فرهـنگ ایران
و « انسان ِ هـَمـآ فـریـن »

انسان ، انباز ِطبیعت وخدا واجتماع وحکومتست

فلسفه ِ سـوسـیال ِایـرانی
جهان درهمآفرینی ، خودرا میآفریند
( فلسفهِ سکولاریته )

منوچهرجمالی

در فرهنگ سیمرغی- ارتائی ، انسان ، « گوهرانبازی یا همآفرینی ویا همبغی» ، درگستره معنایش دارد . اصل ِ جهان هستی ، آفریدن باهمست . آفریدن ، باهم آفریدن هست . همه جهان باهم ، جهان و زمان را میآفرینند . همه اجتماع باهم ، اجتماع وحکومت ونظام سیاسی وحقوقی واقتصادی وآبادانی وآزادی را میآفرینند . بازتاب این سراندیشه ، دراجتماع است که ، گرانیگاهِ فرهنگ اجتماعی وسیاسی و دینی و حقوقی ایران میباشد ، ودوام ونیرومندی وشکوه ایران را درهزاره ها  تاءمین کرده بوده است . براین شالوده بود که رستم سیمرغی که « نماد فرهنگ سیمرغیست » به بهمن زرتشتی که مرّوج دین زرتشت بود ، و درپی نابود کردن فرهنگ سیمرغی برخاسته بود ، با بخشیدن جام جم ( خرد گوهری خود انسان) به او ، میگوید  که :

« زمـن بود ، تا بـود ایـران به پـای »

ایران ، برشالوده این فرهنگست که میتواند نیرومند وپیشرو و پایداربماند . این اصل را ، « همبغی= انبازی » و « نرسنگی = نریوسنگی= نرسی » و یا « یاری= ایاری = عـیاری » و یا « همپرسکـی » مینامیدند . چرا درفرهنگ ایران ، انسان ، « مردم = مر+ تخم » خوانده میشود ؟  چون « مردم » ، تخم یا « اصل جـُفـتی» ، یا « اصل ِ انبازی و همبغی » ، یا اصل ِ همپرسی و یاری خوانده میشود . انسان ، جـَم ( یـیـما = همزاد یا دوقلوی به هم چسبیده ) هست ، و این به معنای آنست که انسان ، اصل انبازی وهمآفرینی وهمپرسی و یاری ونیرومندی هست .

مثلا « مانی» ، «nar-jamig=نـَرجمیک » نامیده میشد ، که به معنای « همزاد وتوئمان جم » ، یعنی « همزاد بُن انسانها » و « اصل روشنائی » هست . « نـَر، که همان نَی ریو=nai-ryo، یا نیرو » باشد ، به معنای « جفت وانبازو همآفرین » است . درگزیده های زاد اسپرم (بخش 7 ) نیز، نسب زرتشت به جم ونریوسنگ بازگردانیده میشود . زرتشت ، از راه جم و نریوسنگ با اهورامزدا نسبت می یابد . این شیوه ِ روایت زرتشتی ، از« گوهرجفتی وانبازی جم ، نخستین انسان درفرهنگ زنخدائی » است ، که هرچند زرتشت آن را طرد و نفی کرده بود ، ولی درروان ایرانیان ، هنوز استوار به جای مانده بود . طبعا موبدان آنها را ازهم جدا ساخته اند تا دیگرجفت وانبازباهم نباشند ، ولی همان اندیشه را ، درشکل دیگر نگاه داشته اند .

گوهر وفطرت ِجم ( ییما ) که جفتی وهمزادی یا انبازی وهمبغی هست ، چون از زرتشت این اصل انبازی ، طرد شده بود ، یا آنکه شکل « برادرجم » را پیدا میکند ( دربندهشن ، بخش بیستم ) یا شکل عنصرمینوئی ( روحانی وآسمانی ، در گزیده های زاد اسپرم بخش 7 ) را پیدا میکند . « نریوسنگ یا نرسنگ یا نرسی » ، اصل پیوند دهنده وانبازنده ِ نیروهای ضمیر، و زندگی بخشنده ، درجان هرانسانی هست . دراثراین نیروی همآفرین ِبخشهای گوناگون هست ، که جان یا زندگی ، پیدایش می یابد و دوام می یابد . درست همین نـِرسی ، یا اصل همبستگی ، درآموزه مانی ، «اصل زیبائی» است که هرکس اورا ببیند، دل بدو می بازد و شیفته او میشود . این بیان زیبابودن گوهرنهفته انسانست ، که انسان ، بسوی آن کشیده میشود ، وانسان باید آن را بجوید وبدان پیوند یابد، تاتحول اخلاقی بیابد . « اخلاق » را درفرهنگ ایران ، با موعظه واندرزو نصیحت ویا تهدید و یا امرونهی ، نمیتوان تغییر داد ، بلکه باید به این طبیعت خود ، به این«  ذات زیبای  نهفته درخود» به پیوندد

وصل کنی درخت را ، حالت او بدل شود
چون نشود مها ، « بـدل » ، جان ودل ازوصال تو

ازپیوند یافتن وانبازشدن با اصل یا بِن ( چهر= ) درخود یا درهرپدیده ای ، انسان ، تحول می یابد ، تبدیل میشود . این اتصال وپیوستن و انبازی به گوهرخود ( چهریا تخم خود ) یا هرچیزی است ، که شیوه زندگی ورفتارواندیشه وگفتارانسان را تبدیل میکند ، نه موعظه وتهدید به آتش جهنم ، ونه دادن پاداش دربهشت .  بدین علت است که اندیشه « وصل و وصال » درعرفان ، اهمیت فوق العاده داشته است .

همان یار بیاید ، دردولت بگشاید
که آن یار، کلید است ، شما جمله کلندید ( قفل چوبی پشت در)

مسئله اخلاق ، تحول گوهری انسان یا اصل گشتن به طبیعت وذات خود است ، یا به عبارت دیگر، اصل انبازی و«همآفرینی با طبیعت واجتماع»، وخدا شدنست .

اینکه گوهر انسان،« فروهر= fra-vard=فرا-ورتنfra-vartan  = فروردین = پروردن » میباشد ، بهترین گواه برهمین معنیست .  هرچند فروهر، به « روح نگاهبان انسان» ، ترجمه میگردد ، ولی درواقع ، به معنای « کشش به سوی اصل = اصل گشتن = طبیعت وذات خود شدن » است . فروهر، کشش به سوی طبیعت وذات وگوهر خود هست که درهرانسانی درکاراست .

این ذات یا طبیعت یا فطرت انسان ، « چهر= chihr » نیز نامیده میشد، که هم به معنای « تخم ودانه وبذر» است ، وهم به معنای « ذات وطبیعت وسرشت واصل » است . مسئله بنیادی انسان ( مردم = مر+ تخم ) ، چهـریدن ( chihreitan) است ، یا به سخنی دیگر، طبیعت وذات خود و سرشت خودشدن است ، که همان « ارتا فرورد= ارتای تحول یابنده = سیمرغ ازنوزنده شونده » است . انسان ، ازسر، سیمرغ را درخود و دردیگران ، می چهرد. انسان ، صورت وچهره وسیمای « تخم آتش وجانی یا فروهری » میشود که درجانش هست . و چون این ذات وطبیعت انسان ، ارتا هست ، پس مسئلهِ اخلاق واجتماع وسیاست واقتصاد وحقوق ، « بسیح ساختن وزنده ساختن اصل انبازی = اصل همآفرینی » درخود و دردیگرانست .

گوهریا فطرت وطبیعت انسان ، همبغی یا نرسنگی یا « انبازی = با هم آفریدن » یا « اصل زیبائی= سریره » هست . ازاین رو نیز جمشید را که بُن همه انسانها درفرهنگ زنخدائی هست ، « جمشید سریره » میخواندند . وسریره ، دومعنا دارد . هم به معنای زیبائی است ، و هم نام سیمرغ است . معرب سریره که « صریرا » باشد ، نام گل تاج خروس یا بستان افروز است، که بنا برابوریحان درصیدنه ، « فرّخ » و داح ( داه ) نیز نامیده میشود ، واین گل ، اینهمانی با ارتافرورد یا سیمرغ ( جانان ) دارد . البته جمشید سریره ، به معنای « جمشید ، فرزند سیمرغ » هم هست . انسان، فرزند مستقیم خدا یا سیمرغ وطبعا ، همال (= هم+ ارتا ) او میباشد .

به سخنی دیگر، انسان ( مردم = مر+ تخم ) ، با همه چیزها درجهان هستی وطبعا دراجتماع ، انباز، یا همآفرین است ، « مَـر» است ، « جم » است . معنای اصلی  نام انسان ( مردم ) آن بود که : انسان ، وجودیست که درهمآفرینی با طبیعت ، با آفتاب ، با ماه ، با آسمان ، با باد ، با زمین ، با گیاه ... با اجتماع ،...... روشنی وجنبش وشادی را میآفریند . حکومت یا شاه یا خدا ، « همآفرینی اجتماع با همست » ، چنانکه سیمرغ ، همآفرینی سی مرغ (= سی اصل نوزائی یا سبزوتازه شوی) باهمست .

شناخت ِ گرانیگاه ِمفهوم « باهم آفریدن » ، بسیار اهمیت دارد . انسان ، توانائی آفریدن دراجتماع را دارد . اجتماعی ، شاد و توانا ست ، که مردمانش میتوانند باهم بیافرینند . اجتماعی ناشاد وناتوان است که مردمانش نمیتوانند که ازخود ، باهم بیافرینند ، و یکی با زور وعنف آنهارا به هم میچسباند . پیوندشان باهم ، پیوند ِ ترسی هست . در این فرهنگ ، هیچ کسی وقدرتی ، مالک انسانها نیست ونمیتواند باشد . هیچکسی حق ندارد بر انسانها ، به نام مالک آنها و غالب برآنها ، حکومت کند .  این مفهوم انسان و مفهوم خدای ایران ( = ارتا = سیمرغ ) ، به کلی برضد « الله مالک » درقرآن ودراسلام هست . یهوه والله وپدرآسمانی ،  اصل « انحصارمالکیت وتصرف » هستند ، که به کلی برضد « اصل انبازی درجهان ودراجتماع » است . این اِلاهان ، مالک همه چیزها هستند ، و به هرکسی ، طبق اراده اشان ، هرچه میخواهند ، میدهند و هرچه میخواهند، ازاو پس میگیرند . هیچکسی جزاو، حق مالکیت وقدرت ندارد . همه قدرتها ومالکیت ها، قرضی است . آنها ، خالق ِ همه و طبعا، مالک همه  هستند .

ولی درفرهنگ ایران ، همه جهان باهم انبازند، چون همه باهمست که جهان را میآفرینند . آنها باهم سهیم درمالکیت نیستند ، بلکه « باهم میآفرینند » . الله ، حق مالکیت به هیچکس نمیدهد ، چون کسیکه همه را خلق میکند ، مالک همه نیزهست وطبعا قدرتمند منحصر به فرد هست . « له ملک السموات والارض ،  توء تی الملک من تشاء و تنرع الملک من تشاء ». اوبا قدرت واستبداد، همه چیز را دراختیارخود میگیرد . درفرهنگ ایران ، خدا ( که معنائی غیر از الله دارد ) مالک هیچکس وهیچ چیز نیست . او ، خود را میافشاند و ازاین خود افشانی ، جهان واجتماع پیدایش می یابد . تخم جانها یا نخستین عنصرها ( ارتا ) ازخود افشانی او ، همه گوهر « جفتی = نریوسنگی = انبازی = همآفرینی » دارند .

« ارتا » که « ا- رته= رته » باشد ، همان گردونه ویوغ ( رته ، اگرا رته=aghrae-ratha = نخستین یوغ=اصل آفریننده )  است . ارتا یا سیمرغ که گوهرش( فطرتش ) ، انبازی وهمبغی است ، درهمه تخم هایش نیز، همین « اصل همآفرینی » است ، و درآفریدن ( تخم افشاندن = رادی = جوانمردی ) طبعا برابر با آفریده ( تخم ها ی همه جانها ) خودش هست . ودرست این « انبازی وهمبغی » ، اصل سرشاری و پـُری و « نیرومندی » وغنا است .  ودرست وارونه آنچه مولوی دراین بیت میاندیشد ، انبازی ، نه تنها بیان فقرو حاجت نیست ، بلکه بیان سرشاری وغنا هست:

چون به انبازی است عالم برقرار
هرکسی کاری گزیند ز« افـتـقـار»

همزیستی ، همدردی ، همکامی ، همکاری ، هماندیشی ، باهم عمل کردن برای رسیدن به یک هدف وخواست برتر ، باهمدیگرحقیقت را جستن ، باهم گیتی را آباد کردن ومدنیت را ایجاد کردن وبهشت را آفریدن ، همه برآیندهای  این مفهوم اصلی « انبازی» هستند .

انسان درفرهنگ سیمرغی- ارتائی ، مخلوق و تابع و مطیع وعبد و مصنوع ِهیچ قدرتی نیست . هیچ قدرتی اورا معین نمیسازد، بلکه « اصل همآفرینی یا انبازی یا همپرسی با  « خدا » ، یعنی انبازی وهمپرسی با سراسرگیتی وجانهاست . وارونه « الله » که « شریک درملک یعنی قدرت بیحد وانحصاری خود » را نمیتواند تاب بیاورد ( الله ... لم یکن له شریک فی الملک ) ، درفرهنگ ایران ، خدا که گیتی وزمان شده است ، درهمه طبیعت ، انبازوهمپرس وهمآفرین وهمکاربا انسانست . آفریدن ، در با هم آفریدنست . اصلا کلمه « افریدن = آ- فری – تن » که از« فری= پری » ساخته شده ، به معنای « اصل جفتی وپیوند و دوستی ومهر » است .  انسان از انبازی با آفتاب وبا ماه وبا باد وبا آتش وبا گیاه .. و با مردمان ،  آبستن میشود ، یا زمینی است که کاشته میشود ، وازاین پیوندها و آمیختگیها ، 1- روشنی ( بینش ) و2- جنبش ( کاروکردار) و3- شادی ( سعادت ) ، ازگوهرخوداو ، سبزمیشوند، یا زائیده میشوند . انسان ، همیشه جفت وانبازو همپرس ونیرو ، میجوید ، تا آبستن شود ، وازخود ، جنبش وروشنی وشادی بزاید یا ازاو بروید .  انسان همیشه جفت و انباز... برای همآفرینی ، میجوید ، تا ازپیوند با آنها ، روشنی وجنبش وشادی ، زائیده و روئیده شود . این معنای نام انسان ( مردم ) هست . مردم ، اصل انبازی ، یا « همآفرینی » است . اجتماع وحکومت وحقوق واقتصاد .. همه پیآیند چنین انسان ، یا اصل همآفرینی است .

انسان ، ازمقولاتی نظیر ِ« اصل وفرع » یا « مُعیّن کننده وُمعیّن شونده » یا « صورت دهنده وصورت پذیر » یا « علت ومعلول » یا « زیربنا وروبنا » یا « معبود وعبد » یا « حکم ومحکوم » ، شناخته وفهمیده نمیشود . درجهان ، خالقی نیست .

مثلا هیچ چیزی و کسی وسرچشمه ای ، حتا آقتاب وماه ، انسان را « روشن نمیکنند » . مثلا ، آفتاب ، اصل نیست وانسان ، فرع .  هیچکسی ، انسان را درکاروکردار ، معین نمیسازد ، و هیچ قدرتی ، انسان را سعادتمند وشاد نمیکند . بلکه « روشنی وسبزی باهم » ، از « تن ِ خود انسان » میرویند .  انسان با آفتاب یا ماه ، با انسانها ، با بینشهای این وآن ، پیوند می یابد و انبازمیشود ، ودراثر این انبازشدن ، تخمی یا نطفه ای در« زمین ِ تن انسان » ، کاشته یا انداخته میشود ، وازین تخمست که او آبستن میشود و این تخم ، درتاریکی وجود او پرورده میشود و آنگاه ، ازسراسرحواس واندامهای بینش او ، بینش ، سبزیا زائیده میشود . نور آفتاب هم ، ریزش بارانی از « اخگرهای آتش یا تخم های آتش » است که پس ازآبستن کردن انسان ، ازتن انسان ، روشنی ، میروید وزاده میشود . روشنگری که انسان را روشن کند وروشنیش به او وام بدهد ، اصالت انسان را ازاو سلب میکند و به یغما می برد . چرا فردوسی میگوید که :

« نمیرم ازاین پس که من زنده ام -  که تخم سخن را ، پراکنده ام »  چون هر بینشی نیز، « تخم سخن یا اندیشه » را درزمین وجود انسان ( تن ) می پراکند و میافشاند ، ومستقیما ، روشنی را به او وام نمیدهد . انسان ، روشنی را ازهیچ سرچشمه نوری ، وام نمیگیرد ، بلکه فقط از « تخم سخن واندیشه ، یا تخم آتش » ، آبستن میشود و این تخم آتش ، تبدیل به روشنی، ازخودِ هستی انسان میگردد . روئیدن این تخم ها ، دراثر انبازشدن وآمیختن با دیگران ، یا با بینش ها یا با آزمونها ، در بیخودی تاریک انسان که زهدان یا «دین انسان » نامیده میشود ، نطفه میشود، و دراثرپرورده شدن ، میروید یا زاده میشود ، واین روند زایمان را ، اندیشیدن مینامیدند . اندیشیدن ، روند رویش یا زایش تخم آزمونها وبینش ها ، ازگوهر خود انسان است .  انسان ، دراندیشیدن ، یعنی درپرورده شدن وتحول یافتن تخم آزمونها ، با تغذیه کردن آنها از شیره زندگی خوداو هست که سبزو روشن میشود ، یا به عبارت دیگر، درهربینشی ، تحول می یابد ، ودم به دم نو میشود.

زمانی ازمن ، آبستن جهانی   زمان ، چون جهان، خلقی بزایم

این بود که مولوی،« اندیشه ها وبینش ها وامی را که ، ازگوهرخود
اونمیروئیدند ، جامه عاریه میدانست، ودور میانداخت تا  برهنه

شود، ومستقیما نورآفتاب اورا مستقیما بساید وببوسد و ازنوریا به عبارت دیگراز اخگرها ، یا تخم های آتشین آفتاب، آبستن گردد

لباس فکرت واندیشه ها ، برون انداز
که آفتاب نتابد ، مگر که برعوران

مسئلهِ اندیشیدن حقیقی ، لخت شدن ازاندیشه ها ومعلومات عاریه ایست » ، که ازخود انسان نروئیده ونزائیده اند . مولوی برضد فکرو اندیشه ایست که از« انبازی و همآغوشی واقتران  انسان با آفتاب » ، آبستن نشده است ، وروشنی را ازتن خود ش نزائیده است .  درفرهنگ ایران ، روشنی ، زاده از آتش ( آذر= آگر= آور) است . انسان ، به دنبال ِ « آتش درخودش هست ، تا روشنی ازخودش ، پیدایش یابد» . انسان ، اخگرآتش یا تخم آتشی را میخواهد که درانبازشدن ، درتن خودش ، کاشته وانداخته شود ، تا ازخودش ، روشنی ، سبزبشود ، نه روشنی را که درآن « اخگر یا تخم آتش » نیست ، به وام بگیرد . روشنائی که حامل تخم آتش نباشد و وجود انسان را درآمیختن ، آبستن نکند ، روشنائی وامیست . روشنی وامی ، روشنی وبینشی است که گوهر انسان را آبستن نمیکند . هر روشنائی درفرهنگ ایران ، ازآتش ، زاده مبشود . خدا هم درفرهنگ ایران ، وارونه آموزه زرتشت ، روشنی بیکران نبود ، بلکه « کانون آتشفشانی » ، « آتشدان ِهمه حبه های ذغال افروخته »  بود . انسان هم میخواست ، مجمریا منقل یا کانون آتش ، یا آتشکده بشود ، تا  جهانرا بیفروزد.  خدا ، بجای نور افکنی ، اخگرها وآتشپاره ها ( یعنی تخم ها ) را در زمین ها یا آتشگاههای انسانها ، میپراکند ، تا همه ، خودشان ، سرچشمه روشنی و بینش وجنبش وشادی ( سعادت ) بشوند . خدا درایران ، آتش افروز بود ، نه روشنی بیکران ، نه نورالسموات والارض . آن تخم آتش ، باید درتن انسان ، کاشته شود  تا آن تخم ، ازسراپای پیکرانسان ، درحواسش ، « سبزو روشن » شود .  آفتاب هم ، نور به انسان ، قرض نمیدهد ، بلکه به انسان می نگرد ومی تابد ، یا به عبارت دیگر، تخم آتش ازآفتاب، می بارد و میپراکند، وانسان ، برهنه میشود تا آن نور، تن اورا مستقیما ببوسد و با او « همبوسی » کند و معنای « همبوسی » درپهلوی ، آبستن شدنست . آن تخم آتش در زمین تن انسان ، هم سبزوهم روشن میشود . به سخنی دیگر، خودانسان ، دراثر این انبازی وهمبغی ویاری وهمپرسی ، آبستن میشود ، و خودش سرچشمه روشنی وتروتازه گی میگردد . انسان وآفتاب ، درانبازی باهم ، روشنی وسبزی یا جنبش را میآفرینند .

پیوند جفتی یا انبازی ، استوار بر اصل « برابری » هست . آفتاب ، اصل نیست و انسان، فرع . بلکه هردو باهم برابرند . زمین اصل نیست وانسان ، فرع . بلکه زمین وانسان ، جفت وبرابر باهمند .  دراندیشه انبازی وهمبغی ویاری ، یکی اصل ودیگری ، فرع نیست . یکی تابع ودیگری ، حاکم نیست . یکی روبنا ودیگری ، زیربنا نیست . یکی علت ودیگری ، معلول نیست . ما که تنها دراین گونه اصطلاحات ، جهان واجتماع وانسان را میفهمیم ، با دشواری میتوانیم ، راه خود را به جهان « انبازی » بگشائیم وفرهنگ ایران را دریابیم  . انسان با آنچه نیز میآفریند ، پیوند جفتی وانبازی دارد ، نه پیوند اصل با فرع ، نه پیوند حاکم با تابع . فرزند وآفریده  من نیز ، تابع وفرع و محکوم وعبد ِمن نیست ، بلکه انبازمنست .

ازخود میپرسیم که « اصل ، چیست ؟  حقیقت وراستی ، چیست ؟ داد ، چیست ؟  نیکوئی ، چیست ؟ » . این فرهنگ ، اصالت وراستی وحقیقت ومهرو داد را در « پیوند= انبازی = همبغی= یاری= نرسنگی » می یابد . نه اینکه دراین پیوند ، یکی ، اصل باشد ودیگری ، فرع . وفرع بکوشد تا به اصلش بپیوندد . اصل ، همین پیوند وانبازی و یاری ونریوسنگی است . رد پای این اندیشه درمفهوم ِ شیخ ِ شبستری از « عدالت و اعتدال که او درناآگاهیش با داد اینهمانی میدهد » باقی مانده است . داد، کمال است ، چون پیوند یابی دوچیزباهمست که درپیوند یافتن ، تحول می یابند :

«ظهور نیکوئی » ، دراعتدالست
عدالت، جسم را « اقصی کمال»است
« مُرکـّب » ، چون « شود مانند یک چیز »
ز اجزاء ، دورگردد  ، فعل وتمییز
بسیط الذات را ، مانند گردد
میان این وآن ، پیوند گردد

عدالت یا داد ، تنها پخش کردن چیزها ، میان مردمان نیست ، بلکه میان آنها به گونه ای پیوند دادنست که اینها و آنها ، دراثر این پیوند ، چنان تحول یابند که خود را « یک هستی » دریابند . همه نیکی ها و حقیقت ها و راستی ها درچنین پیوند اجتماعی ، پیدایش می یابد . درست این اندیشه ، بیان همان « تراژی دادِ فریدون ومهر ِایرج » درشاهنامه میباشد. داد ، تنها پخش کردن فریدونی نیست ، بلکه چنین دادی ، به ستیزو اختلاف وپارگی وشکاف میکشد . داد ، یا هرنیکوئی ویا حقیقت و راستی دیگر، باید درپخش کردن کامها وشادیها وخوبیها ، میان همگان دراجتماع ، چنان پیوند بدهد که آنها یگانکی خود را باهم دریابند وحس کنند .

نه تنها « داد = قانون وحق وعدالت ونظم » ، ازانبازی وهمآفرینی پیدایش می یابد ، بلکه راستی وحقیقت نیز در انبازیها وهمآفرینیها پیدایش می یابد . درپیوندِ انبازی و همآفرینی ، یکی اصل و دیگری ، فرع نیست ، یکی علت ودیگری ، معلول نیست ، یکی حاکم ودیگری ، تابع ومطیع نیست . هم در درون جان ، این انبازی وجفتی هست ، و هم دربرونسو، این انبازی وهمآفرینی با همه هستی واجتماع ( = خدا ) هست . خدا وحقیقت واصل ، چیزی جز این پیوندِ انبازی وهمآفرینی وهمپرسی نیست . « جی = ژی = گی » که زندگی باشد ، معنای « یوغ وجفتی وانبازی » هم دارد . آتش جان یا تخم جان که ارتا باشد ، یوغ وانباز ونرسی ( نیرو) هست.

« خدا» درفرهنگ ایران ، الله ویهوه وپدرآسمانی نیست ، بلکه « اصل انبازی وهمآفرینی » در گوهرهرجانی و درمیان همه جانها وانسانها هست .  اصل انبازی وهمآفرینی ، سپس درعرفان ، « عشق » نام گرفت ، ولی معنای ِ اصلیش را که تلاش مردمان درگیتی برای آفریدن امکانات بیشترو آبادی و مدنیت وفرهنگ واخلاق والاتر برای همه باشد ، گم کرد . خدا درفرهنگ ایران ، اصل انبازی یا همآفرینی است . این به معنای آن نیست که درملک وتصرف وقدرت ، انباز دارد ، بلکه به معنای آنست که اصل همآفرینی ونیروی همآفرینی درهمه جانها وانسانهاست . خدا ، اصل کشش وجویش ( جویندگی ) درهمه جانهاست . یا به عبارت دیگر، خدا، اصل یاری ( = ایاری = عیاری ) هست . خدا ، انبازها وجفت هارا خلق نمیکند ، انبازی را خلق نمیکند ، بلکه خودش همین اصل انبازی ویاری وهمآفرینی است . پروردن یا « گشتن به اصل » ، بازگشت به جائی وکسی درآغازتاریخ یا به جهانی فراسوی جهان نیست ، بلکه تحول یابی ، برای پیدایش این گوهر ِانبازی وهمآفرینی است.

این بود که سی وسه خدای زمان ( درهرماهی ) که خدایان ایران بودند ، زندگی را درجهان ، درانبازی باهم میآفریدند . زندگی درزمان درگیتی ، ازهمآفرینی خدایان ، یعنی ازهمآفرینی انسان باطبیعت درزمان، پیدایش می یافت.

ازاین رو جنبش زمان درگیتی ، روند ِ پیوسته است . گاهنبارها ، جشن های پیدایش وزایش ِ ابروآب وزمین وگیاه وجانوروانسان ، از « انبازشدن پنج خدا درهرگاهنباری » بود . ازانبازشدن پنج خدا باهم ، ابریا آب یا گیاه یا زمین یا جانوریا انسان، پیدایش می یافت ومیرُست . طبیعت وجهان ، ازانبازشدن خدایان باهم ، میرُست. درهرماهی یک روز، هرخدائی ، طبیعت وفطرت « انبازی = مهری » خودرا نشان میداد . در روز ِفروردین ازماه فروردین ، گوهرانبازی ویاری ومهری فروردین ( ارتا فرورد) نمودارمیشد . در روز خرداد ازماه خرداد، گوهر انبازی ویاری خرداد ، شناخته میشد . گوهردوازده خدای ِ دوازده ماه ، مهر وانباری وهمآفرینی است . « ماهروز» ، یا تقویم درایران ، فلسفه اجتماعی وسیاسی واقتصادی واخلاقی ودینی  ایرانیان را معین میساخت . فلسفه زمان ، فلسفه زندگی دراجتماع وسیاست واقتصاد ودین است . با تغییر مفهوم زمان ، و بـُریدن « زمان» از« زندگی » ، در یزدانشناسی زرتشتی ، ریشه این فلسفه اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی ، ازجا کنده شد. همه جشن ها ی ایران ازآن پس ، معنا ومنش خود را از دست دادند . « سکولاریته » ، که برپا کردن جشن تازه ، درآمدن زمان تازه باشد( سپنج )  ازبین رفت . روند زمان درزندگی درگیتی ، روندِ « رزم همیشگی زندگی با اهریمن » شد . « سپنج » برای زرتشتیان ، زمان گذرا شد ، و برای سیمرغیان وخرّمدینان ، جشن ورود میهمان بیگانه وناشناس که زمان تازه باشد بود . این دورویگی ِواژه « سپنجی » ، همان دورویگی اصطلاح « سکولار» است . برای یکی ، زمانی که میگذرد ، فانی است ، ومیدان نبرد بی امان با اهریمنست ، و برای دیگری ، زمانی که از نو زاده میشود ، جشن زایش زندگی تازه است .