jamali.info header

  

زندگی، مـُقـدس است
خدا هم حق ندارد حکم قتل واعدام بدهد

فرهنگ ایران، فرهنگی فراسوی مذاهب وادیان ومسالک واقوام وطبقات است

گرانیگاه این پژوهـشهـا
رفـورماسیون دین وتئولوژی ِ زرتشتی نیـسـت
بلکه « رُنسانـس فرهـنگ ارتـائـی » میباشـد
که درآغاز،خانواده گرشاسپ وسام وزال و رستم پرچمدارآن بوده اند
وبه نام «سیمرغ یا هـما یا عنقا یا سمندر » بلند آوازه شده
و در جنبشهای خرمدینان و مزدکیان و جوانمردان وعیاران وعرفان
ادامه یافته است


چاشنی های اندیشه


CHASHNIHA-YE ANDISHE: PAGE 1, PAGE 2, PAGE 3, PAGE 4, PAGE 5

نخستین گام برای ایجاد «عدالت اجتماعی» آنست که، همه افراد در آن اجتماع، آزادانه درباره آن بیندیشند که «عدالت چیست»؟ بدینسان همه مردم، در همفکری باهم، معنا و محتوای عدالت را مشخص میکنند، و میگویند که از عدالت چه میخواهند. معنا و محتوای عدالت را خود مردمان، با «آزادی خرد در اندیشیدن»، معلوم میکنند،  و آنها هستند که معیار نهائی تصحیح همین معنا و محتوای عدالت هستند.


اندیشیدن، هنگامی اصیلست که از «جان ِ» خود بجوشد، و چنین خردی، «مایه ِ» همه خوانده ها و شنیده ها و معلومات و تجربه های ما میشود و آنهارا باهم تخمیر میکند و به هم می پیوندد. تا خوانده ها و معلومات و شنیده ها و تجربیات ما، از این مایه که از جان خودمان جوشیده، تخمیر نشده، زنده و انگیزنده و جانبخش و جوشان نیست، و ما نیز نا آگاهانه، در خوانده ها و شنیده ها و معلومات و تجربه های خود، پخش و پراکنده و گم میشویم.


ما برای درست فهمیدن هر چیزی، آنرا ثابت و سفت و ساکن میکنیم تا برایمان «روشن» شود. در فهمیدن، حرکت و تحول را از هر پدیده ای میگیریم. در واقع، شناختن «شـُدن و تحول»، برای فهم ما غیر ممکنست. فقط تحول و شدن را، در سلسه ای از قطعات سفت شده که پشت سر هم میگذاریم درمی یابیم. به عبارت دیگر، رودخانه را تبدیل به حلقه های زنجیر میکنیم.


در فرهنگ ایران، با زور و هیبت و وحشت انگیزی، نمیتوان جا معه را با مطیع ساختن، سامان داد
بلکه با جـذب دلها و خـردهاست که نظم و سامان، از خودِ جامعه، فـرا میجـوشـد


با «خردهای آزاد» هست که میتوان، تاءسیس «عدالت اجتماعی و قانون و نظام = داد» کرد
همه انقلاباتی که برای عدالت اجتماعی، بدون وجودِ خردهای آزاد شده است، دچارشکست گردیده اند
این خرد آزاد هست که نخست قدرتهای مذهبی و ایدئولوژیکی را خنثی میسازد و به حاشیه میراند


انسانی که شـادیش را در خود، زندانی میکـنـد
خـدا را در خـود میکُشـد

آنکه حق آشکار ساختن شادی را در اجتماع از انسان میگیرد
راستی را در اجتماع از بین میبرد


کتاب


چاشنی زندگی ما

منوچهر جمالی

ISBN 1 899167 38 2
KURMALI PRESS
LONDON, 2012
VIEW AS HTML -- VIEW AS WORD.DOC -- VIEW AS PDF



من با خدایم که «گـُلچهـره» نام دارد
شرط می بندم که کدام میتوانیم بهتر و بیشتر بخندیم

امـروز گـرو بندم با آن بُت شکـّرخا
من خوشتر میخندم، یا آن لب چون حلوا
من، نیم دهان دارم، آخر چه قـدر خـنـدم

او همچو درختِ گل، خنده است زسرتاپا
او که «گل چهره = تخم گل» باشد، و «خوشه ِ تخم گلها» ست، همان «ارتا» هست که تخمش، آتش جان من و هر انسانی هست
در فرهنگ ایران، خدا و انسان، دو هستی ِخندان باهم هستند


نسیم بهاری، در همه تخمهائی که در خاکِ تاریک، پنهان و پوشیده اند، انقلاب برپا میکند و سبز و رنگارنگ، پدیدار میشوند ولی تخم هائی که از اسلام سوخته شده اند، با وزش نسیم هیچ بهاری نخواهند شکفت. انقلاب بهاری نمیتواند هیچگاه، بذرهای سوخته از اسلام را روُ یا سازد.


هر قدرتمندی، تنها خود را سزا و ارپرستش میداند و میکوشد که همه، منحصرا او را بپرستند. از این رو هیچکس جزا و، حق، خود پرستی ندارد. بدینسان، خود پرستی را در همه جز خود، بشدت می نکوهد و زشت میسازد و بزرگترین جرم و گناه میداند. پس باید برای نابود ساختن قدرت و انحصار قدرت در اجتماع، هر کسی خود را بپرستد تا این انحصار را در هم شکند. ما باید خود پرستی را در جامعه، کار نیک و هنر و حق مسلم هر انسانی بشماریم، چون در هرکسی، خدا یا حقیقت یا اصل، نهفته هست که پرستیدنیست و با جستن آن هست که خود را می یابد. روزی که ملت ایران بخواهد ریشه استبداد را برای همیشه از بن بکند، باید از اینجا شروع کند که دست از پرستیدن الله بکشد، چون سرچشمه قدرت استبدادی، الله میباشد که بزرگترین خودپرست هست.


هر چشمی، بسیار چیزها را می بیند و بسیاری چیزها را نمی بیند. علت آنکه چیزهائی را نمی بیند، بیصداقتی اوست، و علت آنکه چیزهائی را می بیند، صداقت اوست. از دروغهای هر کسی، میتوان مقدار کوری چشم او را شناخت و از راستیهای هر کسی، میتوان قوّه بینائی چشم او را شناخت. هر دروغگوئی، میانگارد که از دیگران، حقیقت را میپوشاند، ولی نمیداند که در دروغگوئیش، به ناتوانی خود در دیدن حقیقت، اعتراف میکند.


آنکه جامه اندیشه های کهنه و عاریتی برتن دارد و از برهنه شدن میترسد، آنچه هم از نومیاندیشد، کهنه پوش و واپسمانده است، چون روشنی تجربیات تازه وزنده، به تن و جان او نمیرسند. از اندیشیدن، تا «اندیشیدن آزاد»، فاصله بسیارهست. برای «اندیشیدن آزاد»، باید جامه اندیشه های کهنه و عاریتی را از تن و جان و خرد کند و دورانداخت و برهنه شد، تا روشنی تجربیات تازه و زنده، مستقیما و بیواسطه به حواس و خرد و جان برسد.


هر کشاورزی میداند که حقیقت هرتخمی، در درون آن تخم (= هاگ = حق) پوشیده و نهفته است، و باید آن را در خاک تیره نهفت، تا درروئیدن، «حقیقت» نهفته در تخم (= هاگ = حق) پدیدارشود. از این رو در عربی به کشاورز، «کافـر» میگفتند. حقیقت هر چیزی و حقیقت انسان نیز، درون خود آنها نهفته است و فقط باید آنرا رویانید و زایانید. درست این «کافر» هست که به حقیقت چیزها پی میبرد. ولی محمد فقط از کار کشاورز (= کافر)، فقط بخش پوشاندن و نهفت تخم را میدید، و غایت آن پوشاندن را که پیدایش حقیقتست نمیدید. از این رو پوشاننده حقیقت خودش را، کافرخواند. چون او حق و حقیقت را فراسوی گیتی وانسانها میدانست. ولی ما همه کافریم، چون حقیقت را درون انسان و درون گیتی میدانیم و آنرا چون کشاورز (کافر)، از تاریکی بیرون میآوریم.


این گفته که هر درختی را از میوه اش میتوان شناخت و درباره آن داوری کرد، در مورد مکاتب فلسفی و ایدئولوژیها و مذاهب و عقاید، نمیتوان بکاربست. چون هر درختی، فقط یک گونه میوه دارد، ولی هر اندیشه و آموزه و عقیده ای در زمان، میوه های گوناگون و متضاد میآورند. آنانکه درختان ایدئولوژیها و مذاهب و مکاتب فلسفی را میکارند، تنها به امید محصول و میوهِ نیکش هستند و پیش بینی پیدایش محصولات دیگر در موقعیت های دیگر، بر ایشان غیر مقدوراست.


کار فلسفه، زایانیدن حقیقت از مردمست، نه آموختن حقیقت به مردم و تحمیل حقیقت خود به مردم. چه با آموزاندن حقیقت به مردم و تحمیل آن به مردم، مردمان، سترون ساخته میشوند. فلسفه نباید خود را جانشین دین و شریعت و ایدئولوژی سازد، که گوهرشان سترون سازیست. فلسفه باید گوهر زاینده انسانها را، برغم سترون سازان، از سر برانگیزد.


سوسیالیسم ولیبرالیسم و سکولاریسم و مدرنیسم و پُست مدرنیسم و دموکراسی و حقوق بشر و قانون ... ، همه تا موقعی ارزش دارند که برآیندهای «منش مردمی» و «جوشان از منش مردمی» باشند.


بنیاد روشنفکری اینست که انسان آگاه باشد که همیشه دچار اشتباه میشود. اشتباه کردن ، پیایندآنست که دو چیز در زندگی، شبیه همند. حقیقت و باطل، راست و دروغ، خوب وبد، شبیه هم میشوند. هیچ دروغی نیست که خودش را بلافاصله شبیه راست نسازد. هیچ حقیقتی نیست که بلافاصله در کنارش «شبه حقیقت» سبز نشود. هیچ آزادی نیست که شبه آزادی، با آن سبزنشود. شبه حقیقت و شبه آزادی و شبه راستی را هیچگاه نمیشود از پیدایش حقیقت و آزادی و راستی، جدا ساخت. پیدایش حقیقت و آزادی و راستی، برای انسان، آذرخشی و ناگهانی و آنیست، ولی حقیقت و آزادی و راستی، همیشه، «وسیله اغراض قدرتخواهان و منفعت جویان» میگردد، و مارا گرفتار اشتباه میکند. اینست که انسان، فقط ناگهانی و بیگاه، آذر خشگونه میتواند بیدار شود، و خود را از این «مشابه ها» نجات بدهد. ما همیشه در اجتماع، در دام شبه حقیقتی زندگی میکنیم که بوسیله قدرتخواهان و منفعت جویان ساخته شده اند. آزادی، پیایند بینشها و روشنیهای آذرخشگونه در اجتماعست که هنوز ندرخشیده، از قدرتخواهان و منفعت جویان، تاریک ساخته میشوند. و أخوند و کشیش و هاخام و موبد، خطر ناکترین قدرتخواهان هستند که خودرا برضد قدرت مینمایند. روشنفکری، بیداربودن انسان در برابر این شباهتهاست.


روزگاری که خدا، خوشه ای بود و تخمهایش، جان انسانها بودند، انسان می بایست خدا بشود، تاخود بشود، و تا خدا نمیشد، دوست خود نمیشد. سپس الاهان قدرت آمدند و خواستند انسان راعبد خود سازند، و از آن روز هست که تنهاراه خودشدن و انسان شدن و آزادشدن و دوست شدن ،غلبه کردن برالاهان قدرت، در خود و در اجتماع و در سیاست و در قانون و در سراسر گستره های زندگیست، ولی غالب شدن برالاهان قدرت، انسان را تبدیل به اژدها میکند، چون کسی اژدها را میکشد که بزرگتر از اژدها یا الاه قدرت شده باشد. و این مسئله بنیادی غرب هست که نمیتواند از آن رهائی یابد.


حافظ میگوید که ستمگری را همه میدانند، ولی تومهرورزی را بیاموز. توپهلوان باش چون پهلوان، کسیست که کارهای دشواری را میکند که دیگران از عهده اش برنمیآیند. ولی چرا همه، ستمگری را میدانند و از عهده مهرورزی برنمیآیند؟ چون برای یاد گرفتن مهرورزی، نیاز به تغییر دادن تصویر خدای خودهست، و تغییر تصویر خدای خود، نیاز به تغییر تصویر انسانست ،و کسی میتواند تصویر انسان را تغییر بدهد، که میتواند خود را تغییر بدهد. ولی ستمگری با این شروع میشود که کسی عاجز از تغییرخودش هست و بجای تغییر دادن خود ، میکوشد که دیگران را به تصویری که میخواهد در آورد و برای اجرای این کار، خدائی را خلق میکند که همه را بدین تصویر، میخواهد در آورد. از این رو فرهنگ ایران برآن بود که : زنیر و بود مرد را راستی.


فرهنگ چیست؟ واژه فرهنگ، در اصل فرا+سنگ = fra-thang میباشد. پسوند آن «سنگ» است. حرف th انگلیسی یا تتای یونانی که در اوستا نیز همانندش هست، سپس به شکلهای «س» یا «ز» یا «ت» یا «ه» در آمده است. هم سنگ و سنج و هم زنگ و زنج و هم تنگ و هم «هنج» و هم «هنگ» و هم«سه» و هم «سی» .... همه تلفظ های گوناگون یک مفهوم هستند. این واژه، بیان اصل پیوند نرینه با مادینه در یک چیز، یا بطور کلی اصل مهر و عشق و دوستی و پیوند بوده است که سرچشمه آفرینندگیست. هم «اصل پیوند» و هم «اصل آفرینندگی» دو رویه یک پدیده اند. از این رو «فرسنگ» به معنای «فاصله» نبوده است، بلکه به معنای «نقطه پیوند دو راه باهم» بوده است. از این رو نیز «فرهنگ» به «کاریز یا سرچشمه زاینده آب» میگفتند. زنگ، مرکب از دو بخش به هم چسبیده است. از این رو به روشنی ماه نیز، زنگ میگفتند، چون روشنی ماه، بیان عشق است. از این رو به رنگ سبز، که رنگ عشق و نو آفرینیست، زنگار میگفتند. مثلا سیمرغ (سی+ مرغ)، به معنای مرغ سنگ = مرغ مهر و اصل از نو آفرینیست.


در فحاشی، برای تحقیر و زشت و نجس ساختن کسی، به او، پدر سگ یا مادر سگ میگویند. و با این فحش، ناآگانه، عشق و مهر و دوستی و وفا را در اجتماع، خواروبی ارزش و ضد ارزش میسازند. ایرانیان، بدین علت نام این جاندار را، «سگ» گذاشته اند، چون سگ، مخفف واژهِ «سنگ» است که به معنای عشق و مهر و دوستی و وفابوده است. سَگ و سَک و سَخ، مخفف واژه «سنگ» میباشند. پیشوند واژهِ سخن (سَخ+وَن)، و پیشوند واژه سگالیدن که به معنای اندیشیدنست، همین واژه است. چون سخن، انسانها را بهم می پیوند، و در سکالیدن، تجربیات باهم ترکیب میگردند. در پهلوی به آسمان، سگ = سک یا آس میگویند که به معنای سنگست. چون آسمان، جایگاه عشق و مهرشمرده میشد. ما با نجس شمردن و تحقیر و آزردن سگ، نا آگاهانه، اصل عشق و دوستی و وفا را در اجتماع، پایمال میکنیم.


کمال، تکامل ندارد. الله و معلوماتش، تکامل نمی یابد. الله و اهورامزدای زرتشت و الاهان نوری، همه کاملند. روشنیشان و علمشان در کمال هست، یعنی تغییر و تحول ندارند. روشنی بیکران و علم جامع و همه دانی ،با حقیقت ساکن و بیحرکت کار دارد. از اینرو ، برای آنها، آنچه حرکت نمیکند، حقیقت و سعادت شمرده میشود. طبعا خورشدی که همیشه یکسان روشن و همیشه در میان آسمان میایستد، نماد آنهاست. در فرهنگ ایران، حقیقت، همیشه در تحولست. از اینرو، شیرابه روان یا دریای مواجست، و همیشه تازه (از تاختن = روان و مواج بودن) است. حقیقت در فرهنگ ایران، شیرابه روان در هر پدیده ایست، نه جوهر و ذاتِ ساکن و لایتغیر. طبعا «جستجو کردن مداوم»، متناظر با تحول یابی این شیرابه روانست.


تفکر فلسفی، روند همیشگی گسستن از عقیده و ایمان، برای یافتن آزادی در نوآوری اندیشه ایست که زندگی را در گیتی بهتر میکند. تفکر فلسفی، نه تنها از ایمان به دین و ایدئولوژی میگسلد، بلکه از ایمان به هر فلسفه و علمی نیز میگسلد. در گسستن، که نیاز به جسارت و گستاخی دارد، نیروی آفریننده، برای اندیشیدن زندگی نوین میجوشد.


تفکر فلسفی، آنست که دیدن، خواندن، اندیشیدن، شنیدن، چشیدن، بسودن و حس کردن را تحول به هنر دیدن، هنر خواندن، هنر اندیشدیدن، هنر چشیدن ... میدهد، انسانی که از دیدن، هنر ِدیدن ساخته، از خواندن، هنر خواندن ساخته، از اندیشیدن، هنر اندیشیدن ساخته، از حس کردن، هنر حس کردن ساخته، در می یابد، که بی هنر دیدن، دیدن، ندیدنست، بی هنر اندیشیدن، اندیشیدن، نیندیشیدنست، بی هنر خواندن، خواندن، نخواندنست، بی هنر شنیدن، شنیدن، نشنیدنست، بی هنر حس کردن، حس کردن، حس نکردنست.


در هر قاضی ئی جلّادی نهفته است. بسیاری در انتقاد، قاضی افکار دیگر و طبعا جلاد افکار دیگر میشوند. جلادِ نهفته در قاضی، با قضاوت از افکار دیگر، لذت نهانی از عذاب دادن دیگران میبرد. همیشه باید در آغاز، فکر دیگری را از آن خود ساخت، تا در قضاوت آن فکر، مزه ِتلخ ِجلّادی خود را چشـید.


در فرهنگ ایران، اندیشیدن بدینسان آغاز میشد که انسان در سپیده دم، شیر از پستان ِزنخدای ِمهر، خرّم میمکید، و باده از جام خدای چرخشت، رشنواد (خدای راستی و داوری و ترازو) مینوشید، و این شیر سپید و آن باده سرخ، در دهان و معده، از خدایان خرداد و امر داد، چشیده و گواریده شده و، به جگر، که خانه بهمن، سرچشمه خرد و بزم است، روانه، و تبدیل به خون، یعنی آتش میشد، و ازآنجا به دل که آشیانه سیمرغ (ارد) است رفته، و از دل به مغز که خانه ماه پـُر است روانه میگردید، و در مغز، به همه حواس روانه و تبدیل به روشنی خرد میگردید. روشنی اندیشه، آمیزش دو رنگ سپیدی شیر مهر، و سرخی باده ای بود که سرچشمه پیدایش راستی و شادی و جوانمردیست.


همیشه جنایاتی را که رهبران اسلامی میکنند به خود آن رهبران نسبت میدهند و آنان را مجرم اصلی میدانند، و بدین شیوه اسلام را که سرچشمه این جنایاتست، پاک و مقدّس میسازند.


پهلوانان، کارهائی کرده اند و میکنند که تخم پیدایش اندیشه های نوین شده اند و میشوند. فلاسفه، اندیشه هائی کرده اند و میکنند که تخم پیدایش اعمال و اقدامات نوین شده اند و میشوند. آزادی، از چنین تخمهائی روئیده اند و خواهند روئید.


دوستی، دوسیدن است که باهم آمیختن باشد. در فرهنگ ایران، خدا، شیرابه یا اِسانس گیتیست که با خاک میآمیزد، و با خاک باهم دوست میشود، تا باهم بیافرینند. خاک، چیست؟ خاک (خاکینه)، هاگ یا آگ، یعنی تخم است، و انسان نیز تخمیست (مردم = مر + تخم) که خدا که همان حقیقت یا شیرابه هستیست با او میآمیزد، و معرفت و روشنی و شادی و خوبی و زیبائی از آن میبالد.


چرا در فرهنگ ایران، خدا، دوست انسانست، نه حاکم بر انسان. چون آنکه حاکم بر انسانست، انسان، وسیله اوست. او وسیله را قربانی میکند تا از قدرتش کام ببرد. خدا در فرهنگ ایران، دوست انسانست تا با انسان باهم بیافرینند و باهم شادی کنند.


آنکه در هر چیزی، فقط گذر و فنا می بیند، از دیدن تحول در آن، کور و ناتوان میشود. گذر و فنا، سطحیست که ژرفای تحول یابی را میپوشاند و تاریک میسازد. آنگاه، احساس گذر و فنا، او را میآزارد و از آن میهراسـد و غایت زندگیش در گیتی، یافتن ثبات و ماندگاری، فراسوی جهان گذرا میشود، تا خود را از ترس ِفنا و گذر، نجات دهد. در فرهنگ ایران، خدا، اصل تحول بود (فروهر = فرا + وَرتَن) و در آغاز به انسان، تحول می یافت، و سپس انسان، در آنچه مرگ مینامند، باز به خدا تحول می یافت. از این رو انسان از مرگ، نمیترسید، و غایت زندگی نیز رسیدن به آخرت نبود.


چرا نام زنخدای ایران، «دیـن پژوه» بوده است؟ روز پانزدهم یا روز میان هر ماهی، «دی به مهر» است، که به معنای آنست که  «دی»، همان «مهر» است. به عبارت دیگر، میان هر ماهی، زنخدای مهر و دوستی و عشق پدیدار میشود که اصل زیبائی و نیکی و بزرگی در همه انسانها و چیزهاست. نام دیگر این روز، نزد ایرانیان، «دین پژوه» بوده است. دین، در فرهنگ ایران، به معنای شریعت و آموزه ای نیست، بلکه به معنای ِ «اصل زیبائی و خوبی و بزرگی و نیرومندی در نهاد ِهر انسانی» است. به عبارت دیگر، در میان ماه، اصل جستن و پژوهیدن زیبائی و خوبی و بزرگی در خود انسان و در همه انسانهای دیگر، و چیزهاست.


ماه دی یا دسامبر، ماه خرّم وماه بهی نیز نامیده میشده است، چون بـِه وبِهی، نام زنخدای عشق (ونوس = زُهره = افرودیت) یعنی، خرّم و بیدخت و شاده هست. نام دیگراین زنخدا، شـاده و «ژی = جِی»است. نام روز یکم و هشتم این ماهِ دی، هردو، خـرّم (هو + رام = هور + رام) میباشند. این روزها، ملت ایران، «جشن دموکرسی = جشن خرّم» میگرفته است، که جشن تابعیت حکومت از خواست ملت، و انبازی ملت با حکومت باشد، که فراموش ساخته شده است. این تنها ماهی هست که سه روز درماه، با ماه، اقتران میکنند، یعنی سه بار ماه و خورشید، همآغوش هم و جفت هم میشوند، و سه بار جشن عروسی ماه با روز ها گرفته میشوند. این سه روز، عبارتند از روز هشتم، دی به آذر (دی = آذر)، و روز 15 که دی به مهر (دی = مهر) باشد، و روز 23 که روز دی به دین (دی = دین) میباشد. این اصطلاحات به معنای آن بودند که زنخدا «آذر» و زنخدا «مهر» و زنخدا «دین»، و زنخدا «دی»، چهارچهره یک زنخدا هستند. مردم روز هشتم را که دی به مهر باشد (وارمنیها در گذشته، مهرمینامیده اند) غـم زدامینامیدند. روز پانزدهم را که دی به مهر باشد (دی= مهر)، دین پژوه مینامیدند، و روز دی به دین (دی= دین) را جانفـزایمینامیدند، و روز 24 که «دین» باشد، «بُت فریب» خوانده میشد، که به معنای آن بود که این خدا، اصل زیبائی در هر انسانی است و، دل همه را با زیبائیش می رباید. این دو روز، که روز 23 و 24 ام ماه باشند، و باهم اینهمانی دارند، زمان ِ «زایش خدای عشق و زندگی و شادی» بود ند، و این درست معنای یلدا (ایل + دا) هست.


بسیاری می پندارند که حقیقت، آن چیزیست که بدان ایمان دارند، ولی وارونه پنداشت آنها، حقیقت، چیزیست که آنها را از آن ایمان میگسلد. حقیقت هیچگاه دربند کسی و ایمانی نمی ماند. بستن خود به حقیقت در ایمان، حقیقت را دربند و ثابت و ساکن نمیکند. از این رو حقیقت همیشه ایمان را متزلزل میسازد. و برای گریز از این تزلزل، موءمنان رو به تعصب میآورند، و با تعصب، حقیقت را نابود میسازند.


هر زبانی، آبستن به فلسفه زندگی هست و فقط نیاز به مامائی دارد که آنرا نوبه نو بزایاند، چون زبان همیشه زنده و زاینده هست. چیزی زنده هست که همیشه خود زا وخود افزاهست. اگر زبانی، بی فلسفه است، برای آنست که هنوز این مامایان خود را نیافته است. زبان، در زایـش نوبه نو فلسفه ها، به زندگی ِآزاد میرسد. قـرض کردن فلسفه، و ایمان آوردن به آموزه هائی که خود را حقیقت مطلق میدانند، زبان را نازا، و راه زایش فلسفه را از زبان می بندند. ناتوانی برای زایانیدن فلسفه از زبان خود، ناتوانی برای آزادزیستن است.


این مهم نیست که خدائی وجود دارد یا ندارد، و آیا قابل اثبات کردن با عقل هست یا نیست، بلکه این مهمست که این خدایان را به چه میستایند. انسان صفاتی را در خدایان میستاید که خود دوست دارد و آرمان نهفته اوست و میخواهد بدان برسد یا آنرا بکند، ولی جسارت آنرا ندارد که آن صفات و آرمانها را آشکار کند و در عمل، بدان حقانیت بدهد. با مقدس ساختن این صفات و آرمانها در خدایش، راه را برای واقعیت دادن آن آرمانها و صفات از خودش میگشاید. ستودن قهرو انتقام و قدرت و خشم و خدعه و حق به کشتار، و وحشت انگیختن، و حکمت (= شرّ را وسیله رسیدن به خیر کردن) در «الله»، برای آنست که موءمن به اسلام، خودش این امکانات را در زندگی روزانه داشته باشد، و بکار بندد. درست همین تصویر الله را که قرآن و موءمنانش همیشه میستایند، راه را برای همه تباهکاریهای اخلاقی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و حقوقی در اجتماع میگشاید.


در اسلام وسایر ادیان نوری، «علم» به «معلومات = دانسته ها» گفته میشوند. الله ، عالم (همه دان) هست، چون همه چیزها، بدون جستجو و آزمایش، برایش روشن است. الله و اهورامزدای زرتشت و یهوه، جوینده نیستند. علمشان برپایه جستجو نیست. از این رو در ادیان، «حافظه» ارزش برتراز «تفکر» را دارد. وارونه این، خرّم، خدای ایران، اصل جستجو در هر انسانیست، نه همه دان. این معنای «علم» در این ادیان، به کلی با مفهوم علم (ساینس) فرق دارد. علم به مفهومی که مدرنیسم را در جهان آفرید، تنها معلومات نیست. این بخش، فقط «فن» و «وسیله» میشود. فقط بسته به اینست که این بخش علم (معلومات) وسیله دردست چه کسی و چه حزبی وگروهی بیفتد. ولی معلومات ، هنوز علم نیست. علم به معنای «روش جستجو و پژوهش» است که «استقلال جوینده و آزادی تفکر» را میطلبد. در این مفهوم علم، معلومات، «حدود علم» نیستند. بلکه معلومات، فقط محصول روش جستجو و آزمایش انسان، هستند، و طبعا دانستنی ها قابل گذرند و میتوان از آنها بآسانی، گسست. معلومات، هیچگاه، زندان تفکر و آزادی نمیشوند. مدرنیسم، پیایند گسترش دادن این روش جستجو و آزمایش (علم)، به سایرگستره های زندگی (اقتصاد، سیاست، حقوق، هنر، اخلاق) هستند. آموختن معلومات بنام علم در دانشگاهای غرب، بدون آن روش که استقلال و آزادی تفکر را میآفریند، بزرگترین خطر کشورهای اسلامیست. موءمنان به ادیان و ایدئولوژیها، فقط طالب بخش معلومات ِ علوم جدید هستند، نه بیشتر.


مفهومِ «دین» در فرهنگ ایران، برضد مفهوم «دین» در آموزه زرتشت و شریعت اسلام و مسیحیت و یهودیت است. «دین» در فرهنگ ایران، «اصل زیبائی و خوبی و بزرگی و سرفرازی و مهرورادی» در درون خودِ هر انسانیست و از خودش میجوشد. از این رو، معنای دیگرِ دین، در فرهنگ ایران، «خود، یا خودی خود» هست. هر انسانی برای خوشزیستی، این اصل زیبائی و خوبی و مهر و بزرگی و سرفرازی و رادی را در خودش، جستجو میکند و در اندیشه و گفتار و کردار، و اقعیت میدهد. از این رو، «دین» در فرهنگ ایران، بیان آنست که هر انسانی، سرچشمه زیبائی و خوبی و مهروبزرگی و سرفرازیست و آموزه ای آموختنی نیست، بلکه جُستنی در خودش هست که سرچشمه و اصلست. دین، شریعتی و آموزه ای نیست که انسان از فرستادگان خدائی باید بیاموزد. بلکه انسان، دین را در خودش میجوید و می یابد، و امر و نهی یهوه و پدر آسمانی و الله و خلفا و امامها و آخوندها و موبدان و کشیش ها و هاخامهایش، ضد دین و نابود سازنده دین هستند. این «ادیان جعـلی»، از بین برنده اصالت و ارج انسان میباشـند.


هیچ قدرتی نیست که از کمبود قدرتش نتـرسد، و با این احساس کمبود قدرتش هست که با مجازاتهای سهمگین و وحشت انگیز، میکوشد مردم را بیشتر بترساند، تا این کمبود قدرتش را برطرف کند. ولی هرچه که در دیگران وحشت برمیانگیزد و آنان را میترساند، از حقانیتش به قدرت، میکاهـد. از این رو، الله که قدرت مطلقست، فاقد حقانیت به قدرت و متزلزلترین قدرتست، و طبعا قساوتمند مطلق و برترین خونخوارمیباشد.


در شاهنامه، آرمان همه پهلوانان ایران، یافتن نام نیک در امروز اجتماع و در آینده اجتماعست و هیچکدام بدنبال رسیدن پاداش در آخرت نمیروند. چون غایت زندگی در آخرت، بدست آوردن رضای الله و اطاعت کردن از اوست، ولی برای بدست آوردن نام نیک، باید دل مردم را در گیتی، نه تنها امروز بلکه فردا ها نیز بدست آورد. و این فرق فـرهنگ ایران با شریعت اسلامست، که کسی برای بدست آوردن دل مردم در آینده و در فردای تاریخ، نمیکوشد. برای پهلوانان، هر عـملی و اندیشه ای، «تخم نیکی» بود که امروز در اجتماع میکاشتند، تا همیشه اجتماع در آینده از آن بهره ببرد.


عرفای ما به عبث، در مسجد، خدا را میجستند
و نمیدانستند که در مسجد، حکومت نهفته است

و تا در مسجد، حکومت نهفته است، ملت، نخواهد توانست هیچگاه آشکارا به حاکمیت برسـد


کـُن فیکون، که در قرآن که به معنای «باش و شُـد» هست، قدرت مطلق ِ الله را مینماید. الله با قدرت بی نهایتش، امر میکند که جهان، خلق شود و با این حـُکم، جهان، خلق میشود. ولی در فرهنگ ایران، جهان، پیدایشی است نه خـَلقـی. خدا، تحول به گیتی می یابد. خدا در مهر، گیتی میشود. این پیشینه فرهنگی، سبب شده است که ایرانیان، به «کـُن فیکون ِالله»، معنای ِمتضادش را داده اند. مردم ایران به کسیکه چیزهارا نابود و نیست و ویران میکند، میگویند کـُن فیکون کرد. چرا ایرانیان بدین اصطلاح، چنین معنائی داده اند؟ چون فرهنگ ایران برضد وجودیست که همه چیز را با قدرت، خلق میکند. تحول یابی خدای ایران به گیتی، بیان اوج مهر و رزی اوست.


هر چیزی تا موقعی مقدس است (= حق آزردن آن نیست) که «وسیله» نشده باشد. ولی قدرت، هر چیزی را باید «وسیله» خود سازد تا باشد و خود را ابقا کند. اینست که الاهان نوری و ابراهیمی، گوهرشان قدرتست. باقدرت (= کُن فـیکون)، خلق میکنند. بدینسان همه چیزها، همه جانها، کل طبیعت، و کل اجتماعات،«وسیله» آنهاست . از این پس هیچ چیزی برای آنها «گزندناپذیر = مقدس» نیست. برای چنین الاهانی، شریعت و دین، شیوهِ وسیله سازی از خرد و روان و ضمیر و شخص انسانهاست. مقدس بودن جان و خردِ انسان در فرهنگ ایران، همه الاهان نوری و حکومات برپایه شریعتِ این الاهان را که اصل قدرت هستند، به کلی نفی و طرد و انکار میکند.


بهترین راه برای نابود ساختن ارزشهای اخلاقی در اجتماع، آنست که بـُرش، میان خودی و ناخودی، دوست و دشمن، میان همعقیده و نا همعقیده، میان یار و بیگانه، میان همحزبی و غیرحزبی، ایجاد کنند. با یار و همعقیده و همحزبی و خودی، با اخلاق باش، و با بیگانه و ناهمعقیده و کافر و ناخودی و غیر، بی اخلاق باش.
ولی دربی اخلاقیست که سائقه قدرت و سلطه و تفوق بر انسان دیگر در تحقیر کردن انسان دیگر، میافزاید و ارزشهای اخلاقی را از آن پس، آلت خود میسازد.
و از این پس ارزشهای اخلاقی، تابع قدرتخواهی شخص میگردند و یار و خودی و همحزبی و همقیده نیز، گستره بی اخلاقی میشوند.
از این به بعد، ارزشهای اخلاقی، فقط دستکش مخملی قدرت و قساوت اومیگردند.


تا الله انسانهارا در اجتماع به تصویر «آدم» میسازد، تخم آزاد اندیشی و سرفرازی در انسان، خواهد سوخت و هیچگاه «حق» از انسان نخواهد جوشید.
روزیکه انسان، صورت جمشیدی خود را بازیابد، آنگاه با مـَنـیـدن (اندیشیدن در سرفرازی)، جهان را در داد و آزادی و مهر، خواهـد آراسـت.


کسیکه به او ظلم شده است، عدالت میخواهد. ولی او در عدالت، فقط مجازات ظالم را میخواهد، و در شدت مجازات و قساوت در مجازات ظالم، تسلیت خود را می یابد و آنرا عدالت مینامد. ولی ایجاد عدالت، برپایه «مجازات ظلم ظالم بر مظلوم»، عدالتیست بسیار خطرناک. چون هر مظلومی، به ظالم کینه میورزد، و عدالتی که برپایه کینه ورزی و کینه توزی گذاشته شد، خود، آغاز پیدایش ِظلم تازه ایست. درست مفهوم عدالتی که برپایه مظلومیت حسین و کینه توزی (ثارالله) پیدایش یافته و اساس تشیع میباشد، و سده هاست که سیاست را در ایران معین ساخته و میسازد، فاجعه آفرین بوده است و خواهد بود.


حقیقت، نیاز به راه ندارد، چون نیروی جاذبه دارد. انسان، جوینده ایست که نه تنها از هر راهی، بلکه از بیراهه ها نیز به حقیقت، کشیده میشود. هر اندیشه ای که تهی از نیروی جاذبه است، برای خود، یک راه میسازد، و میکوشد همه را با زور، بدان راه براند، و آن را «تنها راه مستقیم» میخواند، و هر راه دیگری را انحراف از راه خود میداند. ولی حقیقت، با جاذبه نیرو مندش، هیچ راه راستی نمیسازد. از این رو هر که دعوی داشتن ِ «راه راست» میکند، بزرگترین دروغ را میگوید، و با این دروغش، برضد حقایقی میجنگد که نیروی جاذبه خود را بر «ساختن یک راه راست» ترجیح میدهند. هر انسانی، حقیقتِ زندگی را میجوید، و حقیقت، با جاذبه اش، جوینده را، چه از بیراهه ها و چه از راهها، به خود میکشد. راههای را ستهیچکدام، حقیقت نیستند، و طبعا همه حقایق را نیز منحرف میسازند. زندگی، برتر از هرحقیقتی است، و هر کسی بنام انحراف از راه راست، انسانی را میکُشد، قداست زندگی و خرد انسانی را پایمال میکند.


آنکه نمیتواند اندیشه ای تازه بیافریند، از ناتوانی، به رد کردن اندیشه ها و آموزه های پیشین، میپردازد و بدینسان دارنده اندیشه یا آموزه ِ رد کرده را، نه تنها به مقاومت، بلکه به تازه کردن آن اندیشه و آموزه میانگیزد و نیرو میدهد. او هر چه بیشترآن اندیشه و آموزه را رد میکند، بیشتر آنرا مقاوم و باقی و طبعا اثبات میسازد. خیلی از اندیشه ها و آموزه ها برای آن ازسرزنده شده اند و مانده اند، چون آگاها نه یا نا آگاهانه همیشه رد شده اند. رد کردن، نشان نا توانی در آفریدن اندیشه تازه هست.


هیچ چیزی فانی نمیشود. «فنا»، در وغیست که اجتماع را دوزخ میسازد. انسان، خوشه تخمه های گفتار و کردار و اندیشه هائیست که در سراسر زندگیش در اجتماع میپراکند و همه در نهان مردم کاشته میشوند، و همه در فردا و پس فردا از نو، میرویند. انسانها در اعمال و افکار و اقوالشان در ضمیر و روان مردمان، دفن میشوند، و همه سپس از وجود مردمان در آینده در اجتماع نا آگاها نه سبز میشوند، و سرنوشت اجتماع را در آینده، معین میسازند. « فـنا »، بزرگترین دروغیست که بر آن، ایمان به آخرت و عدالت و سعادت نسیه، در جهان دیگر، ساخته شده اس


در فرهنگ ایران، دین به معنای «خـود» هست.
چرا؟ چونکه « دین »، بینشی است که از گوهر آفریننده و سرشار فردِ انسان، زائید میشود. از این رو چنین بینش زَهـِشی است که « خودی خودِ هرانسانی » هست. به سخنی دیگر، خود، پیکریابی آزادی فردی است که با بینش زهشی از گوهرش، پیدایش می یابد. طبعا هر دینی که آموزه ای تعلیمی و تحمیلیست، نابود کننده آزادی فرد و خودی خودِ هرانسانیست. فرهنگ ایران، حکومت را درست برپایه چنین دینی و چنین خودی میخواهد، و برضد هرگونه شریعتیست که میخواهد جانشین چنین بینشی و چنین خودی بشود.


آنچه اجزاء گوناگون و حتا متضاد را به هم می پیوندد و به آنها یگانگی میدهد، یک معنا هست، نه اشتراک منافع
یگانگی اجتماع و ملت، بیش از، و غیر از، اشتراک منافع است


سیمرغ به زال گفت که نام من پیروزاست، چون همیشه
هر شکستی برایم، آغاز «از نو آزمودن» میباشد
آزادی را هـمیشه میسـوزانـنـد
ولی همیشه نیز از خاکسترش، آتشی نوین زبانه میکشد


در فرهنگ ایران، انسان، خدا را در آسمان نمیجُست
و خبرش را نیز از هیچ پیامبری و واسطه ای نمیگرفت
بلکه خدا را در درون تن خود میجست و می یافت
و چون خـدا با گـوهـرانسان آمیخته اسـت
و معنای نهفته زندگی، در تن ِ خود اوست


حکومتی که قوانین خود را، معیار کمال انسان و جامعه میداند
انسـان و جامعـه را از پیشـرفـت باز میـدارد
این انسان و جامعه است که اندازه خود را میگـذارد


خدعه گر، دروغ میگوید و میداند که دروغست و با خدعه است که قدرت را می رباید. ولی خود فریب، به خودش هم دروغ میگوید، و لی می انگارد که حقیقت است. خمینی و هر ملائی دیگر، تا در ضعفند، برای غالب ساختن شریعت اسلام خدعه کرده اند و خواهند کرد، ولی روشنفکران دینی یا ملایان فکلی، خودفریبند. چون نا خواسته، رکابدا را رتجاع و تاجبخش به ملایان هستند. از این رو نیز برزگترین دشمنان ایران و خودشان هستند.


شریعت اسلام، فاقدِ جاذبه است، چون ترساندن (ارهاب، انذار، خوف از عذاب، وحشت اندازی) که گرانیگاهش هست، در سراسر قرآن، ریشه دوانیده است. از این رو نیز برضد همه عقاید و آموزها و ادیان و نهضت هائی هست که گرانیگاهشان، مهر و عشق، میباشد، و همه آنها را به ناچار سرکوبی و طرد و نابود میکند، چون شریعت اسلام از این جاذبه است که بیش از همه چیز میترسد.


کسیکه، آموزه ای که، شریعتی که، اخلاقی که گرانیگاهش، ترساندن دیگرانست، منشاء جنگست. با ترساندن، میخواهد، فرد یا ملت یا بشریت را مطیع و تابع خود سازد. ولی انسانی یا جامعه ای که از ترس، بظاهر تسلیم به تابعیت میشود، در باطن، خود را آماده جنگ میکند و منتظر فرصت می نشیند. در آغاز، با ریاکاری، در اطاعت کردن، از اطاعت کردن میگریزد، ولی ناگاه بر میگردد، و برای رهانیدن خود از ترس، که سر آغاز آزادیست، میجنگد.


بزرگترین دشمن ملت ایران، حکومت اسلامیست. حکومت اسلامی، دهه هاست که در همه جبهه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درندگی و خشونت با ملت ایران می جـنگـد. اندیشیدن برای پیروز شدن ملت ایران بر حکومت اسلامی در این جنگ و حشتناکست که اندیشیدن حقیقی است.


نخستین صحنه که دربیرون تخت جمشید ، ازتخت جمشید

چشمگیراست ، نقش برجسته ایست که شیری درنده ای رانشان میدهد که میخواهد گاوی را بدرّد . این صحنه ، بیان « جان آزاری » است . این صحنه نشان میدهد که درفراسوی گستره نیایشگاه وجشنگاه تخت جمشید، تلاش در آزردن جان هست . گاو، نماد « گئو سپنتا = گوسفند » هست . سپنتا ، به معنای « افزاینده » است .افـزو دن  که af-zaayitan  باشد به روند زائیدن جان ( گئو=gaya ) گفته میشده است.  گئوسپنتا ، که همه جانداران بی آزارباشند ( انسانها نیز جزو آنان شمرده میشدند ) نبایستی آزرده شوند . ازاین رو، معنای دوم سپنتا ، مقدس شده است . جان (زندگی)،مقدس است . جان درفراسوی این گستره  درخطر آزرده شدن است . ولی با فرارفتن ازسی پله که نماد خدایان زمان ایران هستند، درآستانه در ورود به این گستره ( آستانه در= کواد= ارتا فرورد= فروردین ) گستره ایست که هیچکس حق آزردن جان را ندارد (xvan-ratha= خونیروس = گستره ارتا ) .  درآستانه این گستره ، داریوش ، شیررا که درفرهنگ ایران، نماد « زدارکامگی» و از « گرک سردگان» است ، ازکار میاندازد ، وحق ورود به این گستره نمیدهد . این همان اندیشه قداست جان درگستره ارتا یا سیمرغ هست .دراین گستره ، حق وامکان جان آزاری نیست . اینست که درسراسرتخت جمشید، هیچ صحنه ارتشی وجنگی نیست .

ا

ا

D/L as PDF


هنر نزد ایرانیان است وبس
ندارند شیر ژیان را به کس

شیردرنده، و مفهوم شرّوخیر

نام شیردرّنده ، همان « شِـر یا شـَر» است که به معنای « پاره کننده » یا بطور دقیقتر، ازهم پاره کننده زندگی( ژی ) هست . درست واژهِ« شرّ »، معرب ِ همین واژه است . شیرازهم درنده که پیکریابی خشم ( قهروخشونت وتهدید) است ، برای این عمل جان آزاریش ، « شرّ» است . معنای اصلی « شرّ» این بوده است که هیچ کسی وقدرتی نباید « جان انسانی » را بیازارد ، و« خیر» نیز که مفهوم مقابل شرّ است ، بازمعرب واژه « هیر= ایر» ایرانیست . چنانکه « خیر وخیری » که درعربی به « گل همیشه بهار» گفته میشود نام سیمرغ یا ارتافرورد ( خوشه های جانها= جانان) است ( خدای روزنوزدهم هرماه ، نام دیگرش ، کاوه است که برضد ضحاک برمیخزد ، چون جانها را میآزرده است ) و نام دیگرش « گل بوستان افروزیا حی العالم » است . چون خود خدا ، همه جانهاست، پس آزردن هرجانی ، آزردن خداست ، و هیچکس را نمیشود به « حق » کـُشت ، چون خدا که جانان باشد ، اصل همه حق هاست . پس « خیر» ، مقدس شمردن هرجانی است ولو مشرک وکافروملحد وبودائی وچینی و..باشد. ولی سپس همین اصطلاحات « خیروشرّ » را اسلام ، مصادره کرد ومعانی آنهارا به کلی تحریف ومسخ ساخت . موءمن به اسلام ، خیرشد ، وکافرومشرک ، شرّ گردید ( لعبد موءمن خیرمن مشرک ) . آنچه الله ،برای بنا وحفظ ِ قدرتش خیروشرمیداند ، همه مردم را امتحان میکند،تا همه ، سربه اطاعت او فرو آورند . و« الله خیرالماکرین » میشود . مکرکردن ازالله ، خیرمیشود ، و فخربدان میکند که میتوان سرابلیس را هم کلاه بگذارد . درحالیکه مکروخدعه ، نتیجه ناتوانیست . منش خشمگین ( غضب وارهاب) شیردرنده که درالله هست ، معیارخیروشرّ او میشود . معیارشرّ وخیر، تسلیم شدن به قدرت مطلق اوست و « نیازردن جان » هرانسانی ، که معنای اصلی خیروشربود ، بیکسو نهاده میشود و « کشتن به حق » معیاراصلی خیروشر میگردد . حق آنست که انسان، تابع قدرت الله گردد وناحق آنست که خواهان آزادی باشد و « جان هرانسانی » را معیار نهائی ، حق بودن بداند . ازاین رو هست که هنر، نزد ایرانیانست وبس ، نه نزد اسلام .


هنر نزد ایرانیانست و بس
ندارند شیرژیان را به کس

فرهنگ زنخدائی ایران (ارتائی = سیمرغی)، استوار، بر اندیشه «مهر»، و برضد خشم (جنگ و قهر و خشونت و تهدید) بود، و از این رو، نمادش «شیر ِمادر» بود، که «خشیر» باشد. نام دیگراین شیر، جیوام (جیو + وام) است، و وام در سانسکریت هم به معنای پستانو هم به معنای زنخدای مهرمیباشد، و جیو، به معنای شیرو زندگی وخونست. با نوشیدن شیرازپستان زنخدای مهر، پیمان، آفریده میشد که بازپیمان به معنای شیراست. از آنجا که گیاهان زمین، پستان این زنخدا شمرده میشدند، با نوشیدن آمیزه ای از سه گونه شیرابه، پیمان مهر باهم بسته میشد (بدون خونریزی). به همین علت، بلخ زادگاه مولوی، شیربامی (شیروامی) نامیده میشد، چون دربلخ، نیایشگاه این زنخدا بود که نام دیگرش شاده ونوشاد است. همین جیوام، چون سپیدبود، معنای «روج = روشنی» را نیزداشت و نام دیگراین خدا، بهروج بود. سپس جنبشی دیگر پدید آمد تا جنگجوئی ارتشتاران را مقدس سازد و بدان حقانیت بخشد. نماد آنهانیز «شیردرنده» بود که دراصل شِر باشد. شِـر به معنای پاره کردن ودریدنست، و درکردی «شه ر» به معنای جنگ و شه رکار به معنای جنگاور و «شه ر ژی کرن» به معنای سربریدنست، ونام شیر درنده، شیرشرزه است، تا معنای اصلی شیرکه شِر باشد، درآن گسترده شود، و شیرشرزه، یعنی جانوری که ژی یا زندگی را ازهم پاره میکند.  شیردرنده، نماد خشم و قهر و تهدید و جان آزاری بود، نه نماد دلیری وعظمت. این شیردرنده، نماد خدای ارتشیان بود، که برایش روشنی معنائی دیگر داشت. برعکس روشنی زنخدای مهر که اینهمانی با سپیدی شیرداشت، این شیر درنده، باشمشیرنورش دربریدن، چیزها را از هم روشن میکرد. بدینسان، درفش شیروخورشید و شمشیر، بوجود آمد. این خدا نیز نام خود را مهر، گذاشت، ولی مهربرای او معنای قرارداد و عهد و میثاق را داشت نه معنای عشق را. بدینسان دوگونه پیمان درایران بوجود آمد. یکی پیمان بستن با نوشیدن سه نوشابه از یک جام که (جام جم) باشد، و دیگری، پیمان بستن، دردست بهم زدن برروی آتش سوزان. این تضاد میان ملت ایران و حکومتش که ارتشیان بودند همیشه باقی ماند. ملت، درفش کاویان را داشت وحکومت، درفش ارتشیان را .


هنرچیست؟ هنر در فرهنگ ایران به معنای «مـَردُمی» است. واژه هُنر = هو + نره مرکب از دو بخش «هو» و «نره» هست. امروزه «نر» به مرد، یا رجل گفته میشود. ولی در اصل به معنای «انسان یا مردم» بوده است، و هونر = هنر، به معنای «خوبی و زیبائی و آفرینندگی انسان است». هنر، رفتار و اندیشیدن مردمیست. مردمی اینست که انسان و خدا، هیچ جان و خرد هیچ و انسانی را نیازارد، ولو کافر و مشرک و عرب و یهودی و بودائی و ترک .. باشد.

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در «شریعت ما» غیر از این گناهی نیست - حافظ

هنر، اینست که هم خدا و هم انسان، خوی در ندگی و خشم و قهـر و کین توزی و خشونت و کشتار را نداشته باشند. این را «هنر» یعنی «مردمی» میشمرد که «شیر را که، نماد درندگیست» سرمشق خود قرار ندهد و به درندگی و قهر، ارج ندهد: ندارند شیرژیان را به کس


هنر نزد ایرانیانست و بس
ندارند شیرژیان را به کس

این هنری که فقط نزد ایرانیانست، چیست؟ این هنر بی نظیر، آنست که فرهنگ ایران، شیرژیان را به کسی نمیشمارد. «شیر»، در فرهنگ ایران، جزو «گرگ سردگان» یعنی «در ندگان و جانوران جان آزارست، که نماد «اصل خشم»، یعنی «اصل قهر و خشونت و تجاوز و تهدید و کین ورزی» بودند. بهرام که جفت رام (مادر زندگی و موسیقی و شناخت) و هردو باهم، «بن آفریننده جانها» هستند، فقط به جانوران بی آزار، مانند اسب و شتر و گاو .... تحول می یابد. به همین علت رستم برعکس هراکلس یونانی که لباس شیر میپوشید، ببربیان (بیوربغان = سگ آبی) میپوشید، چون لباس شیر، نماد «اصل خشم = اصل ضد زندگی، درندگی و خشونت و تهدید و کین ورزی» بود، که برضد «اصل قداست جان و خرد» است. این هنر، نزد ملل آنروزگار، بی نظیر و استثنائی بوده است. بنیاد گذاران رُم ،روموس و روملوس، در کودکی، از شیرگرگ، پرورده میشوند. ایلیاد هومر که کتاب مقدس یونانیها بوده است با این عبارت شروع میشود که «ای زنخدا، خشم رابه سرای». نام تورک و توران، در اصل به معنای «خشم= ازهم پاره کننده» است. نقوش برجسته نیایشگاه آتن، همه اش صحنه های جنگ یعنی خشم است. نیایشگاههای آشور، پرازصحنه های خونخواری و خشمست. یهوه درتورات همیشه درفوران خشمست. ولی فرهنگ ایران (نه تاریخ ایران) درست بر خردی استوار شده بود که در گوهرش ضدخشم، ضدشیر، ضد قهر و خشونت و تهدید بود که خردبهمنی باشد، و این «بهمن»، اصل معمارمدنیت و حکومت شمرده میشد


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خـرد انسـان، مقدس است، یعـنی چه؟
یعنی، گرانیگاه و سرچشمهِ حقوق انسانها، جان و خـرد انسانهاسـت، نه ایمانشان به عقاید و ادیان و مکاتب و ایدئولوژیها.
یعنی، حکومت دینی و ایدئولوژیکی، سلب آزادی از خرد انسانیست که از جان میجوشد.
یعنی، «زندگی ِانسان درگیتی»، برتراز «همه حقیقت ها » ست


شریعت اسلام، برپایه ناجوانمردی، تاءسیس شده است. علی در مصاف با پهلوان یهودی، اورا با ناجوانمردی، بزمین زد، و آن پهلوان یهودی، برای این ناجوانمردی، به روی علی تف انداخت. ولی علی بر شرم خود از ناجوانمردیش، به خاطر نصرت اسلام، غلبه کرد، و او را کشت. و محمد، این ناجوانمردی او را ستود و گفت «حرب، خدعه است». اسلام باید، از خدعه و ناجوانمردی (که اساسش دروغست) برای نصرت، خود بهره ببرد. از دیگران، باید جوانمردی و راستی، طلبید، تا بتوان با خدعه، بر آنها غلبه کرد. به همین علت وقتی حسین در کربلا بدشمنانش گفت که اگر دیندار نیستید، پس جوانمرد باشید، آنها بیاد کلاهبرداری پدرش، علی افتادند. با همین ناجوانمردی نیز،حکومت نوین اسلامی در ایران، تاءسیس شد


انقلاب فرانسه، پیایند عقل انسانی بود که خود را از سنـّت و تاریخ و مذهب، آزاد میساخت، و قانون اساسیش را برپایه چنین عقلی از انسان گذاشت.
انقلاب اسلامی در ایران، پیایند عقل انسانیست که تابع و بنده سنـّت و تاریخ و اسیر مذهبی در دین اسلامست، و قانون اساسیش را برپایه چنین عقلی از انسان گذارده، که گوهرش عبودیت و اطاعت و تابعیت است


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعنی چه؟
یعنی، هیچ کتابی و پیامبری و رهبری و آموزه ای، جز جان و خرد انسان، مقدس نیست
یعنی، حکومت دینی و ایدئولوژیکی، سلب آزادی از خرد انسانیست که از جان میجوشد


اینکه درفرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعنی چه؟
یعنی، گرانیگاه و سرچشمه حقوق انسانها، جان وخـرد انسانهاست، نه ایمانشان به عـقاید و ادیان و مکاتب و ایـدئـولـوژیها


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعنی چه؟
یعنی، هیچ ملائی، حق فتوای قتل و فتوای جهاد ندارد.
یعنی، هیچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند.
یعنی، فرقی میان بودائی و یهودی و مسلمان و زرتشتی و ترک و عرب و کـُرد و چینی و هندی نیست


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعنی چه؟
یعنی، یعنی، هیچ ملائی ، حق فـتوای قـتل و فـتوای جهاد ندارد.
یعنی، یعنی، فقط خردِ انسانی، حق نگهبانی و سامان دادن جان یا زندگی (اجتماع) را دارد


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعـنی چه؟
یعنی، کشتن به حق، برضد حق هست. حقی که امر به کشتن بدهد، نا حقست.
یعنی، هیچکس، حق سلب آزادی از خرد انسان در اندیشیدن ندارد، چون خرد انسان، از جانش میجوشد


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خردِ انسان مقدس است، یعـنی چـه؟
یعـنی، هیچ کتابی و پیامبری و رهبری و آموزه ای، جز جان و خرد خـود ِ انسان، مقدس نیست


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعنی چه؟
یعنی، کشتن به حق، برضد حق هست. حقی که امر به کشتن بدهد، نا حقست.
یعنی، هیچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعنی چه؟ یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد ... یعنی،حقی که امر به کشتن بدهد، نا حقست ... یعنی، هیچکسی حق ندارد، امر ِبه معروف و نهی ِاز منکـر بکند


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خردِ انسان، مقـدس است، یعنی چه؟ یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد ... یعـنی، هیچ ملائی ، حق ِدادن فتوای قـتـل و فـتوای ِجهاد را ندارد


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خردِ انسان مقدس است، یعنی چـه؟ یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد ... یعنی، کشتن به حق، برضد حق هست. حقی که امر به کشتن بـدهـد، نا حقـست


اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس است، یعنی چه؟ یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد ... یعنی، کشتن به حق، برضد حق هست.
حقی که امر به کشتن بدهد، نا حقست ... یعنی، هیچ ملائی، حق فتوای قتل و فتوای جهاد ندارد ... یعنی، هیچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند ... یعنی، هیچ کتابی و پیامبری و رهبری و آموزه ای، جز جان وخرد انسان، مقدس نیست ... یعنی، هیچکس، حق سلب آزادی از خرد انسان در اندیشیدن ندارد، چون خرد انسان، از جانش میجوشد ... یعنی، فقط خرد انسانی، حق نگهبانی و سامان دادن جان یا زندگی را دارد ... یعنی، فرقی میان بودائی و یهودی و مسلمان و زرتشتی و ترک و عرب و کرد و چینی و هندی نیست ... یعنی، گرانیگاه و سرچشمه حقوق انسانها، جان وخرد انسانهاست، نه ایمانشان به عقاید و ادیان و مکاتب و ایدئولوژیها ... یعنی، حکومت دینی و ایدئولوژیکی، سلب آزادی از خرد انسانیست که از جان میجوشد ... یعنی، «زندگی» برتراز «همه حقیقت ها»ست


فرهنگ ایران، سکولارهست، چون در فرهنگ ایران، زندگی انسان و نخستین پیدایشش در خرد، مقدس است. بعبارت دیگر، زندگی و خرد انسان، «گزند ناپذیرند». در فرهنگ ایران، خشـم به معنای قهر و تهدید و درشتی (خشونت) و کینه است، که زندگی را میآزارد و از بهزیستی باز میدارد. حکومت، نبایستی برپایه خشم و خدای خشمگین، و دینی که قهر و درشتی و تهدید را اساس خود قرار داهد، بنا شود. گرانیگاه فرهنگ ایران، رستگاری جان و خرد در گیتی از قهر و تهدید و درشتیست، نه رستگاری روح از گناهان در آخرت. و خردِ انسان، در همپرسی، عهده دار آراستن ِجامعه است


نخستین کار ِنخستین انسان، در هر فرهنگی، ایده آل آن فرهنگ را مشحص میسازد. در فرهنگ ایران نخستین ِکارمشی ومشیانه، دو جفت آغازین که باهم پیدایش می یابند، اینست که «میاندیشند». با اندیشیدن، شروع میشود، نه با ایمان به دینی آوردن. آنگاه چه میاندیشند؟ «هنگامیکه یکی به دیگری اندیشید، هر دو نخست این را اندیشیدند که او، مردم است». نخست به همدیگر میاندیشند. سپس میاندیشند که او هم انسان = مردم است. بدینسان فرهنگ ایران بنیاد نهاده میشود. اجتماع با اندیشیدن هر یکی به دیگری، به عنوان انسان (مردم = مر + تخم = فرزند خدا = وجود اندیشنده) آغازمیشود. نخستین اندیشه هر انسانی در برابر دیگری، همین شناختن دیگری به عنوان مردمست، و با چنین ارجی که به دیگری میدهد، با دیگری رفتار میکند. مشی، نخست نمیاندیشد که مشیانه زنست، و مشیانه نمیاندیشد که مشی، مرداست. این انسان بودن در زن و مرد، یا در مسیحی و یهودی و بودائی و ترک و عرب و ژاپنی و هندی بودن، معیار اصلیست


امروز، وقتی میخواهیم با الله رابطه پیدا کنیم، باید به سراغ ولایت فقیه برویم، که دوربیتش، سپاه پاسداران با کلاشنیکف صفت کشیده اند، تا این ولایت فقیه، بسراغ امام دوازدهم برود، و آنگاه امام دوازدهم بسراغ امامهای پیشین و بالاخره نزد رسول الله برود، و رسول الله، بسراغ جبرئیل ومعراج برود، تا از پشت پرده، صدای الله را، با ترس و لرز بشنود. ولی روزگارانی که نامش را جاهلیت گذاشته اند، ما، جگری داشتیم که خانه «جی = رام، زنخدای زندگی و موسیقی و رقص» بود، و دلی (دیل = دی+ال) داشتیم که در آن زنخدای خرّم، دختر ال یا سیمرغ میزیست، و مغزی (مز + گه) داشتیم که خانه ماه، یعنی انجمن سه خدای رام و بهرام و سیمرغ بود. در آن زمان جاهلیت، در جگر و دل و مغزمان، همیشه با خدایمان میزیستیم. ولی دست از این جاهلیت و حماقت کشیدم و از خدایان مهر، روی برگردانیدیم و ایمان به الله غضبناک آوردیم که از ترس، پشت هفتاد دیوار پنهان شده است


در جامعه ما، یک کار کوچکِ نیک کردن، نیاز به قهرمان تاریخی بودن دارد، و دیگر، از عهده انسان معمولی برنمیآید. راه مردمی کردن را، نه تنها به روی همه بسته اند، بلکه انسانها را از نیکی کردن گوهریشان، با عنف و درُشتی، باز میدارند، و انسانیت را درد لهای همه، بنام امرونهی الله، خفه و زندانی میکنند. این بزرگترین فاجعه تاریخیست که انسانیت را در گوهر انسانها، شکنجه میدهند تا آنها را «ارشـاد» کنند.


حقیقت، آنگاه زیباست، که زندگی را تائید میکند، و آنگاه زشتست که برضد زندگی در گیتیست. شریعت اسلام، این را حقیقت میداند که کافر و مشرک و ملحد و مرتد، حق به زندگی ندارند و نجس، یعنی گـُه و مردار هستند، و فقط موءمن به اسلام پاکست. البته شیعیان، اهل سنت را نیز کافر و نجس میشمارند (رجوع شود به اصول کافی کلینی). حقیقتی که زندگی را برای فکر و عقیده دیگر داشتن، نجس میکند و حق زیستن را از آنها سلب میکند، زشت است. ولی فرهنگ ایران، میخواهد دنیای زیبا و ایران زیبا بسازد، تا انسانها با عقاید گوناگونشان، گلهای رنگارنگ گلستان گیتی و ایران باشند


اخلاق نهی و امری، مانند شریعت اسلام، اخلاقی برپایهِ عنف و هراس انگیزی از قدرتست. ازاین رو، همه انسانها، در برابر چنین قدرت هراس آوری، بناچار، برای حفط جان خود، دروغگو میشوند. خدائی که انسان را میترساند، انسان را مکّار و مز و رور یا کار و خدعه گر و دورو میسازد. این سخن را حافظ بزبان شرین تری بیان کرده است
می خور که شیخ و حافظ و مُفـتی و محتسب
چو نیک بنکری، همه تزویر میکنند

نام « پاسداران» را جانشین نام ننگین محتسبان ساختند، و این واژه را که به معنای نگهبان جان مردمست، نه به معنای نگهبان شریعت اسلام، متعفن ساختند


قانون اساسی، هنگامی اساسیست که خواست ملت ایران، اساس قانون باشد. به عبارت دیگر، ملت قانونگذار شود، و این در تضاد با شریعت اسلامست که فقط الله را قانونگذارمیداند. در دموکراسی و جمهوری، «خواست ملت»، نه «مشیت الله»، قانون میگذارد، و این برضدِ شبه جمهوری اسلامیست که غایتش، اجرای شریعت و ضوابط اسلامیست، و رهبری فقیه، ضامن عدم ِانحراف سازمانهای مختلف کشوری، از وطایف اصلی اسلامی میباشد


دموکراسی اسلامی، یعـنی، «خـرسازی مـداوم ملـت ایران»، تا پالان شریعت، برپشت او گذارده شود، و آخوند، بتواند همیشه بر ملت، سواری کند. مسئله بنیادی ملت ایران، برای رسیدن به حاکمیت خود، پیروزی ملت، در جنگ میان ملت و آخوند است. آزادی، فقط از راه جنگ ملت با آخوند، بدست میآید


قانون ِاساسی، بدان جهت «اسـاسی» نامیده شد، چون «خواست آزادِ ملـت»، اساس میباشد، و خواست الله، به کـنار نهاده میشود. از این رو، آنچه را «قانون اساسی جمهوری ایران» میخوانند، نفی همان «اسـاس» است، که «بنیاد حکومت برپایه خواست آزاد و متغییر ملت باشد. قانون اساسی، بنام ملت و خواستِ آزادِ ملت، شروع میشود، و برضد گذاردن «بسم الله الرحمن الرحیم» بر فراز آنست، که اساس را که همان «خواست آزاد ملت» است، نفی میکند


ما نیاز به «اندیشیدن» داریم، و تنها با جمع کردن اندیشه ها از این و آن، و به حافظه سپردن، و ستودن و نکوهیدن آنها، اندیشنده نمیشویم. بسیاری، با عرضه مجموعه ای از اندیشه های این و آن، نقاب متفکریا روشنفکربه خود میزنند. اینها، همه دلیل بر ناتوانی اندیشیدنست. اندیشیدن، با کشف چشمه زا ینده در خود کار دارد، نه با چیدن آنچه در صندوق حافظه انباشته شده، در پنجره دکان خود. زایش یک اندیشه بسیار ساده و زنده از خود، بیش از یک تل از اندیشه های وام کرده، ارزش دارد


بزرگترین صفتِ خدای ایران، ارتا (= سیمرغ)، سـرفـراز بوده است. این خدا، خوشه ایست که تخمهایش، «آتش جان» در انسانها هست. از این رو نخستین صفت گوهری هر انسانی، سرفرازیست تا در مقابل هیچ قدرتی و الهی، خود را خم نکند و خود را نشکند. کسیکه تعظیم و اطاعت و تابعیت از انسان در مقابل قدرت میخواهد، برضد خدای ایرانست که گوهر هر انسانی میباشد


در فرهنگ ایران، دین، زنخدای زیبائی و عشق (اصل زیبائی = پری = بیدخت = زُهره) در ضمیر و جان هر انسانیست، و هیچکس دین خود را نمیشناسد، و باید محبوبه خود را که دینش هست، در ضمیرخودش کشف کند. ولی نگاه هر انسانی همین زُِهره یا بیدُخت (دختر سیمرغ = وی دُخت) هست که میتواند در تاریکی ببیند. از این رو، چشم انسان، هم نگاهست و هم آینه. زنخدای زیبائی در نگاهِ چشم ِ هر انسانی، میتواند زیبائیهای ِاصل زیبائی را که در ضمیرش هست، روزبروز بیشتر کشف کند و بدان مهر بورزد. این هنر کشف کردن زیبائیها در ضمیرخود هر انسانی، اخلاق و دین نامیده میشد


خدای ایران، سیمرغ که همان ُققنس و همان عنقا باشد، خدا، یعنی اصل ِموسیقی بوده است، و واژه «موسیقی = موزیک»، نام ِخودِ این خداست. «موسه»، به معنای ِ«سه نای = سئنا = نای» هست، و سیمرغ در اصل «مرغ سئنا»، یعنی مرغ سه نای، یا «مرغ نای» خوانده میشود. از واژهِ «موسه» است که موسیقی برآمده. ُقـقـنس که «کوخ + نوس» باشد به معنای «با منقارنای» است کوخ = نای (نوس، همان نوز انگلیسیست)، و عنقا که در اصل، «انگ» باشد، نام نی (گلووحلق) است که در سغدی، «شاده» نامیده میشود، که اصل آواز و نام زنخدا «رام = خرّم = زِهره» است. این بزرگترین ننگ برای ملتی است، که مفهوم موسیقی را با خدایش درجهان، خلق کرده، ولی موسیقی را از دست داده، چون خدایش را گم کرده است


یکی از مهمترین علل نشناختن فرهنگ اصیل سیاسی ایران، آنست که تفاوت میان ِ «فرکیانی= فرجمشیدی»، را با «فرایزدی یا فریزدانی» نمی شناسند. فرکیانی، فرهنگِ اصیل ِایرانست، ولی فرایزدی، از اختراعات یز دانشناسی زرتشتی است. فرّکیانی یافرّ جمشیدی، بنیاد «آزادی سیاسی و نوآوری» است، چون این فـرّ، در اثر اعمال و افکار سودمندی که فردی برای اجتماع کرده و از اجتماع، شناخته شده، پیدایش می یابد، و قابل انتقال وارثی نیست. در حالیکه «فرایزدی یا فراهورامزدائی»، برپایه تاج بخشی ازموبدان و حق انحصاری ترویج دین زرتشت، پدید آمده، و در خانواده گشتاسپ، مروج دین زرتشت، ارثیست. این پیشینه فرّایزدی، سپس به تشیع در مفهوم «امامت» رسید، و با قطع شدن تبارآخرین امام، که عقیم بود، اندیشه غیبت پسرموهومش، خلق کرده شد تا جانشین او باشد، وارث امامت در اوپایدار بماند. اینست که باید اندیشه فرکیانی یا جمشیدی را که ریشه در فرهنگ اصیل ایران دارد، از نو بسیج ساخت، و فرّ انتقال پذیر در وراثت را که از الهیات زرتشتی برخاسته، نابود ساخت


دین اسلام، عاجز از گفتکو یا همپرسی (دیالوگ) است. بر کرسی نشاند یک فکر با سفسطه، دیالوگ نیست. از این رو، اسلام، از تبلیغ افکار دیگر، که بنیاد مهر و آزادی و تنوع خواهی هستند، به دهشت میافتد، چون میداند که چنین افکاری برای انسان، جاذبه دارند، و همآهنگ با طبیعت انسانند. محمد، از همان آغاز کار (بر خیز و بترسان = قـُم فانـذر = نخستین امر الله به او)، شریعت اسلام را، برپایه ترساندن و ارهاب و غضب و تحمیلگری، و بزور، شهادت دادن به اسلام گذارد، که طبیعت انسان، از آن انزجار دارد. از این رو، از افکاری که برای انسان، جاذبه دارند، فوق العاده میترسد و نمیتواند وجود آنها را در اجتماع تاب بیاورد


اهل فارس، بنابر ابوریحان بیرونی، به روز اول هرماهی، «خـرّم» میگفته اند. این گواه برآنست که مردم فارس که هخامنشیها نیز از آنجا برخاسته اند، نام خدای بزرگشان، «خرّم» بوده است. این زرتشتیهاهستند که اصرار میورزند، این روز را فقط، اهورامزدا بنامند. چون اهورامزدای زرتشت، به کلی، با اهورامزدای هخامنشیها که همان خرّم بوده است، دو تصویر کاملا گوناگون و متضادند. اهورامزدای ِهخامنشیها، «خرّم» است، و این خدا، همان خدای خرّمدینان و اشکانیها و مزدک (زن مزدک، خرّمه نامداشته است) و بهرام چوبینه بوده است. این خدا، پیامبر ندارد، و غایت زندگی درگیتی را، «شادی نقد» میداند، و جشن ندگی را مانند زرتشت به بهشت، حواله نمیدهد. درحالیکه اهورامزدای زرتشت، به هیچ روی، خود را با خرّم اینهمانی نمیدهد. اهورامزدای زرتشت، میخواهد بوسیله فرستاده اش زرتشت، فقط در دهای مردم و اجتماع را تسکین بدهد، و خرد انسان را ناتوان به آفریدن خرّمی میداند. از اینگذشته، «جشن خرّم»، در اول ماه دی (دسامبر)، در ایران، جشن دموکراسی بوده است، و زرتشتیها آنرا، «روز شهادت زرتشت» ساخته اند، تا این جشن را در تاریخ، از بین ببرند


سنگ نبشته های هخامنشی، نخست بر این گواهی میدهند که: «خدا، زمین و شادی را باهم میآفریند». باهم آفریدن «زمین و شادی در آغار»، فقط و فقط ،این معنا را دارد که «زندگی در گیتی به غایت شادی، یعنی به غایت جش همیشگی بودن»، پیدایش یافته است. این اندیشه، نه در گاتای زرتشت هست، نه در قرآن، و نه در تورات، و نه در انجیل، و نه در فرهنگ یونان. چرا، همه روشنفکران ایران، این سراندیشه بزرگ را که اصل سکولایسم است، نادیده میگیرند؟ ولی به یقین، فلسفه نوین ایران، با گشودن و بسط دادن همین سراندیشه، در سراسر گستره های زندگی، آغاز خواهدشد


روشنفکران ما، دم از خردگرائی میزنند، ولی هنوز در فکر معجزه اند. آنها میانگارند که با ترجمه لایحه حقوق بشر و خواندن آن، یا با نوشتن «جدائی دین ازحکومت» در قانون اساسی، آخوندها دست از کار میکشند، و مسئله تماما حل میشود. اینها هنوز «معجزه اندیش» هستند. اندیشهِ اعجاز در آنها، مانده است، فقط معجزه گر، عوض شده است. ولی سکولاریسم، درست با تبعید اندیشه اعجازگری از مغز خود این روشنفکران آغاز خواهد شد. هیچ نیروئی جز خود انسان نو آور نیست که میتواند جامعه و ملت و سیاست را تحول بدهد. این انسان نواندیش و نوآفرین هست که اصل انقلاب حقیقیست. این تصویر انسان است که باید در ذهن مردمان تغییربکند


گوهر اسلام، قدرتست. الله، علی کل شئی قدیر، الله برهمه چیزها قدرت دارد. قدیر و تقدیر و مقدر و قادر و قدرت، از ریشه «قـدر» هستند، که «اندازه و معیار» باشد. الله قدیراست، یعنی «اندازه» همه چیزها را، با امر و نهی، وضع میکند، و آنرا، با عنف و جبر و اکراه و شکنجه، و تهدید در این جهان و یا از عذاب دوزخ، به همه، تحمیل میکند، و بدانها صورتی را که میخواهد، میدهد. بدینسان، اخلاق و دین، با اکراه و زور و عنف، به انسان، تحمیل میشود، که در او، «آتش جان = خدای مهر = ارتا = حارث = ابلیس»، طبیعت سرفرازندگی دارد. اخلاق تحمیلی الله، اخلاق مردمی که از خودِ انسان میجوشد، از بین میبرد. الله، قدرت دارد، یعنی به انسان، صورتی که میخواهد، میدهد و بدینسان، حق صورت دادن و اندازه دادن به خود را، که آزادی برای تعیین ارزشها و حقوق و نظام باشد، از انسان، میگیرد


دین اسلام، چون گوهرش، قدرتخواهیست، فطرتا برضدِ ارزشهای اخلاقیست. زندگی در ایران، زندگی در کشوریست که دینش، برضد اخلاقست، و همه ارزشهای اخلاقی را بنام دین، نابود ساخته و نابود میسازد. دستگاه قدرت، چه دینی و چه سیاسی و چه اقتصادی و چه قضائی باشد، برای «بقای قدرت خود»، همه ارزشهای اخلاقی را نابود میسازد، ولو آنکه حقانیتش را از «سرچشمه اخلاق بودن» گرفته باشد. قدرت مطلقه، معدوم کننده اخلاقست. فرهنگ ایران، استوار، برتضاد آشتی ناپذیر قدرت با ارزشهای مردمیست. از این رو، سیاوش، که در زندگیش، استوار بر ارزشهای مردمی میماند، هم از پدرش و هم از افراسیاب، طرد میگردد، ولی او استوار ماندن بر ارزشهای مردمی را، ترجیح برمصالحه باقدرت دوست و دشمن میدهد. این اندیشه بزرگ فرهنگ ایران، سپس در اسطوره حسین که برای رسیدن به قدرت، خود را به خطر میاندازد، کاملا مسخ و تحریف کرده میشود. رستاخیز اندیشه سیاوش، و پشت کردن به اسطوره حسین،برای قیام برضدِ هر قدرتی، به عنوان خطر برای ارزشهای مردمی، ضروریست


دموکراسی، روش ِانباز شدن ِخردهای افراد انسانی باهم، برای آفریدن نوبه نو اجتماع و سیاست و اقتصاد وقانون است. روش ِساماندهی یا آرایش اجتماع وسیاست و اقتصا دو حقوق مردمان، جزو ماشین آلات صنعتی نیست که ترکیبات عناصر بی اختیار باهم باشد و بتوان وارد ساخت. آرایش و سامان افراد، که نظام ِاجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حقوقی باشد، با خردِ آزاد انسانها کار دارد، که از جان ِ(زندگی) خودِ افرادِ اجتماع میجوشد. این خردِ جوشیده ِاز جانهاست که در همپرسی (دیالوگ)، باهمدیگر، خود را میآفرینند، و به خود، نظام میدهند. الله، دیگر، سیاست را خلق نمیکند، بلکه انسان، خودش، اجتماع خود را در سامان یابی، میآفریند. این ماشین آلات صنعتی، مانندِ هواپیما و کامپیوتر و چاپخانه و دوچرخه نیست که جزو صادرات واردات، از خارج به ایران، وارد ساخت. این خود آفرینی ِاجتماع، از نو است


خرد در فرهنگ ایران، گوهر «همپُرسی» دارد. همپرسی، که به معنای ِ«باهم پرسیدن = باهم جستجوکردن» است، آنست که، انسانها در اجتماع با خردشان، باهم، شادیهای زندگی را که حقیقتست، بجویند، و باهم بیابند. همپرسی، باهم جستن حقیقتست. همه باهم، سیمرغ را که خدا و حکومت هست، میجویند، و باهم نیز، «خدا و حکومت میشوند». واژه «همه پرسی»، که از اختراعات تازه است، اصطلاحی کاملا غلط است. چون رفراندم، به معنای ِ«مراجعه کردن به ملت، به عنوان مرجعیت اصلی و نهائی» است، و تنها نهادن سئوالی خشک و خالی نیست. تا ملت، به عنوان مرجع نهائی ِقانون و قدرت، پذیرفته نشده، رفراندم، پوچ و فاقدِ هرگونه اعتباریست


در فرهنگ ایران، زیستن (زیوَستن) و زیبائی (زیوا) از یک ریشه، ساخته شده اند. زیبائی، اینهمانی با زندگی کردن دارد. و زیبائی (= کـَش)، نیروئیست که میکشد، جذب میکند. از اینرو، اصطلاح «خوبی» در فارسی، اینهمانی نیکی با زیبائیست. کار و گفتار و اندیشه ای، نیکست که جذب بکند. از این رو نیزهست که اخلاق و دین در فرهنگ ایران، استوار بر اصل زیبائی هست، و برضد اخلاق و شریعتیست که، استوار بر امر و نهیست، تا با ترس از عذاب دوزخ و با امید به رسیدن به بهشت نسیه، مردم را در خوف ورجا، نگاه دارد. رجائی که معنایش خوفست. فرهنگ ایران، غیر از دین زرتشتیست، که مفهوم دوزخ و بهشت را اختراع کرد، و اسلام، آنرا به ارث بـُرد


سکولاریسم، خدا را، از شغل کیفر دادن، معزول میکند، تا دیگر، «قاضی ِجلاد» نباشد، و تا شغل جلادیش را، به خلیفه یا ولی امرش، واگذار نکند، و او را از شغل پاداش دادن، معزول میکند، تا دیگر، جاکش حوریها و غلمانها، برای موءمنان نباشد. از این پس، هیچ کیفری و پاداشی، ماوراء الطبیعی و آخرالزمانی و قیامتی والهی نیست. کیفر و پاداش، ارزش انسانی و معیا را نسانی پیدا میکند، و رفتارانسان، دیگر، گناه نیست، بلکه خطا و اشتباه رفتار انسان با انسان، به زیان بهزیستی جامعه میشود. یک عمل، برای بهزیستی جامعه انسانیست که پاداش و کیفرمی بیند، نه برای آنکه عملی برضد دین و خدا و رسولش کرده است


حقیقت و صداقت، دو مفهوم جدا از هم هستند. درحالیکه در فرهنگ ایران، «راستی»، هم صداقتست و هم حقیقت. در«راستی»، حقیقت با صداقت، جفت و انبازند. نه حقیقت، بی صداقت ممکن میشود، و نه صداقت، بی حقیقت. علتش نیزاینست که در فرهنگ ایران، حقیقت در گوهر خود هر فردیست، که از او، آشکار میشود. حقیقت، چیزی فراسوی او نیست که بپذیرد، و نسبت به آن، صادق باشد، و اگر نپذیرد، کافرو ضد حقیقت باشد. حقیقتیکه من می پذیرم و از طبیعت خودِم نجوشیده است، همیشه در کشاکش و کشمکش با گوهر من میماند. آن حقیقت، یاباید با عنف و درشتی، طبیعت مرا به اکراه تغییر بدهد، تا مالک من بشود، یا گوهر من میکوشد که آن حقیقت را افزار خود سازد تا مالک حقیقت شود. از این رو، رابطه حقیقت و صداقت، همیشه متزلزلست، و دروغ، پایدار میماند


به جای آنکه فرهنگ ایران به حکومت ایران، شکل بدهد، حکومت اسلامی، فرهنگ ایران را به آلت دست خود، کاسته، تا آنرا نابود سازد. چنانکه حکومت ساسانی، فرهنگ ایران را به آلت دست زرتشتیگری کاست، و راه شکست ایران را از اسلام گشود. تا فرهنگ ایران، آلت دست حکومتهای دینی و ایدئولوژیکیست، ایران نخواهد توانست از سربپاخیزد. انقلاب بزرگ ایران، با رستاخیز فرهنگ اصیل ایران آغاز میشود. با سیمرغست که فرهنگ ایران، از خاکسترش برخواهد خاست


اندیشیدن، با نواندیشیدن، آغاز میشود، تا زندگی در زمان، نـو و تازه شود. نواندیشی، گوهر سکولاریسم است. فلسفه، برای آفریدن زندگی تازه، با اندیشه تازه است. فلسفه، برای آفریدن رنگارنگی زندگی، با اندیشه های رنگارنگست. سکـولاریسم سیاسی، از سکـولاریسم فلسفی زائیده میشود


CHASHNIHA-YE ANDISHE: PAGE 1, PAGE 2, PAGE 3, PAGE 4, PAGE 5