فروَهَـر=اصل تحوّل یابـی
تحوّل یافتن، آفریدن است

خودرا پـَـروردن
خود را درتحول دادن ، آفـریدنـست

« فروهر» ، که اصل ِ خود را آفریدن ، درخود را تحول دادن است ،
گوهریا فطرتِ هرانسانی میباشـد

منوچهرجمالی

هویتِ فرد ِ انسان ویا هویت یک جامعه چیست ؟ هویت را چیزی میدانند که  انسان یا جامعه ، بدان شناخته میشود . ولی هر انسانی یا جامعه ای را بدان میشناسند که « همیشه همان بماند که هست وبوده است » .  با شناختن ِ من ، میخواهند ، حق و توانائی تحول یابی ِ من را که « آزادی ِ من » است ، از من بگیرند ! و من، حقِ خود -آفرینی نداشته باشم . با شناختن ما ، میخواهند حق وتوانائی مارا که بیان « آزادی ماست » ، از تغییر دادن خود مان ، ازما سلب کنند . میخاهند ، حق و توانائی ِ« خود آفرینی جامعه را درتحول دهی به خود » از جامعه بگیرند . از مطالعه تاریخ وگذشته یک انسان یا یک جامعه ، میکوشند ، هویت آن انسان وجامعه را بشناسند ، یا به عبارت دیگر، توانائی و حق به آزادی را ازانسان وازجامعه بگیرند . آزادی ، حق وتوانائی ِ خود- آفرینی هست . ولی فرهنگ سیمرغی ایران ، هویت انسان و جامعه را آن چیزی میداند که آن فرد و آن جامعه « میجوید » . هویت انسان وهویت جامعه ، با « خود آفرینی انسان یا جامعه درآینده » کار دارد . انسان ، درجستجو،  میخواهد خود را در آینده بیافریند .

دی شیخ با چراغ ، همی گشت ، گرد ِ شهر
کز دیو ودد ملولم و ،  انسانم آرزوست
گفتم که :  یافت می نشود ، جـُسته ایم ما
گفت :  « آنچه یافت می نشود ، آنم آرزوست »

درست من آن چیزی را می جویم که شما تا به حال نیافته اید . چشمی که چراغ هم هست ، و با روشنائی ِ فراتابیده ازجان خودش، میجوید ، انسان را می یابد . چشمی که خودش چراغ نیست ، هرچه هم بجوید ، انسان را هیچگاه نخواهد یافت . ولی جوینده با چراغ جان خود ، درست « آرزوی چیزی را میکند که هرچند تا کنون یافته نشده است » ، چون  او درتحول دادن خود ، درآینده ، خواهد یافت . چون او درجستجو، خود را تحول خواهد داد (= خواهد پرورد) ، و ازخود ، انسان را درآینده ، خواهد آفرید .

« جـُستن » چه معنائی میدهد ؟

گوهر(= فطرت وطبیعت ) انسان ، چیزیست که خود را تحول میدهد . معنای اصلی ِ« آفریدن » درفرهنگ ایران ، « خود را تحول دادن = خود را پروردن » است . کسی وقدرتی ، من را نمیآفریند ، بلکه من ، خودم را درتحول دادن ، میآفرینم . کسی وقدرتی ، جامعه را نمی آفریند ، بلکه جامعه ، خود را درتحول دادن ، یا درخود را پروردنست که میآفریند . آنکه میخواهد من را خلق کند یا بیافریند ، من را مسخ خواهد کرد . گوهرانسان ، چیزیست که درآنچه میجوید ، خود را بدان نیز تحول میدهد ( آن چیزمیشود ، آن چیز میگردد ) . گوهرانسان ، چیزیست که « خود را می پرورد ، یا به سخنی دیگر، خود را میآفریند » .

« پرورد ، که  فرورد یا فرورت » باشد » همان اصطلاحیست که ازیکسو ، تبدیل به واژه « فروهر»  شده است ، و ازسوی دیگردرواژه « پرورد » ( پروردن ، پرورش ) سبک شده است . پروردن ( فروهر fra-vahar= فرورت= فروردfra-varti  ) ، تغییر وتحول دادن ِ گوهر خود انسان به خودش هست . هرکسی وقدرتی که این توانائی وحق ِ خود آفرینی ( درخود، تحول دهی ) را ازانسان یا از جامعه میگیرد ، ارج انسان وجامعه  را پایمال میکند .  ارج هرجامعه ای ، به  حق وتوانائی هست که خود ِ آن جامعه در آفریدن خود ، درتحول دادن به خود دارد .

سیمرغ که « ارتا فرورد= ارتای ِفرورد » نامیده میشود ، ودرهرانسانی ، «آتش جان» یا « نخستین عنصر» ، همین « ارتا » میباشد ، که گوهر( فطرت وطبیعت ) انسان میباشد . این نخستین عنصریا آتش جان ، درتحول یافتن (= فروردن ) ، در « پروردن » ، خود را میآفریند. خدائی نیست که با خواست وهمه آگاهیش ، انسان را خلق کند . « آفریدن » دراصل ، چنین معنائی نداشته است . آفریدن ، همین تحول یابی ( فروردن ) خود ِ گوهرانسان ، یا « ارتا = سیمرغ » بوده است . از روزیکه « آفریدن » را از« خود پروردن = خود را تحول دادن » مجزا وجدا ساخته اند ، وبه آن معنای بیگانه داده اند ، ارج انسان را پایمال کرده اند .

« آفریده شدن » ، همان معنای ِ  تحول یافتن ِ گوهر انسان ، ویا « خود پروردن نخستین عنصر ِ انسان » را داشته است . فرورد ( پرورد=fra-varti  ) ، از واژه « ورتن = وردن » برآمده است که همان واژه « گردیدن و گشتن » باشد . ارتا که تخم هستی انسانیست ، دردیگرگونه و دیگر دیس شدن  ، انسان میشود ، یا به خود، صورت میدهد، می بالد و خود را می پرورد ، و خود را میآفریند . « فروهر» یا « فروَرد » که همان « پرورد » است ، « اصل خود آفرین درتحول دادن به خود » درهرانسانی هست . یا به عبارت دیگر،  سیمرغ یا ارتا ، تخمی میشود که گوهرانسان باشد ، واین تخم درهرانسانی ، خود را می پرورد ، بدین معنا که گوهر هرانسانی ، درتحول دادن به خود ، انسان میشود .

اینست که هرانسانی، روند تحول یابی تخم خدا ، به انسانی است . انسانها ، تحول یابیهای تخم های گوناگون خدا ، هستند ، و همه ، سرشاری وغنای خدا را درتنوعش ، پدیدار میسازند . درهرانسانی ، خدا ، درتحول دادن به خود ، خود را میجوید ، تا درهرانسانی ، بشیوه ای دیگر، خدا بشود .  خدا ، تا انسان نشود ، تا درانسان ، خدا نشود ، خدا نیست . فقط درهرانسانی هست که خدا ، خدا میشود ، و پیش ازآن ، هنوز خدا نیست . خداهم ، شدنیست.

فقط ، درجامعه هست ، که خدا ، خدا میشود و تا جامعه ، سیمرغ نشده است ، خدائی نیست . خدا، انسان ها را خلق نمیکند ، بلکه درانسانها ، خودش آفریده میشود .

خدا درجامعه شوی ، به وجود میآید . خدا ، میتواند فقط درانسان شدن یا درگیتی شدن ، خدا بشود ، یا واقعیت بیابد و پیش ازآن ، هنوز خدا نیست . ما درخود هست ، که میتوانیم به خدا ، واقعیت وپیکروجسم بدهیم . خدا باید درما زاده شود تا خدا شود . این سراندیشه فرهنگ ایران ، دارای چه محتویاتی بوده است ؟

« ارتا » چه هست ؟ ارتا ، راستی وحقیقتِ بالقوه درهرانسانی هست . ارتا یا رَته=ratha ( درانگلیسی=right ) ، داد و حق وعدالت ونظمِ بالقوه درهرانسانی هست . ارتا یا رته ، گردونه یا یوغ  یعنی اصل جنبش و آفرینش بالقوه درهرانسانی هست . ارتا یا راتو ، خرد ( خرتوXratu= خرهxra + راتو ratu) یا ترازوی ( تره + راتو ) بالقوه درهرانسانی هست . خدای بالقوه وگمنام وناپیدا وتاریک درجان انسان  ، دربالفعل شدنست ، که هستی می یابد . ما باید درخود و درجامعه بکوشیم که خدا را به وجود آوریم .

درفطرت هرانسانی ، « کشش به خدا یا ارتا شدن » ، یعنی کشش ِ به راستی ( حقیقت ) ، به داد ( قانون وعدالت ونظم ) ، به خرد ( خرتو = خره + راتو ، که همان رته است ) و به ترازو ( تره + راتو ) شدن ( اصل سنجش ومعیار) هست . این کشش نهفته و بالقوه درجان ِ هرانسانی هست ، که در آگاهیش ، انسان را به جویندگی میگمارد ، تا آنرا درجفت شدن یا آمیختن با پدیده ها ورویدادهای جهان ، بیابد . خود آفرینی ( خود تحول دهی ) ، با تاریخ آفرینی وجامعه آفرینی ، به هم گره خورده است . هرانسانی، خودش را با جامعه اش ، و با تاریخش ، باهم تحول میدهد ، می پرورد ، میآفریند.

اگراین « جویندگی ِ آگاهبودانه » ، ازآن « کشش نا آگاهبودانه » که باهم جفت وپیوسته هستند ، ازهم بریده وجدا ساخته شوند ، گوهر ِانسان ، « خوار» ساخته میشود ، و « ارج انسان » از « انسان » گرفته میشود .  زندگی ، دیالکتیک میان این کشش فطری به سوی ِداد وراستی وخرد و سنجه بودن ِ خود » و « جستجوی ِ آگاهبودانه ِ داد و راستی وخرد وسنجه بودن » است . آنکه این دورا ( کشش نهانی درضمیر ، وجویندگی آشکاردرآگاهبود وخرد ) را ازهم جدا میسازد ، « تخم خدا یا ارتا » را دور می افکند . بدینسان ، انسان ، « افگانه = افکنده = سقط  » میشود . ارج ِ گوهر ِ انسان ، هم ازاجتماع وهم ازخود ِ انسان ،  نادیده گرفته میشود و « خوارساخته » میشود . برای گرفتن ارج ( dignity=Würde   ) ازانسان ، باید خود انسان را بدان واداشت تا خودش ، خودش را بی ارج یا خوار سازد . برای گرفتن ارج اجتماع ازاجتماع ، باید جامعه را بدان گماشت که خودش را خوارسازد . به فرد خود وبه جامعه خود، ارج دادن ، فرهگست .

این اندیشهِ « بی ارج وخوارساختن انسان » است که در« دورافکـنـدن زال » درشاهنامه ، به عبارت آورده شده است . با آنکه اصالت انسان درزال ، دورافکنده ( افگانه = سقط شدگی ) وخوارساخته میشود ، ولی سیمرغ ( ارتا ) درفطرت او، هیچگاه دست ازاین « کشش » نمیکشد . چرا زال برای دورنگه بودنش ( دیو زاد یا پری زاد بودنش ) دور افکنده میشود ، ودورافکنده شدن ، نتیجه گناه شمرده میشود ؟ چون « دورنگه بودن زال » ، به معنای آنست که زال یا انسان ، « هویت ارتائی= بهمنی » دارد ، چون ارتا ، که نخستین پیکریابی بهمن ، اصل خرد وروشنی است ، پیوند دورنگ باهمست  . زال ، سرخ وسپید است ، و این ، همان دورنگ به هم پیوسته « بهمن » است که هم 1- اصل خرد وروشنی  و2- هم اصل بزم درگوهر هرانسانی هست .

بهمن ِ دورنگه ( سرخ وسپید ) ، اصل خردشاد درهرانسانی است . در زال ، این انسان است که  به عنوان اصل روشنی و بینش و شادی ، خوارشمرده میشود ، و دورافکنده میشود . همه انسانها ، زال ، یا فرزند سیمرغ ( ارتا ) هستند . داستان زال ، افسانه خیالی وکودکانه ودروغ از زمانهای گذشته نیست ، بلکه یک واقعیت تاریخی واجتماعیست که ما همیشه با آن روبرو هستیم . انسان درگوهرش دراجتماع ، درادیان ، درآموزه ها ومکتب ها ، « افگانه = سقط » میگردد . ولی سیمرغ ( ارتا ) که « کشش به سربر افراختن درهرانسانی دارد، چون « اخو» یا « خوی » که همان ارتا باشد ، دارای چهارپرنهفته وبالقوه هست » ، یا به سخنی دیگر، « اصل فرابالیدن و زبانه کشیدن و به معراج رفتن و پروازکردنست ». برغم آن روند ِخوارشماری وبی ارج سازی  ، این کشش گوهری سرفرازی ، اورا رها نمیکند ، بلکه اورا می پرورد ( فروردن ) و تحول میدهد وخدا را درخود ، میآفریند . آنچه ازجامعه ودین حاکم ، خوارساخته میشود ، ولی درفطرت وگوهرانسان ، اورا به فراز میکشاند و « ارجمند » میسازد .  سیمرغی که اورا به آشیانه اش به فراز البرز( که سر به خوشه پروین میساید = ارتا وبهمن ) می برد وبا شیرخودش ، میپرورد ، همان ارتا هست که درخود او هست .

«آتش جان » که همان « فرن یا پران » میباشد ، « افتار= اوا+ تار=ava-tara» است ، ازاین رو « فرنفتار» خوانده میشود . « او+ تار= افتار » ، روند تشخص یابی وتحول یابی خدا به انسان است . این واژه درسانسکریت باقی مانده است . « اوتار=av-tara » دارای معانی نزول ، فرود ، ظهور، تشخص الوهیت ، نزول ایزدی ازآسمان ، نزول هرایزدی به زمین به صور یا اشکال مختلف میباشد . تخم سیمرغ یا ارتا ، تحول به انسان می یابد . واژه « فرورد= فروهر» درست بیان همین معنا هست . ولی این واژه « او- تار= افتار» ، سپس درواژه های « افتر، افتری ، فتره » سبکشده است و واژه « فطرة » معرب همین واژه است . این تخم سیمرغست که فطرت انسانست.

پروردگار= par-var-taar چیست یا کیست ؟

آنچه تحول میدهد (فرَ– ورت) یا می پرورد، پیوند ِ آب (var ) یا

جانمایه چیزها ( var) با تخم انسان هست . « var» هم به معنای دریا و دریاچه واستخروحوض است ، و هم به معنای « شیره گیاهان » است. خویشکاری خدای راستی ( حقیقت ) ، رشن یا رشنواد ، همین افشردن شیره ازگیاهان ( به ویژه ازانگور و نیشکر.. ) بوده است. آنچه می پرورد وتحول میدهد ( ورتن ) ، شیرابه و خور و افشره یا آب است که  تخم آن را می هنجد ( جذب میکند ، میکـشد )  . مثلا داروها یا میوه ها  را درعسل ویا شکر و سرکه و...« می پرورند » . « هلیله پرورده ، زنجبیل پرورده » گواه براین معناهست  . آب که نام همه آبگونه ها وجانمایه ها بوده ست ، با هنجیده شدن درتخم گیاه ، آن را تحول میدهد( می پرورد) . واژه   variationدر انگلیسی  و convert رد پای همین ریشه اند . آب ، دربندهش (بخش نهم، 90 ) ، هم وخشا ( رویاننده ) وهم تنکردی ( جسمانی ) هست . با « var»، تخم گیاه ، می بالد . واژه بالیدن دراصل اوشتا vardh ودرهند قدیم   vardh میباشد .

ازهمین واژه است که پروردنpar-vartan پیدایش یافته است ، چون جنین با خون مادر، کودک با شیرمادر ، هم تغذیه میشود وهم تحول می یابد، مادر، پروردگاراوست . آفریده شدن ، همین معنای پرورده شدن با شیرمادر را داشته است .  اینست که واژه « فروهر= فرَ – ورت » که فره وشی (fravashi = fra-vakhsh= fra-vardhi)نیزنامیده میشود ، گواه براین پیوند آب یا شیر با تخم یا کودک هست .

پروردگار، درحقیقت  فقط به دایه یا مادرگفته میشده است که باشیرخود، هم تن کودک را می تغذیه میکرده اند ومی بالانیده اند وبا این شیراست که خرد وبینش نیز ،« می وخشیده » است . این دو ویژگی ، ازشیر، جدا ناپذیر بوده است . مادر ودایه ، به علت همین شیردادن ، هم « تن پرور» و هم «جان وخرد پرور» شمرده میشدند. اهورامزدا هم درزند وهومن یسن ، خردش را به شکل آب ، درمشت زرتشت میریزد . خرد با نوک پستان مادر( که انگشت کوچک هم نامیده میشد ) وارد سراسرکالبد کودک میشود. درست سیمرغ درداستان زال ، دایه ایست که باشیرش ، نه تنها تن زال را می پروراند ، بلکه خرد و گفتکو ودانش را دراو پدیدارمیسازد .

چنین گفت سیمرغ با پور سام    که ای دیده رنج نشیم وکنام
ترا پروراننده ، یکی دایه ام   همت مام وهم نیک « سرمایه ام »

این « سرمایه » ، و « مایه » به معنای همان « شیر دایه یا مادر» است .البته دادن شیر، نه تنها ، می پروراند و تحول جسمانی ومعنوی میدهد ، بلکه آفریننده « مهر» نیزهست . سیمرغ ، اصل مهراست ، چون شیرمیدهد و با شیرش ، با جان کودک « میآمیزد » .

پسرگر به نزدیک تو بود خوار   کنون هست پرورده کردگار
کزومهربانتر بدو، دایه نیست    تراخود به مهر اندرون، پایه نیست

مهر، دراثر« شیر دادن » و آمیخته شدن با جان وخرد ، پیدایش می یابد . اندیشه « مهر » سیمرغی ، به کلی با « بستن قرار داد در دست به هم زدن روی آتش سوزان = دست مریزاد = دست مهر ایزد» که خدای تازه وارد ، به خود نسبت میدهد ، وخود را نیزبه همان نام « میترا یا میتراس میخواند » فرق کلی دارد . دادن نام خدای پیشین به تصویر خدای تازه خود ، یک کار متداول بوده است . زرتشت هم نام اهورامزدا را ازخدای پیشین ، وام کرده است . مهر( میترا یا میتراس )هم که خدای قربانی خونی است وبا بریدن ، جهان را خلق میکند ،  نام سیمرغ را که خدای مهر درشیردادن( آمیختن ) بوده است، به خود می نهد . یهوه هم که « جه – وه = weh-Jeh» باشد ، نام سیمرغ بوده است . همه خدایان نیز ازجمله اهورامزدای زرتشت و اللهِ اسلام ، سپس خود را  پروردگار میخوانند ، با آنکه نه میزایند ونه شیرمیدهند ونه دایه هستند .

با دستکاریها ومسخ سازیهای که موبدان زرتشتی در زمان ساسانیان در داستان زال کرده اند ، کوشیده اند ، پیوند تصویر« پروردگار= دایه » را ، از  اصالت درمهربودنش و از اصالت درخرد وبینش بودنش ، ازهم پاره کنند، و سیمرغ را مرغ ِ خونخواری معرفی کنند که به اندیشه یافتن طعمه ، زال را به آشیانه اش میآورد و فقط این خدا ( یعنی اهورامزداست ) که دردل سیمرغ ، مهرمیآفریند، تا او از خوردن زال صرفنظرکند ، و لی برغم این مسخسازیها ، ازتنافضات باقیمانده  درداستان که بسیارزیاد است ، دم خروس پیداست . به عبارت دیگر، سیمرغ خونخوار، مهر وامی دارد و خودش سرچشمه مهر نیست . ولی دایه ومام و « سرمایه = شیر» بودن ِسیمرغ هست که جان انسان ( زال ) را تحول میدهد و ازآن ، مهروخرد و دانش ورای و گفتار پیدایش می یابد . سیمرغ ، چون دایه و اصل شیردهنده ( وساقی) هست ، اصل مهر وخرد و دانش وروشنی وشادی هست . درشاهنامه میآید که زال

اگرچند مردم ندیده بُد اوی   زسیمرغ ، آمُخته بد ، گفت وگوی
برآوازسیمرغ ، گفتی سخن    فراوان خرد بود و دانش کهن

دراثراین شیری که ازپستان سیمرغ نوشیده ومکیده بود که « جان وخون سیمرغ » شمرده میشود ، زال، پرورده میشود وتحول می یابد وخرد و دانش ورای و گفتارش ، پیآیند این آمیزش شیرابه یا جان سیمرغ با تخم دورنگه زال هست .

پروردگار ، دایه ومادریست که درمزیدن ومکیدن ونوشیدن وچشیدن شیرابه ومایه اش ، جان ( زندگی ) انسان ، درکل ، تحول می یابد یا پرورش می یابد ویا آفریده میشود .  این شیریا« مایه جان خدا» درهمه جهانست که جان ِهر انسانی را درتمامیتش ، درجستجو تحول میدهد . با نوشیدن ومزیدن شیرابه یا جانمایه چیزهاست که جان انسان ، به کلی تحول می یابد و به بینش میرسد . اینست که اهریمن نیزکه اصل شرّ در دین زرتشتی هست ، ضحاک را با خون می پرورد تا بینش تجاوزگرانه و خونخوارنه پیدا کند . تا خردش تحول بیابد و عقلی بشود که سخت دلی و ستیز و دشمنی وخونخواری برایش اصل جشن وشادی میشود .

به خونش بپرورد، برسان شیر    بدان تاکند پادشا را دلیر

اینست که درتورات یهوه ،  قربانی خونی ِ هابیل گله بان  را دربرابرهدیه قائن زمین کاروکشاور ترجیح میدارد ( منظورمیدارد ) وبرای این کاربدو امتیازمیدهد . این امتیاز دادن یهوه به هابیل ، که علت رشک برادرش قائن میگردد . علتِ پیدایش این رشک ، ترجیح  دادن خونخواری خودِ یهوه است . ازاین رو نیز درشاهنامه ، اهریمن ، آشپزمیشود ، چون با نوشابه ها ( آش ) میتوان شیوه اندیشیدنی که ریشه درجان دارد ، تحول داد .

بینش ِخرد ، باید زندگی را تحول بدهد

درفرهنگ سیمرغی ، از« خرد » ، شیوه اندیشیدنی خواسته میشد که جان انسان را درتمامیتش ، تحول بدهد ( بپرورد = بیافریند = ازنو بزایاند ) و درست عرفان درایران ، در « عـقـل ، که عقل تابع یا عقل ایمانی ، یا عقل شریعتی یا عقل اکتسابی باشد » ، این نیروی تحول دهنده یا پروراننده و دگرگونه سازنده را نمی یافت . از سوی دیگر، معنای اصلی « خرد ، درفرهنگ سیمرغی » ، دراثرچیرگی یزدانشناسی زرتشتی ، تیره وتاروفراموش ساخته شده بود . ولی عرفان ، همان آرمان بینش را داشت که فرهنگ ایران ، هزاره در« خرد » داشت  . خرد ، جانمایه ایست که هنگامی با جان انسانی میآمیزد ، انسان را به کلی دیگرسان ، دیگر دیس میکند . آرمان جام جم نیز ، نماد چنین خردِ آبگونه ایست که شیرابه وجانمایه جهان هستی یا سیمرغ ( جانان ) هست .  برای این بود که آرمان « جام جم » که خرد وبینش تحول دهنده به سراسروجود انسان میباشد و بینش بهمنی را ازخود انسان ، پدیدارمیسازد ، و انسان را اصل مهروخرد میکند ، همیشه درادبیات ایران ، زنده ماند . این بود که « عقل ایمانی » که « عقل مدافع ازایمان » و « عقلی که میخ بستگی را همیشه محکمتربه زمین میکوبد و حرکت وتحول را ازانسان میگیرد » ، و « عقلی که بحث واعتراض و استدلالش ، نمیتواند تحول به زندگی درتمامیتش بدهد » ، برضد منش فرهنگ اصیل ایرانست ، وازاین رو ، عرفان ، به چنین عقلی ، پشت کرد و ازچنین عقلی بیزاربود ، و آن را « عقل ملول » « عقل زمستانی یا زمهریری » ، و « عقل حیله گر» .... میخواند . این عقل بود که درآن روزگار، ازجمله این مسئله را طرح میکرد که آیا انسان ، سرچشمه « نیکی وشـرّ » هست ، یا « الله » .

الله ، دیگرمانند سیمرغ ، تخمی در گوهرانسان نبود که انسان باید آن را درخود بپروراند ، بلکه « الله » ، میخواست که با امر ونهی و وعظ و انذار، انسان را « طبق معیارش » خوب بسازد و « شرّ وجودیش را که سائقه  طغیان ونافرمانی است و ازاین رو همیشه انسان ، گناهکار بالقوه است » با مجازات و تهدید به عذاب دوزخ ، فروکوبد .  البته این گونه بحثهای عـقـلی  ، هیچ گونه « تحولی درجان یا زندگی این متفکران واهـل عـقـل ، پدید نمیآورد ».  مولوی ، با طرح این گونه بحث ها عقلی ، ناتوانی این عقل را دردگرگونه ساختن زندگی خود آنها وانسانها ی دیگر، بدین گونه نشان میدهد :

کسی بگفت :  « زما ، یا ازوست ، نیکی وشرّ
هنوز خواجه دراینست ، .......... ریش خواجه نگر!

خواجه هنوز سالهای سالست که دراین بحث فرومانده است ، ولی دراین زمان ، ریش او که نماد زندگی اوست ، دگرگون شده و سفیدشده است ، و خواجه ، هنوز ازادامه این  گونه بحث ها بیدارنشده است که که دریابد ، عقل او  از زندگیش ، ازهم بریده اند .

عجب که خواجه به رنگی که طفل بود ،  بماند

عقلش ، به همان رنگی ماند که ازاول داشت ، ولی دراین زمان

که ریش خواجه ، سیه بود و ، گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه ، زیر وبالا گفت
بدان سبب که :  نگشت است خواجه ، زیروزبر
به چهارپا و دوپا ،  خواجه ، « گرد عالم گشت »
ولیک ، هیچ نرفتست ، قعربحر، به سر
گمان خواجه ، چنانست که : خواجه ، بهترگشت
ولیک : هست چو بیمار دق ، وابستر

چنین عقلی فقط هرروز در آوردن حجت و استدلال ، بر لجاج وستیزش میافزاید، ولی درجانش ، هیچگونه تحولی پدید نمیآید

به حجت وبه لجاج وستیزه ، افزون گشت
زجان و حجت ذوقش ( مزه ) نبود خبر
طریق عقل ، لجاجست و اعتراض و دلیل
طریق دل ، همه دیده است  ذوق و شهد و شکر

آنچه را مولوی « طریق دل » مینامد ، همان خرد کهنست که با پدیده ها میآمیخت تا باهم پرورده و آفریده بشوند . درفرهنگ ایران ، جگر( بهمن) و دل ( ارتا ) ومغز( ماه ) ، هرسه باهم ، سرچشمه بینش وروشنی ومهر بودند . ولی عقل ، وارونه « خرد» ، با رویدادها وانسانها وزمان ، نمی آمیزد ،  تا دراین « همآفرینی = انبازی » همدیگر را بپرورند وبیافرینند . این عقل ، از « کشش جانش = کشش درژرفای زندگیش » ،  بریده شده است .

چرا عرفا ، « خرد» را با «عقل» مشتبه ساختند ؟

« خرد» در دوره ساسانی که یزدانشناسی زرتشتی ، براذهان چیره شده بود ، مفهومی نزدیک به « عقل دراسلام » شده بود ، ومحتوای سیمرغی آن ، سرکوب وتاریک ومسخ ساخته شده بود . چانچه درشاهنامه دیده میشود که « هوا » با « خرد » ناسازگارند ، درصورتیکه « هوا =hva » دراصل به معنای « ازخود ، قائم بالذات » هست ، ودرست هوا یا باد را که هوای جنبان هست ، به همین علت ، « هوا » مینامیدند . و جان وخرد تراویده ازجان ، درست « ازخود » بودند . ولی این را یزدانشناسی زرتشت درپیروی از زرتشت ، نمی پذیرفت .  نخستین جفت انسانی ( مشی ومشیانه ) دریزدانشناسی زرتشتی ، نخستین چیزی که آنها با خردشان میاندیشند  اینست که اهورامزدا ، همه چیزها و « مدنیت = اصل آبادسازی » را میآفریند . به عبارت دیگر، خرد انسانی، سرچشمه آفرینش مدنیت ( اجتماع وحکومت ونظام سیاسی واقتصادی وحقوقی ) نیست . وهمین اندیشه در داستان جمشید درشاهنامه نیز بازتابیده میشود . جمشید که با خردش ، مدنیت را پدید میآورد ، همکاراهریمن میشود و با همکاری اهریمن ، به معراج میرود، و نوروز را روز بدترین گناه میکند ، و با « منیدنش= خردورزیذنش » ، « منی میکند = خود را خدا میداند» وازاین رو به دونیمه اره میشود . منیدن ( اندیشیدن ) ، منی میآورد . انسان ، حق ندارد با منیدن خود ، مدنیت را به وجود آورد . به عبارت دیگر، مشی ومشیانه درهمان نخستین اندیشه خردخود ، نشان میدهند که خرد انسانی ، باید تابع دانش اهورامزدا باشد . خرد ، هنگامی خرد هست که تابع ایمان باشد . ازسوی دیگر، دانش یا همه آگاهی اهورامزدا ، اینهمانی با « روشنی بیکران » دارد و این روشنی « روشنی برّنده » هست . به عبارت دیگر، خرد زرتشتی ، همان « عقل » است که گوهر برندگی دارد .  خواه ناخواه در دوره ساسانیان با چیرگی یزدانشاسی زرتشتی ، آنچه خرد نامیده میشد ، خرد سیمرغی نبود ، بلکه بسیارنزدیک به همان عقل اسلامی شده بود . ازاین رو نماد جام جم هم ، درمتون زرتشتی یافت نمیشود .  این بود که عرفا ،اصطلاح خرد ایرانی را به همان معنای عقل اسلامی میگرفتند ، ولی ازسوی دیگر، از بینش ، همان گوهر سیمرغیش را میخواستند که « نیروی تحول دهی = فرورد = فروهر» میباشد .

درفرهنگ سیمرغی ، خرد ومهر، با هم جفت هستند
مفهوم  « پروردگار» ورابطه آن با « خرد ومهر»

درفرهنگ سیمرغی ، « پروردگار» ، که با « شیرابه جانش » ، جان انسان را تحول میداد ( می پرورد ) ، با هنجیدن این جانمایه ، خرد ومهر ، هردو باهم درانسان پیدایش می یافتند . میان خرد ومهر، نه تنها تضادی نیست ، بلکه متمم وجفت هم نیز هستند . خرد، بی مهر، نمیتواند ، روشن بشود وبینش بیابد  . روشنی وبینش ِ خرد ، پیآیند مهرورزیها وپیوند جوئیهایش هست . خرد ، درگوهرش ، جفت جو( آمیزنده ) هست . درآمیزش ( مهرورزی) با همه پدیده ها وانسانها وطبیعت وخدا ، میاندیشد ، و ازاین آمیزشست که ، روشنی و بینش پیدایش می یابد . اینکه خرد ، کلید همه بندهاست ، درست عبارتی دیگر برای این مهرورزی وآمیزش است . خرد، ازمهر، جدا ناپذیراست . سیمرغ که پروردگار ( دایه وشیردهنده ) زالست، دراثرهنجش( جذب ) شیرسیمرغست که در زال ، خرد فراوان و دانش ِکهن ( اصیل ) و هنرگفتگو( همپرسی ) پیدایش می یابد . و دراثر هنجش جانمایه سیمرغ درجان زالست که « پرهای ضمیر، یا نیروهای مینوئی درجان زال ، نهاده میشوند » .  سیمرغ در دادن پرخود به زال ( بالدارساختن ضمیرزال ) ، پیوند مهر، میان خود و انسان ، میزند . تو همیشه به من پیوسته ای . این بیان ِمهرناگسستنی میان خدا وانسانست. خدا همیشه درهمان پرهای ضمیر= درقوای مینوئی انسان ، درهمان نیروی پریدن و به معراج رفتن انسان هست . سیمرغ که « وای به » است ، هوای ِ ازخود جنبان هست ، و این « وای » ، که دراصل « دوای = دوتای به هم بسته » میباشد ، به معنای اصل حرکت وپرواز است . همین واژه « وای که باد باشد » ، تبدیل به « باز= مرغ » شده است . باز، عقابِ شکارگیرنیست . این دم ( باد) سیمرغیست ( درسانسکریت ،asv اسو هم نامیده میشود ) که تحول به « همای ضمیربا چهارپر» می یابد . تحول یابی نیروی پرواز وجنبش سیمرغ که « ازگوهرخودش» هست درتخمش ( اخو= فرن ) ، به انسان ، تحول می یابد ، واین تحول خدا به انسان ، بیان « مهر» است .  خدا، همیشه درانسان ، هست ، و فقط نیاز به « آتش زنه ای » دارد تا خدا را درخود ، بیفروزد ، به  معراج ببرد . با « انگیخته شدن گوهرانسان » ، انسان ، خدا را درخود می یابد .  خدا ازانسان ، جدا ناپذیراست ، ودرضمیرانسان ، بالقوه موجود ، و تاریک و آتش زیرخاکستر،یا گنج نهفته است .

مفهوم « جان » ، درفرهنگ ایران ، درست بیان این حضورهمیشگی خدا درانسان هست . چون جان ، دراصل یا « جی + یان » یا « گی + یان » است و دراین دو شکل یا به معنای « جایگاه وخانه رام » هست ، ویا به معنای « آشیانه سیمرغ » هست ، چون « جی »، نام رام هست( التفهیم بیرونی ) و « گی » ، نام سیمرغ میباشد، و رام ، نخستین صورتیابی سیمرغست . اینست که عرفان ، خدا را « جان ِ جان » و « مغزهمه جانها » میدانست ، که درواقع ترجمه همان واژه « جان » است . ازآنجا که معنای خود « جان = جی یان » فراموش شده بود ، جان ِ جان یا جان جهان ، جانشینش شده است .

اکنون « خرد » ، پیدایش این جانست که « آتش » نیزشمرده میشد که از روزنه های حواس درتن زبانه میکشید و تحول به روشنی و گرمی می یافت . پس خرد ( خره + راتو= هره + راتو ) ، روشنی سیمرغ و گرمی سیمرغ (خدا ) است . ازاین رو خرد ، نگهبان زندگی( جی) شمرده میشود . نگهبان ، هم خردمند وهم مهربانست.

فرهنگ ایران ، درحکومت ، نگهبان زندگی را میخواست .خرد دراندیشیدن ، همیشه با جان( زندگی) پیوسته است . خرد درمهرورزیدن ، با همه پدیده های جهان ، پیوند می جوید تا با آنها انباز( همبغ = همآفرین ) بشود تا باهم روشنی وگرمی بیافرینند ، ودراین پیوند یابی هم ، خودش تحول می یابد .

درخرد ، پیدایش روشنی ، در« آمیزش با پدیده ها وخدا و انسانها وطبیعت » امکان پذیر است .  ولی گوهر « عقل » ، بریدن است . عقل، دربریدن ازهمست که روشن میکند وخودش نیز روشن میشود . عقل درآغاز، فراسوی جان خودش ، با بریدن چیزها ازهمدیگر( درتعریف کردن، درجداکردن ، درفرد ساختن ، درتجزیه کردن ) همه چیزها را روشن میکند . ولی سپس نیاز به روشن کردن خود دارد . اینست که سرگرم  بریدن خودش ازجانش وبریدن جانش ازهمدیگرمیشود . قوای مختلف را درخود پیدا میکنند و آنهارا ازهم می برد . هرعقلی درپایان ، گرفتاراین « خود بـُری = خود شکافی » میشود . آنچه درزندگیش، فراسوی خودش هست ، ایراسیونال است ، احساسات هست ، عواطف هست ، امیال هست ، سوائق ( کشش ها ) هست ، نفس هست ، واینها همه ، مزاحم عقل هستند و عقل را گمراه و پریشان میسازند و اورا از تعقل بازمیدارند .  عقل نباید اسیر نفس واحساسات وعواطف و سوائق خود بشود . کارعقل ، جنگ همیشگی با جان خود و تلاش برای بریدن خود ازجانش میشود .  عقل باید برونسو گرا باشد ، یعنی « بیرون اززندگی خود » باشد ، تا عقل تمام عیار باشد .

با عقل ، جهان درهمه جا ، منشق میشود وچاک میخورد . این انشقاق ، درست درمیان « عقل » و « زندگی خود » نیز ، آگاهانه یا نا آگاهانه ، روی میدهد .  تفاوت ژرف « عقل » با « خرد » همین است که خرد ، تن به چنین انشقاقی و پارگی با جان خود نمیدهد . خرد ، هیچگاه زندگی را ازخود ، جدا نمیسازد. خرد ، همیشه درهمه زندگی ، خودرا حاضرو آمیخته می یابد .

عقل ِبی خود ، عقلی که طبیعتش را ازخود بریده

عقل دربریدن ، فقط  قرارداد ِ خواستی ( ارادی ) را می پذیرد ، تا همیشه قابل لغوکردن باشد . ازاین به بعد ، پیوندها دراجتماع ، باید فقط طبق «خواست روشن» باشد ، نه طبق « کششِ جان » . کشش جانی ، تیره وتاریک وگمراه کننده ومتنوعست و عقل ، به چنین پیوندهائی اعتماد ندارد .   ولی عقل دربریدن همه چیزها ازهمدیگر،  هرچیزی را درخودش میخکوب میکند تا ثابت باشند ، ودرخود بمانند . باید هویت ( indenitity) داشته باشند . ولی چنین قرادادی ( عهدی ومیثاقی)  به کار « ایمان » نمیآید . درایمان ، عقل باید برضد طبیعتش ، قراردادی به بندد که غیرقابل لغو کردنست .  اینست که بدینسان تضاد عقل باایمان آغازمیشود .  ازیک سو، ایمان ، نیاز به عقل دارد ، چون با عقل میتواند ازهمه مهرهای کششی ببرد وبگسلد و آزاد شود تا بتواند با خواست ، ایمان بیاورد و قرارداد ببندد ، ولی ازسوی دیگر باید قراردادی ببندد که برضد گوهرش ، نتواند لغوکند ( ببرد وبگسلد ) .

ازاینجاست که « تضاد عقل وایمان » و « پیوند عهدی میان عقل وایمان » دورویه جداناپذیریک سکه اند . برای رفع این تضاد ، باید عقل ، حق لغو قرارداد ( گسستن ازعهد ومیثاق تابعیت ) را ازخودش، سلب کند . بدین ترتیب ، عقل ایمانی ، عقل تابع ، عقل جزوی به وجود میآید . عقلی که حق بریدن ندارد، یعنی آنکه گوهرش وطبیعتش را خودش ، ازخودش می برد و دور میاندازد ، خودش همیشه منکرخودش میشود و برضد خودش میجنگـد . بدین سان عقلی پیدایش می یابد که بی عقلست . عقلی پیدایش می یابد که فاقد گوهروطبیعت خود هست . بدینسان ، عقلی ازهم پاره وازهم شکافته پیدایش می یابد که تا جهان وجامعه و اخلاق وانسان را ازهم نشکافد ، آرام نمی نشیند .

چیرگی عقل واراده قاطعش،برزندگی
اخلاق ودین ،برپایهِ« اراده ِعقلی »
زندگی ، طبق ِامرونهی

درادیان نوری وابراهیمی ، این گوهر ِ« عقل » است که با اولویت دادن به « اراده ، خواست » اخلاق و سیاست و اجتماع را استوارمیسازد . بدینسان تضاد عقل و اراده ، با زندگی وجان ، که « کشش و همآهنگی کشش هاست » ، آغازمیگردد، و با این اخلاق و دین وشریعت و امرونهی ها که باید  هرفردی آن را در عقل خود، درونی سازد ، گزند سختی به زندگی انسان میزند .  عقل با اولویت دادن به اراده وخواست ، درتضادی سخت ، با « کشش وجان » قرارمیگیرد . خدایان « خواهنده و اراده کننده و امرونهی کننده ونصحیت کننده » ، « خدایانی را که اصل کشش وجاذبه » هستند، خوارمیشمارند ، و به نام « فریبنده و اغواگر» ازجامعه ، طرد میکنند . ایمان به خدایان ِ خواهنده واراده کننده ، جانشین خدایانی که میشود که گوهر نهفته کشش درجانها بودند . اخلاق ارادی ، جانشین اخلاق کششی میشود . حکومت وسیاست و مجازات وقانون باید این « اراده » را درانسانها بشکند و مطیع سازد . اطاعت کردن ، گذشتن از اراده خود ، برای اجرا کردن اراده خدا ، یا اراده دستگاه قدرت هست . اینست که عرفان درایران ، دربرابر عقل و اراده ( اخلاق ودین ارادی ) که گوهرشان ضد کشش است ، ایستاد و کوشید که اخلاق واجتماع و حکومت را باز برشالوده کشش بسازد ، نه برپایه امرونهی ، و نه برپایه « عقلی که میکوشد بر کشش های زندگی » چیره گردد . عرفان کوشید که اخلاق و دین وحکومت وجامعه را بر شالوده کششهای ژرف  درجان وزندگی خودانسان بگذارد . آنچیزی نیکی و زیبائی وحقیقت است که ، انسان را « میکشد » .

دلم به میکده زان میکشد که ، رندان را
کدورتی نه و با یکدگر، صفائی هست ( عبید زاکان )

عرفان ، این « اصل کشش به نیکی وزیبائی وراستی » را درهمه جانها ، عشق و خدا میدانست . عشق ، این کشش نهفته درهمه جانهاست .

درفرهنگ ایران ، جی ( Ji) که زندگی باشد ، به معنای خواستن ومهرورزیدن وعشق نیزهست ( کتاب یوستی ) . زندگی ومهرباهم اینهمانی دارند . فطرت ِ زندگی ، مهر است .« جی » که هنوز نیز دربرخی گویشها به « یوغ » ودرترکی به « توافق وهمداستانی » گفته میشود، همان معنای « سنگ = اتصال دوکس یا دونیرو باهم » را دارد ، و هردو نیز به معنای « کشیدن » هستند . چنانکه به جاذبه یا نیروی کشنده یا به نیرو درپهلوی ،« آ- هنجک = aa-hanj-ak »  گفته میشود که ازریشه « هنج = سنگ ( اتصال) باشد . و دراوستا به کشیدن « سنا= snaa »و به پی snaa-vare گفته میشود ( درآلمانی= Sehne ) . درحالیکه در زبان سغدی به پی ، « سنگ =  » گفته میشود . درفرهنگ ایران ، رگ وپی با هم جفت بودند ( سنگ ) وازاین رو، نام هریکی ، دربرگیرنده جفت خود نیزهست . ازاین رو« پی » دربندهش (بخش سیزدهم ) ، ارتا ( سیمرغ ، اردیبهشت ) هست . ازسوی دیگر به « زه کمان =jya » که همان واژه « جی » میباشد . رگ وپی ، ارتا وبهرام هستند که جفت همند وهمیشه همدیگر را میکشند و اصل عشق به همدیگرهستند، و این دو خدا ی همیشه عاشق به هم ، که همیشه همدیگررا میجویند وبه هم کشیده میشوند ، بُن هرانسانی هستند.

اینها همان « بهروز وصنم ( سیمرغ= سن ) یا مهرگیاه ( اسن بغ = سنگ خدا ) هستند . پس بُن هرانسانی ، کشش وجاذبه و یا مهروعشق است . اینست که عشق ( = جی ) و کشش ( جیا ) و زندگی با هم اینهمانی دارند . درست این تصویر، درهمه تفکرات عرفان ایران بازتابیده شده است . عشق درواقع ، همان « کشش گوهریست که بُن جان یا زندگی انسانست ، و اینهمانی با « گلچهره واورنگ » دارد که حافظ وخواجو وعبید ازآن یاد میکنند .

عشق ، کشش بنیادی سیمرغ وبهرام به همدیگراست که درهمه جانها ومغزهمه جانها هست .جی که جان وزندگی باشد ، نام ِ خود « رام » اصل زندگی وزمان هست ، که نخستین پیدایش سیمرغ ( ارتا = تخم زندگی ) میباشد . رام ، که دراصل ، مادرزندگی وزنخدای موسیقی وشعرورقص وشناخت ( بوی) ( به علت گوهرجفت بودنش ، یزدانشناسی زرتشتی اورا فقط نرینه میسازد ) ، گوهرش ، کشش میباشد و این گوهر زندگی بطورکلی هست .

تبدیل « کشش » به « خواست »

درفرهنگ ایران ، این کشش خدائی دربُن هرانسان به زندگی کردن هست ، که درخرد ، تحول به « خواست » می یابد . درخود واژه «خواستن» میتوان این دورویگی « کشش و اراده » را باهم یافت .  چنانچه واژه خواستن ( xvaastan) درپهلوی ، دارای معانی خواستار، خواهنده ، مایل ، جستجوکننده و آرزومند میباشد، هم میل وآرزو وجستجو هست وهم اراده کردنست . آنچه میجوید ومیخواهد ، کشیده میشود .  در داستان جمشید درشاهنامه ، پیوند « خرد وخواست »  به طور برجسته ، به چشم می افتد . جمشید با خردش ، چه میخواهد ؟ خواستارچیست ؟  خواستار، خوب پوشیدن و در خانه و ایوان و گرمابه ... خوب زیستن ، و خواستار تندرست زیستن و دارای داروهای بیماری زدا بودن است . خواستار، بوهای خوش است . البته بوئیدن درفرهنگ ایران به معنای جستجوکردن وشناختن است وبه شناخت همه حواس، بوئیدن گفته میشود .  همچنین خواستارآراستن زندگی با سنگهای گرانبهاست . همچنین خواستارساختن کشتی است تا گرد جهان بگردد و همه اینهارا با خرد میجوید و آنهارا کشف میکند . درواقع ، خرد ، خواستار بهزیستی و دیر زیستی درگیتی هست . جمشید، خواستارجهانست . و راه رسیدن به هیچ هنری برخرد انسان بسته نیست . خرد ، خواستارهنرهاست .

جهان را به خوبی من آراستم   چنان گشت گیتی که من خواستم

گیتی را انسان  چنان تغییر میدهدکه میخواهد و  جهان را درتغییر دادن ، به خوبی می آراید  ( آراستن ، نظم دادن و زیبائی کردن باهمست ) .  خرد ، چنین خواسهائی دارد . چرا ؟ چون « خرد که درفرهنگ ایران ازجان ( جی = کشش ومهر) پیدایش می یابد ، کشش به آراستن جهان به خوبی و تغییر دادن جهان دارد . درطبیعت انسان ، تخم سیمرغ ( ارتا = فرن = اخو ) است  که سرچشمه این کشش است . این کشش به نیکی و داد و راستی و نظم وزیبائی وسرفراریست که درخرد ، شکل « خواست » به خود میگیرد . کششی وآرزوئی که درتاریکی میآفریند ، درخواست ِ ارادی و آگاهانه ، روشن وآشکار میگردد .  به عبارت دیگر، « خواست درخرد انسان » ، « همان کشش جانی هست که ازتاریکی سربرآورده است » .

درفرهنگ ایران ، خدا ( سیمرغ ، رام ) امرونهی نمیکند ، نصحیت نمیکند ، ازانسانها ، نه این کاررا میخواهند نه آن کار را . تحریم ونهی نمیکنند . بلکه خدا ، کششی است درجان انسان ، بسوی راستی ( صفا ، شفافیت ، درون نمائی ) ، کششی است بسوی مهر ، کششی است به سوی داد ، کشش است به سوی آرایندگی ( نظم زیبا ) ، کششی است بسوی زیبائی ، کششی است به سوی خوبی ، کششی است به سوی روشنی وبینش خوب وبد . مسئله انسان فقط ، بیدارکردن و افروختن این کشش های ناپیدا ونهفته ولی بالقوه ، در خواستهای روشن و آگاهانه درخرد خود هست.  باخرد انسانست که این کشش های ناپیدا و تاریک ، این تخم تاریک خدا ، پدیدارو تبدیل به « خواست روشن » میگردد .  کشش جان ، تبدیل به « خواست ِ خرد » میگردد .

میان « خواست خرد» و « کشش جانی» ، هیچ گونه ستیزندگی و گلاویزی و تضادی نیست . مسئله اخلاق و دین واجتماع وتربیت ( پرورش = تحول دادن= فرورد ، خود آفریدن از راه تحول ) ، پیدایش همین کششهای جانی انسان ، به « خواست وپسند » هست .  با خرد هست که این کشش های جانی درون ِ زندگی درخود ِانسان ، تبدیل به خواست دراخلاق و دین و تربیت وقانون و اقتصاد وحکومت ( نظم وسامان ) و داد میگردند . چنین خواستهای ِزائیده ازکشش های زندگی خود انسانست که نیرومند هستند ، و خرد کاربند ، وخرد بهمنی ، خردیست که خواستهایش ، ازتحول این کشش ها ، پیدایش یافته اند ، وازاین رو میتوانند ، زندگی یا جان را تحول بدهند . چنین اندیشه ای نیرومند است و خودرا واقعیت میدهد.

با چیرگی « عقل » بر « زندگی = جی » که گوهرش  « کشش » است  و این چیرگی ، پیآیند مستقیم روشنی برّ نده اش هست ، سرکوبی سوائق وعواطف و امیال زندگی ، آغازمیشود .

ازاین رو ، «خردی» که درآن ، کشش های آتش جان ، تبدیل به روشنی خواست میشود ، ازعقل ، طرد میگردد . روشنی و بینش ازاین پس ، روشنی بیکران اهورامزدا است  که به گوهر نازای انسان می تابد . یا آنکه الله ، که نورآسمانها وزمین است ، معیارخیروشرّ میگردد و درامرونهی ، پیکرمی یابد و بکلی  « تحول کشش جان را ، به خرد مدنیت سازو اخلاق وقانونساز» ، طرد و انکار میکند .   بدین ترتیب ، گوهر خدائی انسان ، که کشش اش درجان ، تبدیل به روشنی خرد میشود ، انکار میگردد ، و « شرک » شناخته میشود ، و« محاربه باالله یا اهورامزدا » شمرده میشود . در زرتشتیگری ، اندیشیدن با خرد انسانی ، « خود، خدا سازی درمورد جمشید » میگردد . انسانی که با خردِ زاده ازکشش جانش ، میخواهد مدنیت بسازد ، همکار اهریمنست . « منیدن یا منی کردن » که اندیشیدن با خرد خود انسان هست ، ادعای خدا بودن ( منی کردن ) میشود .  این روند سرکوبی کشش های جانی درزرتشتیگری و سپس دراسلام درایران ، ادامه یافت .  درجنبش عرفانی درایران ، این کشش جان ، بنام عشق ، ازسرفوران کرد و اعتلاء یافت و اهمیت فوق العاده پیداکرد . ازآنجا که « خرد به معنای نخستینش درفرهنگ ایران » ، که گشتگاه ِ « کشش گوهری جان » به « خواست مدنیت سازی= آباد کردن گیتی » بود ، از زرتشتیگری سرکوبیده ومسخ وتحریف ساخته شده بود ، کشش جان که « عشق » نامیده شد ، ضدیت خود را علیه « عقل » آشکارساخت . این بازشناخت ِ کشش جان که گوهرعشق شمرده میشد و گرانیگاه جهان زندگی وگوهر روان خدا درهمه چیز دانسته میشد ، چیزی جز باز زائی فرهنگ سیمرغی در چهره ای تازه و پرشکوه نبود . فرهنگ سیمرغی ایران ، نه تنها درشاهنامه و گرشاسپ نامه وبهمن نامه ، چهره ای نوین ازخود را باز یافت ، بلکه همچنین درجنبش جوانمردان ، چهره دیگری از خود را یافت ، و همچنین درسراندیشه « کشش جان= عشق » عرفانی ،   و همچنین درسراندیشه « جستجو یا دردطلب » در آثارعطار، باز ازسر رستاخیز نوین خود رایافت ، وازخاکسترش برخاست .

این اندیشه درفرهنگ ایران که « جان = جی + یان ، گی + یان » که زندگی یا جان ، خانهِ « رام ، زنخدای زندگی وزمان وشعرو رقص وموسیقی وشناخت درجستجوکردن است » ، یا آشیانه « گی = سیمرغ = ارتا » است ، و این گوهرخدائی انسان هست که ، درجستجوکردن ، به سوی گوهرخدائی خود انسان کشیده میشود ، درغزلیات مولوی بارها عبارت بندی میشود :

تو جان ِ جان ماستی ، « مغر ِ همه جانها » ستی
از« عین جان » ، برخاستی ، مارا سوی ما میکشی
این « عقل بی آرام » را ، می بـَر ، که نیکو می بـَری
وین جان خون آشام را ، میکش ، که زیبا میکشی
ازتست  ،« نفس بتکده » ، چون « مسجد اقصی » شده
وین عقل چون قندیل را برسقف مینا میکشی

این کشش است که گوهربتکده را تحول به مسجد اقصی » یعنی ، کفررا به دین ، تحول میدهد

شاهان ، سفیهان را همه « بسته » به زندان « میکشند »
تو ازچَـه وزندانشان ، سوی تماشا میکشی

حکومتها ، مردم زا بنام جهل ، « بسته به زندان میکشند » ، ولی توای کشش ِ جانی ، آنها را ازاین محکومیت واسارت ، بسوی بینش گوهرخدائی و آزادیشان ، با رغبت گوهریشان میکشی . آنچه عرفان ، حق بیانش را دربرابر شریعت اسلام نداشت ، این تحول کشش ِ جان انسانی ، به خرد مدنیت ساز وقانونساز و اقتصادسازو اجتماع سازبود . ازاین رو این « کشش گوهری انسان که سرچشمه بینش مدنیت سازی » است ، درخود ، خاموش میماند و ما چنان گمان می بریم  که عرفان ، فقط روند درخود فرورفتن ومراقبت بوده ا ست .