفریدگان مینوئی ، ناگرفتنی ، یعنی جسمانی وحس کردنی با حواس نیستند . اهورا مزدا ، نخست گوهرهای « بی جنبش » میآفریند . آنچه بی جنبش وبی تغییر وبی تحول است ، گوهرخدائی واهورامزدائی دارد . به عبارت دیگر، « هستی حقیقی » ، تغییرپذیروگذرا نیست ، واین درست برضد فرهنگ ارتائی است که ارتا وه – فراورتی ، گوهر حقیقی جهان هستی را « vartan= گشتن یا شدن » ، گشتن وتحول وتازه شدن ( تاچیتن = تازیدن ) میداند ، و شدن وگشتن را اینهمانی با « شادی » میدهد . چنانچه « آب روان » را « srut-taachishn» مینامد که « سرود» با « روان بودن وتازه شدن » جفت هم هستند . درست « وَشتن » به معنای رقصیدن هم هست . درتبری ، وَشت ، به معنای « جهش » است  .<br />
مینو یا بهشت ، صفت جداناپذیر از« ارتا = عنصرنخستین درجان انسان » بود . ارتا ، ارتای واهیشت ، «ارتای ِبه » ، با هشتن شدن ، کاشته شدن و آبستن شدن ، بود که « بهشت پدید میشد » . با« بـِه + هشته شدن ارتا» درزمین هست  که ، زمین ، بهشت میشود . ارتایِ به، عنصرنخستین بود که در« هشتن = واهشتن » در« تن = زمین = زهدان » ، ،« به – هشته » ، بهشت ، پیدایش می یافت . تخم خدای خوشه ، تخم ِ به که خرّم باشد ، هرجا کاشته وهشته شود، آنجا ، امکان «  بهشت شدن » هست ، آنجا امکان همیشه سبزوتروتازه شوی هست ، آنجا تخم خدا ، « می وَخشد = شعله میکشد ، روشن میشود ، میافزاید ، می بالد ، میدرخشد ، جان میشود ،  نمومیکند ، مشتعل میشود ، پیشرفت میکند ، کلمه ایزدی یا کلمه میشود ، آفتاب طلوع میکند (hu-vaxsh) ، بزرگ میشود ، میگسترد . اینها معانی « وخش ووخشیدن » هستند.  بهشت ، با واهشتن وهشتن ِارتا که نخستین عنصردرزمین ، یا درتن ( جسم ) است ، کاردارد ، و اینها با  حواس « گرفتنی »هستند . آنچه تنکردیست ( جسمانی ومادی است ) ، دیدنی وگرفتنی است . با هشته شدن ارتا درتن ، ارتا ، تحول می یابد وبه خویشتن، شکل میدهد ، واین « ارتای  فروهر» است . اینست که « جهان مینوئی زرتشت » ، به کلی با « مینو یا بهشت ارتائی » ، و با « اهورامزدایِ هخامنشی ( اخو- را+ مز- داه = تخمهای زنخدا ماه ) که همان ارتا هست ، فرق کلی دارد . بهشت یا مینو ، جدا ناپذیر از« ارتا » هست . بهشت را نمیتوان بدون ارتا ( نخستین عنصر درتن وجسم ) داشت .  بهشت  ، درگیتی ودرزمانست . بهشت ، پیدایش ارتا از تخم درزهدان است ، چنانچه دربالیدن وشکل دادن « فروهر» دربالا ، آمد . دریزدانشناسی زرتشتی ، « بهشت » ، از« ارتا » جدا ساخته میشود ، چون مینو یا بهشت زرتشت ، با مینو وبهشت  ارتا ، یعنی فرهنگ زنخدائی ایران ، فرق کلی دارد .<br />
مینو یا بهشت زرتشت ، ازگیتی ودرگیتی نیست ، بلکه فرازوفراسوی گیتی ، و فراسوی زمان( تحولات ، گشتن و تغییریافتن ) است . مینوی زرتشت ، بی حرکتی وبی تحول وتغییر، وبی اندیشگی و « فراسوی حواس » است .  دربندهش بخوبی میتوان دید که نخست ، با تاختن اهریمن به گیتی وآمیختن با گیتی هست ، که حرکت وتحول وتغییر، پیدایش می یابد ، و هنگامیکه اهریمن شکست بخورد ونابود شود ، آنگاه همه چیزها باز« مینوئی » میشوند . جنبش وتحول وتغییر، گوهر اهریمنی میشود . اهریمن ، درهمه چیزدرگیتی آمیخته است و ازاین رو دراثراین آمیختگیست که همه چیزها تحول می یابند و تغییرمیکنند . به عبارت دیگر، دادن هرتغییری وتحولی وپیدایش تازگی (= تاختن = تاچیتن ) ونوشوی ، اهریمنیست که باید با آن جنگید و آن را ازتحول وتغییرو جنبش باز داشت  . این اندیشه زرتشت ، هرگونه پیشرفت و تجدد و« فرشگرد » را باز میدارد . فرشگرد که اندیشه تازه شوی وتحول همیشگی بود ، به پایان زمان ( آخرالزمان ) انداخته و تبعید میشود که همین اندیشه به اسلام نیز انتقال می یابد .<br />
حقیقت( کلام الهی= سخنان زرتشت یا قرآن یا انجیل ) ، تغییرناپذیروبیحرکت و فراسوی زمان وفراسوی اندیشه میشود . بدینسان این اندیشه بیمار ِ خطرناک ، پیدایش می یابد و به همه ادیان نوری سرایت میکند . بهشت ارتا ، که دراحساس شادی ، درهمیشه تازه شوی ( تاچیتن) بود ، ازبین برده میشود . درخت ِسرو ( پیرو= سور= اردوج ) و نارون  و غار( برگ بو= رند = نرد ) برای آن به ارتا نسبت داده میشدند ، چون همیشه درحال تازه شدن و سبزشدن هستند . درست همین تازه شدن همیشگی ، فرشگرد خوانده میشد ، نه فرشگرد تبعید شده به آخرالزمان زرتشت . رنگ « سبز» ، معنای عشق و همیشه تروتازه شدن داشت .  سروناز که « ناژ= ناچ » باشد و نارون که « نازبن » نامیده میشود در سانسکریت به معنای « رقصیدن» است  ،ورقصیدن بیان جدا ناپذیری جنبش ازشادی است .</p>
<p>چرا مینو، زمرد وزبرجد است ؟<br />
زمرّد = حامله به عشق</p>
<p>درست « مینو » ، نزد عامه ، به « زمرد وز برجد » گفته میشود . به عبارت دیگر، زمرد وزبرجد که سبزند ، گوهرمینو یا بهشت را بیان میکنند . زمرد وزبرجد ، نماد رنگ همیشه سبز هستـند . وارونه آنچه ایرانشناسان می پندارند که معانی اصیل را ، فقط درمتون زرتشتی میتوان یافت ، معنای اصیل بسیاری از واژه ها ، نزد عوام باقیمانده است . درست معانی اصیل واژه ها را درنقاطی میتوان یافت که زیرچیرگی دستگاه موبدی  ویزدانشناسی زرتشتی نبوده اند . همین معنای زمرد وزبرجد ، گوهرحقیقی واصلی « بهشت یا مینو » را نزد ایرانیان مینماید . زمرد را درپهلوی «uzum-burt » مینامند که به معنای « آبستن به عشق » است و درسانسکریت marakata (kata+mara) نامیده میشود که به معنای « مهرکده » یا « خانه عشق = خانه جفتی = خانه اندروای = خانه سی وسه خدا » هست . زبرجد که « زَوَر+ جَد » باشد به معنای « نیرو زور عشق و اصل آمیختن » است .</p>
<p>سبز= ساپیزه = همآغوشی بهرام با ارتا</p>
<p>خود واژه « سبز» دراصل « ساپیزه = ساپیزج » است که به « شاه+ بابک = سیمرغ یا ارتا + بهرام » گفته میشود که « دوبن جفت ِ » اصل نوآفرینی وفرشگرد همیشگیِ جهان هستند. درست گل روز شانزدهم که روز مهر است ، « مهرگیاه » بوده است که « بهروج الصنم » باشد، که همین « عشق نخستین دوبن جفت ِ آفرینندگی » هست . به همین علت ، زمرد ، منسوب به مهرگان = میتراگانا = زنخدا میترا هست که درسغدی « کنیزبغ » نامیده میشده است ، و از روز بیست ویکم که روز اصلی جشن مهرگانست میتوان شناخت که زنخدای مهر، همان « خرّم = هو- رام » بوده است ، که نام دیگرش « بـِه » است و « بهزیستی » ، زیستن با خدای مهر، خرّم ( خدای مهروشادی ورامشگری و زندگی ) است .</p>
<p>فـرش ( قالی) ، پیکریابی اندیشه « فرشگرد »</p>
<p>مینو یا بهشت ، با « فرشکرد= فرش+ کرد=frash-kart »  با « اصل تازه کننده وتازشونده و تازه سازنده» سروکاردارد . تاختن که تاچیتن باشد ، جاری شدن آب ، روان کردن ، دوانیدن ، به حرکت آوردن و لبریزی و تموج است . آنچه ازاین واژه درزبان فارسی زنده باقی مانده است ، همان « فـرش » است که برروی زمین درخانه ها میگسترند ، ودرست « فرش » بدین علت فرش ، نامیده شده است ، چون رویه زمین را دررنگارنگی و تغییرفصل ها و غنای طبیعیش نشان میدهد ، ودرزبانهای انگلیسی وآلمانی ، معنای « تازگی » اش را نگاه داشته است . تازه ، چنانکه ازخود واژه میتوان دید ، با جنبش وتغییرکاردارد ( تاچیتن ) که دیده شد به آب روان ، « سروت – تاچیشن » گفته میشود . ودرست یزدانشناسی زرتشتی در راستای آموزه زرتشت ،این پدیده زندگی درگیتی و آرمان بهزیستی را ، از زندگی درگیتی ودرتاریخ ، تبعید میکند، و آنرا « تحولی ماوراء الطبیعه » و وبر آخرالزمان و رستاخیزسوشیانت میاندازد . همین اندیشه ، سپس به شکلهای گوناگون ،  درادیان مسیحیت ویهودیت واسلام میماند .  فرشکرد، به معنای ضدی که در فرهنگ ارتائی ایران  داشته ، مسخ کرده میشود . دراین فرهنگ ، « زیستن = zivistan » ، « خوشزیستن = hi-zivishnih» است . چون « زی = ژی = جی » ، نام زنخدا خرّم است ، که نام دیگرش « به ، بهی » است که اینهمانی با ماه دی یا ماه خرّم دارد .  این اندیشه درگویش هرزندی ، درخود واژه زیستن ، بازتابیده شده و نام زیستن ، « خوشی کرده =  xoshi korte» است ونام زندگی، خوش= xosh است . زندگی وخرّمی( بهی) و مهروشادی ازهم جدا ناپذیرند .<br />
انسان نمیخواهد فقط خشک وخالی زندگی کند ( فقط وجود داشته باشد ) ، بلکه درزیستن ، « بهزیستن » را میخواهد . بهشت که به « بهترین » ترجمه میشود ، درست همین « بهترزیستن درگیتی » است .  بهشت ، ویژگی « زندگی درگیتی » است . این بُن یا تخم انسان که ارتا باشد ، درروئیدن گیاهیش ( ئوروازیتن ) ، به « بهزیستی » میگراید .  آتش درتخم گیاه ، ئوروازیشت است ، که نیروی وخشیدن وبالیدن او میگردد. گیاهان ودرختان که میرویند ، شادی و خوشحالی وسعادت پیدایش می یابد . مردم ، هم گیاه شمرده میشد  .درست « urvaazenishn» به معنای « شادی+ خوشحالی+ سعادت » است . آتش گیاهی درشکل دادن به خود ، « urvaazenitan» خوشحال میکند ، شاد میکند ، عزیزمیکند ، سعادتمند میکند . به خوبی دیده میشود ، که « ارتا = نخستین عنصر= آتش جان » دررویش وشکل دهی به خود ، به سعادت وشادی و خوشی میرسد . این همان بهشت وسعادت(hu-axvih) است . چنانچه اگرنتواند به خود شکل بدهد ، دردوزخ  (duz-axv ) است . دوزخ وبهشت ( بهزیستی) ، دورویه زندگی درهمین گیتی هستند . دوزخ ، هنگامیست که نگذارند این تخم خدا درانسان ( آتش جان = ارتا = فرن = اخو) بروُید وببالـد. زندگی کردن در گیتی ،« خواستِ بهترزندگی کردن» یا بهزیستی است . اندیشیدن ، شکل دادن ارتا یا اخو=axv که گوهرانسان میباشد ، به خودش هست .  « به » و « بهی » نامیست که فرهنگ ایران به « خرم= زُهره »، زنخدای شادی وعشق وزندگی ورامشگری داده است . بهزیستی ، به معنای زیستن خداگونه درشادی وعشق ورامشگری است . خرّم ، هم خدای زندگی ، هم خدای زیبائی ( هوچهره = هژیر= هجیر) و هم خدای عشق وهم خدای شادی وهم خدای رامشگری وموسیقی و هم خدای زمان ( تحول ) است . اینها ، ویژگیهای « بهشت یا مینو » هستند .  اینست که خرّم ، دوست « حواس » هست ، چون این حواس هستند که انسان را به گیتی وزمان جفت میکند ومی پیوندد . این حواس هستند که تنوع و تازگی را درگیتی درمی یابند .  خرّمی وحواس ، که اساس آرمان آفرینش مینو یا بهشت درگیتی وزندگی درفرهنگ ایران بوده است ، با زرتشت به کلی نابود ساخته میشود ، وزندگی خشک پارسائی که گوهرش « پرهیزکاری= parhextan وترس=خشک شدن ، وترس آگاهی= احترام » است  معیاراخلاقی میگردد .  مینوی زرتشت ، نیاز به « بی حس سازی = فقدان حواس » و « بی اندیشگی= عدم توانائی برای شکل دادن به خود » و « عدم تری وتازگی همیشگی و عدم تحول دوستی = ضدیت با فرشگرددرزندگی درگیتی » دارد .</p>
<p>« وَخشیدن و وَخشائی » چیست ؟</p>
<p>درفرهنگ ایران ، « روحانیت ومعنویت » ، « وخشائی » نامیده میشود که نه آسمانیست ونه فراسوئی ، و نه تابشی ووحی ای ازفراسو، بلکه « روئیدن و شعله ورشدن و پیشرفت و اعتلاء یافتن ازحواس » است، تلطیف و اعتلاء و طیف یابی بینشهای حواس تن است . معنویت وروحانیت ، درآتش جان ، بالقوه هست که درحواس، سرشاری و رنگارنگی و شکوفائی خودرا می یابد . با ناملموس و ناگرفتنی ساختن مینو وبهشت ، حواس درگیتی ، بی ارزش وخوار ساخته میشوند . شناخت مینو وبهشت دریزدانشناسی زرتشتی ، شناختی است که ریشه درحواس ندارد، وازهمین جاست که « ایمان به غیب » پیدایش یافته است . مینو وبهشت ، غایب است . درحالیکه درفرهنگ ارتائی- زنخدائی ایران، درآباد کردن گیتی ، مینو وبهشت ، گرفتنی وملموس ومحسوس هست . « ارتایِ به» که کاشته و«هشته= واهشته= به + هشته » میشود، بهی وبهشت ، پیدایش می یابد = سبزمیشود . سبزشدن ، پدیدارشدن دررنگارنکی ودرطیف ودرتری وتازگی ونوی است . سبزشدن را نمیتوان درفرهنگ ایران ، از« تازه  ونوشدن  ورنگارنگ شدن » جدا ساخت . اینکه « مینو»، به معنای « سنگ زمرد وسنگ زبرجد » هست ، برای آنست که سنگ سبز، هم برآیند عشق وپیوند را که اصل آفریننده است دارد ،و هم « سبز» ، گوهر عشق وتری وتازگی و پیدایش و روشنی دررنگارنگی است .</p>
<p>سبز=  axsaena=  axv+saena=  اخو+ سئنا</p>
<p>تخم سیمرغ = اخـو= سـبـز</p>
<p>نام اصلی « سبز» دراوستا « اخ+ سئنا» هست که « اخو+سئنا» باشد، و به معنای « تخم سیمرغ یا سئنا » هست . بخش دویم این واژه « سئنا » درپشتو، تبدیل به « شین » شده است و به معنای « سبز» است . درفارسی تبدیل به « َشـن = َشنه » شده است که همان « نای » است که گیاهیست که ازآن ریسمان ورشته فراهم میآورند . و درفارسی ، به شکل « شن » ، سبکشده و نام روزهای هفته (شفوده و بهینه ، نامهای هفته بوده اند ) گردیده است . « شنه » به معنای « آوازنای وسورنا » هست .  شنبه = شن + به ، به معنای « نای به = وای به » است که « سورنا » میباشد که با آوا وبانگ و آوازعروسی سازش ، جشن ( سور) برپامیکند. اینکه نیروهای « مینوئی مردم » ، پنج تا هستند : ۱- اخو، ۲- بوی ۳- روان ۴- دین ۵- فـروهر ،  و« اخو » ، یکی ازاین پنج نیروی « مینوئی= زمردی» شمرده میشود ، درواقع، « اخو= axv» که همان « خوی» درفارسی کنونیست ، « تخم یا اصل وجود وزندگی و اصل آگاهی واراده ودرک » است که چهارنیروی دیگر، ازآن « میرویند » وچهار بال « تخم سیمرغ » میشوند . اینکه این نیروها ، « مینوئی » هستند ، هنگامی معنای اصلی خود را باز می یابند که معنای اصلی « مینو که زمرد و سبز وعشق و فرشگرد که روند ِ همیشه تازه کنندگی باشد » شناخته گردد به عبارت دیگر، « مینو » ،  ازچهارچوبه « یزدانشناسی زرتشتی » بیرون آورده شود .  درست این اخو( که امروزه ، خوی = فطرت وسرشت انسان شده است ) ، تخم سیمرغ یا چنانچه دیده خواهدشد ، تخم ماه هست . مایه هستی انسان ، مایه زندگی مادی ومعنوی انسان ، « سبز= مینو» است ، چون « اخو» ، « اخوی سئنا ، یا اخو ، تخم سئنا » هست و معنای آن ، « سبز» میباشد . ازاین رو این چهارنیروکه ازآن می بالند ومیگسترند و میافروزند ، مینوئی هستند، ونخستین روند سبزشوی یا پدیدارشوی از« اخو= خوی » هستند . « بوی وروان وفروهرودین » چهارنیروی ضمیرند که از« تخم سیمرغ = سبز» ، سبزمیشوند . به عبارت دیگر، اصل نوآوری وتازه سازندگی و شادی درگیتی هستند . اصطلاحات « فرّخ » و « گستاخ » و « دوزخ » درست ، با همین « اخو» که فطرت وگوهر مینوئی انسان هستند کار دارند . فرّخ وگستاخ وفراخ ، بیان گسترش و  رویش یا سبزشوی این « اخو » هستند ، و « دوزخ = دژ+ اخو» ، بیان تنگی و بازدارندگی ازشکوفائی وگسترش این « تخم زندگی وآگاهی واراده و تازه شوی ونوشوی » دراین گیتی است . شناختِ ژرفا وگستره و بُن ِ این اصطلاحات ، شناخت فلسفه ایرانیان از زندگی درگیتی بوده است و بازشناخت این اصطلاحات ، راه  مارا به بنیان گذاری تفکرفلسفی نوینی میگشاید .</p>
<p>رابطه مفهوم « سـبـز»<br />
با « خدا » و« انسان» و«جهان مادی»</p>
<p>فرهنگ ایران، درمفهوم « خدا »<br />
، « اصل آزادی واستقلال ِهمه انسانها» را کشف کرد</p>
<p>خدا، اصل آزادی واستقلال درگوهرهرانسانیست</p>
<p>« خدا» ، درفرهنگ ایران ، « اصل ازخود پیدایش یافتن ، اصل ازخود جُنبی ، اصل ازخود روُئی وازخود، سبزشوی ، اصل خود زائی ، اصل خود آفرینی ، اصل به خود شکل دهی ، اصل خود جوشی ( اسپونتانیته ) ، اصل خود آفرینی ، اصل خود کاری ، اصل ازخود روشن شوی ، اصل خود افروزی هرانسانی» است .  این واژه « اخو= axv= ahv» که درواژه « اخ- سئنا » به معنای « سبز» هست ، معمولا به « سرور» ترجمه میگردد . همچنین ازسوی دیگر « اهورا» در نام « اهورامزدا » نیز به « سرور» ترجمه میگردد ، که درواقع « اهو+را= اخو+ را»  میباشد، وهمان واژه « اخو» هست . ازخود میپرسیم که « سبزشدن » با « سروری » چه رابطه ای دارد ؟ چرا « تخم ِ سنا یا سیمرغ » ، « درسبزشدن » ، « سرور» میشود ؟<br />
معنای واقعی « سَروَرو سروری » آنست که وجودیست که ازخود ، می جنبد ، ازخود میروید ، ازخود ، میجوشد ، خود زاهست ، خودرا میآفریند ، ازخودش، به خودش، صورت میدهد ، ازخودش ، شادی میآفریند ، ازخودش، میافروزد ، وازخودش ، روشن میشود » . واژه « تخم » در« مردم= مر+ تخم » چنین معنائی میدهد ، چون « آتش جان هرانسانی » ، همین « ارتا = اخو= axv=  ahv= xv-a = hv-a» میباشد.<br />
رسیدن به مفاهیم « خود= xva-t» و« خدا=xva-day » یا « xva»و به مفهوم « آزادی واستقلال » است ، و جهان مادی= astu، تخم= » بدینسان پیدایش یافت که « تخم وآب » یا « آتش وآب » ، اصل نرینه واصل مادینه ِ پیوسته به هم شدند وبا پیوسته شدن ، بلافاصله « اصل تکون یابی نو= سبز» میشوند . تخم ( آتش) ، نرینه است و آب ( که شیرابه یا انگ یا رنگ یا رس ِ همه چیزها باشد ) ، مادینه است . باید درپیش چشم داشت که « رنگ = ارنگ= ار+ انگ » به معنای « شیرابه روان » گیاهان و طبعا به معنای « گوهروحقیقت » چیزهاست ، وبه کلی به رنگ به معنای ظاهرورویه سطحی فرق دارد . رنگ هرچیزی، حقیقت آن چیز است . سبز، حقیقتِ اخو( فطرت انسان ) یا تخم سیمرغست .  وهنگامی تخم وآب ، یا آتش وآب ، دریکجا به هم پیوسته اند ( هم بغ هستند= جفت هستند ) ، طبعا « خود آفرین و خود جُنب ، وخود جوش و خودرو » هستند . این اندیشه انتزاعی را که دردیدن تجربیات طبیعی بدان انگیخته شده بودند، درهمه جهان گستردند .<br />
« خوا ، خدا » ، پیوند جداناپذ یر« تخم با آب = نرینه با مادینه » درذات وگوهر همه چیزهاست ، طبعا همه جهان هستی ، « خود آفرین » هستند . ازاین اندیشه انتزاغی « پیوند یابی تخم باآب= یا آتش با آب ، چون تخم اینهمانی با آتش دارد » ، اندیشه « عشق یامهر» به مثابه « اصل آفریننده جهان » پیدایش یافت . آب گرم ( نمی وگرمی ) ، همان معنای « آب وآتش باهم را دارد . شیرابه درون هرتخمی ، همان آتش « اوروازیشت = آتش ناسوز» هست ، یعنی « اصل گرمی » است . درگوهر هرجانی ، این عشق ( اصل جفتی = یوغ = مـَر= سنگ = اسنگ = آسَن = همبغی = انبازی= هماندیشی = همکاری » است که اصل آفریننده است . این « پیوند یا عشق » است که جهان ، که اجتماع ، که « اندیشه » ، که فرهنگ ( فر+سنگ )  را میآفریند .  این اصطلاحست که با تلفظ « aasn » ، به غریزی، فطری، ذاتی » ترجمه میگردد ، ولی رابطه اش ، با معنای اصلیش که « عشق نخستین ، بُن عشق ، اصل پیوند گوناگونیها » باشد ، حذف وفراموش گردیده است . آنچه ذات وفطرت است ، اصل جفتی و مِهرو پیوند است که اصل ازخود آفرینی و به خود ، شکل دهی ، قائم به ذات خود بودن است . مثلا به ازخود روئی یا روینده نخستین «  aasn-roy» گفته میشده است . مثلا « aasnitak=aasnutak » به ملهم و ذاتی وفطری ترجمه میگردد ، ولی معنای اصلیش حذف میگردد . مثلا خرد آفریننده هرانسانی که گوهرش « پیوند دادن= جفت کردن  » است و «  aasn-xrat» نامیده میشده است ، به خرد ذاتی وفطری و « غریزی » ترجمه میگردد . « خرد، غریزه میشود ! » ، و رابطه مفهوم « خرد » درفرهنگ ایران ، هم از«مهر»، قطع میگردد و هم « ازخود آفرینی و مبداء ومنشاء بودن » . گوهر« آسن خرد» ، هم مهر و هم « خود آفرینی وخود، آغازگری » است . و اندیشه « آسنائی » یاaasnitak-menishnکه اندیشه ایست که ازگوهرخود خرد انسان ، فراجوشیده ، میشود، معنای مسخ شده «  اندیشه الهام شده از آسمان وازغیب » میگردد . ودرست شنا کردن که « اشنا شدن » با پدیده های گیتی باشد ، و معنای « جفت شدن با گوهرچیزها و آمیختن با شیرابه چیز که شنا کردن درآنها باشد» و همان « شناختن » است ، ازمفهوم « شناختن و شناختاری » به کلی جدا وبیگانه ساخته میشود . درحالیکه « شناختن » درفرهنگ ایران ، همان « شنا کردن ، شستشوکردن= غسل » با شیرابه یا اسانس پدیده های گیتی بوده است .<br />
با تبعید اصل جفتی ( = مـَر= اسنگ = اسن = آسن ) ، همه این ریشه های بنیادی فرهنگ ایران ،  حذف وطرد گردیده اند ، و امروزه روشنفکران نمیتوانند باورکنند که ایران ، دارای چنین فرهنگی بوده است . برای تحریف ومسخ این بیخ وبُن فرهنگی ، یزدانشناسی زرتشتی ،  واژه « آهن » را جانشین « آسن » کرده است . آسمان ، از « خـُماهن » است ! هوشنگ نخست از« آهن »  تیشه واره میسازد و جمشید ، بجای به کارانداختن « آسن خردش » ، نخست به ساختن ابزارجنگ از « آهن » میپردازد ! کاوه ، که اصل خیزش برضد « آزارنده جانها وضد مهربه جانهاست » ، آهنگر میشود ! « آهن » که سپس به نماد « قهروستیزندگی وجنگ » شده است ، جانشین مفهوم « آسن= آهن » میگردد که معنای « اصل به هم بستن و پیوند یافتن ومهر» را داشته است . « شهریور» که نماد حکومت آرمانیست ، اینهمانی با « آهن= آسن » داده میشود ، و بدینسان با یک ضربه ، « مهروپیوند » ، « قهرو پرخاشگری وخشم » میگردد. شهریور که حکومت ( خشتره) برشالوده « مهر= آسن » است ، تبدیل به « خشتره » برشالوده « قهروبرّندگی وپرخاشگری ودرشتی » میگردد . « خشتره دلخواه » که « حکومت برشالوده مهر» است ، حکومت برپایه قهرمیگردد .<br />
با همه این تحریفات ، « اصل ازخود جنبیدن ، وازخود جوشیدن و ازخود آفریدن و به خود شکل دادن » ، یا تبدیل به خرافات میگردد ، یا حذف وفراموش ساخته میشود .  با انگیخته شدن از آزمون « پیوند آب با تخم » ، خدا ، به عنوان « اصل ازخود روئی ، ازخود سبزشوی » کشف شد . خدا ، درفرهنگ ایران ، وجودی فراسوی گیتی و متافیزیکی نبود که « خالق » جهان است ، بلکه « اصل خودجنبی وخود آفرینی » ، یا « اصل عشق وپیوند »  درهرچیزی بود . آفریدن جهان واجتماع ، به معنای باهم آفریدن اجتماع وجهان بود .<br />
بدینسان ، خدا ، اصل خود جنبی ، خود روئی ، « ازخود سبزشوی = ازخود پیدایش یابی وازخود تازه ونوین شوی » ، اصل به خود شکل دهی » درهرانسانی ودرهرجانی ودرهرگیاهیست . خدا، این اصل ازخود روئیست ( فروهر) که درهمه انسانها ، سبز، یا پدیدارمیشود .  این اندیشه ، بنیاد آزادی واستقلال انسانی را درفرهنگ ایران گذ اشت . به همین سان ، مفهوم « یک جهان هستی » را پدیدآورد که خودش ، خودش را میآفریند ، ونیاز به « خالق » ندارد .<br />
اینست که دیده میشود که نه تنها « اخ- سئنا= اخو- سئنا » ، به معنای سبز است ، بلکه ، هم «  zaremaya= زرمایه » به معنای « سبز» است و هم « مینو » که اینهمانی با « زمرد » داده شده ، سبزاست . هم « اخو= تخم » سیمرغ ، سبزاست وهم « آب » که « زرمایه » و« مینو» باشد ، سبزاست . چون « اخو » که تخم باشد ، با « زرمایه » ویا « مینو» درآمیخته شدن باهم وانبازشدن باهم سبزمیشوند ، و سیمرغ یا ارتا ، هم آن تخمست وهم این آب ( زرمایه + مینو ) ، هم « آتشست وهم آبست » ، هم پدراست وهم مادر. هم پدر، سبزاست ، وهم مادر، سبزاست ، چون هنگامی هردو باهم درعشق ، یگانه شدند ( سبز= ساپیزه = شاه + بابک = ارتا + بهرام = سـبز) ، جهان ازنوسبزمیشود ( فرش+کرت ) ، درتازگی ، پیدایش می یابد . اصل سبزشدن ، ازخود ، تازه ونوشدن ، به خود شکل دادن ، ازخود ، روئیدن هست . هرانسانی نیز، جم = ییمه = دوقلوی به هم چسبیده = نرماده = پدرومادرباهمست . « جم » که « بُن هرانسانی » است ، به معنای آنست که هرانسانی « اصل نرماده » ، یعنی « اصل خودجوش وخودآفرین و خود، به خود شکل دهنده ، وازخود جنبنده و ازخود، اندیشنده ، وازخود، روشن شونده و بینش یابنده » هست .<br />
کسیکه مفهوم « خدا » را درفرهنگ ایران ، رد ونفی وانکارکند ، اصل آزادی و استقلال انسان ، و تک جهانی بودن هستی ( اصل سکولاریته ) را ازبین میبرد . « خدا » ، درفرهنگ ایران ، خالق نیست ، بلکه اصل خود آفرینی واصل خود جوشی و اصل به حرکت آمدن ازخود ، اصل خود جوشی درگوهر وفطرت هرجانیست . زشت سازی یا عدم درک این اندیشه انتزاعی « نرمادگی ، به عنوان تصویری سودمند برای اصل آفرینندگی ازخود » ، راه را برای نابود سازی آزادی واستقلال انسان و یگانگی جهان هستی ، گشود .  درست زرتشت برضد این مفهوم خدا درفرهنگ ایران برخاست ، و معانی همه اصطلاحات بنیادی را که گواه بر آزادی انسان و « تکجهانی » بود ، مسخ وتحریف ساخت و ما ناچاریم که این تحریفات معانی اصطلاحات را نشان دهیم ، تا راه را برای آزادی واستقلال انسان و درک « یگانگی جهان هستی » بازبگشائیم .</p>
<p>زَرمایه = سـبـز= zare-maya</p>
<p>ماه ، پیکریابی سه خدا باهم  شمرده میشد که ۱- خرّم و۲- سیمرغ و ۳- بهرام باشند . بهرام ، دراینجا با « ارتای خوشه = خوشه پروین » اینهمانی داده میشد . خرّم ، هلال ماه ، یا زهدان یا « آبگاه » آسمان بود . سیمرغ ، اصل سوم ، یعنی « گـره = زرَ=  zara=یا بیخ = پیخ = قاف = کاب = کاو= کعب» نای شمرده میشود ، که آن دو را باهم یگانه میسازد . « زره » ، به معنای « باهم یگانه ومتحدساختن » است . اساسا « نای » هم پیکریابی این اندیشه است ، چون درنای ، دوبخش ، دریک گره (قاف = کاب = کعبه ) به هم پیوند می یابند . درپایان هرماهی نیز رام جید(روز ۲۸ ) با بهرام (روز ۳۰ ) با این « مرسپنتا = روز۲۹= رند = دَهما  » که نام دیگرسیمرغست ، و اصل عشق ومهرودوستی بین این دوبن ِ آفرینندگی جهان وزمانست، پیوند می یابند وجهان وزمان ازاین « سبز» ، سبزمیشوند . هلال ماه ، نقش زهدان را دارد که « آبگاه » باشد و با آب این زهدان ، تخمهای خوشه ارتا یا پروین که اینجا با بهرام اینهمانی داده میشود ، شروع به « سبزشدن = پیدایش یافتن = تازه شدن » میکنند ، و ماه پـُر، درواقع « نهالستان یا داردان » گیتی است . ماه ، درپهلوی « مای » نامیده میشود . این نام که « مای » باشد، دارای طیفی ازمعانیست که همه چهره های گوناگون ماه را نشان میدهند . ازیکسو « مای » ، چنانچه درسانسکریت باقیمانده است ، به معنای « مادر» و به معنای « مادرخدا» هست . ازسوی دیگر، « مای = ماه » ، همان « مایه = آب = شیرابه و رَس وانگ ورنگ و جدیا ژد و مان ِ کل جهانست » که « هائوما= مای به » درهوم یشت ، ویژگیهای آن برشمرده میشود . ازسوی دیگر، همان « هومای= هما » است که مرغ افسانه ای خوانده میشود . « درفرهنگ ایران، « آب = آپه = آوه » ، اینهمانی با « زن » دارد . البته « آب » درفرهنگ ایران، به معنای « شیرابه واسانس جهان هستی » است ، چنانچه دربندهش « هفده گونه مایعات وشرابه ها &#8221; را آب میخواند . البته « ۱۷ » ، روز« سروش » است و سروش ، رابطه تنگاتنگ با پیدایش « شیرابه جهان وخرّم = زَهره » دارد . « آبگاه » ، به « تهیگاه » که مقصود « زهدان » باشد ، گفته میشود . ولی آبگاه ، به « وَرد = گل سرخ » و « مُورد » نیز گفته میشده است ( زمخشری + لغت نامه ) . گل سرخ که گل سوری و گل صد برگ و گل آتش باشد ، گل ارتا فرورد ( سیمرغ = روز نوزدهم هرماه ) است . اساسا « گول » هنوز درزبان کردی ، به معنای « خوشه » است و نام ماه اردیبهشت( ارتای خوشه ) درکردی، « گولان » میباشد .  سرخ نیزکه  دراصل « سوخ- را » باشد ، از واژه « سوخ = سوگ » پدیدآمده که هم به معنای خوشه وهم به معنای « شعله آتش » است . و«ارتا ی خوشه» اینهمانی با « تخم = آتش » ها دارد . ازاین رو نام دیگرگل سرخ ، گل آتش است . گل سرخ وحشی که « نسترن » باشد ، اینهمانی با « رشن » دارد که با سروش باهم ، مامای پیدایش « شیرازپستان = زنخدای عشق = خرّم » و « شیرابه ازانگوروسایردانه ها » هستند که جزو « آب » قلمداد میشوند .<br />
و« مُورد » که آبگاه خوانده میشود ، به علت آنست که « مورد ویاس » اینهمانی با زنخدا « خرّم ژدا » دارند که « شیرابه چسبان خرم » است و خود خرّم هم درکردی « رگبارباران » است . وبرگ مورد در« دوانی » با جوشاند ، برای ضد عفونی اندام آمیزشی زن بکاربرده میشود و در سروستان ، حجله عروسی با« برگهای مورد» آراسته میگردد . این رد پاهای مانده ازمعانی گوناگون « آبگاه » که رویه های یک پدیده اند ،مطلب را روشن ترمیکند . به ویژه که « گاه » در« آبگاه » نیز دراصل « گاس=گات = کاز» یعنی « نای » بوده است ، که اینهمانی با زهدان و اصل پیدایش دارد .<br />
هلال ماه نیز ، نقش « زهدان زاینده همه گیتی » را درآسمان دارد که « آبگاه » باشد ، و با آب این زهدان ، تخمهای خوشه ارتا یا پروین که اینجا با بهرام اینهمانی داده میشود ، شروع به « سبزشدن = پیدایش یافتن = تازه شدن » میکنند ، و ماه پـُر، درواقع « نهالستان یا داردان » گیتی است . چنانچه آمد ، ماه ، درپهلوی « مای » نامیده میشود . این همان واژه است که درعربی « ماء= آب » شده است ودرفارسی « می = باده » شده است ، و دراوستا ، گیاه « هوما» شده است که « هو+ مای » باشد و همان مرغ « هما درفارسی، وهوما » درکردی است ، و هنوزدرکردی ، معنای « خدا » را دارد ، ودرسانسکریت معنای « مادر» را دارد . اینها همه چهره های گوناگون یک تصویرند . باده یا می که « بگمز= بغ + مـَز» باشد ، به معنای « زنخدای ماه » است . مادر، با « آب که معنای شیرابه همه گیاهان » رادارد ، اینهمانی دارد . « آب زندگی=maatro jitayo » دراوستا « مادرزندگی » است . و« هوم » ، به گیاهان گوناگون اطلاق میشود . درافغانی به ریواس که گیاه نرماده است ، هوم گفته میشود ، ولی دراصلش ، به « نای » گفته میشده است ، چنانچه هنوز نیز درگویشهای مختلف به گلو یا حلق که « نای » است ، هوم گفته میشود . نام خود ماه نیز« لوخن = لوخ + نای » ، نای بزرگ بوده است که همان « زهدان » یا دوشیزه خدا = بغ باشد . همانسان که نای ، شیرابه دارد ، زهدان ماه نیز، آبگاه است . درسانسکریت ، سوما ، شیرابه همه گلها وگیاهانست .  درسانسکریت به ماه ، سومنات گفته میشود که «   soma-naatha»  باشد .« سوما » که همان « هائوما»باشد ، به معنای « شیره وجوهر وزبده و عصاره و آب حیات و گیاه زندگی » است . وناتا=naathaa ، به معنای « دارنده و نگاهدارنده و محافط » است . ماه ، مالک ِ آب حیات وشیرابه و جوهرهمه زندگیست . « مایه » نیز که آب باشد ، واینهمانی با « مادر» دارد ، واصل تخمیرکننده وتحول دهنده وتبدل دهنده است ، دارای چنین معنائی گسترده از« آب » هست و آن را نباید با معنای ویژه و تنگ امروزه از« آب » یکی گرفت . مثلا خرداد ( هاروت ) که زنخدای آب شمرده میشد ، خدای شیره کل زندگی شمرده میشده است که حقیقت دنیا باشد، ازاین رو « رس و رسا » نامیده میشود . همچنین « تیر= تیشتر» ، یا « آپم نپات » ، با چنین مفهومی از « آب » کارداشته اند . درهوم یشت ،  گفتگو از« شیرابه زندگی یا حقیقت جهان مادی » است ، و خواندن آن در راستای یزدانشناسی زرتشتی و کاستن « هوم » ، به گیاهی ویژه که دربدر درکوه وصحرا درجستجوی یافتن آن هستند ، نفی وحذ ف کل فرهنگ ژرف ایرانست . درهوم یشت ، برغم همه دستکاریهای موبدان زرتشتی ، میتوان با مفهوم « حقیقت » درفرهنگ ایران ، آشناشد و آن را گسترد .<br />
اینست که واژه « مایه = maya» درواژه « زرمایه » ، هم معنای « آب » وهم معنای « مادر» دارد ، و مقصود از« آب» ، اسانس همه چیزهاست . زنخدا و زن ، آب یا شیرابه جهانست . دریا ورود وجوی وچشمه ، همه « زن » هستند . به عبارت دیگر، حقیقت که شیرابه واسانس جهانست ، زن است . خون هرانسانی که ازآن زنده است نیز، زن است . ازسوی دیگر، تخم ( های خوشه ) که معنای نطفه هم دارند ، اینهمانی با « مرد= جنبس نرینه » داده میشده است . چنانچه واژه « شوی یا شوهر» ، دراصل «khshudra » یوده است که تبدیل به « شوسر » وسپس تبدیل به « شوهروشوی » شده است ، ودراصل به معنای « تخم » است . واژه « khedhra » نیز که درعربی تبدیل به « خضر» شده است ، به معنای « تخم= خایه » است . ازاینرو نیز خضر، در شاهنامه مهره یا گوهری دارد که وقتی درتاریکی آب می بیند ، روشن میشود ( وجود خود او، چنین مهره وگوهریست ) . این اندیشه جستجوی « آب زندگی » درتاریکی ، بوسیله انسان که تخم است ( مردم = مر+ تخم ) سپس تبدیل به اندیشه « جستجوی حقیقت » شده است . اصطلاح « زرمایه » که به سبزو زرد طلائی رنگ گفته میشود ، و دراصل به معنای « آب یا شیرابه پیوند دهنده » است که مفهوم « نوشابه یا اسانس ِ آفریننده » دارد، نام « نخستین گاهنبار= midhyoi zaremaya » است . چهل روزآغازسال ، هنگام پیدایش « آسمان ابری » هست . درفرهنگ ایران ، آسمان ، همیشه آسمان ابریست ، چون هم آسمان ( آس = آسن = سنگ ) وهم « ابر=megha =miznia= dva-nara» ، پیکریابی اصل جفتی هستند . درپایان ازآسمان ابری ، « تخم آب » که همین « میدیو زرمایه » باشد ، پیدایش می یابد و ازاین تخم آب ، سپس در۵۵ روز، آب میروید . درواقع این « زرمایه » ، تخم همه آبهاست که ازآنها همه شیرابه ها و سپس زمین وگیاه وجانور وانسان میرویند وپیدایش می یابند و طبعا شیرابه وحقیقت کل هستی میگردد . اینست که صفت « میدیوزرم » « شیردهنده » است . باید درنظر داشت که درگزیده های زاداسپرم ، درست زرتشت ، ازهمین آب( وه دایتی = خرداد) میگذرد و اصل بینش وبزم که بهمن باشد ، دراثرهنجش این آب درتخم وجودش ، پیدایش می یابد ( سبزمیشود ) .<br />
البته اندیشه « پیدایش بینش ازهنجیدن آب دراصل هستی خود » ، برخلاف اندیشه زرتشت است ، واین داستان دراصل ، داستان « جمشید » ، نخستین انسان فرهنگ ارتائی بوده است که سپس به « زرتشت » نسبت داده اند .</p>
<p>زنگ = زنگار= سـبـز<br />
زَنگ = ماهتاب ( اسـدی)<br />
ماه = خرّم+سیمرغ+بهرام= سئنا<br />
ماه = هوم= قـنـدهار= گندهرو</p>
<p>اسدی توسی ، « زنگ » را نام ماهتاب میداند و زنگ وزنگار، دراصل به معنای « سبز» هستند . برهان قاطع نیز رنگ ماه را « زنگاری » میداند . چنانچه درپیش نیزآمد ، ماه ،درفرهنگ ایران ، آمیزش سه خدا باهمست که « خرّم وسیمرغ وبهرام » باشند . درواقع سیمرغ که اصل پیوند است ، میان خرّم وبهرام ، گره میزند ( قاف= کعبه ) ازاین رو باهم « سنگ = آمیخته = زنگ » میشوند . واژه « سبز» نیزکه سبکشده « ساپیزه = سه اصل » است و همآغوشی« شاه بابک = سیمرغ وبهرام » است، همین معنا رادارد . سبز، به معنای « مهر» است که بلافاصله آفرینش ازآن پدیدارمیشود یا سبز میشود . عشق ورنگ سبز، دورویه یک واژه هستند . چنانچه درسغدی « رگ وپی » که « ارتا وبهرام » هستند  ، نیز« سنگ » خوانده میشود.« سنگ » و« زنگ » و« زنج » و« سنج » ، تلفظ های گوناگون «اصل جفتی وهمبغی وانبازی » ، یا « سه تای یکتا » هستند که همان « سئنا = سه تا نای = یک نای » باشد ، و پیشوند نام « سیمرغ » که « سی »  هست ، نیز به معنای « سنگ = کوه » نیزهست ، همانطورکه به معنای « سه » هست. سنگ یا اَسنگ که دراصل به معنای « امتزاج وهمآغوشی واتصال » هست ، همان سه تای یکتاست ، و پیکریابی مفهوم « مهر» بوده است . ازاینرو پیکر ِبُت های خدایان را از« سنگ » فراهم میآوردند . دومرغ که باهم پیوند بیابند ، دراثرپیوند ومهر، سیمرغند . دوبال یا دوپرنیز که باهم جفت ویوغ یا سنگ و « مر» شوند ( مرغ = مـر+ غه ) میشوند، و پروازوجنبش ، پیدایش می یابد . چنانکه وقتی اسفندیارزرتشتی ، سیمرغ را درهفتخوانش میکـُشد ، دو مرغ که بچه هایش هستند ، باهم پروازمیکنند ومیروند . یعنی ، سیمرغ ، ازنو، بپا خاسته است وسیمرغ ، ازنو پیدایش یافته است . اینست که درست ساپیزه که بیان پیوند وعشق است ، « سبز» است ، سبزشدنست ، پیدایش یافتنست ، رنگارنگ شدنست ، روشن شدنست ، تروتازه ونو شدنست . . ماه ، درست پیکریابی این اصل جفتی ، یا همبغی ومهر است که هم  « سنگ » وهم « اَسیم = سیم = یوغ » میباشد ، و البته « زنگ» نه تنها « رنگ سبز» است ، بلکه « جرس ودرای یا زنگ وزنگوله » نیزمیباشد ، چون زنگ وجرس وناقوس ودرای نیز ، ازدوبخش به هم پیوسته ساخته شده اند که آزآنها آهنگ وموسیقی ونوا پیدایش می یابد . درست این پیوند دوبخش باهم یا این عشق وسبزی وزنگست که « آهنگ وبانگ ونوا » میآفریند ، همانسان که  نوای « سنج » نیز ازپیوند یافتن دوقطعه فلزی باهمست ، یا همانسان که ازپیوند یافتن دوکف باهم ، یا کف ودف باهم ، یا دست ونای ، یا دست وچنگ ، یا لب ونای ، آهنگ  ونوا پیدایش می یابد .<br />
چنانچه موسیقی نیز از« واژه « موسه = مو+ سه = نای + سه = سئنا » ساخته شده است .  موسیقی ، زاده جفتی ومهراست .همه اینها بیان آنست که موسیقی وآهنگ طرب و بانگ ، از« مهر= پیوند یابی دو چیزباهم » پیدایش می یابند . چنانچه « رنگ ها » نیز ، از« آمیزش دوخدا ی خرّم وبهرام »باهم پیدایش می یابند ، « زنگ = موسیقی وآهنگ ونوا » نیزاز« مهروپیوند » پیدایش می یابد . چنانچه دست انسان ازپیوند پنج انگشت پیدایش می یابد و کاردست ، پیایند مهرانگشتان باهم ومهردودست باهمست .<br />
ازاین رو نیز، ماه که خانه ( سرچشمه ) همآغوشی خرم وبهرام یا اصل مادینه ونرینه جهانست  ، خانه موسیقی وطرب و ترانه است . گیتی وانسان ، از« ماه پـُر» پیدایش می یابند که « خانه موسیقی وسرود وطرب » است . اینست که درسانسکریت ، ماه ،« قندهار» یا « گند هرو = Gand-hara » نامیده میشد که درداستان ضحاک درشاهنامه « گندرو » شده است . گندهرو درسانسکریت ، مطرب وموسیقی دان آسمانی و نغمه سرای بهشتی است که اینهمانی با ماه و سوما ( هوم = نای ) دارد و اسرارآسمانی را میداند و نخستین زوج بشر، یعنی yama وyami ازاو به وجود آمده اند . به عبارت دیگر، جم ، فرزند ماه ، یا عشق خرّم وبهرام است ، وعشق، یا « مـَر= مَـرَ+ غه » ، همان « سیمرغ » میباشد . ازاین رو بود که ماه  ، « شهرمینو یا بهشت لنگر یا بهشت گنگ » خوانده میشد . بهشت گنگ یا بهشت لنگر، یا مینو، جائیست که همیشه ازنوسبزوتروتازه میشود و همیشه موسیقی است . و ردپای این تصویربهشت ارتائی،  درغزل مولوی بازتاب شده است :<br />
این « خانه » که پیوسته دراو با نگ چغانه است .<br />
از« خواجه » بپرسید که این خانه ، چه خانه است<br />
« خواجه = خوا+ جه » ، نام سیمرغ بوده است( خوا= تخم ، جه = زن یا اصل مادینه ) . آبادیان که درنیمه شب ، خانه عشق ارتا وبهرامست ، خانه سرود نای  aiwi-sruth-rima  ( جشن عروسی = شاده)خوانده میشود . آباد ، که « آب + پاد » است ، به معنای « آمیختن شدن دوآب باهمست » . آبادیان ، خانه وسرچشمه ایست که نطفه نرینه که آبست ، با آب زهدان باهم میآمیزند و « مایه » یا « مینوی» تبدیل وتخمیرو تحول میگردند . دربندهش ( بخش نهم ، ۹۰ ) دیده میشود که « آبی که درزهدان گوسفندان ومردمان است ، آب است » و« منی گوسفندان ومردمان ، آبست » و « آبی که درگیاهان ، آمیخته است که آن را آب- تن خوانند ، آبست » به عبارت دیگر« درتخمه یابذرگیاه ، آب » هست . وخوشه پروین یا ارتای خوشه  درماه ، تخم همه جانها وگیاهان وانسانهاست . به عبارت دیگر، آب یا شیرابه ومان یا من یا انگم ( انگ) یا زنج درهمه تخمه ها ونطفه های جانها هست . همچنین درهلال ماه ، شیرابه همه زهدانها هست که درآمیختن باهم – زنگ – سبزمیشوند و آهنگ ونوا وطرب وشادی و روشنی میشوند .<br />
این صورت بُت چیست ؟ اگرخانه کعبه است ؟<br />
وین نورخداچیست ؟   اگر دیر مغانست<br />
گنجیست دراین خانه ، که درکـَون نگنجد<br />
این خانه و این خواجه ،<br />
همه فعل وبهانه (به معنای علت است) است<br />
برخانه منه دست ، که این خانه طلسمست<br />
با خواجه مگوئید ، که او « مست شبانه » است<br />
خاک وخس این خانه ، همه « عنبرومشک » است<br />
بانگ دراین خانه ، همه بیت وترانه است<br />
فی الجمله هرآنکس که دراین خانه رهی یافت<br />
سلطان زمینست و سلیمانه زمانه است<br />
ای خواجه ، یکی سرتو ازاین « بام » فروکن<br />
کاندر رخ خوب تو ، زاقبال نشانه است<br />
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت<br />
گرملک زمین است ، فسونست وفسانست<br />
حیران شده بُستان ، که چه برگ وچه شکوفه است<br />
واله شده مرغان ، که چه دامست وچه دانه است<br />
این خواجه چرخست ، که چون زهره وماه است<br />
وین خانه عشق است که بی حد وکرانه است &#8230;<br />
این غزل مولوی ، یکی از شفافترین غزلیات او دررابطه پیشینه فرهنگی اوهست ، که ازشهربلخ که زادگاهش بوده و ازخانواده اش که ازین فرهنگ برآمده اند، هست .</p>
<p>بلخ ، زادگاه مولوی و تهمورس<br />
تهورس ، نام زنخدا خرّم ، خدای مهر، میباشد</p>
<p>بلخ که دراصل baakhdhi نامیده میشده است ، به معنای « بغ دی = بغ خرّم = زنخدا خرم » است . درپارسی باستانی این شهرtris=baak نامیده میشده که مخففش Baktra ( بغ + تره ) میباشد ، و به معنای « بغ ، سه تای به هم پیوسته » میباشد .  بلخ ، بنام « بلخ شیر بامی» ، مشهوراست . بام یا وام درسنسکریت ، به معنای پستان و زنخدای عشق ( بیدخت=خرّم ) میباشد ، و شیربامی ، به معنای « زنخدای عشق هست که همه شیرخواره ازپستان اوهستند که سپس « شیروانی= شروان » شده است . این شهر، ازتهمورس کهTakhma urupaa باشد ساخته شده است ، که درشاهنامه پدرجمشید است . ولی تهمورث ، وارونه آنکه سپس نرینه ساخته شده ، مرد نبوده است ، بلکه همین « زنخدای عشق با پستان شیردهنده اش » بوده است . « تَـَخم وتُخم » یک واژه اند ، و به معنای « اصل ومنشاء » هستند که معنای « شخص مستقل وآزاد » را میدهند  . « اورو+ پا »،  مرکب ازدوبخش است : بخش نخست که « ure » باشد به معنای « سینه وپستان » است و« paa» به معنای ۱- مکیدن و۲- نوشیدن است .  بنا براین « اوروپا » ، به معنای« پستان شیردهنده است که همه ازآن شیرمیمکند ومینوشند » .البته « پستان شیردهنده به معنای « سرچشمه عشق » است  . نام « اروپا » نیزهمین نامست که به همین علت نیز به تصویرزنی که سوارگاوست نشان داده میشود . این « اوروپا » ، همان «خرّم » و همان « بغ شیربامی » و همان « بغ + دی » هست که نام دیگرش « شاده وشاد » ونام دیگرش « بیدُخت= وی دخت = دختروای یا شاه پریان » است ، و درست « شاد ونوشاد» نام نیایشگاهش دربلخ بوده است ( وبرمکی ها ، سدانش یا یعنی تولیتش را داشته اند ) ، و درنوروز، جشن گل سرخ ( کل سوری = وَرد= آبگاه ) هنوز دربلخ یادگاراوست . همچنین مزارشریف ، همان نیایشگاه اوهست و« شریف = شرف » دراصل به معنای « رفیع وبلندی » است که ترجمه واژه ِ « برزه ، ال+ برز» باشد ، نام مادراو= خواجه = سیمرغ = ارتا هست . درتوضیح غزل مولوی وپیشینه اش ، ازمطلب دورشدیم .<br />
سخن درباره آن بود که سیمرغ ( خرّم+ ارتا + بهرام ) که همان « ماه » وهمان « نای » وهمان « مطرب آسمانی» است ، وماه ، درست، « شهرمینو یا بهشت لنگر یا بهشت گنگ » خوانده میشد . ازاین رو ، هرشهرآباد ومرفه و زیبا وخرّم را که پیکریابی این ایده آل میدانستند ، ماه ، یا بهشت لنگریا بهشت گنگ یا « دژهوخ گنگ » یا مینو مینامیدند .  بهشت گنگ یا بهشت لنگریا مینو، جائیست که همیشه ازنوسبزوتروتازه میشود و همیشه موسیقی وشادی است .همچنن دراقبالنامه ، نطامی همین تصویر بهشت را درداستانی از اسکندر میآورد :<br />
درآمد به آن شهر « مینوسرشت »<br />
که ترکانش خوانند « لنگربهشت »<br />
دربرخی ازنسخه ها « گنگ بهشت » است وهردو درستست .<br />
بهاری دراو دید، چون نوبهار<br />
نوبهار، نام « اریبهشت = ارتای خوشه » است.<br />
پرستشگهی نام او « قـنـد هــار »<br />
عروسان بت روی ، دروی بسی<br />
پرستنده بت شده هرکسی<br />
واسکندر که به دیدن این بُت میرود و میخواهد ، دوگوهر گرانبها را که دردوچشمش می بیند ، برگیرد ،  کسی میآید و داستان این دو « سنگ » را برایش میگوید :<br />
دو مرغ آمدند ز بیابان نخست   گرفته دوگوهر، به منقارچست<br />
«مرغ » که هزوارشش ، « تن+گوری » هست، به معنای « زهدان ازسرنو وتروتازه وسبرشوی » است.<br />
نشستند برگنبد این سرای  زفیروزی وفرّخی، چون همای<br />
دُری ، کان رهاورد مرغ هواست<br />
گرش آسمان برنگیرد ، رواست<br />
ودراینجا ردپای « اصل جفتی » و« هو+ مای » که همان « ماه » ودوجفت در اوست ، بخوبی بازتابیده شده است .<br />
ازاین بررسی میتوان شناخت که چرا پرتوماه وخود ماه ، « زنگ » و « زنگار= سبز» هست . درماهِ پـُر، هم هلال ماه ، آبگاه هست و هم تخم ( خوشه پروین= ارتای خوشه ) باهم هست و طبعا بااین پیوند ومهر، درزمان، تخم، سبزمیشود ، می وخشد . آب ، دربندهش ، هم تنکردی( جسمانی) وهم « وخشا» ، فراروینده ، فراگسترنده و پیشرونده وافروزنده است . زنگ که جفتی وانبازی ومهروشادیست ، اینهمانی با « سبز» دارد. سبزهم که « ساپیزج » باشد، همین معنای « سه اصل آفریننده وزاینده وروینده است که باهم ، پیوند یافته اند و روند آفرینندگی بدینسان ، آغازشده است » .<br />
واژه « زنگ » و  واژه « سبز» یا « اخ سئنا » یا « زرگون» ، معنای « خشک وخالی «رنگ سبز» به معنای امروزه را ندارند . بلکه بیان « اصل آفرینندگی » هستند که ازآن « روشنی = الوان و شادی و هستی » پیدایش می یابند . با پیوند سه اصل به هم ، آنچه بالقوه هست ، تحول به « صورت وجسم » می یابد. هم آب وهم تخم درماه ، چون ازهم جدناپذیرند، سبزند ، یعنی سرچشمه پیدایش و روند پیدایش ( ازبیصورتی وناگرفتنی بودن ، به صورت یافتن وگرفتنی شدن ) هستند . اینست که خود واژه « مینو = mainyava »به معنای « آب ِ نای ماه = آب زهدان ماه » است . may به معنای « ماه » است و« nya»معنای نای است و « av » به معنای « آب » میباشد . البته هم « نطفه = منی = مینو » ، آبست و هم زهدان ، آبگاه است . تخم ( نطفه ) نیز، دارای شیرابه وآبست . مینو، پیوند نطفه و آب در زهدان ماهست که تحول به رنگ وشکل می یابد . اینست که مینو اینهمانی با زمرد وزبرجد داده میشود که هم سنگ هستند وهم رنگ ( روشنی= پیدایش رنگها باهم ) هستند ، هم معنای « عشق » دارند ، وزهدان ماه ، جایگاه « تری وتازگی ونوی همیشگی » هست ، چون جایگاه « تحول = vartan» است   . رنگ که دراصل « ار+ انگ » میباشد ، به معنای « شیرابه روان گیاهان » است .  اینست که « زنگ » ، طیفی ازمعانی پیوسته باهم داشته است که برای ما امروزه ازهم جدا وبیگانه هستند . زنگ ، جرس ودرای وناقوس است . دربهمن نامه که تصویری از« زوش » خدای ایران میآید میتوان دید که به خود « زنگ = جرس » می بندد و آهنگ این زنگها همه را به جوش وخروش میآورند . بستن زنگ وزنگوله ها به خود ، پیکریابی گوهر موسیقائی این زنخداهست ، چون گوهر این زنخدا ، اصل جفتی هست  .<br />
به خوشه کوچک انگور، زنگله گفته میشود . پیشوند « زنجیر» که سلسله به هم پیوسته باشد ، زنج است . به همه صمغها ( ژد=جد ) ، زنج گفته میشود ، ودرست معنای دیگرزنج ، لاغ ومسخرگیست.  همچنین « زنگی مزاج » به معنای « پیوسته خوشحال » است . بهار وفرودین ونوبهار( اردیبهشت ) ، سبزو ز نگاری هستند :<br />
نه چون کافورشود کوه به بهمن ماه<br />
نه شود دشت چو زنگار به فروردین – ناصرخسرو<br />
هوا ، فرش زنگاری افراختی<br />
سمن ، برگ وبلبل ، نواساختی &#8211; سلمان ساوجی<br />
چو من وصل جمال دوست جویم<br />
مرا دیده  ،پر از زنگار باید – سنائی<br />
البته مقصود ازسنائی شاید آن بوده است که دیده من پراز« زنگ زدگی » بشود تا چنین آرزوئی را نکنم ، ولی دراصل معنای کاملا مثبت داشته است .<br />
ای خوشا ، خلعت نوروزی ِ « بستان افروز »<br />
جامه از « اطلس زنگاری » و تاج از« مخمل » &#8211; وحشی<br />
البته « سبزشدن » ، چون به معنای « همیشه ازنوپیدایش یافتن » است ،  به معنای « رنگارنگ شدن » است . مثلا درشوشتری به رنگین کمان ، « سَوزقبا » گفته میشود . یا درفارسی به هدهد که رنگین است ، سبزقبا یا سبزک گفته میشود . یا « وای نیک » دربندهش ، دریک جا، ازجامه سبزاو ودرجای دیگر ازجامه رنگارنگ او سخن میرود . واو هرکجا گام میگذارد چون فرّخ پی است ، همه جا ، سبزیعنی رنگارنگ میشود . سبزکه بیان عشق ورزی « شاه + بابک = سیمرغ + بهرام » است ، اصل پیدایش رنگارنگی وروشنیست و چیزی روشن میشود که رنگارنگ بشود .</p>
<p>مـاه و آب</p>
<p>دیده شد که درسانسکریت به « ماه » ، « سومنات = سوما+ ناته » گفته میشود که به معنای « خدا یا دارنده ونگهبان شیرابه وزبده » یا « مایه = مای » است . ماه ، اینهمانی با « آب= شیرابه ورس وجوهرجهان » داده میشود . به عبارت دیگر، ماه ، اینهمانی با « هائوما = هوم = هومای » داده میشود . این شیرابه ومایه است که « آب زندگی » درهمه چیزهاست . ازاین روبیخ درخت ، « کوک » نامیده میشود که « کوکا » باشد وبه معنای « ماه » است . علت نیز آن بوده است که آنها ماه را اصل تری وآبادی وبهی میدانستند . دربخش یازدهم بندهش ( ۱۶۵ ) میآید « از آنجا که آب با ماه پیوند دارد . بدان یک پنجه همه آبها برافزایند و همانگونه که به چشمدید پیداست ، درختان نیز بدان هنگام بهتربرویند ومیوه ها بیشتررسند . &#8230;. ماه &#8230; سودمند است زیرا هرچه را تردارد ، نیکو آبادی اومند است . زیرا همه آبادی وبهی را دهد &#8230; به افزارگشنان همانند است که چون برفرازد ، تخم به مادگان دهد &#8230; پانزده روزکاهش یابد که کارکرفه ازجهانیان پذ یرد و به گنج ایزدان سپارد .. » . ماه پـُر، نرینه شمرده میشود که همه مادگان را آبستن میکند و هلال ماه ، اصل مادینگی جهان بود و همه تخم ها « نطفه ها = منی ها = مینوها» به هلال ماه می پیوستند ، که البته نویسنده بندهش ، بجایش « کارکرفه » گذاشته است . آنها درتصویرماه ، هم زن وهم شوهر، وهم پدر ومادر خود را میدیدند .  بدین تریب ، اندیشه اینکه همه انسانها فرزند مستقیم خدایند، و همه بشر، خواهران وبرادران وخانواده هم هستند ، پیدایش یافته است . ازسوئی بیخ وریشه همه درختان وگیاهان ، همین « کوک = کوکا= تخم ماه » بود که سرچشمه تری وآبادیست . ماه ، که هم « نطفه وهم آب زهدان » همه جانها وگیاهان را داشت ، شیرابه و مان ومـنّ ومن  و زنج و جد و ژد و انگم وانگ ( رنگ= اَر+ انگ = شیرابه روان ) یا اسانس همه جهان هستی را درخود داشت، واصطلاح « مینو» که « می + نیا+ آو » باشد وبه معنای « آب نای ماه » است ، چنین معنائی داشته است .  درواقع ، سرچشمه « اسانس وشیرابه ومان کل جهان هستی » یا « حقیقت درگوهرهمه جانها » بود.  این اندیشه بسیاربزرگ ازتجربه هائی چند درزندگی که انسانها داشته اند ، انگیخته شده بود . یک تجربه بزرگ ، « رابطه ماه با عادت ماهانه یا قاعدگی زن » است . درکردی  به گاومیش ، مانگ گفته میشد وزمین ، چون خوشه زندگان بود ، همین مانگ بود . به ماه آسمان نیز مانگ گفته میشود . مانگه ومانگا ، گاوماده است . به ماه تازه یا هلال ماه ، مانگیله ( مانگ+ ایل یا آل ) گفته میشود .  وبه عادت ماهانه زن ، مانگانه گفته میشود .  این واژه « قاعدگی » ، بیانگر ریشه مفهوم « قاعده واندازه » درتجربیات انسانها بوده است . چنانچه اندیشه بزرگ پروتاگوراس که انسان ، اندازه هرچیزیست  homo  mensura میباشد ، وبنیاد حقوق بشر شده است ،  درست واژه « mensura »  ازهمان «mensturation » میآید . به این قاعدگی یا حیض xunomand یا vohunavant گفته میشود که به معنای « دارنده خون » است و خوب دیده میشود که واژه « خون = vohuni» دراصل به همین « خونریزی ماهیانه زن دررابطه با ماه » گفتته میشود، و خون «  ni- vohu» به معنای « نای به » است که نام این خداهست . افزوده براین « رگ= راهو » ، نام ارتا هست . درکردی به حیض « بین مائی » گفته میشود که به معنای « آب نی » بوده است . باید درپیش چشم داشت که واژه « حی » که درعربی به معنای « زنده » بکاربرده میشود( حی علی خیرالعمل ) ، دراصل به معنای « فرج زن= اندام زن » است ، وواژه « حیات = زندگی » ازآن ساخته شده است . وواژه « حیا = شرم » نیز به همین اصل بازمیگردد . « حی = اندام زایش زن »، اصل زندگی واصل پیدایش زندگی بوده است . ازاین رو نیز ، الله ، هو الحی الذ ی لایموت . او زهدانیست که هیچگاه نمی میمرد وهمیشه ازنو میزاید . اصل این واژه « حی » ، به « هه یو »= ماه درکردی  و « هه یوک »= هلال ماه درکردی بازمیگردد ، که اینهمانی با « زهدان » داده میشد و دراوستا « aiwi »  بوده است .<br />
تجربه دیگری که انسان ، ماه را با آب پیوند داده ، تجربه جزر ومد دریا است که درفارسی « آب جـَر» و « آب خیز» نامیده میشوند . این اندیشه « تحول وتغییرخود ماه درهرماهی » که بنیاد تفکر این فرهنگ در درک جهان هستی بود ، با جزرومد دریا ، سبب میشد که جزرومد دریا را بسیارمثبت درمی یافتند .  این اندیشه در داستان « خرسه پا » دربندهش ، که میان دریای فراخکرت ( وروکسا، کسا درسانسکریت نام خدای آبست ) ایستاده ، بخوبی بازتاب شده است . خـر، با الاغ ربطی ندارد ، بکه همان « خار= خاره » ودراصل « هـره » بوده که ، همان « ماه » است و« سه پا » که به معنای « پا » هست و به معنای اصل جفتی واصل حرکت است ، ویژگی ماهست که درپیش آمد . ازجمله ویژگیهای این « خرسه پا » دربندهش آنست که « چون بانگ کند ، همه آفریدگان آبزی ، آبستن شوند ، چون درآب میزد ، همه آب دریا مطهرشود » . که همان ویژگیهای ماه هست . ماه که لوخن ( نای بزرگ ) یا نای به است ، وای به ، باد یا بانگ ونوای به نیزهست که آبهارا به موج میاندازد و ماهیان را آبستن میکند . ولی مفهوم « دریا » ، چنانچه پنداشته میشود ،درجائی ازگیتی نیست ، بلکه « چنانچه اشاره شد، شیرابه ومان ومن ومینووآب و انگ ورنگ ( ار+ انگ = ارنگ رود ) جاری وروان درسراسرجهان ودریای محیط میباشد .همین مفهوم نیز درآغاز شاهنامه میآید که :<br />
حکیم این جهان را چو دریا نهاد<br />
برانگیخته موج ازاو ، تند باد<br />
این تصویر دریا ، به کلی با مفهوم «دریا» درداستان نوح فرق دارد .  اینجا ، «همه جهان ، دریاست و ساحلی وکناره ای ندارد» ، چون حقیقت یا « مان ومن ورنگ= ارنگ= ار+ انگ = شیرابه روان همه جانهاورَس ورَسا » جوهرواسانس همه جهانست و جائی که این جوهر نباشد ، به معنای آنست که آنجا حقیقت وخدا نیست . حقیقت ، درهمه چیزها نهفته است وموج میزند وروانست ومی تازد . حقیقت ، گنج درهرچیزیست ، تخمی(= چهره درتاریکی) میباشد که « می چهرد = به خود شکل وچهره میدهد تا دیدنی شود »  . ماه یا کوک یا کوکا ، بیخ هردرختی و گیاهی وانسانی ( مردم = مر+ تخم )  است  و همه ازاین مینوی ماه ( آب زهدان ماه= مای یا مایه یا می ) یا مان ومن ورنگ و« وه دایتی = دهش به » مینوشند ومی « وخشند » « مینو» میشوند .</p>
<p>آب، تنکردی ووخشائیست، یعنی:<br />
« آب »،هم مادّه وهم  روحست<br />
هم،اصل تاریک وهم چهره پیداست<br />
آب و جهان اندیشی ایرانی</p>
<p>اندیشه های ژرف ومردمی انسان، از زمینه های تصاویری روئیده و پیدایش یافته که ما امروزه ، آنهارا خرافه وجهل واشتباه میدانیم . انسانها، فجراندیشه هائی را که درتجربیات خود ، گمان میزدند ، به شکل « تاءویل هائی ازمحسوسات خود » درتصاویر محسوس خود ، بازمی تابیدند . ماه درآسمان ، دراثرتحول ازهلال ( کمان ) به چرخ ( گردی ، شکل تخم ودانه ) وتغییروارونه اش ، پدیده ای بسیارشگفت انگیزو « اندیشه زا » بود . ماه ، هم نماد اندام زایش زن وهم نماد اندام تناسلی مرد ، هم مرد وهم زن( اصل آفریننده وزاینده ازخود ) و هم تحول یابنده نری به مادینگی ومادینگی به نری بود . وازاین رو نام ماه که دراصل « مای = ماده » و« مز» و« ماخ » و « مج » بوده است ، گواه براینهمانی داشتن آن ، با « آب= شیرابه = مینو= مان = من » یا شیرابه واسانس= رس کل جهان است. درست گیتی ازاین آب ماه « مینو » که نطفه ماه باشد و درتن وزهدان زنان ، هشته وافشانده میشود ، پیدایش می یابد ، ونطفه یا تخم نرینگان همه به زهدان ماه میروند و تبدیل به « پروین = ارتای خوشه » میشوند . این تصویر، هرچند برای ما جزخیالات وموهومات چیزی نیست ، زمینه پیدایش اندیشه های متعالی وژرف ومردمی شده است که برغم ِ دست کشیدن ازاین خیالات خام نجومی و بیولوژیکی ، آن اندیشه ها ، ارزش خود را نگاه داشته اند و میدارند . به همین علت ، این تصاویر ، به علت آنکه « زادگاه این اندیشه های متعالی ومردمی و ژرف » بوده اند ، ارزش یاد آوری دارند . امروزه نیز، بسیاری ازاندیشه ها ی نیک ومردمی ، به همین روال پیدایش می یابند وپیدایش خواهند یافت . انسان ، جنین اندیشه های تازه خود را درگهواره اصطلاحات و قوالب کهن و یا غلط می نهد تا درزهدان آنها ، برویند . همین کار را عرفان ، درایران کرده است و جنین اندیشه های مردمی و مهری و بلند خودرا در « قوالب اسلامی وقرآنی » نهاده ، تا از« درون کود اسلامی ، ازنو برویند » .<br />
دربندهش این اندیشه بنیادی فرهنگ ایران باقی مانده است که آب ، هم « تنکردی= جسمانی ومادی » و هم « وخشائی = معنوی وروحانی ومینوی » هست . درآب ، این دو رویه ، باهم آمیخته و انباز، وازهم جدا ناپذیرند . هنگامیکه معنای اصل آب ( مایه = مای ، شیرابه واسانس همه جانها ) را درنظر داشته باشیم ، درمی یابیم که « آب » ، مقوله ای بسیارمهم وژرف درفرهنگ ایران ودرتفکر ایرانی پیدایش یافته است . چون « آب » که شیرابه ومان ومن ( = مینو و مایه ) همه زندگان وگیاهانست ، مانع ازآن میشد که اندیشه « دوجهان جدا وبریده ازهم و درگوهر متفاوت باهم » پیدایش یابد . به عبارت دیگر، روح وجسم ، خدا وانسان ، آسمان وزمین ، جان وتن ، پیوسته و آمیخته به هم و متمم وانبازهم بودند . به عبارت دینی درمسیحیت واسلام ، معنویت وروحانیت و اندیشیدن ، پدیده های پیوسته با تن وجسم ، و فراروئیده از تن وجسم ( شیرابه و من نهفته درآن ) بودند .<br />
مفهوم « آب » درفرهنگ ایران، غیرازمفهوم آب درذهن ما میباشد . آب ، که اسانس و « مینو= مان = من= ژد= انگ » جهان هستی شمرده میشد همانقدر مادی وجسمانیست که روحانی ومعنوی و اندیشگی ، همانقدر استومند است که مینوئیست . چنین مفهومی از« آب » ، روح وجسم ، اندیشه وتن ، صورت ومعنا ، صورت وبیصورت ، حقیقت وظاهر، خدا وگیتی را به هم میآمیخت وبه هم می پیوست . جهان مینوئی ، نیروهای مینوئی ( ضمیر) ، بهشت مینوئی ( گنگ ) ، پدیده هائی جدا گوهر وبیگانه وبریده از « گیتی وجسم » وبرترازجسم وتن وماده نبود . بهشت ومینو، بالیدن وشعله ورشدن و گسترش یافتن ِ شیرابه ومان ( مینو) ورَسی است که درمیان وگوهرهرتخمی ( اَست = استو = هسته = جسم ) هست . سپس درعرفان ایران ، اصطلاح « می = باده » که معنای دیگرماه ( ماء= مای = می ) ، جانشین مفهوم « آب = مایه ، درعربی ماء » شد، که اساسا دراصل باهم یک واژه بوده اند .پس ازآنکه « آب » ، معنای بسیارتنگش را یافت ، ویژگیهای مثبتی که فرهنگ ایران به باده یا می ومایه میداد ، رساتر، معانی گمشده آب را نگاه میداشتند ، چون مایه ، اصل تحول دهی را درخود نگاه میداشت  . حقیقت نهفته وروان( تازنده ، روان ورونده با سرود ) درهرماده ای ( جهان جسمانی چون زاینده است ، اینهمانی با زن داده میشود . نام ماه هم ماده = مای بود ) ، آن تخم را میافروزد و مینوی نهفته وبالقوه ، مینوی آشکارمیشود .<br />
ماه ، « مای = درپهلوی » و« ماده = mada» نامیده میشد . ازمعانی گوناگونی که در زبانها وگویشها از« مای، ماده ، ماخ ، مج » که ماه هستند و باقی مانده میتوان بایک نظر بازشناخت که با چه چیزهائی ماه ، اینهمانی داده میشد . یکی آنکه ماه یا مای ، با « مادر» ، زاینده ودایه ( ماما وشیردهنده ) اینهمانی داده میشد ( هو+ مای = همای ) . دیگرآنکه مای ( مادر) با آب یا مایه اینهمانی داده میشد . زرمایه ، که معنای « سبز» دارد ، همین شیرابه ماه است که بهشتیان مینوشند . درتبری ، مایه هم به « اصل هرچیز» وهم به « هرنوع مخمریا تخمیرکننده » گفته میشود .  اینکه مایه اصل هرچیزاست ، به معنای آنست که « ماه » میان هرچیزیست . واینکه مایه ، اصل تخمیرکننده وتحول دهنده و کیمیاگراست (می+ نیا = مینا=mainya ) ، نقش بزرگی درجهان بینی ایرانی داشت ، به ویژه که این اصل تخمیرگریا کیمیائی در میان هرچیزیست. ازاین رو « می » که باده باشد ، همان ماه است که گوهرانسان را تخمیرمیکند و پدیدارمیسازد . به همین علت نیز نام دیگرمی ، « بگمز» است که « بغ + مز= ماه خدا » میباشد . « می » ، ویژگیهای خدای ماه را دارد . البته تماس با ماه ونگریستن ماه نیز، همین ویژگیهای تخمیرگروکیمیا گررا دروجود انسان دارد . همچنین درتبری  میا ( mia=  miyaa= miya) به ابرغلیظ همراه با باران گفته میشود . وازاین تصویرمیتوان رابطه تنگاتنگ ماه با ابررا دید . دربندهش ، ماه ، « ابر+ ومند » دارنده ابر نامیده میشود . طبعا واژه عربی « ماء= آب » همین « مایه ومای وماه » است .  همچنین درتبری « » به معنای « مغزیا مادهّ ی وسط هرچیز» است ودرست واژه « میان » که نقش فوق العاده مهمی درتفکرایرانی دارد ، ازهمین مفهوم « ماه » ساخته شده است . «ماهی» در دریا نیز همین ماه = ماس = ماص است . چنانکه نام دیگر ماهی ، سئنا  وسمک ( سه + مک = سه نی = سئنا )  است ، چون ماه ، مرکب ازسه خدا هست که باهم اصل عشق هستند . دربرهان قاطع دیده میشود که « مـه » ، هم به قلم وکلک گفته میشود که « نای» باشد و هم به « میغ » گفته میشود . درخراسان مایه ، به خایه انسان وحیوان و مخمر( ماده تحول دهنده )  و ماییدن به خواستن گفته میشود . درپشتو مایه خمیرمایه است وبه آن ، تومه وتومنه نیزگفته میشود . در واقع « تخم » با « مایه » اینهمانی داده میشود و تومه وتومنه که درپشتو ، مایه است ، دارای معانی  ریشه واصل وجوهرو بنیاد هم هست . ودرضمن به شتردوکوهانه نیز مایه گفته میشود ، چون جمع دوکوهان ، نماد اندیشه جفتی وانبازیست . ودرپهلوی maayishn به معنای آمیزش ومقاربت است و maayut مایوت  به معنای جفت گیری و آبستنی است و maayomand که همان « میمند » باشد، به معنای « دارای می ومحتوای شراب » است . وواژه « mayazd » جشن نوشیدن می برای باهم آمیختن ودوستی بوده است ، وواژه « میزبان mayazd-paan» ازهمین ریشه برخاسته است . ازخوشه معانی گوناگون ولی به هم پیوسته « ماه = مای » میتوان نقش مهمی را که تصویرماه درتفکر واجتماع ایرانی بازی کرده بازشناخت . به همین علت این اصل کیمیاگروتحول دهنده و شادی آورو « آذرفروز= پدیدارسازنده تخم » ، « میان=mai-dhyana » هرچیزی و « اصل میان درهرچیزی » است . میان هرچیزی وهرانسانی  ، جای وخانه « زنخدا ماه » است ، چون « می + دی + یان =yana +  dhy+mai » ، یان+ خدا+ ماه » میباشد .  « میان » ، جایگاه وخانه ماه یا خدای عشق وطرب و آب یعنی حقیقت هست ، و آنچه ازاین آب( مینو= مان = من = انگ ) درمیان هرچیزی ، می وخشد ، موجود مینوئی است . بدین علت معنای واژه « vaaxshik» ، موجود مینوئی است .</p>
<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_13.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_13.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_13/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۲ &#8211; فـلسفـهِ « جـانـفـشـانی » و مفهوم « نـیـکـی » درفـرهنگ ایـران &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_12</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_12#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 18:01:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[از پیدایش جهان دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=319</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهرجمالی پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۲ فـلسفـهِ « جـانـفـشـانی » و مفهوم « نـیـکـی » درفـرهنگ ایـران &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212; «شادشدن ازافشاندن ِغنای جان ِخود» « نیکی » هست *************************** جان هرانسانی ، سرچشمه غنا وسرشاریست و هنگامیکه این غنای ِ آفریننده ِ جان ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_12.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_12.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهرجمالی</h2>
<h2>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211;  ۱۲</h2>
<h1>فـلسفـهِ « جـانـفـشـانی » و<br />
مفهوم « نـیـکـی »<br />
درفـرهنگ ایـران<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
«شادشدن ازافشاندن ِغنای جان ِخود»<br />
« نیکی » هست<br />
***************************</h1>
<p>جان هرانسانی ، سرچشمه غنا وسرشاریست و هنگامیکه این غنای ِ آفریننده ِ جان ، دراندیشه ودرکردارو گفتارو عواطف ، لبریزمیشود ، انسان ، شاد میگردد ، و « نیکی » ، نام چنین شادی هست . جانفشانی ، سرشاری ولبریزی غنای جان درکردارو گفتارو اندیشه است ، نه « قربانی کردن و آزردن و نابود ساختن جان ، که سرچشمه پیدایش این غناهست » .  بکار بردن واژه «جانفشانی » ، به معنای « قربانی کردن جان وآزردن ِزندگی خود یا دیگری » ، یکی ازبزرگترین سوء تفاهماتست که به کلی ، انسان را ازشناخت فرهنگ ایران ، باز میدارد . تن ، کده ِ  یا آتشکده « آتش جان » است ( یک معنای تن ، آتشگاه هست ) ، وبرافراختن ویازش آتش جان ازتن ( =آتشکده ) ، آتشفشانیست . تابش آتش ِ جان ، روشنی وگرمی یا « بینش ومهر» است .  مقصود از بررسی واژه ها وریشه های آنها ، دراین بررسیها ، یافتن ِ« مفاهیمی » است که ازآنها میتوان ، گام به گام ، فرهنگ ایران را بازساخت وبازشناخت ، و به « تجربیات مایه ای فرهنگ ایران » دست یافت ، وبدینسان ، شالوده تفکرفلسفی نوین را گذاشت . « باززائی فرهنگی، نوزائی فرهنگیست »، واین با « فلسفه نگرش تاریخی » ، که غایتش آنست که در یابد چه درگذشته مردمان میاندیشیده اند، فرق دارد .</p>
<p><span id="more-319"></span>انسان، مشیاmashya  ( هزوارش=meshia ) یا مَشیاکه= mashyaaka خوانده میشود(Justi ) که به معنای « پُرولبالب و لبریز» است، ازاین رو به روغن وچربی ، مشیا ومشکیا ومشیه=  mashya=  mashkyaa=mashyaa  نیزگفته میشود، چون روغن وچربی ، ازپیکریابیهای پـُری وسرشاری وفراوانی هستند . درتبری ، مَشت = masht به معنای انبوه ولبالب ( المباره= ۱- لن – بار) و درکردی ، مَشت =masht به معنای لبالب است . درکردی ، « مَشه » ، به معنای بسیارومُفت است و « مَش کرن = مَشت کردن » به معنای پرومملوکردنست . به ماه شهریور(= خشتره وئیره ) که ماهِ خرمن برداشتن است « مَشتاخان = موسم پُری » گفته میشود ، و « مه شک » به خیک واشکمبه گفته میشود . و « مه شکوی »  به زن شکم گنده گفته میشود . اساسا واژه « مشک » و« مشکوی » بیان « حاملگی وآبستنی زن » بوده است . این است که « ابر» نیز که « پری کا  یا غین » نیز نامیده میشود ، د ربندهش، با « مشک » ، آب را حمل میکند ومیافشاند . ابر( آب+ وار) ، درمشکش ، حامله به آب هست  . بدین خاطر نیز « لنبک = لن بغ » درشاهنامه ، «آبکش » یا سقای ِ با « مشک » است . ابردرادبیات، نماد جوانمردیست . آبستنی ، پُری وسرشاری ولبالبی است . ازاین رو نیزبه « چیدن غله وخوشه های گندم وجو» درهزوارش، مشرونیتن=  mash-ronitan گفته میشده است ( که به معنای خوشه چینی میباشد ) ، چون « خوشه = شنگله = شنلک » ، پیکریابی اندیشه پُری وسرشاری وانبوهیست . چنانچه « شنگ » ، به خیار تخمی ونوعی غله گفته میشود، و«شنج» به کفل وسرین( زهدان ) مردم وحیوانات، و« شنگه » به آلت تناسل ،« گفته میشود.  و « ارتا واهیشت » نیز که دراصل « ارتا خوشه = ارتای خوشه » است ، طبعا سرچشمه پُری ولبریزی وانبوهی است . ازاین رو به گیاه اسکن بیل ( آلمانی =Hachenkopf + انگلیسی= Calligonum) که نام دیگرش « آرته = ارته = ارتی = فـَق = فگ = پگا » است ، مشاکسmashaks  گفته میشود که همان « مشاک » باشد . ازنامهای « آرته = ارته = ارتی » و همچنین ازنامهای « فق= فغ= بغ ، فگ = پگ و پگا که همان بغ میباشد » میتوان اینهمانی این گیاه را با « ارتا » شناخت . و ازاین رو نیز درکردی به عصای دراویش ، «مه شاک » گفته میشود ، که به معنای « ارتا » هست ( مَش+ آگ= پـُر ازتخم گندم ). چون پری وسرشاری ، بیان اوج شادی و اوج امتیازوعلویت ونیکی بود . پری وسرشاری ، سرچشمه آفرینندگیست . دراین فرهنگ ، با اراده ، خلق کرده نمیشود ، بلکه آنچه پروسرشاراست ، درافشاندن ، میآفریند .<br />
هنوز در دوانی ، « مَشت » به معنای « عالی وممتازبودن » هست و درشوشتری « مَشتی » به معنای خوشی و بهبود زندگیست . ازواژه « مش+ رونیتن » که چیدن خوشه های گندم وجو بوده است ، میتوان بخوبی شناخت که « مش » ، معنای « خوشه »  را داشته است ، که اینهمانی با « پری » دارد ، چنانچه واژه « واس » نیز که به خوشه گندم ( برهان قاطع ) گفته میشود ، اینهمانی با واژه « وَس = بسیار» دارد ( وَس = وَش = فش = پش = پژ )  . « وَن وَس تخمک » درمیان دریای وروکشا ، که درخت همه تخمه هست ، و سیمرغ برفرازش نشسته ، بیانگرهمین « خوشه بودن وسرشارولبریز بودن سیمرغ » است . درست ارتای خوشه ، که باافشاندن تخمهایش ( ارتا ) در کل جهان ، زندگی پیدایش می یابد ، « مَش » و « وشی = خوشه » و« پشه =پش» بوده است . چنانچه نام اردیبهشت درفارس بنا برابوریحان ، ارداخوشت و درخوارزم وسُغد ، «اردوشت» بوده است ، که با پسوند ِ « وشی » میباشد وهمان معنای خوشه را ، هنوز درزبان کردی نیز دارد . چنانچه دیده خواهد شد ،  وَش و فَش و پَش و پـَژ، حاوی یک معنا ، با تلفظ های گوناگونند .<br />
«خوشه » ، چند ویژگی چشمگیر دارد که تصاویر خدا وانسان را درفرهنگ ایران ، مشخص ساخته اند . یکی آنکه خوشه ، مرکب ازتخمهای فراوان و کثیرو متعدد است ، که بیان تنوع وفردیت است .به ویژه که این تنوع وگوناگونی وفردیت ، آگاهانه درداستان سیمرغ دربندهش نشان داده میشود و بواسطه همین کثرت تنوع تخم ها ، « همه پزشک » خوانده میشود ، چون هرتخمی ، داروی دردی دیگرهست  . تخمهای درخت همه تخمه ، هرکدام ، تخم گیاه ( یا جان ) دیگریست . دوم آنکه این تخمها به هم پیوسته وبسته اند که بیان مهرو یگانگی وخویشاوندی است ، و سه دیگرآنکه درگوهرهرتخمه ، بازنیروی خوشه شوی و نیروی آفرینندگی ازخودش هست که به تخمهای دیگر نیز که پیاپی میآیند ، منتقل میسازد ( تخم ، اصل آفرینندگی را درخود دارد و به آنچه میآفریند ، انتقال میدهد. ازاین رو نیز درفرهنگ ایران ، آفریننده ، برابر با آفریده است. به عبارت دیگر، خدا ، برابر با انسان است )، وچهارم آنکه درهردانه ای، «اصل تحول vartan = وشتن = گشتن» هست ، و درتحول هست که خوشه ودرخت میشود ( تحول یابی ، روند آفرینندگی میباشد )   . ازاین رو« خوشه» ، تصویر « خدای ایران » بوده است . گیتی، خوشه خدا هست . خدای ایران ، خوشه را خلق نمیکند ، بلکه خودش این خوشه هستی است ، وخودش کثرتیست که وحدت دارد و تنوع ویگانکی ، دورویه متمم اوهستند ، و تحولش در« زمان » هست . خدای ایران ، فراسوی زمان وگیتی نیست .<br />
این اهورامزدای زرتشت است که ، منکر« خوشه بودن » خود، شد و « آفریننده خوشه = آفریننده فره وشی » گردید و ازاینجاست که تناقض کلی با تصویر « ارتا » ، خدای زنخدائی ایران یافت  . ازاینجاست که یزدانشناسی زرتشتی ، مجبور بود معانی « ارتاخوشت = اردیبهشت = اردوَشت ، وارتا فرورد وارتا فروشی » را چنان وچندان تغییربدهد ،  تا انطباق با آموزه زرتشت و تصویر تازه ازاهورامزدایش بیابد . اینست که دراصل ، ارتا ، خدای ایران ، خوشه ایست که دانه هایش ، « ارتا » نامیده میشوند ، و این تخمها ، نخستین «عنصر جهان هستی » میباشند . واین با آموزه زرتشت ، هماهنگ نبود . ازاین رو ، مفهوم اصلی آن، در زبان سغدی باقی مانده است .<br />
درسغدی « artaaw-fravarti » به معنای « نخستین عنصر» هست .  ،artaaw ارتای ِبه (ارتا وِه ) است . وفرورتیfravarti ، اصل تحول یابی( vartan= گشتن) است . درحالیکه فره وشیfravashi  ، بیان « خوشه نخستین و پیشین واصلی وپـُر  هست که دانه هایش« ارتای به » میباشند . ارتای به ، تخمیست که ازنخستین خوشه ، که گوهرتحول یابی ( متامورفوز) و آفرینندگی وافشانندگی دارد . ازاین رو ، افشاندن ، معنای « خود آفرینی » دارد . انسان ، درخود افشاندن ، خود را میآفریند ، خود ، ازخود ، روشن و افروخته وروئیده میشود . ازآنجا که « ارتا » ، هم خوشه تخمها وهم کانون حبه های آتش است ( تخم = آتش ) ، واژه واخشیدن =vaxshitan هم معنای رویدن وبالیدن گیاهی وهم معنای شعله وزبانه کشیدن آتش را دارد . درک این نکته دراین فرهنگ بسیارمهمست که روئیدن وبالیدن درخت یا گیاه ، اینهمانی با شعله ورشدن وزبانه کشیدن آتش دارد . البته مفهوم آتش گیاهی آنها ، آتش ناسوزبوده است . به عبارت دیگر،  نیروی بالقوه  فرازبالنده و ازخود، روینده تخم گیاه ودرخت را ، « آتش » مینامیدند که همین « ارتا » یا نخستین عنصرباشد .<br />
کردارواندیشه وگفتاراو ، خود افشانی ، آتشفشانی اوهستند . کردارواندیشه وگفتار، تحمیلی واجباری وسختگیری باخود و ریاضت و « ازخود گذشتگی » و اطاعتی وتابعیتی نیستند، بلکه روند افشاندن غنای هر جانیست .<br />
ازاین رو ، نام این نیروی غنای جان ، ، « فره وشی =fra-vashi» میباشد ،  که درپارسی  باستانی « فروهر=fra-varti » نیزنامیده میشود . هنگامی که این غنای جان یا « فره وشی » ، درکرداروگفتارواندیشه انسان ، فرامیزیزد ودرآنها لبریزمیشود ، انسان ، شاد میشود ، و این « شادی ازدهش جان خود به دیگران وگیتی » ، نیکوئی است .  اساسا درارمنی ، وَشت = vasht، به معنای نیک هست . پُری وسرشاری ، اینهمانی با کمال ونیکی وشادی وعلو داشت ، چون سرچشمه آفرینندگی و اصالت انسان شمرده میشد . « فره+ وشی » که به معنای « نخستین خوشه » ، یا « اصل همه خوشه ها » هست ، سپس در یزدانشناسی زرتشتی ، معنای ماوراء الطبیعی ( متافیزیکی) پیدا کرده است که معنای اصلی زنخدائیش را به کلی ناپیدا وتاریک ساخته است ( سپس بررسی میشود ) . این نخستین خوشه که که بُن ِآکندگی وپری وسرشاری وغنا هست ، اصل وبن همه « تخم ها ی جانهای انسانهاست » ، وطبعا سرچشمه « افشاندن = وَش+ شاندن= فش+ شاندن » درگوهرهرانسانیست. این اندیشه ، دوجهان جدا ازهم وغیرازهم را به کلی رد میکرد ، درحالیکه آموزه زرتشت ، دوجهانه بود.<br />
فره وشی ، نیروی افشانندگی وفوران و جوششِ ضمیرانسان  ، یا طبیعت وگوهریا « فطرت » هرانسانیست. آتش جان ، عنصر نخستین یا تخم خوشه خدا است که « افتاریده » شده است . ازاین رو « فرن &#8211; وِه افـتار» نامیده میشود و واژه « فطرت » عربی ( افتری ، فتره = فطرة ) ازاین اصل برآمده است  .<br />
پیش ازآنکه به طورگسترده به این بررسی پرداخته شود ، اندکی با مفهوم « افشاندن » که گوهر« آئین جوانمردی » است ، ودرادبیات ایران دردوره اسلام ، بازتابیده شده ، آشنائی پیدا میکنیم . دراین شعر فردوسی ، به خوبی ماهیت افشانندگی ، که فوران ازغنای آفریننده ِ گوهریست، پدیدارمیشود :<br />
اگرچند بخشی، زگنج سخن<br />
برافشان ، &#8230;&#8230;..که دانش نیاید به بُن<br />
چون جان درفرهنگ ایران ، چنانچه آمد ، هم تخم وهم (حبه) آتش ( تخم= آتش) جان بوده است ، یکرویه اش ، رویش وبالیدن است ورویه دیگرش، افروختن وشعله کشیدن وتابیدن و افروختن و روشن شدن است . ارتا ، هم « خوشه تخم ها » وهم « کانون ومجمرومنقل حبه های آتش » هست . کانون آتش، سنبله زر ، یعنی خوشه آذر نامیده میشود. ازاین رو ، « روشنی =بینش» با «گرمی= مهر» ، باهم ازجان « فراافشانده » میشوند . سخن ودانش وروشنی ، آتشفشان ِ چنین جان آتشینی ، و رویش وبالش چنین تخمی هستند که پیاپی ، « خوشه وخرمن » وبارور میشوند . ازاین جاست که دیده میشود که «ardefaa» درسغدی به معنای « درخشش وپرتو » است .  و درمتون مانوی ، خدای پرتو افشانی (  ardefi baghi) نامیده میشود . ازاین رو نیز، تخم درفرهنگ ایران ، اصل روشنی( وطبعا ، بینش ) است .ازاین رو شاه بودلف وبرادرش ، از اسدی توسی میخواهند که نامه ای باستانی مانند فردوسی بسراید :<br />
زدانش یکی باغ خرّم ، نهی    که ازمیوه، هرگزنگردد تهی<br />
ومولوی بلخی ، ازتفاوت « سخا » با « افشانندگی که پاکبازی » است ، به خوبی آگاه میباشد :<br />
صرفه مکن، صرفه مکن ، صرفه ، «گداروئی » بود<br />
در« پاکبازان » ای پسر، فیض « خدا خوئی » بود<br />
خدا، دراندیشه مولوی، پاکباز، یعنی افشاننده است، نه خالق.<br />
خود عاقبت اندر« وَلا» ، نی بخل ماند نه سخا<br />
اندر«سخا» هم  بی شکی ، پنهان ، « عوض جوئی » بود<br />
هست این سخا ، چون سیرره ، وین بخل ، « منزل کردن» است<br />
درکشتی نوح آمدی ، کی « وقف وره پوئی »  بود<br />
«خودرا بیفشان چون شجر» ، ازبرگ خشک وبرگ تر<br />
بی رنگ نیک ورنگ بد،  توحید ویکتوئی بود<br />
درخت که « وَن » نامیده میشود ، درسانسکریت به معنای « جنگل ودرختستان» و « فروانی » وابروچشمه وآب است و « وان= vaan» هم به معنای « چوب» وهم به معنای « عشق » و به هم دوختن وبه هم بافتن است . اینست که درخت (= وَن ) ، گوهرپری وسرشاری و افشانندگیست .  شجرودرخت بودن ، همیشه افشاننده بودنست . بدین علت درفرهنگ ایران ، هم خدا وهم انسان ، با درخت اینهمانی داده میشدند .  جوانمردی وپاکبازی ودهش ، گوهر ( فطرت ) خدا وانسان هست . انسان، تخمیست که از زمین میروید .<br />
درختان وگیاهان ، چنانچه دیده خواهد شد ، درفرهنگ ایران ، « پستان زمین » ، شمرده میشدند و آنها مانند پستان ابر( درسغدی ، پری کا نامیده میشود و دربانوگشسب نامه ، غین = غیم = گین است ) و مانند پستان زنخدای عشق ( پگاه = بامداد= وام+ داته = اوش + بام ) اصل افشانندگی به همه مردمان ، بی تبعیض رنگ ومذهب وطبقه و جنس &#8230; هستند . توحید، برای عرفان ، چنین معنائی دارد . درکردی ، « چل » ، هم به شاخه های درخت وساقه گیاه و هم به « نک پستان » ، گفته میشود . چون « شیرابه گیاهان = اَنگ یا رَس » ، همان شیر ازپستان زنخدای زمین شمرده میشده است .<br />
افشانند گی ، با « اراده ، به کسی طبق شرائطی وداشتن ویژگیهائی  دادن ، ویا به کسی طبق شرائطی و ویژگیهائی داشتن ، ندادن » نیست ، بلکه غنای جان انسان ، به همه بدون درنظرگرفتن تبعیض واستثناء ، فوران میکند ، و ازاین فوران  جان خودش هست که شادی دراو پیدایش می یابد  ، واین شادی هست که « نیکی » شمرده میشود .<br />
این بود که خدایان ایران که همه خدایان زمان (سکولار) بودند، به شکل «درخت سی شاخه » تصویرمیشدند که درفرازش ، سه شاخه هست که باز« بُن وتخم  ِ رویش درخت تازه زمان وجهان زندگی » میگردد ، و همه این خدایان سی گانه ، با گلها وگیاهان گوناگون ، اینهمانی دارند و خود را میافشانند و درافشاندنست که اینهمانی با « دستانهای موسیقی » می یابند و درافشاندن ، میرقصند وشادی میکنند . این بدان معناست که خدا ، فراسوی زمان وگیتی نیست ، بلکه اصل جنبش وتحول وآفرینندگی درگیتی ودرزمانست ( این مفهوم سکولاریسم هست ) .<br />
خدایان ، گلها ومیوهای این درخت هستند که خودرا برهمه میافشانند و درافشاندن « واق واق = واک واک = وا- کا  وا- کا » بانگ شادی برمیآورند . همه خدایان ایران که باهم شاخه های گوناگون یک درخت هستند که ازیک مبدء میرویند ، برگ وبار، افشاننده به همه هستند ، و همه مردمان وجانوران ، میهمان آنها هستند . این خدایان ، گلهای افشاننده اند ، میوه های افشاننده اند ، خوشه های ( وشی ) افشاننده هستند . افشاندن ، روند آفرینندگی این خدایان ازغنای همیشگی آنهاست . ازاین رو « امشا سپندان = افزایندگان ازپری وغنا » خوانده میشدند ، چون « مَشا و اَمشا » چنانکه درپیش آمد ، دراصل به معنای پری وسرشاری هست ( نه به معنای نامیرا ) .  انسان نیز به همین علت « مَشی » و « مشی + یانه » خوانده میشد . یزدانشناسی زرتشتی معنای این واژه را به کلی مسخ وتحریف میکند . واژه « مسیح درعربی ، و ماشیه درعبری » درست ازهمین ریشه برآمده اند . بدین علت نیز انسان ، درخت شمرده میشد . « اصل پری وسرشاری درگوهرهرتخمی » سرچشمه نیکوئی و شادی وزیبائی و بینش وروشنی است ..  واژه « fraayaao= fraa» که به معنای « بسیاری » است ، مستقیما معنای نیکی دارد . « فرا» درواژه fraa-raaiti  معنای جوانمردی دارد . این گوهرغنی درانسانست که اصل جوانمردیست. کردارنیک وگفتارنیک واندیشه نیک ، همه پیایند غنای گوهری وطبیعی ( همان ارتا ، یافریان ، با فره وشی ) نهفته در انسانست که باید زایانده شود. هراندیشه وگفتاروکردار انسان ، جوانمردیست ، چون فراافشانی غنای جانست . جوانمردی ، معنای تنگ امروزی را نداشته است ، بلکه شامل سراسر افکار واقوال واعمال انسان میشده است که ازغنای جانش سرچشمه میگیرد .<br />
ازاین رو fraayo-hvarsta کرداربسیارنیک است ،fraayo-hukhta   گفتاربسیار نیکست ،  و fraayo-humata اندیشه بسیارنیک است . که درپهلوی چنین نوشته میشوند :freh-huvarst+ freh-hukht+freh-humat  . نیکی، اندیشیدن وگفتن وکردن ، دراطاعت کردن از امرونهی ای نیست ، بلکه « پیدایش غنای نهفته درونیست » و طبعا ، نیکی کردن که پیآیند این افشانندگی گوهریست ، نیاز به پاداش ازکسی ندارد . چنانچه عطار درمصیبت نامه میگوید :<br />
باز پرسیدند از« نیکی» سخن    ازجهان دیده یکی پیر کهن<br />
گفت : نیکی هست ، مغزجان جان<br />
وآنگهی درمغرجان، جانان ، نهان<br />
چون زنیکی ، تو به جانان میرسی<br />
پس بکن نیکی  به هرکس که رسی<br />
نیکی که این پیدایش « جانان» ، درافشانندگی ازنیکیها ست ، رسیدن به جانانست که درمغزجان ، نهفته وپوشیده است . بدین علت ، آئین زرتشتی وسایر ادیان نوری ، برضد مفهوم « پُری وسرشاری » و « مشیا » و « وشی = خوشه » بودن انسان ، بوده اند، ومعانی این واژه ها واصطلاحات را که درلغت نامه ها علمی ( که برپایه یزدانشناسی زرتشتی ، فراهم آمده )می یابیم ، مسخ وتحریف کرده اند. کسی ، برای کشف نیکی ورسیدن به نیکی ، نیازبه رسول ونبی ومظهرو راهبر نداشته است ، بلکه یا نیاز به ماما( دایه ) داشته است تا نیکی نهفته دراورا بزایاند یا نیاز به جستجوی وآزمودن خویشتن داشته که این گنج را درخود بکاود وبیابد واین چشمه را درخود بازکند .<br />
این آگندگی درجان انسانست که با درک زیبائی و موسیقی ومهر ، انگیخته میشود ، وآتشفشانیش دررقص ( وشتن ، پای بازی ودست افشانی ) پدیدارمیشود . ابوسعید ابوالخیرمیگوید :<br />
صوفی به سَماع ، دست ازآن افشاند<br />
تا « آتش دل »  به حیلتی بنشاند<br />
عاقل داند که دایه ،  گهواره طفل<br />
ازبهرسکون طفل ، می جنباند<br />
این آگندگی وانباشتگی جان ، درمهرورزی ، به تلاطم وتموج  میآید و درقالبهای تنگ « ایمان ها » نمیگنجد . درفرهنگ ایران ، گیسووزلف و کاکل ، اینهمانی با خوشه (= وشی ) داده میشدند . مثلا درشاهنامه ، سروش خجسته ( نیکخواه = هو+جد) ، گیسوهای مشکین ( مهرآمیز) دارد واوست  که کلید شناخت نیک وبد را برای هرانسانی میآورد ، و مهر به هرجانی دارد تا نگذارد به آن ، گزندی برسد   ، وگیسوهای سروش که خوشه های وجود او هستند ، تا بزمین فروهشته شده اند . اینست که با انگیخته شدن مهر ِ ناگنجا درجان انسان ، ازقالب وشکل وصورت ایمانها ومعابد واحزاب ومذ اهب فرامیریزد .<br />
با کوی تو، هرکه را سروکارافتد<br />
از مسجد و دیر وکعبه ،  بیزار افتد<br />
گرزلف تو در کعبه ،  فشاند  دامن<br />
اسلام ، به دست وپای زنـار افتد<br />
درگرشاسپ نامه مردم با درک نواهای انگیزنده دستانهای سیمرغ که خدای ایران میباشد( تجربه خدا، درموسیقی)  و<br />
بهم صد هزارش خروش ازدهن<br />
همی خاست هریک بدیگرشکن<br />
تو گفتی، دوصد بربط و چنگ ونای<br />
به یک ره شدستند ، دستان سرای<br />
فراوان کس ازخوشی آن خروش<br />
فتادند وزیشان رمان گشت ، هوش<br />
یکی زو همه نعره و خنده داشت<br />
یکی ، گریه زاندازه اندر گذاشت<br />
جان مردم درشادی ازشنیدن بانگ خدا درموسیقی ، رقصان میشود وازشادی فراوان مست ومدهوش میشود ( سماع ) . رقصیدن ، دست افشاندن وپا بازی است . همینسان فرامرز پسر رستم ، با دیدن نقش زیبای دخترشاه پریان ( سیمرغ ) ، دریک نگاه ، دل بدو میبازد و با نوگشسب با این تجربه زیبائی دریک نگاه ، سراسرعمر، نقش خدا را میکشد وآن زیبائی را درخود ، پیکرمیدهد . زیبائی خدا را درخود ، نقش میکند . شادی ازنقش کردن زیبائی خدا در اندیشه وگفتاروکردار خود ، یا شادی از نقش کردن زیبائی خدا ، برهرچیزی ، نیکی است . زیبائی خدا را درزندگی خود ، نقش میکند . این شاه پریان ( فریان = فری + یان ) ، درست همان آتش جان هرانسانیست که « هو فریان » نامیده میشود . اینست که « جانفشانی » ، به هیچ روی معنای « قربانی کردن خود » را ندارد ، بلکه به معنای آنست که این غنائی که درجان هرانسانی نهفته است ، این « فره وشی » را به جوش وفوران آورد ، تا همه ازاین غنا، بهره ببرند و شادی درهمه بیافریند . نیکی ، جوشان ساختن این غنای نهفته درجانست . برترین پاداش نیکی کردن ، همین شادیست که انسان ازفوران جان ، افشاندن جان خود دارد . نیکی ، درشادکردن ، درشاد شدنست . آنکه میافشاند، بانگ شادی ازافشاندن برمیآورد . اودرشادکردنست که شاد میشود . ازاین رو نیکی ، چنانچه دیده خواهد شد ، این شادیست که انسان ازافشاندن غنای جان خود (فره وشی ) می برد .  این معنای افشاندن درشاهنامه و ادبیات ایران باقی مانده است . افشاندن ، تجربه ِ « آفریدن شادی ، درشادشدن » بوده است .  درعروسی زال با رودابه :<br />
که گفتی همه جان برافشاندند    زهرجای رامشگران خواستند<br />
یا فردوسی درستایش خدا ،<br />
ستودن مراورا ندانم همی   ازاندیشه ، جان برفشانم همی<br />
تجربه خدا دراو ، جانش را آگنده ازاندیشه وشادی میکند و بجای ستایش یا گواهی بربود یا نبود او ، ازشادی ، جانفشانی میکند .<br />
سپهبد ، نویسنده را پیش خواند   دل، آگنده بودش، همی برفشاند<br />
جان افشاندن ، تجربه غنای خود را درگیتی ودراجتماع آفریدن بوده است .  برای آفریدن جهان وجامعه وحکومتی نوین و مردمی  نیز، باید افشاننده شد . ازاین رو حافظ میگوید :<br />
بیا تا گل برافشانیم ومی درساغراندازیم<br />
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو، دراندازیم</p>
<p>خدا،خوشه = وَشی (پَش= فَش) است<br />
و روند آفریدن ، « فش+ شاندن = افشاندن » میباشد<br />
افشاندن= فتالیدن = افتاردیدن= او+تاریدن<br />
آنکه پُروغنی هست، میافشاند ومیآفریند<br />
خلق کردن با اراده،برضد افشاندن خویش،ازغناهست</p>
<p>گرانیگاه زندگی واجتماع ، مسئلهِ ایمان به «بودن یا نبودن یک خدا یا خدایان» گوناگون نیست ، بلکه گرانیگاه زندگی واجتماع ، بستگی به تصویریا تصاویریست که انسانها ، ازخدا ویا خدایان ، ورابطه آنها با انسان وبا گیتی ، دارند . به عبارت دیگر، گرانیگاه مسئله « انسان وخدا » که « باهم طرح میشوند »، طرح مسئله « دوستی » وپاسخ به آنست . نه خدا، پیش ازانسانست ونه انسان ، پس ازخدا ، بلکه ازهمان آغاز، هردوباهمند .  انسان، شادی میطلبد وشادی ، درباهم شاد بودنست . شادی ، نیاز به سرایت دارد . من هنگامی شادم که شادیم به پیرامونم ، سرایت کند ، جریان کند ، آنهارا نیز بشادی بکشد ، شادیم با آنها بیامیزد . اینست که شادی، هنگامی اصیلست که جشن آفرین است . ازاین رو انسان ، نیاز به دوست دارد تا در شادی با هم شریک باشند . انسان درشادی کردن بادیگری ، دوست دیگری میشود . خدا این دیگریست که انسان با آن شادیش را تقسیم میکند و طبعا نخستین دوست است .  هرجا دوستی ، برای شادی شدن بااوهست ، خدا پیدایش می یابد . وهرجا که ترس است که نابود سازنده شادیست، خدا هم گم میشود . انسان ، دنیای شاد میخواهد وازاین رو تصویر« خداوانسان باهم » ، بنیاد گذار« اصل دوستی میان او ودنیا واجتماع وبشریت » است . انسان، دنیایِ شاد میخواهد و ازین رو تصویر « خدا با انسان » اصل دوستی  و«جشن باهم ِدنیا واجتماع » را بنیاد میگذارد.   در« باهم شاد شدن خدا با انسان ، درجشن خدا با انسان » ، جهان دوستی ، بنیاد شود ، و این دوستی نخستین ، درتصویر« خودوخدا باهم » پیکرمی یابد که خدا وانسان ، باهم « میدوسند ومیآمیزند » .  گرانیگاه زندگی انسانی ، « دوستی » است ، و دوستی ، دوسیدن خود با « آنچه درهرچیزی نهفته و ناشناخته است » میباشد ، یا به عبارت دیگر، دوسیدن خود ، با « گنج نهفته وتاریک  درچیزها وانسانها و جهانست » .<br />
این بود که مردمان درایران ، خدا را « خوشه ای ازتخمهای متنوع و گوناگون » ، می انگاشتند که به هم پیوسته اند . به هم بسته شدن دانه های گوناگون ، ایجاب «شناختن همدیگر»را درروند «دوسیدن باهمدیگر» میکند . تصویرخدا با انسان ( خود) ، یک آرمان مردمی ِ اخلاقی ، سیاسی ، اقتصادی ، حقوقی ازترکیب افراد و اشیاءِگوناگون دراجتماع واحد، یا درجهان واحد بود . مفهوم « خدا وانسان در باهمی » پیدایش یافت و درآن ، گرانیگاه زیستن که « دوستی » است ، طرح شد . خدا وانسان دردوستی، باهم هستند و دردشمنی باهم ودرترسیدن ازهم ، نیستند . انسانی که ازخدایش میترسد ، وخدائی که انسان را محارب با خود میداند ، نابود سازنده اصل دوستی درجهانند .  « پاره گی یا شکافتگی یا جدائی این دوازهم » ، زلزله دراصل دوستی میاندازد ، چون این دو ، فقط در« دوستی » ، « هستند » و پارگی وشکافتگی ودرتضادآنهاباهم ، به پیدایش جهان یااجتماع ِدشمنی وتجاوزگری ودهشت انگیزی وقهرکشیده میشود . خدا ، درهمه بذرها ، آمیخته وگم شده و نهفته وتاریکست ، و در« خوشه شدن » باهم  ، پدیدارمیشود. این خوشه ، افشانده (ا+ فش+ شاندن ) میشود ، و درهمه دنیا « غرس » میشود و همه ازاو « آگنده » میشوند و درهمه ، « گم » میشود . ازاینجاست که باید این « گمشدگان درتاریکی » ، همدیگررا بیابند وباهم ازسر « بدوسند » ، تا باز « خدا= خوشه » پیدایش یابد .</p>
<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_12.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_12.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_12/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>منوچهرجمالی : درسکولاریته، هرروزی،جشن است درفرهنگ ایران &#8211; هرروزی، نوروزاست &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/nowrooz_repost_2</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/nowrooz_repost_2#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 16:28:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[جـشـن در ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=317</guid>
		<description><![CDATA[منوچهرجمالی درسکولاریته، هرروزی،جشن است درفرهنگ ایران هرروزی، نوروزاست جشن، همیشه با« نوشدن » کاردارد «چرا نوروز ،جشنی شد که انسان، دشمن خردِ جشن سازِِ خود شد » روایت شاهنامه ازنوروز، روایتی ازموبدان زرتشتی در دوره ساسانیانست معنای « سکولاریته» اینست که: زندگی در زمان ، جشن است. زندگی، خندیدن درزمانست. VIEW AS HTML &#8211; VIEW AS WORD.DOC [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl">منوچهرجمالی</h2>
<p>درسکولاریته، هرروزی،جشن است<br />
درفرهنگ ایران</p>
<h1 dir="rtl">هرروزی، نوروزاست</h1>
<p dir="rtl">جشن، همیشه با« نوشدن » کاردارد<br />
«چرا نوروز ،جشنی شد که انسان، دشمن خردِ جشن سازِِ خود شد »<br />
روایت شاهنامه ازنوروز، روایتی ازموبدان زرتشتی در دوره ساسانیانست<br />
معنای « سکولاریته» اینست که: زندگی در زمان ، جشن است. زندگی، خندیدن درزمانست.</p>
<p dir="rtl"><a title="as html" href="http://www.jamali.info/gashn/?page=nowrooz_and_secularity_2">VIEW AS HTML</a> &#8211; <a title="view as word doc" href="http://www.jamali.info/word/nowrooz_and_secularity.doc">VIEW AS WORD.DOC</a> &#8211; <a title="view as pdf file" href="http://www.jamali.info/pdf/nowrooz_and_secularity.pdf">VIEW AS PDF</a></p>
<p dir="rtl">see more on ghashn dar Iran: <a href="http://www.jamali.info/gashn/">http://www.jamali.info/gashn</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/nowrooz_repost_2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۱ &#8211; ارتا خشتـره = زنخدای مِهـر &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_11</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_11#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 17:24:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[از پیدایش جهان دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=311</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهر جمالی پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۱ ارتا خشتـره = زنخدای مِهـر ارتاخشتره = اردشیر= سیمرغ جمشید،که بُن هرانسانیست، فرزند«ارتاخشتره= سیمرغ» میباشد آرمان حکومت یاشاهی(خشتره)، درفرهنگ ایران نه تنها متفکران ، درباره فلسفه حکومت اندیشیده اند ، بلکه درهرفرهنگی ، به ویژه درفرهنگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_11.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_11.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهر جمالی</h2>
<h2>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211;  ۱۱</h2>
<h1>ارتا خشتـره = زنخدای مِهـر</h1>
<h2>ارتاخشتره = اردشیر= سیمرغ<br />
جمشید،که بُن هرانسانیست، فرزند«ارتاخشتره= سیمرغ» میباشد<br />
آرمان حکومت یاشاهی(خشتره)، درفرهنگ ایران</h2>
<p>نه تنها متفکران ، درباره فلسفه حکومت اندیشیده اند ، بلکه درهرفرهنگی ، به ویژه درفرهنگ ایران، ملت نیز درباره « حکومت آرمانی خود » اندیشیده است . درفرهنگ زنخدائی- ارتائی ایران ، جمیشد یا ییما ، فرزند « ارتاخشتره = اردشیر» است، که یکی ازنامهای سیمرغ بوده است. جمشید، دراوستا « جمشید سریره » خوانده میشود ، و معمولا به « جمشید زیبا » ، برگردانیده میشود . ولی « سریره » صفت برجسته ونام ارتا ( اردیبهشت + ارتای فرورد= سیمرغ ) هست . جمشید سریره ، به معنای « جمشید، فرزند ارتا» هست .پس هرانسانی ، درخود، گوهر ارتائی یا سیمرغی را دارد . ارتا چه درنام « ارتاخوشتش= ارتای خوشه » و چه درنام « ارتافرورد ش » ، مجموعه جانهای انسانها درپیوندِ باهمست . با یاد آوری این نکته مهم درآغاز ، راه به شناخت اندیشه حکومتی ملت ایران گشوده میشود .  چون درفرهنگ ایران ، « حکومتگری= شاهی = حاکمیت » که « خـشتره » باشد ، صفت یا فروزه برجستهِ « ارتا » هست ، ودراین راستا هست که خدای ایران ، سیمرغ ، « ارتا  خشتره = اردشیر» نامیده میشود .  البته درلغت نامه هائی که برپایه متون زرتشتی، فراهم آمده است وعلمی شمرده میشوند ، نمیتوان به آسانی ردپای این فرهنگ را یافت، چون یزدانشناسی زرتشتی کاملا برضد این اندیشه حکومتی بوده است ، برغم آنکه ازآن ، برای جا انداختن حکومت خود میان ایرانیان ، بهره بسیاربرده است .</p>
<p><span id="more-311"></span> رد پای نام « ارتاخشتره » را میتوان در نامهای « گل بوستان افروز» یافت ، که اینهمانی با « ارتافرورد = روز نوزدهم » هرماهی دارد ونام سیمرغ بوده است . یکی ازنامهای این گل ، « اردشیرجان » ودیگری « صریره » است ، که معرب واژهِ « سریره » باشد . از« سریره » میتوان اینهمانیش را با « ارتا » شناخت . اردشیرجان ، « ارتا خشتره گانا » بوده است ، که به معنای « دوشیزه اردشیر» یا « زنخدا ارتاخشتره» است ، چون پسوند گانا وکانا وکانیا ، هم به نی وهم به دوشیزه ( زن) گفته میشود.  چنانچه « مهرگان » نیز که « میتراگانا یا میتراکانا » باشد ودرسغدی « کنیزبغ » است ، وبه معنای « زنخدا میترا = زنخدا مهر» میباشد .  و« سریره » ، درست نام این زنخدای اردشیریا ارتاخشتره هست ، که هرانسانی ، فرزند اوست .<br />
واژه   sriraدرسُغدی درشکل «  shir= شیر » سبک شده است ، ودارای معانی « خوب وعالی وبسیاروزیاد و زیبا و نیک » هست . shir-astya به معنای « خوشبختی ورفاه » است .shiraak به معنای مال وثروتست . این معانی ، گواه برآنند که « خوبی ونیکی وزیبائی وکمال » ، پیآیند « سرشاری وپری ِ گوهری » شمرده میشده اند . به نی نهاوندی که نی خوشبوهست ، زریره یا « شیراستا = شیراتا » گفته میشود که گواه برآنست که به اینهمانی با این زنخداداده میشود .<br />
ازسوی دیگر، ابوریحان درصیدنه ، نامهای دیگر گل بوستان افروز را ، « داح »، و « فرّخ » نیز میداند ، و داح را نام آفتاب نیز میشمارد . داح ، معرب « داه » است که زن باشد و نام خدای پارتها بوده است. و درسغدی ، به آفتاب ، « خور- ارتا » گفته میشود که بخوبی میتوان دید که آفتاب یا مهر ، همین داه ، یا زنخداهست .  البته دراصل ، میترا = مهر، نام سپهرچهارم و آفتاب بوده و نام این زنخدا ارتا است . سپهرچهارم که میان هفت سپهرمیباشد ، دراثر« میان بودن » اینهمانی با اصل مهر داشته است . این همان تصویر صنمیست که عبید زاکان اینهمانی با سپهرچهارم میدهد ، و درست آرمان فرهنگ ایران را ، ازحکومت  نشان میدهد :<br />
سریرگاه چهارم ، که جای پادشه است<br />
فزون زقیصرو فغفور و هرمز و دارا<br />
تهی زوالی و خالی ز پادشه دیدم<br />
ولیک لشگرش ازپیش تخت او برپا<br />
فرازآن صنمی ، با هزار غنج ودلال<br />
چو دلبران دلاویز و ،  لعبتان ختا<br />
گهی ززخمه سحرآفرین ، زدی رگ چنگ<br />
گهرگرفته بر دست ، ساغر صهبا<br />
این عبارت بندی عبید ، درست بهترین بیان برای آرمان حکومت درملت ایران بوده است . حکومتی که حکومت نباشد. حکومتی که درآن خشم وقهروپرخاشگری وکینه توزی وتهدید وزور نباشد ، بلکه برپایه کشش مهری بنا شده باشد . این معنا ومحتوای « خـشتره » است که صفت « ارتا » است . « تهی ازوالی وپادشاه، وخالی ازفغفوروقیصرو اهورامزدا وداریوش » ، ولی ارتای مهری که با نواختن موسیقی وپیمودن دوستگانی دل همه را میرباید . این ، خشتره ، در « ارتا خشتره » ، یا « شاهیِ بیشاهی ، حکومت بی حکومت » ، درست « ارتا خشتره » ایست که فردوسی در داستان « ایرج= اِ ر ِ ز= ارتا  » که اینهمانی با همین سپهرچهارم دارد ، نخستین شاه ایران خوانده است . شاهان پیش ازاو، شاهان هفت کشورند ، وبا ایرج که ارتاخشتره باشد ، حکومت آرمانی ایران ، آرمان متعالی ملت ایران ازحکومت ( خشتره = شاهی ) دراصولش عبارت بندی میشود .  این ایرج یا ارتاخشتره هست که دین او، « مردمی » ، هست ، و به کین ورزان ، کینه نمی ورزد ، بلکه میکوشد که کینه درروان ودل آنهارا به مهر، تحول بدهد و همداستان وهمعقیدهِ کسانی نمیشود که جان شیرین انسانها را با  توجیهات گوناگون ، میستانند ومی آزارند . این « خشتره » است .  این خورشید خانم یا دوشیزه مهر، سپس درمیترائیسم ، تبدبل به خدائی نرینه درمهریشت میشود، و آفتاب ، نرینه میگردد و شیردرنده ای میگردد که با چنگالش ، تیغ وشمشیربرنده دارد ، که بکلی برضد فرهنگ ایران میباشد . واین میترای قلبی ، « خورشید خانم یا زنخدای مهر، ارتی خشتره » را تبعید و مسخ میسازد ، ودرلغت نامه های بیش ازحدعلمی ، همین معانی مسخ شده است .  « خشتره » که بیان شیوه حکومتگری ضد قهری وضد پرخاشگری وضد تجاوزطلبی وضددهشت انگیزی ، فلسفه بنیادی سیاسی ( جهان آرائی ) ایرانی میباشد .<br />
این « ارتا خشتره » ، تنها « آفتاب مهر درسپهرچهارم » ، فراسوی وجود انسان نیست ، بلکه نام دل هرانسانی ، « ارد = ارتا » میباشد ، که مرکز« باد وخون » است . باد ، یا « وای » ، اصل پیوند ومهردرگیتی شمرده میشود ، واین دل ( دیل = دی + ال = زنخدای عشق یعنی خرّم  ، دختر ال ) ، با چنین بادی ، خون را دررگها که همه « ارتا » هستند ، به همه تن هرانسانی میرساند .  گذشته ازاین ، این ارتا ( چنانچه دربندهش بخش سیزدهم ) میآید ، پیه ، یعنی « چشم » هرانسانیست ، که نگهبان جان ازگزند میباشد . این ارتا ، تخم یا عنصرنخستین درهرانسانیست که درهمه انسانها ، پاشیده شده و در جستجو هایشان دراجتماع ، همه باهم « جانان یا ارتا خشتره یا اردشیرجان » میشوند . واین همان اندیشه ایست که عطار، درمنطق الطیر ازنو، عبارت بندی کرده که همه مرغان ، « شاه خود » را که سیمرغست میجویند ، و درپایان جستجوی او ، درمی یابند که همه با هم، همان « ارتا خشتره » یا سیمرغ هستند . همه باهم درجستجوی ارتاخشتره ، ارتا خشتره میشوند.</p>
<p>درپارسی باستان =arta-xsha-thra<br />
درپهلوی =arta-xshir</p>
<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_11.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_11.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_11/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چهارشنبه سوری &#8230; پیدایش ِجهان ازیک تخم</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/chaharshanbe_soori_2012</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/chaharshanbe_soori_2012#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Mar 2012 19:01:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[جـشـن در ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=307</guid>
		<description><![CDATA[چهارشنبه سوری منوچهرجمالی پیدایش ِجهان ازیک تخم با چهارشنبه سوری غایت زندگی،« سوروشادی » میشود چهارشنبه سوری جشن ِپیدایشِ زمان وزندگی ِتازه از آهنگِ موسیقی وازگـرمیِ ِمهـر «سور»،غایتِ زندگی درگیتی بادا مبارک درجهان ، سوروعروسیهای ما سور وعروسی را خدا ، بـبـُریـد بر بالای ما زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="res">
<h1 dir="rtl"><span class="rN">چهارشنبه سوری</span></h1>
<h2 dir="rtl"><span class="bFh2">منوچهرجمالی</span></h2>
<h1 dir="rtl"><span class="bFh1">پیدایش ِجهان ازیک تخم</span></h1>
<h2 dir="rtl"><span class="bFh2">با چهارشنبه سوری<br />
غایت زندگی،« سوروشادی » میشود</span></h2>
<h1 dir="rtl"><span class="bFh1">چهارشنبه سوری</span></h1>
<h2 dir="rtl"><span class="bFh2">جشن ِپیدایشِ زمان وزندگی ِتازه<br />
از آهنگِ موسیقی وازگـرمیِ ِمهـر</span></h2>
<h1 dir="rtl"><span class="bFh1">«سور»،غایتِ زندگی درگیتی</span></h1>
<h3 dir="rtl"><span class="bFh2">بادا مبارک درجهان ، سوروعروسیهای ما<br />
سور وعروسی را خدا ، بـبـُریـد بر بالای ما<br />
زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکر<br />
هرشب، عروسی دگـر، از« شاه خوش سیمای ما »<br />
مولوی</span></h3>
<div class="preS">
<p dir="rtl"><a title="as html" href="http://www.jamali.info/maghalat/peydajeshe_jahan_az_jek_tokhme">VIEW AS HTML</a> &#8211;<br />
<a title="view as word doc" href="http://www.jamali.info/dg/word/peydajeshe_jahan_az_jek_tokhme.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> &#8211;<br />
<a title="view as pdf file" href="http://www.jamali.info/dg/pdf/peydajeshe_jahan_az_jek_tokhme.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
</div>
<p dir="rtl">« سوروعروسی وشادی » ، جامه ایست که خدا برای وجود ما بریده و دوخته است . به عبارت دیگر، غایتِ گوهری ِ زندگی درگیتی ، جشن عروسی انسان ، یا انبازی وآمیزش او ، با طبیعت وانسانها وخدا و معنا وگوهرچیزها درزمانست . این شناخت و مهرورزی وکشش ِبدان ، ازکجا آمده است ؟ این سراندیشه ایست که درفرهنگ ایران ، در«جشن چهارشنبه سوری» به خود ، شکل داده است ، ولی دراثرمبارزاتی شدید ودرازمدت ، که با این « غایت » ، معنا ومحتوای آن شده ، این پیوند میان جشن چهارشنبه سوری، وغایت زندگی درگیتی ، فراموش ساخته شده است ، ولی خود ِ آئین ِظاهری جشن ، ازملت ، نگاهداشته شده است . امروزه ، رویکرد به سکولاریته یا « زندگانی زمانی » ، آتشی است که از زیرخاکستر هزاره ها ، ازهمین جشن وازجشنهای دیگر ایران ، باز افروخته وشعله ور میشود .</p>
<p dir="rtl"><strong><a class="center2" title="خواندن متن کامل" href="http://www.jamali.info/maghalat/peydajeshe_jahan_az_jek_tokhme"> &#8230; ادامه</a></strong></p>
<p dir="rtl">Also, see more articles on <em>ghashn dar iran</em> at this location: <a href="http://www.jamali.info/gashn/">http://www.jamali.info/gashn</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/chaharshanbe_soori_2012/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۰ &#8211; بنیاد آزادی ِمذاهب ودیگراندیشی را &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_10</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_10#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Mar 2012 18:32:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[از پیدایش جهان دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=304</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهرجمالی پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۱۰ بنیاد آزادی ِمذاهب ودیگراندیشی را درایران ، لنبک(لـَن بغ)، خدای خوان و لـَنگـَـر (خوان گاه=خانقاه) نهاده است درلنگـری که مائیم، اَندُه، کسی نبیـند عبید زاکان من ، ازآن روز که دریافتم « گنج ناگنجایم » ، هستی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_10.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_10.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهرجمالی</h2>
<h2>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211;  ۱۰</h2>
<h1>بنیاد آزادی ِمذاهب ودیگراندیشی را<br />
درایران ، لنبک(لـَن بغ)،<br />
خدای خوان و لـَنگـَـر<br />
(خوان گاه=خانقاه)<br />
نهاده است</h1>
<h2>درلنگـری که مائیم، اَندُه، کسی نبیـند<br />
عبید زاکان</h2>
<p>من ، ازآن روز که دریافتم « گنج ناگنجایم » ، هستی یافتم . من ازآنروز که درخود ، سرچشمه جوشان بینش ومهروشادی وروشنی رایافتم ، هست شدم . من ازآنروزی که جانم ، جوان وبـُرنا ( پورنای) شد، پُـرولبریزشد ، جانبخش وشادی بخش شد، هستی یافتم . با شاد کرد ن و مهـربخشیدن ، آفریده شدم ، درک «هست بودن خود » را کردم . انسان ، در« خود- بخشی » ، با تبدیل جان خود ، به چشمه جوشان ِشادکردن ومهربخشیدن به دیگران ، درک ِ خود بودن کردن ، پیدایش وهستی یافت.<br />
انسان دریافت که کاریزیست که از ژرفای جانش ، آب حیاتی میجوشد که ازدهانه های گفتاروکردارواندیشه و عواطفش ، فوران میکند و درگیتی ، آبادی وخرّمی میآفریند . من هستم ، چون « گنجی هستم که درخود نمی گنجد » . نام گنج ، « جی بون =ji+bun » است . من هستم ، چون تبدیل به آبادی وخرّمی جهان میشوم .<br />
<span id="more-304"></span><br />
انسان ، زهدان وسرچشمه وچاه ِ(= بون ) ، زندگی( جی) است. انسان سرچشمه جوشان مهروعشق (جی ) هست ، انسان ، اصل آفریننده همآهنگی وتوافق وسنجیدن( جی ) هست . انسان ، اصل آفرینندگی ( جی= یوغ ) هست . انسان، آتشکده (آتش جان= جی+ یان ) است ، وبالاخره انسان ، « جی، یا زنخدای خرّم ، اصل شادی ورامشگری و شناخت وعشق و پستان شیر، یا دایه » هست . هستی یافتن ، با یافتن درخود ، « گنج ناگنجا » را ، و یافتن در خود ، پُری وسرشاری ولبریزی وجوشندگی را ، آغازمیشود . انسان ، آنگاه انسان شد ، که خود را به کردارچشمهِ جوشان ، یا گنج ناگنجا شناخت واحساس کرد .  انسان، ازکسی نپرسید که من کیستم وچیستم ، تادیگری به او بیاموزد که او کیست وچیست . این « جی=ژی» ، یا جان هست که « آتش یازنده » است ، که درشعله ورشدن ، این ناگنجائی را بیان میکند وروش وگرم میشود . جان ، یا « جی+ یان » ، آتشکده است ، و جان انسان ، آتش است ، تخمیست از« کانون  یا منقل ِارتا» .  جان یا « جی » ، که سرچشمه آتش افروزیست ، سرچشمه« یازیدن » است . ۱- سرفرازی و۲- نیاز( نی+ یاز)= مهر، و ۳- خواست ( خوا+ یاز) و۴- آزادی ، هرچهار، درفرهنگ ایران ، شعله های آتش جان( جی) ، یا یازیدن جان هستند. اینها ، روند ِلبریزی و افشانندگی طبیعت انسانند . اینها همه ، گوهر افشانندگی و دهشی ورادی دارند .<br />
این کشش های افشاننده ، هنگامی  همه ، سوی وارونه می یابند ، که انسان ، خودرا « ضعیف وعاجزو ناتوان وناقص وجاهل وگناهکار» در یابد . هیچ قدرتی ، سرسازگاری و همآهنگی وموافقت با « انسان غنی وسرشار و گنج ناگنجا و آذرشعله ور، و چشمه جوشان » ندارد .  ازاین رو میکوشد که چیستی وکیستی انسان را آنگونه که میخواهد ، معین کند . به انسان میگوید که او چیست وکیست ، و او چه وکه « باید باشد» .  اوست که به انسان میگوید که تو جاهل و ضعیف و عاجزو محتاج هستی ، چون از من ، اطاعت نمیکنی . اطاعت نکردن ازمن وسرفرازی دربرابر من ، برترین گناه است .<br />
این جهل ونقص انسانیست که ترا از اطاعت من بازمیدارد وترا گناهکارمیکند . قدرت ، ازانسان میخواهد که انسان ، ازخودش ، نخواهد . ازخودش ، سربرنیفرازد . ازخودش ، روشن نکند وازخودش نبیند . ازخودش ، به هرچه خواست، مهرنورزد . و آزادی را ، که سرکشی مداوم علیه قدرتست ، برترین گناه بداند . ولی اینها درست ، وارونه سازی « کشش گوهری جان به افشانندگی ازپـُری وسرشاریست » . بدینسان ، گوهرانسان باید فوران وخودجوشی و احساس ِ« ازخود بودن » را ازدست بدهد . به عبارت دیگر، باید مرتبا این اصل جوشندگی وسرفرازی و یازندگی ، دراو کوفته و زدوده و بازدارنده وبالاخره ، سترون ساخته شوند  .<br />
ولی انسان ، بدینسان ، وجودی تهی نمیشود ، بلکه ازاین پس ، تبدیل به « اصل همیشه خالی شونده » میگردد . « یازش ِ دهشی ازپـُری » ، تبدیل به « آز ِ اوبارنده یا بلعنده » میشود . او همیشه باید ازنو، خود را پُـرکند . او دیگربجویدن آنچه میخورد نمیرسد ، بلکه این « حِس تهی شوی » اورا مجبوربه  ناجویده فروبلعیدن ( اوباریدن =ava-paritan ) میکند .ازاین پس ، انسان ، هیچگاه نمیتواند پروسیرشود . برغم « خود پُرکنی » ، همیشه احساس تهی شوی و گرسنگی وجوع دارد .  آنگاهست که قدرت میکوشد که با اوامرونواهی شدید ، اورا ازناجویده فرو بلعیدن باز دارد ، و همیشه به انسان ، وعظ قناعت وصبرو رضا میکند . ولی همه این اوامرونواهی ومجازاتها وکیفرها ، این « سائقه بلعیدن » را نمیتوانند ارضاء کنند وازکاربیندازند .  تا انسان ، خود را به کردار «ضعیف وناقص و جاهل وعاجزوکمبود» درمی یابد ، این سائقه ، که « گرسنگی وجودی » یا « قحطی وجودی » باشد ، دراو زبانه خواهدکشید.<br />
ازاینگذشته ، خود الله نیز ، دچارهمین آزبلعنده یا قحطی گوهری هست . او نیز میکوشد که همه جهان را فروبلعد، همه ملل را مغلوب ومخلوق وعبدِ خود سازد . همه موجودات نیز با او ، گرفتار« جوع بقر= گرسنگی دائمی » هستند . این « شهوت فروبلعیدن » ، به آنها « احساس بودن » میدهد . هرکسی آنگاه احساس هستی میکند ، که می بلعد . وزمانی که نتواند ببلعد ، احساس « نابودی وعدم » ، اورا شکنجه میدهد.<br />
همانسان که انسان ناگنجا درخود ، شادی از فراریزی و جوانمردی ودهش دارد ، همانسان ، انسان ناقص وجاهل وگناهکاروعاجز، هنگامی شاد میشود که بگیرد وبستاند و قهربورزد و پرخاش کند وتهدید کند و به دیگران ، چیره شود . عقل درچنین وجودی ، دهان یا زفر ِبلعندگیست . وعرفان ، درست برضد چنین عقلی واندیشیدنش بود . شادی ِوجودی جوانمرد ، درست بزرگترین دوزخ وعذاب ِ موءمن به الله است .<br />
مسائل امروز جهان نیز با این دوگونه انسان کاردارد . انسانی که هستی خودرا به عنوان « سرچشمه جوشان » درمی یابد و انسانی که هستی خود را به عنوان « اصل تهی سازنده » درمی یابد . انسانی که خود را «سرچشمه خالی شونده » میداند و همیشه درفکرپـُرکردن ( اوباریدن ) آنست ، مسئله بنیادی اقتصادی وسیاسی وحقوقی ِ جهان ماست .  اینست که برای حل مسائل بنیادی جهان ، باید انسان ، درخود ، باز سرچشمه جوشندگی را دریابد .  همین مسئله نیز ، بنیاد جنبش عرفان درایران بوده است .<br />
به قول سعدی ، عرفان ، دراصل ، جنبشی بود به صورت ، پراکنده ولی به معنی ، جمع . وسپس به صورت ، جمع شد ، ولی درمعنی ، پـراکنده . فرهنگ ، همیشه جنبشی است که به معنی ، جمعست ولی به صورت ، پراکنده . عرفان ایران مانند فرهنگ ایران ، «جگرودل» را میانه انسان میدانست  ، نه « عقل» را . دل که نام دیگرش ، « ارد » میباشد ، همان « ارتا » هست که نخستین عنصروجود انسانست ، که طبعا « مرکزهستی » انسان شمرده میشده است . جگر نیز که « جی + گر= garew+ ji» باشد ، به معنای زهدان یا سرچشمه « جی= زندگی وعشق » است، که باز با دل ، میان هستی انسان شمرده میشود . تفکر فلسفی ، امروزه رابطه با « دل » یا مفهوم « میان هستی » ندارد . درحالیکه « میان هستی » درفرهنگ ایران ، نقش بنیادی درزندگی انسان داشت ، چون« سرچشمه مهر» شمرده میشد . «خرد » درفرهنگ ایران ، درسراسر تن پخش است و دل وجگر، میان هستی اوست . اینست که مولوی به « دل = میان هستی » خود ، میگوید :<br />
غافل بُدم ازآنکه تو ،  « مجموع هسـتـئی »<br />
مشغول بود « فکـر»  ، به ایمان وکافـری<br />
ایمان به عقاید گوناگون ، فکرمرا ازآن بازمیداشت که ترابشناسم که تو میان هستی میباشی وکل هستی ازتو معین میشود .<br />
ای دل ، تو « کل کونی » ، بیرون زهردوکون<br />
ای جمله چیزها تو ، وز چیزها ، بـَری<br />
دل ، اینهمانی با « ارتا »  وجگر، «جی + گر، خرّم = جی » داشتند که سرچشمه آفرینندهِ پـُری وسرشاری هستند . ارتا ، همان « لـما = گل بستان افروز» است که اصل « لمالمی= لبالبی » است . احساس این سرچشمه لبالی درخود هست که روزنه های جوشندگی را درسراسروجود انسان ، در اندیشه وگفتاروکردار، میگشاید .<br />
درفرهنگ ایران ، انسان ، ترکیب جسم وروح نبود ، بلکه ، فرهنگ ایران ، انسان را دارای سه لایه میدانست . درونی ترین هسته ،« جان جان» یا جانان بود ، که همان « فـرن » و « فری » و یا « ارتا » باشد . لایه دوم فرازآن ، جان است ، وبالاخره ، لایه فرازین که دیدنی وگرفتنی است ، جسم است . جان جان یا جانان ( فـری= ارتا = سیمرغ ) همان « گنج نهفته  وناگنجا » درهرانسانیست که اصل زیبائی ومِهروپُری وسرشاریست .  «ارتا واهیشت= اردیبهشتد » خدای ایران  ، انسان را خلق نمیکند ، بلکه وجودش ، خوشه ای از تخمهاست که تخمش درهرانسانی ، افشانده میشود و این همان چیزیست که عرفا ، سپس « جان جان یا جانان » نامیدند .<br />
جان جان مائی ، خوشتر ازحلـوائی<br />
چرخ را « پـُر کردی » ،  زینت و زیبائی<br />
دایه هستی ها  ،  چشمه مستی ها<br />
سَرده  مستانی ، و آفت  سرهائی<br />
با درک این اصل غنا درخودهست که انسان ، وجودی خندان میشود ، چون خنده وشادی ،  بیان « ناگنجائی گنج » است .<br />
چگونه خنده بپوشم ؟ &#8230;&#8230;.  انار خندانم<br />
نبات وقـند ،   نتاند نمود  ، سـمّاقی (سُماق بودن)<br />
خرسندی ، این شادی ونشاط « وجودی » است که بیان گنج نهفته ولی ناگنجا درهرخودی است . خرسندی ، شادی ازچیزی وبرای رسیدن به چیزی نیست ، بلکه نماد پیدایش غنای نهفته در وجود خود انسانست . رسیدن به این درک ازغنای وجود خود هست ، که اصل پیدایش نیکی وشادیست .<br />
تو خویش ، درد ، گمان برده ای و ، &#8230;.. درمانی<br />
تو خویش ، قفل ، گمان برده ای ،  کلیدستی<br />
دریغ ودرد که در آرزوی  غیری تو<br />
جمال خویش ندیدی ،  که بی ندیدستی<br />
مسئله ، شناخت ودرک واحساس این جانان ، این ارتا ، این « فـری » درمیان هستی،دردرون جان خود هست که باید جُست :<br />
گدا رو مباش و مزن  هر دری را<br />
که هرچیز را که بجوئی ،  تو ،  آنی<br />
تو آن چیزی ، که میجوئی . جُستن ، روند پیدایش چیزیست که درتو ، نهفته است و درخود نمیگنجد و درجستن، راه پیدایش خود را میگشاید<br />
دلا خیمه خود براین آسمان زن<br />
مگو که  نـتـانـم ،   &#8230;. بلی میتوانی<br />
حتا نیاز به جستجوی این سرچشمه غنا درخودت نیز نیست ، چون<br />
هرروز بامداد ، درآید یکی « پـَری »<br />
بیرون کشد مرا ، که زمن ، جان کجا بری<br />
گرعاشقی ،  نیابی مانند من   بـُتی<br />
ور تاجری ،  کجاست چومن ، گرم مشتری<br />
ورعارفی ، حقیقت معروف جان ، منم<br />
ورکاهلی ، چنان شوی ازمن ، که برپری<br />
این پـری (= فری ، فریان = آتش جان ) هرروز بامداد، با گشودن چشم ، می یازد و فوران میکند .</p>
<p>در« مردم» ، دینِ مردمیست<br />
چرا انسان ، « مردم=مَـر+ توم » نامیده شده است ؟<br />
چرا گوهر « مردم » ، « مردمی وجوانمردی » است؟<br />
چرا ، مردمک چشم ، «مردم » نامیده شده است ؟<br />
انسان ، تخم « مَـر» هست<br />
«مَـر» ،ارتا یا همان« ایرج »،یا همان « رند» است</p>
<p>انسان به خود، نام « مردم = مر+ تخم »  داده است ، چون خود را سرچشمه مهر و دوستی وافشانندگی وجوانمردی ( مر+ دی =  درکردی : مر+ دایتی ) میدانسته است . انسان ، خود را « تخم مَر، تخم اَمَـر» میدانسته است . انسان ، خود را دارای « بینش مردمی » میدانسته است . مردم ِچشمش ، سرچشمه بینش مردمی و جوانمردی ( مر+ دی = مر+ دایتی = دهش ِ دوستی ومهر) است . نگاه مردم چشم که بهور نامیده میشود  ، خرّم یا زنخدای عشق وزندگی بخشی و رامشگریست . با نگاه مهرو جوانمردد ومردمی ، به گیتی وبه مردمان می نگرد . انسان و چشم ، « تخم مَـر» هست . این « مـر= امـر» کیست ؟ این « مریا امر» ، همان « ارتا » هست که در« خرّم = زنخدای عشق = جی = پگ = بام » ، دیدنی میشود . این « مر یا اَمَـر» همان « مردوک یا اَمـرئوتی » است که کورش درخطاب به او ، منشورخود را نوشته است .  انسان ، فرزند یا ازگوهراین خدا وهمگوهر این خدا هست . گل اردیبهشت ( ارتا واهیشت ) ، مرزنگوش ( ارگانوم مایوران ) است که به آویشن کوهی یا شیرازی نیزگفته میشود .  نام لاتین ویونانی این گیاه ، اصل ایرانی آن را بهترحفظ کرده اند . چون درلاتین ودریونانی این گیاه amaar-cus= amaarakos نامیده میشود . که به معنای « زهدان یا خوشه امـر» میباشد ،  ومرزنگوش ، درواقع « مرز+ گوش » بوده است و مرزیدن ، ازهمان ریشه « مر= مار» ساخته شده است که درانگلیسی «  to marry» زناشوئی کردن ودرکردی « ماره » به معنای ازدواج است ، و درسانسکریت به معنای « جفتی » هست ومرزیدن ، به معنای مقاربت وتماس وهمخوابگی است و درسغدی maraaz به معنای همکارودستیاراست . درسانسکریت « مـر= امَر » ، به سی وسه خدا و به « اندروای » که رام =خرّم باشد گفته میشود . درسانسکریت به زمرّد ، مره کته = kata+ mara گفته میشود که به معنای « مِهرکده = خانه عشق » است ، چون سبز، رنگ عشق ومهر( نیازی) بوده است ، و زمرد ، سنگیست که با مهرگان ( میتراگانا = زنخدا مهر) اینهمانی داده میشود .  ازسوی دیگر درکردی به « یاس » ، « مرانی » گفته میشود که دارای پیشوند« مر» است ، که گل نخستین روز ماه ، زنخدا خرّم( خدای مهروزندگی = جی ) میباشد . و روز بیست ونهم هرماهی ، « مرسپنتا = مار اسفند » گفته میشود که خدای مهروعشق ودوستی است ، که میان « رام = خرّم = روز بیست وهشتم » و بهرام ( روزسی ام ) پیوند میدهد و ازاین پیوند ، زمان وجهان ازنو آفریده میشود ، و نام دیگر گیاه این خدا ، « سنگ = رند » است . « رند » اصل مهرودوستی است که درپیوند دادن ، همه چیزهارا آفریننده وجوشان میسازد .<br />
گل دیگرروز خرم ( نخستین روز هرماه ) ، مورد است که  نام دیگرش ( مر+ سین ) و « امـر= امار= عمار» و « اس مـر = اس مار ) و رند است . ( اس+ مر) به معنای « بزرگ مهر » است چون، هم اس که سنگست ، وهم « مـر» ، اصل جفتی وانبازی هستند ( مهر ِ مهر = مهربزرگ ) . و نام دانشمند وفرزانه ایرانی درزمان انوشیروان، بزرگمهر ، نام این زنخدا خرّم بوده است .<br />
زرتشت ، برضد این اصل « مـَر یا سنگ یا جفتی=یوغ، یا ییما= همراد ، یا دیو= دوتا باهم » بوده است ، ازین رو یزدانشناسی زرتشتی کوشیده است تا میتواند ، این اصطلاح را یا حذف کند یا تغییر معنابدهد . ولی درست همین « مـر» که پیشوند « مردم » و « مردمی » و « مردی ، جوان مردی » و « مر+ دایتی = درکردی = جوانمردی » ، و مردم یا مردمک چشم ، تصویر انسان وفطرت اورا درفرهنگ ایران ، معین میسازد . مردم (= انسان ) ، درفرهنگ ایران ، فطرت وطبیعت جوانمردی ومردمی ، یعنی « ارتا و خرِم » را دارد ، ودرست درشاهنامه این فطرت مردمی انسان ، درتصویر « ایرج »، نخستین شاه ایران ، باقی مانده است . « ایرج یا اِ رِز» ، همان ارتا هست که پیکریابی « اصل مهرو دین مردمی ، واصل ضد قهر» درگستره سیاست وحکومتگری میباشد .<br />
ایرج درشاهنامه  با چنین آرمان بزرگی ازانسانیت و « دین مردمی » اش ، بنیاد گذار« حکومت ایران » میگردد . ایرج ، نشان میدهد که « داد = نظام وقانون وعدالت » ، که استوار بر خرد هم باشد ، بدون « مِهر اجتماعی و بین المللی وبین الطبقاتی وبین المذاهب » که ازنهاد انسانها میجوشد ، واقعیت نخواهد پذیرفت .  اینکه ایرج (= ارتا ) ، پدیده « مهر» را ۱- با رابطه میان ملل واقوام و ۲- درگستره جهانی ، و۳ &#8211;  در رابطه با داد ( نظام وقانون وعدالت ) طرح میکند ،  ماهیت مفهوم « مهر» را درفرهنگ ایران مشخص میسازد .<br />
ازهمین مفهوم ویژه « مهر » هست که میتوان تفاوت ژرف آنرا با مفاهیم عشق ومحبت و  Erosو Agapeدریونانی دریافت .  ایرج یا ارتا ، میگوید که « نباشد بجزمردمی ، دین من »  « جز ازکهتری نیست آئین من » . مقصود از کهتری ، کوچک تربودن وصغیرتربودن نیست . بلکه « کهی » به معنای « جوانی » نیست .  جوانی ، آئین ( آ- دین ) من هست . دین من ، جوانیست . جوانی ( jvana= vana-jva ) به معنای « یوغ + پری وسرشاری + اصل به هم بافی وبه هم دوزی » است . جوانی ( برنائی= پورنائی = پری ) ، به معنای ِاصل آفریننده سرشاری و مهر است . دین من که ارتا باشم ، « مردمی = مر+تومیه » است . اصطلاحلات ِ مردم و مردمی ومردی( مر+دی) درفارسی ، و « مر+ دایتی = جوانمردی » درکردی ، ازهمین ویژگی « مَـر» دراین خدا که نام دیگرش « اَمـرو =  افشاننده » و « لـن = لـم = لام = لان » است مشخص میگردد نام این خدا ، درنوشته های سفالین هخامنشی نیزپیش میآید . این « مَـر= مار » ، در« مرسپنتا = ماراسفند = رند » نیزپیش میآید ، که اصل پیوند دادن دوبن آفریننده گیتی ( خرّم وبهرام ) در روزبیست ونهم هرماهیست و خدای دوستی ومهروزناشوئی است . این « مـَر» ، همان « خرّم » یا زنخدای مهر( میتراگانا ) و همان « ارتا واهیشت = ارتای خوشه هست » که با افشاندن تخمهایش درزمین ، نخستین عنصرهمه زندگان و آتش همه جانها میشود . محوریا وَردینک فرهنگ ارتائی وخرّمدینی ایران ، درهمان چند عبارتی که فردوسی در داستان ایرج آورده است عبارت بندی شده است .<br />
میازارموری که دانه کش است<br />
که جان دارد وجان شیرین خوشست<br />
پسندی وهمداستانی کنی ؟   که جان داری وجانستانی کنی<br />
وارتا به برادران ( ملل ستیزنده وپرخاشگر) اش میگوید :<br />
مگیرید خشم ومدارید کین<br />
نه زیباست کین ، ازخداوند دین<br />
کسی دین دارد که ازخشم ( قهروتهدید وپرخاشگری ) و ازکین ورزی می پرهیزد . کین ورزیدن ، شایسته دین نیست . دین ، شیوه ضد خشم ( قهروتهدید وتجاوزگری ) و شیوه ضد کین ورزی وکین توزیست . و به پدرش فریدون، درباره برادران کین ورزو پرخاشگرش میگوید :<br />
دل کینه ورشان ، به دین آورم<br />
سزاوارتر زآن که کین آورم<br />
خویشکاری من آنست که دل پرازکینه آنها را تحول به مهر بدهم و شایسته من نیست که دربرابر کین ورزی آنها ، به آنها کین بورزم وواکنشی رفتارکنم . واکنش کین ورزی در برابر کنش کین ورزی را بکلی درهمه گستره ها رد میکند .  همین چند اندیشه که از ایرج یا ارتا درشاهنامه آمده ، بنیاد انسانیت ایرانی را دراجتماع وسیاست واخلاق واقتصاد میگذارد ، و دین را فقط به کردار اصل آفریننده مهر ومردمی و دوستی وجوانمردی و ضدخشم وکین وتهدید دراجتماع ودرمیان ملل وطبقات واقوام ونژادها  می پذیرد . دینی را که ایجاد خشم وقهروبیم وعذاب وتبعیض بکند ، ضد دین میشمارد . محتوای این چند سخن ، درتاریخ فرهنگی وفلسفی ودینی درجهان ، بی نظیراست .</p>
<p>انسان ِ خـرمنی ، خـرمن انسان</p>
<p>دانه چیدن، چه مرّوت بود ، آخرنکنید<br />
که امیران دوصد خرمن وصد انبارید –<br />
ما همچوخرمن، ریخته، گندم به کاه آمیخته<br />
هین ازنسیم بادِ جان، که را زگندم کن جدا- مولوی</p>
<p>انسان (= مر+ توم ) درشناخت ودرک غنای خود ، شناخت ودرک خود ، خودرا « خـرمن » می یابد . خرمن ، پیکریابی اندیشه پری وسرشاریست . امرتات ( امر+ تات ) دربسیاری ازنقاط ایران ، زمان پیدایش « خرمن » بود ، و امرتات وخر داد که ازخدایان روزی وغله هستند ، درست یکی با پیشوند « مـر= امـر» است و دیگری با پیشوند « هره =haurva » است هنوز درتبری ومازندرانی به خرداد ، هـره ما = خره ما گفته میشود. امرتات ( امر+ تات ) یا مرداد( مر+ تات ) ، همان پیشوند « مر+ توم = انسان » رادارد .<br />
یکی غله ، مردادمه ، توده کرد<br />
زتیماردی، خاطرآسوده کرد<br />
اگرکسی به سپندارمذ نپاشد تخم<br />
گدای خرمن دیگر کسان بود مرداد- سعدی<br />
درست « امر+ تات » که به معنای اصل امر( افشانندگی) است در« خرمن » ، بازتابیده میشود . واژه « خرمن » ، دراصل « خره – مان = هره + مان » است ، و « خره = هره » به معنای بسیاری وپری است . خرمن ، خانه ومان پری وفراوانی میباشد . البته این « هره » ، هم پیشوند « هره ما = خرداد » وهم پسوند « گندهرب =  Gand-harva» د رسانسکریت است که خدای ماه است وازاو، نخستین جفت انسان( جم وجما ) پیدایش می یابند . به عبارت دیگر، انسان، همگوهرخدای ماه است . این واژه « هـره = خره » ، که معنای پری وبسیاری وسرشاری دارد ، فطرت هرانسانی را مشخص میسازد . انسان ، خرمن ( خره + مان = هره + مان ) است . این واژه درشکل « خارا ، خاره  » درفارسی باقی مانده است که دارای معانی ۱- ماه پـُر، ۲- زن ، ۳- سنگ ( امتزاج واتصال ) میباشد . دربندهش نیز « خـرسه پا » درمیان دریای فراخکرت ، همین « ماه پُـر» هست که همآغوشی سه خدا باهمست ، که نیازبه بررسی گسترده درفرصتی دیگر دارد .<br />
« خردجال = خر+ دُژ+ آل » دراسلام  نیز، همین زنخدا ماه ،اصل پری وسرشاری است که فطرت جوانمردی ورادی هر انسانی میگردد ، و ازادیان نوری ، زشت وبدنام ساخته شده است ، واین واژه « خر» ، هیچ ربطی به حیوانی ندارد که امروزه برغم واقعیتش ، پیکریابی مفهوم حماقت ونفهمی شده است  . اصطلاح « خرمن ماه » ازهمین زمینه پیدایش یافته است ، چون « ماه » ، و خرداد (هره= خره ) وامرداد ( مـر+ امر) و خرّم ، خدایان روزی همه آفریدگان ( دامان ) میباشد . درسانسکریت نیز« هـری= hari» نام خدای ویشنو ، خدای پرورنده وابقاءجانداران  است . خود ماه ، مان یا خانه ِ« خره = هره = خاره = پری وبسیاری ومهر » هست ، انسان یا مردم ، تخمی ازاین خرمن ماهست که درافشانده شدن درزمین ودرتن ، خوشه وخرمن میشود . خرمن ماه ، خرگر نامیده میشود که به معنای « زهدان پری وسرشاری » است . درست رابطه خرمن را با ماه ، درچند اصطلاح که درزبان کردی مانده است میتوان بخوبی شناخت . لوخن ، یکی ازنامهای ماهست که به معنای « نای بزرگ = نفیر» است . البته به معنای زهدان بزرگ آفرینش بوده است ، و« هری وهره » نیز دراصل همین معنارا دارد . و زهدان ، همیشه متلازم بامفهوم پری وسرشاری ویا خره = هره بوده است ، وزایش اززهدان ، حشن تکوین یابی بوده است . ازاین رو درکردی به موسم برداشت محصول ، « خه رمانان » یا « خه رمان سور» میگویند و به سوروجشن آماده شدن خرمن ، « خه رمان لوخانه» یا « خه رمان سورانه» یا «خه رمان لوغانه » میگویند ، وخود واژه « خه رمان » و« خه رمانه » به معنای هاله یا خرمن ماه نیز هست. خرمان ( خره + مان ) ، اینهمانی با « ماه = هره = خاره » دارد . درستایش سی روزه ( اساطیر، دکترعفیفی) درباره خرداد ( هره ما ) میآید که : « تورا آبادانی خوانند درجهان ، هرکجا که توهستی ، آنجا آبادانی است » و درستایش سی روزه درباره امرداد ( مر= امر) میآید که : « انبارفرارونی یا نیکی که آن تو امرداد است &#8230; آنگاه مینوی  رادی اورا یاربود . آنگونه که فراخی و فراوانی بود ، انبارکند &#8230; » . . به عبارت دیگرامرداد انبار نیکی است وگوهر جوانمردی دارد .  یکی « مـر»ودیگری « هر» است و این دو زنخدا ، در متون اسلامی ، بنام هاروت وماروت ، برای عشقشان به زهره ( خرّم= خدای مهربه زندگی )درچاه بابل سرنگون آویخته شده اند وازلبشان تا آب ، یک انگشت فاصله است و درتاب تشنگی وگرسنگی  همیشه میسوزند وعذ اب می بینند . این ماه ( هره = خاره = خره ) و این خرداد ( هره ) که شیرابه حیات جهانیست با امرداد ، در خرّم ، که « غله = پـُر+ یورتاک  ( اورتا = ارتا ، اورته = آرد ، دک، پسوند یورتاک = درپشتو به معنای پـُر و دَکه ، به معنای حامله وآبستن است = ارتای آبستن ) پیکرمی یابند .<br />
نام دیگر این خرّم ، « دروای » است که درزبان عربی  ودرزبان  درکردی ، « بَی در » شده است . دراین زبانها ، به خرمن وخرمنگاه ، « بَـیدر» گفته میشود و پیش ازپیدایش ِ محمد واسلام ، کعبه ، بنام « بیدر= خرمنگاه » مشهور بوده است . اینست که علاء حداد ، شاعرعرب ، ازیزدان ، پسرباذان ، که دبیر یقطین بوده است خشمگین میگردد واورا کافر میخواند ، چون باز یاد ازاین پیشینه مکه میکند و میگوید :<br />
ماذا تری  فی رجل کافر     یشبه الکعبه  بالبیدر<br />
چه گوئی درباره مرد کافری که کعبه را به خرمنگاه ( بیدر) تشبیه میکند .  البته دراین تشبیه ، یزدان پسربادان میخواسته است ، پیشینه کعبه وخدایان درآن را یاد آوری کند . علت نیز این بود که درزمان محمد نیز اعراب ، شب هنگام لخت دور کعبه میرقصیدند تا ازبزاق یا مینوی ( تخم ) ماه که درمهتاب افشانده میشود ، یا نطفه بیابند یا آبستن گردند . چنانکه آمد، درکردی نیز به خرمن ، « بیده ر» گفته میشود که دراصل « وای + در» است که همان « در+ وای = اندروای » باشد . « دروای » و « اندروای » نام رام یا خرم ( زهره ) میباشد . مثلا « اندرماه = andar-maah » به معنای « هلال ماه » است که به معنای « زهدان ماه » باشد ، چنانچه به ایجاد نطفه درزهدان ، اندرداتن « andar-daatan» گفته میشود . اندروای یا دروای = بی در، به معنای « وای آبستن » است . خرمن ( هره + مان ) ، زهدان پروسرشاریا آبستن شمرده میشده است .  چنانچه درگویش کرینگان ( ذکاء) ، به خرمن ، « گین = زهدان » میگویند و درخوری (فره وشی ) به خرمن گندم « جوفون » گفته میشود . دراوستا جو= yava به معنای گندم است وفون یا پون ، هم به معنای پری وهم به معنای زهدان است .<br />
بنابراین جوفون درخوری ، به معنای « زهدان پروانباشته ازگندم » است . درکردی نیز به خرمن گندم « جوخین » گفته میشود . پسوند « خین » ، معنای « خینی = خانه » ندارد ، بلکه تلفظی از« قین= گین = کین » است و دیده میشود که هزوارش « هـر= هـره » ، نیز«  ken= kena» است . زهره یا خرّم ، جنین یافرزند « وای یا ارتا » بود ، ازاین رو « بی در = دروای » خوانده میشد . چنانچه نام دیگرش « بَی دخت » است . درلغت نامه ها ، بیدخت را ناهید میدانند ولی غلط است و بیدخت نام زهره یا خرّم میباشد که همان « پکند= نانی » و باده ایست که همه میخورند ومینوشند . ابونواس که ایرانی بوده است ، دقیقا این دورا که ناهید و بیدخت ( زهره = خرّم ) باشند ، ازهم بازمیشناخته . چنانچه میسراید :<br />
اذوجهت ناهید نجدیه     وحان من بیذخت ، اغوا ر<br />
ناهید ازسوی نجد برآمد و بیدخت ، نزدیک فرورفتن است . «بیدخت» که دختروای باشد ، همان « بی+ در» است که نام دیگرش « بیلهفت = بی + لهفت= لعبت » میباشد . وای ، مهترپریان، که دربانوگشسپ نامش «غین » است ، برفرازسرش،درگیسوهایش(=خوشه)، درزیبائیش پدیدارمیشود . درواقع ، زهره یا خرّم ، دیدنی شدن یا پیدایش ِ ارتا یا وای بوده است . ازاین رو هست که واژه « دروا » که همین دروای است ، و درخوشه ، پدیدارمیشود، درلغت نامه ها به معنای « سرنگون آویخته ونگون باژگونه » است . خوشه که با رسیدن وپخته شدن، ازشاخه ، آویخته میشود ، وسپس نانی وباده ای میشودکه برای زیستن ضروریست . ازاین رو معنای دیگر« دروا » ، چیزی ضروری و حاجت ومایحتاج است، و امروزه ، به شکل اصطلاح  « دربایست » دزبان فارسی بکاربرده میشود، وما فراموش میکنیم که این نام « خرّم » ایران بوده است . نام دیگرخرمن ماه ، خرگر است که « هره + گر ِو » = زهدان ( گرو= garewa) وسرچشمه پری وسرشاری است .</p>
<p>خرد انسان  و ماه پـُر( خرمن ماه )<br />
خردِ افـشاننده<br />
خـردی که جوانمـردانه میاندیشد</p>
<p>درفرهنگ ایران ، خرد انسان، فطرت یا نهاد « افشانندگی ورادی ودهشی » دارد ، چون خرد انسان ، همگوهربا « ماه پـُر » میباشد . خرد ، دراندیشیدن ، گوهررادی وجوانمردی خود را پدیدارمیسازد . این پیوند را ازسوئی درگزیده های زاد اسپرم ( بخش ۳۰) می یابیم که مغز، اینهمانی با « ماه » داده میشود . واژه « دماغ = دم + ماخ = ماه» هم همین رد پا را نگاهداشته است . ولی رد پای دقیق آن ، درتصویر انسان درشاهنامه باقی مانده است ، که « انسان ، سرویست که برفرازش ، ماه گِرد یعنی ماه پر » است . انسان ، درختِ سرو است ، که « اردوج = ارتا+ وج = تخم ارتا » نامیده میشود ، وخوشه ای برفرازش دارد که « ماه پر» میباشد . ازسوی دیگر، سرو کوهی ، پیرو نامیده میشود که نام خوشه پروین است . سرانسان ، اینهمانی با « ماه پر» داده میشود ، که چنانچه آمد ، خاره = خره = هره نیز نامیده میشود . ازاین پیش داده ها ، به خوبی میتوان دید که خود  واژه خرد،  همین تصویر را درخود، نگاه داشته است . خرد دراوستا ، هم « khra » ، وهم «  khratu» است . « خره » که خرد باشد ، همان « هـره » است ، که به معنای زهدان پری وسرشاری و به معنای « ماه پر» هست . باید درنظر داشت که ماه پر، پـُر ازخوشه پروین ( تخم همه گیتی ) هست و تخم ، درفرهنگ ایران ، سرچشمه روشنی است . ازاین رو ماه ، بینا نامیده میشود . بنا براین خرد که همان ماه پُراست ، سرچشمه روشنی است ، و نام دیگر مهتاب ، « زنگ » است که همان واژه « سنگ » باشد ومعنای « مهر» را دارد . ازاینگذشته ، زنگارهم که سبزباشد ، معنای مهر دارد . بدینسان خرد ، هم سرچشمه روشنی وهم سرچشمه مهر وهم سرچشمه پری و لبریزی و افشانندگیست .بدین علت است که مولوی « عقل را درعربی  که همیشه دربُردن واکل کردن میاندیشد » نمی پذیرفت ، چون « خرد » درفرهنگ ایران ، سرچشمه رادی وجوانمردی وافشانندگیست .<br />
« تفکر» ، از برای « بـُرد »  باشد<br />
تو سرتاسر، همه ایثار گشتی<br />
این معنای « خرد » را درفرهنگ ایران ، که برای بردن وستاندن وگرفتن وغلبه کردن نیست ، عرفان ، فراموش کرده بود . عقل و خرد ، دومفهوم کاملا جداگانه ومتفاوت ومتضادباهمند . واژه دیگرخرد ، که « Khratu» باشد ، مرکب ازدوبخش «  ratu+ khra » میباشد . پیشوند « خره = هره » ، همان پری وسرشاری وهمان ماه وهمان سیمرغ است ، وپسوند ِ « رتو » به معنای « هدایت کننده وپیشوا » و« فرمانروا و قانون » و « دارنده » است . این دارنده « خره = ماه = خرد » است که پیشرو وفرمانروا وهدایت کننده ورهنماست . خود ماه نیز  سیمرغ  است که که پیدایش بهمن است ( اساطیر، دکترعفیفی ) ، درسرهرانسانی هست و اصل فرماندهی و پیشرو و قانونگذاراست . ولی این واژه « رتو » ، از اصل « raiti = raati سانسکریت =radi فارسی » برآمده است که  معنای ۱- دهشی ۲- رادی و۳- دوست را دارد . واین معانی درمفهوم « خرد » با زتابیده میشوند ، که در« خره » نیزنهفته و پوشیده است . وازآنجا که ماه با چشم انسان اینهمانی داده میشد ، خرد هم ، چشم شمرده میشد وهم چشم خرد خوانده میشد (doithra+khratu ) ، چون چشم ، نخستین پیدایش آتش جان دررحم شمرده میشد (گزیده های زاد اسپرم- ۳۰ پاره۲۳).<br />
اکنون چنین انسانی ، با چنین شناختی ازخود و چنین خردی و چنین چشم خردی ، وچنین رابطه ای با خدایش ، نیاز دارد که درشادیها وکامهایش ، انبازبا دیگران باشد . کام بردن وشادبودن همانند آفریدن که هم آفرینی ( همبغی) است ، همکامی است . اینست که باهم خوردن وباهم نوشیدن ، برای او یک دربایست ( دروا ) هست . براین پایه اصطلاح ِ « مهمان » و« سپنج » و« لنگر» و « خوان » پیدایش یافته است . امروزه ما مهمان را ازمیزبان ، جدا میکنیم . ولی « مهمان » ، معنای « جمعی وباهم » را دارد . همانگونه « سپنج » ، دراصل ، معنای « یوغ » و « چراگاه » را دارد . یوغ همان «جفتی وباهمی درآفرینندگی وشادی » است . وچراگاه ، جائیست که همه باهم درآن میچرند . « چر» معنای پری و فراوانی داشته است . چراگاه ، خوانیست ازفراوانی وانبوهی که همه درآن میچرند . درتبری « چرچر» به معنای سوروعیش است . چرتـُک ، پاشیدن وپاشیده شدنست . به درخت ، « چر » گفته میشود . درسیستانی، چری ، انبوهی جنگل است . چره ، ازدحام وشلوغیست . چر، جنگل وانبوه است . درکردی به زهدان ، «چاروکه » گفته میشود که سرچشمه پری شمرده میشده است . چرچر، گردش زندگی وامورروزمره است . بنا براین « سپنج » و « مهمانی » و « خوان » و« لنگر»، بهره مندی باهم ازسفره پرخدای مهر بوده است . همه باهم مهمان برسریک خوان هستند و هیچکس مهمان دیگری نیست وکسی دیگرنیز، میزبان او نیست . « لنگر» که دراصل « لن + گرو= garewa » بوده است ، به معنای « سرچشمه وزهدان  افشانندگی وسرشاری = اصل پری وسرشاری وافشانندگی و نیکی » هست . همین واژه « لـن = لان » که « لم = لام » هم تلفظ میشود ، درعربی ، «لام» به درخت میوه دار و به کالبد مردم وشخص گفته میشود . چون درخت میوه دار، نماد افشانندگی ورادی بوده است . وازاین رو به ارتا که خدای خوشه است و تخم یا « آتش جان » هرانسانی است « ارتا لان = اردلان » گفته است . هرانسانی ، ارتالان ( اردلان ) ، ارتای افشاننده ولبریزاست .  ونام سیمرغ یا ارتافرورد که اینهمانی با گل بوستان افروز( تاج ریزی ) دارد ، « لما » نامیده میشده است . افشانندگی وریزندگی درخت ، ایمان مذهبی وقومیت ونژاد و ماده ونرواختلاف زبانی وطبقاتی وجنسی نمیشناسد . اینست که جوانمردی ورادی و « هره مان = خرمن » و « خرمن ماه » ، درخوان خود ، تبعیض عقیدتی ونژادی وطبقاتی وقومی و جنسی&#8230; را نمی پذیرفته است . این است که کمربند و کلاه نمدی و ژنده ای که درویشان میپوشیدند ، « لام » نامیده میشدند ، تا بستگی خود را بدین اصل بنمایند .</p>
<p>مهمان ، هدیهِ خدا ( هـِدیه = دایتی = دهش)<br />
مهمانخانه = لامه ردو= لـن + مَر+ دایتی ) درکردی<br />
مَردایتی = جوانمردی ودهش ورادی<br />
لان = بدون خبردادن ( کردی )<br />
لـنـدو= گندم ( سیستانی )<br />
لنبک = لـن + بغ = خدای جوانمردی( خدای ایران)<br />
چرا خدا ، سگی را به کردار«مهمان= هدیه »خود، میفرستد ؟</p>
<p>فریدالدین عطار، داستانی از« رهبری که رهنمای مردم » هست  میآورد که ازخدا ، میهمانی میخواهد . این خواستن مهمان ، درست پیایند این تصویر انسان پروسرشار ( مر+ توم ) هست که خرد مردمی ( هـره + راتو= خرتو ) دارد ، و با نگاه ِچنین «چشم خردی » ، مردمان وطبیعت وجانوران را می بیند. او نیازگوهری به « همخوان و هم جام » دارد . دراین داستان، عطار، درست یکراست به سراغ  رد ونفی اندیشه « تمایزکافرازموءمن » دراسلام میرود .  چون کافر( موءمن به آموزه ای دیگر)، نجس است ، ودرست نجس بودن ، ازبین برنده اصل جوانمردی است ، که تمایز میان موءمن وکافر، خودی وناخودی ، دوست وبیگانه را نمیشناسد . جمله خرقانی که به هرکه آمد نان دهید وازایمانش مپرسید، گرانیگاه اخلاق جوانمردی ( مر+ دایتی = مر+ دی ) است . دراین داستان ، سگ را که اسلام ، نجس میداند ، خدا ، به کردار دوست وخویش وهدیه حق ، به عنوان « مهمان » برای رهبرخلق میفرستد. درست این رهبرخلق !  سگی را که ازدید اسلام ، نجس است ، باید به مهمانی بپذ یرد وهمخوان اوشود . با آنچه ازدید شریعت اسلام ، ناپاکست ، باید بیامیزد، وبا آن یگانه شود . معنای مهمان ( maethman ) همین باهم آمیختن وباهم یگانه شدن است . درست اصل نجسی درشریعت اسلام را باید همسفره خود کند ، تا با او نان وآبی را بخورد وبیاشامد که پیکریابی خود خداهستند . ولی « سگ = سپه » درفرهنگ ایران ، پیکریابی اصل مهرووفا و نگهبان جان ازگزند است که  مانند انسان ،همگوهر با خدای ایرانست. درست شریعت اسلام ، این « اصل عشق ومهروفا » را که درسرشت « سگ = سپه » هست، نجس وناپاک کرده است . اکنون این رهبرخلق ، باید ازسر، « دیده خود » و« بینش شریعتی خود» را عوض کند تا بتواند اصل مهرووفا را درمهمانش که سگست  وازدید شریعتی اش نجس شمرد ه میشود ، بازببیند . با چشم شریعتی اش ، توانا بدیدن اصل مهرووفا ودوستی درسگ نیست . مهمان ، بدون خبرو ناشناس میآید . مهمان ، مطرود وگمشده و غیرمنتظره است . درمهمان برسرخوان ، مسئله « شیوه کلی برخورد با هرچه بیگانه ونو » ، طرح میشود . خواستن مهمان ، برای گستردن و واقعیت دادن ِ « اصل مهر» است که بالقوه  در فطرت انسانست ( آتش جان = فریان = فری+ یان ) . مهری که درسرشت انسان هست ، باید هرروز، بیفزاید و بیشترواقعیت بیابد ، وگرنه ، سترون میگردد . درست این سگ هست که درخوردن نان با کسی ، مهربه اورا هیچگاه فراموش نمیکند . حتا سعدی که همیشه ازنجس بودن فطری سگ ، سخن میگوید بیاد دارد که :<br />
بدان را نوازش کن ای نیکمرد<br />
که سگ پاس دارد، چونان توخورد<br />
بدها ، سگ هستند ولی با خوردن نان ، مانندسگ ، تبدیل به نیک میشوند.<br />
برآن مرد، کُندست دندان یوز<br />
که مالد زبان بر پنیرش دوروز<br />
گرانصاف خواهی ، سگ حقشناس<br />
به سیرت ، به ازمردم ناسپاس<br />
ولی همین سعدی ، چنان غرق درشریعت اسلام میشود که پیشینه فرهنگی ایران را درباره سگ ، بکلی فراموش میکند واورا اصل ناپاکی میداند.« همه دانند که ازسگ نتوان شست پلیدی» :<br />
سگ هم ازکوچکی پلید بود   اصل ناپاک ازاو بدید بود<br />
اگربرکه ای پرکنند از گلاب   سگی دروی افتد کند منجلاب<br />
با نجس کردن سگ ، که اینهمانی با خدای مهروجوانمردی ایران داشته است ، یکجا نا آگاهانه « مهروجوانمردی وراستی وخرد » ملعون و مطرود میشود . درروان عطار، برعکس سعدی ، هنوز این اندیشه  که سگ ، اصل مهرووفا ویارسروش هست ، زنده باقی مانده است .<br />
رهبری بوده است الحق رهنمای<br />
میهمانی خواست ، یکروز از خدای<br />
گفت درسرّش ،  خداوند جهان<br />
کآیدت فردا « پگه »  یک میهمان<br />
روزدیگر، مرد ، کار آغاز کرد    هرچه باید میهمان راسازکرد<br />
بعدازآن ، میکرد هرسوئی « نگاه »<br />
پیش درآمد ، « سگی عاجز»  ز راه<br />
مرد، آن سگ را براند ازپیش ، خوار<br />
همچنین می بود دل  درانتظار<br />
تا مگر، آن میهمان ، ظاهرشود<br />
« هدیه حق » ، زود تر، ظاهرشود<br />
کس نگشت البته ازراه آشکار<br />
میزوان ، درخواب شد از اضطرار<br />
حق ، خطابش کرد : کای حیران خویش<br />
چون فرستادم « سگی را زان خویش »<br />
تا تو مهمان داریش ، کردیش دور<br />
تا گرسنه رفت ، از پیشت ، نفور<br />
مرد ، چون بیدارشد ، سرگشته شد<br />
درمیان اشک وخون ، آغشته شد<br />
میدوید ازهرسوئی و میشتافت<br />
عاقبت درگوشه ای سگ را بیافت<br />
پیش او رفت و بسی زاریش کرد<br />
عذرخواست و عزم دلداریش کرد<br />
سگ ، زبان بگشاد و گفت : ای مرد راه<br />
میهمان میخواهی ازحق ، دیده خواه<br />
اینکه ازحق ، میهمان می بایدت<br />
دیده درخورترازآن می بایدت<br />
گرنداری دیده ، ازحق ، دیده خواه<br />
زانکه نتوانی شدن ، بی دیده راه<br />
چرا این سگ هست که به « راهبرخلق» سفارش میکند که تو باید « دیده دیگر» پیداکنی تا بتوانی « مهمان شناس » بشوی ؟ چرا رهبرخلق ، خواستارمیهمانست ؟ چرا درهمان « پگاه = بامداد= اوشبام » ، سگ که مهمانست میآید ؟ چرا، سگ ، مهمان وهدیه حق هست ؟ طرح این پرسش ها ، راه  مارا به شناخت فرهنگ ایران میکشاند . دربندهش ، بخش نهم ( پاره ۱۵۷ ) میآید که « خروس ، به دشمنی دیوان وجادوان آفریده شد ، با سگ ، همکاراست . سگ وخروس ، به ازمیان بردن دروج با سروش ، یارند . &#8230; خانه سامان نمی یابد اگرنمیآفریدم سگ شبان و نگهبان خانه را &#8230;. سگ درپائیدن هستی مردم &#8230;. ازمیان برنده دروج ودرد است &#8230; سگ به چشم ، همه ناپاکی را ازمیان برد &#8230; » .<br />
سگ ، یارسروش درازبین بردن دروج و درد و سامان دهنده خانه و نگاهبان ( پائیدن ) هستی مردم است و نگاه چشمانش ، ناپاکی را ازبین می برد » . نام پگاه یا بامداد یا اوشبام ( اوش+ بام ) ، که با بیدارشدن وچشم گشودن و آفرینش جهان وروزتازه کاردارد ، با سه خدای ایران کاردارد ، که هرسه ، جزو فطرت یا گوهرخود هرانسانی نیزهستند . بام (= وام ) پستان و زنخدای عشق ( خرّم = زُهره = بیدخت ) است ، و « اوشین گاه » ، گاه خدایان سروش ورشن میباشد . این سه خدا که سروش ورشن وخرّم باشد ، درب چشم و روز را میگشایند. خرّم یا زهره ، روج وبهروج نام دارد . خرّم که همان « پک = پگ » درپگاه است ، ازپستانش، هربامدادی ، شیربه همه جهانیان میدهد و دهنده نان ( پکند= پگ+ اند ) است . ورشن ، خدای چرخش و شیرابه همه گیاهان وباده است. وصبوحی( نوشیدن شیروشراب) ، آئین همراهی این دوخدا دربامداد بوده است . سگ درنگهبانی جان مردم ، انبازوهمکارسروش هست . و سروش که « سروش خجسته یا سروش نیکخواه » خوانده میشود ، به معنای « سروش ِ ارتا ، سروش ِ سیمرغ » است ، چون خجسته ( هو+ جد ) نام گل سیمرغ است ، و « جد » ، که همان « جدی » باشد ، نام خرّم یا دی نیزهست . سگ وخروس و سروش ورشن ، نه تنها روز را افتتاح میکنند ، بلکه « چشمها= خردها» را که نگهبان جانهاست میگشایند .  و نگهبانی که « پاسبانی » باشد ، درفرهنگ ایران ، با « جفتی وانبازی = پات = پاس » کاردارد . این جفت ها وانبازها باهم هستند که پاسدارو پشتیبان وحامی همدیگر هستند . ازاین رو سگ که پاسبان ( نگهبان ) هستی انسانست ، جفت انسان هست . خودِ واژه سگ که درفارسی باستانsaka   هست ودراوستا spa ودرزبان مادها « سپه+که=spa+ka » ودرتالشی  si+paaاست ( یوستی ) . و « سه په » و« سی+ پا » ، همان « سه + پا » یا « اس+ پا » است وسه پا همان معنای «پا » را دارد .سکانن درکردی به معنای چسبانیدن است . درکرینگان ، « سپه» را که سگ باشد ،« پا » نیزمینامند و « پا » که همان « پات » باشد ، به همان معنای « سکه درفارسی باستان» است  ، که جفتی وباهمی باشد  . paatan به معنای پائیدن و نگهداری کردن وحمایت کردن است . و pat به معنای « باهم » است و  paataarبه معنای محافظ و نگاهبان وحامی وپشتیبانست وpatishih  به معنای همراه بودگی، تواءم بودگی، معیت + اتحاد است . و درست « پات= پا » هست که اساسا معنای جفتی وعشق دارد . درپهلوی ، واژه سگ ،هیچگاه به شکل اسپه ، سپه ، اسپک دیده نشده است . واین حافظه عامه هست که معنای اصلی « سگ » را که همان « سکه = سنگ = اتحاد ومهرودوستی وجفتی » باشد نگاه داشته است .  واینکه یاروهمکارسروشی هست که جامه سبز،یعنی « مهر» میپوشد ، بهترین گواه براین معناست . درالهی نامه ، عطاردرست این پیوند سروش سبزپوش با سگ نگاه داشته شده است .<br />
مگرمعشوق طوسی ، گرمگاهی<br />
چوبیخویشی برون میشد به راهی<br />
یکی سگ پیش او آمد درآن راه<br />
ز« بیخویشی » ، بزد سنگیش ناگاه<br />
معشوق طوسی ، بدون قصد وعمد و نا خود آگاهانه سنگی به سگ میزند ولی برغم این زدن سنگ به سگ وراندن آن دروندیداد ، مجازا تی بسیارسنگین دارد( که بحث گسترده اش نیاز به فرصتی دیگر دارد ) .<br />
« سواری سبزجامه » ، دید از دور<br />
درآمد ازپسش ، « با روی پرنور »<br />
بزد یک تازیانه ، سخت بروی<br />
بدوگفتا که هان ای بیخبرهی<br />
نمیدانی که برکه میزنی سنگ<br />
« تو با او بوده ای دراصل ، همرنگ »<br />
نه ازیک قالبی با او به هم تو    چرا ازخویش میداریش کم تو<br />
سگان درپرده ، پنهانند ای دوست<br />
ببین ، گرپاک مغزی، بیش ازپوست<br />
که سگ ، گرچه به صورت ناپسند است<br />
ولیکن در« صفت » ، جایش بلند است<br />
ودرست صفت سگ ، همان « سگ=سک = مهرووفا وصمیمیت وراستی و پاکی وصفا است و سنگ زدن وراندن و « خوارشمردن او » ، تحقیرکردن وخوارشمردن ِ اصل وفا وصمیمیت وراستی و صفا ومهراست . اینکه سروش ، سبزپوشست ، بیان آنست که خویش « زنخدای مهر= میتراگانا= کنیزبغ ، درسغدی » هست ، چون نماد میترا، زنخدای عشق ، زمردِ سبزمیباشد . ومردمک چشم هرانسانی( تخم مـر یا امر، زنخدای افشاننده ، هره یا لن بک ) ، همان « بیبک = وای بغ » ، ارتا هست و نگاه یا دید چشم ، زنخدای عشق ( بهور) است ، وهمین دید یا نگاهست که سروش ورشن ، درچشم میگشایند تا نگاهبان وپاسدارزندگی درگیتی باشد .<br />
درداستان عطار، میتوان دید که « سگ » ، « هدیه حق » است . هـدیـه ، همان « دائیتی » است که به معنای « دهش وجوانمردی » است . درکردی به جوانمردی « مـَر+ دایتی » گفته میشود که درفارسی ، سبک و« مر+ دی » شده است . مر دائیتی ، همان « دهش خرّم یا اندروای » یا دهش امر، ودهش سیمرغ » است . ای که خود را رهبرورهنمای خلق مینامی ،  این « سگ نجس » است که « هدیه حق » است . هدیه حق ، همیشه « ناشناس وبیگانه و غریب » است ، وتو در ست آن را ناپاک ونجس وخوار میدانی ، که « اصل مهرووفا وراستی » است ، که «انبازویاروهمکارسروش خجسته » است که درتاریکیهای شب نمیخوابد و میتواند درهمان تاریکیها ، اصل آزار وخشم ( دروج ) را ببیند ، و مردم را با مهری که دارد ، ازآن آزاروخشم ، نگهبانی کند ، و اوست که « کلید شناخت نیک وبد را به هرانسانی میدهد، تا درهای بسته را بگشاید .<br />
این سروش ، برای آن خجسته ( هو+ جد ) خوانده میشود ، چون سروش ِ ارتا ( خجسته ، گل ارتا هست ) ، سروش سیمرغ هست . هرکه به تو وارد میشود ، بیگانه ناشناس است ، وجودیست تاریک ، ولی اصل مهرووفا وصمیمت وراستی ، همیشه پوشیده است . هرانسانی که به تو وارد میشود ، آبستن به مهرووفا وراستی است ، ودرست در روند باهم خوردن ازیک خوان و یک نان ( پکند = تخم خدای عشق = نان  ، لامان ، لما= ارتا) ونوشیدن  بگمر وباده ازیک دوستگانی است که این اصل مهرووفا وصمیمیت ، پدیدارمیشود و واقعیت می یابد . کارتو درمهمانی وسپنج ، مهرگستری به همه بیگانگان ومطرودان وگمشدگان وغریبان ودیگراندیشان هست .درست با راندن این میهمان ، این سگ ، این انسان نجس ، و نداشتن دیده برای شناختن مهرووفا وراستی درآنچه نجس میشماری ، بنیاد ناجوانمردی گذاشته میشود ، وریشه مهرووفا و گسترش مهرووفا ازبن کنده میشود. مهری که درطبیعت توبالقوه هست ، باید همیشه ازنو بشکوفد وبگسترد و ازنو واقعیت یابد .  درنجس دیدن این سگ ، این انسان دیگراندیش وکافر، این مهرووفا وراستی وجوانمردیست که ناپاک ساخته میشود .<br />
هزاره ها درفرهنگ ایران ، برای ایرانیان ، سگ با صفت مهرووفا ودوستی و نیکخواه ( خجسته وهمکارسروش سبزپوش ، نگهبان جان انسانها ) گره خورده بوده است . برای ایرانیان ، این سگ بود که پیکریابی صفت برجسته « مهرووفا ودوستی وراستی » بود . همیشه صفات آرمانی را که درجانوری می پسندیدند ، آن جانور را ، بنام پیکریابی آن صفت آرمانی میستودند ، وصفات مطلوب و آرمانی خودرا  با ترکیب چند جانور باهم ، نشان میدادند و این ترکیب چندجانور( چند صفت ) ، پیکریابی « خدای آنها » بود .  مثلا درشاهنامه ، سیمرغ خدای ایران ، ترکیبی از« میش کوهی و دم طاوس وبال سیمرغ » باهمست . نجس شدن یا منحوس شدن این جانوران ، انکارکردن ونفی کردن آن آرمانها بود که ویژگی خدائی داشت .  «جغد» که دراصل « یوغ + دای = جغتا » باشد ، با بهمن ، خدای خرد وبزم  ، اصل ساماندهی اجتماع و معمارمدنیت اینهمانی داشت ( درآتن ، جغد با آتنا خدای شهر آتن ، اینهمانی داشت ) . سپس با منحوس شدن جغد ، خرد سامانده وسازنده شهر واجتماع درانسانها ، به « ویرانه ها » تبعید شد .<br />
سروش ، که آورنده پیام خرد بهمنی ازطبیعت انسان ، و نگهبان جان انسانها وآورنده کلید شناخت خوب وبد و گشاینده چشم خرد انسان دربامدادان  بود ، درسگ ، که جفتش بود ، نجس ساخته شد .  اینکه سگ ( همکارسروش ) به رهبرخلق میگوید که تو « دیده » لازم داری ، علت ، همینست که رهبرخلق ، « مهرووفا را درتاریکی که نحس  ونجس بودن آن را  پوشیده ونهفته » ، نمیشناسد . چون دراین فرهنگ ، بینش حقیقی ، بینش درتاریکی شب است . بینش حقیقی آنست که انسان بتواند درتاریکی ، آنچه نهفته است با روشنائی چشم خودش ببیند .  یعنی دیده اش ، هم چشم وهم چراغ ، هردوتا باهم باشند . سروش درتاریکی بیدارست و درتاریکی می بیند . به همین علت است که کلید برای بازکردن درهای بسته ( فضای تاریک ) را به انسان میدهد ، تا بتواند درتاریکیها ، خوب وبد را بشناسد .  کسی ، نیک وبد را میتواند بشناسد که کلید گشودن « ضمیرها وروانها و نا آگاهیها » را داشته باشد . نیکیها ، روپوش و«سطح پیش پا افتاده » نیستند که بلافاصله به چشم بخورند . نیکیهارا باید زایانید و رویانید و کشف کرد .<br />
اینست که ( درگزیده های زاد اسپرم: بخش دهم ازپاره ۹ تا ۱۳ ) ۱- بهمن و۲- سروش و۳- « میش گروشه » درشب تاریک به کنام گرگ که درفرهنگ ایران برعکس سگ ، اصل آزارودرندگیست میآیند تا زرتشت کودک را ازگرند وآزار برهانند . اینها هرسه ، ازاو نگهبانی میکنند وزرتشت مانند سایرانسانها ازشیراین میش گروشه مینوشند . میش گروشه کیست ؟ « گرو+ شه » به معنای « سه نای، گرو= نای+ شه=سه » است که « سئنا» سیمرغ یا ارتا باشد ، و شیرپستانش، خرّم زنخدای مهروشادیست . بهمن با جغد ، اینهمانی داده میشده است . سروش ، با سگ وخروس وبلبل اینهمانی داده میشده است . و میش گروشه که ارتا باشد با خفاش وهدهد ومیش کوهی( غرم )  اینهمانی داده میشده است . خفاش ، پرنده ایست که پستان دارد وبچه هایش را شیرمیدهد ( دایه است ) ودرتاریکی شب می بیند . خفاش، دراثر همین دو ویژگی ، هم نقش دایگی وشیردهندگی وهم ویژگی بینش درتاریکی ، نقش بزرگی را در فرهنگ ایران بازی میکرده است  . ازاین رو ، اینهمانی با « روح القدس » داده میشد . اینکه اورا مرغ عیسی مینامند ، بدین علت بود ، نه به علت آنکه عیسی اورا خلق کرده باشد . درفرهنگ کهن چین ( سین = سئنا ) نیز خفاش به همین علت ، رتبه بسیار والائی داشته است . هدهد نیزکه « هوتوتک = نای به » باشد ، همان ارتاهست ( گل مرزنگوش که گل ارتا هست ، عین الهدهد نیز نامیده میشود ) ، و هدهد نیز که درواقع ، نماد فطرت هرانسانیست ( ارتا ) ، چشمی دارد که میتواند درتاریکی ِزمین ، سرچشمه آب را ببیند و بیابد . چشم هدهد ، چشمیست که میتواند درتاریکی زیرزمین ، سرچشمه آب را کشف کند . اگرچه این هدهد نحس ونجس ساخته نشده است ، ولی مرغ سلیمان ساخته شده است . خفاش وجغد وهدهد وسگ ، درتاریکی یا می بینند یا می بویند ومیشناسند . مسئله این فرهنگ ، « ازخود روشن کردن و ازخود دیدن وازخود شناختن » بوده است ، نه با روشنی وامی از دیگری دیدن وشناختن .  به این علت ، چشم انسان (= پیه ) نیز ، بنا بربندهش بخش سیزدهم( پاره ۱۹۶ ) ، ازآن « ارتا » هست ، و درسغدی ، نام خورشید ، « خور+ ارتا » هست . به عبارت دیگر، چشم خود انسان نیز، خورشید هست که سرچشمه روشنیست. این بی اندازه خواهی وآز هست که خورشید چشم را کور میکند .  انسانی ، نیک وبد را میشناسد که بتواند با « چشم ارتائی خود » ببیند ، یعنی با چشم خورشید گونه اش .<br />
چشم که ارتا باشد ، درواقع میتواند ، خودش هم سرچشمه روشنی وهم سرچشمه بینش باشد . وسروش وبهمن هستند که برضد خشم وآز، یعنی برضد « کوری » هستند . خورشید چشم یا خرد ، نمی تابد ونمی بیند ، چون آزو بی اندازه خواهی ، خورشید چشم را تاریک میسازد . ولی با آمدن ادیان نوری ( همچنین فلسفه افلاطون ) انسان ، ازخودش ، نمیتواند روشن کند و چراغ وخورشید باشد ، بلکه نیاز به نورآفتاب ، به نور عاریه ای دارد . البته تصویر خورشید نیز دراین ادیان ، عوض میشود . خورشید دیگرزنخدا، ارتا = صنمی که دریکدست جام باده و دردست دیگرچنگ دارد نیست ، بلکه  خدائیست که درچنگالش ، تیغ برنده است وبا شیردرنده اینهمانی داده میشود . اینست که ازاین پس ، همه حیواناتی که « نماد بینائی وروشنی ازگوهرخود بودند » ، منحوس ونجس ، یا ضد حقیقت شدند . جغد که بهمن خدای خرد و خدای بزم وهمپرسی وگفتگواست ، وسامانده جهان ومعمارجهانست ، جانورمنحوسی میشود که به ویرانه ها تبعید شده است و ضد آبادی ( مدنیت ) است .وسگ که جفت وانبازسروش ، نگهبان جانها ازگزنداست ، نجس میشود و خفاش، ضد آفتاب  میگردد که با تیغ شمشیرو دریدن ، حقیقت را ازباطل ، جدا میسازد .درحالیکه او برای این خاطر، « مرغ عیسی » خوانده میشد ، چون همان « روح القدس » شمرده میشده است که درتاریکیها، حقیقت را می بیند و دایه مهربانست. اینست که سگی که هدیه حق هست ، به « رهبرخلق » میگوید که آنچه تو نداری ، چشمیست که هم چراغ روشنی دهنده و هم نیروی بینندگی با آن روشنیست .<br />
چشم تو، ارتا نیست که نگاهش ، خرّم یا زهره ( جی= عشق وزندگی ) است. تو درسگ ، که اصل مهرووفاست و نگهبان جان مردمست ، سروش ارتائی( خجسته ) وهمیشه بیداررا نمیشناسی ، چون نوربینشت ( دینت ) ، عاریتی است .  با نوری می بینی که ازآتش جان خودت ( هوفریان ) نتابیده است . درناشناس و بیگانه و تازه ، نمیتوانی گوهرپوشیده اش را ببینی .  این دیده و این بینش ، همان دیده ایست که مولوی درباره آن میسراید که « دیده ای خواهم که باشد شه شناس   تا شناسد شاه را درهرلباس»<br />
این همان دیده است که لباس وچهره ورنگ وشکل ظاهری را فقط پوششی میداند که شناخت گوهررا دشوار میسازد . ازاین رو هست که درفرهنگ ایران ، این « بهرام ، خدای دوبن جفت ایران » هست ، که جهانگرد ( بابک = پابغ = خدای پا : حرکت وعشق ) میباشد ، و همیشه درچهره دیگر، به طور ناشناس وگمنام وغریب ، بی خبردادن ، درب خانه هرکسی را میکوبد وسپنج ( مهمانی وجشن ) میطلبد .<br />
شاهیست ناشناس که خواستارخوان ونان وباده وجشن ازهرکسی میشود .  دربهرام یشت نیز میتوان دید که بهرام که جفت ارتا هست وازاو جدا ناپذیراست ، نخست به وای ( اصل پیوند ومهرمیان اضداد ) تحول می یابد ، وسپس پی درپی ، به همه جانوران بی آزار ( گئوسپنتا = گوسفند ) تحول می یابد . خدای ایران ، تحول به همه جانوران بی آزار می یابد ( نه شیروگرگ وپلنگ درنده ) . ازاین رو نیزهست که رستم همیشه « ببربیان = بیوربغان = سگ آبی » میپوشد ، نه مانند هراکلس یونانی پوست شیر درنده .  ازسوی دیگر، همین بهرام که جفت ارتا هست ، با ارتا با همدیگر، « چشم » هستند . دربندهش بخش سیزدهم دیده میشود که چشم که « پیه » باشد ، ارتا میباشد . ولی پیه ، رگ وپی( عصب) باهمست که درسغدی ، سنگ = سگ نامیده میشود و رگ ، ارتا هست وپی یا عصب ، بهرامست . این دو باهم ، جفت جداناپذیرازهمند . نام هرکدام ، بیان جفتش نیزهست . هرجا نام بهرام برده میشود ، ارتا وخرّم نیزهست . هرجا نام ارتا یا خرّم ، برده میشود ، بهرام نیزهست ، ازاین رو باهم  « پادشاه » هستند ( پاد = جفت ) . ازاین رو نیز هست که دربهرام یشت ، دیده میشود که بهرام ( که جفتش ارتا- خرّم است ) ، « نیروی بنیائی » به همه می بخشد . این بهرام هست که « نیروی بینائی به زرتشت » هم می بخشد .<br />
این نیروی بینائی یا چشم ، چیست ؟  درفرهنگ ایران ، این نیروی بینائی ( این چشم ودید ) ، « دین » خوانده میشود . دین ، درفرهنگ ایران ، نیروی بینائیست که میتواند درتاریکی ، ازدور، آنچه به سختی به چشم می آید ، می بیند . بهرام وارتا که « چشم » هستند ، باهم درهمه چشم ها ، چنین گونه نیروی بینائی هستند . « ماهی کر، که دلفین باشد » و « اسب » و « کرکس = کرک + کاز= مرغ درخانه فرازکوه »  ، چنین نیروی بینائی ، هدیه از بهرام وارتا دارند . چنین چشمی که پیکریابی « عشق نخستین میان دوجفت بن آفریننده جهان » است ، و نگاهش ، خرّم ( بهور ، بهی ) است که هربامدادی وپگاهی ( اوش+ بام ) سروش ورشن میزایانند ، دین خوانده میشود . دین ، معنای شریعت وآموزه و وحی الهی واوامرونواهی ندارد  . این چشم یا نیروی بینندگی یا « دین » هنگامی پیدایش می یابد که ، ارتائی  که « لن = لما » است وخوان ونان وشیر وباده است ، با  « بهرام » که اصل تحول وجهانگریست، به هم بپیوندند وهمآغوش گردند .<br />
« دین » یا « چشم روشنگرودیده ور» ، هنگامی پیدایش می یابد که « لنبک = لنبغ= لما » با « بهرام ، بابک یا پابغ » ، باهم بیامیزند . « لن بغ » وبهرام » با هم ، دین ، یا چشم خورشید گونه میشوند .  این اندیشه « باهمی درچشم و دربینش ودر روشنی » ، اصل دین ِجوانمردی میگردد . معرفت حقیقت  ، ازمهر میان انسانها ، ازمهرمیان انسان وطبیعت ( گیتی ) پیدایش می یابد . هرانسانی ، درخودش ، لنبغ ( ارتا ) را درمی یابد . اینست که هرکسی درخانه اش ، مهمانخانه ای دارد .<br />
نام مهمانخانه درکردی « لامه ر دو » هست که سبکشده « لام+ مر+ دایتی » باشد . لام ، همان لان ولن است . درکردی به گهواره ، لاندک ولانکه گفته میشود . هرخانه ای ، « لانه » هست . هرانسانی ، « اردلان = ارتا + لان » هست، لانه ارتا هست، چون فطرتش ، تخم ارتا میباشد . « مَر+ دایتی »  هنوز درکردی به معنای « جوانمردی » است که دراصل به معنای « دهش مـر » است . « لامه ر دو » به معنای « لانه جوانمردی ، خوان پرجوانمردی » است .<br />
منشور کورش ، خطاب به « مردوک » است . « مردوک = مر+دوخ » ، که دراصل « امر- ئوتی » است ، همان سیمرغ یا ارتا بوده است  . ئوتی ، همان واژه « عود » امروزه است که به معنای چوب وگیاه بوده است . نام دیگر« عود» ، آق لوخن است که به معنای « تخم یا خوشه ماه » است . همین واژه « ئوتی »  تبدیل به « دوخ = دوک » شده است که به معنای « نی » است . به گیاهان نیز« ئوتی » گفته میشود ، چنانچه به گیاهی که با بهمن اینهمانی دارد « حسن بک ئوتی » گفته میشود که « آسن بغ ئوئی » باشد . چوب ونی (= وَن ) اینهمانی با مهروعشق داشته اند . « امر= امر= امرو » ، درسانسکریت به مفهوم « جفتی = عشق » است ، وبه « اندروای = خرّم » وبه سی وسه خدا گفته میشود ( خدایان ایران که باهم یک درخت سه شاخه  بودند ، سی وسه تا هستند. تخم درخت ، سه تای یکتاست ) . هنوزهم درگویش دوانی به تسبیح سی وسه دانه ، « مـر» گفته میشود وبه تسبیح ۹۹ دانه « سمری = سه مری » گفته میشود . « مر» چنانچه درپیش آمد ، درواژه « مرسپنتا = ماراسفند » ، معنای اصل مهرودوستی وزناشوئی دارد . اینست که « مردوک = مردوخ » کورش ، نام خدای ایران ، سیمرغ نیزبوده است ، وبه معنای « نای یا زهدان وسرچشمه یا اصل ِ  مهرودوستی » است ، که با پیوند دادن « رام جید = روزبیست وهشتم » با « بهرام = روزسی ام ماه » ، وایجاد مهروعشق میان دوبن جفت جهان ، جهان وزمان را ازنو میآفریند . نام دیگر همین خدا ، « مرسپنتا » ، یا « رند » است ، که در ادبیات ایران دراصطلاح « رند پاکباز» ، اوج جوانمردی بیان کرده میشود .<br />
ازجاه عشق ودولت « رندان پاکباز»<br />
پیوسته ، صدر مصطبه ها بود ، مسکنم  &#8211; حافظ<br />
غلام همت رندان وپاکبازانم<br />
که ازمحبت با دوست ، دشمن خویشند – سعدی<br />
سعدی به پاکبازی و رندی ، مثل نشد<br />
تنها دراین مدینه نه ، که درهرمدینه ای – سعدی<br />
درمصطبه ، عورپاکبازیم<br />
درمیکده ، رند دُرد خواریم &#8211; عطار<br />
اساسا پدیده جوانمردی ، ۱- پاکبازی و۲- جود و ۳- دهش و۴- رادی است . جود ، معرب همان واژه « جوت = یوغ » است که هم معنای « سپنج » میباشد . سخا و احسان ، جوانمردی و پاکبازی نیستند .<br />
پس مهمانخانه که نامش « لامه ر دو = لن + مردایتی » ، لانه جوانمردیست ، معبد ونیایشگاه این خدا لنبغ است ، و هرانسانی باید دراین بخش خانه ولانه اش ، نقش این خدا را به عهده بگیرد . درهرخانه ای ، مهمانخانه یا « خانه سپنج = خانه یوغ وجود و انبازی » است . مهمانخانه درهرخانه ای ، نیایشگاه خدای ایرانست . جائیست که درش بروی هربیگانه ای ، پیروهرمدهبی و قومی و طبقه ای و مطرودی ورانده ای وگمشده ای باز است . درهرخانه ای ، « لنگر» هست .  لنگر( لن + گر) چیست ؟ پسوند « گر» ازیکسو به واژه « گرو« در گروتمانgardman=garo-demaana » باز میگردد ، وازسوی دیگر به واژه « garewa» که زهدان باشد بازمیگردد و دراصل، هردو باهم اینهمانی داشته اند .  garo به معنای نی است و  به معنای زهدانست . واین دو که نای وزهدان باشد باهم اینهمانی داشته اند .  گرودمان درهزوارش به معنای شکم است که مقصود زهدان بوده است . گرو+ دمان ، به معنای « نائیست که میدمد ، با وای یا دمش ، میآفریند و میسراید . ازاین رو  یک معنای « گر» ، آوازخواندن است . بطورکلی « لن + گر» ، به معنای « زهدان وسرچشمه واصل پری وسرشاری ونیکی و جوانمردی » است .  این به معنای آنست که لنگر یا مهمانخانه ، آغوش باز برای بیگانگان و ناشناسان وگمراهان ورانده شدگان ومحرومان دارد. این پیشینه فرهنگی ایران ، در خوانقاه ( خوان + گاه ) که « لنگر» هم نامیده میشود ، باقی ماند ، و خوانی بود که به هرکسی نان میدادند و ازایمان وعقیده ومذهبش نمی پرسیدند.<br />
وجود مهمانخانه نیز درهرخانه ای ، پیکریابی این اندیشه گشودگی به همه عقاید ومذاهب و طبقات واقوام &#8230; بوده است . دردوانی به « میله اس که دو دررا باهم جفت میکند » ، لنگرمیگویند . و لنگر درکشتی نیز، کشتی را با کرانه ، جفت میکند . سفره وخوان هرکسی ، خوان لنبغ است ، تا « پکند وکاک ولامان و بگمز» باهم بخورند وبنوشند .  پکند که نان باشد ، به معنای فرزند وتخم زنخدای عشق است . کاک که نان باشد ، نام ماه پراست که اصل عشق میان خوشه پروین وهلال ماهست و لامان ، نام ارتا هست که نام « آرد » نیزمیباشد . و بگمز که باده باشد نام « زنخدا ماه = بغ + مز» است . خدا ی عشق را باهم خوردن ونوشیدن ، همگوهر شدن باهمست .</p>
<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_10.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_10.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_10/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۹ &#8211; چر ا « نـا ن » ، مفهوم ِ« نیکی» رامُعـیّـن میساخت؟</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_9</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_9#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Feb 2012 19:11:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[از پیدایش جهان دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=300</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهرجمالی پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۹ چر ا « نـا ن » ، مفهوم ِ« نیکی» رامُعـیّـن میساخت؟ *********************** تناقـض جـوانمـردی با « ایمان به هـر مذهـبی » &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;- ایمان به هرمذهبی و ایدئولوژی وشریعـتی، نابود سازنده « جوانمردی » دراجتماعست اسلام ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_9.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_9.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهرجمالی</h2>
<h2>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211;  ۹</h2>
<h1>چر ا « نـا ن » ،<br />
مفهوم ِ« نیکی» رامُعـیّـن میساخت؟<br />
***********************<br />
تناقـض جـوانمـردی<br />
با « ایمان به هـر مذهـبی »<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
ایمان به هرمذهبی و ایدئولوژی وشریعـتی،<br />
نابود سازنده « جوانمردی » دراجتماعست</h1>
<h1>اسلام ، نابود کننده اصل جوانمری<br />
*********************</h1>
<p>تـفاوت مفهوم « نیاز» با مفهوم « احتیاج »<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
«نیاز» درفرهنگ ایران ، معنای « احتیاج وحاجت » درعربی را ندارد ، بلکه معنای « مهروعشق » را دارد . به عاشق ، « نیازی» میگفتند . ورنگ « سبز» ، رنگ « نیازی ومهرورزی » هست . ازاین رو زمرد وزبرجد ، که سبزند، اینهمانی با « مهرگان = میترا کانا = کنیزبغ » ، زنخدای مهرداشتند . نیاز، کشش مهری به همدیگراست . واژه « نیاز» که از« یازیدن » برآمده معنای « افراختن = به فرازرفتن » وبلندی یافتن ونیروگرفتن دارد . « خواز» هم که « خواستن » باشد ، یازیدن هست . گوهر انسان ، که آتش جان ( فری= اصل دوستی وزیبائی » هست ، می یازد ، می افرازد که بیان « فراافشانی ، فوران، فرازروئی وبالیدن گوهری » هست . آتش جان ، آتش مهر( فری + یان ) هست . آتش جان انسان ، درمهرهست که می یازد . این گوهرخود خداهست که درجان انسان ، تشخّص وصورت یافته است ( افتاریدن ، آتش جان = وَه فـرن افتار) . اینست که رابطه خدا با انسان ، رابطه « نیازی » است و چون خدا ، آتش جان ونهاد همه چیزها ست ، بنا براین، همه باهم « رابطه نیازی = مهری » دارند . یعنی میخواهند با دیگران ، بیامیزند و با آنها یگانه شوند. واژه « maetha » که اصل واژه مهر است به معنای ۱- جفت و ۲- باهم یگانه شدن است .<br />
<span id="more-300"></span><br />
ولی ، « احتیاج داشتن » ، رابطه « قدرتی » است . آنکه محتاج دیگری است . تابع دیگری هست ودیگری براوحاکمیت می یابد .<br />
آنکه شیران را کند روبه مزاج<br />
احتیاجست، احتیاجست، احتیاج</p>
<p>آیا انسانها ، محتاج همدیگرند ؟<br />
آیا انسان، احتیاج به « اِلاهـی » دارد ؟</p>
<p>اندیشیدن با مفهوم « احتیاج » درروابط اجتماعی وسیاسی واقتصادی ، این روابط را به عرصه ِ گلاویزی وکشمکش قدرت میکاهد . هرکسی ازیکسو حاکم وازسوی دیگر، محکومست . ازآنجا که همگی خودرا محتاج همدیگر، میاندیشند ، رابطه میان همه ، رابطه « گلاویزی وستیزندگی همه برسر حاکمیت وتابعیت » میشود . اینکه یکی محتاج دیگریست ، دیگری باید تابع اوبشود . بدینسان ، سراسراحتیاجات اجتماعی ، میدان گلاویزی قدرتخواهی همه میگردد . هرچند نیز شخصی درظاهر، حاکم برهمه باشد ، درباطن ، محکوم وتابع همه است و چون این محکومیت وتابعیت، دردناک وعذاب آوراست ، میکوشد ، برحاکمیت خود وبر محکومیت دیگران بیفزاید . ویا احتیاج دیگران را به خود ، بی ارزش وخوارسازد وخود را به عنوان « بی نیاز ازهمه » قلمداد کند . ولی خالقی نیز که دنیائی ، محتاج خود ، خلق میکند ، محتاج ِ خلقش هست . قدرت وترس ، دورویه جداناپذیر ازهمند .  آنکه قدرت میخواهد ، میترساند، تا ازاو اطاعت شود ، ولی همچنین میترسد از اینکه تابعان ، ازقدرت او سرکشی کنند ، ازاین رو سرکشی ازقدرتش را « گناه » میداند . یهوه نیز که میکوشد « آدمی» مطیع ومحتاج خودش خلق کند، ازآن میترسد که آدم ، خدائی مانند او بشود. مفهوم گناه درادیان ، بیان « ترس خدا ازتابعانش » هست . آنکه نیز درترس ازقدرت ، اطاعت میکند ، قدرت را دراطاعت کردن ، میفریبد و ریا میکند ، تا فرصت گریزاز ترس را بیابد . واژه « ترس »  درپهلوی ، این رویه های گوناگون را نشان میدهد .<br />
«tarsih» هم به معنای « ترس داشتن » وهم به معنای « خشک شدن » است . انسان درترس ، خشک میشود و تروتازگی و زندگی را ازدست میدهد . آنانکه دراجتماع بنام پرهیزکار، ستوده میشوند ، آنانی هستند که میترسند . ازخدا ترسیدن ، بنیاد گذاردروغ وریا هست .   واژه « tars-kas»  هم به معنای « ترسنده » و هم به معنای « پرهیزکار» است . پرهیزکاری او، پیایند « ترس » است ، پس  پرهیزکار، ریاکاراست . احترام واطاعت کردن ، پیایند ترس است چنانچه واژه «tarskasihaa» به معنای فرمانبرانه ومحترمانه هست . اندیشیدن درمقوله « احتیاج » ، متلازم با گلاویزی این دورویه « قدرت وترس باهم » است .<br />
با اندکی دقت میتوان دید که این حاکم وحکومت نیست که پاسداری از محتاجان میکند ، بلکه درست همانان را که محتاجان مینامد ، بیخ و پایه حاکمیت اوهستند وبدون یاری آنها ، بُن قدرتش ازجا کنده میشود . ترس ازمقتدر، ازحقانیت او به حاکمیت میکاهد. سعدی در نصحیت با شاه میگوید :<br />
برو پاس درویش محتاج دار    که شاه ، ازرعیت بود تاجدار<br />
رعیت چو بیخند وسلطان ، درخت<br />
درخت ای پسر باشد ازبیخ ، سخت<br />
مکن تاتوانی دل خلق ریش<br />
وگرمیکـُنی ، می کـَنی بیخ خویش<br />
بزرگی رساند به محتاج، خیر<br />
که ترسد که محتاج گردد به غیر<br />
حتی انسان بزرگ ، کارخیری را که میکند ، ازترس آنست که روزی خودش محتاج دیگری شود .هنگامی همه دراجتماع ، روابط خودرا درمقوله « احتیاج » درمی یابند ، آکنده از« ترس » از محتاج بودن ومحتاج شدن ، میگردند که زندگی اجتماعی را زهرآگین میکند . درست به شاهی که اندرز میدهد که پاس درویش محتاج را بدار، به او نیز یاد آوری میکند که تو تاجت را ازآنها داری و همان رعیت محتاج ، بیخ حکومت توهست . به عبارت دیگر، تو محتاج تراز رعایایت هستی . تا همه درمقوله « احتیاج » و طبیعا « حاکمیت وتابعیت » یعنی « قدرت وترس » میاندیشند ، این جنگ میان حکومت وملت ، ادامه دارد . برای حذف این « ترس » درهمه ، و تبدیل جنگ قدرت خواهی دراجتماع ، و تلاش برای دیگران را تابع خود ساختن ، راهی جز « اندیشیدن » درمقوله « انبازی = همبغی » وهمکاری و« نیازمهری » نیست . حافظ میکوشد که دستگیری ازمحتاجان را، تبدیل به رابطه « دوستی » بکند :<br />
به دستگیری افتادگان و محتاجان<br />
چنانکه دوست ، به دیدار دوست ، مستعجل<br />
سایه معشوق اگرافتاد بر عاشق چه شد<br />
ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود<br />
فرهنگ ایران ، ریشه مفهوم « احتیاج » را درهمان تصویرخدایش ، میزداید . در فرهنگ ایران ، انسان، محتاج الله نیست ، ومحتاج خدای خود نیز نیست ، تا با برآوردن احتیاجات او ، تابع وتسلیم و محتاج او شود ، بلکه « دوست وجفت وانبازخداست ». آنها باهم رابطه جفتی = همبغی = دوستی = نیازی د ارند . رابطه « نیازی » باهم دارند . همبغ وانبازند .<br />
اینست که مفهوم « احتیاج به رهبروپیشوا و معلم » و طبعا « احتیاج به آخوند وملا وپیامبر» را نیز نمی پذیرد . اساسا درفرهنگ ایران ،  «انتقال دادن ِ بینش به دیگری » ، عمل « رادی = جوانمردی = مهری » است .  احتیاج به کسی داشتن ، ایجاب رابطه « حاکم ومحکوم » یا « حاکمیت وتابعیت » میکند . مسئله بنیادی دراجتماع ، ازبین بردن « روابط احتیاجی » است. انسان نباید ، محتاج طبقه سرمایه دار، محتاج قشرآخوند و دانشمند و موبد وکشیش ، محتاج شاه وحاکم وحکومت وارتش محتاج حزب ، محتاج سازمانها ی گوناگون باشد . وجود روابط ِ« احتیاجی » ، نابود سازنده « آزادی » انسان است . از« نیازمندی انسانها » ، کسی حق ندارد ، « احتیاج » بسازد ، و امکان قدرت ورزی وسلطه گری وترس وهراس ووحشت پدید آورد . چون انسان ، نیازمند است ، پس من یا دیگری حق نداریم نیاز اورا به شرطی ارضاء کنیم که او تابع ومحکوم من ودیگری بشود .  از« نیاز یعنی مهراو » ، وسیله قدرت ورزی ساختن ، نابود ساختن سرچشمه مهر درانسانست .</p>
<p>طرد « اندیشیدن درمقوله احتیاج »<br />
ازفرهنگ ایران</p>
<p>اینست که خدای ایران ، افشاننده ( لـَن بغ = لنبک درشاهنامه = Deva Lan درآثارهخامنشی ) است . « نان » هم که یکی ازنامهایش ، « لامان » میباشد، که گوهرهمین خداست . چنانچه دیده خواهد شد ، لام ولـَم ، همان « لان ولـن » یا افشانندگی ولبریزی وجوانمردیست. او که لما ، یا لن یا لان هست، میافشاند . نان ، گوهرخود خداهست که برای همه بدون تبعیض ، میافشاند . نان ، گوهرافشانندگی ، یعنی مهرخود خداهست .<br />
بس خلق هستند ، کز « دوست » ، مستند<br />
هرگز ندانند که  «  نان »  چه باشد &#8211; مولوی<br />
درنان ، دوست را می یابند . مهر، معنای « خود افشانی » دارد . او اصل مهراست ، چون  خود را درسراسرجهان ، برای « همه  » میافشاند وخود را به همه ، هدیه میدهد( دهش ) ، و با اراده اش ، به هرکه خواست یا به هرکه نخواست ، نمیدهد .<br />
درشاهنامه میآید که لنبک که « لن بغ»، خدای نان ( لامان) وخوان باشد ،<br />
سقائیست این لنبک آبکش<br />
جوانمرد وبا « خوان» و گفتارخوش<br />
به یک نیمروز، آب دارد  نگاه<br />
دگرنیمه ،  « مهمان بجوید  ز راه »<br />
لنبک ، آبکش است . چون لـَن بغ ، « ابر افشاننده » است . ابر، که « آب+ ور» باشد ، به معنای « آبکش » هست . « کش » ، مانند « ور» ، به معنای « زهدان » است . ازاین رو سپس دیده میشود که لنبک ، « مشک » دارد . ابردربندهش،  با مشک یا خنب یا جام یا پیمانه ، آب را می بَرد ( حمل میکند = میکشد ) و میافشاند. ازآنجا که نام دیگر ابر، بنابر بندهش « سنگ = سگ » ، هست که به معنای « امتزاج واتحادو دوستی » است ، و واژه « سقا » و« سقـّا و ساقی » معرب همین واژه « سگ = سنگ » میباشد. ازاین رو هست که « سقا وآبکش وساقی » در ادبیات ایران ، نماد این خدای جوانمردی و مهرودوستی است . دراین چند بیت میتوان دید که لنبک ، پس ازاتمام کارش که آب رسانیدن به مردم باشد ، نیمی دیگر از روز را « به دنبال مهمان میرود » . آنکه « پروسرشار» است ، نیاز به « مهمان » دارد ، تا لبریزشود . درکردی به « مهمانخانه » ، « لامه ردو» یا « لامه رده » میگویند که مرکب از« لام + مر+ تی » است . « مه ردایتی » کردی که « مردی » فارسی باشد، به معنای جوانمردی است ، چون « مَـر+ دا یتتی » به معنای دهش مهری+ دهش ِاصل جفتی + دهش ِهمه خدایان زمان= مر= امر » است .  « لام + مر+دایتی » ، « لان+ مر+ دایتی » ، جوانمردی و افشانندگی سیمرغ ( = امرو) ، « لانه ِ» مهراست .« لانه » هم ، همین « لان » است که جایگاه پری ومهروشادی باشد . ارتا ، ارتا لان ( اردلان ) است . فطرت هرانسانی که ارتا هست ، « ارتا لان = اردلان » است . هرانسانی تخم پری ولبریزی و غناهست و جستن مهمان برای دهش این لبریزی ، ضرورت گوهری اوست . این خدا ، همان « لـَنگـر= لـن + گـر» یا « زهدان وسرچشمه پُری ولبریزی واتصال واتحاد ویگانگی عقاید گوناگون »  است که انجمن های آزادی وشادی ودوستی مردمان با عقاید گوناگون برسریک خوان ، درسراسرِ دوره چیرگی اسلام ، برغم شریعت اسلام ، بوده است ( سپس بطورگسترده بررسی خواهدشد ) .<br />
افشاندنش ، مشروط به خواست وناخواست این خدا نیست . دادن ، طبق اراده وندادن طبق اراده ، بنیاد گذ ار ِقدرت وسلطه وحاکمیت ، و تولید ترس ورُعب و وحشت است . او به کسی نمیدهد که تابع خواست واراده یا قدرت او نیست . دراسلام ، آدم (انسان) ، چون میخواهد ازگندم ( اصل نان ) برضد اجازه الله ،  بخورد ، به الله عاصی میشود . برای عدم اطاعت ازقدرت الله ، ازبهشت محروم میگردد . به عبارت دیگر ، انسان  میتواند فقط رزق ومعیشت خود را در ازاء اطاعت ازقدرت الله ، در گیتی داشته باشد . اوحق ندارد ازگندم ، بی اجازه الله ، بخورد . بدینسان رابطه انسان با الله ، رابطه ِ«احتیاجی »هست . بدینسان « اصل جوانمردی » دراسلام ، نابود ساخته میشود . او هنگامی حق به رزق ومعیشت خود درزندگی درگیتی دارد که از الله، اطاعت کند وازاو بترسد ، ومقهور قدرت اوباشد . احتیاج ، جانشین « رابطه نیازی = انبازی = همبغی = مهری » میشود .<br />
درقرآن ، این اندیشه که الله طبق مشیتش ، به آنکه رزق میدهد وبه آنکه نمیخواهد نمیدهد . رزق ، دربرابر ایمان ِبه او واطاعت ازاو وترس ازاو ، ممکن میگردد . « ان الله یرزق من یشاء= آل عمران » ، « الله یرزق من یشاء= بقره » . « وهو یطعم و لا یطعم = انعام » ، « لا یطعمها الا من تشاء – انعام ».<br />
« دهش وجوانمردی » ، تابع اراده الله ، و اطاعت ازقدرت او میگردد ، وبه عبارت دیگر، اصل دهش وجوانمردی ، به کلی منتفی میگردد. چون طبق خواست و اطاعت دادن ازاو ، وطبق خواست وعصیان کردن ازامر او ،  ندادن ، نفی وانکار« اصل مهر» است .<br />
عبید زاکان که ریشه در فرهنگ ایران داشت، متوجه تناقض این اندیشه قرآنی با جوانمردی میشود . و اخلاق الاشرافش که درباب رحمت وشفقت است ، درباره مذهب منسوخ ومذهب مختار، با زیرکی ویژه اش ، درست همین گفتارهای محمد را نافی اصل رحمت وشفقت ( جوانمردی )  میداند که مذهب جوانمردی را منسوخ ، ومذهب ناجوانمردی را مذهب مختارمیکند . کفارعرب ، پای بند مذهب جوانمردی ( فتوت ) بودند ، و باشنیدن چنین گفتارهائی ازمحمد ، که برضد آئین فتوتست ، محمد را دست انداختند و مسخره میکردند . عبیدزاکان چنین مینویسد « درزمان مبارک حضرت رسول ، کفاررا میگفتند که : درویشانرا طعام دهید . ایشان میگفتند که درویشان بندگان خدایند( عبد الله )  هستند ، اگرخدا ( الله ) خواستی، ایشانرا طعام دادی ، چون او نمیدهد ، ما چرا بدهیم . چنانک درقرآن مجید آمده  انطعم من لویشاء الله اطعمه . ان انتم الافی ضلال مبین »  اعراب ، پیایند این سخنان قرآن را، بخوبی میدانستند چیست . وقتی الله طعام ومعیشت اینان را نمیدهد  ، پس انسانهای دیگر چرا بدهند ؟ بدینسان ، سراسر اجتماع ، ازجوانمردی دست میکشد . وقتی خدای مهر، مادری بود که شیرش را ( طعام ) را به همه میداد و آغوش مهرش برای همه فرزندانش بازبود ، هرانسانی ، میخواست فرزند وهمگوهرمادرش باشد . ولی با چنین الله ای ، که رزق ومعیشت را فقط برای موءمنانش و ازمیان موءمنانش نیز، فقط برای  آنانکه برمیگزیند ، روا میدارد ، پس انسان باید  دنباله رو همین شیوه رفتار باشد ، و تامیتواند ناجوانمردی کند . چنانچه جمله بعدی سخن عبید زاکان اینست که « پس واجب باشد که برهیچ آفریده ای رحمت نکنند و بجای هیچ مظلومی ومجرمی و محتاجی و مبتلائی و گرفتاری و مجروحی و یتیمی و معیلی ( دارای عائله ) و درویشی و خدمتکاری که بردرخانه پیریا زمین گیرشده باشد ، التفات ننمایند ، بلکه حسبة الله تعالی بدانقدر که توانند ، اذیتی بدیشان رسانند ، تاموجب دفع درجات وخیرات باشد ودرقیامت در یوم – یوم لاینفع مال ولابنون – دستگیراوشود» . عبید درمی یابد و برآن گواهی میدهد که الله واسلامش ، مذهب جوانمردی را درجهان ، منسوخ کرده است.  درست عبید زاکان  پیایند مستقیم این آیات قرآنی را دراین نوشته ، میگشاید که اساس اخلاق ناجوانمردانه اسلامی درهمه اعصار بوده است وخواهد ماند .  براساس همین انتقاد بسیارشدید به قرآن والله است که عبید زاکان ، نیکی را پدیده ای فراسوی ایمان به مذ اهب ، میداند :<br />
به هرمذهب که باشی ،  باش « نیکوکار وبخشنده »<br />
که « کفر ونیکخوئی »  ، به ،  ز « اسلام و بد اخلاقی »<br />
مسئله بنیادی ، همان تصویر « الله » است که « اصل قدرت » است  که جانشین تصویر « خدای مهر» شده است که « اصل جوانمردی» است.<br />
خدای مهرایران ، افشاننده است و برای ابقاء قدرتش به کسی نمیدهد که تابع قدرت او میشود و دیگران را از رزق محروم نمیسازد . خدای ایران که اینهمانی با نان وگندم دارد ، خدای مهروافشانندگیست ( لن+ بغ = لنبک ) ، و درفکرآن نیست که با دادن نان وندادن نان ، قدرتش را مستقرکند و آنکه ازاو اطاعت نمیکند ، با محروم ساختن از رزق و نعمت های زندگی ، و عذاب وشکنجه دادن ، مجبور به اطاعت کند . مهراو ، تابع ایمان آوردن یا ایمان نیاوردن به او نیست .<br />
نیکی درفرهنگ ایران، « عمل کردن طبق ایمان به آموزه ای وشریعتی وایدئولوژئی » یا « اطاعت ازالهی ورسولش » نیست ، بلکه « رادی یا جوانمردی یا دهشی» است . آن کردار وگفتارو اندیشه ای که از پـُری وسرشاری وغنای ِ گوهر وطبیعت خود ِ انسان ، پیدایش یابد ، آن ، نیکیست . جوانی وبـُرنائی ، درست اندیشه « زندگی بخشی و زنده کنندگی » است. فطرت یا گوهرانسان ، جوانیست (jvana= jva-vana ) ازاینرو در سغدی به نیکوکار،purnyaan.kare گفته میشده است . purnayanaاحسان وپارسائیست . اینست که واژه پُری دراوستا= parenu معنای « کمال » راهم دارد . مثلا آنکه به کمال می بیند pouru.darste خوانده میشود . درگزیده های زاداسپرم ( ۳۴ – ۲۹) دیده میشود که تخم ونطفه ، کمال پایانی را درخود دارند .  نیکی ، ازسرشاری طبیعت وغنای گوهرنهفته درانسان ، میزاید . واورنه فرهنگ ایران ، انسان درادیان ابراهیمی، با نقص وکمبود و جهل وگناه ، آغازمیشود و خودش ، سرچشمه نیکی نیست . ازاین رو نیز، محتاج رهبری و راهنمائی هست . سیمرغ که اینهمانی با « خوشه زندگان = جانان » دارد ، وارتای خوشه نامیده میشود ، تخمی ( ارتا = گن ، پیشوند گندم ) است که نخستین عنصرهرانسانیست و این تخم ( ارتا ) ، درخود ، خوشه را دارد ، یا به عبارت دیگر، اصل غنا ( گنا ) هست .  اینست که درفرهنگ ایران ، جستجوی نیکی درخود ، اساس اخلاق ودین است ، نه « عمل ، طبق اطاعت از رهبرو پیشوا و رسول وآخوند و کشیش&#8230; » . سیمرغ ، برای آفریدن زندگی درگیتی ، خود را میافشاند ومی پراکند .  آفرینش جهان ، با امر« کـُن فـیکـُون » یا « بگوباش » و « میشود » ، خلق نمیشود . بلکه با جوانمردی یا رادی ، شروع میشود . خدا ، سرچشمه سرشاری وغنا و دوستی ومهر است و ازخود ش ، لبریز میشود . مهر،آنست که خود را درگیتی بیفشاند و بپراکند .  جوانمردی ، اینست که انسان ، هستی خود را درگفتار وکردار واندیشه ، بیفشاند ، و مردمان وجهان را ازمهر، زنده کند . آفرینندگی ، جوانمردیست، برنانی « پورن + نائی » است . این جوانمردیست که میآفریند و هستی خود را درجهان پخش میکند .  طبعا تخم اونیز که آتش جان هرچیزیست ، همین ویژگی افشانند گی وپراگندگی را دارد .<br />
« نیکی » درهرانسانی ، این خود افشانی درکرداروگفتارو اندیشه است . این دورویه کردار سیمرغ ، سپس به دومرغ جداگانه ، نسبت داده شده است که یکی « amru» نامیده میشود وکارش « افشاندن » بود و دیگری ، « چمرو=chamru نامیده میشود که کارش « پراکندن درهمه گیتی » بود . خدای مهرودوستی ، خودرا هم میافشاند وهم می پراکند . او با « امروقدرت » ، گیتی وانسان را خلق نمیکند ، بلکه خودش را درگیتی ، مانند خوشه میافشاند ومیپراکند . این واژه « پراکندن » دراصل « par-agandan» بوده است . « پـَر» هم به معنای « پیرامون» ، وهم به معنای « پـرُ » است . « آگندن » که از واژه « آگ » ساخته شده به معنای « گندم وخوشه گندم » است . او همه چیزها را ازخوشه وجود خود، پـُرمیکند .  آگندن ، به معنای پرکردن وانباشتن است .  او گیتی را پرازخودش میکند . تحول به جان هرتخمی می یابد .  این واژه « چمرو» سپس تبدیل به « شاه شمیران » و « شمیران وچمران » و در عربی تبدیل به واژه « جَمره » یافته است . نام این خدا ، نزد هخامنشی ها « deva lan» بوده است ، و درشاهنامه در داستان « لنبک = لن + بغ » ، پیکریابی اصل جوانمردی شده است . همین واژه ، سپس « لم ، لما » شده است . لمالم ، به معنای لبالب ومالامال است .  و « لم » ، به معنای « رحمت وبخشایش وآسایش « است . و « لـما » به تاج ریزی است، که گل بوستان افروز باشد ، و اینهمانی با « روزنوزدهم = ارتا فرورد= سیمرغ » دارد .  ولـَن ولاندن ، به معنای « جنباندن وافشانیدن » است . ودرست نام نان ، « لامان = laamaan» است که اینهمانیش را با ارتا میتوان دید ،  که سپس درعبری واژه « لحم = نان » شده است . ودرکردی « له م» پستان حیوان شیردهنده است . ودرتبری « لم باره» به معنای  زیاد و فراوان وانباشته  و « لمالم » به معنای « لبالب » است . او نان به کسی طبق خواستش نمیدهد ، بلکه او خودش ، نان همه هست . به « لم باره » ، « المباره » نیزگفته میشود که « ال + لم + باره » باشد که مجدد هویت این زنخدا ، که « ال » باشد ، پدیدار میگردد .</p>
<p>نیکی، مِهـر است</p>
<p>کردارنیک وگفتارنیک واندیشه نیک ، آنست که مهربیافریند . کردارو گفتارو اندیشه ای که دشمنی وکینه توزی و اختلاف و ستیزندگی ونفرت وقهرو تهدید بیافریند ، نیک نیست . این « مهر» است که نیکی را معین میسازد ، نه عمل ، طبق خواست ِ خدای هر مذهبی  که دردنیا هست .<br />
نان وباده ، محتوای مفهوم « نیکی» را معین میسازند.  باده ، درفرهنگ ایران ، برای این اهمیت فوق العاده دارد که انگیزنده جوانمردی ومادرجوانمردیست : مولوی میگوید<br />
که باده ، دخترکرم ( انگور) است و خاندان کرم<br />
دهان کیسه ، گشاده است و از کرم گوید<br />
نان، که « پکند » و « کاک » و « نان = nagan»  نامیده میشوند وباده (= بگمز= بغ + مز= ماه خدا) اصل مهرهستند . پکند ( پگ+ اند) ، به معنای « تخم یا زاده زنخدای عشق و پستان » است . یه عبارت دیگربُن ویذرمهرو دوستی است . پسوند واژه نان (nagan )  که « گن » باشد، به شبدریا حندقوقا یا رطبه گفته میشود . حند قوقا که « اند+ کوکا » باشد به معنای « تخم ماه » است، وماه ، اصل مهراست . ازاین رو « کلیچه سیم = کلید دوستی وعشق » نامیده میشود . رطبه ، ارتای به است و شبدر( شب+ در)، تخم شب است که « آل » باشد که نام کوه البرز( ال+ برزه = ال بلند ومتعالی ) است . همچنین کاک ، نام ماه است که اصل مهراست . بدینسان ، نان ، تخم وبُن مهرورزی میباشد . همانگونه باده ( پاتک) ، که همان « باد » باشد ، اصل مهرورزیست . نان ، تخم مهراست و به عبارتی دیگر، با کاشتن تخم مهر ، نان درانسان ،  مهرمیآفریند. ازاین رو نان وباده را باید با دیگران خورد ونوشید تا احساس بیگانگی ودوری را بزداید . ازاین رو، خوردن نان ونوشیدن باده با« دیگران ، با بیگانگان » ضروریست تا مهرآفریده شود ، وبا مهرآفریدن هست که « نیکوئی » پیدایش می یابد . ومهرورزی ، حدودی را که ایمان به هرمذهبی و عقیده ای میگذارد،  یا حدود های نژادی ، وطبقاتی و جنسی وقومی و زبانی &#8230; را نمیشاسد . درست مهر، میخواهد ، این دوری ها وبریدگیها و بیگانگی هارا بزداید .<br />
نان، خود خداست ، نه رسول خدا . این نانست که ارزش نیکی را مشخص میسازد. گوهرنان ، مهررزیست و برضد هرگونه مفهوم نیکی است ، که حد ودیوارمیگـذارد . نان ، ایجاب پدیده « خوان و همخوانی » میکند . اینست که جوانمردی ، درست ازهمین اندیشه نان وباده ، که گوهر مهرآفرین هستند ، شروع میشد . جوانمرد ، کسیست که برخوانی که میگسترد ، که بیگانه ای و، غریبی ، وآواره ای ، و نا آشنائی ، و پیرو مذهب وعقیده دیگری، انسانی ازقومی و ملتی و نژادی دیگر،  بنشیند . با این اندیشه ، بنیاد جوانمردی نهاده میشود . جوانمردی ، درگوهرش ، فراسوی هرگونه ایمانی به مذهبی وعقیده و ایدئولوژی هست . با ایمان به هرگونه مذهبی ، نمیتوان دیگر، جوانمرد بود .  ایجاد خوراکِ « حلال » ، درمذاهب ، برضد مفهوم جوانمردی ومهر، پیدایش یافته است ، تا بنیاد مهرو جوانمردی را متزل سازد . نیکی درجوانمردی ، تابع مرزایمان مذهبی و تابع اختلاف زبانی وقومی وملی و جنسی وطبقاتی .. نمیگردد . به هرکسی باید نیکی کرد . نیکی کردن به هم مذهبی ها وهمفکرها وهم حزبیها ، وبدی کردن به غیرهم مذهبی ها ، احزاب دیگر، طبقات دیگر، ناقض اصل جوانمردیست .<br />
سراسر داستان برخورد زرتشتی ها ( گشتاسپ واسفندیارو پسرش بهمن ) چه درشاهنامه وچه دربهمن نامه ،  بیان پیدایش« ناجوانمردی ، برپایه ایمان به آئین زرتشتی ، دربرابر جوانمردیهای خانواده زال ورستم وفرامرزاست . دراین داستانها نشان داده میشود که چگونه ایمان مذهبی ، به « اوج رفتارهای ناجوانمردانه » کشیده میشود .  این بخش شاهنامه وبهمن نامه ، درست ، تضاد وحشتناک « ایمان به آئین زرتشتی » و « آئین جوانمردی خانواده زال ورستم وفرامرز» را نشان میدهد .   درهمان رفتن اسفندیار به سیستان ،  برای به بندکشیدن رستم که ازپذیرش دین زرتشتی ، سرپیجیده ، پدیدارمیشود که رستم اورا به « خوان خود » ، فرامیخواند واسفندیاراین دعوت به مهمانی را به کلی رد میکند، ومیداند که برسرخوان بارستم نشستن ، به معنای « آشتی یافتن میان دین سیمرغی» با « دین زرتشتی » است . چون برغم ایمان تازه اش به زرتشت ، هنوز ریشه آئین جوانمردی پیشین ، دراوبسیارنیرومند است . او درمیان دوقطب« جوانمردی» و « ایمان به دین زرتشتی دراطاعت ازپدرخود» بدینسو وبدانسو کشیده میشود و گرفتارکشمکش روانیست » . رستم درنخستین دیداربا او میگوید :<br />
یکی آرزودارم ازشهریار     که باشم برآن آرزو کامکار<br />
خرامان بیائی سوی خان من    به دیدار،روشن کنی جان من<br />
سزای تو گرنیست چیزی که هست<br />
بکوشیم وبا آن بسائیم دست<br />
ولی گشتاسپ اورا پیشاپیش ازهرگونه پذیرش آشتی ، منع کرده است وطبعا نمیتواند دعوت به مهمانی که دعوت به آشتی دو عقیده ، تلقی میشود ، بپذیرد . مسئله اساسی گشتاسپ آنست که رستم ، ایمان به آئین زرتشت بیاورد که زال ورستم هردو در نخستین ملاقات دراز ِ خود گشتاسپ به سیستان ، رد کرده بودند واکنون میخواهد با زور، آبروی ِدرازاین خانواده را درتاریخ ایران ببرد . اسفندیاردراین آویختگی میان « آئین جوانمردی » و « اطاعت ازشاه، که تنفیذدین زرتشتی به هرقیمتی است » به رستم میگوید :<br />
ولیکن پشوتن شناسد که شاه   چه فرمود تامن برفتم براه<br />
گراکنون بیایم سوی خان تو    بوم شاد و پیروز، مهمان تو<br />
تو، گردن به پیچی زفرمان شاه   مرا تابش روزگردد سیاه<br />
فرامش کنم مهر نان ونمک<br />
به من بر، دگرگونه گردد فلک<br />
درهندوستانی به نمک ، « لـن » میگویند .<br />
وگرسربپیچم زفرمان شاه    بدان گیتی، آتش بود جایگاه<br />
این زرتشت است که مفهوم پاداش در بهشت وترس از مجازات دردوزخ را که درآئینش هست ، به خانواده گشتاسپ تعلیم داده است .باهم برسریک خوان نشستن وخوردن ونوشیدن ِ پیرو دوآئین گوناگون ومتضاد ( رستم سیمرغی و اسفندیارزرتشتی ) ، درآئین جوانمردی ، به معنای « آشتی کردن میان پیروان آن دو آئین » است . خوان که« اخوان = اَخو+ وان » باشد به معنای « دوستی یابی وبه هم بافتگی وبه هم دوختگی ِ گوهرهای هستی » است . خوان ، مهررا بر هرایمانی اولویت میدهد ، چون ، خودِ گوهرخدا که مهرو« به هم بافتن» ودوستی است درهمان نان وباده هست که هردو باهم ازآن بهره مند میشوند ، واین پیوند یابی بلاواسطه درنان وباده با خدا ، ایمان به هرمذهبی ، فرغی میشود ، چون پیوند غیرمستقیم با خدا هست .<br />
ایمان به مذاهب ، پا روی هرگونه جوانمردی میگذارد . موءمن به هرمذهبی و ایدئولوژئی ، نمیتواند جوانمرد باشد ، مگرآنکه ازهمه اعمال وافکاری که آن مذهب یا آن کتاب مقدس ، در رفتار جدا گانه با « نا خودیها = نا همگروهیها » میخواهد ، نادیده بگیرد . ایمان به مذهب و ایدئولوژی را نمیتوان با آئین جوانمردی با هم جمع کرد ، چون اساس جوانمردی اینست که « نیکی ، مهروزریدن به همه است » ، ومحدویت های ایمان به مذاهب را نمیشناسد ، و درست ، خوانش را برای « بیگانگان وناخودیها و نا هم مذهبی ها » میگشاید .<br />
خوان ونان ، تنها « نان خشک وخالی » نیست ، بلکه « بهره مند ساختن از کل نعمت ها و امکانات خوشی درزندگی » است . نان دادن ، یا بهره ورساختن همه ، بدو تبعیض ، ازرفاه ونعمت و آبادی و خوشزیتی و حقوق ، عمل ایمانی نیست ، بلکه عمل مهری است .</p>
<p>نان  = « لامان »<br />
لام = لَم = لان و لـَن<br />
لَما = ارتافرورد= سیمرغ<br />
لامه ردو= مهمانخانه(کردی)=لام+مرتی(مردی)<br />
اردلان = ارتا+ لان<br />
لـنـد و= لـن+ اندو(سیستانی)= گندم<br />
لنبک= لـَن + بغ<br />
لنگر= لـن + گـر= خانقاه<br />
جوانمردی ، بنیاد « آزاد اندیشی »</p>
<p>نظامی  داستانی ازاسکندرآورده که حاوی ردپاهائی روشن از فرهنگ جوانمردی ایرانست .  بنا براین داستان ، اسکندر:<br />
درآمد درآن شهر مینوسرشت<br />
که ترکانش، خوانند« لنگربهشت»<br />
بهاری دراو دید ، چون نوبهار<br />
پرستشگهی نام او«  قندهار»<br />
عروسان بُت روی ، دروی بسی<br />
پرستنده بُت شده هرکسی<br />
این شهرمینوئی ، نزد ترکان ، « لنگربهشت »  نام دارد ودراین شهر،  پرستشگاهی( بهار= vihra) چون « نوبهار» هست که نامش « قندهار» است . نوبهار، نام ماه اریبهشت ( ارتا واهیشت ) است. قندهار، دراصل همان « گندرو» ، یا « گندهرب» درسانسکریت است که « گند- هرو=gand-harva » باشد،وهمین واژه ، تحول به واژه « خندروس » یونانی ، یافته است که درنوشتارهای پیشین بررسی شد . «قندهار» یا گندهرو، مطرب وموسیقی دان آسمانی و نغمه سرای بهشتی است که باماه وگیاه هوم ( نای ) اینهمانی دارد و اسرارآسمانی رامیداند و اولین زوج بشر، یعنی جمyama  وجمی  yamiازاو بوجود آمده اند( یعنی اصل پیدایش انسان وفطرت انسانست ) ودرمراسم عروسی اورا ستایش میکنند . نام این شهرکه « بهشت لنگر» است ، گواه بر آنست که « لـنگر» ، که سپس نام خانقاه درویشان شده است  ، همان « قندهار= گندرو » هست . واینکه ترکان ، چنین نامی بدان میدهند ، بیان میکند که ترکان نیز پیروان این خدا وشیوه زندگیش بوده اند . اسکندربه دیدن این بُت میرود و درحفره دوچشمش، دوسنگ قیمتی می بیند وبه طمع میافتد که آنهارا برگیرد . البته چشم ومردمک چشم ( بیبک = کچه ) ، خود ارتا هست . به عبارت دیگر، اسکندربا طمعش میخواهد خدای جوانمردی را کور کند . دراین زمان کسی میآید و برای اسکندر، داستان این دوسنگ را که نگین چشمان این خداهستند ، چنین میگوید :<br />
دومرغ آمدند از بیابان نخست    گرفته دوگوهر، به منقارچست<br />
نشستندبرگنبد این سرای  زفیروزی وفرّخی ، چون همای<br />
دُری کان ره آورد مرغ هواست<br />
گرش آسمان برنگیرد، رواست<br />
این دومرغ که مانند هما هستند ( فیروز= هما ، فرّح = خرّم ، زنخدای عشق ) ، این دوآبگینه ( گین = گـَن ) را میآورند . بخوبی دیده میشود که لن ولان  در نام « لنگر» و اینهممانی لنگربا « قندهار» ، گواه برآنست که « ارتا وخرّم » ولنگرو لنبغ وقندهار، نامهای یک خدا هستند . هرچند نظامی ، اسکندررا به عنوان « بت شکن » درجاهای دیگرمیستاید ، ولی دراین جا این گوینده به او میگوید که « دُر » یا تخمی را که هما آورده ودرچشم این بت گذارده ، کسی حق ندارد آنرا برگیرد. و وقتی خود سیمرغ ( آسمان ) آنرا برنگیرد ، رواست که بماند وکسی دیگرنیزآنرا برنگیرد . اسکندر، سخن را می پذیرد و ازبت شکنی و چپاول دست میکشد و رفتارجوانمردانه میکند .  دست کشیدن یک غارتگر، ازغارت چیزی گرانبها ، و ازبت شکنی ، نشکستن بت ( توهین نکردن به خدای دیگران ، به ویژه بتی که خدای جوانمردیست )  ارزش جوانمردی دارد . دراینجا میتوان اینهمانی « لـن+ بغ » با « گندرو» و با « ماه- خدا = اصل عشق » و با « اصل طرب » دریافت که بنمایه گوهر هرانسانی ( بُن وطبیعت وگوهروسرشت هرانسانی) است شناخت . درست این خداهست که نه تنها به هرانسانی ( بدون استثناء) تحول می یابد ، وتخم وبذرو دانه وچهره ( چیتره )  هرانسانی میشود ( یعنی درهمه انسانها بدون تبعیض هست ) بلکه همین خدای عشق ، تحول به گندم وجوو ارزن و کنجد وخرما ( مگ= مغ ) ونیشکر( مک)&#8230;. می یابد. درست این واژه دریونانی ،شکل خندروس پیداکرده که همان « گندرو » باشد و به گندم رومی ، یعنی « گندم هرومی= گندم زنخدا » گفته میشود که دراصل به « جوگندم ، جوی که همرنگ گندمست » وسپس به گندم مکه که ذرت باشد ( مک = به نی گفته میشود و این نام زنخدا بوده است . شهر مکه نیز به همین علت مکه نامیده میشود ، چون نام دیگرش « بیدر» است که به معنای خرمن است ودراصل « وی+ در= دروای = خرّم » است ) .<br />
بلافاصله همین خدا، تحول به خوان وسفره می یابد، تاهمه فرزندان خود را  ( همه انسانها ) را شیر بدهد وتغذیه کند وبپرورد . اساسا « پروردگار» به معنای « دهنده غذا، دهنده غـَد= گد= جد= ژد = شیر» و این نام « زنخدا ومادرخدا ، وخدای عشق وپستان » بوده است . چنانچه همین « قندهار= گند-هرو = گندرو » ، تحول به واژه « کندوره و کندوری » یافته که به معنای سفره ودستارخوان چرمین است و سپس به پیش اندازپارچه ای که درپیش سفره ؛ برروی زانو ی مردم میگسترند اطلاق گردیده . وخود واژه سفره نیزکه « سوفره » باشد ، ودرگیلکی « لی- سفره به معنای سفره ازنی » گفته میشود ، دراصل بافته ای ازالیاف نی بوده است . سوفرام که یکی ازبزرگان دوره قباد است ، وازتبارخرمدینان وجوانمردان بزرگ ایرانست و ازشیوه بزرگوارانه ِرفتاراو وپسرش به آسانی میتوان این جهان بینی اورا شناخت .<br />
نام همین خدای « لـن » که به معنای « بسیاری وپری و انبوهی وتوده » است  درهندی « لنک » است و نام این شهربهشتی ( ارتا بهشتی ) « لنگر= لن+ گر= لنک+ گر» شده است ، شهریست که زنخدای « قندهار= گندهرو= کندوره = گندرو» ،<br />
ارتا وخرم ، خوان برای همه میگسترند (  خوان ارتا = خوان+رته = خونیروس ) . مسئله آنست که همه این انسانها، خودرا فرزند ارتا میدانند . چنانچه نام دیگر ِ« حنطه یا گندم رومی یا هرومی » ، خالا ون است که « خارا+ ون » میباشد وخارا هم به معنای زن وهم به معنای ماه پُر، و هم به معنای سنگ ( امتزاج واتحادواتصال و جمع پیروان )  میباشد . « وَن « به معنای پری وسرشاری و هم به معنای بهم دوختن وبه هم بافتن ، یعنی یک جامه وسفره شدن ویک خوان شدنست .<br />
گندم زنخدا ( هروم = روم ، دریاچه اورومیه ) ، اصل لبریزی وغنا وسرشاری وسرچشمه  عشق وپیوند یابیست . ودرست مردم سیستان (سجستان)سک+استان ، که میهن ِ مهروپیوند است ورستم سکزی ازآن برخاسته ( سکانیدن به هم چسبانیدن وپیوند دادن ) ، به گندم ، « لـندو =  landu میگویند که مرکب از« لن + انـدو » میباشد. و درسانسکریت « اندو » ، به معنای« به هم بستن » است . پس« لندو»  یا گندم ، به معنای پری وسرشاریست که همه انسانها را به هم می بندد و پیوند میدهد . درسجستان، لندو ، هم به گندم گفته میشود و هم به « گندم وکنجد بوداده وبا خرما آغشته بطورگلوله گفته میشود که درزمستان مانند نان کنجد میخورند . هم گندم وهم کنجد وهم خرما( هره+ ما= مگ ) ، هرسه اینها ، تخمهای خدای ماه یا خدای دوستی وعشقند .<br />
این زنخدا « لـن » که هخامنشی ها « دوا لن = dva lan   = زنخدا لن » مینامیدند ، همیشه اخلاق عامه را درایران ، معین میساخته است ، و درشاهنامه داستانهانش ، ازجمله « داستانهای بهرام گور » شده است . ازآنجا که هخامنشی ها اورا « دوا لن » مینامند ، بهترین دلیل برآنست آنها مانند زرتشت ، مفهوم « دیو » را خواروزشت نساخته بودند، بلکه نام خدا وزنخدایشان بوده است  ، وازاینگذشته ، آنها اصل « جفتی » را باور داشته اند ، چون واژه « دیو که دوا = دوای = وای = سیمرغ » باشد ، به مفهوم « دوتا ی به هم چسبیده است .<br />
ازسوی دیگر، علتهای گوناگون ، سبب الحاق داستانهای لنبک وسایر داستانهای سیمرغی به داستان بهرام گورساسانی شده است . یکی آنکه « ارتا وبهرام » ، دوبن جفت آفرینش واصل هرچیزهستند ، بوده است  .دیگرآنکه بهرام گور ، برعکس سایرشاهان ساسانی ، اهل موسیقی وطرب بوده است که نزد موبدان زرتشتی که نفوذ فوق العاده دردستگاه حکومت ساسانی داشتند ، چندان مطلوب نبوده است . دیگرآنکه ، لقب « بهرام گور» ، که « گور» باشد ، چنانچه پنداشته میشود ، چندان به شکارگور بستگی نداشته است  ، بلکه سیمرغ یا مرغ ، « تنگوریا = تن گور= تنگر» خوانده میشده است ، که به معنای «زهدان یا سرچشمه ِ ازنو تکون یابی » است . بهرام گور به معنای آنست که این بهرامیست که با آن ازنو رستاخیزشده است . دردوره ساسانیان ، اکثریت مردم ایران ، که هنوزخرّمدینان بودند، منتظر ِ تجدید حیات خرّمدینی بودند ، که بنیادش ، دوبن جفت بهرام و« ارتا-خرّم » است . اینست که بسیاری ازشاهان ساسانی نام بهرام را برمیداشته اند که خودرا به عنوان رستاخیز بهرام( خدائی که جفت ارتا وخرّم است ) نشان دهند . و چون نام دیگر بهرام ، پابغ است که « بابک » شده است ، به معنای « خدای جهانگردی وسیردرآفاق » است . خدای بهرام ، همیشه درسیر است ، چون معشوقه خود را که « ارتا= خرّم » هست ، همیشه ازنو میجوید وهمیشه ازنو می یابد ، ولی همیشه نیزپس ازوصال ، گم میکند ومیکوشدهمیشه اورا ازنو  بیابد . اندیشه بزرگی که دراین تصویر بیان شده است آنست که عشق ، پدیده ایست که همیشه باید ازنو آنرا جست  . او«ارتا-خرم» را که محبوبه اش هست پس ازوصال ،همیشه گم میکند ، ولی همیشه نیز این گمشده خود را ازنو میجوید تا به وصالش برسد. درست دروصال، چیزی را که می یابد ، گم میکند . به عبارت امروزه ما ، رسیدن به حقیقت ، متلازم با گم کردن حقیقتست ، واحساس گم کردن ، تولید کشش جستجوی ازنو است . این اندیشه درادبیات عرفانی دردوره اسلام ، کمتر دنبال شده است . درزندگی روزانه نیز، همین اصل ، انسان را هرروز به « جشن تازه » ، به « سپنج تازه » ، به « پذیرفته شدن درمهمانی تازه » میکشاند ، و درست بهرام گور، پی درپی بدنبال « سپنج یابی تازه » است . اوهمیشه به شکل بیگانه پدیدارمیشود و از مردم، سپنج میطلبد تا مردمان را بیازماید . و آنانکه این خدارا نمیشناسند ، از درمیرانند. ولی لنبک با آنکه اورا نمیشناسد ، ولی میداند که عاشقش ، همیشه به شکل ناشناس میآید .</p>
<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_9.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_9.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_9/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی – ۸ –  &#8212; هـم خـوان بودن &#8212; بنمایه ِدموکراسی وسوسیالیسم</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_8</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_8#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 19:17:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[از پیدایش جهان دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=295</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهر جمالی پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۸ &#8212; هـم خـوان بودن &#8212; بنمایه ِدموکراسی وسوسیالیسم بنام عیش ، بـریدنـد ناف ِ هستی ما به روز عید بزادیم ما ، ز « مادرعیش » &#8211; مولوی از« خـوان اَرتـا = خوان سیمرغ » تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_8.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_8.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهر جمالی</h2>
<h2>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211;  ۸</h2>
<h1>&#8212; هـم خـوان بودن &#8212;<br />
بنمایه ِدموکراسی وسوسیالیسم</h1>
<h2>بنام عیش ، بـریدنـد ناف ِ هستی ما<br />
به روز عید بزادیم ما ، ز « مادرعیش » &#8211; مولوی</h2>
<h1>از« خـوان اَرتـا = خوان سیمرغ »<br />
تا<br />
« خـوان عـیسی »</h1>
<h2>( گوشت عیسی ، نان ، وخونش، باده است )<br />
خدا، اصلی هست که ماده وجسم وتن وگیتی« میشود»<br />
****************************************</h2>
<h1>آرد = آرت = ارتا= سیمرغ</h1>
<h2>نام آرد،کام است وکام ،نام زنخدای عشق، خرّم (زُهره) است<br />
نام دیگرنان، پَکَنداست. پگ+اند = تخم یا فرزند زنخدای عشق<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</h2>
<h2>خـُدای مهـر ِ ایـران ،<br />
تخم (خوشه) وشیرابه ایست که تحـوّل به<br />
« نـان» و « بـاده » می یابد<br />
تا همه انسانها، آنها را بخورند وبنوشـند<br />
وبدینسان، خدا ، با انسان ، میآمیزد<br />
****************************************</h2>
<h1>چراانسان، تنها با نان زندگی میکند؟</h1>
<p>امروزه همه دم از« اقتصاد » وگرانیگاه آن درزندگی میزنند و این را کشفی نوین میانگارند . ولی درگذشته نیز هزاره ها ، گرانیگاه زندگی وشادی وحقیقت ، « نان =  nagan = کاک = پکـنـد= لامان  » بوده است .  ولی نان ، مفهومی فراگیر، برای کل نیازهای زندگی دراین گیتی است . « معیشت ومعاش »  درعربی نیزکه که « اسباب زندگانی وهرچه بدان زندگانی میکنند ومایه زندگانی ازخوردنی وآشامیدنی وپوشیدنی وجزآن » میباشد ، واژه ایست که از« عیش » ساخته شده است . وعیش ، تنها خوشی وخرّمی و شادمانی ونشاط به خودی خود نیست ، بلکه عیش ، به معنای خوردنی و آنچه بدان زیستن نمایند، هست . عیش ، با پدیده ِ « زیستن ازشیر» رابطه داشته است . عیش ، به معنای نان است . عیش ، به معنای کشت وزرع است .  بنا براین عیش ، خوشی وخرّمی است که از کشت وزرع جووگندم وغله وخوردن نان آن بوده است . این اصطلاح دراصل ، به واژه « عیشه= ایشه» بازمیگردد که به معنای « نی » است و « عیشا = ایشا» که دربرهان قاطع ، به معنای زهدان ورحم است . ماه ، چنانکه دیده خواهد شد ، « نان » شمرده میشد. ازاین رو به هلال ماه ، آیشم و « ایش = ایشم = اوشم» یا « ایش پر= نای ماه » میگفته اند . نام دیگر ماه هم ، لوخن ( لوخ + نای ) نای بزرگ هم بوده است ، چون ماه ، زهدان کل هستی شمرده میشد . زهدان ، جائیست که کودک ، مستقیما از خون مادر، تغذیه وپروده میشود . اینست که همین واژه « عیش » عربی ، به واژه « آیش» یا « آیشم = ayshm» ایرانی بازمیگردد که  دومعنای ( بنا بریوستی) ۱- بام و۲-  ماهتاب ( روشنی ماه )  را دارد .  بام ، همان « وام » ، یا « پستان + زنخدای عشق وزندگی » میباشد ، که اصل شیر( گـَد= جَد= ژد = غـذ-ا) است که هربامدادی ( بام + داته ) وهرپگاهی ( پگ+ گاه ) با شیرازپستان عشقش ، همه جهانیان را می پرورد . زنخدای شیروعشق و پستان ، « تابش وپرتو ماه » درپگاه است . به شیر، که « جیوام = جی+ وام = جیو+ وام = شیرازپستان زنخدای عشق » میگویند ،( درهزوارش) به معنای « روچ = روج = روز» هست ، و« روج و بهروج » نام زُهره یا زنخدا خرّم است ، که اصل  پرورنده وابقاء جهانیانست . چون این خدا( روج = روز) ، روزی هرکسیست .<br />
<span id="more-295"></span><br />
به همین علت نیزدرفارسی به « رزق و معیشت » ، « روزی » میگویند ( سپس این اصطلاح ،بیشتر، گسترده خواهدشد ) .  همین « آیش = ایش= اش» ، در اصطلاحات دیگرنیزهمین معنارا تائید میکند . چنانچه  بلوط ، که درآلمانی (عایشه = Eiche=آیشه = ) نامیده میشود درگیلکی، همین درخت ، ایش بر= Ish-bar یا ایش پر، یا اشبر نامیده میشود . این درخت ، نزد ژرمن ها مقدس بوده است.  ازمیوه خوراکی بلوط یا « ایشـبر» ، آرد ونان تهیه میشود ، وخود بلوط که « بل + ئوت » باشد به معنای « مادرعشق یا گیاه عشق » است ، چنانچه به عشقه یا داردوست ، « بلو » و به مهرگیاه ، بلا دانه = دانه عشق ، گفته میشود . واژه دیگرنیز که به شناخت ِ رابطه ماه با نان ، یاری میدهد ، آویشن است که دراصل، « آیشن و اوُشمه » میباشد . که همین پیشوند را دارد و« اوشما» درگویش کرنیگان و اوویشم = uveshimدرگویش لنکرانی ، ماه است . آویش یا آویشن ،« سه سنبل » نیز نامیده میشود که به معنای « سه خوشه » است ، و نام« آویشن وحشی» ، « مرزنگوش » میـباشد ، و مرزنگوش ، اینهمانی با « ارتای خوشه = اردیبهشت» دارد( بندهش) که « خوشه همه جانها وگیاهان» است .  نام دیگرآویشن ، کاکوتی است که « کاک+ ئوتی » باشد ، وبه معنای « گیاه ماه » است . « کاک » ، هم به معنای قرص ماه است وهم به معنای «مردمک چشم » است ، که نام دیگرش « بی بک = وی بغ »  و یا « کچه » است ، وهردو، نام ارتا میباشند، ونورچشم یا نگاه چشم ، نیز« بهور» است وپیشوند « بـَه وبهی» دربهور ، نام زنخدای خرّم= زُهره ، خدای عشق وزندگی ورامشگری وباده است  .  و« کاک » ، به نانهای گوناگون گفته میشود ( نان روغنی ، نان کماج ، نان خشک، نان قاق .. ) . کاکل ( کاک+ ال )  نام حنطه رومی ( نوعی گندم ) است . همین حنطه رومی ( بنا برآنندراج ) شاه بانک نیز نامیده میشود که  صحیحش ، شاه بابک است ، که همآغوشی « سیمرغ = شاه » با « بهرام = بابک » باشد که همان « ماه » میباشد . ماه گـِرد یا ماه پـُر، زهدان آبستن به « خوشه پروین یا ارتای خوشه= گن » است ، وبدین علت ماه ، نان ( nagan=gan + nag) خوانده میشود  .<br />
به عبارت دیگر، نان ( نگن = nagan= gan+nag، گن، یا « رطبه = ارتای به هست، و گندم= گن + توم ، تخم ارتا میباشد) ، آرد (= آرت= ارتا ، آرد= کام = زنخدای عشق ) ازخوشه ارتا ( ارتاواهیشت ) درزهدان ماه فراهم شده است . نان ، گوهرخود خداهست که تحول به «آرد» و«خمیر» یافته وپخته شده است . و از نهان کردن وغرس کردن چنین نان یا خدائی درتن خود ( نگ= نغ= حفره دهان ) ، شادی وخرّمی وخوشی میروید . عیش ( آیش= وام = زنخدای عشق و پستان پرازشیر، یا آیش = روشنی ماه یا عشق بهرام ورام وسیمرغ ) ، نان میشود ، و اصل زندگی وشادی وخرّمی انسان میگردد . بدینسان، نان که سرچشمه زندگی کردن درگیتیست ، با خدا که سرچشمه عشق وشادی وزندگی وروشنی ( بینش ) است، پیوند داده میشود .  اینست که مولوی میگوید :<br />
بنام عیش ، بریدند ناف  هستی ما<br />
بروز عید بزادیم ما ، ز « مادرعیش »<br />
بپرس : عیش چه باشد ؟  برون شدن زین عیش<br />
که عیش ِصورت ، چون«  حلقه است بر درعیش »<br />
وجود ِ چون زر خود را به عیش ده ، نه به غم<br />
که خاک برسرآن زر ، که نیست درخور عیش<br />
بگویمت که چرا ، چرخ میزند گردون<br />
کیش به چرخ درآورد ؟  &#8230;&#8230;تاب اختر عیش<br />
بگویمت که چرا ، بحر، موج در موجست<br />
کیش به رقص درآورد ؟ &#8230;&#8230;.  نور گوهر عیش<br />
بگویمن که چرا خاک ، حور و ولدان زاد<br />
که داد بوی بهشتش ، نسیم عنبر عیش<br />
بگویمت که چرا باد ، حرف  حرف شدست<br />
که تا ورق ورق آئی سبک زدفتر عیش<br />
بگویمت که چرا شب ، تتق فرو آویخت<br />
که گردک است و عروسی ، بگیر جا درعیش<br />
جنیش چرخ ، و تموج آب دریا و زاده شدن بهشت ازخاک ، و ورق گردانی ازباد و عروسی و گردک درشب ، همه از« عیش » سرچشمه گرفته اند .  در«عیش= آیش » ،  نان وخدا وعشق وانسان وحقیقت ( هاگ= آگ = گندم ) به گونه ای جداناپذ یر، به هم گره خورده اند . اینست که « عیش» ، به قول حافظ شیرازی ، کیمیای هستی است . درعیش، آسمان وزمین ، خدا با «انسان وگیتی » ، باهم انبازند.<br />
درعیش نقد کوش ، که چون آبخور(= روزی )  نماند<br />
آدم ، بِه هِـشت ( ترک کرد) ، روضه دارالسلام(بهشت) را<br />
اینجا حافظ ، معنای قرآنی ازداستان را کنارمیگذارد که الله انسان را دراثرخوردن گندم ازبهشت وعصیان ازامرش، بیرون کرد . بلکه او درست برغم قرآن میگوید که آدم ، بهشت را با اراده خودش ترک ورها کرد ، چون حق نداشت که گندم ( تخم ارتا. ارتا  ، خدای ایران ، نزد محمد ، ابلیس شده بود ) را که روزیش هست بخورد . برغم آنکه محتسب ( پاسدارشریعت اسلام) نیزهمیشه مانع عیش ما میشود ، ولی :<br />
با محتسبم ، عیب مگوئید ، که او نیز<br />
پیوسته چوما ، در طلب عیش مدام است<br />
آخوند وشیخ وفقیه ومفتی نیز، با آنکه با امر ونهیشان برضد«عیش نقد» در زندگی درگیتی هستند ، ولی آنها هم درپنهان، پیوسته درطلب عیش مدام درهمین گیتی هستند . ولی آنها که با این امرونهی ، عیش نقد درزندگی را پنهانی میکنند و مردمان را نیز به « عیش پنهانی » میرانند ، و مردم وخود را بازور، ریا کارو دروغگو میکنند ، اصل شادی را که جوشش زندگی بطورآشکاردرهمین گیتی است ازبین می برند :<br />
شراب وعیش نهان چیست ؟  کار بی بنیاد<br />
زدیم برصف رندان و ، هرچه بادا باد<br />
چو امکان خلود ای دل ، دراین فیروزه ایوان نیست<br />
مجال عیش فرصت دان ، به فیروزی وبهروزی<br />
پیروز، نام هما یا سیمرغست ، وبهروز، نام بهرامست ، و این دو باهم ، اصل شادی وعیش ومهرهستند . ودراثرنبود این عیش که آسمان وزمین وخدا را با انسان وگیتی می پیوندد ، هیچکس ، دراجتماع ، درد دین ندارد و دردهای دل همه ، بیدرمانست :<br />
نمی بینم نشاط عیش درکس<br />
نه درمان دلی ، نه درد دینی<br />
ودرست خیام ، این عیش نقد را درزندگی ، اوج آرمان انسان میداند :<br />
گر دست دهد زمغز گندم، نانی<br />
وزمی، دومنی، زگوسفندی، رانی<br />
با لاله رخی و گوشه بستانی<br />
عیشی بود آن ، به حد هرسلطانی</p>
<p>انسان ، تنها با نان زندگی نمیکند</p>
<p>عیسی میگوید که « انسان، تنها با نان ، زندگی نمیکند» ، وبسیاری این گفته عیسی را دراین راستا میفهمند که انسان تنها درجهان جسمانی نمی زید ، و تنها کوشش برای ارضاء زندگانی جسمانی ومادی کافی نیست ، بلکه انسان ، نیازبه گستره معنوی وروحانی وآسمانی درزندگی خود نیز دارد .  ولی درانجیل متی ومرقس ( متی – فصل ۲۶ ، پاره ۲۶+۲۷+ ۲۸ ، مرقس فصل ۱۴ ،پاره ۲۲+۲۳+ ۲۴ )  با گفته دیگرعیسی آشنا میشویم که نانی را گرفته وپاره میکند و میان شاگردانش پخش میکند ومیگوید این جسد وتن منست ، و پیاله ای ازباده را گرفته وبشاگردانش میدهد تا همه ازآن بنوشند و میگوید این خون منست . و در خونش ، اندیشه « عهد جدید » را می بیند که برای آمرزش گناهان آنانکه به او ایمان میآورند ، ریخته خواهد شد .<br />
چنانچه دیده شد ،  پیوند « گوشت یا تن» با « نان » و « باده با خون » اندیشه ایست بسیارکهن که عیسی ، با حفظ بخشی از معنای اصلی ، معنای دیگری نیزبدان میدهد که امروزه « رسم عشاء ربانی » مسیحیت شده است . سراندیشه « سوسیالیسم » نیز، چنانچه درکتاب جمهوری افلاطون میتوان دید ، با « غذا وباده خوردن همه اجتماع ، برسریک سفره یا خوان » یافت میشود .  دراین گفتهِ عیسی ، « نان و باده » ، دو پدیده متصل وانبازباهمند ، وهردو نیز ، تن وجان خود عیسی هستند ودرپیوند باهم ، « زندگی » ممکن میگردد  . به عبارت دیگر، با خوردن ِهمه ازیک نان ، و نوشیدن همه ازیک پیاله ، تن وجان ِ عیسی درآنها حل وجذب میشود  . عیسی ، نان وباده برسریک میزخوردن را که سراندیشه « پیدایش اجتماع دموکرات وسوسیال » بود ، تبدیل به « پیوند ایمانی با عیسی » و « جامعه ایمانی » میکند ، و از معنای اصلیش که تبدیل جامعه به  دموکراسی وسوسیالیسم باشد ، دور میسازد . جامعه موءمنان به عیسی یا هرشخص دیگری ، با جامعه « غیرموءمنان » رویارومیشود ، که برضد اندیشه « خوردن نان وباده ازیک خوان » است که همه بشرواجتماع را بدون تبعیض دربرمیگیرد ، و با ایمان واعتقاد به مذهبی یا آموزه ای کارندارد . به قول سعدی :<br />
ادیم  زمین ، سفره خوان اوست<br />
چه دشمن براین « خوان یغما » ، چه دوست<br />
ولیکن خداوند بالا وپست<br />
به عصیان ، در رزق برکس نیست<br />
عصیان به الله وبه یهوه وبه پدرآسمانی ، که ایمان نیاورد ن به آنها باشد ، حق برخورداری از « عیش » دراجتماع را ازهیچکس ، سلب نمیکند . چرا ، چون همه مردمان ، بدون تبعیض ، برسرخوان یغما یا « خوان وصل » مینشیند وخدائی را میخورند ومینوشند و همه « همگوهرخدائی» میشوند، که فراسوی همه ایمانها واعتقاداتست .<br />
این اندیشه درفرهنگ ایران ، به « خدای مهر» بازمیگردد که هم ، « خوشه همه تخم ها  » و هم ، « آب یا شیرابه همه چیزها » است . این خدای مهر، هم برفراز درخت همه تخمه ، تخمه های جانهاست ، وهم این درخت ( وَن= عشق ) درختیست درمیان دریای فراخکند( وروکشا ) که درزیر ریشه هایش ،  کانالها وقناتها  وناوهائی میباشند ، که درسراسر گیتی ، به همان تخمهای پراکنده  او درزمین می پیوندند ، تا درهمه ، این آب ، ازنو ، با تخمها بپیوندند وباهم بیامیزند و باهم ، برویند و فرشگرد( نوزائی) یابند . خدا که هم این تخم وهم این آبست ، چنانچه دیده خواهد شد ، تبدیل به « نان » و« باده یا روغن وشیره وعسل وشیرابه گیاهان میگردد » ، تا بازباهمدیگر، آفریننده بشوند .<br />
درفرهنگ ایران ، خدا ، مانند الله ویهوه وپدرآسمانی ، درفراسوی گیتی نیست ، وبا اراده نیز ، گیتی وانسان را خلق نمیکند ، بلکه خودش به تخم ( گندم ، یورتاک= غله ،  جو= اَرپه = فغ گان ،  وچاودار= جودوسر=  ، وارزن= جاورس ، و تخم کنجد وتخم پنبه و گندم = اند= حنطه  و آگ وواس ) ، وبه آب ( مجموعه همه مایعات ) ،  تحول می یابد ، یا به اصطلاحی دیگر، می « اَفـتارد= اَفـتـَرد ، فتریدن ، فترة = فطرت  » ، یا باز بسخنی دیگر، می « وَرتـَد ، ورتن = گشتن » ، « میشود » ، تا باز، با آب که تحول یابی دیگر خود خداهست ، با هم « بیامیزند » و « فرشگرد » یابند .  پدرآسمانی عیسی ، والله محمد و یهوه ابراهیم ، هیچکدام دیگر این نقش را بازی نمیکنند . ازاین رو ، عیسی ، دراین گفتارها، این نقش را به شخص خودش نسب میدهد ، نه به پدرآسمانی یا یهوه .<br />
ولی درفرهنگ ایران ، درست خورن نان از« یک خوان= ازیک سفره = ازیک میز » ونوشیدن باده ، پس ازآن ، ازهمان « خوان= xvan = axv+van »، درست معنای آمیختن مستقیم با خدای مهر را داشته است، وهمین اندیشه درعرفان نیز، زنده باقی میماند . چنانکه مولوی ، با رعایت احتیاط درفضای اسلامی ، درغزلی این اندیشه کهن را بسیار زیبا  میسراید :<br />
ای آفتاب سرکشان ، با کهکشان آمیختی<br />
مانند شیر وانگبین ، با بندگان آمیختی<br />
یا چون شراب جانفزا ، هر جـزو را دادی طرب<br />
یا همچو باران کـرم ،  با خاکدان آمیختی<br />
هردوجهان ، مهمان تو ، بنشسته گـِرد ِ« خوان»  تو<br />
صد گونه نعمت ریختی ، با میهمان ، آمیختی<br />
آمیختی چندانک او ، خود را نمیداند  زتو<br />
آری کجا داند ؟  چو تو ، با تـن ، چو جان آمیختی<br />
جانها بجُستندت بسی ، بوئی نبرد ازتو کسی<br />
آیس ( نومید) شدند وخسته دل ، خود، ناگهان آمیختی<br />
« خوان = اخوان = axvaan= axv+vaan»  اساسا به معنای دنیا وجهان است .دنیا وجهان ، « خوان ارتا » هست . ازاین رو، ممالکی را که درمیان جهان بود ند ، و این فرهنگ ارتائی درآنها پیدایش یافته بود ، « خونیروس =  xvan-ras= خوان ارتا » « خوان خدای اردیبهشت = ارتای خوشه وغله » مینامیدند . البته « میان گیتی » بودن ، به معنای آنست که همه گیتی را به هم پیوند میدهد . همه این مردمان وملتها وجامعه ها ، تخمه های «  xva= axv » خوشه ( اخو+شه ) ارتا بودند .<br />
« وَن یا وانه » در« خوان » ، چنانچه درسانسکریت میتوان دید ، عشق و « دستگاه بافندگی » و «اصل بهم دوختن وبهم بافتن » وپدیدآرنده یک حصیر وفرش است .  اینست که به درخت بید مشک ، همین نام را که بان ( = وان ) باشد میدهند ، که نام دیگرش « بهرامه » ، یعنی « خرّم = زُهره = بیدخت » ، زنخدای عشق = پَگ = وام یا « بام » است ، ونام دیگراین زنخدای عشق ووصال « ونند = vanand» است . « ون + اند » که به معنای « تخم یا فرزند وزاده اصل عشق وبه هم بافی و به هم دوزی است .<br />
به همین علت ، نام سپهرهفتم که شش سپهردیگررا دردرون خود ، به هم می پیوندد، « کیوان = زُحل= زوه – ال= زهدان ِ ال یا سیمرغ » میگفتند ، چون « کیوان » ، کیو، یا نای وزهدانیست که آبستن به همه سپهرهاست ، و همه سپهرهارا درخود نگاه میدارد ، و به هم می بافد و ازآنها ، جهان عشق میسازد . ازاین رو گوهر آسمان که زمین را دربرمیگیرد ، خماهن =  xvan asan بود . خوانی بود که می سنگید ، یعنی ، متحد ومتصل میکرد، وباهم میآمیخت ( معنای سنگ = اسنگ = اسن ) . جهان ، « خوان ِباهمی » است . چنانکه از باهم بودن « دف » با « کف » است که « آوازشادی» پیدایش می یابد : مولوی میگوید : « همی زاید زدف وکف ، یک آواز».<br />
ازجفت بودن تن باجان ، جنبش واندیشه وروشنی وشادی ، پیدایش می یابد ،چنانکه از باهم بودن « چنگ با دست »  یا « نی با لب » است که آواز، پیدایش می یابد :<br />
چنگ تن ها را به دست روح ها ، زان داد حق<br />
تا بیان سـرّ حـق لایـزالی او کـند<br />
تارهای خشم وعشق وحقد وحاجت ، میزند<br />
تا زهر یک ، بانگ دیگر، درحوادث ، روکند<br />
شاد با ، چنگ تنی ، کزدست جان ، حق ، بستدس<br />
حق که جانان باشد ، هسته ومغزپوشیده درهرجانیست<br />
برکنارخود نهاد و،  ساز آن را هو کند<br />
اوستاد چنگها ، آن چنگ باشد درجهان<br />
وای آن چنگی ، که با آن چنگ حق ، پهلو کند<br />
این« باهمی ِ » خدا ، که « آتش جان = پـری= فری » انسان میشود ،  با تن ، درهرتخمی ،  همان یوغ یا یوج ، همان آمیختگی « سیمرغ = آسمان = جان » با « آرمئتی= زمین = تن » درهرتخمی ( xva=  axv= دوانه = دانه = یوشم ) است . واژه « هـَم» یا «سـَم = سام » که به معنای « باهمی » است ، اصل همه تخم ها وبذرها ودانه ها وغله ها هست .<br />
« هم » ، درکردی ، « هاو= هه ف (ف ، با سه نقطه، که همانند واو تلفظ میشود ) = هه ب » است . درست این واژه « هه ب = هه و » یا « هـَب » ، به دانه و غله گفته میشود ، و این واژه است که درعربی ریشه واژه « محبت وحبیب ومُحِب » شده است . چنانچه درکردی « هه باندن » به معنای دوست داشتن است . همین واژه است که درکردی ، « هه ویان » شده، وبه معنای « خمیرمایه ومایه » است ، چون باهم میآمیزد و همین واژه است که خمیر= هه ویر» شده است .خمیریا « هه ویر»، مرکب از« هاو+ ایر » است که به معنای « سه تا باهم » است که « اصل عشق باشد » . آب وآرد را که دوتا هستند ، اصل سوم که عشق ومحبت است باهم میآمیزد ویگانه میسازد. سریش وسرشک وسرشت ، هرسه ، از واژه « tres» پیدایش یافته اند که به معنای « سه تا باهم = اصل عشق وحُب » است . اینکه دربندهش میآید که جهان از« یک سرشک » پیدایش یافت ، به معنای آنست که جهان ازاصل مهرومحبت وعشق ، پیدایش یافت. همچنین این اندیشه که جهان ازیک تخم = « حبه = هه و» پیدایش می یابد ، درست به معنای آنست که جهان ازاصل باهمی یا هه و یا محبت ، پیدایش یافته است ، که معربش « حـُب » و ازسوی دیگر« حَب وحبه »  شده است   ازاین رو ، هه وین ( درفارسی ، اَوین ) ، هم معنای مایه ماست وپنیر دارد و هم به معنای عشق ودلدادگیست . خوب دیده میشود که « محبت » درعربی ، از« اصل باهمی» پیدایش یافته که درهر«دانه ِغله= یورتاک = aag+urt » هست که درخمیر( هه ویر) ، نماد « عشق محبت ودلدادگی » میشود . این باهمی ، مایهِ به هم پیوستگی میگردد . سپس دیده خواهد شد که ایرانیان ، مجسمه خدای مهریا زنخدا خرم را درجشن پانزدهم ماه دی ( دسامبر) درهرخانه ای ، ازخمیر میساختند . محبت و « حُب » ، دوتای باهمست که باهم یک « حبه » ، یک بذر، یک تخم ، یک یوُشم میشوند . «بزر»که دراصل « بز+ راک » میباشد وبه معنای دوتای به هم بافته است ، و «دانه» که دراصل « دوانه »  است وبه معنای دوقلوی به هم چسبیده است،  ویوشم که دراصل « یوش = یوج = یوغ » است ، همه معنای مهرومحبت ودوستی وباهمی وانبازی دارند . اینست که حاقظ شیرازی میسراید :<br />
نبود نقش دوعالم که رنگ الفت بود<br />
زمانه ، طرح محبت ، نه این زمان انداخت<br />
یا به تفکرقرآنی که پیدایش انسان را با یک گناه ، آغازمیگردد  و الله ، نخست نگاه به گناه آدم وحوا میاندازد ، نه با اصل مهرومحبت که فطرت انسانست( مردم= مرتخم = تخم مهر) ، اعتراض میکند ومیگوید که :<br />
کمال سر محبت ببین ، نه نقص گناه<br />
که هرکه بی هنر افتد ، نظر به عیب کند<br />
ویادمیآورد که آذرخش ابرسیاه که سیمرغ باشد ، آتش محبت را درتخم وجود انسان افروخته است :<br />
چراغ صاعقه آن سحاب ، روشن باد<br />
که زد به خرمن ما ، آتش محبت او<br />
وباباطاهرعریان ، فطرت انسان را طالب محبت وباهمی میداند<br />
دلی دیرم ( دارم) ، خریدار محبت<br />
کزاو گرم است ، بازار محبت<br />
لباسی دوختم ، برقامت دل   زپود محنت وتار محبت<br />
وبالاخره ابوسعید ابوالخیر، به طور آشکارگواهی میدهد که ایمان ، غیراز عشق ومحبت ، و ضد ایمان ِبه مذاهب وایدئولوژی هاست ، و آنهارا با گرمای آتشش میسوزاند ، و ازعجم ( ایرانی ) وعرب ، کسی پیامبر محبت نیست . محبت، فراسوی ملت هاست .<br />
آن « اتش سوزنده » که عشقش، لقب است<br />
درپیکر کفر ودین ، چو سوزنده  تب است<br />
ایمان ، دگر و ،  کیش محبت ، دگر است<br />
پیغمبر عشق ، نه عجم  نه عربست<br />
« خوان » و« سفره » و« میز» و « لاون = لاو+ ون » درتبری ، « خوان یغما ، خوان وصل ، خوان سپنج » ، خودِ خداهست ، که گوهرش درنان ودرباده ، گوهر باهمی ومحبت ومهر است . «سپنج » ، به معنای « یوغ = مهر» است . اینکه سرای سپنج ، به معای « سرای عاریتی » برگردانیده شده ، به سپنج ، معنائی برضد معنای اصلیش داده شده است . سپنج ، به مهمانی پذ یرفتن هربیگانه وغریب وآواره وناشناس بوده است . اساسا معنای « مهمان » ، کسی نیست که ما اورا دعوت میکنیم بلکه به معنای « باهم یگانه شدن » و« همدیگررا آبستن کردن » است . سرای سپنج ، سرای باهم برسریک خوان دوستی ومحبت نشستن وباهم جشن گرفتن است .  هر بیگانه وآواره وگمراهی و ناشناسی که وارد میشود ، حق دارد از« خوانی که انداخته میشود » ، بهره ببرد . هرخوانی ، خوان یغما هست . به «خوان یغما » نیز معنائی غلط داده شده است .<br />
عبید زاکان ، خدا ، را « خوان یغما » می نامد . البته او میخواهد با این طنز، بگوید که  الله ، وسیله اساسی  دردست آخوندها برای یغما گری جهانست . ولی یغما ، معنای دیگری درامتداد همان « خوان » داشته است . چنانچه ناظم الاطباء « یغما » را چنین تعریف میکند که : « خوان وسفره ایست که مردمان کریم بگسترانند وصلای عام دردهند » . در تبری به سفره پارچه ( بهم بافته ) ای ، « لاون » میگویند که « لاو+ ون » میباشد ، و از دوبخش آن ، که « لاو » و« وَن » باشد ، معنای سفره یا خوان را میتوان شناخت . چنانچه یکی ازنامهای زنخدای ایران ، لافیس ( لاو+ ویس ) بوده است . سپس دیده خواهد شد که این لافیس ، اصل روزی ِهمه ، درجوانمردی است . نام الک دولک نیز ، لاوه است ، چون این بازی را ، با آمیختن این دوتا باهم میشود کرد . چنانچه نام « لولای در» که چهارچوبه آستانه دررا به لنگه در، جفت میکند ، « لاولاو= لولا» است ، چنانچه به درخت عشقه یا پیچه ، لبلاب ( لاولاو= لوف = که همان واژه  loveانگلیسی است) میگویند ، چنانچه نام دولب هرانسانی همین « لاو= لب » است .<br />
یغما ، امروزه ، معنای « چپاولگری و غارتگری » پیدا کرده است ، ولی دراصل ، معنای « یوغ = باهمی = انبازی = همآفرینی » داشته است . چنانچه دراسدی توسی دیده میشود که « یغ » ، که پیشوند واژه « یغما » هست ، مخفف واژه « یوغ » است ، که همان واژه « جفت = جوت یا لاو= لوف = عشق ومهر» ، همبغی یا انبازی یا سنگی  باشد که گوهر خدایان ایرانست .  هرتخمی وتخمه ای ، آگ = هاگ ( = خاک ) ، یاگ = یاغ = یاق ، یا یوغ ویغ بود . واژه « غـول » هم همین معنی را داشته است . ازاین رو دیده میشود که « غول بیابانی » ، یغام و یغم و یاغمه نامیده میشود ، و « یغما » درست همین « غول » است که دراصل معنای « همزاد وجفت » را دارد . بیابان ، معنای « گمشدگی » را داشته است . دوتای جفت ، وقتی ازهم جدا ساخته شوند ، انسان میان آن دوتا، گم و پریشان وسرگردان میشود . «دیو» هم که به معنای « دوتا باهم» ، واصل درخشش هست ، وقتی ازهم جدا ساخته بشود ، شک وترس وگمراهی میشود . با زرتشت ، مفاهیم جفت ، ازهم جدا وبریده ساخته شدند. ولی در واژه « فریس غول » دیده میشود که اصل همیشه ازنو تازه شوی وفرشگرد میباشد . یغما ، که همان « اصل یوع و باهمی وعشق ودوستی وانبازی وصمیمیت » است ، ناگهان معنای « چپاول وعارتگری می یابد ، که عمل تهاجم قهرآمیزدشمنیست وبکلی برضد دوستی و انبازی وصمیمیت و انبازیست .<br />
خدائی که « خوان ِانبازی ودوستی و &#8211; با هم پیوند یابی- وخویشاوندیست » ، ناگهان ، خوان یغمای آخوندها و کشیش ها وهاخام ها میگردد . به عبارت دیگر، خدا ، اصل جهاد وانفال وغنیمت گیری و غارت کردن جهان میگردد . درست به گیاهانی که بربسترزمین خوابیده وچسبیده ( جفت شده ) میروئیدند، مانند خربزه وخیارو کدو و &#8230; نام ، « یقطین = یغ + تین » داده اند ، چون به زمین چسبیده اند.  همچنین جفت بهم چسبیده انسان ( مشی ومشیانه ، جم هم همین گوهر را دارد ) را با ریواس که گیاه « نرماده ایست » اینهمانی میدادند که خودش هم نروهم ماده است ، و نام دیگر ریواس ، « یغمیصا » است ( تحفه حکیم موءمن ) . و این نام دراصل « یغ + میز » بوده است و این نام ، ازمصر نیز نیامده است ، وبه معنای « یوغ یا جفت به هم آمیخته » است . به عبارت دیگر، انسان ، یغ+ میزا هست . زن ومرد باهم ، یک گیاهند که خود افزا وخود رو وخود آفرین هستند ، وتخم یا دانه یا آگی( هاگ = خاک ) که اصل جفت است ( مردم = مر+ تخم = تخم جفتی = تخم مهر ) طبعا ، چنین گیاهی میشود . پس اینکه خدا ، خوان یغما هست ، به معنای آنست که خدا ، هم مهمانست ، و هم اسباب مهمانی، وهم مائده و نان وخورش ، و هم میزطعام یا سفره طعام یا خوان است.<br />
درفرهنگ ایران ، این گوهر ِخود خداست که تحول به جهان مادی وجسمانی می یابد . خدا ، هم خودش ، تخم انسان میشود و هم آبی میشود که با آن بیامیزد تا باهم به « وخشند » . خدا ، تحول به پدیده های زمانی وجسمانی ومادی می یابد ، ودراین پدیده ها ، باز آن ویژگی خدائی را که « آمیزنگی = باهمی = همبغی= همآفرینی » یا « عشق ومهر ودوستی وپیوند » باشد ، هست . خدا ، تحول به جسم وماده وصورت و گیتی می یابد ، ونیاز به هیچ « واسطه » ای نیز ندارد . درگفتارعیسی ، خوردن همه ازیک نان ، ونوشیدن همه ازیک ازیک جام ( دوستگانی ) ، این اندیشه « باهمی واجتماع » را بیان میکند و درفرهنگ ایران ، خوردن ونوشیدن همه از « یک خوان = یک دستارخوان = یک سفره = یک سینی ویک کوزه یا خنب یا مَشک یا جام یا دوستگان » بیان کرده میشوند . خدا ، « خوان یغما » هست، وهمه میهمان خدا هستند . این سراندیشه « باهمی = انبازی = همبغی = هم نوشی وهم خوراکی » ، برسریک خوان نشستن ، گرانیگاه اندیشه جشن به طورکلی  ، به خصوص ، « جشن خرّم » بوده است که « جشن دموکراسی » درایران بوده است .<br />
این اندیشه « باهمی » درباهم نوشیدن وباهم خوردن برسریک خوان وازیک پیاله ، ریشه اندیشه « آزادی وسعادت » درفرهنگ ایران بوده است . همان خوردن ونوشیدن نان با باده ،  به خودی خودش پیکریابی اصل « باهمی » است . آزادی وسعادت درفرهنگ ایران ازاین اندیشه « باهمی » استباط میشد . درباهمی ، کسی ، نه حاکمست نه محکوم ، نه فاعلست نه مفعول ، نه معبوداست نه عبد ، نه آمر است نه مطیع وتابع . درست دراشعار خیام ، این مفهوم ویژه آزادی وسعادت حقیقی انسان را درپدیده های « باهمی »  می یابیم<br />
گر دست دهد زمغز گندم نانی<br />
وزمی ، دومنی ، زگوسفندی رانی<br />
با لاله رخی و گوشه بستانی<br />
عیشی بود آن ، به حد هر سلطانی<br />
یا دررباعی دیگر میگوید :<br />
دردهر، هرآن که نیم نانی دارد<br />
از بهرنشست ، « آشیانی » دارد<br />
نه خادم کس بود ، نه مخدوم کسی<br />
گوشاد بزی ، که خوش جهانی دارد<br />
افزوده بر باهمی نان وخانه ، خود « نان » بنفسه ، پیکریابی اندیشه باهمیست ( آرد + آب )<br />
ودررباعی دیگر میگوید :<br />
یک نان به دوروز اگربود حاصل مرد<br />
ازکوزه شکسته ای ، دمی « آبی سرد »<br />
ماءمور کم ازخودی چرا باید بود<br />
یا خدمت چون خودی ، چرا باید کرد<br />
این « ترجیح دادن آزادی واستقلال فردی » ، بر « تابعیت و اطاعت، به خاطرتاءمین معیشت بهتروثروت ، یا مقام بالاتر » ، بنیادیست که برآن ، آزادی تفکروداوری  نهاده شده است . برای رسیدن به قدرت و مقام و ثروت ، دست ازارجحیت استقلال وآزادی فردی کشیدن ،  قربانی کردن آزادی تفکر خود هست .</p>
<p>نخستین روز ماه دی<br />
(دی = زنخدای عشق وزندگی ورامشگر، خرّم )<br />
شاه وملت برسریک « خوان » می نشستند<br />
« جشن دموکراسی »</p>
<p>محبت ومهروعشق ، درفرهنگ ایران ، رویکردن وکشش به « خدای فراجهانی » وماوراء الطبیعی نبوده است، بلکه همه انسانها وطبیعت وگیتی باهم درمحبت ومهر، درهم سرشته وخمیر و باهم یک نان ( نان درون ) میشوند. آنها درآمیخته شدن باهم ، خدا یاسیمرغ( ارتا = آرد= گندم = گن+ توم) میشوند . اینست که شش جشن گاهنباردرسال ( که جشن های آفرینش آسمان ِابری وآب وزمین وگیاه وجانور و انسان ) ، جشن های « همخوانی وهمسفرگی » بودند . اساسا جشن درایران، پیکریابی اندیشه « همخوان شدن » بود . اصل جشن درایران برپایه « آفریدن مهر میان ِطبقات واقوام وجوامع ومذاهب ونژادهای گوناگون » بود . جشن سازی ، شیوه « جامعه سازی» بود . ایمان آوردن به یک آموزه یا یک مذهب ، ایجاد جامعه نمیکرد ، بلکه درجشن گرفتن باهم ، طبقات واقوام ومذاهب و نژادهای گوناگون ، باهم تحول به یک « جامعه » می یابند . جشن های ایران ، جشن های مذهبی و عقیدتی نبوده اند، که یک دین تاءسیس کرده باشد که فقط موءمنان آن مذهب وعقیده درآن شرکت میکنند . جشن های ایران ، درست جشن های « فرادینی وفرامذهبی وفراعقیدتی وفرا طبقانی وفراجنسی» بوده اند . جشن که هما ن واژه « یسن ویسنا ویز+ نا» باشد ، دراصل به  معنای « نواختن نای » ، یا « موسیقی » بوده است.هنوز هم درشوشتری ، جاز که همان « یاز= یز» باشد ، به معنای « نی » است  . ایزدان یا یزتان ، خدایان موسیقی ونی نوازی بوده اند، نه خداوندانی که ایمان به خودرا میطلبندو قربانی میکنند یا میخواهند  . ازاین رو ، نخستین روز هرماهی را که روز خرّم است ، « جشن ساز»  میخوانده اند ( برهان قاطع ) . این موسیقیست که همه را به هم پیوند میدهد ، نه ایمان به یک کتاب یا یک شخص یا یک شریعت .<br />
زنخدا ، خرّم که خدای رامشگری وزندگی وعشق است ، خدای شیر و غذا ( گد = جد ، جدی = دی = خرّم ) یا به عبارت دیگر، « خوان وسفره ولاون » است که همه بشر برسر این خوان مشترک می نشینند وباهم نانی را میخورند وآب وباده ای را مینوشد که گوهر خود این خداهست . بدینسان همه درجشن ، باهم تاروپود میشوند ، به هم بافته میشوند . در درک « همکامی = باهم کام بردن ازنان وباده » ، جامعه ، ساخته میشود .  جامعه برپایه « همکامی همه » بنا میشود ، نه برپایه « همدردی » .  درد وعذاب مشترک ، برای ساختن یک جامعه ، کفایت نمیکند . آنچه بقا ودوام وآسایش وآشتی جامعه را تضمین میکند ، « کام بردن همه بدون تبعیض ازیک خوان ، یا ازنعمت های اجتماعی » است . دموکراسی ، درسوسیالیسم ، تاءسیس میشود . ازدرد مشترک ازستم طبقاتی یا قومی یا جنسی یا نژادی یا مذهبی ، میتوان یک حزب ساخت ، ولی نمیتوان یک جامعه ساخت . دموکراسی ، انبازشدن همه بدون تبعیض ، در« خرّمیهای زندگی » است. اینست که درماه خرّم که ماه « دی » باشد ، روز نخستش تا روزهشتمش ، که هردوروز نیز خرّم نامیده میشوند ، شاه وملت برسریک خوان می نشستند وباهم نان وباده میخوردند . اساسا همه جشن های ایران ، جشن خرّمدینی هستند ،  و زرتشتی ها ، مراسم ظاهری این جشن هارا سپس مجبورا پذ یرفته اند ، ولی  آنها را ازمحتوای اصلیش ، تهی ساخته اند ، و محتوای بسیارسطحی دیگری بدان داده اند که درمقالاتِ بسیار علمی! که ایرانشناسان نوشته میشوند ، مرتبا تکرار میشوند . بدین علت نیز، زیربنای این جشن هارا که اساس مردمی فرهنگ ایران بوده است ، ازبین برده اند . ازجمله همین « جشن خرّم » را که جشن دموکراسی است و به کلی با فلسفه حکومتی وسیاسی ساسانیان زرتشتی سازگار نبوده است ، محو ونابود ساخته اند . ولی همان رد پائی که درخاطره ها ازاین جشن باقی مانده و ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده ، اندیشه بنیادی این جشن را حقظ کرده است . ابوریحان در آثارالباقیه درباره نخستین روز ماه خرّم ، که خرّم نامیده میشود ، مینویسد که :<br />
« دراین روز، عادت ایرانیان چنین بود که پادشاه از تخت شاهی بزیرمیآمد و جامه سپید می پوشید ودر بیابان برفرشهای سپید می نشست و دربانها ویساولان وقراولان را که هیبت ملک بدانهاست به کنارمیراند ودرامور دنیا، فارغ البال نظرمینمود وهرکس نیازمند میشد که با پادشاه سخن بگوید، خواه که گدا باشد یا دارا و شریف باشد، با او گفتگو میکرد ، ودراین روز، پادشاه ، با دهقانان و برزیگران مجالست می نمود و دریک سفره با ایشان غذ ا میخورد ، ومیگفت : من امروز مانند یکی ازشما هستم و من با شما برادرهستم . زیرا قوان دنیا به کارهائیست که بدست شمامیشود ، و قوام عمارت آن هم به پادشاه است ، ونه پادشاه را از رعیت گریزی است ، ونه رعیت را ازپادشاه ، وچون حقیقت امرچنین شد، پس من که پادشاه هستم ، با شما برزیگران ، برادرخواهم بود ، و مانند دوبرادرمهربان خواهیم بود ، به خصوص که دوبرادرمهربان « هوشنگ » و « ویکرد » ، چنین بودند » .<br />
اینکه شاه جامه سپید می پوشد و با کشاورزان بر روی فرش سپید می نشیند ، برای آنست که « سپید= سپیت » ، نام زنخدای عشق ومهر، خرّم ( زهره ) هست . خانواده زرتشت نیز به همین علت « سپیتمان » خوانده میشده است . درگستره مهر، نباید هیبت وتعظیم وترس و جلال وابهت باشد . « فرش » نیز که پیکریابی اصل « فرشگرد » است ، سپید است . این اصل خرّمی ومهرو شادیست که زمینه نوشوی است .ازاین رو ، شاه باید بی سپاهیان وارتشیان و نگهبانان باشد تا مردم بتوانند دراوج صمیمیت درد دل خودرا ازستمها ی کارگذاران قدرت با اوبکنند . ازاینگذشته درمحیط ترس و ارهاب ، نمیشود همپرسی ورایزنی کرد . و شاه درست برسرخوان ، که همه باهم میخورند ومینوشند ، گواهی میدهد که من وشما باهم برادریم وهمگوهرباهمیم . با کارهای شما هست که گیتی وجامعه ، قوام می یابد و پایدارمیشود . و « قوام عمارت دنیا » ، وظیفه شاهیست . عمارت گیتی که آباد کردن گیتی باشد، و ساختن خانه درگیتی، بیان مهرورزی انسان به گیتی ودنیاست . نخستین کاری که جمشید ( دروندیداد) میکند آنست که به ساختن خانه ازخشت میاندیشد و با پای خودش گل میمالد وبادست خودش خشت میسازد . خشت سازی ، درفرهنگ ایران ، نماد ساختن مدنیت و آباد کردی گیتی است .خانه درفرهنگ ایران ، به معنای اصل وسرچشمه واساس است . خدانیز که سیمرغ باشد ، خانه دارد . مسجد هم که « مز+ گت » باشد به معنای « خانه ماه-خدا » هست . اساسا اصل آفریدن ، معنای « خانه آباد » دارد . گاه ِمیان شب که گاه « آبادیان » باشد ، بدان علت « خانه آباد » خوانده میشود ، چون درآن جهان هرروز ازنو آفریده میشود. خدایان بهرام وارتا درعشق ورزی باهم ، گیتی را آباد میکنند= میآفرینند .  آباد کردن گیتی ، مهرورزی وباهم آفریدنست . هرکشاورزی ( واستریوشی ) درشخم زدن زمین وکاشتن تخم ( هرکه گندم میکارد ، اشه میکارد = معنای اشا واهیشت ، خدای ایران ، همین است ) ، با گیتی ، مهرمیورزد. عمارت کردن گیتی ، مهرورزی با خداهست. ازاینگذشته ، زمان درتاریخ درفرهنگ ایران ، اینهمانی با « ساختن خانه » داده میشود . نسلها پس ازهم ، یک خانه را باهم بنا میکنند . وطیفه نسلهای پشت سرهم ، ادامه دادن ساختن یک خانه است .  کاشتند ، خوریم . کاریم ، خورند . من کاری میکنم که آیندگان ازآن ، بهره مند شوند . جامعه با چنین گونه کارهائی ، ساخته میشود . درست این اندیشه « همکاری نسلها » برای ساختن عمارت مدنیت وفرهنگ ، با آمدن اسلام درایران ازبین میرود .  به عبارت سعدی :<br />
عمارت با سرای دیگر انداز    که دنیا را اساسی نیست محکم<br />
هرکه آمد عمارتی نوساخت  رفت ومنزل بدیگری پرداخت<br />
خوب دیده میشود که همکاری ملت با حکومت ، گرد محور « اباد کردن گیتی » میچرخد . گرانیکاه ِ کارحکومت نیز « قوام عمارت گیتی » ، پیوستگی ودوام بخشیدن به آبادانی گیتی هست نه رواج دینی ، ونه پرداختن به آخرت .<br />
آنگاه درپایان ، پیکریابی  پیوند  میان حکومت وملت را  همانند ِمهربانی دوبرادرمیداند که نامشان ، هوشنگ وویکرد است . هوشنگ وویکرد ، همان « بهمن » و « ارتا یا سیمرغ وهما » هستند . هما وسیمرغ یا ارتا ، نخستین پیکریابی بهمن ، اصل خرد وبزم وآشتی و « آسن خرد » است .  درجاهای دیگر، بهمن ، پدرهما میشود . ولی دراصل، بهمن که اصل نادیدنی وناگرفتنی است ، به « ارتا = سیمرغ » تحول می یابد ودیدنی میشود ، و ارتا ، سپس به « خرم یا زهره » تحول می یابد ودیدنی وگرفتنی میشود ( واقعیت می یابد وتن وجسم میشود ) . این اندیشه تحول یابی ، سپس دررابطه های « برادری » و « پدر- دختری » و « مادر- دختری » عبارت بندی شده است .<br />
درشاهنامه داستان هوشنگ که « سرچشمه داد = قانون وعدالت ونظم » است « هائوشیان » نامیده میشود، که به معنای  سازنده « آشیانه وخانه نیک » میباشد . بهمن ، معمارشهرسازیعنی مدنیت سازاست . هوشنگ پیشدادی به معنای آنست که بهمن ، یا آسن خرد انسان ، اصل پدید آرنده قانون ونظم وعدالت است . پیشداد ، به معنای نخستین قانونگذار تاریخی نیست .  « ویکرد » درمتن بالا ، برادر هوشنگ شمرد میشود . هنوز درکردی « وی کردن » به معنای افروختن آتش است . و « ویکه ر» به معنای آتش افروز است . بهمن و عنقا ( سیمرغ = هما ) ، هردو آذرفروزند . درفرهنگ ایران ، اصل، روشنی نبوده است ، بلکه اصل ، آذرفروزاست و از آذری که میافروز ، پرتو می تابد .  هوشنگ نیز درشاهنامه ، آذرفروز است و آتشی که ازسنگ ( مهروامتزاج واتحاد ) میافروزد ، نخستین بار، روشنی وفروغ ( بینش ) پیدایش می یابد .  شاه ، اینهمانی با « هوشنگ » داده میشود  و « کشاورزوملت » اینهمانی با « ارتا = سیمرغ = هما » داده میشود . درارتا وهماست ، که خرد وبزم بهمنی ، صورت به خود میگیرد .<br />
این جشن خرّم ، میبایستی هشت روز طول کشیده باشد ، چون هم نخستین روز ماه دی ( دسامبر) خرّم نامیده میشود وهم روزهشتم آن .  دراین جشن میتوان بخوبی بنیاد گذاری اندیشه دموکراسی وسوسیالسم را دید که جنبشهای خرّمدینی همه برآن استوار بودند و « شهری که درشاهنامه ، درآن درخت دوبن جفت » هست ، ومردمانش ، نه شاه ونه سپاه میشناسد ، همین شهرخرّم است .<br />
درماه دی( دسامبر) که نام دیگرش ، خرّم است ، روزپانزدهم ، روز « دی به مهر» است . روزهای « دی به آذر= روز۸» و « دی به مهر۱۵» و«دی به دین ۲۳» به معنای آنست که دی ، همان آذر(۹ ) و همان مهر( ۱۶ ) و همان دین ( ۲۴ ) است . آذرو مهرو دی ودین ، چهارچهره یک خدایند . بدین ترتیب ، سه روز « صفر» ایجاد میگردید ، چون هردوروزی ازآن یک خدا بودند. اینست که روز « دی به مهر» به معنای آنست که « خرّم » ، همان « خدای مهر» است . روز ۱۵ وروز ۱۶ باهم اینهمانی دارند .بنا برآثارالباقیه ابوریحان بیرونی « روزپانزدهم این ماه دی به مهر است که آنرا دیبگان گویند و ازخمیریا ازگل ، شخصی را به هیکل انسان میسازند و در راهرو ودالان خانه ها میگذ ارند &#8230;. ودرزمان ما اینکاربرای آنکه مانند کارهای مشرکان واهل ضلال است متروک شده » .<br />
درست این « تندیس ازخمیریا ازگل » ، تندیس خدای مهر یا زنخدا خرّم بود . چون خمیر(=هویر=سه تایکتا= مهرودوستی) است که نان میشود و د رست نان ( که درون نامیده میشد ) اینهمانی با گیتی داشت . در آثارالباقیه میتوان دید که سغدیها ، مهرماه را « نغ کان » مینامند و « نغ  کان » ، همان « نگن = نگ+ گن = نان » است . خوردن نان ، غرس کردن ( نیکن =ni-kan = نان )ونهان کردن وکاشتن ِ اصل مهردرانسان بود . با خوردن نان ازخوان زنخدا خرّم ( لافیس ) ، همه مردم ، متعلق به هرمذهب وعقیده وجنس ونژاد وقوم وملتی باشند ، همگوهر زنخدا خرّم ، خدای مهرو رامشگری وزندگی میشوند .<br />
من نشکنم این خمارهرگز   کزعشق ، سرشته شد خمیرم<br />
درآب وگل ز« آدم خاکی » نشان نبود<br />
کآغشته شد به آب محبت ، خمیرما &#8211; اوحدی</p>
<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_8.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_8.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_8/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۷ &#8211; درفرهنگ ایران، خدا،نان و باده (آب وشیروروغن) است آرد = آرت = ارتا = سیمرغ</title>
		<link>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_7</link>
		<comments>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_7#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 18:47:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[از پیدایش جهان دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/maghalat/?p=291</guid>
		<description><![CDATA[VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC – VIEW THIS ARTICLE AS PDF منوچهر جمالی پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211; ۷ درفرهنگ ایران، خدا،نان وباده(آب وشیروروغن)است آرد = آرت = ارتا= سیمرغ ******************************** نام آرد،کام است وکام ،نام زنخدای عشق، خرّم (زُهره) است نام دیگرنان، پَکَنداست. پگ+اند = تخم یا فرزند زنخدای عشق &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212; خـُدای مهـر ِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_7.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_7.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<h2>منوچهر جمالی</h2>
<h2>پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی &#8211;  ۷</h2>
<h1>درفرهنگ ایران،<br />
خدا،نان وباده(آب وشیروروغن)است<br />
آرد = آرت = ارتا= سیمرغ</h1>
<h2>********************************<br />
نام آرد،کام است وکام ،نام زنخدای عشق، خرّم (زُهره) است<br />
نام دیگرنان، پَکَنداست. پگ+اند = تخم یا فرزند زنخدای عشق<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
خـُدای مهـر ِ ایـران ،<br />
تخم (خوشه) وشیرابه ایست که<br />
تحـوّل به « نـان» و « بـاده » می یابد<br />
تا انسان، آنها را بخورد وبنوشـد<br />
و با انسان ، بیامیزد . مهر، آمیختنست .<br />
********************************<br />
چرا، خدای ایران<br />
جو و گندم وآردو خمیرو نان<br />
وآب ِجو(= فقاع) وبـادهِ انسانها میشود ؟<br />
********************************<br />
خدا، اصلی هست که ماده وجسم وتن وگیتی« میشود »</h2>
<p>هرجا سخن ازشادی میرود ،  سخن درباره شادی ِخود هست واگرنیزمردمی بیندیشند ، درباره شادی انسان بطورکلی میاندیشند ، ولی فراتر ازاین دامنه ، پدیده شادی را طرح نمیکنند . گویا شادی ، فقط امتیاز انسانهاست .  ولی درفرهنگ ایران ، « شاد کردن زمین » نیز ، مسئله بنیادیست . برای خوشزیستی ودیرزیستی ، شاد بودن وشادکردن « زمین »  ، مسئله بنیادیست . اساسا ، واژه « شاد کردن وشاد شدن» که « شادونیتن » میباشد ، به معنای « پرستیدن = پرستاری کردن » است . پرستیدن ، درفرهنگ ایران ، تجلیل وتعظیم کردن نیست . پرستیدن ، پرستاری کردن ازچیزی برای شاد کردنست . خدا یان ، درفرهنگ ایران نیز ، تعظیم کردنی نیستند ، بلکه شاد کردنی هستند. درهرتعظیم واحترامی، ترس ازقدرت نهفته است . چرا انسان باید درفرهنگ ایران ، خدایان را شادسازد ؟ چون خدایان ، جفت انسان هستند، و شادی ، فقط درباهم شادشدن خدایان وانسان ، ممکنست . شادی ، فقط باهم شاد شدن طبیعت وگیتی وجامعه و انسان ، باهم امکان پذیراست . این اصلست که گرانیگاه « فلسفه اجتماعی وسیاسی واخلاقی» درفرهنگ ایرانست .<br />
<span id="more-291"></span><br />
شادی ، اساسا به « جشن عروسی » گفته میشده است و « شاده » ، نام « زنخدای عشق وزیبائی و موسیقی وزندگی » میباشد که « خرّم= بیدخت= جی= بگرام = فرّخ » باشد . چگونه میتوان خدا یان را که جفت ماهستند ، بدینسان پرستید وشاد کرد ؟  خدای ایران ، که « ارتا واهیشت،  یا اشا واهیشت » باشد ، خوشه تخم های زندگان وانسان ( ارتا = اشهasha = یورت urt= اند anda) ست ، و پرستاری کردن ازتخمها  ، کاشتن ( هشتن ) آنها درزمین وپروردن آنهاست . خدا که ارتا واهیشت است ، همچنین نطفه هائیست که درزهدان ها « هشته = واهشته » میشوند ، که باید ازآن پرستاری کرد وآنهاراپرورد . درفرهنگ ایران ، « تن هرانسانی » نیز ، بخشی از « زمین وجزو زمین» است . شاد کردن زمین ، شادکردن تن و شادکردن زنخدا آرمئتی است که « فرّخ زاد » هم نامیده میشد، چون زاده « فرّخ = زنخدای عشق ، خرّم » بود . شاد کردن « تن » ، که به معنای « زهدان یا اصل آفریننده » است ، ناگزیر، بحث شاد کردن زمین ، به طور کلی را طرح میکند .<br />
درفرهنگ ایران ، شادی ، مقوله « هم کامی » یا « باهم شاد بودن ، وباهم شادشدن » یا به عبارت دیگر، همدیگررا پرستیدن ( ازهم دیگر پرستاری کردن ) بوده است . « زمین » ، زن یا همسروجفت ِ جمشید ، و با جمشید ، یوغ وانباز( همآفرین ) هست ، ازاین رو نیز، زمین ، « جما » خوانده میشود . آنها باهم، دوقلووهمزاد « ییمه = جم » هستند ، وجمشید نیز، وارونه ادعای یزدانشناسی زرتشتی ، نخستین انسان ، یا به عبارت دیگر ، بُن هرانسانیست . جمشید ، مرکب از« اتش جان= ارتا = اخو= فـری»  و« تن » است . آتش جان ، ارتا ، دانه ای ازخوشه سیمرغست ، و تن ، آرمئتی یا فرّخ زاد است و زهدانیست که این ارتا یا فـرن یا فری ، درآن هشته شده است وباهم « یک تخم »هستند .  هرانسان ، همآغوشی ، سیمرغ وآرمئتی، آسمان وزمین است . آسمان ، جفت وانبازویوغ زمین است ، نه حاکم بر زمین .<br />
با چنین تصویری ، انسان درفرهنگ ایران ، درآن میاندیشید که چگونه باید « زمین را شاد کند » ، یا به عبارتی دیگر، تن خود وتن دیگران و زمین را شاد کند ، تا خودش هم شاد شود . زمین( تن ها ) وانسان ، همدیگر را شاد میکنند . مسئله ، حاکمیت وچیره شدن ، برزمین وغلبه برتن ها وتن خود غلبه و طبیعت نیست ، بلکه مسئله پرستاری کردن وشاد کردن گیتی وطبیعت وجانوران وانسانهای دیگراست . هرانسانی باید همه انسانها را ، بدون تبعیض عقیدتی ونژادی وطبقاتی وزبانی وجنسی &#8230; چون تن یا زمین هستند ، شاد کند ، و ازآنها پرستاری کند . شاد کردن همه تن ها ، که همه انسانها و همه جانداران وهمه طبیعت وگیتی باشند ، نخستین خویشکاری انسانست . پرستیدن خدایان ، چنین شاد کردنیست . پس شادی ، با پرستاری از تن ها ، یا ازشادکردن چنین زمینی ، آغازمیشود . اینست که در وندیداد ، شاد کنندگان زمین را برمیشمارد . در فرگرد سوم بخش ۳ پرسیده میشود « کیست چهارمین کسی که زمین را بیشتر ازهمه شاد میکند ؟ » و پاسخش اینست که « کسی است که هرچه بیشتر گندم و گیاه ودرختان میوه بکارد . کسی است که زمینهای خشک را آبیاری و زمینای تررا زه کشی کند . زمینی که دیر زمانی کشت نشده بماند و بذری برآن نیفشانند ، ناشادکام است . برزیگری را آرزو کند .  همچون دوشیزه ای خوش اندام ، که دیر زمانی بی فرزند مانده باشد و شوهرخوب آرزو کند – ازترجمه جلیل دوستخواه » .<br />
زمین  دوشیزه است ، وبرزیگر، شوهر . واژه شوهر دراوستا ، دراصل « khshudra » که دراصل به معنای « تخم » است تبدیل به واژه شوی( shusr= shohar=shoi ) شده است .  انسان وزمین ، همسرهم وباهم انباز( همبغ = همآفرین ) ویوغ و جفت و باهم صمیمی ودوستند و باهم میآفرینند.<br />
وسپس درهمین بخش میآید که « کدام است خوراکی که دین مزدا را سیر کند ؟ : کشت گندم است ، دیگر باره و دیگرباره . کدام است کارهای نیکی که دین مزدا را روائی بخشدو آن را چون خوراکی بپرورد ؟ » .  کاشتن گندم ، اینهمانی با « کارنیک» داده میشود که دین مزدا را پخش میکند. « کارنیک » چیست ؟ کارنیک ، همآغوشی ومهرورزی گندم وزمین باهمند . « نیکی » درفرهنگ ایران ،چنین معنائی داشته است . انداختن نطفه درزهدان وکاشتن تخم درزمین ، که انبازشدن باشد، معنای « کارنیک » را معین میساخت . نیکی ، مهرورزیدن با دیگران ، برای آفریدن باهمدیگراست . ازاین رو ،  کاری نیک هست ، که مانند گندم  درتن ها ، کاشته شود تا ازآنها خوشه بروید  و آرد ونان وخوراک « همه مردم » یشود ، وهمه بدون تبعیض ازآن بهره مند شوند . چنین کاری که نیکیست ، دین را پخش میکند . البته چنانچه سپس دیده خواهد شد ، ربط دادن کارنیک با « تبلیغ دین مزدائی به معنای دین زرتشتی » ، همخوانی ندارد . آنچه سپس دراین بخش ۳ ، فرگرد سوم وندیدار میآید ، مسئله بنیادی را طرح میکند . درپاره ۳۳ میآید که « کسیکه غله بکارد ، اشـه میکارد » . غله با « اشه » اینهمانی داده میشود. غله yurtaak میباشد (aag+urt ) . « آگ وآک » به معنای « گندم » ( لغت نامه ) هستند، و درسانسکریت به معنای « آتش» هست .علتتش نیز اینست که خوشه ارتا ، اینهمانی با « کانون آتش یا مجمرآتش = سُنبله زر= منقل = مانگ+ ال = ماه پـُر، ماهی بود که خوشه ارتا درآن بود » داشت . آگ وآک ، همان « آتش جان ، یا فری یان = خانه عشق ودوستی » است  .<br />
« ارتا واهیشت » ، همچنین « اشه واهیشت » و «  urt-vahisht» و همچنین درهزوارش « انــد – وهشت » نامیده میشود ، ونزداهل فارس « ارتا- وه – خوشت » ، ونزد اهل سغد « ارد- وشت » نامیده میشده است که « خوشت و وشی » به معنای خوشه گندم وجوهستند  . خدا ، اینهمانی با « خوشه همه تخم ها= همه جانها = همه هستی ها » دارد ، و همه تخم هارا درخود( دریک خوشه ) به هم می پیوندد . « اشه » و «ئورت که همان یورت است»  و «ارتا» و «اند =anda »، همه به معنای « تخم »، وبه ویژه به معنای ، گندم هستند . درپشتو، « انـد » به معنای ۱- تخم مرغ و۲- ایده وفکروخیال هست . و پسوند « واهشت » ، همان واژه « هشتن » است که هم به معنای انداختن نطفه درزهدان ، وهم به معنای کاشتن تخم در زمین است . مُعرب واژه اند= انده » که گندم وتخم باشد ، « حنطه » است . درسانسکریت خدای آفرینش وپیدایش ، « بـرهما اند = brahmaanda » است که به معنای « تخم برهما» است ، که کل عالم و جهان وعناصروحواس است ، انَدَه = anda به معنای تخم است ، وبرهمن brahman دراصل به معنای « نمو وگسترش واتساع » است . او ازتخم جهان بوجود میآِید و خدای آفرینش وایزد پیدایش است . البته « انـد » درسانسکریت به معنای « به هم پیوستن » نیزهست . به عبارت دیگر، اند ، تخم عشق ، اصل پیوند دادن هست . درانگلیسی واژه « اند= and» همان « واوِ » پیوند دهنده است . یورتاک yurtak که به بزر و غله گفته میشود ، باید مرکب از urta-aag باشد که  به معنای « تخم یا گندم ِیورت = تخم ارتا واهیشت = یا خوشه  ئورت » میباشد .چون « آگ = آق »  با ید هم به معنای « خوشه گندم » وهم به معنای « تخم گندم » باشد ، وچون بیشتر به معنای « خوشه ، یعنی پُری » بکار برده شده است . مثلا واژه « آگندن » که پیشوند آگ وآک را دارد ، به معنای پرکردن وانباشتن بکار میرود .  همچنین « آقـطی = آق+ تی » که « پلم وپله » نیز نامیده میشود (holunder ) میوهای خوشه ای دادر ، و نام خوشه پروین نیز « پلم » است . ویورت ، همان واژه «  u-ruth» است که « رُستن » و فرازبالیدن است . کاشتن تخم یا هشتن نطفه ( خشودرا = شوی ) درزهدان ، معنای « عشق ورزی » داشته است .  این خدا ،ارتای خوشه نیز « ارتا » نامیده میشود  ، یعنی هم خوشه هست ، وهم تخم هست. چون او تخمیست که همیشه تحول به خوشه می یابد وخوشه میشود . ازاین رو هم تخم وهم خوشه است . تخمیست که بالقوه ، خوشه هست . انسان نیزچنین تخمیست .<br />
تخم این خدای خوشه نیز، ارتا ، نام عنصرنخستین = فرن ، یا «اشه» یا «اند» یا «ارتا » درهرتنی هست . انسان هم که مردم ( مـر+ تخم ) باشد ، تخم مر ، یعنی تخم ، گندم و غله وبذر همین خدا( مـر= امـر)، فرزند وزاده وهمگوهربا این خداست . این گندمست که تحول به « آرد = آرت » و « نان » می یابد و درخوردن با هرانسانی ، میآمیزد ، و خون وجان او میشود . آرد یا آرت ، نام همین تخم خدا ، ارتا هست . یونانیها نیز به نان ، ارتوس = artos میگفتند .و یکی ازنامهای نان ، « پکند » است که « پگ + اند » باشد ، وبه معنای « گندم یا بذر، یا زاده اززنخدای عشق و زیبائی ، خرّم » است . اینست که مولوی میگوید :<br />
زخاک من ، اگرگندم بروید     ازآن گرنان پزی، مستی فزاید<br />
خمیر ونانبا ، دیوانه گردند     تنورش ، بیت مستانه سراید<br />
میآ بی دف، به گورمن برادر    که دربزم خدا، غمگین نشاید<br />
اگربرگورمن آئی زیارت    ترا خرپشته ام ، رقصان نماید<br />
مرا حق ، ازمی عشق آفریده است<br />
همان عشقم اگر مرگم  بساید<br />
منم مستی و ، اصل من « می عشق »<br />
بگو، از می ، به جز مستی چه آید ؟<br />
«خاک » هم ، همان « هاگ وآگ » است که تخم وگندم باشد و « حق » نیز، معرب واژه « هاگ » است ، چون ارتا ، خدای ایران ، همین « آگ » و همان « گـن» در گندم = گن + توم = تخم گن » است . انسان یا مردم ( مر+ تخم = تخم عشق ) ، تخم این خدای عشق وزیبائی وموسیقی وشناخت ورقص است .<br />
اینست که دراسلام ، آدم وحوا دربهشت ، نبایستی از« گندم » بخورند ، وبا خوردن گندمست که گناه کارمیشوند. خوردن گندم ، عصیان برضد الله ، بشمار میآید . چون خوردن « گندم » ، خوردن تخم خدای ایران (مر= همان ابلیس = ابو مره = عمرو= امرو = حارث = ارس= ارتا= سیمرغ ) است که با غرس شدن این گندم ونان (  ni-kaan) درتن یا زمین انسان ، انسان ، خدا میشود،  که « سرفرازیا سرکش » واصل بینش حقیقت است .« سرفراز» ، صفت ارتا هست . منع خوردن گندم ، بازداشتن انسان از بالیدن ونمو فطرت ِخدائی درانسان وپیدایش حس سرفرازیست . ازاین رو حافظ در راستای همین فرهنگ میگوید :<br />
پدرم ، روضه رضوان بدو گندم بفروخت<br />
نا خلف باشم اگر من به جوی  نفروشم<br />
یا عطار میگوید :<br />
بهشت ، آدم ، به دو گندم بداده است<br />
توهم بفروش ، اگر کارت فتاده است<br />
یا میگوید بهتراست از خلد الله که با تابعیت ازامراو میتوان خرید ، سربکشی و عشق را برگزینی :<br />
زهی آدم که پیک عشق دریافت<br />
بیک گندم ، زملک خلد سرتافت<br />
دفن کردن انسان ( مـر+ تخم ) درزمین ودرگور ( که معنای زهدان دارد ) نیز ، همان غرس کردن تخم درزمین است که ازنو زائیده وروئیده میشود، و فرشگرد( نوزائی) می یابد . این غرس کردن تخم در زمین ، همان واژه « نان =   ni-kan» است . نان درکردی هم معنای غرس کردن دارد .البته واژه « نان درتلفظ های دیگر،وهمچنین درهمین تلفظ نیز، معانی دیگرهم دارند . غرس کردن تخم گندم درزمین ( زنخدا آرمئتی= جما ) ، که همسان انداختن نطفه درزهدان مادراست، عشق ورزیست . چنانچه به برزیگران، « واستریوش » میگفتند که مرکب از« واس + واسترنیتن + یوش » هست . « واس » ، خوشه گندم است ( برهان قاطع ) ، واسترنیتن ، زراعت کردنست . استریتن ، شایع کردن وپراکندنست ، و« یوش » که همان « یوج = یوغ = یوگ » باشد ، معنای عشق دارد ، وجفت شدن وانبازشدنست . کاشتن گندم ، درزمین ، که هشتن وواهشتن ِ تخم ارتا ، خدای عشق ودوستی درزهدان زنخدای زمین هست ، سبب رستاخیزعشق ودوستی میشود .<br />
انسان ( مر+ تخم = تخم عشق = تخم ارتا ) ، هیچگاه نمی میرد ، بلکه همیشه تخمیست که پس ازمرگ ، تبدیل به خوشه میشود . انسان ، درکارها وگفتارها واندیشه ها وعواطفش، درواقع ، تخم خوشه هستی خود را می پراگند ، و این تخمها دراجتماع ، همیشه ازنو ، بی او نیز، میرویند یا سبزخواهند شد . این اندیشه « جاودانی شدن انسان درکرداروگفتارواندیشه اش » درفرهنگ ایران ،  در قصیده  ناصرخسرو نیز باقی مانده است :<br />
وگرچند مائیم مغز جهان    گیا چون نکو بنگری، مغزماست<br />
گوهر هستی انسان ، گیاهیست &#8230;..<br />
ولیکن  چو زنده است درما گیا   پس ازمرگ ماراامیدبقاست<br />
گیا، پیشکارخداوند ماست     که برپادشاهان همه پادشاست<br />
&#8230;..<br />
به یک دانه گندم در ،  ای هوشیار<br />
« مسیحیت »  بسیار وبی منتهاست<br />
نه مرده است هرگز، نه میرد ، گیا<br />
که مـر زندگی را ، گیا ، کیمیاست<br />
میان دوعالم گیا ، منزلیست<br />
که بوی ومزه و رنگ را مبتداست<br />
بسیارجالبست که ناصرخسرو، دراشعارش ، میکوشد که بسیاری از اندیشه ها وتصاویر کهن فرهنگ ایران را نا خود آگاه ، شکل اسلامی بدهد. ولی این اشعاروافکار، هنگامی درژرفایش درک میشوند که ریشه فرهنگ ایرانیشان ، برجسته ساخته شود .  ناصرخسرو، توجه کامل به این نیروی خودروئی در گندم دارد، که اصل باززائیست<br />
آنکه همی گندم  سازد  زخاک<br />
آن ، نه خدا ی است ، که « روح نما » ست .<br />
روح ِنما ، همان « نیروی خود روئی » درتخم گندم هست . هرچند ناصرخسرو که که درگندم « مسیح بسیار= جاندهنده بسیاری » میشناخت ، ولی آنچه ناصرخسرو بدان توجه ویژه نمیکند ، رابطه عشق ومسیح است که در رابطه گندم با عشق موجوداست. باز زائی ، نو زائی ، فرشگرد ، برای رفتن به محکمه قضاوت و بازرسی نهائی اعمال و یافن پاداش ومجازات وکیفرنیست ، بلکه « باززائی عشق » است که مولوی آنرا به خوبی ، بازگو میکند :<br />
گرچه دردانه به هاون کوفتند     نورچشم ودل شد وبیند بلند<br />
گندمی را زیرخاک انداختند     پس زخاکش، خوشه ها برساختند<br />
باردیگر، کوفتند ازآسیا   قیمتش افزود ، نان شد جانفزا<br />
باز نان را زیر دندان کوفتند   گشت عقل وجان وفهم هوشمند<br />
باز آن جان، چونکه محوعشق گشت<br />
یعجب الـزراع آمد ، بعدِ کشت<br />
درست همان گندم وبالاخره نانی که ازآن ساخته میشود، ودراسلام ، علت خروج وتبعید آدم ازبهشت میگردد ، درفرهنگ ایران ، علت پیدایش بهشت ، پیدایش « ارتا واهیشت » درگوهر خود انسان میشود . تخم ارتا که گندمست ، درانسان «واهشته » یا درخوردن ، غرس ( نان ) میشود، و او « خوشه ارتای بهشت » میگردد . ازاین رو نیزهست که عطارمیگوید :<br />
نان،برون راند آدمی راازبهشت (بهشت یهوه والله وپدرآسمانی)<br />
نان ، مرا ، اند بهشتی درسرشت<br />
درست همان گندمی که آدم وحوا، حق نداشتند بخورند واصل همه گناهها شمرده میشود ، برعکس درفرهنگ ایران ، جان انسان بشمار میرود :<br />
همه صاخبدلا ن ، گندم ، که مغزند و با لذت<br />
همه جسمانیان ، چون َکـه ، که بی مغزند درمطحن(آسیا)<br />
ای تو چوخوشه ، جان تو ، گندم و کاه ، قالبت<br />
گرنه خری ، چه کـَه خوری؟ روی به مغزودانه کن<br />
عجب نبود اگر مارا بخایند   که آتش دیده وپخته چونانیم<br />
دکان نانبا دیدم ، که قرصش ، قرص ماه آمد<br />
من این نان و ترازو را ، نمیدانم نمیدانم<br />
به قرص ماه نیز، نان میگویند( چون حاوی خوشه ارتا درخود یود ) . به خورشید هم نان گفته میشود، چون اصل مهراست.<br />
اساسا درمراسم «درون » که در آئین زرتشتی، باقی مانده است ، دیده میشود که « نان » ، اینهمانی با « گیتی » دارد ، به عبارت دیگرپیکریابی اصل دوستی وعشقست، وگیتی، پیکریابی عشق است .<br />
ماه وخورشید نیز، چنانچه سپس دیده خواهد شد ،نگن= نان= نغن = زنخدای  مهر= زنخدا خرّم ، پیکریابی اصل مهرهستند.<br />
خوردن گندم ونان که « آمیختن مستقیم خدای مهر» با انسان بود ، دراسلام ، برضد تصویر الله مقتدر وخالق وحاکم بود که ازانسان ، بریده است . خوردن « تخم ، یا دانه خوشهِ خداوندِ مهر» ، به « خدای عشق شدن » میانجامید . این رو عطارمیگوید :<br />
بهشت ( الله ) ، آدم ، به دو گندم بداد است<br />
توهم بفروش اگر کارت  فتاده است<br />
زهی آدم ، که پیک عشق دریافت<br />
به یک گندم ، زملک خلد سرتافت<br />
اگرخواهی که یابی ملک جاوید<br />
ترا قرصی زعالم بس ، چو خورشید<br />
قرص خورشید که « نان خورشید » باشد ، « نان مهروعشق ودوستی » است . این نانیست که ازگندم ( ارتای به ) ،فراهم شده است . درسغدی ، به مهر، خور- ارتا گفته میشود</p>
<p>گندم = گن+ توم = تخم ِ گن= تخم ارتا = تخم عشق ودوستی<br />
نان= na-gan=دَهـش ارتا (دوست)=خودبخشی خدای عشق<br />
انسان یا مردم ( مر+ تخم ) = تخم ِخدای عشق</p>
<p>به غزل مولوی بازمیگردیم که میگوید ازخاک گورمن ، گندمی خواهد روئید که خمیرونانش همه را مست ودیوانه ازعشق وشادی میکند .  درتوضیح این شعر، معمولا با کاربرد « تشبیه »  بهره میبرند وبدین شیوه اندیشه اورا ازریشه فرهنگیش ، پاره میکنند . درحالیکه هرسه اصطلاح « مردم = انسان » و « گندم » و « نان » ، همه چهره های گوناگون خدای ایران هستند که هم « مـر= اَمـَر= دوستی وعشق » و هم « گن = ارتای به » است . درواقع انسان « تخم گندم = تخم مهرودوستی وعشق » هست ، و در باز روئی ، آرد ونان میشود که همان « ارتا و نگن = نان » هستند . به آرد ، « کام » هم گفته میشود که زنخدای عشق و همکار« بهار= یعنی فرشگرد » هست.<br />
آرد ، بیان آنست که این « ارتای خوشه » هست که تحول به « کام = خرّم = زُهره » یافته است . ارتا ، عشق شده است ، تا کام را شیرین کند . درست به سقف دهان نیز« نگ » میگویند که پیشوندواژه نان ( نگن =nagan ) . دراین واژه ها ، فلسفه وجهان بینی ژرفای ایرانی به عبارت آمده است که همگوهری خدابا گیتی و با انسان را نشان میدهد .<br />
خدای انسان ، وجودی فراسوی گیتی نیست که انسان وگیتی را خلق بکند ، بلکه اوخودش ، به انسان وبه گندم وبه آرد وبه نان و به جاو و کنجد وهمه دانه ها وتخم ها ، تحول می یابد ، و اصل آفریننده عشق ودوستی درهمه آنها میباشد ، وهمه را ازشادی ، مست میکند . تفکر فلسفی ، دراروپا برای نجات یابی از« الاهان مقتدروخالق ، درمسیحیت ودریهودیت » راه چاره ای جزآن نداشت که خدا را به طورکلی ، نفی وانکارکند . نفی خدا ( اتئیسم =Atheism) و بی خدائی ، نفی قدرتهای مستبد , و تمرکزوانحصارقدرت و خول کامگی بود که درهمه گستره های زندگی و فراسوی زندگی ، بر انسان حکومت میکردند . ولی در فرهنگ ایران ، خدا ، خوشه تخم های عشق ودوستی و دهش ( خود- بخشی = جوانمردی )  بود که درهمه پراکنده واصل آفریننده و اصل « تنوع » هست . مهرورزی ، روند خودبخشی ( دهش= رادی ) یا جوانمردیست . فردیت و اجتماع ، جزء وکل را درهرچیزی به هم می پیوست . خدا، پیوند کثرت وتنوع به همدیگربود . خدا ، خوشه همه موجودات وجانها باهم بود ، ولی برغم این همگوهری ، همه نیز فردیت وتنوع خود را دارند . این سراندیشه ای بسیارژرف ومردمی بود که همیشه در فرهنگ ایران ، نبضان میکرد . خدائی که برجهان یا انسان یا جانوران ویا طبیعت ، حکومت کند ، وجود نداشت .<br />
جنبش اتئیسم درغرب ، نخستین گام درجنبش آزادیخواهی ، برضد همه خدایان مقتدرو حاکم بود وهست ، که گرانیگاه  حکومت ها و آخوندهای  ادیان یهودیت ومسحیت واسلام میباشد . مسئله اتئیسم ، به کنار انداختن ِ تصویر چنین خدایان مقتدر ، ازاذهان وافکار وضمائر ، وهمچنین ازگستره سیاست واقتصاد واخلاق  هست . با نفی وطرد تصویر این خدایان  هست که سکولاریسم میتواند واقعیت بیابد .  ولی فرهنگ ایران ، چنین خدائی را نمیشناخت و برضد چنین خدایانی بود .<br />
اینست که برای فهم فرهنگ ایران و فلسفه آزادی درآن ، باید همه مفاهیمی را که زائیده از« خدایان خالق ومقتدروحکومتگر» هست ، دور انداخت . فرهنگ ایران ، بدین معنی ، ازبُن ، اتئیست هست ، و برضد هرگونه تصویری ازخدائی حاکم ومقتدرهست که درگوهرش ،هادم آزادی وابتکاروتنوع  وآفرینندگی میباشد . مسئله پیشرفت درایران ، رسیدن به آزادی از راه « اتئیسم غرب » نیست ، بلکه  رسیدن به آزادی از راه تغییر مفهوم الله د ر اذهان ، به سیمرغ ( ارتا + خرّم ) هست . عرفان درایران ، سده ها کوشید که تصویر « الله » را دراذ هان وافکار ، ناخود آگاهانه ، تبدیل به « خدای عشق = اصل عشق » کند ، که « گوهری فراسوی مذاهب وعقاید » دارد . عشق درعرفان ، فراسوی هرگونه ایمان به مذهبی وعقیده ای و ایدئولوژیئی است . درعرفان ، عشق ، فراسوی « مقوله ایمان » است .  مشتبه سازی عشق با ایمان ویکی دانستن آن دو باهم ، سفسطه گریست . به عبارت دیگر، عرفان کوشید که  جامه ولباس الله را بر« خدای عشق ودوستی ایران ، سیمرغ وبیدخت یاخرم » بپوشاند و الله را ، منزوی سازد . ولی  این درهم آمیختگی ، سبب گیجی وپریشانی وگمگشتگی شدید ِ ایرانیان شده است ، چون آنها ، الله را همیشه  با خدای عشق ایران ، مشتبه میسازند و نمیتوانند اسلام والله را درواقعیتش بشاسند .<br />
اتئیسم غرب ، نفی وانکارخدای قدرت را میکند ، ولی « عشق ودوستی، که پدیده ای فراسوی همه عقاید ومذاهب وایدئولوژی ها » است ، واولویت بر« ایمان به همه مذ اهب وعقاید وایدئولوژیها ومکاتب دارد » ، جانشین آن نمیگردد ، بلکه ،  فقط اصل قدرت ، ازخدای گذشته ، سلب میشود ، ولی درشکلهای دیگر، ازنو ، مقدس ساخته میشود . اصل قدرت  ، باز، درگستره « اقتصاد » و« سیاست » و« راسیونالیسم » تجسم تازه می یابد . گوهر« راسیو=ratio یا عقل » ، « روشنی برّنده » است که درتصویر« تیغ وشمشیر» یا « اصل برّندگی وجداسازی » پیکرمی یابد که گستره ستیزوجنگ وکشمکش و غلبه یابی وقدرتجوئیست  . عقل برای روشن ساختن ، می ُبرّد.</p>
<p>چگونه « تیـشـه وتبـروتـیـغ »<br />
جانشین ِ<br />
« نان وباده وگندم » میشود</p>
<p>آزادی انسان ، درنفی وانکار ِ« خدای مقتدروحاکم » ممکن نمیشود ، بلکه باید « خدای آمیزنده با انسان وگیتی » ، جانشین « خدای حاکم ومقتدرگردد » . بخشیدن گناهان نیز، ازمحبت وعشق سرچشمه نمیگیرد  ، بلکه گواه بر داشتن حق به برترین قدرت است . به عبارت دیگر « اصل امیزنده » ، باید جانشین « اصل برّنده وشکافنده و جدا سازنده » شود . با خدای حاکم ومقتدر، اصل برنده وشکافنده ، جهان را فرامیگیرد . تیغ ، که می برد ، معنای « روشنی » را دارد . خدایان مقتدر، با تیغ و با تبروتیشه ، با آلاتی که می برد ومیشکافد و ازهم جدا میکند ، « روشن » میسازند ، وهیچکدام دم ازآن نمیزنند که بریدن جان ازهمدیگر، ملازم « درد وعذاب و آزار» است . روشنفکری ، عذاب آور است . خدای حاکم درخلق کردن جهان وانسان ، انسان وجهان را ، هم ازخودش می برد ، و هم ازدیگران ( ازانسانها وازطبیعت و ازجانوران ) می برد ومیشکافد . بدینسان ، کل هستی ، گستره دشمنی وجنگ وستیزوجهادو خونخواری وکام بردن از آزردن میگردد . هرچیزی برای او روشن است ، وقتی از همه بریده وشکافته است .<br />
این خدایان ، با بریدن وشکافتن وبه قالب ریختن هریک جداگانه ، همه خلقت ، « وسیله وآلت او » میشوند . همه ، بدون اراده او ، حق پیوستن به همدیگررا ندارند . همین صفت ، سپس به « عقل=ratio » انتقال می یابد . این خدایان ،  تنوع ورنگارنکی  را نمی پذیرند ، چون تنوع ورنگارنگی ، آمیختگی باهم هستند . نخست ، خودش را درخلق کردن ، ازمخلوقات ، جدا میسازد . این واژه « جُدا » دراصل ، واژه « جُوت » بوده است که « جفت ویوغ وانباز» باشد .  به عبارت دیگر، عشق را برمیاندازد ، و در« جداشدگی وغیرشدگی وضد شدگی » ، روشنی را درک میکند . فرد، موقعی روشن است که ازاو وازدیگران ، بریده وشکافته شده باشد .<br />
یهوه ، نخست روشنی را خلق میکند وسپس ، درهرروزی ،چیزدیگررا جداگانه از روزپیش وپسش ، خلق میکند . به بریدن وشکافتن ، تاشیدن و تاشیتن=tashitan وتاسیدن میگفتند که ازواژه «تـَش=tash » ساخته شده ، که همان « تیشه= tasha» باشد . درست همین واژه معنای ۱- خلق کردن وایجاد کردن و۲- شکل دادن وقالب کردن وقالب زدن را هم دارد .  به عبارت دیگر، خلق کردن وقالب زدن ، همان « ازهم بریدن وازهم شکافتن » است . یهوه والله وپدرآسمانی بدین سان به انسان ، « صورت » میدهند وانسان « قالبی » را خلق میکنند. درفرهنگ ایران درست، « هستی » ، جامه یا بهم بافتگیست . ازعشق ، ازبه هم آمیختگی ، «هستی= bavanih» پیدایش می یابد . درست همین واژه تاشیدن نیز،  ماهیت روشنی و حقیقت را مشخص میسازد ، چون تاشت = به معنای مسلم وقطعی ( بریده ) و روشن و آشکار را دارد . اهورا مزدای زرتشت ، geus tashaa آفریننده گـُش و تاشتیتار= خالق=taashitaar میگردد . بدینسان ، اصل بریدن وشکافتن ، دردرک گیتی وانسان وحقیقت ومعرفت ، جانشین اصل آمیختن میگردد . همانسان که الاه حاکم ومقتدر، درانسان ودرگیتی ، وسیله تحکیم وبقای قدرت وحکومت خود را می بیند ، و همه چیز تابع اراده ومشیت او میگردند ، این رابطه ، درتصویر الله ویهوه وپدرآسمانی ، بطورکلی ، برای انسان ، مقدس ساخته میشود ومحور زندگی او میگردد .  ازاین پس انسان نیزدرشناختن و دراندیشیدن باعقل خود ، باید به فکرجداکردن وشکافتن ووسیله ساختن ازهمه چیز باشد . عقل دراندیشه هایش نیز، فقط وسیله می بیند . بدینسان ، عقل هرچه را بخواهد اثبا ت میکند ، یعنی اصل سفسطه میگردد . احکام ونواهی که سپس برای جلوگیری ازخطراین شیوه اندیشیدن انسان ، وضع وجعل میگردند ، فقط « وسائل تازه برای انسان میگردند » که بتواند آنهارا دور بزند . همه احکام ونواهی مذهبی وعقیدتی ، دربرابر این « اصل بنیادی » ، نمیتوانند سدی بگذ ارند .<br />
انسان درطبیعتش ، تجاوزطلب و قدرتخواه به هرقیمتی میگردد . خود دین ومذهب نیز، با همه این احکام ونواهیش ، « وسیله » میشوند. خود این « الاه » نیز، وسیلهِ انسان ووسیله آخوندها وکشیش ها وموبدان دین ، میگردد . درست انسانها ی موءمن ، حاضر بدست کشیدن ازاین الاهان نیستند ، چون این الاهان ، بهترین « وسیله » برای رسیدن به مقاصد واغراض خود شان میباشند که « قدرت یافتن » هست ، ولی پنهان ساخته میشود  . وقتی  همه قدرتها ازآن الله است ، پس با وسیله وآلت ساختن تصویر الله ، میتوان به قدرت رسید . من ، هیچ قدرتی ندارم وهمه قدرتها از الله است ، بزرگترین دروغ رایج میشود . با وسیله شدن الله دراجتماع ازهرکسی ، اصل فساد وتباهی ودروغ ومکروخدعه وبی اعتمادی گذارده میشود .<br />
درست مسئله خوردن سیب ازدرخت درمسیحیت ویهودیت و مسئله خوردن ازگندم دراسلام ، مسئله منع از« آمیختن با خدای عشق ودوستی » است . بدینسان ، رابطه با خدای آمیزنده وبا اصل عشق ، بریده وپاره وقطع میشود . خطر، فقط « خداشدن انسان » دراثر این آمیختن نیست ، بلکه خطردرخود همان اصل آمیختن هست که برضد اصل بریدن وشکافتن است .  دراسلام « خوردن گندم » بیان سرپیچی کردن از امر الله میگردد که دراقع معنایش آنست که انسان نباید ازآن بخورد تا « خدای عشق = ارتا وخرّم » نگردد . انسان نباید « سرچشمه عشق ودوستی » بشود ، بلکه باید تابع امرالله بماند، ومخلوق وعبد بریده وشکافته از الله باشد . خوردن گندم یا سیب ( = عشق ) ، غرس کردن و کاشتن تخم خدای عشق درخود هست . بدینسان ، درگندم ودرسیب ، خود خدا با انسان میآمیزد .</p>
<p>گندم=gantum<br />
gan-tum = gant-tum<br />
گـن + توم = تخم ارتا = تخم ارتا=تخم سیمرغ</p>
<p>برفراز درخت همه تخمه در دریای فراخکند(= وروکشا ) ، سیمرغ که « خوشه تخم های همه جهان هستی است » ، نشسته است وخودرا میافشاند ومی پراگـند و این خود افشانی خدا ، نامش « دهش یا دایتی یا « مـر دایتی = مردی » یا جوانمردیست . آفریدن ، جوانمردی یا « خود افشاندن وخویشتن را پراکندن » است . خدا، درگیتی ، پخش میشود . هرچند یزدانشناسی زرتشتی این خوشه را فقط خوشه بسیاری از گیاهان میشمارد ، ولی دراصل ، خوشه همه گیاهان وجانوران وانسانها بوده است . او « جانان » است ، و مجموعه به هم پیوسته همه جانها وزندگانست . پیوند یابی تنوع وکثرتو رنگارنگی  باهمست . و درست « گندم » ، به معنای « تخم ارتا » یا « تخم ماه » است ، چون ماه پُر، هم هلال ماهست وهم  « خوشه ارتا یا خوشه پروین » درآنست . این نام « گـن » که پیشوند « گندم » است ، از جمله به « یونجه » نیزداده میشد . ازنامهای دیگر یونجه ( گن ) ، به آسانی میتوان شناخت که این « گن » ، کیست .<br />
یکی ازنامهای یونجه ، حند قوقا است که دراصل « اَنده+ کوکا » بوده است . « کوکا = قوقا » درهزوارش ، به معنای «ماه » است . پس انده کوکا به معنای تخم ماه ( تخم ِ خوشه ارتا یا خوشه پروین ) است . وماه ، ترکیب سه خداباهمست که ۱- خرّم ۲- بهرام ۳- سیمرغ باشند ، واین سه تاباهم ، اصل عشق ودوستی و یوج هستند که اصل همه زندگان هستند .<br />
نام دیگریونجه ، « رطبه » است که « ارتای به = رته به » باشد که ارتای خوشه باشد ، که اینهمانی با « فـری = عشق ودوستی » دارد . نام دیگر یونجه ،« شبدر» است که « شب + در» باشد و به معنای تخم شب میباشد، و شب( شه و= درکردی ) ، نامی ازآل = سیمرغ بوده است ، چون سیمرغ با ماه که خدای شب وچشم شب است ، اینهمانی داشت .  نام دیگر یونجه ، آقطی(= قت ) که « آگ + تی » باشد وبه معنای تخم یا گندم ماه (= تی ) هست . ونام دیگریونجه « برسیم » است . « برّ» نام گندم است و « سیم = اسیم » معنای یوغ وعشق دارد، که به نقره هم گفته شده است و نام ماه بوده است . برسیم ، به معنای تخم یا گندم عشق است . بالاخره خود واژه « یونجه » نیز، « یون + جه » است . جه ، نام این زنخدا بوده است و « یهوه » نیز، « جـِه +وه » بوده  است که « زنخدای به » باشد . واژه « گن » مخفف واژه « گنیا = ganyaa= کنیا=kanyaa  » است که هم به معنای « نی » وهم به معنای « زن » است که سپس به شکل «ghena » دراوستا و «  g-na» درسانسکریت درآمده است ، که به معنای زن میباشد. درسانسکریت gannaa به معنای نیشکراست . نام « مهرگان » نیز که « میترا گانا یا میترا کانا » باشد به معنای « زنخدا ی مهر یازنخدای میترا » هست ، ودرسُغدی این زنخدا ، « کنیزبغ » خوانده میشود .  سپس رابطه این خدا را با « خمیر» و « خوان یغما » خواهیم دید . ازسوی دیگر« گـند » و« کنـد= کـنت » که همان « قند » باشد، نام نیشکرو نی بوده است . ازاین رو درعربی ارباب « غنه » به معنای آوازخوانان میباشد ، و تغنی ازهمین ریشه ساخته شده . همانسان که درغرب واژه « کانتاته » ، همین معنی را دارد . و درعربستان هم ، بت یا خدائی بنام « غنم » بوده است ( تاج العروس ، عبد غنم  ) . البته « غنم » نام گندم درپشتو وخوری نیز هست .<br />
مجلس زپری رویان ، چون بزم سلیمانی<br />
با « غنه » داودی ، مرغان خوش الحانی – خاقانی<br />
به خیزران که بامبوس باشد نیز« قـنا » گفته میشود که درست همین واژه است ( ق=غ ) . بامبوس که « بام + بوس » باشد ، به معنای « نای زنخدای عشق وپستان = وام ، بوس = نای » است . اینست که واژه « گن = قن =غن» ، همان واژه « گند= قند= غند » میباشد(gantum =gan-tum =  gant-tum)<br />
ازاین رو به گندم رسمی و گندم رومی ( حنطه رومیه ) ، خندروس گفته میشود که همان « گندرو= گند هره »باشد و نام شهر« قندهار» نیزهست که ساکنانش پیرو این زنخدا بوده اند . درخوری به شیره گیاهان، گاندرو میگویند . درسانسکریت این واژه درشکل « gand-harva» مارا به گستره پهناوری راهگشائی میکند.<br />
این واژه درشاهنامه در داستان پیروزی فریدون برضحاک ، « کندرو= گندرو » شده است که پیشکارونگهبان وبزم آراو برپا کننده جشن و رامشگری ِ ضحاک  میباشد . درسانسکریت ، «گندهرب» که همین گندرو باشد ، به معنای مطرب بهشتی و فرشتگان نغمه خوان همچنین به معنای نغمه سرا هست ،  و ازسوئی گندهروو= گندرو، «خدای ماه » شمرده میشود و ازسوی دیگر « گندهرب= گندرو » دریکی از عبارت ریگ ودا ، اینهمانی با سوم ( هوم ) داده میشود ، و هوم دراصل ، نی و مجموعه گلها وگیاهان بوده است . و بالاخره درسانسکریت ، جم وجمه (yama + yami ) نخستین جفت انسان ازاین « گندرو= گندهرب » بوجود میآیند . با این  دانسته ها میتوان به خوبی معنای واژه « harva+ gand» را بازشناخت . هروا ، همان واژه « هرو = غرو= غره » است که  به معنای « نی » میباشد ، که واژه « هروم = روم » ازآن ساخته شده ، که به جامعه های زنخدائی گفته میشده است ، ونام ویژه « سیمرغ » بوده است ، چنانچه « البرز= ال+ برزه = هره + برزه » به معنای زنخدای بلند ومتعالیست .  به بزرکتان ( بزرقطونا ) نیز، هرو توم ، تخم هرو، گفته میشود . جم وجمه ، فرزند سیمرغ = گندرو ، مطرب ونغمه سرای آسمانی ، فرزند نی ، فرزند گن هرو = گند هرب= فرزند هوم  هستند که خدای ماهست .<br />
به عبارت دیگر، انسانها فرزند ِ اصل نغمه سرائی و اصل عشق (ماه ) ، فرزند کسی هستند که  « اسرار خدائی را میداند و حقیقت خدائی را آشکارمیسازد » .  در تصویر« کندرو= گندرو » درشاهنامه ، این نکات ، آشکاروبرجسته ساخته میشود . اکنون ، میدان را برای پهن کردن ِ گفتارشاهنامه میگشائیم :<br />
چوکشورزضحاک بودی تهی   یکی مایه وربُد بسان رهی<br />
که او داشتی تخت وگنج وسرای<br />
شکفتی، به دلسوزگی ، کدخدای<br />
ورا « کندرو » خواندندی بنام    به کندی زدی پیش بیداد، گام<br />
به کاخ اندرآمد روان کندرو<br />
درایوان یکی تاجور( فریدون) دید رو<br />
نشسته به آرام درپیشگاه   چوسروی بلند، ازبرش، گِرد ماه<br />
نه آسیمه گشت ونه پرسیدراز<br />
نیایش کنان رفت وبردش نماز<br />
برو آفرین کرد که ای شهریار<br />
همیشه بزی  تا بود روزگار<br />
بفرمود شاه دلاور بدوی<br />
که رو « آلت بزم شاهی » بجوی<br />
نبید آر و رامشگران را بخوان<br />
به پیمای جام و بیارای « خوان »<br />
کسیکه به رامش، سزای من است<br />
به بزم اندرون ، دلگشای من است<br />
بیار انجمن کن بر تخت من   چنان چون بود درخوربخت من<br />
سخنها چو بشنید ازو کندرو     بکرآنچه گفتش، جاندارنو<br />
می روشن آورد ورامشگران    هم اندرخورش باگهرمهتران<br />
فریدون چو می خوردورامش گزید<br />
شبی کرد جشنی چنان چون سزید<br />
چوشد بامداد ، آن روان کندرو    برون آمد ازپیش سالارنو&#8230;<br />
درست با تهی شدن کشورازضحاک این چهره مایه ورپدیدارمیشود ، تا جشن پیروزی داد، برستم ( جان وخرد آزاری ) را برای سالارنو برپاکند . این خدای جشن سازایرانست که نام دیگرش دراوستاgandareva  ودرسانسکریت gandharva وودرسغدی gandaru است .  اوکسی است که « آلت بزم » را فراهم میآورد و باده میآورد و را مشگران را فرامیخواند و « خوان » میگسترد ، وساقی باده پیماست و کسانی را که سزوارانجمن بزم هستند، و گشاینده دل هستند گرد میآورد وجشن آراست . کسی است ، برضد بیداد ودلسوز . این خدای ماه ، که خوشه همه جانداران وانسانها را دردامن خود دارد و به گیتی افشانده است ، میخواهد جشن پیروزی فریدون را که جهان جان وخرد را از ضحاک جان وخرد آزار، تهی ساخته ، فراهم آورد ، چون این جشن ، درست جشن خود ِاوست . در « گند+ هرو» میتوان به آسانی ، زنخدای ایران ( هـرو = آل = سیمرغ ) وهم خداوند ماه ( ماه پر= هلال+ ارتای خوشه ) است وهم هوم=سوم = نی ( نیشکر) و شیرابه همه گلها وگیاهان ( گندرو) و اصل حقیقت و اسرارنهفته درهمه جانها ( درهوم یشت ، میتوان همه ویژگیهای این هوم را شناخت ) را میداند  ، بازشناخت .<br />
او هوم = سوم ، یا نای به است که شیرابه اش ، نماد همه شیرابه گیاهان وطبعا باده ونبید است . و او « نائی » هست که با دمیدن ، فرشگرد میشود ، و جهان ، سبزوخرّم میگردد .<br />
نام « بهار» که دراصل ، « وَن+ هره = وَن + غره= وی+هره » به معنای « نای به » است. نای به ، یا شادغر ، نائیست که وای به ازآن پیدایش می یابد، که نوا وآوازو اصل آرامش وبزم ، واصل پیوند دادن یا دوستی وعشقست . دلیل پیدایش گندرو درجلوس فریدون برتخت شاهی ،  آنست که نشان داده شود که انسانیت تازه درفریدون ، دراصل وبنیادگذار داد ، ازکجا سرچشمه گرفته است . ازگندروست که انسان تازه ، انسانی که داد را در « نگاهبانی جانها وخردها از آزار » میداند ، پیدایش یافته است . این جشن ، جشن پیدایش « انسان نوین » است .<br />
نام این خدا ( گندرو= خندرو)که خوشه تخمهاست ، دریونانی خندروس  xanderosشده است . خندروس ازیکسو به گندم رسمی اطلاق میشود وازسوی دیگر گندم رومی ، خندروس نامیده میشود . این گندم ، ربطی به رم ویونان ندارد ، بلکه « رومی » ، مخفف واژه « هرومی ، هروم ، هره یا هرو» هست . نام دیگر این گندم ، « خالاوَن » است . پیشوند « خالا + ون » ، دراصل « خارا» بوده است ، که هم به معنای « زن » وهم به معنای « ماه پر» هست، واین واژه « خارا » ،همان واژه ِ « خره = هره » است که معنای « نی » و« زن » را دارد ، و پسوند« گند+هرو» است . درواقع چنانچه درسانسکریت میتوان دید ، گندهرب ، اینهمانی با خدای ماه دارد و نام دیگر ماه ، « لوخن » است که به معنای « نای بزرگ = لوخ + نای » یا نفیر است . خندروس یا گندم رومی به تخم های گوناگون ، اطلاق میشده است ازجمله به « جوگندم » ، جوی که همانند گندمست . «خارا ون » ، یا « هره ون » به معنای « بیشه ومرتع هره » هست ، که سیمرغ یا ارتا یا آل باشد .<br />
رابطه گندم با سیمرغ را همچنین  میتوان ازنام ترکی سیمرغ یاهما ،  بازشناخت . درترکی ، به سیمرغ یاهما ، بوغدایتو گفته میشود که ترکیب دوبخش باهمست : بوغ + دایتی و بوغدای + تی . بوغ دایتی ، خدای نای و زایش است ، و بوغدای+ تی = خوشه گندم+ ماه ، خدای ماه است که اینهمانی با خوشه گندم دارد .  به عبارت دیگر، گندم و انسان ( مر+ تخم ) ، هردو همگوهر ، و تخمی ازخوشه سیمرغ، یا فرزند گندرو= گند هرب =  هوم = خدای ماه = خدای موسیقی وعشق وجشن وکام هستند . بدین علتست که مولوی درغزلش میسراید که از خاک قبرمن ، گندم خواهد روئید که خمیرونانش همه را ازشادی وعشق ، مست خواهد کرد ، و به همین علتست که دراسلام ، خوردن گندم دربهشت ، برترین گناه شمرده میشود . چون خوردن گندم ، فرزند خدا شدن و اصل عشق وموسیقی وشادی وپری وسرشاری شدنست .درسانسکریت میتوان دید ghanaa =غنا ، به معنای فراوان وبسیارو بزرگ وباشکوه است . و تلفظ دیگر ِ گندم ، غنم = گنم است . بدینسان انسان نیز مانند گندم ، نماد فراوانی وپری وسرشاری و بزرگی وشکوه میشود و درست همین واژه « غنم » را به گله گوسفندان نیز اطلاق کرده اند ( جمع : اغنام ) چون گوسفندان هم ( گئوسپنتا = جان افزاینده = جان مقدس ) تخم این خدا شمرده میشدند. گوسپند برعکس تفکر امروزه ، درفرهنگ ایران ، پیکریابی اصل بی آزاری ، در برابر اصل آزار( گرک ) بوده است  . وغنم درپشتو وخوری نام گندم است .<br />
انسان وگندم ، تخم ِخوشه « گندرو= گندهرو » ، مطرب آسمانی و ساقی یا باده پیما و گسترنده خوان برای همه جهان ، واصل یا شیرابه حقیقت و اصل آوازو موسیقی ی ِ شادی وبزم است و چنین گندمی ،   آرد وسپس با آب آمیخته ، خمیرونان میشود . چنین تصویری ازانسان وگندم وخدا ، با اسلام و تصویرش از الله وانسان درتناقض است . آرد که خودش ( آرت = ارتا ) همان ارتا هست ، نام دیگرش ، « کام » هست و وکام ، به معنای آرزو واشتیاق و مهر ومحبت و عشق ولذت وخواسته ، ونام خدای عشق است.<br />
کامه دوا = kaama deva = خدای کام ، درسانسکریت نام دوخدای ویشنو و شیوا هست . درست این نام آرد که کام باشد ، چهره دیگر ارتا ( آرد= آرت ) را نشان میدهد . آرد ، بیان تحول ارتا به خرّم ، دخترش هست که خدای زندگی وموسیقی وعشق وزیبائی وبامداد است . سپس همین « آرد یا ارتا + خرّم » با آب ( آوه ) آمیخته وسرشته میشود ( سرشتن ، ازواژه tres میآید که به معنای سه تای باهمست که بیان اصل عشق است . ودرست همین خمیرکه نان میشود ( چنانچه خواهیم دید ) اینهمانی با « خرّم = دی = مهر » در ماه خرّم ( دسامبر، روز پانزدهم ) دارد . سپس این خمیر، نان میشود که نام دیگر نان ، « پکند » است که « پگ + اند » باشد ، و به معنای تخم یا گندم ِپگ ، زنخدای خرّم و بامداد است ، که با شیرپستان عشق، همه جانهارا درجهان ، درهربامدادی ، تغذیه میکند . و این شیر، اصل همه غذاهاست وخود واژه « غذا » درعربی معرب همان واژه « گد= جد = ژد » است ، و نام دیگراین زنخدا ، که نخستین روز سال وهرماهیست ، « خرّم ژدا » میباشد . خدا دراین فرهنگ ،خدا طبق خواست یا اکراهش نان نمیدهد ، بلکه او مادریا خدای عشقیست که خودش ، نان وباده وشیروآبجووآب «همه مردمان که فرزندانش هستند» میشود . او دهنده رزق نیست ، بلکه خودِ رزق است که خودرا به همه میدهد ( دهش = جوانمردی = مر دایتی ) ، وچنین مفهومی از« نان » ، بنیاد مفهوم دیگری از « نیکی » را میگذ ارد که محدوده تنگ ایمان به هیچ مذهبی ودینی وعقیده ای وایدئولوژی را نمی پذیرد . نیکی ، درفرهنگ ایران ، پدیده ای فراسوی ادیان ومذ اهب وعقاید ومکاتب میباشد .</p>
<p><a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_7.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> – <a href="http://jamali.info/az_pedayesh_jahan_dusti/doost_7.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/maghalat/doosti_7/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

