جمهوری ایرانی
بـرتـصـویـرِ
« انـسـان ِ کـلـیـدی »
بـنیـاد میشود

انسان، کلیدِهمه بندها ست

منوچهرجمالی

همیشه « اندیشه های آزاد وتازه » ، درزمان پیدایش خود ، « جامه های کهن» میپوشند تا پذیرفته شوند. ولی آنها برای این ، فراسوی زمان خود، زنده میمانند، چون آبستن به اندیشه های نوین وآزادند،وچون بیش ازجامه ای هستند که به آنهاپوشانیده اند، ود رانتظارآنند که روزی « زایانیده » شوند . آنها درانتظار، ماماهستند .

آنها، چون « جامه کهنه تاریخی » به تن دارند ، تن بدان نمیدهند که فقط  درموزه تاریخ، وفرهنگستان ، جمع آوری شوند . شناخت این تضاد « مغزنوین » و « پوسته کهن » ، یا « هسته آزاد ولی خاموش» و « پوستهِ زمانِ گذران » ، راه ِ گویا ساختن ِ « آزادی هائی هستند که درفرهنگ ، زنده ، ولی خاموشند »  .

میتوان یافت ز « عنوان جبین » ، مضمون را
هیچ علمی ، چو « زبان دانی خاموشی » نیست

درهرزمانی ، بینشی که قدرتمند شد ،« احترام » را برترین ارزش دراجتماع میکند . چرا درپهلوی به « احترام » ، « ترس-آگاهی » گفته میشود . چون« ترس ازقدرت » ، خود را در « ترس ازیک بینش » ، تبدیل به « یک فضیلت اخلاقی» دراجتماع میکند . آن ، بینش ، محترم میشود ، ولی درباطن ، آن قدرت ، پایدارمیگردد ، چون هیچکس دیگر، جرئت دست زدن به آن قدرت را ندارد. تا «احترام این بینش » ازبین نرود ، آن قدرت ، استوار میماند .

انسان ، ازآن آگاهی میترسد ، ولی این ترس را زیباو دوست داشتنی  میسازد . این « ترس آگاهی یا احترام » ، ازسوئی ، گوینده را بدان میکشاند که برافکارخود ، جامه های آن بینش را بپوشاند ، وازسوی دیگر، انسانهارا به « شنونده گان بی چشم » میکاهد و پنبه احترام را ، درگوش آنها میکند .

فروغ گوهر بینش ، گرفته است غبار
تمیز مردم این روزگار، درگوش است
زما سلام به دارالسلام « داد »  رسان
که در زمانه ما ، خلق ، پنبه درگوشند

ازاین رو اندیشه های آزاد ونوین ، درواژه ها وعبارات ،  « جامه خاموشی» به تن میکنند . ما دراین گفتارها ، با « خاموشان ِ گویا » و «با گویندگان خاموش » کار داریم  . آنها دراین تضاد ، سده ها وهزاره ها عذاب کشیده اند ، ولی روزی که ما احساس این درد  را درگفتارشان بکنیم ، بیدار ساخته خواهیم شد :

میزنم من نعره ها ،  درخامشی
آمدم ، « خاموش گویان » ، ای پسر
خاموش باش تا دل ، بی این زبان ، بگوید
چون گفت ِ دل نیوشم ، .... زین گفت ،  عار دارم . مولوی
شد آن که اهل نظر، برکناره میرفتند
هزارگونه سخن در دهان و،  لب خاموش .  حافظ

پاره کردن جامه های کهن ازاین اندیشه ها ، فروریختن احترام  وفروریختن ترس ازقدرهای حاکم در اجتماع است . خوانش ِ نو، ازاین آثار، یا « بازیابی منش آزادی » ، هنگامی ممکنست که آن بینشهای محترم ، دیگر نزد ما احترام خودرا ازدست بدهند . خوانش نو ازاین آثار، با فروریزی ترس ازقدرتِ « بینشهای حاکم براجتماع »است که درباطن ، حقانیت به حکومت میدهند.

دراین آثارفرهنگی ، و خوانش ِتازه ازآنها ، راز رستاخیزو نوزائی یک ملت نهفته است .  ما درخواندن این آثار، به پوشش کهنه آنها نمی چسبیم ، بلکه این پوشش کهنه را پاره کرده، دور میریزیم ، و به مغزهای آزاد و نوینشان که سده ها در خاموشی به سربرده اند ، می پردازیم .بازخوانی ، بازیابی است . بازخوانی ، هنرمامائیست، هنرزایانیدن ِ اندیشه های جنینی است .  هنگامی که فردوسی این بینش بزرگ فرهنگ ایران را آذرخش وار، ناگهان  به عبارت میآورد که

چو زین بگذری ،   مـردم آمـد پـدیـد  
شــد این بـنـدهارا سـراسـرکلـیـــد

تصویر انسان را در تاریخ گذشته وسپری شده ِ ایران ، برای ما نمیکشد  ، بلکه تصویری نوین و آزاد ، از انسانی میکشد که آینده را میآفریند، و اجتماع وسیاست واقتصاد وحقوق را میآفریند .

او تصویر انسان نوین وآزاد را میکشد که وجودش ، کلید همه بندهاست . برای چنین انسانی ، دیگر کلید حل مسائل ِ اجتماع وحکومت واقتصاد وقانون ، نزد الله نیست که درقرآن آمده است .چرا درمتون زرتشتی خبری از« انسان کلیدی » نیست ؟ چرا قرآن ، الله را دارنده کلیدهای آسمانها وزمین میداند ؟ چون اینها ، هزاره ها وسده ها کوشیده اند که گوهرکلیدی را ازانسان ، غصب کنند . اینجا بحث ازکسبِ « خود آگاهی تاریخی» از گذشته نیست . این سراندیشه ، اصل آفریننده ِتجدد یا مدرنیته هست ، وما نیاز به گدائی این سراندیشه از فلسفه غرب ندارم . ما باید فقط آن را درفرهنگ خود مان ، درخودمان  « بازیابیم» . مسئله اینست که گوهرکلیدی درما ، گم و پوشیده وسرکوفته شده است  . چرا همه ، دنبال دریوزگی میروند ؟  این برآمدن انسان کلیدی هست که مدرنیته را میافریند . وگرنه وارد کردن  تکنیک های تازه وفنون گوناگون سودمند وپیشرفته ، انسان را ، وجود کلیدی نمیکند . این کار، نواختن سُرنا ازسرگشادش هست .

چرادرجنبش مشروطه ، هیچ اندیشمندی دست به گسترش این سراندیشه بزرگ نزد و آن را بازنیافت، ومامای زایش تازه آن نشد، وبه میان مردم ، نـبـُرد ، تا انسان را موءسس قانون اساسی کند ؟ این همان « ترس آگاهی ، ازقرآن واز آخوند » بود . چرا دراین انقلاب ارتجاعی ِ اسلامی ، هیچ روشنفکری ،  بیاد نیاورد که فرهنگ ایران ، هزاره ها کشف کرده است که انسان ، کلید همه بندهاست ، وبا نادیده گرفتن گوهر کلیدی انسان ، ریشه خود را ازجا خواهد کند وخود را به باد فنا خواهد داد ؟   چرا اکنون هیچ روشنفکری نمیاندیشد که انسانی که کلید همه بندهاست ، گوش به این یا آن مرجع مذهبی نمیدهد ، و منتظر فتوای این یا آن آخوند نمی نشیند .  وجود این گوهر کلیدی درانسانست  که از این روشنفکران کذائی ، که این یا آن آخوند را درستایش به عرش اعلی میرسانند ، عرق شرم ازپیشانی میریزد . اینها برغم ادعای آزاد فکری وتجدد خواهی، نا آگاهانه درعمل ، منکر« گوهر کلیدی انسان » میشوند . اینهمه عربده از تجدد ومدرنیته میزنند ، و لی جای بی نهایت شگفتست که درنمی یابند که  این اندیشهِ بلند فرهنگ ایران در گفته ِ فردوسی که انسان ، کلیدهمه بندهاست ، زادگاه ِ همه مدرنیته ها هست .

اینکه این اندیشه ، زادگاه مدرنیته درایران نشده است ، علتش ناتوانی همین روشنفکرانست که  ازعهده آن برنیامده اند ،آن را در روان همه ایرانیان ازنو بیافروزند وبسیج سازند، ودرگستره های حقوق وقانون و سیاست واقتصاد وهنروشناخت و فلسفه بگسترانند . تفکرفلسفی ، توانائی برای گستردن یک « آذرخش یا بُنمایه زندگی یا یک سراندیشه یا یک آزمون بنیادی انسان » در مفاهیم است ، نه آموختن وفهمیدن سراسرمکاتب فلسفی غرب . اندیشنده ِ حقیقی کسی است که از « یک اندیشه آذرخشی » ، افروخته ، وحریق آتش میشود ، و کسی نیست که خروارها اندیشه را ازاین وآن ، وام میگیرد ، و به هیچ فکری ازخود ، انگیخته نمیشود . کوری  صد عصا درخانه گرد هم میآورد ، هرگز، چشم بینا وروشن  پیدا نمیکند .

فکرزنده ، دراین سراندیشه ، آتش زنه ای می یابد که با آن  ، همه گستره های زندگی را  روشن میکند ، و آنگاهست که « روشنفکرو روشنگر» میشود .  تفکرفلسفی ، گستاخی است . گستاخ که (axv+vist ) هست گسترندهِ « اخو= بُن مایه زندگی وآگاهی » درمفاهیمست . توانائی تفکر فلسفی درآنست که بتواند این تجربیات مایه ای را که هزاره ها خاموش زیرخاکستر مانده اند ، بیرون آورد و این لباسهای وامی وعاریه را که بدانها پوشانیده اند بکند ، وآنهارا برهنه وآشکار سازد و از این « آتش زنهِ  نهفته در زیرخاکستر» ، همه افکاررا دراجتماع بیفروزد . خرد ، آتش افروز است ، ودیگران را با نوری روشن نمیکند وبه آنها ازنور خود وام نمیدهد ، بلکه آتشی را که در گوهر خود انسانها هست میافروزد ، تا آنها کلیدی بودن گوهر خود را بازیابند  .

دراین روشنفکران ، ازاندیشه ِ«انسانی که کلید همه بندهاست » ، چه مانده است ؟  چرا این روشنفکران ، دچار قحط خودی هستند که کلید گشایش همه مشکلاتست ، ولی عربده کشان ، خودرا « خردگرا » مینامند ویک روز بدنبال لنین واستالین و مائو وخوجه میدوند وروزدیگر، در زیر عبای آخوند ، پناهگاه خودرا می یابند.

« انسان کلیدی » ، همان « رستم درغار» است . انسان کلیدی ، جهان سراپا روشن ، زندگی سراسر روشن ، راه سراسر راست رانمیخواهد . او نشاط در تحول دادن ِ همیشگی ِ تاریکی به روشنی دارد .  او حقیقت جهان وزندگی و چیزها را نمیخواهد بداند ،  و نمیخواهد که همه چیزها برایش یکجا دریک آموزه ، برای همیشه روشن ومعلوم ومشخص باشند . درچنین جهان وحقیقتی ، انسان ، آزادیش را از دست میدهد .  او نشاط همیشگی در روشن کردن تاریکی دارد . ازاین رو او غار (= بُن ) را دوست دارد . او درجستجوهست که شاد زندگی میکند . او بینش زمانی ، بینش درغار میخواهد .  او حقیقتی را نمیجوید که همه چیزهارا برایش یکجا ، روشن ومعلوم ومشخص سازد واورا ازجستجو کردن ، رهائی می بخشد .  او یک آموزه نمیخواهد که همه دنیا را برایش تبیین کند . او راه راست وروشن برای سراسر زندگیش نمیجوید . بلکه او میخواهد همیشه « کلید » باشد . خوب وبد، همیشه جستنی است و باید با کلید آن را گشود . همیشه کلید بودن ، گوهر آزادیست . جهانی که سراسرش روشن است ، قفس آزادی است . حقیقتی که همه جهان وهمه خوب وبدها و همه اعمال را معین میسازد ، زندانست.کمال بینش، بینشی است که درجستجووآزمایش تکامل نمی یابد ، و خود را فراسوی ، تحول می نهد، و بزرگترین دشمن آزادیست. جائی آزادی هست که بینش انسان ، تحول بیابد ، و « بینشی کامل » بر روانها واندیشه ها، حکومت نکند.

جائی آزادیست که بینش ، برشالوده تحول درزمان گذارده شود ، و« آموزه هائی را که کمال بینش شمرده میشوند » دوربریزد :

اگر برون کنی از دل ، هوای آزادی
بهشت ، .............  درقفس تنگ ، مینمایندت . صائب

خردِ سروشی انسان ، همیشه کلید برای گشودن خوب وبد درهمه هنگام هاست .  انسان ، وجود کلیدی هست . انسان ، کلیدی نیست که فقط یکبار، دری را با آن بگشاید وسپس آن را ( یعنی خودش را) دور بیندازد . دور انداختن کلید ، دور انداختن و گم کردن خود هست .درهرهنگامی ، ما با تاریکی نوینی کارداریم که باید آنرا روشن سازیم . زیستن ، جویندگی  است . انسان ِکلیدی دنبال کسی نمیگردد که حقیقت را به او بگوید و راه راست را به او بنماید . این وجود کلیدی او ، اورا ازراهنما و پیامبروحقیقت ، بی نیاز میسازد .

اسدی توسی ، این گوهر آزاد و مستقل انسان را ، نا گهان دراندیشه ای آذرخشی  بیان میکند :

چرا این پیام ونشان از خدای    چه بایست چندین ره رهنمای

اینهمه پیام وپیام آور ازخدا ، چه معنائی دارد . اینقدر راه های راست گوناگون و راهنماهای گوناگون ، به چه درد میخورد

« همه با تو  است » ،  ار به جوئیش باز
نباید کسی ، تا گشایدت راز
ازاین پیش ، چیزی نیارمت گفت
بس این ، ..... گر دلت با خرد هست جفت

همه آنچه از رهبرها و راهها و پیامها وپیامبرها میجوئی ، « همه با تو ودرگوهر تو هست » . به شرط آنکه آنرا خودت ، با خرد ودلت به جوئی . و تو نیازبه کسی نداری که رازهارا برایت بگشاید . ولی من جرئت نمیکنم که سخنی بیشتر ازاین به تو بگویم  وهمین سخن کوتاه ، برایت بس میباشد ، به شرط آنکه تو خردت را با دلت جفت بکنی ، کلید همه رازها میشوی .

دل درفرهنگ ایران ، گرمای جگررا درتن پخش میکرد و چشم وخردرا با این گرمای زندگی، روشن میکرد . جفت شدن دل وخرد ، به معنای آنست که انسان براصل « مهر به زندگی » باید بیندیشد . ولی اسدی توسی ، به حق ، از گفتن وفاش ساختن  بیش ازاین ، میترسد.

« همه با تو هست » چه معنائی دارد ؟ اگر همه چیزها درمن هست، من گنج هستم ، من سرچشمه ام ، من اصلم . این اندیشه درفرهنگ ایران چه معنائی داشت ؟  فرهنگ ایران ، گوهر انسان وخدا وزمان را سرشاری وغنا وپری میدانست .  این سرشاری وپری ولبریز ی گوهرانسان است که در « اخو » پیکر یافته است وازاین روهست که انسان، گستاخ (axv+vist ) هست ،سرچشمه اعتماد ویقین  درتاریکیهای تحولات میباشد . ازاین رو هست که انسان ، فرّخ هست ، یعنی « ازخود ، پرتو میافکند ومی تابد » .

اندیشه « انسان ِ سرشار وغنی وپــُر » درفرهنگ ایران ، درست رویاروی اندیشه « انسان گناهکارو ناقص وجاهل » درادیان ابراهیمی و دین زرتشتی قراردارد . « اخو » که بون انسانست ، اصل پری وسرشاری ولبریزی و نیرومندیست .

اخو ( اهو، اهورا ، یا فطرت انسان ) ، به خود ، صورت میدهد . این الله یا یهوه نیست که به انسان ، صورت بدهد . انسان درگوهرش همیشه جوان وبرنا است . همه خدایان ایران که خدایان زمان هستند ، همه بدون استثناء جوان وجوانمرد هستند . چرا ؟ چون همه « پروسرشارند » ، همه « امشا = مشیا ، مشی» پروغنی هستند ( همه خدایان ایران ، امشا سپنتا هستند ) . جوان ، برنا (naay +pur )  یعنی پروسرشارو غنی ازنیرو هست ،  فوران میکند ( جوشان هست )، دارای تنوع هست ، ازخود میافشاند  . جوانمردی ، افشانندگی ، پخش شوندگی ، وسعت وگشودگی است . گشودگی ، شادی ازغنا ، داشتن امکانات فراوان ( شاید بودی ها ) ،  راهها ، پیکر یابی غنای فطرت انسان است .

این پری وسرشاری فطری انسانست که ایجاب آزادی درجامعه وحکومت میکند .  البته پری وسرشاری یا آزادی ، تیرگی و پراکندگی و پریشانی و گیج شوی وحیرت نیز میآورد ، و انسان را میان امکانات آویزان میکند ، وبه تردید وشک میآورد ، واینها همه تیرگی وتاری هست ، اینها همه غاراست .

جامعه آزاد ، دراثر کثرت وانبوهی افراد واقوام وافکار، تاریک میشود ، ولی همین تاریکیست که درآن خرد ، خود را می یابد . این خرد نیرومند هست که این کثرت وانبوهی وپراکندگی وپریشانی را ، تبدیل به « رنگین کمان » و « همبسته به هم » و « روشن » میکند .ازآراستن وهمآهنگ سازی رنگهای گوناگون ، روشنی وزیبائی را پدید میآورد .

فرهنگ ایران ، خرد را درسراسرتن میدانست . تن ، مجموعه حواس است . این فوران یا جوشش وخودجوشی آتش جان ( اخو) ازروزنه های حواس ، میمزند ، می بویند ، می بینند ، میشنوند ، می بسایند ، واین کثرت وتنوع محسوسات حواس ، تیرگی میآورند . حواس ، درغنا وتنوعشان ، ما را پرت وپریشان وپراکنده میکنند. آنها با خود ، تیرگی میزایند . ولی خرد ، اصل آراینده وهمآهنگ سازنده وهمبسته سازنده ( سنگیدن، هنجیدن ) همین حواس پراکنده ، وتبدیل تیرگی به روشنی هست . ازتیرگی حواس ، بینش واندیشه روشن را میآفریند . خرد ، درهمآهنگ سازی ، درجمع حواس ، پیدایش می یابد ، بیدارمیشود ، خود را می یابد .

ما همیشه درغارحواس هستیم ، و مادامیکه خرد ما سست هست ، ترس ازاین کثرت و پراکندگی و فراوانی حواس داریم وغنا وسرشاری و تنوع حواس را می نکوهیم ، وآنهارا اصل تعدد وشرک میدانیم . ولی ازاین شرکست که روشنی واحد زائیده میشود. شرک وتوحید درفرهنگ ایران ، پشت وروی یک سکه هستند . غنا وسرشاری وجود ، شرک وکفر میشود . این تنوع حواس ، غنا وسرشاری هست

درفرهنگ ایران ، خدا ، رنگ یا گون (  gaona ) هست ؟ خدای ایران ، خرّم ژدا نامیده میشده است (اهل فارس بنا برابوریحان ، خدای روز نخست را خرّم ژدا مینامیدند  )، خدا ، شیره وصمغ ( چسب= ژد ) و گونه ( که انگوم و گوم شده است ، درآلمانی = Kaugummiسقز) ، چون رنگ ، از شیرابه گیاهان فراهم آورده میشده است . خدا، جان یا شیرابه یا آوخون یا « خور» جهان جانست . خدا، شخص نیست ، بلکه دریای شیرابه های گوناگون ورنگارنگست . گیاهان ، پستان زمین ( آرمئتی = فرّخ زاد ) هستند وشیرابه آنها ، که رنگارنگ ومتفاوتست ، اسانس خدا ( فرّخ = خرّم ) هست . « گونه » دراوستا ، هم به معنای رنگ وهم به معنای غنا وسرشاریست . دیگرگون شدن ، تنها به معنای « تغییرکردن » نیست ، بلکه همچنین به معنای « پدیدارساختن غنا وسرشاری » است . زمان در دیگرگونه شدن ، غنای خودرا پدیدارمیسازد . زمان ، به کردار، « گذرنده= فانی » درک نمیشود بلکه به کردار، «جوشش وفوران سرشاری » درک میشود . این بود که خدایان ایران ، خدایان زمان بودند ، چون « امشا ، مشیا » بودند . انسان « مشا ومشی + یانه » بودند . زرتشتی ها این واژه را به مردنی بودن برمیگردانند . زن ، « مشی+ یانه » است ، یعنی سرچشمه سرشاری وغنا هست . مرد که « مشی » باشد ، غنا وسرشاریست . بی مرگی ، فقط دراثر سرشاری است . آنکه سرشاروغنی است ، نمی میرد . مفهوم « کمال » که « اصل ناگذرا وتغییر ناپذیر » باشد، ازفرهنگ ایران ، پذیرفته نمیشد . اهورامزدای زرتشت که ناگذرا بود و روشنی بیکران ( حقیقت ثابت وتغییرناپذیر» شمرده میشد ، برضد خدایان زمان و برضد مفهوم خدا، نزد ایرانیان بود . چنین تصویری ازخدا ( خدائی که پیکریابی کمالات باشد ) ، سرشاری وغنا ( اخو ) را درگوهرانسان ، نابود میسازد .

کلیدی بودن انسان، پیکریابی همین اندیشه غنا وسرشاری وپری انسان است . کلید وقفل ، اساسا بیان آفرینندگی درجفتی واقترانست .

کلید ، پیکریابی اصل نرینه ، وقفل ، پیکریابی اصل مادینه است ، ودرجفتی باهمند که آفریننده اند . انسان وپدیده ها ( رویدادها ، تغییرات ) با هم کلید و قفل ، یا به عبارت دیگر،اصل جفتی وپیوندی هستند . باهم ، راه تازه را میگشایند ، باهم زایا وآفریننده میشود . خرد باید با پدیده ها وتغییرات ، جفت شود ، تا بینش تازه، پیدایش یابد . این معنای کلید ، درغزلی ازمولوی ، بسیار برجسته ساخته شده است .  انسان ، شاخ گل درباغ هست ، و باد ، که اصل حرکت وتغییر وعشق هست، باید با گل باهم برقصند تا باقی وپایدارشوند

شاخ گلی ،  باغ زتو سبزوشاد    هست حریف تو دراین رقص، باد
باد چوجبریل و تو چون مریمی    عیسی گلروی ، ازاین هردو زاد
رقص شما هردو ، کلید بقاست   رحمت بسیار، براین رقص باد

مولوی وپدرش ، جبریل را اینهمانی با هما یا سیمرغ میدهند که باد باشد ، وباد چون می پیچد ، اصل عشقست ، و این جفت شدن خدا ( اصل حرکت وعشق= سیمرغ ) با انسان هست که کلید بقا میباشد . تخم یا بذریا دانه یا « یوشم= یوش = جوش ، خودجوشی وفوران » ، چون درگوهرش جفت هست ، کلید وقفل است ، و ازاین رو ، اصل آبستنی وسرشاری وپری هستند .

درفرهنگ ایران ، انسانها ، پدیده ها ، رویدادها ، زمانها ، همه « پروسرشاروغنی» هستند . دراین فرهنگ  جهان وگیتی ، به کردار، جایگاه غنا وپری دریافته میشود. به عبارت دیگر ،همه « ناگنجا درخود » هستند . فوران وجوشش ، بیان ناگنجا بودن آنها درخود شان هست . نیروها دائما درحال فراجوشیدنند .

طوفان چه دست وپا ی زند در دل تنور
بیرون زخویشتن ، دو سه جولانم آرزوست

این کشش پری وسرشاری  که به بیرون رفتن  ازخود میانجامد ، اصل آفرینندگی شمرده میشد . بهمن ، که نادیدنی وناگرفتنی است ، کشش فوق العاده به بیرونشدن ازخود را دارد ، تا رنگین کمان ( سیمرغ یا هما )  گردد ، و درسیمرغ همین کشش است که اورا تحول به جانان یا به جسم شوی ( تنکرد ) ، یا به گیتی میدهد. درفرهنگ ایران ، دنیای مجاز و دودنیا نیست . این بود که یک اصل تاریک ، تحول به چندگانگی ورنگارنگی یا روشنی  می یافت ، و این احساس آزادی دروسعت وگشودگی بود . حقیقت ، در تنوع وکثرت و در راهها و اندیشه های گوناگون وفرهنگهای گوناگون ، روشن میشود، نه دریک آموزه ودریک شریعت .

کعبه وبتخانه ای درعالم توحیدنیست
عاشق یکرنگ ، دارد قبله گاه از شش جهت
ازکثرت روزن نشود ،، مهر ، مکرر
ای کج نظران ، کعبه وبتخانه کدامست
به هررهی که روی ، میرود به خانه حق
زهر دری که درآئی ، زمعرفت بابیست

این تحول ، شگفته شدن گوهر انسان درروشن شوی ، یا درتنوع و رنگارنگی هست ، که با تنگسازی خود دریکرنگه ویکراهه شدن در شریعت یا ایدئولوژی یا فرومانی دریک مکتب فلسفی وجهان بینی، فرق کلی دارد :

شگفته باش که قصر وجود انسان را
به از گشادگی جبهه ، پیشگاهی نیست

درفرهنگ ایران ،  بینش انسان ، درکلید وقفل شدن خدا با انسان ، آفریده میشود . البته ، خدا، از دیدگاه این فرهنگ ، یک شخص نبود، بلکه  شیرابه ( خورآوه = خرابه = آوخون = خور= ژد = رَس= اسانس ) به هم آمیخته جهان ِ کثرت است ، و انسان تخمیست که در درون این رودخانه یا دریا ، شنا میکند، و این شیرابه هستی را درخود می هنجد . خدا ، شیرابه و« رَس= رَز » وجوهرهرچیزی هست . آمیختن یا کالیدن انسان با خدا ، آمیختن وکالیدن = کلید وقفل شدن با اسانس هرچیزی درگیتی هست . خدا ، زهشی( immanent) است ، نه متعالی وفراسوی گیتی ( ماوراء طبیعت )  . واژه کلید ، چنانچه پنداشته میشود، ازیونانی نیامده ، بلکه از واژه « کله وکالیدن » ساخته شده است .  کله ، به بند پا ( کعب= کاب) وجماع و بخیه زدن گفته میشود . چوبی که پشت درانداخته میشد و دولنگه ( بر) درب را باهم جفت میکرد ومی بست ، « کلندر» نامیده میشد ، و درست خدای روزبیست ونهم ( مراسپنتا ، دهما ) که پیوند دهنده « رام = روز بیست وهشتم » و بهرام ( روزسی ام ) بود و آنها دراثر پیوند یافتن وکالیدن باهم ، اصل آفریننده زمان نوین میشدند ،« کلندر» یا « رند» خوانده میشد .  واژه « قلندر» درعرفان ، ازاین زمینه پیدایش یافته است ،  چون این خدا ، دراثراصل پیوند دادن وآمیختن وکالیدن ( خدای زناشوئی ودوستی ) بودن ، اصل آفریننده جهان وزمان خوانده میشد .

واژه «کالبد » هم که « کال+ پاد =padh +kal ) باشد به معنای « جفت به هم آمیخته وپیوسته » هست ( پاد = جفت ، کل = به هم بسته ) که درپهلوی به معنای شکل وصورت است . جفت شدن واقتران وهمزادی ویوغ وانبازی ، اصل آفرینندگی شمرده میشد . ازاین رو درشاهنامه ، خرد باید با این وآن جفت شود ، تا بینش وروشنی ، پیدایش یابد . خدا هم ، تنها روشنی وبینش را نمی آفرید ، بلکه درجفت شدن واقتران وهمپرسی با انسان ، باهمدیگر، روشنی وبینش را میآفریدند .انسان وخدا باهم میرقصند و قفل وکلید یا تاروپود میشوند و ازاین رقص خدابا انسان :

یک دست دست دلبر ویک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست ( مولوی )

انسان به بینش، آبستن میشود و روشنی را میزاید . این اندیشه کالیدن وکلید وقفل شدن را که همان سراندیشه « همزاد یا یوغ » باشد، زرتشت طرد ورد میکرد . ازاین رو هست که تصویر انسان کلیدی درمتون زرتشتی یافت نمیشود . این اهورامزدا هست که روشنی بیکرانش را به تخم ها ( انسان = مر+ تخم ) می تاباند . روشنی ، ازجفت شدن وکالیدن انسان با اهورامزدای زرتشت ، پیدایش نمی یابد ، بلکه روشنی انسان ( مر+ تخم ) ، وامی وعاریه ایست . ولی انسان کلیدی ، از وام گرفتن روشنی از « روشنی بیکران »، ننگ وعار دارد . او، روشنی بیکران و راه راست را نمیخواهد ، بلکه وجود او کلید یست که همیشه ازنو، درهای بسته را که درهرهنگامی پیش میآیند، میگشاید ، و آن تاریکی را روشن میکند . انسان کلیدی ، سازگار با اندیشه راه راست یا صراط مستقیم  که سراسر روشن وهموار است ، نیست ، بلکه بیشترهمانند « کاویدن قنات یا کاریز» در زیرزمین است که همیشه فراترمیکاود تا برجوشش آب بیفزاید . یا آنکه انسان کلیدی ، مانند کسی است که لایه به لایه برگ کاهو یا پیازیا کلم را ازهم جدا میکند . او درجهان وزمانیست که پرازصندوقهای بسته وقفل شده است و او کلیدیست که صندوقی را پس ازصندوقی میگشاید و این شادی که چیزی را درگشودن یک صندوق یافته بر میانگیزد که صندوق دیگررا بگشاید . انسان کلیدی ، به هفتخوان آزمایشها میرود . همه چیزها وانسانها ورویدادها وپدیده ها، صندوقها یا گنج های غنی ولی متفاوتند که باید با کلید آنهارا گشود .

برپایه این تصویر انسان کلیدی و « پری وسرشاری وتنوع انسانها » هست که وقتی ازبزرگمهر پرسیده میشود که « چه کسی ، همه چیز را میداند » ، پاسخ میدهد که : « همه چیز را همگان دانند ، وهمگان ، هنوز زائیده نشده اند » . این سخن درست برضد آموزه زرتشت واهورامزدا ، وبرضد محمد والله اش هست . اهورامزدای زرتشت ، همه آگاه ( هرویسپ آگاه ) است ودرروشنی بیکران ( نازاده ) جای دارد . الله ، دارنده همه علومست . بزرگمهر، برپایه آنکه بینش وروشنی ازاقتران شیرابه های رویدادها وپدیده ها با گوهر انسان پیدایش می یابد ، اهورامزدای زرتشت یا الله اسلام را « همه دان » نمیداند، بلکه این همه انسانها هستند که همه چیزهارا میدانند .  همگان ازدید او ، بشریت درگذشته و درحال و درآینده است .  مسئله همآهنگ ساختن بینش های متنوع در زمانهای و ازتجربه های گوناگونست .  دانش ، غنای همیشه ازنو پدید آینده ازانسان درتجربیات تازه است ، و رابطه با تنوع افراد و پیشرفت زمان دارد . این اندیشه بزرگمهر، شالوده حکومت آزاد و جمهوری است . دانش ، در زمان و درتنوع وکثرت انسانها ، پیشرفت میکند و وسعت می یابد . حقیقت ، درگذشته نیست .  دانش ، پخش وپراکنده در میان انسانهاست ، و دریکجا ویک شخص ، جمع شدنی نیست ونمیتوان آنرا منحصربه یک یا چند فرد ساخت .   تنوع دانش درهمه افراد ، و تنوع دانش درزمانها وانسانهای آینده ، بیان « دوام آفرینندگی بینش » را می پذیرد که برضد مرجعیت دادن به یک آموزه دینی میباشد که ازگذشته آمده است .  معرفت حقیقت ، درنقطه ای از تاریخ گذشته ، و درشخصی ویژه ، پیدایش نیافته است . این اندیشه بزرگمهر، « مرجعیت دادن به این گونه معرفت ها» را رد میکند ، و درآن اصرار میورزد که  بینش های گوناگون ومتنوع افراد ، درآرایش وساماندهی جامعه ، سهیم وانباز هستند و باید به حساب آورده شوند.  بینش حقیقت ، مجموعه بینشهای انسانها ازتجربیاتشان هست . هرنسلی میتواند ازنسل آینده وجوان یاد بگیرد ، چون نسل جوان باخود ، بینش تازه میآورد . خدا ئی که حقیقت را به انسان بیاموزد وجود ندارد ، بلکه انسانی که گوهرغنی دارد ، در اقتران با تجربیاتش در زمان ، روشنی وبینش میآفرید.

آموزش ، نمیتواند دراختیارنمایندگان خدا ئی باشد که حقیقت را به کسی که برگزیده است ، آموخته است در دریای خدا ، همه شناورند. انسان نباید در تنگنای بینش گذشته بماند ، چون همگانی که هنوز زاده نشده اند ، آن را خواهند گسترد . این سخن ، بیان ِ یقین به طبیعت یافطرت سرشارو پـُر انسانها درهمه زمانهاست. همه زمانها، اصالت در بینش تازه دارند .  بینش که ازپیوند « جستجو و تغییر » پیدایش می یابد ، در ادامه جویندگی و دررویاروئی با تغییرات تازه ، متنوع ترو افزونترو پبشرفته تر و گسترده ترمیشود . انسان نباید ، آینده را تابع بینش گذشته سازد . معرفت حقیقت ، دریک برهه ویژه از زمان ، پیدایش نیافته است ، بلکه درروند تغییرات زمان و با پیدایش انسانها تازه ، متنوع ترو گسترده ترمیشود وپیشرفت میکند .

. حقیقت ، بینشی است که همیشه متنوع ترو غنی تر و رنگارنگ ترمیشود ، چون انسان ، سرچشمه غنا هست . غنا همیشه درپیدایش، شگفت آور است . خدا وانسان ، بینش وروشنی را هرروز باهم ازنو میآفرینند . چنین بینشی ، بینش مدفون درکتابی نیست که چندتا متحصص وخبره ، آن بینش را درآن کتاب خوانده وفهمیده باشند . بینش زنده ومعتبرو مرجع ، بینشی است که از انسانها ، درنوشیدن شیرابه ( خور آوه ) جهان هستی که گیتی باشد ، سبز وروشن میشود . جمهوری ایرانی ، سازمانیست که بر بنیاد چنین برداشتی از بینش درانسانها ، پیدایش می یابد .