jamali.info header

  

زندگی، مـُقـدس است
خدا هم حق ندارد حکم قتل واعدام بدهد

فرهنگ ایران، فرهنگی فراسوی مذاهب وادیان ومسالک واقوام وطبقات است

گرانیگاه این پژوهـشهـا
رفـورماسیون دین وتئولوژی ِ زرتشتی نیـسـت
بلکه « رُنسانـس فرهـنگ ارتـائـی » میباشـد
که درآغاز،خانواده گرشاسپ وسام وزال و رستم پرچمدارآن بوده اند
وبه نام «سیمرغ یا هـما یا عنقا یا سمندر » بلند آوازه شده
و در جنبشهای خرمدینان و مزدکیان و جوانمردان وعیاران وعرفان
ادامه یافته است


چاشنی های اندیشه


CHASHNIHA-YE ANDISHE: PAGE 1, PAGE 2, PAGE 3, PAGE 4, PAGE 5

تا حق دادن حکم فتوای قتل یا جهاد از ریشه ، کنده نشود
نخواهیم توانست به آزادی وحاکمیت ملی وعدالت برسیم
واین فقط با گسترش فرهنگ ایران ممکنست

اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس (گزندناپذیر) است، یعنی چه؟
یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد ...
یعنی، کشتن به حق، برضد حق هست.
حقی که امر به کشتن بدهد، نا حقست ...
یعنی، هیچ ملائی، حق فتوای قتل و فتوای جهاد ندارد ...
یعنی، هیچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند ...
یعنی، هیچ کتابی و پیامبری و رهبری و آموزه ای، جز جان وخرد انسان، مقدس نیست ...
یعنی، هیچکس، حق سلب آزادی از خرد انسان در اندیشیدن ندارد، چون خرد انسان، از جانش میجوشد ...
یعنی، فقط خرد انسانی، حق نگهبانی و سامان دادن جان یا زندگی را دارد ...
یعنی، فرقی میان بودائی و یهودی و مسلمان و زرتشتی و ترک و عرب و کرد و چینی و هندی نیست ...
یعنی، گرانیگاه و سرچشمه حقوق انسانها، جان وخرد انسانهاست، نه ایمانشان به عقاید و ادیان و مکاتب و ایدئولوژیها ...
یعنی، حکومت دینی و ایدئولوژیکی، سلب آزادی از خرد انسانیست که از جان میجوشد ...
یعنی، «زندگی» برتراز «همه حقیقت ها»ست


گذاردن غایت و تلاش برای رسیدن به آن، دوپیایند جداناپذیرازهم دارد. ازیکسو، غایت، خودش نا آگاهانه « مقدس ساخته میشود » و ازسوی دیگر، همه چیزها جزخودش، « وسیله رسیدن به آن»، وطبعا « بی قداست ساخته میشوند ». بدینسان « ارج » ازهمه چیزها، غصب وچپاول میگردد و پس ازاین غصب ارج ازهمه چیزها، میتوان آنهارا به آسانی قربانی کرد. خیلی ها می انگارند که « قداست » یک مقوله « دینی » است و نمیدانند که هرکجا غایتی گذارده شد، نا آگاهانه، مقدس ساخته میشود و ارج ازهمه چیزهارا غصب میکند و قربانی کردن هرچیزی را صواب ونیک میشمارد. هنگامیگه رسیدن به قدرت، غایت یک فرد، یا یک گروه و جامعه و طبقه وحزب و بالاخره یک دین شد، این فاجعه درتاریخ روی میدهد ورویداده است. آنچه تهی ازقداست هست ، میتوان بدون دغدغه خاطر، برای رسیدن به غایت مقدس خود، قربانی کرد وارج ازهرچیزی را ازآن غصب کرد. غصب وچپاول ارج انسانها وچیزها ، نه تنها ضروریست بلکه کاری مقدس و والامیشود.


انسان، وجودیست که در خود نمیگنجد. انسان وجودیست که ازخود لبریزمیشود. از خود، میدرخشد. از خود، پیشرفت میکند. از خود، میگسترد. او همیشه بیش از خودی میشود که بوده است. او، آینده میشود، آینده خود را میآفریند. او بیش از فکریست که داشته است و دارد. او هیچگاه « درخود نمی ماند ». او وجودیست افزاینده، افزونخواه. انسان را نمیتوان در چیزی وظرفی وقفسی وجائی، گنجانید. اورا نمیتوان در آموزه ای، مکتبی، عقیده ای، مذهبی و ایمانی گنجانید. او خود را درفراسویش، در ملت و در حکومت و در حقوق و در اقتصاد و در اخلاق و در بینش، میگسترد و در این خودگستریست، که به شادی و خوشی میرسد.


چرا انسان، « من » هست؟ چرا انسان درایران به خود « من » میگوید؟ چون انسان خودرا، « کان وگنج » میشناسد. « مـن » چیست؟ « آنچیزیست که می مـنـد = آنچیزیست که می اندیشد ». منیدن یا اندیشیدن چیست؟ من، درمنیدن که اندیشیدن باشد، به خود شکل میدهد، و شیرابه رنگارنگ جان خودش را در رنگارنگیش، پدیدارمیسازد تا « من » بـشود. هر انسانی از این رو به خود « من » میگوید، چون « من یا مان »، شیرابه و مایه تخمیرگر درون چیزها و درون خود اوهست. انسان نیز چون همه گیاهان، سرچشمه شیرابه هاست. و منیدن که اندیشیدن باشد، روند پدیدارساختن و زایانیدنِ این شیرابه وجوهر، درشکلهای گوناگون و قوس قزح رنگهاست. نخستین انسان که جمشید باشد وبُن هرانسانیست، از دیدن سنگهای رنگین، به آنها دل می بازد و شیفته آنها میگردد. او این سنگهای گرانبهای رنگارنگ را از سنگهای خاره ( خاره = زن ) میزایاند و افسون میکند. او درست با زایانیدن سنگهای رنگین گرانبها، از خاره ها، خود را میشناسد. انسان درمنیدن باخردش، نه تنهاسنگهای گرانبهارا میزایاند، بلکه درهمان روند زایاندن طبیعت، غنای خودرا نیز میزایاند. آنچه درکان خود رنگین وگرانبهاست، در زایانیدن طبیعت و درزایانیدن انسانها، پیدایش می یابند. زایانیدن جهان واجتماع، روند. زایانیدن خود است. ماباید دایه جهان و اجتماع بشویم تا غنای خودرا بیابیم.


بیش از نیم قرن درایران، « روشنفکر» به کسی گفته میشد که « موءمن به ایدئولوژی مارکسیسم » بود که « ادعای اینهمانی داشتن با علم وحقیقت » را میکرد. درواکنش با این روشنفکر، « روشنفکر دینی » پیدایش یافت که ادعای اینهمانی اسلام را با علم و حقیقت میکرد. و این دوگونه روشنفکری به یک اندازه، بیزار ازتفکرآزاد و دشمن سرسخت آزادی خرد انسانی بودند. انقلاب اسلامی، پیایند این دوگونه روشنفکری بود. از این رو مسئله بنیادیِ باز زائی فرهنگی ایران، آزادی ازاین دوگونه روشنفکریست. فرهنگ ایران، برپایه خردی بنا میشود که تابع ایمان به هیچ آموزه ای نمیگردد که خودرا بنام علم وحقیقت وتنها راه راست، فراسوی حق خردِانسان به شک ورزی مینهد. خرد آزاد، اندیشیدن انسان را استوار بر « روش پژوهش دائمی » میسازد، نه برپایه ایمان به آموزه ای که ادعای انحصاری اینهمانی با علم وحقیقت دارد. خرد آزاد انسان، پشت به « هـمه دانی » درهمه اشکالش میکند. علمی، علمست که همه چیزرا نمیداند وندانستن را سرآغازپژوهش میداند. برای خرد آزاد، نه آموزه ای وجود دارد که دانش همه چیزهادرآنست، و نه کتابی و خدائی را میشناسد که که حافظه کل علومست وبی نیازازنواندیشیست. آن دانستنی که همیشه با نادانستنی، گره خورده است، بنیاد آزادی خرد است. هردانشی باید نادانی هائی بیافریند و بیابد که نیازبه پژوهش دارند. هرچه را خرد آزاد روشن میکند، با آن تاریکیهائی نیزمیآفریند که زایشگاه پژوهشهای تازه اند. آموزه ای که فقط روشن میکند و تاریکی جستجو انگیزنمیآفریند، نازاسازنده خرد انسانیست.


عـدالتی که آزادی نیافـریند، عـدالت نیست
آزادئی که عـدالت نیافرینـد، آزادی نیسـت
آزادئی که عـدالت را ازبیـن میبـرد و
عدالتی که آزادی را ازبین میبرد، انسانی نیستند
آزادی وعدالت باهم ازانسان زاده میشوند
و با جداشدن از همدیگر، انسان را نابود میسازند


خدا، در فرهنگ ایران، آذرفروز است نه روشنگر. او روشنائی بیکران نیست که همه را روشن کند، بلکه او « منقل یا کانون پرازاخگرهای آتشست » و این حبه های زغال، همان « جان » های انسانها هستند، که او در « تن هرانسانی » می نهد. آنگاه او بادنیکو یا « وای نیکو» میشود، و این حبه های زغال یا جان را درتن هرانسانی برمیافروزد، تا شعله ورشوند وزبانه بکشند وشکل مواج بیابند. از این رو تن انسان، به معنای اجاق وآتشدانست. خدا حبه های زغال وجود خود را که بهره ای ازجان خودش هستند درتن انسانها، برمیافروزد، تا « الو، یا البه » یعنی « الِ به = زنخدای به » بشوند. به عبارت دیگر، خدا، دراجاق یا آتشدان تن انسان، شعله ور وبرهنه ولخت میشود تا همه زیبائی اورا ببینند. این برهنه شدن خدا درتن انسان، که « برهنیتن » نام دارد، روند آفریدن خدا درتن هرانسانیست. خدا، ازتن هرانسانی، برهنه ولخت سربرمیافرازد وبه خود، در هر انسانی، شکل دیگر میدهد. خدای ایران که پیکریابی اصل زیبائی است ( هوچهره + سریره ) شرم از آن ندارد که خود را برهنه کند و درست همین برهنگی را صورت وجامه خود میداند.


ما به غلط می پنداریم که چیزی به نام « فلسفه » وجود دارد. ما فلسفه ها وفیلسوفها داریم نه فلسفه. ازشیوه تفکرفلسفی هست که فلسفه ها آفریده میشوند، و مقصد ازآشنائی با فلسفه ها، انگیختن تفکرفلسفی درخود هست. همچنین، عرفانی یا تصوفی وجود ندارد، بلکه ما « شیوه تفکر عرفانی » را داریم که تصوفها وعرفانهای گوناگون آفریده است، و مقصود ازآشنائی با این عرفا نها، انگیختن تفکرعرفانی درخود هست. همچنین چیزی به نام « دین »، وجود ندارد، بلکه این شیوه تفکر دینی هست که ادیان ومذاهب گوناگون را به وجود آورده است وبه وجود خواهدآورد. و مقصود از آشنائی با این ادیان ومذاهب، انگیختن شیوه تفکر دینی خود هست. در شیوه تفکر فلسفی، میتوان بافلسفه های گوناگون آشناشد و از تنوع آنها بهره برد و آجیلی ازآنها فراهم آورد. همچنین با شیوه تفکر عرفانی، میتوان در شناخت تنوع تصوف ها وعرفانها بهره برد و درک جدائی وشکاف وتضاد میان آنها را کنارگذاشت. در شیوه تفکر دینی نیز میتوان از « آجیل عقاید دینی ومذهبی » بهره برد وتنوع تفکردینی ومذهبی را ستود و پسندید. پانتئون، در گذشته، نیایشگاهی بود که همه خدایان را میگذاشتند و درآنجا « انجمن خدایان » را داشتند و تنوع خدایان را می پسندیدند. با پیدایش دین زرتشتی و یهودیت و مسیحیت و اسلام، اندیشه « انجمن خدایان وشادی از تنوع دینی » طرد شد. اکنون زمان آن بازفرارسیده است که همانسان که دردانشگاهها، فلسفه های همه فیلسوفان عرضه میشود، و این فلسفه ها دیدگاههای متنوع « تفکرفلسفی » شناخته میشوند، همانسان، نیاز بدان هست که نیایشگاههائی تاءسیس گردد که ادیان گوناگون عرضه گردند، تا با درک تنوع تفکردینی ومذهبی، هر کسی تفکر دینی خود را بازیابد و ازاین « آجیل تفکرات دینی ومذهبی »، راه به شادی ازتنوع بیابد. انسان ، باید ازنو، زیبائی تفکر دینی را در درک ادیان ومذاهب درتنوعشان کشف کند. درک تضاد درادیان ومذاهب، پیایند بدویت و توّحش تفکر دینیست.


آزادی و تصادف، دوپدیده به هم پیوسته اند. تصادفست که انسان را به ابتکارونوآوری میانگیزد. تصادفست که انسان را به شگفت کردن واندیشیدن میانگیزد. انسان یاجامعه ای که نیرومند نیست ویقین به، خود ندارد، ازتصادف میگریزد ومیهراسد. اینست که درگذشته ادیان نوری، برای گریزازتصادف، غایت برای خلقت وتاریخ معین ساختند. همچنین سپس فلاسفه برای گریزاز تصادف، تاریخ را قانونمند دانستـند، تا مردمان با اعتقاد به آن غایت یا به این قانونمندی، اطمینان به آینده ای پیداکنند که درآن تصادف نمیتواند اثری داشته باشد . هم آن غایت وهم این قانونمندی تاریخ، نا آگاهانه ایجاد گونه ای اجبار میکرد که همه اتقاقات وتصادفات اجتماع وتاریخ را بسوی آن غایت یا رعایت آن قانون، خواهد راند، ولو آنکه انسانها، دراعمال وافکارشان ازآنها هرروز نیز سربپیچند . ولی چنین اطمینانی به غایت یا به قانونمندی تاریخی، نیروی ابتکاررا درانسان واجتماع نابود میسازد. انسان واجتماع نیرومند، نیازبه تصادفات دارند، تا درابتکارونواندیشی، آزادی را واقعیت بدهند. قانونمندی و عادیات وروزمرگی زندگی، نیازبه اندیشیدن ونیاز به ابتکاروآزادی را میکاهد . با حذف تصادفات، دراثرغایت اندیشی و ایمان به قانونمندی تاریخ، حق آزاد اندیشی ازانسان واجتماع گرفته میشود. کاهش سراسرزندگی به عادیات و قانونمندی و ازبین بردن انتظار تصادفات، به نابود کردن نیرومندی و یقین به خود و نیازبه آزادی کشیده میشود. این یقین واعتماد اجتماع به خود است که تصادفات را منفی وشوم نمیداند و درآن سرچشمه آزادی وابتکارخود را می یابد. این یقین وطمینان اجتماع به خود هست که اصل آزادی و استقلال و « شکل دهی به آینده » است. تصادف را نمیتوان ازآینده وازآزادیخواهی حذف کرد ، بلکه باید نگذاشت، تا یقین به خود را با اعتقاد به غایت الهی یا قانونمندی تاریخی ازما بگیرند. ازاین رو بود که فرهنگ ایران، « عمل واندیشه به هنگام » را بنیاد نیکی میدانست، و « هنگام اندیشی » را که از « نیرومندی انسان واجتماع سرچشمه میگیرد » سرمایه زندگی میدانست، نه « فرصت طلبی » را که از« سستی وضعف انسان واجتماع » سرچشمه میگیرد.


جان هرانسانی ، خانه ونیایشگاه ِ زنخدا جی ( خرّم )، یا « اصل زندگی وعشق ورا مشگری و جوانمردی وزیبائی » است . و درست درهربامدادی ،که « با م + داته » یا « پگاه » یا « اوُش+ بام » باشد ، وانسان ازخواب ، چشم میگشاید تا زندگی تازه را ازنو آغازکند ، این زنخدای عشق وزندگی ورامشگری و جوانمردی ، از« شب که ارتا » باشد ، زاده میشود ، وبه پیشبازانسان میشتابد، تا اورا درآغوش گیرد . چون « نگاه چشم » هرانسانی نیز، زایش همین «خرّم یاجی» اززهدان ِارتاست که « مردمک چشم » نیزهست . « پَگ» در« پگ+گاه »، نام زن نارپستانست ، و«بام » یا « وام «هم ، به معنای. پستان وهم به معنای « زنخدای عشق » است . به « جُدی » که نام ماه دهم ( دی= خرّم ) نیزهست ، « آبام گاه » ، گاه زنخدای عشق یا بام گفته میشود . معنای جدُی درعربی ، مردبخشنده است ، و این واژه همان واژه « جد دی » هست که بنا بر اقرب الموارد ، به معنای « سخی وبخشنده وجوانمرد » است . ولی « جد+ دی » به معنای « شیرزنخدا خرّم » است . اینست که مولوی با شناخت این پیشینه فرهنگی دربلخ که نیایشگاه این زنخدا( شاده = خرّم ) بود، میسراید که :
هرروز بامداد ، درآید یکی پـری
بیرون کشد مرا ، که زمن ، جان کجا بـَری
گرعاشقی ، نیابی ، مانند من ، بـُـتـی
ور تاجری ، کجاست چو من ، « گرم – مشتری »
ورعارفی ، « حقیقت معروف جان » ، « مـنـم »
ور کاهلی ، چنان شَوی ازمن ، که برپـری
خرّم ، پریزاداست و مادرش ، پری ، یا شاه پریان ارتا ، یا سیمرغست . این اصل عشق وشادی( نام دیگرش شاده است ) و موسیقی و جوانمردی وزیبائی، انسان را ازخواب بیدارمیکند ، وراه فرار وگریز را به من می بندد ، و مرا به عشق به خود فرامیخواند ومیگوید: این منم که اصل زیبائی هستم واین منم که مشتریها را گرم میکنم ، ومن همان « حقیقت جان تو ، و جان هرانسانی هستم » ، و اگر کاهل وبیحال باشم ، مرا خیزان وپران ورقصان میکند .


درمورد جمشید میاید که یاقوت وبیجاده وزروسیم را :
زخارا به افسون برون آورید شد آن بندهارا سراسرکلید
این افسونی که کلید همه بندها ست ، چیست ؟ با مفهومی که درذ هن ما ازافسون وجادووجنبل ، جا افتاده است ، اندیشه اصلی ، به کلی ناشناخته میماند.ولی درست این خرد انسانیست که با افسونگری ، همه ناپدیدها ونهفته را ازهم میگشاید و به شناخت خوب وبد میرسد . « افسون » و « افـزون » هردو یک واژه اند . هردوی این واژه ها به معنای « درزایش، بیش شدن » بوده اند . افسون ، به معنای « هنر زایانیدن ومامائی کردن » بوده است . افزون=af-zon به اصل « افزائیتن =af-zaayitan » باز میگردد که « فرا+ زائیدن » باشد( اف=aiwi) . واژه « سپنتا » نیز، همین معنای « افزایش = بیش زائی » را دارد ، هرچند درمتون ززتشتی به « مقدس » برگردانیده میشود . « ماترا سپنتا» ، خدای روز بیست ونهم، به معنای « مادرزاینده = مادرجانفزا » هست . گوسپند = گئوسپنتا به معنای « جانِ اف+ زاینده » است . درشوشتری به زَن ، « زوُنه » گفته میشود . و در گویش دوانی ، به مامائی کردن وزایانیدن « زونیدن=zonidan » گفته میشود ، و واژه « زُنـّار» هم ازاین واژه ساخته شده است .
افسونگری وافسون ، به هنرمامائی کردن و زایانیدن گفته میشود . زایانیدن ، معنای بسیارگسترده ای داشته است . درزائیدن است که کودک، پدیدارو « روشن » میشود و تکوین می یابد . ازاین رو واژه « زن » ، هم به معنای « زائیدن » وهم به معنای « شناختن » است . ازاین رو بینش وروشنی وشناخت هرچیزی ، زایانیدن آن چیزبوده است . همه اینها با « افسون وافسونگری » کارداشتند . با افسون یا هنر زایانیدن ، میشد سنگهای قیمتی را از« سنگ خارا » زایانید . سنگ به معنای زهدان و«خارا» به معنای زن هست .


خدا، در فرهنگ ایران، «ا صل همه چیزهاست»، نه شخص خالقی که فراسوی چیزها وگیتی میباشد. پس جان هرانسانی، خانه ونشیمنگاه و میهنِ «دوست = زوُش = زاوُوش» هست که نام خدای ایران بوده است. خدا که اصل دوستی است، جان هرانسانیست، پس جان هرانسانی، اصل دوستیست. اینست که باید درجان هر انسانی، این دوست، این اصل دوستی را جُست و یافت.


پشت کردن به فرهنگ چند خدائی، و پیدایش ادیان توحیدی، ورویکرد به ادیان توحیدی، درست برای «بدوی بودن» ادیان توحیدی بوده، چون از غنا و پیچیدگی چند خدائی میگریختند. در واقع، ادیان توحیدی هستند که، همه پدیده هارا بی نهایت بدوی و ساده میسازند، چون همه چیزها و وقایع را، تنها به یک اراده نسبت میدهند، و یک رنگی و یک اندیشگی و یک معیاری و وحدت کلمه و راه مستقیم واحد، و ایمان انحصاری به یک خدا و معیار، جانشین ِ طیف رنگارنگ زندگی میشود، و طبعا گلاویزی «زندگی رنگ کمانی» با فلسفه «یکرنگِ بیرنگِ» دین توحیدی، فاجعه تاریخ انسانی میگردد.


نوشدن، جوان شدن و تازه شدنست. انسان و جامعه، در جوان شدن وتروتازه شدن، نومیشوند. از این رو بود که در ایران، به «جوان»، «نو» گفته میشد. اصطلاح «نو» در اصل«نواک» بوده است که در حقیقت «نپ + آگ» میباشد. «نپ» که نمی وتری است و «آگ»، تخم و خوشه گندمست. هنگامیکه آب وتری با تخم، باهم انباز و آمیخته شوند، بلافاصله تخم، سبز و تازه میشود. این شیرابه پدیده ها و واقعیاتست که باید بیواسطه در وجود انسان (مردم = مر + تخم) جذب و هنجیده شود، تا انسان و جامعه، نو و جوان وتروتازه شود. با وام کردن اندیشه های نو که در جوامع دیگر رُسته اند، هیچ ملتی و انسانی، تروتازه و جوان نمیشود. نوشدن با تروتازه شدن، یعنی با آفریننده شدن هستی ملت کار دارد.


اندیشیدن، در فرهنگ ایران، نقدکردن «معانی» هست که در «جان انسان، روان هستند» هستند، وباید درتن وحواس انسان، شکل به خود بگیرند (دیسیده = دیشیده شوند). جان که «جی+یان» باشد، به معنای جایگاه وخانه «جی = ژی» هست. ژی از آنجا که اصل جفتی است، سرچشمه آفرینندگی وسرشاری و جنبش است. جان، جفت شدن آب و آتش (گرمی وخویدی) است، یعنی هم شیرابه واَنگ ومان ومایه است، وهم گرمی، و بدینسان، «رنگ» یا شیرابه روانست. آتش و آب (شیرابه)، هردو، بی شکلند. مسئله، جوشش این شیرابه ومایه گرم روان است که حقیقت باشد، و اندیشیدن، شکل دادن به این آب رون و آتش شعله ور، درتن ودرحواس انسان میباشد. هرکسی، درتن وحواس ورفتاروگفتارش، شکل ویژه انفرادی خودرا به آن میدهد که خاص آن فرداست. این اندیشه کهن را عطاربدینسان درمصییت نامه ازنو، بازتابیده است
ذات جان را معنی بسیار هست -- لیک تا نقد تو گردد، کارهست
هر معانی، کان ترا درجان بود -- تا نپیوندد به « تن»، پنهان بود
چون به تن پیوست آن، خاص آن تست --
نیست خاص آن تو، گردرجان تست

جان، سرشاراز معانی (معنا = مانا = مان = انگ وشیرابه) است و، نقدکردن آن در شکل دادن آن در تن خود، از راه اندیشیدنست. اندیشیدن، آنچه درجان شکل ناپذیراست، درتن وحواس، شکل میدهد.


در هر زبانی، معنای اصلی «واژه»، جهان بینی و فلسفه آن زبان را در آینده، معین میسازد. هر چند نیزمعنای اصلی«واژه » فراموش گردد، ولی منش ِ جدا ناپذیر معانی تازه ای نیز که می یاید همیشه میماند. مثلا، دو واژه «عـقـل» در عربی و «خــرد» در فارسی، شناسنده دو فرهنگ کاملا جداگانه هستند، و نباید «خرد» را ترجمه «عقل» دانست. «عـقل» در عربی، اساسا دو معنی بنیادی داشته است. ازیکسو به معنای «بند آمد اسهال وشکمروش» بوده است و از سوی دیگر، به معنای «بستن زانوی شتر» بوده است. به عبارت دیگر، «تعـقل»، مانع حرکت آزاد حیوان (خود) شدن، و راه «خودروی بیمارانه درون» که اختیاررا از انسان، سلب میکند، بستن است. در حالیکه «خرد» که «خـره + راتو» باشد، به معنای «ماه پـُر» است که «رد» وسالاردرمغزاست. وماه پـُر، اصل آفرینندگی جهان و اصل تحول و تغییر و اصل روشنی و بینش در تاریکی، و زهدان پرازشیرابه و مایه است که اصل تخمیروشکل دهی در جان هر انسانی میباشد. ازاین رو، «خرد» و «عقل»، ایجاد دو فرهنگ و جهان بینی و دو شیوه تفکر فلسفی متضاد باهم میکنند. نادیده گرفتن این اختلاف بنیادی، مغشوش ساختن تفکر فلسفی در ایرانست. آیا ما باعقل، فکر میکنیم یا با خرد میاندیشیم.


شادمانی، در فرهنگ ایران، مایه ایست که سراسر زندگی و خـرد را تخمیرمیکند و میافزاید و شکل میدهد. «خـرّم » که زنخدای زندگی و عشق و موسیقی و زمان ایران هست، و «روان» هر انسانی نیز میباشد، نام دیگرش، « شاده»، یعنی «مایهِ تخمیرکننده شادی» است. هر انسانی باید روان خود را که خدای شادی و موسیقی و زندگی و زمانست، بگذارد وجود اورا تخمیرکند و شادی را آشکار و روشن سازد، تا زندگی درگذشتن بیفزاید. زندگی انسان آنگونه میگذرد که انسان آنرا در شادی میگذراند. این مائیم که آنچه گذراهست درگذراندن، میافزائیم. این حق گوهری انسانست که زندگی را به شادی بگذراند و نگذارد که قدرتی این حق را ازاوسلب کند. خیام میگوید
گر یک نفسـت ز زندگانی گذرد -- «مگذار» که جز به شادمانی گذرد
هشدار، که سرمایه سودای جهان -- عمریست ،.. چنان کش گذرانی، گذرد


«خرد»، در فرهنگ ایران، پدیده ایست که ازتجربیات ژرف ایرانیان با «ماه» پیدایش یافته است. «ماه»، برای ایرانیان «اصل روشنی وبینش درتاریکی» بوده است. ماه، چشمیست که هم تاریکی را روشن میکند وهم می بیند. دیدن درتاریکی، به معنای آنست که از راه «جستجوکردن وآزمودن» است که میتوان به «روشنی وبینش خوبی وبدی رسید» و برگزید. مغـز انسان که « maz-ga» باشد به معنای «جایگاه ماه = maz » است. در شاهنامه، انسان درخت سرویست که فرازش «ماه گـِرد = ماه پـُر» هست. انسان، اصل همیشه ازنوسبزشونده و عشق است که بـَرَش، «ماه پُر» است. واژه «خرد = xratu = ratu + xra » درست حاوی همین معنا ست. «xra» همان «هـره، خار، خاره» است که به معنای «زن و ماه پـُر» است که «زنخدا ماه» باشد. پسوند «ratu» همان واژه «رَد» است که دراصل به معنای «داد وقانون» و «سروروسالار» است. تخم ماه در مغـز هر انسانی هست و خرد هرانسانی، «ماه خدا، یا اصل روشنی وبینشی» است که همه چیزها را خود درتاریکیها، میجوید ومیآزماید و خود، «رَد» یا سرچشمه «داد وقانون» میباشد. خرد هرانسانی، هم روشنگروهم بیننده قائم به ذات خود هست که سرچشمه پیدایش قانون وداداست.


در فرهنگ ایران، آب، مایه بود، یعنی «اصل تحول دهنده وشکل دهنده» به هرچیزی بود. چون آب، معنای تنگ مارا نداشت، بلکه به معنای «همه شیرابه های درون چیزها و انگم ومان وژد و رنگ وشیروروغن ونطفه و آب زهدان و باران...» بود، از این رو «مایه »نیزنامیده میشد. این آب یا مایه دردرون چیزها بود که «حقیقت» شمرده میشد. انسان که مردم (مر+ تخم) باشد، همیشه در درون این مایه یا درون دریای جهان، شنا میکرد. «شناختن» درست ازهمین واژه «شنا وری» ساخته شده است. زندگی، شنا دردریای جهان وگذر ازرودخانه شیرابه های پدیده ها و واقعیاتست. هر انسانی، مستقیما با حقیقت جهان آمیخته است. تخم وجود انسان درحواس، این شیرابه ها ی جهان را می هنجد (جذب میکند) و می «وَخشـد». وخشیدن چیست؟ «وخش»، به درخشش و کلمه والهام و نمو وبالیدن و پیشرفت وبزرگشدن و بسط یافتن و شکوفه کردن و شعله ورشدن و «موجود مینوی شدن = موجود بهشتی شدن» گفته میشود. «می» نیز« مایه وآب» بود، و عرفان، این معنارا از فرهنگ ایران به ارث برد. در نوشیدن می یا جام جم، تخم وجود انسان (مر+تخم) درختی میشود که فرازش «ماه پُـر = اصل روشنی وبینش درتاریکیها» است. اینست که در فرهنگ ایران، همآهنگی بینش های حواس، به «خرد»، شکل میدهند، نه آنکه «عقل»، به همه چیزها، شکلی را که اراده میکند با قهربدهد، ودنیا و اجتماع را به آلت دست خود، کاهش بدهد تا بردنیا واجتماع، حکومت کند. خرد درایران، مفهومی دیگردارد که عقل.


فرهنگ ایران، در حواس، دایه خـرد را میدید. حواس، نوک پستانهائی هستند که شیرطبیعت را به خرد میرسانند و خرد و جان را می پرورند. مکاتب فلسفی که بر مدنیت غرب سلطه یافتند، دردرک حواس، «موادِ خام عقل» را میدیدند و هنوز نیزمی بینند. عقلست که باید به این «مواد»، شکل وسامان بدهد. این عقلست که ارزش به مواد حسّی میدهد. عقل این مواد را طبق هدف وغایتی که میگذارد، بکارمیبرد. ادراکات حواس، وسیله وآلت عقل میشوند. عقل، در ادراکات حواس، حقیقت (شیرابه گیتی) را نمی بیند، بلکه فقط آلتی درخدمت غایت وهدفی که خود می نهد، می بیند. درحالیکه در فرهنگ ایران، «خرد»، درادراکات حواس، که شیرازپستان گیتی به او میدهند، حقیقت را می یابد وازحقیقت پرورده میشود وشکل می یابد. خرد وجان، در نوشیدن شیرابه ادراکات حواس، به حقیقت میرسد وصورت می یابد. ولی باعقلی که ادراکات حواس را مواد خام خود میداند، دنیا، تقلیل به «آلت عقل» می یابد، و انسان حق می یابد که دنیا را به هرهدفی که مطلوبش هست، بکارببرد. دنیا وتاریخ را طبق عقلش، تغییربدهد. با چنین عقلی، راه «بی ارزش سازی زندگی درگیتی» گشوده میشود، چون درپایان «زندگی انسان وجامعه» نیز، مواد وآلت های دلخواه عقل میگردند.


زنیروبود مرد را راستی. ازنیرومندی، یعنی «ازخود، آفریننده بودن» است که انسان وجامعه، به حققت (راستی) میرسند. وازخود، آفریننده نبودن، سستی وضعفست، که انسان وجامعه به «ضدحقیقت» کشیده ورانده میشوند. نیرومندی، به معنای «ازخودآفریننده بودن» است، چون «نیرو» «دراصل به معنای جمع اصل نرینه ومادینه باهمست، که معنای «اصل آفرینده ِروشنی وجنبش و آغازگری وشادی» را داشته است. چنین انسانی وجامعه ای،هیچگاه، «واکنشی» نمیاندیشد وعمل نمیکند. ولی سست وضعیف، یعنی آنکه ازخود نمیتواند بیافریند، همیشه تابع و واکنشی میاندیشد وعمل میکند. ازاینرو نیز، یک ضعیف وسست، همیشه گرفتار تباهی وکاستی و اشتباه وواپس ماندگی است، و ضرورتا محتاج «خلق کردنِ دشمن» است. ضعیف وسست، باید همیشه «دشمن، خلق کند» تا این تباهی هاوکاستیها وواپس ماندگیهارا به او نسبت دهد. با خلق دشمنست که میتواند همیشه خودرا ازپیایندهای مداوم سستی وضعفش، نجات بدهد. ولی برغم این دشمن آفرینی، همیشه ضعیف وسست میماند. خلق ِکافرو شیطان واهریمن وکلونیالیسم وکاپیتالیسم وامپریالیسم واستکبارو ... نتیجه همین عذاب ازضعف وسستی خود هست، چون نمیتواند ازخود بیافریند. نجات ازضعف، درکینه توزی با دشمن، ممکن نیست، چون کینه توزی خود ، افزاینده ضعفست.


آنچه در فرهنگ ایران، فوق العاده اهمیت داشت، نقش انگیزندگی انسان بود. به آنچه امروزه، انگیزنده یا تلنگر، یا درکردی، پیتک، ودرتبری، ناترینگ میگویند، آنها، «آذرفروز» یا «آتش زنه» میگفتند. خدایان ایران، « بهمن» که اصل خرد و مدنیت در هر انسانیست، و «ارتا» که سیمرغ باشد، آذرفروزند، نه «علت ایجاد جهان و روشنی و بینش»، ونه «خالق جهان». آنها «بذرهای هستی» را که سرشاراز زندگی و نیرو و آتشند، برمیانگیزند، تا از درون خودشان، فواره بزنند، و برافروزند و روشن شوند، و غنای خودشان، تبدیل به روشنی و بینش و شادی و جنبش بشود. تل، در تلنگر، به معنای انگشتست، و «پیت» درپیتک در کردی، به معنای اندک، و آغاز، و فواره است. این خدایان با زدن یک تلنگر، جهان و انسان را به «خود آفرینی» میانگیزند تا همه، به خود شکل بدهند. «روان» انسان نیز، همین نقش را در ضمیر انسان، داشته. روان، آتش فروزجان انسانست. تخم وجود انسان (اند+هند) در اندیشیدن (اند+ دیسیدن) به خود، شکل میدهد. بهمن که اصل خرد ومدنیت است، آموزگار انسان نیست، بلکه آذرفروزجان انسان، به اندیشیدنست. اِلاهان ادیان نوری وتوحیدی، آورنده آموزه و مکتب و شریعتند، وبه انسان، بینش وروشنی خودرا میدهند، و انسان را بدینسان خرفت میسازند، وحساسیت انگیخته شدن از غنای خود را ازاوسلب میکنند. در حالیکه بهمن وسیمرغ، با تلنگر، می انگیزند تا روشنی و بینش از جان ِخود انسان برافروزد. « نواندیشی»، نیاز به حساسیت در انگیخته شدن ازتجربیات وافکار دارد.


اندیشه هائی که تحولات بزرگ حقیقی تاریخی را شکل میدهند، اندیشه هائی نیستند که «علت» پیدایش حرکت در اجتماع میشوند، و افکار اجتماع، فقط معلول آنها و شکل یافته از آنهاست. اندیشه هائی که علت ایجاد افکار مدرن میگردند، با فقر و کمبود و ضعف مردمان کار دارند، چون آنچه به خود شکل می پذیرد، گواه برضعف و فقر و کمبود وجودیست. انقلاب حقیقی، پیدایش نیروهای شکل دهنده از غنای خود مردم هست. سراسر افکار مُدرنی که روشنفکران به مردم عرضه میکنند، همه برغم مدرن بودنشان، احساس فقر و کمبود وجودی مردم را نیزنا آگاهانه بسیار میافزاید. اندیشه های برانگیزنده اند که تلنگر به بخشِ پروسرشارروان و زندگی مردمان یک اجتماع میزنند. این اندیشه ها، به عواطف و احساسات و علائق و کششها که نهفته درزیرفشارها ودردها و آشفتگیها جوشیده اند و غنای ناگنجا در ضمیرهستند، یک تلنگر میزنند، تا این عواطف و احساسات و سراندیشه های مایه ای، فوران کنند و به خود شکل بدهند.


روز ششم فروردین که روزخرداداست، «نوروزبزرگ» و «روز سعادت وامید» خوانده میشود. زنخدا خرداد که در اسلام «هاروت» شده ودرچاه بابل وارونه آویزان شده ولبش تا آب، همیشه یک انگشت فاصله دارد و درتشنگی ابدی میسوزد، زنخدای «آب» است. «آب» برای ما، مفهوم بسیارتنگی دارد. ولی در فرهنگ ایران، «آب»، به «شیرابه یا اِسانسِ کل جانها یا جهان جان»، گفته میشده است. به عبارت دیگر، آب، «حقیقت نهفته درکل جهان جسمانی» بود. در واقع، آب، حقیقت بود. با این ویژگی که این حقیقت، ساکن وثابت وسفت نبود، بلکه آب روان یا تازنده (همیشه تروتازه ومواج) بود. این آب یا حقیقتی که هیچ شکلی به خود نمیگیرد ولوبه آن هرشکلی داده شود، درهرجسمی (استو) بود وآنرا میرویانید، و بدینسان، «جهان مینوئی یا بهشتی درگیتی» پیدایش می یافت. بهشت، پیدایش ورویش این حقیقت روان دردرون اجسام گیتیست. این بود که همه رویدادهای بزرگ مدنیت، بدین روزنسبت داده میشدند. درین روزبود که جمشید، جهان را بی بیم وبی رزم ساخت ونابرابری را برانداخت، ودراین روز بود که فریدون درجهان، داد (قانون وحق وعدالت ونظام) را تاءسیس کرد. زرتشتیها نیزبنا براین سنـّت، تولد زرتشت را دراین روز دانستند. این زنخدااست که پیکریابی سکولاریسم است.


رای دادن و رای زدن، در فرهنگ ایران، مشتق از «راینیتن = رازنیتن = رادنیتن» است، که به معنای «آراستن و منظم کردن و به حرکت درآورن و تقسیم کردن» است. آنکه رای میدهد رایزنست، یعنی مدیروحاکم و رهبری کننده و نظم دهنده و آغاز گرحرکتست. در این اصطلاح، چون مردم و روشنفکران، فرهنگ اصیل خودرا فراموش ساخته اند، حق و قدرت خودرا که در این اصطلاح، بیان میشده است، ازیاد بُـرده اند. رای دادن، حق وتوانائی به رهبری کردن و آراستن و نظم دادن و مبداء جنبش شدنست. آنکه با رای دادن، حق رایزنی و سازماندهی و نظم آفرینی و رهبری کردن خودرا در اجتماع از دست میدهد، رای نمیدهد، بلکه حق خود را به انسان بودن و خرد داشتن، از دست میدهد.


این حافظ شیرازی هست که با بانگ بلند، فریاد برآورد که گرانیگاه فرهنگ ایران، «لطف» است. خدای ایران که گوهر و فطرت جان همه انسانهاست، «اصل لطف»است.
بنده پیرخراباتم که لطفش دائمست -- ورنه لطف شیخ وزاهد، گاه هست وگاه نیست.
سراسر بخشش جانان، طریق لطف واحسان بود -- اگر «تسبیح» میفرمود، اگرزنـّار میآورد.
این تضادخدای ایران با «الله» است که درسوره یوسف ادعا میکند که «ان ربی لطیف لما یشاء»، فقط هروقت اراده بکند، لطیف میشود. و درنقاط دیگر فقط «لطیف خبیر» است. چون باخـُبرگیش که انسان، ظلوم وجهول وکنود و فاسدفی الارضست وعقل ضعیفی به او بخشیده است که نتواند، زندگیش راسامان بدهد، بجای لطف، اورا میترساند وعذاب میدهد و قهر میورزد.
ولی حافظ به لطف دائمی خدای ایران، پیرمغان، اعتماد دارد.
گفت ببخشند گنه می بنوش لطف الهی بکند کارخویش
دارم از لطف ازل، جنت فردوس طمع گرچه دربانی میخانه فراوان کردم


رستم، تنها به هفتخوان آزمایشها یش میرود، تا آنکه طبق ستایشها و نکوهشهای تماشاگران، عمل نکند ونیندیشد، بلکه طبق خرد آفریننده خودش (آسَن خرد)، بیندیشد و عمل کند. شیوه رفتار یا اخلاق هر کسی، معمولا دراثرستودنها و نکوهید نهای مردمان، یا کسانی را که او اهمیت میدهد، شکل به خود میگیرد. انسان، کارها واندیشه هائی را بیشتر و بهتر میکند که دیگران، آنرا میستایند یا می نکوهند. ولی رستم، وارونه اسفندیار موءمن به زرتشت، نه کسی را با خود میبرد که راهنمای او باشد، و نه تماشگرانی همراه او هستند که کارهای اورا بستایند. بدینسان، رستم، سرمشق پیدایش اخلاق در فرهنگ ایران میگردد. این خود انسانست که بدون داشتن راهبروبدون توجه به نکوهش و ستایش تماشاگران، میتواند و حق دارد درهفتخوان آزمایشهای زندگی، معیار خوبی وبدی عمل و اندیشه خود را بیابد. ما در شاهنامه می یابیم که این رستم هست که بنیاد اخلاق را در فرهنگ ایران گذاشته است، نه زرتشت ونه محمد.


برای «حکمت اندیش»، هر کار و اندیشه ای که او در اجتماع و دنیا میکند، فقط «وسیله و آلت» رسیدن به آنچیزیست که او خیر اجتماع و دنیا میداند. او حق به افکار و اعمال شرّ خود دارد، تا به غایتش که خیر مطلق میداند، برسد. اینست که او هرگونه عمل و فکر شرّی که میکند، چون راه رسیدن به غایت مقدس اورا میگشاید، خیر میشود. تا زمانی که او «حکمت اندیش» میماند، او در همه اعمال و افکار شرّخود، کار و فکر خیر، خواهد دید. مسئله از «الله حکیم» شروع میشود، که «کتابش حکیم است» و «حاکمیتش»، بر بنیاد «حکمت اندیشی» گذاشته شده است. ما اساسا، «حکومت» نمیخواهیم، چون نه «حکمت اندیشیم» و نه نیاز به «خدای حکـیم» داریم.


تا یک دیکتاتور میرود، و «حقیقت واحدی که رویشگاه آن دیکتاتوری هست»، میماند، دیکتاتوری و استبداد، بجای میماند و دیکتاتور دیگر، جانشین او خواهدشد. حاکمیت آموزه ها و مکتب هائی که خودرا حقیقت واحد و منحصر به فرد جهان میدانند، باید ازبین بروند، تا امکان پیدایش دیکتاتوری و استبداد از نو در جامعه، از بین برود. بزرگترین «سـتـم»، آنست که به نام «حقیقت منحصربه فردی که باید بر همه حکومت کند»، «حق اندیشیدن درباره آزادی و عدالت»، از انسانها گرفته شود.


زندگی، نیاز به عادت دارد، تا بتواند با سرعت و قطعی عمل و داوری کند، ولی عادت، دشمن اندیشیدن است. یک اندیشه، هنگامی «عادی» میشود، که دیگر در آن، آگاهانه اندیشیده نشود، و اندیشیدن در آن، آنقدر بکاهد که «اندیشه ای بی اندیشیدن» یا «اندیشه ای مکانیکی، اندیشه ثابت و سفت و جاافتاده» بشود. چنین اندیشه ای، چون دیگر خالی از اندیشیدن است، بی ترددو تزلزل و نوسانست، که عمل و داوری را کُند میکنند، و در گستره عمل و داوری، انسان را سریع میسازد. ولی درست همین اندیشه ها که عادی شده اند، نه تنها بزرگترین دشمن «وا اندیشیدن خود» هستند، بلکه بزرگترین دشمن اندیشیدن بطور کلی هستند. چون اندیشیدن در گوهرش، برضد «عادت کردن» است. از این رو نیز مردم عادی، از اندیشیدن میهراسند، و به عُرف و ایمان می چسبند. البته انسان، نمیتواند در همه مسائل، همیشه بیاندیشد و همیشه در حال تزلزل و تردد و بی ارادگی و نوسان و آویختگی باشد، و نیاز به اندیشه های عادت شده دارد، که میخواهد آنها «اندیشه، به حساب آیند»، ولی نمیخواهد که از نو باز اندیشیده شوند. از این رو ، اندیشیدن، با «شکستن بزرگترین عادت، که عادتِ ایمانیست»، آغازمیشود، چون با «ایمان»، عادت کردن به یک اندیشه، بنیاد گذارده میشود. و ایمان به هر اندیشه ای، آن اندیشه را عادی و ضد اندیشه میسازد، و این تراژدی همیشگی اندیشه است.


هر حقیقتی، تا هنگامی حقیقت میماند که شکی در برابرش بایستد و از نو، بپرسد و همیشه از نو، پاسخ بیابد. و هر حقیقتی که، شکی را که در برابرش میایستد، نابود میسازد، تا حقیقت بماند، دروغیست که توانائی اندیشیدن را در انسان از بین میبرد، و انسان را بی ارج میسازد.


اگر که روزگاری، چند نفر معدود، برای ایمانشان به اسلام، شهیدشده اند، و سده هاست برایشان اینقدر سوگوار میکنند، پس چرا ما برای هزاران نفری از بزرگمردان که «برای شک کردن به اسلام»، شهیدشده اند و میشوند، سوگیادی برپانمیکنیم؟ آیا شک کردن به اسلام، عملی به مراتب قهرمانی تراز ایمان آوردن به اسلام نیست؟ چرا هنوز شک ورزی این بزرگمردان و شک ورزی به طورکلی، ارزش واقعی خودرا در اجتماع ما نیافته است؟


برای روشن کردن فکر، باید هر «مفهومی» را به «یک معنا» نزدیک ساخت و آنرا در آن معنا میخکوب کرد. تا یک معنا، ازهمه سوها یش به یک مفهوم، میخکوب نشده است، معنا، همیشه در مفهوم میلغـزد، و فکر نیز هیچگاه روشن نمیشود. فکر در این حالت، مانند سحرگاهانست که نیمه روشن و نیمه تاریک میشود. گاه نه شب است ونه روز و گاه هم شبست و هم روز. البته هر قدرت حاکمی بر اجتماع، نیاز به «روشنی فکر مردم، یعنی اینهمانی مفهوم با معنایشان» دارد، تا بتواند همه را کنترل کند و مانع پیدایش آزادی فکر گردد. از اینرو نیزهست که شعرا و متفکران بزرگ، در برابر چنین قدرتهائی، همیشه نیمه روشن و نیمه تاریک میسرایند و مینویسند. بقول حافظ، گاهی صنم پرست و گاهی صمد پرستند. با این روش، هم میتوانند از خطر قدرتهای دینی و سیاسی بگریزند، و هم میتوانند برقی از حقیقت نهفته در دل خودرا، بزنند، که البته هنوز چشمهارا روشن نکرده، فوری تاریک میسازد. ولی این «آمیختگی مستی و هشییاری یا حالت سحرگاهی در بیان»، کم کم عادت مطلوب فکری ملت میگردد، و طبعا راه «تفکر فلسفی» را که فقط «مفاهیم یک معنایه» میطلبد، می بندد. جاذبه مفاهیم نیمه روشن و نیمه تاریک، برای مردمان چنان زیاداست که اساسا از هر «فکر کاملا روشنی» میرمند، چون چشمشان را میزند. چشم آنها فقط در سحرگاهان یا در حالت نیمه مستی میتواند ببیند. از این رو نیزهست که مردمان در این اجتماع، پشت به تفکر فلسفی میکنند.


مفهوم «جان» در فرهنگ ایران، مفهوم «روح» را در اسلام، به کلی نفی وطرد میکند. «روح»، امرِ الله است که در «گل خشک ونارویای وجود انسان»، دمیده میشود، و با این «امرِ الله» است که، به گل وجود انسان، صورت و اندازه (قدر) داده میشود. به عبارت دیگر، انسان، فقط در عبودیت محض از امرِ الله، «هست»، وبدون این عبودیت، «حق به هستی» ندارد. در حالیکه، «جان = جی+ یان»، در فرهنگ ایران، به معنای آنست که «جی»، یعنی «خدای خرّم که خدای زندگی و عشق و شادی ورامشگریست»، درتن انسان است. «تن»، زهدانِ تخم خداست. به عبارت دیگر، انسان، آبستن به خدامیشود. و تخم خدا، در تن انسان (تن= زهدان) در اندیشیدن و گفتن و عمل کردن، زائیده و پدیدار میشود. خدا، در انسان، پیدایش می یابد. همچنین «جان» در فرهنگ ایران، آتش است (آتش جان = وه فرنفتار) و تن، آتشکده است، و آتش خدا، از آتشکده وجود انسان، در اعمال و اقوال و افکار، میافروزد و سربرمیافرازد، و ویژگی سرفرازی و سرکشی فطری انسان، به کلی برضد هرگونه عبودیت و تابعیت و اطاعت است. الله، باعبد ساختن از انسان، بزرگترین دشمن پیدایش خدای ایران ازانسان میشود. با اینهمانی دادن مفهوم «روح» در قرآن، با «جان» در فرهنگ ایران، اصالت و بزرگی و راستی (حقیقت) در انسان، نابود ساخته میشود.


اسطوره، گهواره تفکر فلسفی و آزاداندیشی هست، چون اسطوره، ریشه در «چند خدائی» دارد که میتوانند باهم دریک نیایشگاه، زیست کنند و پرستیده شوند، و هیچ خدائی در این نیایشگاه، منکر و رقیب و دشمن خدایان دیگرنیست. در هر خدائی، یک آرمان، یک اندازه (معیار) و یک شیوه فکری درباره زندگی ازانسان، چهره برجسته و ستودنی پیدامیکند، و در خدایان چنین نیایشگاهی، طیف چهره های گوناگون آرمانی و زندگی اندیشی ِانسان، پیدایش می یابد. خدایان، رنگین کمان آرمانها و معیارها (ارزشها) و نیکیها و شادیها و حالتهای زندگی هستند. در واژه «چند خدائی»، «چند»، معنای شمردنی و جدا بودن به خدایان میدهد، در حالیکه چندخدائی، رنگین کمان بهم پیوسته است. و هر رنگی، در خودش نیز رنگارنگست. ولی پیدایش تک خدائی، استوار برچیره شدن و برتری یافتن یک آرمان، یک معیار، یک شیوه شناخت از زندگی، برسایرچهره های زندگی انسانست، و میکوشد، سایرآرمانها و معیارها و شیوه های زندگی را یا زیرسلطه خود درآورد، یا آنکه آنهارا به کلی حذف وسرکوب کند. بدینسان با تکخدائی، زندگی انسان، بایستی ویژگی رنگین کمانی وطیفی خود را از دست بدهد و یک رنگ، یعنی «بیرنگ» شود. جهادبا خدایان، و نابود کردن خدایان، برای منحصر ساختن قدرت یک خدا، بزرگترین فاجعه زندگی و تاریخ بشریت بوده است. با رویکرد به اسطوره، انسان ازسر، طیف زندگی خود و آزادی خودرا در میان رنگها و طیف، بازمییابد. تفکر فلسفی، همیشه همزیستی «چند مکتب یا مشرب فکری» در اجتماع میباشد.


برای هر قدرتی، آن چیزی ارزش دارد که شمردنیست و اندازه می پذیرد. از این رو، برترین ارزش را، چیزهای شمردنی و با اندازه میداند، که خود شمرده و خود بدانها، صورت داده است. طبعا از سائقه ِ آزادی در انسانها، که اندازه ناپذیر و اندازه شکن و اندازه شکاف هست، بسیار میترسد، آنرا نه تنها بی ارزش، بلکه آنرا فساد و جُرم و خوار و دشمن حقیقت و خدا و علم میشمارد. بنا براین هر چیزی را که در اجتماع، شمردنی ترو با اندازه ترمیسازد، قدرت وسلطه اش، بر آنها بیشترمیشود. بدین علتست که فقه (شریعت) میکوشد، سراسر اعمال و افکار و اقوال انسانهارا شمردنی سازد، و به آن اندازه خود را بدهد، و ریشه آزادی را در انسان و اجتماع ازجا بکند. از آن پس اخلاق، اعمال و افکار و اقوال، سطحی و ظاهری و نمایشی میشوند که شمردنی و دارای اندازه مخصوص هستند. بدینسان، ریشه اخلاق درژرفای آزاد انسان، ازجا کنده میشود، و بنیاد انحطاط اخلاقی در اجتماع نهاده میشود. ولی انسان، هنگامی آزاداست که به خود، اندازه بدهد. اندیشیدن، نیروی شکل دهنده (دیسیدن = دیشیدن)، یا اندازه دهنده به خود هست. آنکه نمیتواند به خود اندازه بدهد، نمیاندیشد، تا چه رسد به آنکه خودرا روشنفکر نیزبنامد. طبعا اجتماع، هنگامی آزاداست که انسانها، باهم در اندازه گذاری (ایجاد قانون و عدالت و حق و نظام) شریک بشوند، و قدرت را از همه اندازه گذاران و صورت دهندگان به انسان و اجتماع، بگیرند.


حساسیت حواس و «اخلاق و معرفت»، باهم رابطه متقابله دارند. اخلاق و معرفتی که جهان را با مفاهیم ضد (خوب و بد اهورامزدا و اهریمن الله و ابلیس حق و باطل باطن و ظاهر ذات و نمود، کفر و ایمان....) درمی یابند، میکوشند که «حساسیت حواس» را تا حداقل ممکن، بکاهند. بدینسان نیاز به خشونت و کندی و تیزی و فقر حواس اجتماع دارند. طبعا، نقاشی و موسیقی و هنرهای زیبا که زائیده از «حساسیت حواس» هستند، و درک طیفی و رنگارنگی و گوناگونی دارند، با چنین اخلاق و معرفتی، در تضاد کامل قرارمیگیرند، و آنهارا همیشه متزلزل میسازند، چون همه مفاهیم ضد در اخلاق و معرفت، فقط، دو کرانه رنگین کمان تجربیات از پدیده ها هستند که صدها رنگ در میانشان، آنهارا به هم می پیوندد، که اخلاق و معرفت، آنهارا نادیده میگیرند، و میکوشند که در زندگی و اجتماع آنهارا نابودسازند. برای اخلاق و معرفت، نگرش طیفی (هنری، موسیقائی ونقاشی) بزرگترین خطراست، و آنرا بنام «نسبی سازی»، طرد میکنند. درحالیکه، «فرهنگ هر جامعه ای»، فقط، در افزایش حساسیت حواس و درک طیفی، پیدایش می یابد و میبالد. از این رو نیزهست که فرهنگ، همیشه با شریعت و فقه و ایدئولوژی و مکتبی اندیشیدن، گلاویزاست.


آیا این انسانست که با الله، محاربه میکند یا این الله است که همیشه با انسان، محاربه میکند؟ االله، که از من میخواهد که به زور، به او ایمان آورم، و من خودرا آزاد میدانم که به هرکه میخواهم ایمان بیاورم، آنگاه با من محاربه میکند تا این آزادی را ازمن سلب کند. الله، از من میخواهد که طبق آنچه او میگوید بیندیشم، ولی من آزادم، آنگونه که میخواهم بیندیشم و باز او با من محاربه میکند تا از آزاد اندیشیدن، دست بکشم. والله از من میخواهد که طبق امر او بکـُشم و بیازارم، ولی من جان انسانهارا مقدس میدانم و طبق امر هیچ خدائی و قدرتی نخواهم آزرد و نخواهم کشت، و الله با من محاربه میکند. الله از من میخواهد که کسانی را که به او ایمان نیاورده اند، نجس و نا پاک بدانم و با آنها دوستی نکنم، ولی من باهمه انسانها دوست هستم، ولو ایمان به هر مذهبی داشته باشند، و الله، با من محاربه میکند. بدینگونه کار همیشگی الله، محاربه با منست، ولی ادعا میکند که من محارب با او هستم. من سراغ خدائی را میگیرم که در فکر حرب با انسان نیست و میتواند با انسان، مانند دو دوست باهم زندگی کنند.


گرانیگاه تفکرفلسفی، حق و توانائی اندیشیدن و تاءویل کردن گوناگون تجربیات و بینش ها و پدیده هاست، نه پیروی از «یک مکتب فلسفی» و نه پیروی از«یک مذهب یا یک ایدئولوژی»، که به کلی هم آن «حق» را از انسان سلب میکند و هم آن «توانائی» را در انسان میکاهد. رنسانس، که نه تنها باززائی، بلکه نوزائی فرهنگی هست، ریشه ژرف در تفکر فلسفی، و حق به آفریدن تاءویلات گوناگون از تاریخ و جهان و واقعیت های اجتماعی دارد. تفکرفلسفی، با شناخت تنوع و رنگارنگی دیدگاهها و اندیشه هاست که تجربه نوینی از پدیده «روشنی» دارد. هر واقعیتی، فقط در شناخت تنوع دیدگاهها و اندیشه هاست که «روشن» میشود.


فرهنگ ایران، برضد این اندیشه است که خدا، «سرچشمه قدرت برهمه» است، و تنها، کسی وارث این قدرت میشود که رابطه ویژه و مستقیمی با او یا فرستاده اش دارد ودیگران، از چنین رابطه ای محرومند. در فرهنگ ایران، خدا، «سرچشمه دوستی» است، از این روبا همه نیز بدون تبعیض، می دوسد ومیآمیزد. خدا، خوشه ایست که تخمهایش در همه، افشانده و «آتش جان» ویا «فطرت هرانسانی» میگردند، وبا این «دوسیدن» است که جهان دوستی پیدایش می یا بد. و این خدا را هر انسانی، هنگامی در خودش، کشف میکند که چشمه مهرورزی به دیگران میشود، و هنگامی گم میکند که به هوای قدرت یابی بردیگران میافتد.


بزرگترین دلیری و گستاخی، آنست که ما هنرها و فضیلت ها و زیبائیها و خوبیهائی که بنام «کفر و جاهلیت و شیطان و اهریمن و دیو» در انسان، مردود و سرکوب شده اند، از نو بستائیم و بدانها آفرین بگوئیم. هزاره ها به حقایقی که به نام کفـر و جاهلیت و شیطان و اهریمن و دیو، بدنام و ملعون و منفور و منحوس شده اند، ظلم شده است و درست ما، شریک این ستمگری بوده ایم. با خیزش برضد این بیداد است که بنیاد عدالت، گذاشته میشود. نفرت از آنها و کینه و رزی با آنها، زندگی را از فوران این هنرها و نیکوئیها و زیبائیها از انسان، بازداشته است. ما با نفرت خود از کفر و جاهلیت و شیطان و اهریمن و دیو، پشت پا به «حقیقت زندگی» زده ایم.


عمیق اندیشیدن، با این آغاز میشود که انسان، ناگهان در زیر آنچه تاکنون، حقیقت گرفته، دروغ می یابد، و درزیر آنچه تا کنون، درست انگاشته، اشتباه می یابد، و درزیر آنچه تا کنون، عدل پنداشته، ظلم می یابد. ولی بسیاری از مردمان، به محض اینکه درزیر حقیقتشان، نگاهشان به دروغ افتاد، و درزیر درستی هایشان، نگاهشان به اشتباه افتاد، و درزیر عدلشان، نگاهشان، به ظلم افتاد، چشمشان را بلافاصله می بندند، و به کلی دست از عمیق اندیشیدن برمیدارند، و از آن پس، دشمن همه عمیق اندیشان در اجتماع میشوند، چون متوجه خطر عمیق اندیشی در اجتماع میشوند.


آنانکه که برضد «اندیشیدن آزاد ومستقل فردی» هستند، میکوشند که « خودپرستی اُمـّتی» و «خودپرستی ملی» و« خودپرستی قومی وزبانی وحزبی»، و« خودپرستی طبقاتی» را جانشین اندیشیدن آزاد فردی بسازند، که آنرا بنام «خودپرستی فردی»، زشت میسازند وجرم میشمارند وبدترین گناه میدانند. این گونه خود پرستیها را، بنام خدا یا حقیقت ویا علم ، مقدس میسازند ، وبدان حقانیت مطلق میدهند. این تنگ بینی هاست که اهرم انقلابات خونین میگردد ، و آزادی واستقلال فردی را به نام خودپرستی ، ازبین میبرد، و تحریم میکند وجنایت میشمرد . درفرهنگ ایران ، خود پرستی فردی را « منی کردن » میخوانند، و برترین طغیان برضد خدا وحقیقت میشمارند، درحالیکه «منی کردن» که « منیدن» باشد، اندیشیدن انسان (= من= مانو) برای نگاهبانی جانست ، وبرضد قهروتهدید وکینه ورزیست . چنین منی با چنین منیدنی ، هیچگاه خودرا آلت دست این گونه خودپرستیها امتی وملی وقومی وطبقاتی و زبانی وحزبی نمیسازد . انقلاب برپایه این خودپرستیها، نابودسازی انسانیست که دراثر آزاد اندیشی ، بنیاد حقوق بشراست.


یکی ازبزرگترین کشفیات من ، اصل سه تایکتائی است که بنیادفرهنگ زنخدائی درایران و درفرهنگهای مصریونان وسومروآسوروبابل و هند (سانسکریت) میباشد ، وتاکنون پژوهشگران دراین فرهنگها بدان دست نیافته اند . من ، چهره های گوناگون آنرا درفرهنگ ایران، دربررسیهایم گسترده ام . شناخت این اصل، به ویژه برای شناخت دو واژه « خشتری» و« خشتره » ضروریست . «خـشتری » دراوستا، به معنای« زن » است ، وعربها به ماه درتقویم، « شهر» میگویند که همین « خشتره » است . ماه درفرهنگ ایران ، بنا بربندهش، مرکب از« سه ایزد » هست . این دوواژه نیزمرکب از« خشه+ تره » یا « خشه+ تری» هستند . و « تره وتری » هردو به معنای سه هستند . هزوارش واژه « thris»،سه تا دراوستا، « سریش= آنچه به هم میچسباند» هست. «خشه»، به معنای « نای» است وخشتری وخشتره ، به معنای « سه نای» است که همان « نای » میباشد. نای با زن وزهدان ، اینهمانی داده میشد . چنانچه نام زن دراوستا « naairi» است که مرکب از« iri+ naai» است که به معنای « سه نای = نای » است . ساختارنای ، که دوبخش را یک « گره » به هم می پیوندد ، پیکریابی اصل سه تایکتائیست . این بیان مِهر( میتره = میت + تـره ) است که اصل آفرینندگیست . ازاین روخدای ایران « نای به = وای به » خوانده میشد . « نای به » ، همان سیمرغ است که دراصل « سئنا مورو= مرغ سه نای = مرغ نای » خوانده میشد . «وای » ، « آ- وای » این نای بود که بادنیکو خوانده میشود و عنصراولیه کل هستی شمرده میشود. « وای» ، درسانسکریت ، « دوای » ، دوتای به هم چسبیده است که همان اصل سه تا یکتائیست. « وای» دربندهش ، اصل پیوند شمرده میشود. اینست که شاهان ایران ، خود را خشتره (خشه+ تره= سه نای= سئنا= سین »، یعنی « سیمرغ » مینامیدند و خودرا با سیمرغ، خدای ایران، اینهمانی میدادند.


در فرهنگ ایران، چه پدیده ای «مقدس» است؟ معمولا واژه «سپنتا» به «مقدس» برگردانیده میشود. ولی «سپنتا» در اصل به معنای «افـزاینده = درآلمانی vermehrend» است. «افزائیدن» و «افزودن»، تنها به معنای خشک وخالی زیادکردن نیست، بلکه«af-zaayitan» به معنای «بیش زائیدن» یا «جانفزائی» است. زن، درزائیدن، جان می بخشد. این جانبخشی و جان پروری درگستره پهنای معنایش هست که «مقدس» شمرده میشود. کارواندیشه و گفتاری مقدس است که جانهای انسانی را بدون تبعیض بپرورد وشاد کند وآزادی برای رویندگی وبالندگی بدهد. و هرچه وهرکه، جان انسانی را بیازارد و ازشادی وگسترش، محروم سازد و جان انسانی را بگیرد و عذ اب بدهد، برضد «قداست» برخاسته است و فاقـد هرگونه قداستی است.


خدای ایران که «ارتا» میباشد، تخم یا فطرت یا گنج نهفته در هر انسانیست، و همین خدا نیز، «دایه»، یعنی ماما وزایاننده نیزهست. پس برترین کشف هر انسانی درزندگیش، همین کشف ماما یا زایاننده بودن در خودش هست. خویشکاری انسان، آنست که «خوی خدائی یا ارتائی» را که همه انسانها بدان آبستن هستند، بزایاند، ویاری به پیدایش ارتا، این گنج نهفته در هر انسانی و هر چیزی بدهد. کار انسان آن نیست که به دیگری، حقیقت خود را بیاموزد، بلکه کاراو آنست که یاری به پیدایش «حقیقت نهفته دردیگری» بدهد. در جامعه ای حقیقت، پیدایش خواهد یافت که انسانها، رابطه ماما با همدیگرداشته باشند، چون حقیقت که ارتا باشد، گنج نهفته و فطرت در همه است، و همه نیز ماما یا زایاننده این حقیقت نهفته درهمگی هستند.


در فرهنگ ایران، «ژی» هم به معنای «زندگی»، و هم به معنای «مهر» است. زندگی و مهر، دو رویه یک سکه هستند. بدینسان، مهر به زندگی، چه در خود و چه در دیگری، گرانیگاه اخلاق واقتصاد و سیاستست. زندگی کردن، مهر ورزیدن به زندگی و پروردن زندگی در خود و در دیگریست، ولو دیگری، به گونه ای دیگر بیندیشد و عقیده ای دیگر داشته باشد. بدینسان فرهنگ ایران، برضد حقیقت یا آموزه ایست که زندگی را، برای اشاعه و بقای خود، قربانی میکند. حقیقتی و عقیده ای که از من، ترک مهر به زندگی در خود و در دیگری را میطلبد، برترین دروغست.


این عبارت که «توهین به مقدسات اسلامی و به عقیده مسلمانان نکنید»، برترین حربه برّنده برای توهین کردن ِ همیشگی به «خرد وارج انسانها» شده است. توهین به عقیده وایمان مردم نکنید، یعنی بگذارید که خرد انسانها، اسیروذلیل و ضعیف وذلیل بمانند، یعنی که کسی حق ندارد، خرد انسانها را به آزادی و استقلال برانگیزد. در جهان آزادی، برترین توهین ها، توهین به آزادی خرد وارج انسانیست. این ارج انسانیست که باخردش، حق دارد درباره همه عقاید، آزادانه بیندیشد و آنهارانقد کند و برگزیند یاردکند. تاکی ایمان به مذهب، حق مسلم خود میداند، که به خرد آزاد ومستقل انسانی توهین کند، و اندیشیدن با خرد آزاد را که تابع هیچ عقیده ای نیست، توهین به خود بشمارد! عقیده، ازکجا این حق را پیداکرده که همیشه به خرد آزاد انسان، توهین کند، وراه اورا به استقلال وآزادیش ببندد؟ این بزرگترین توهین به خرد انسانست که حق او، به نقد عقاید وشک درعقاید ،ازاوگرفته شود. آیا این عقیده به اسلامست که باید حق وقدرت آنرا داشته باشد که خردانسان را دراخلاق وقانون ونظام واقتصاد، راهبری کند، و خرد انسانی را دراین گستره ها، ضعیف وناتوان وعاجزبشمارد، و افساربه دهان خرد انسانها بزند؟ آیا ایمان به یک مذهب و ایدئولوژی، حق مطلق را دارد که خرد انسانها را از معیارزندگی بودن بیندازد؟ اینها برترین توهین به ارج وخردِانسانی است.


از آنجا که ما در زمانی هستیم که بسیار فراوان نوشته میشود، عادت به سطحی خوانی وبدخوانی داریم. ما دیگر، حوصله و نیرو برای عمیق ودقیق خواندن اینهمه متون را نداریم. با چنین عادتی، خواه ناخواه نسبت به نوشته های کهن که بسیارکم وناچیزند، ارزش چندانی قائل نیستیم. ولی همین متون بسیار کم و محدودهستند که ازما، عمق ودقت بسیار زیادمی طلبند، ومازآن سربازمی زنیم. و درست در خواندن این متون هست که به «عمیق ودقیق وبنیادی اندیشیدن»، که سرمایه تفکر فلسفیست، بازمیگردیم. در این متونست که باید پروازسریع برفرازگستره پهناوررا کنارگذاشت، و به کندوکاودرنقاطی کم و تاریک پرداخت. تفکرفلسفی، نیازبه خواندن زیاد ندارد، بلکه نیازبه ژرفـروی در اندیشه های مایه ای، و گستاخی برای دیدن آنچه همه نادیده میگیرند، دارد.


با تقلید در تفکر از هر اندیشه و آموزه ای، و با تقلید در عمل از هر سرمشقی، انحطاط شروع میشود. کسی نباید سوره ای مانند قرآن بیاورد تا پیامبربشود، و یا کتابی مانند افلاطون یا ارسطوبنویسد یا همانند آنان بیندیشد، تا فیلسوف بشود. با انگیخته شدن از آنچه دریک آموزه، نواست و دریک سرمشق، تازگی دارد وجلوه استقلال است، سد انحطاط در اجتماع شکسته میشود. نوآوری و استقلال و تازگی، درست در ناهمانند بودنست. شناخت تنوع فردیت انسانی خود، و به عبارت آوردن گستاخانه آن، راه نوآوری و تازگی واستقلال را میگشاید. انحطاط، باسرکوبی تنوع فردیت ویژه انسان، در تقلید از سرمشقها و آموزه های فکری و دینی و ایدئولوژیکی میسر میگردد.


در فرهنگ ایران، انسان، «مردم» نامیده میشود. مردم که «مـَر + توم» باشد، به معنای بذر، یا فرزندِ «مـَر = اَمَـر = خدای سرشار و افشاننده»، یعنی سیمرغ یا ارتا هست که خرمنست. این تخم در هر انسانی، کاشته شده است که میرُوید و تبدیل به خرمن میشود. ولی آدم دربهشت الله،خودش، بذری نیست، و حق هم ندارد با گدائی، خوشه ای بچیند و حتا این گدائی نیز، بزرگترین گناه شمرده میشود و، هبوط میکند. ولی «مردم» یا انسان ِ «مولوی» که بذراست، از گدائی در بهشت الله، توبه میکند، و به غنای خود، پی میبرد و دربذر وجودش، خرمن رامی یابد
چو آدم، توبه کـُن، ازخوشه چینی
چو کـِشـتی بـذر، آن ِتست خـرمـن


در فرهنگ ایران
دینی که ایجاد ِکـین و قهـر و بیم و عـذاب کند، دین نیست


تا اسلام در ایران حاکمست، دروغ وریا و خـُدعه، ضروریات اولیه زندگیست، و بدون دروغ وریا وخدعه، نمیتوان زندگی کرد، و جستجوی حقیقت، فسـاد فی الارض، و مهـر ورزیدن، محاربه با الله است.


کردارنیک و گفتارنیک و اندیشه نیک، آنست که «مهـربه همه» بیافریند. کردار و گفتار و اندیشه ای که دشمنی و کینه توزی و اختلاف و ستیزندگی و نفرت و بیگانگی بیافریند، «نیک نیست». این «مهربه همه» است که مفهوم «نیکی» را معین میسازد، نه عمل و فکـر و گفتاری که طبق امر خدای هر مذهبی که دردنیاست، کرده شود.


اسلام وآئین زرتشتی ، فرهنگ کهن مردمی پیش ازخود را « دیوی » و « جهل وجاهلیت» و« ابلیسی» ساخته اند . محمد ، نام خدای ایران را که ارتا ِی ِآذرفروز باشد وتخم یا فطرت هرانسانیست تقلیل به ابلیس، اصل شرّوفسادوطغیان دراسلام داده ، و نام دیگراورا که « جَـل= جهـل » است ، « اصل نادانی = اصل ضدعلم وحکمت » شمرده است . جـَل ، نام نای ونام یاسمین هست ، که اینهمانی با زنخداخرّم، دخترارتا دارند، که اصل عشق ورامشگری وشادی وشناخت است . نای، چنانچه درشاهنامه میتوان دید، ماده آتشگیره است ، و ازاینرو درسانسکریت ،« جهل» به شعله آتش وبه عشق و عاطفه گفته میشود. نام دیگراین زنخدا ، « جهل وجَـل » بود، وبسیارخوشمزه است که این واژه ،در«جلال = جل+ آل » و « جل تعالی » باقیمانده است . زرتشت ، همه خدایان زنخدائی را که اصل جوانمردی وموسیقی وشناخت بودند، « دیـو» ساخت . جنبش آزاد اندیشی آنگاه درایران آغازخواهدشد که ازستمی که ازاین ادیان ، بر « دیو» و« جهل وجاهلیت» و « ابلیس وشیطان» رفته است ، آنها را برهانند، و حقی را که ازآنها سلب کرده اند ، بازبه آنها بازگردانند . آنچه برای محمد وزرتشت ، دیو وابلیس وجهل وخناس بوده است ، درست فطرت اصیل هرانسانی بوده است.


با نهضت مصدق، پدیده ملی گرائی در ایران، انعطافی کلی پیداکرد. پدیده ملیگرائی، با «محوریت شاه» به کلی طرد وترک شد، و اندیشه ملیگرائی با محوریت ملت، سراسر جامه را فراگرفت. این چرخش انقلابی را محمدرضاشاه درنیافت، و بازکوشید که شاه را بجای ملت، در ضمیر مردم محوراصلی کند. ولی اینگونه ملیگرائی، نتوانست دیگر، حقانیتیپیداکند. و بدینسان شاه مجبوربود، حداقل مشروعیتش را ازآخوند بگیرد. از سوی دیگر، ملیگرائی که فجرش بامصدق دمید، تئوریسینی پیدانکرد که آنرا در فلسفه ای اجتماعی وسیاسی، استوار بر فرهنگ ایران بگسترد، و راه را برای یک جنبش فکری مردمی و آزاد و سوسیال برای جوانان بازکند. بدینسان، رهبران جبهه ملی، مانند شاهی ها، همه «پراگماتیستهای تهی از فلسفه فرهنگ ایران» بودند. و بی این فلسفه فرهنگی، نه مصدقیها و نه شاهیها، دیگر نیروبرای جذب جوانان نداشتند و نتوانستند در برابر جنبش اسلامسازان راستین و در برابر جنبش های چب، تاب بیاورند.


خمیرمایهِ نهضت مشروطه، جنبشهای بابی و بهائی در ایران بودند که ریشه ژرف در فرهنگ مردمی ایران داشتند، و «دشمن حقیقی» را، استبداد آخوندی میدانستند، نه استبداد شاهی. از اینرو، نهضت مشروطه، به پیروزی نسبی رسید. ولی خمیرمایه انقلاب اسلامی- آخوندی، جنبش هائی بودند که برپایه درک بسیارتنگ و ایمانی ،ازمارکسیسم ایجادشده بودند که درفرهنگ مردمی ایران، هیچ ریشه نداشتند، و «دشمن حقیقی» را امپریالیسم و سرمایه داری غرب میدانستند، ودشمن کهنسال ومقتدرآزادی وپیشرفت ایران را ناچیزوحقیرمیشمردند. ازاینروآنها باهمکاری آخوند، آنچه را نهضت مشروطه به هدیه آورده بود، برباد داند.


عطار در مصیبت نامه، میگوید که «حواس، دایه ِعقل هستند»، ولی او این اندیشه بسیارژرف را نمیگسترد. به عبارت دیگر، حـس، مادر عقل و اندیشیدنست. حواس، در جفت و انباز شدن با پدیده ها در گیتی، شیری میآفرینند که عقل را می پرورد و تبدیل به نور بینش تازه میشود، و سرمایه مهر به گیتی میگردد. از نو شیدن شیر پستان حواس هست که عقل در زندگی، حقیقت را می پروراند. اندیشه هائی که ازاین شیر، پرورده نشده اند، بی بهره از مهر به گیتی و شناخت گیتی و شناخت حقیقت هستند. ما در اثر بزرگسازی، اندیشه هائی که از این و آن قرض کرده ایم، مادر عقل خود را از در رانده ایم، و باید هرچه زودتر، از سر، مادر عقل خود را پیداکنیم. اندیشه های قرض کرده، شیر واقعیات را از حواس خود ما ننوشیده اندو همه بیگانه با واقعیات هستند.


فرهنگ غرب، پیش شرطِ آزادی و آسایش و پیشرفت اجتماع را، توانائی تحمّلِ (تولرانس) عقاید دیگر میداند. ولی فرهنگ ایران، پیش شرط آزادی و آسایش وپیشرفت اجتماع را، «مهر» میداند. داستان در ازِ عشق زال با رودابه، بر این اصل بزرگ استواراست که «مهر، اولویت برایمان مذهبی» دارد. زال، پیرودین سیمرغی (ارتائی) است، و رودابه پیرودین ضحاکی (میترائیسم) است. همه قدرتهای سیاسی و دینی زمان، برضد این زناشوئی برمیخیزند. ولی زال، از سیمرغ آموخته است که «مهر، برتر از ایمان است» و باید آنرا بر ایمان خود، ترجیح داد. هیچگونه ایمانی نمیتواند و نباید انسان را از مهر ِبه انسان دیگر، باز دارد. این اصل، سپس در مفهوم «عشق» در عرفان ایران، باقی میماند. «عشق» در عرفان، فراسوی همه ایمانهاست. به عبارت دیگر، عشق چهار چوبه هر ایمانی را از هم میشکافد و از آن لبریز میشود. این «اصل اولوّیت مهر بر هر ایمان و عقیده ای» است که رابطه هر انسانی را با انسان دیگر و با ملت و جامعه و قوم و طبقه و جنس دیگر، مشخص میسازد، نه ایمان به مذهب و ایدئولوژی.


عطار میگوید که «ایمان عادتی»، ابلیسی است. حقیقت با ایمان، متناقضند. حقیقت، چون اصل زنده است، همیشه تازه میشود، و به محضی که کهنه شد، ازبین میرود. آنچه در یک آموزه یا بینش یا فلسفه، تازه میشود، حقیقتست. «تازه»، که از ریشه «تاختن و تاچیتن» میآید، به معنای «روان بودن و موّاج بودنست». آنچه را روان و موّاجست، نمیتوان گرفت و ضبط و ثبت و سفت کرد. «اثبات کردن» هر بینشی، همیشه سفت کردن و صورت کردن و عادی کردن آنست. بنابراین، هر ایمانی، باید آنچه در بینش، روان و موّاج است، ثابت و ساکن کند، و به صورت خالص، بکاهد. درست ایمان به بینش هر حقیقتی، برای عادی شدن، آن بینش را تقلیل به صورت ثابت میدهد. بدینسان میتوان دریافت که موءمنان به اسلام یا به هر مذهب و ایدئولوژی و یابه هر تئوری علمی ای، همه پیروان ابلیس هستند. و بالاتر از آن ، خدائی نیز که از مردم ،ایمان به «وجود » خود و رسول خود و حکمت خود را، شرط وجود داشتن در گیتی میکند، خودش و حکمتش، ابلیس مطلق هست. ایمان به چنین خدائی و ثابت کردن او، ایمان به ابلیس میباشد.


نخستین چیزی که الله، خلق میکند، عقل است، تا برترین وسیله و عبد حلقه بگوشش باشد. بدینسان، الله، «عقل آزاد» را که عبد و وسیله هیچ قدرتی نمی باشد، نه تنها خلق نمیکند و نمیتواند خلق بکند و برضد پیدایش آنهم هست، چون چنین عقلی، اساسًا برضد مخلوق بودن و عبد بودنست. برای آنکه کسی ارزش عقل را در اسلام بشناسد، باید با تجربه عبید زاکان از عقل آزاد، آشنا شود. او میداند که در جهان اسلامی، «فکر، آنچیزیست که مردم را بیمارکند». با عقل آزاد اندیشیدن، نه تنها بیفایده است، بلکه انسان را بیمار میکند، چون باید اندیشه های چنین عقلی را در جان و روان خود همیشه زندان کند و فروکوبید، تا مبادا به خارج درزکنند، وگرنه با بزرگترین عذابهای «عقل آلتی وخدمتکار ِالله» در موءمنانش روبرو میشود.


جائی دموکراسی هست که «جمهور مردم»، سرچشمه حاکمیت و اصل حکومت و مرجع ِنهائی هستند.
حکومت، آنگاه، ایرانی میشود که جمهور مردم، که در جستجو، باهم، در هم اندیشی باهم، سیمرغ میشوند، یعنی باهم، هم شاه و هم خدا میشوند.
سی مرغ (= کثرت مردمان)، در هماندیشی، باهم، «هم شاه وهم خدا» میشوند.
به عبارت دیگر، جمهور مردم، مرجعیت نهائی قانونگذاری و ساماندهی (نظام) و عدالت میشوند.


سِـنِکا، فیلسوف رومی میگوید که «خدایان، لخت هستند». چون هرچه زیباست، لخت است. حقیقتی نیز که زیباست، لخت است. خدای ایران نیز ارتا (سیمرغ)، چون «هوچهره= زیبا» هست؛ برترین صفتش «اشـه» است. «اشه»، یعنی آنچه در درون تخم یا گوهر چیزی هست، همان پدیدار میشود، این را برهنه شدن = برهنیتن میگفتند. آفریدن، برهنه شدن = برهنیتن است. برهنه شدن، معنای آفریدن داشت. هر کسی خود را در برهنه شدن، میآفریند و در پوشاندن، نابود میسازد. همان واژه «بـر ِه» که سرشت باشد، معنای، شکل و لباس و پیرهن را نیز دارد. در واقع سرشت او، صورت و لباس اومیشد. در لباسش و صورتش، مانند آتش در شعله اش میافروزد. شکل و لباس او، لختی و برهنگیست. او خود را در لباس و در صورتش، لخت وبرهنه میکند. این درون نمائی، یا درون-پیدائی، اینهمانی درون بابیرون را در فرهنگ ایران، «راستی» میگویند، که معنای «حقیقت دارد». حقیقت، آنچیزیست که به خود، صورت میدهد. از آنجائی که ارتا، اصل زیبائی در هر انسانیست، و حقیقت زیبا هست، نیاز به حجاب ندارد و با لخت شدنست که به اوج جذابیت خود میرسد. ولی وقتی، «خدایان بی صورت» آمدند، حقایق نیز، شفافیت خود را از دست دادند، و همه با حجاب شدند. از آن پس، حقایق از آشکار شدن ولخت شدن میترسند. با حجاب زن و پوشیدن زیبائی، حقیقت نیز، بی صورت شد و شفافیت خود را گم کرد.


تصویر «امام زمان» در تشیع، و ذکر آن در قانون اساسی، بنیاد مفهوم خاصی از «عدالت و قانون و نظام» را میگذارد. این عدالت، برپایه انتقام گیری و کینه توزی و کشتار «ظالمان» در سراسر جهان گذارده میشود. در قرآن، هر کسیکه به اسلام ایمان نمیآورد، ظالم (تاریک سازنده حقیقت = ظلم) است. این درست همان چیزیست که در داستان طوفان نوح روی میدهد، و چیزی جز حق از بین بردن همه کفار (دیگر اندیشان) نیست. در «تورات» هم، در داستان نوح، عدالت به همین معنا بکاربرده شده است. ولی در فرهنگ ایران، «داد» که قانون و عدالت و نظام باشد، در داستان فریدون، که بنیاد گذارداد است، گرانیگاهی کاملا متضاد با مفهوم عدالت در تشیع دارد. برای تاءسیس داد، سروش که نگهبان همه جانها از آزار برپایه خردهست، کلید شناخت خوب وبد را به فریدون میدهد. و سروش، آورنده اندیشه از «خرد بهمنی در گوهر هر انسانیست»، که اصل ضد خشم (ضد تجاوز و قهر و تهدید) است. از این رو فریدون درنخستین عدلش، برادرانش را که توطئه قتل اورا چیده بودند میبخشد. و سپس با چیره شدن بر ضحاک، که نماد جهانی آزار جانها و خردها است، او را به فرمان همان سروش، نمیکشد. در ایجاد عدالت نیز، قداست جان حتا در مورد ظالم هم باید حفظ شود.


هـنـر، نـزدایـرانیانـست وبـس
ندارنـد «شـیرژیان» رابکـس

این شعرار جمند فردوسی، غالبا در اثر نشناختن فرهنگ ایران، مورد تمسخر و تحقیر قرار میگیرد. ایرانیان، شیر درنده را که نماد درّندگی و جان آزاریست، کسی نمیشما رند. ایرانیان، شیر را، آفریده اهریمن و همکار اهریمن میدانستند که «اصل زدارکامگی و ترساندن و شکنجه گری» است. اهریمن، که گوهرش، زدارکامگیست از کشتن و ترساندن و عذاب دادن، کام می برد و جشن قربانی برپا میکند. شیردرنده و جان آزار که همگوهر اهریمنست، نزد ایرانیان، بکسی شمرده نمیشود، چون نفی قداست جان انسان رامیکند، و قداست جان انسان، برترین ارزش در فرهنگ ایرانست، و قداست یا گزندناپذیری جان انسا ن، برتر از ایمان به هر خدائی و هر مذهبی و ایدئولوژیست. از این رو ایرانیان، بداشتن چنین فضیلت بی نظیری، درهمه جهان افتخارمیکنند.


اندیشیدن در فرهنگ ایران، بیرون آوردن شیرابه و مان ِتجربیات از پدیده ها و معلومات و گفتارهاست. حقیقت (= راستی) در فرهنگ ایران، در درون و شیرابه و مان (مانا = معنا) چیزها، یا «تخمه های هستی» میباشد. شیرابه یا مان ِچیزهارا، دو گونه میتوان یافت. یا باید آن دانه ها و تخم ها را فشرد، و یا باید آنهارا پُخت. از این روهست که فردوسی میگوید که «خرد، خام گفتاهاراپـزد». خدای راستی یا زایاننده حقیقت از چیزها و انسانها، «رشن» است، که خدای چرخُشت بود. او شیره انگور و نیشکر و کنجید و بزرک و پنبه دانه ... را در چرخشت میزایانید، و حقیقت را از گوهر چیزها بیرون میآورد. راه دیگر رسیدن به حقیقت و راستی، پُختن است. در پختن، شیرابه (اشه = آش) چیزها از درون چیزها، «آش-کار» میشوند. این بود که گرمائیل (سیمرغ) و ارمائیل (آرمئتی)، آشپز یا خوالیگر ضحاک میشوند، بلکه بتوانند کام خونخوارگی و قسا و تمندی او را بکاهند یا تغییر بدهند. خوالیگر، از واژه «خوال = خوا آل» ساخته شده است و «خوا = اخو» به معنای تخم است، و خوال به معنای «تخم های ارتای خوشه یا سیمرغست». خرد، درست این خوالیگریا آشپزهست، چون آتش جان هر انسانی، گرمائیل است که از روزنه های تن هر انسانی که آرمتئی است، تبدیل به حواس یا اندام شناخت میشوندکه خرداست.


نخستین گام برای ایجاد «عدالت اجتماعی» آنست که، همه افراد در آن اجتماع، آزادانه درباره آن بیندیشند که «عدالت چیست»؟ بدینسان همه مردم، در همفکری باهم، معنا و محتوای عدالت را مشخص میکنند، و میگویند که از عدالت چه میخواهند. معنا و محتوای عدالت را خود مردمان، با «آزادی خرد در اندیشیدن»، معلوم میکنند،  و آنها هستند که معیار نهائی تصحیح همین معنا و محتوای عدالت هستند.


اندیشیدن، هنگامی اصیلست که از «جان ِ» خود بجوشد، و چنین خردی، «مایه ِ» همه خوانده ها و شنیده ها و معلومات و تجربه های ما میشود و آنهارا باهم تخمیر میکند و به هم می پیوندد. تا خوانده ها و معلومات و شنیده ها و تجربیات ما، از این مایه که از جان خودمان جوشیده، تخمیر نشده، زنده و انگیزنده و جانبخش و جوشان نیست، و ما نیز نا آگاهانه، در خوانده ها و شنیده ها و معلومات و تجربه های خود، پخش و پراکنده و گم میشویم.


ما برای درست فهمیدن هر چیزی، آنرا ثابت و سفت و ساکن میکنیم تا برایمان «روشن» شود. در فهمیدن، حرکت و تحول را از هر پدیده ای میگیریم. در واقع، شناختن «شـُدن و تحول»، برای فهم ما غیر ممکنست. فقط تحول و شدن را، در سلسه ای از قطعات سفت شده که پشت سر هم میگذاریم درمی یابیم. به عبارت دیگر، رودخانه را تبدیل به حلقه های زنجیر میکنیم.


در فرهنگ ایران، با زور و هیبت و وحشت انگیزی، نمیتوان جا معه را با مطیع ساختن، سامان داد
بلکه با جـذب دلها و خـردهاست که نظم و سامان، از خودِ جامعه، فـرا میجـوشـد


با «خردهای آزاد» هست که میتوان، تاءسیس «عدالت اجتماعی و قانون و نظام = داد» کرد
همه انقلاباتی که برای عدالت اجتماعی، بدون وجودِ خردهای آزاد شده است، دچارشکست گردیده اند
این خرد آزاد هست که نخست قدرتهای مذهبی و ایدئولوژیکی را خنثی میسازد و به حاشیه میراند


انسانی که شـادیش را در خود، زندانی میکـنـد
خـدا را در خـود میکُشـد

آنکه حق آشکار ساختن شادی را در اجتماع از انسان میگیرد
راستی را در اجتماع از بین میبرد


کتاب


چاشنی زندگی ما

منوچهر جمالی

ISBN 1 899167 38 2
KURMALI PRESS
LONDON, 2012
VIEW AS HTML -- VIEW AS WORD.DOC -- VIEW AS PDF



من با خدایم که «گـُلچهـره» نام دارد
شرط می بندم که کدام میتوانیم بهتر و بیشتر بخندیم

امـروز گـرو بندم با آن بُت شکـّرخا
من خوشتر میخندم، یا آن لب چون حلوا
من، نیم دهان دارم، آخر چه قـدر خـنـدم

او همچو درختِ گل، خنده است زسرتاپا
او که «گل چهره = تخم گل» باشد، و «خوشه ِ تخم گلها» ست، همان «ارتا» هست که تخمش، آتش جان من و هر انسانی هست
در فرهنگ ایران، خدا و انسان، دو هستی ِخندان باهم هستند


نسیم بهاری، در همه تخمهائی که در خاکِ تاریک، پنهان و پوشیده اند، انقلاب برپا میکند و سبز و رنگارنگ، پدیدار میشوند ولی تخم هائی که از اسلام سوخته شده اند، با وزش نسیم هیچ بهاری نخواهند شکفت. انقلاب بهاری نمیتواند هیچگاه، بذرهای سوخته از اسلام را روُ یا سازد.


هر قدرتمندی، تنها خود را سزا و ارپرستش میداند و میکوشد که همه، منحصرا او را بپرستند. از این رو هیچکس جزا و، حق، خود پرستی ندارد. بدینسان، خود پرستی را در همه جز خود، بشدت می نکوهد و زشت میسازد و بزرگترین جرم و گناه میداند. پس باید برای نابود ساختن قدرت و انحصار قدرت در اجتماع، هر کسی خود را بپرستد تا این انحصار را در هم شکند. ما باید خود پرستی را در جامعه، کار نیک و هنر و حق مسلم هر انسانی بشماریم، چون در هرکسی، خدا یا حقیقت یا اصل، نهفته هست که پرستیدنیست و با جستن آن هست که خود را می یابد. روزی که ملت ایران بخواهد ریشه استبداد را برای همیشه از بن بکند، باید از اینجا شروع کند که دست از پرستیدن الله بکشد، چون سرچشمه قدرت استبدادی، الله میباشد که بزرگترین خودپرست هست.


هر چشمی، بسیار چیزها را می بیند و بسیاری چیزها را نمی بیند. علت آنکه چیزهائی را نمی بیند، بیصداقتی اوست، و علت آنکه چیزهائی را می بیند، صداقت اوست. از دروغهای هر کسی، میتوان مقدار کوری چشم او را شناخت و از راستیهای هر کسی، میتوان قوّه بینائی چشم او را شناخت. هر دروغگوئی، میانگارد که از دیگران، حقیقت را میپوشاند، ولی نمیداند که در دروغگوئیش، به ناتوانی خود در دیدن حقیقت، اعتراف میکند.


آنکه جامه اندیشه های کهنه و عاریتی برتن دارد و از برهنه شدن میترسد، آنچه هم از نومیاندیشد، کهنه پوش و واپسمانده است، چون روشنی تجربیات تازه وزنده، به تن و جان او نمیرسند. از اندیشیدن، تا «اندیشیدن آزاد»، فاصله بسیارهست. برای «اندیشیدن آزاد»، باید جامه اندیشه های کهنه و عاریتی را از تن و جان و خرد کند و دورانداخت و برهنه شد، تا روشنی تجربیات تازه و زنده، مستقیما و بیواسطه به حواس و خرد و جان برسد.


هر کشاورزی میداند که حقیقت هرتخمی، در درون آن تخم (= هاگ = حق) پوشیده و نهفته است، و باید آن را در خاک تیره نهفت، تا درروئیدن، «حقیقت» نهفته در تخم (= هاگ = حق) پدیدارشود. از این رو در عربی به کشاورز، «کافـر» میگفتند. حقیقت هر چیزی و حقیقت انسان نیز، درون خود آنها نهفته است و فقط باید آنرا رویانید و زایانید. درست این «کافر» هست که به حقیقت چیزها پی میبرد. ولی محمد فقط از کار کشاورز (= کافر)، فقط بخش پوشاندن و نهفت تخم را میدید، و غایت آن پوشاندن را که پیدایش حقیقتست نمیدید. از این رو پوشاننده حقیقت خودش را، کافرخواند. چون او حق و حقیقت را فراسوی گیتی وانسانها میدانست. ولی ما همه کافریم، چون حقیقت را درون انسان و درون گیتی میدانیم و آنرا چون کشاورز (کافر)، از تاریکی بیرون میآوریم.


این گفته که هر درختی را از میوه اش میتوان شناخت و درباره آن داوری کرد، در مورد مکاتب فلسفی و ایدئولوژیها و مذاهب و عقاید، نمیتوان بکاربست. چون هر درختی، فقط یک گونه میوه دارد، ولی هر اندیشه و آموزه و عقیده ای در زمان، میوه های گوناگون و متضاد میآورند. آنانکه درختان ایدئولوژیها و مذاهب و مکاتب فلسفی را میکارند، تنها به امید محصول و میوهِ نیکش هستند و پیش بینی پیدایش محصولات دیگر در موقعیت های دیگر، بر ایشان غیر مقدوراست.


کار فلسفه، زایانیدن حقیقت از مردمست، نه آموختن حقیقت به مردم و تحمیل حقیقت خود به مردم. چه با آموزاندن حقیقت به مردم و تحمیل آن به مردم، مردمان، سترون ساخته میشوند. فلسفه نباید خود را جانشین دین و شریعت و ایدئولوژی سازد، که گوهرشان سترون سازیست. فلسفه باید گوهر زاینده انسانها را، برغم سترون سازان، از سر برانگیزد.


سوسیالیسم ولیبرالیسم و سکولاریسم و مدرنیسم و پُست مدرنیسم و دموکراسی و حقوق بشر و قانون ... ، همه تا موقعی ارزش دارند که برآیندهای «منش مردمی» و «جوشان از منش مردمی» باشند.


بنیاد روشنفکری اینست که انسان آگاه باشد که همیشه دچار اشتباه میشود. اشتباه کردن ، پیایندآنست که دو چیز در زندگی، شبیه همند. حقیقت و باطل، راست و دروغ، خوب وبد، شبیه هم میشوند. هیچ دروغی نیست که خودش را بلافاصله شبیه راست نسازد. هیچ حقیقتی نیست که بلافاصله در کنارش «شبه حقیقت» سبز نشود. هیچ آزادی نیست که شبه آزادی، با آن سبزنشود. شبه حقیقت و شبه آزادی و شبه راستی را هیچگاه نمیشود از پیدایش حقیقت و آزادی و راستی، جدا ساخت. پیدایش حقیقت و آزادی و راستی، برای انسان، آذرخشی و ناگهانی و آنیست، ولی حقیقت و آزادی و راستی، همیشه، «وسیله اغراض قدرتخواهان و منفعت جویان» میگردد، و مارا گرفتار اشتباه میکند. اینست که انسان، فقط ناگهانی و بیگاه، آذر خشگونه میتواند بیدار شود، و خود را از این «مشابه ها» نجات بدهد. ما همیشه در اجتماع، در دام شبه حقیقتی زندگی میکنیم که بوسیله قدرتخواهان و منفعت جویان ساخته شده اند. آزادی، پیایند بینشها و روشنیهای آذرخشگونه در اجتماعست که هنوز ندرخشیده، از قدرتخواهان و منفعت جویان، تاریک ساخته میشوند. و أخوند و کشیش و هاخام و موبد، خطر ناکترین قدرتخواهان هستند که خودرا برضد قدرت مینمایند. روشنفکری، بیداربودن انسان در برابر این شباهتهاست.


روزگاری که خدا، خوشه ای بود و تخمهایش، جان انسانها بودند، انسان می بایست خدا بشود، تاخود بشود، و تا خدا نمیشد، دوست خود نمیشد. سپس الاهان قدرت آمدند و خواستند انسان راعبد خود سازند، و از آن روز هست که تنهاراه خودشدن و انسان شدن و آزادشدن و دوست شدن ،غلبه کردن برالاهان قدرت، در خود و در اجتماع و در سیاست و در قانون و در سراسر گستره های زندگیست، ولی غالب شدن برالاهان قدرت، انسان را تبدیل به اژدها میکند، چون کسی اژدها را میکشد که بزرگتر از اژدها یا الاه قدرت شده باشد. و این مسئله بنیادی غرب هست که نمیتواند از آن رهائی یابد.


حافظ میگوید که ستمگری را همه میدانند، ولی تومهرورزی را بیاموز. توپهلوان باش چون پهلوان، کسیست که کارهای دشواری را میکند که دیگران از عهده اش برنمیآیند. ولی چرا همه، ستمگری را میدانند و از عهده مهرورزی برنمیآیند؟ چون برای یاد گرفتن مهرورزی، نیاز به تغییر دادن تصویر خدای خودهست، و تغییر تصویر خدای خود، نیاز به تغییر تصویر انسانست ،و کسی میتواند تصویر انسان را تغییر بدهد، که میتواند خود را تغییر بدهد. ولی ستمگری با این شروع میشود که کسی عاجز از تغییرخودش هست و بجای تغییر دادن خود ، میکوشد که دیگران را به تصویری که میخواهد در آورد و برای اجرای این کار، خدائی را خلق میکند که همه را بدین تصویر، میخواهد در آورد. از این رو فرهنگ ایران برآن بود که : زنیر و بود مرد را راستی.


فرهنگ چیست؟ واژه فرهنگ، در اصل فرا+سنگ = fra-thang میباشد. پسوند آن «سنگ» است. حرف th انگلیسی یا تتای یونانی که در اوستا نیز همانندش هست، سپس به شکلهای «س» یا «ز» یا «ت» یا «ه» در آمده است. هم سنگ و سنج و هم زنگ و زنج و هم تنگ و هم «هنج» و هم «هنگ» و هم«سه» و هم «سی» .... همه تلفظ های گوناگون یک مفهوم هستند. این واژه، بیان اصل پیوند نرینه با مادینه در یک چیز، یا بطور کلی اصل مهر و عشق و دوستی و پیوند بوده است که سرچشمه آفرینندگیست. هم «اصل پیوند» و هم «اصل آفرینندگی» دو رویه یک پدیده اند. از این رو «فرسنگ» به معنای «فاصله» نبوده است، بلکه به معنای «نقطه پیوند دو راه باهم» بوده است. از این رو نیز «فرهنگ» به «کاریز یا سرچشمه زاینده آب» میگفتند. زنگ، مرکب از دو بخش به هم چسبیده است. از این رو به روشنی ماه نیز، زنگ میگفتند، چون روشنی ماه، بیان عشق است. از این رو به رنگ سبز، که رنگ عشق و نو آفرینیست، زنگار میگفتند. مثلا سیمرغ (سی+ مرغ)، به معنای مرغ سنگ = مرغ مهر و اصل از نو آفرینیست.


در فحاشی، برای تحقیر و زشت و نجس ساختن کسی، به او، پدر سگ یا مادر سگ میگویند. و با این فحش، ناآگانه، عشق و مهر و دوستی و وفا را در اجتماع، خواروبی ارزش و ضد ارزش میسازند. ایرانیان، بدین علت نام این جاندار را، «سگ» گذاشته اند، چون سگ، مخفف واژهِ «سنگ» است که به معنای عشق و مهر و دوستی و وفابوده است. سَگ و سَک و سَخ، مخفف واژه «سنگ» میباشند. پیشوند واژهِ سخن (سَخ+وَن)، و پیشوند واژه سگالیدن که به معنای اندیشیدنست، همین واژه است. چون سخن، انسانها را بهم می پیوند، و در سکالیدن، تجربیات باهم ترکیب میگردند. در پهلوی به آسمان، سگ = سک یا آس میگویند که به معنای سنگست. چون آسمان، جایگاه عشق و مهرشمرده میشد. ما با نجس شمردن و تحقیر و آزردن سگ، نا آگاهانه، اصل عشق و دوستی و وفا را در اجتماع، پایمال میکنیم.


کمال، تکامل ندارد. الله و معلوماتش، تکامل نمی یابد. الله و اهورامزدای زرتشت و الاهان نوری، همه کاملند. روشنیشان و علمشان در کمال هست، یعنی تغییر و تحول ندارند. روشنی بیکران و علم جامع و همه دانی ،با حقیقت ساکن و بیحرکت کار دارد. از اینرو ، برای آنها، آنچه حرکت نمیکند، حقیقت و سعادت شمرده میشود. طبعا خورشدی که همیشه یکسان روشن و همیشه در میان آسمان میایستد، نماد آنهاست. در فرهنگ ایران، حقیقت، همیشه در تحولست. از اینرو، شیرابه روان یا دریای مواجست، و همیشه تازه (از تاختن = روان و مواج بودن) است. حقیقت در فرهنگ ایران، شیرابه روان در هر پدیده ایست، نه جوهر و ذاتِ ساکن و لایتغیر. طبعا «جستجو کردن مداوم»، متناظر با تحول یابی این شیرابه روانست.


تفکر فلسفی، روند همیشگی گسستن از عقیده و ایمان، برای یافتن آزادی در نوآوری اندیشه ایست که زندگی را در گیتی بهتر میکند. تفکر فلسفی، نه تنها از ایمان به دین و ایدئولوژی میگسلد، بلکه از ایمان به هر فلسفه و علمی نیز میگسلد. در گسستن، که نیاز به جسارت و گستاخی دارد، نیروی آفریننده، برای اندیشیدن زندگی نوین میجوشد.


تفکر فلسفی، آنست که دیدن، خواندن، اندیشیدن، شنیدن، چشیدن، بسودن و حس کردن را تحول به هنر دیدن، هنر خواندن، هنر اندیشدیدن، هنر چشیدن ... میدهد، انسانی که از دیدن، هنر ِدیدن ساخته، از خواندن، هنر خواندن ساخته، از اندیشیدن، هنر اندیشیدن ساخته، از حس کردن، هنر حس کردن ساخته، در می یابد، که بی هنر دیدن، دیدن، ندیدنست، بی هنر اندیشیدن، اندیشیدن، نیندیشیدنست، بی هنر خواندن، خواندن، نخواندنست، بی هنر شنیدن، شنیدن، نشنیدنست، بی هنر حس کردن، حس کردن، حس نکردنست.


CHASHNIHA-YE ANDISHE: PAGE 1, PAGE 2, PAGE 3, PAGE 4, PAGE 5