<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تـازه هـا - جـمالی به روز</title>
	<atom:link href="http://www.jamali.info/alternate/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.jamali.info/alternate</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 20:58:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>اینجا جمهوری اسلامی ایران است &#8230; یک عدد کلیه به فروش می رسد!</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/170512_39</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/170512_39#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 20:58:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهمانان سخن میگویند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8434</guid>
		<description><![CDATA[یک عدد کلیه به فروش می رسد! اینجا جمهوری اسلامی ایران است&#8230; گزارش زیر، حکایت شش جوان خوزستانی است که به خاطر مشکلات مالی در بدر به دنبال کسانی می گردند که کلیه خود را به آن ها بفروشند &#8230; گاهی وقتی می‌شنویم یک نفر کلیه‌اش را برای فروش گذاشته، کلی توی دلمان به او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1><a href="http://www.jamali.info/alternate/wp-content/uploads/2012/05/170512_49.jpg"><img class="size-full wp-image-8435 alignleft" title="170512_49" src="http://www.jamali.info/alternate/wp-content/uploads/2012/05/170512_49.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a>یک عدد کلیه به فروش می رسد!</h1>
<h2>اینجا جمهوری اسلامی ایران است&#8230;</h2>
<p>گزارش زیر، حکایت شش جوان خوزستانی است که به خاطر مشکلات مالی در بدر به دنبال کسانی می گردند که کلیه خود را به آن ها بفروشند &#8230;<br />
<span id="more-8434"></span><br />
گاهی وقتی می‌شنویم یک نفر کلیه‌اش را برای فروش گذاشته، کلی توی دلمان به او بد و بیراه می‌گوییم و مدام به این و آن می‌گوییم: &#8220;می‌بینی چه دوره و زمانه‌ای شده، مردم به خودشان هم رحم نمی‌کنند؛ خوشی زده زیر دلشان؛ نمی‌دانند چکار کنند، کلیه‌شان را می‌فروشند.&#8221; بعد هم به خودمان می‌بالیم که عجب آدم‌های خوبی هستیم که فکرمان اصلا به طرف این چیزها نمی‌رود و برای به دست آوردن پول، دست به چنین کارهایی نمی‌زنیم.<br />
حتی یکبار به خودمان تلنگر نمی‌زنیم که چرا یک نفر باید از خیر کلیه کوچولوی دوست داشتنی‌اش بگذرد. فکر نمی‌کنیم که وقتی انجام چنین کاری برای ما سخت است، خوب برای او که کلیه‌اش را می‌فروشد هم سخت است؛ این همه سختی کشیدن به خاطر چیست؟</p>
<p>به گزارش خبرنگار ایسنا، منطقه خوزستان، معمولا وقتی افراد می‌خواهند ازدواج کنند، خوشحال هستند؛ سر و سامان می‌گیرند و از بلاتکلیفی راحت می‌شوند؛ آرامش آنها بیشتر می‌شود؛ ولی انگار بعضی‌ها نمی‌خواهند این خوشحالی‌ها دوام داشته باشد. می‌خواهم درباره &#8220;حامد&#8221; بگویم؛ او که یک روز نشست و با خودش فکر کرد که باید زن بگیرد و مثل بقیه جوان‌های هم سن و سال خودش زندگی تشکیل بدهد و در نتیجه ازدواج کرد، ولی حالا به نظر نمی‌رسد حامد از ازدواجش خوشحال باشد. وقتی شنید باید یخچال &#8220;سایدبای ساید&#8221; بخرد، یا اجاق گاز گران قیمت و به قول مادر زنش، &#8220;چشم درآر&#8221; بخرد، وقتی شنید باید عروسی‌اش مجلل باشد و توی بهترین تالار شهر؛ حتما توی ذوقش خورد؛ حتما خانه و ماشین هم ضمیمه این‌ لیست بلندبالا بوده است. خوب عروس است، حق دارد، آرزو دارد؛ ولی به چه قیمتی؟ به قیمت فروش کلیه‌اش؟ به قیمت از دست دادن عضوی از بدن؟<br />
حتما با خودش فکر کرده که طلاق بگیرد و خودش را از دست این هزینه‌ها راحت کند، ولی مهریه ۱۰۰۰ سکه‌ای کاملا راه جدایی را بسته و فقط باید پول عروسی را جور کند. شاید حامد هیچ وقت فکر نمی‌کرد که زن گرفتن اینقدر دردسر داشته باشد. نمی‌دانم وجود یخچال &#8220;سایدبای ساید&#8221; و تلوزیون LCD و انواع کالای‌های گران قیمت می‌توانند جای کلیه حامد را بگیرند؟<br />
حامد دلش نمی‌خواهد برای گرفتن پول به کسی رو بزند؛ شاید هم می‌خواهد، ولی می‌داند جواب مثبت نمی‌گیرد، پس کاری نمی‌کند؛ تنها امیدش شده همین یک کلیه. ۱۲ میلیون تومان روی آن قیمت گذاشته؛ دقیقا همان مقداری که برای خرج عروسی و تهیه لوازم زندگی مشترک احتیاج دارد. به کسی هم نگفته که چنین قصدی دارد. نمی‌دانم باید دعا کنم برای کلیه‌اش مشتری پیدا شود یا نه.</p>
<p>نمی‌دانم سارا توی زندگی چقدر سختی کشیده؛ پدر ندارد تا مثل من و خیلی از دانشجوهای دیگر خرج تحصیل را بدهد. دوبار رفته دانشگاه و هربار به خاطر مشکلات مالی انصراف داده، حالا هم به این نتیجه رسیده که تنها راه، فروش کلیه است. فقط ۲۱ سال دارد و برای او خیلی زود است که به این مسایل فکر کند، ولی به هر حال سارا در این سن رسیده که کلیه‌اش را حراج کند! نمی‌دانم بعدها که ازدواج کرد و خواست مادر شود برایش مشکلی ایجاد می‌شود یا نه؟ این سوال را از او می‌پرسم و می‌گوید: &#8220;می‌دانم، ولی می‌خواهم تا ته این خط بروم! نمی‌دانم انتهای این خط کجاست و نمی‌خواهم که بدانم.&#8221; سارا درس خواندن را دوست دارد و تا حالا هم تنها درس خوانده و کار دیگری بلد نیست که بتواند از آن طریق درآمدی داشته باشد.<br />
نمی‌دانم پدر سارا اگر بشوند که دخترش برای تامین هزینه‌های دانشگاه قصد دارد کلیه‌اش را بفروشد چه حسی پیدا می‌کند؟ خوشحال می‌شود که بالاخره هزینه تحصیل دخترش تامین شده و یا نگران سلامتی او می‌شود؟ نمی‌دانم چرا انگار هیچ کس افرادی مثل سارا را نمی‌بینند؛ شاید هم نمی‌خواهند ببینند.</p>
<p>دوست ندارم جای تو باشم مسعود! وقتی طلبکارها با یک عالمه چک برگشتی آمدند جلوی خانه‌ات و زن و بچه‌ات را تهدید کردند؛ وقتی همسرت زنگ می‌زند و به تو می‌گوید که چطور آبرویت را توی کوچه و خیابان بردند و به تو تهمت دزدی زدند، چه حالی شدی؟ ریختی به هم؟ به همه رو زدی شاید کسی کمک کند و مشکل حل شود، ولی نشد که نشد. حتما فکرت پیش پسرخاله‌ات بود که با اطمینان پولت را به او سپردی و او رفت؛ رفت که رفت. حالا تو مانده‌ای و طلبکارها. چاره‌ای نماند؛ مجبور ‌شدی آگهی بزنی و کلیه‌ات را بگذاری برای فروش؛ آن هم برای پرداخت قرض و حفظ آبرو.<br />
وقتی داشتی آگهی را می‌نوشتی حتما یاد این هم افتادی که ۱۵ بار رفتی و خون اهدا کردی و گفتی در راه خدا. به این هم فکر کردی که دوست داشتی اگر روزی خواستی کلیه‌ات را بدهی، آن را به بیماری که نیاز دارد اهدا کنی، ولی انگار تقدیر چیز دیگری خواسته و حالا تو اینجایی؛ در جایگاه یک فروشنده کلیه! به خانواده‌ات هم نگفتی که ناراحت نشوند و از این بیشتر نگران گرفتاری‌های تو نباشند.</p>
<p>خیلی سخت است که مادرت توی بیمارستان باشد و با درد، شب را روز کند. خیلی سخت است وقتی می‌روی خانه و سلام می‌کنی، مادر جواب سلام تو را ندهد؛ نباشد که بدهد! روی تخت بیمارستان باشد و با درد، شب را روز کند. هر روز به او سر بزنی و ببینی که دارد آب می‌شود و تو هیچ کاری نمی‌توانی بکنی.<br />
هر روز به خودت ناسزا بگویی که چرا آنقدر پول ندارم که مادرم را نجات بدهم. آخرش خودت و خواهرت می‌نشینید و تصمیم می‌گیرید؛ جان مادرتان را می‌خرید، آن هم به ازاء کلیه‌تان. می‌گویید: &#8220;وقتی مادر بفهمد حتما ناراحت می‌شود، ولی اصلا مهم نیست، مهم این است که مادر داخل خانه باشد و روشنی بدهد، امید بدهد؛ باشد و زیر سایه‌اش زندگی کنیم. مهم این است که باشد و مادری کند.&#8221; به این ترتیب &#8220;مریم&#8221; می‌آید و آگهی فروش کلیه خودش و خواهرش را توی اینترنت منتشر می‌کند. مریم فقط ۲۵ سال دارد و خواهرش دو سال از خودش کوچکتر است. حالا این دو خواهر اهوازی منتظر نشسته‌اند تا تلفن زنگ بزند و مشتری قیمت بدهد؛ برای آنها مهم نیست که کلیه‌ها را چند بفروشند؛ فقط هزینه عمل مادر باید تامین شود.</p>
<p>&#8220;وقتی می‌بینی شوهرت ۴۰۰ میلیون تومان بدهکار است، چه می‌توانی بکنی؟ دست روی دست بگذاری تا شوهرت را ببرند زندان؟&#8221; این‌ پاسخ &#8220;فاطمه&#8221; است، وقتی از او می‌پرسم که چرا کلیه‌اش را برای فروش گذاشته. ناراحت است، خیلی ناراحت. نمی‌توانم او را درک کنم. حتما زندگی‌اش را دوست دارد، شوهرش را دوست دارد. می‌گوید: &#8220;به دلایلی شوهرم مجبور شد از افرادی زیادی قرض بگیرد؛ تقصیر خودش نبود، برایش مشکل درست کردند. تا حالا توانسته‌ایم پول را جور کنیم، فقط مانده ٣۰ میلیون تومان که آن هم اگر کلیه‌هایمان را بفروشیم درست می‌شود و از دست هرچه طلبکار و قرض و قوله است، راحت می‌شویم. کلیه‌ام را می‌دهم، در ازای زندگی مشترکمان.&#8221; راست می‌گوید؛ راحت می‌شوند، ولی قیمت این راحتی خیلی گران است؛ به این راحتی‌ها به دست نمی‌آید.</p>
<p>یک روز برایت اتفاقی می‌افتد که به کسی نمی‌گویی؛ بین خودت و خدا نگهش می‌داری، ولی با خدا یک عهد می‌بندی؛ یک عهد بزرگ. بعد منتظر می‌نشینی تا زمانش برسد و عهد خود را عملی کنی. استوار پای عهد خود ایستاده‌ای و هیچ چیز و هیچ کس نمی‌تواند تو را منصرف کند. وقتی شرایط فراهم شد، می‌روی و آگهی می‌زنی که &#8220;من مرتضی، ۲۶ ساله، کاملا سالم، می‌خواهم کلیه‌ام را به کسی که واقعا نیازمند است، اهدا کنم. گروه خونی O+ هر جای ایران هم که باشد، می‌آیم.&#8221;<br />
نمی‌دانم زمانی که این آگهی را نوشتی چه حسی داشتی. نمی‌دانم با خدای خودت چه عهدی بستی که بابت آن عهد چنین کاری می‌کنی. راستش منتظر دیدن هر نوع آگهی بودم، به جز این آگهی. فهم این موضوع برای ذهن من دشوار است. دلم می‌خواهد باور کنم، ولی نمی‌توانم. زمانی که گفتی عازم مشهد هستی و می‌روی تا به پدر و نان‌آور یک خانواده که حالا به خاطر دیالیز نمی‌تواند کار کند، کلیه‌ات را اهدا کنی، تازه باورم شد که راست می‌گویی. نمی‌دانم شاید تو خیلی مرفه هستی که بابت دادن کلیه‌ات حتی یک ریال هم نمی‌خواهی؛ شاید هم تو در دنیای دیگری سیر می‌کنی که من و امثال من از آن بی‌خبرند؛ دنیایی که مردانگی هنوز توی رگهایش جریان دارد.<br />
توی دنیای مادی ما که چنین چیزی ممکن نیست؛ می‌دانم که به مشکلات بعد از اهدا کلیه هم فکر کرده‌ای.</p>
<p>داغ می‌شوی وقتی پای حرفهای این افراد می‌نشینی؛ جوش می‌آوری. حس می‌کنی اکسیژن هوا ناگهان تخلیه شده و هیچ راهی برای نفس کشیدن نداری. انگار زمین و زمان به هم ریخته. دلت برای کلیه‌ات تنگ می‌شود و دست می‌گذاری گوشه پایین قفسه سینه‌ات. کلیه‌هایت را لمس می‌کنی و خیالت راحت می‌شود که سر جایشان هستند، ولی حامد، سارا، مسعود و فاطمه را فراموش نکنیم؛ حقیقت همین است که می‌بینی؛ در همین همسایگی ما چند نفر کمک می‌خواهند و خودشان را به آب و آتش می‌زنند که فردی پیدا شود و به آنها کمک کند تا مشکل آنها حل شود.<br />
همین نزدیکی‌ها پدری شرمنده دخترش شده و مادری کنج بیمارستانی خوابیده و محتاج تنها چند هزار تومان پول درمان است؛ ولی انگار همه چیز عادی شده و درد و رنج مردم، مال مردم است، نه مال ما. وقتی از نزدیک می‌بینی کسی مشکلی دارد و برای حل آن مشکل راضی می‌شود عضوی از بدن خود را حراج کند، تازه می‌فهمی آگهی فروش کلیه یعنی چه؟ دل بزرگی می‌خواهد نوشتن این آگهی. در همین نزدیکی‌ها، توی همین شهر شلوغ و رنگارنگ، مردمی هستند که برای مرهم گذاشتن روی دردها، از جان هزینه می‌کنند.</p>
<p>طیبه رفیعی، خبرنگار ایسنا، منطقه خوزستان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/170512_39/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی درباره فرهنگ ایران &#8211; گفتار دوم درباره معنویت &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/170512_28</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/170512_28#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 20:50:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[سـخـنـرانـیـهـا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8430</guid>
		<description><![CDATA[گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی درباره فرهنگ ایران گفتار دوم درباره معنویت معنی، صورت میشود. معنی دادن، صورت شدنست بهم خوردگی رابطه صورت بامعنی و پیدایش علاقه به معنویت در فرهنگ ایران، زیبائی و مهر، معنایِ انسان وهستیست که درشـادیِ تکـویـن یـابی، بـه خـود صـورت میـدهـد گفتارهای کوتاه — ۹ DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی<br />
درباره فرهنگ ایران</h2>
<h1 dir="rtl">گفتار دوم درباره معنویت</h1>
<h2 dir="rtl">معنی، صورت میشود. معنی دادن، صورت شدنست<br />
بهم خوردگی رابطه صورت بامعنی و پیدایش علاقه به معنویت<br />
در فرهنگ ایران، زیبائی و مهر، معنایِ انسان وهستیست<br />
که درشـادیِ تکـویـن یـابی، بـه خـود صـورت میـدهـد</h2>
<h2><a href="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_9.mp3">گفتارهای کوتاه — ۹</a></h2>
<div>
<p><a title="Listen" href="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_9.mp3">DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/170512_28/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_9.mp3" length="40549750" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>تا حق دادن حکم فتوای قتل یا جهاد از ریشه ، کنده نشود نخواهیم توانست به آزادی وحاکمیت ملی و &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/170512_1</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/170512_1#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 12:44:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[چاشنی های اندیشه]]></category>
		<category><![CDATA[چاشنی ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8427</guid>
		<description><![CDATA[تا حق دادن حکم فتوای قتل یا جهاد از ریشه ، کنده نشود نخواهیم توانست به آزادی وحاکمیت ملی وعدالت برسیم واین فقط با گسترش فرهنگ ایران ممکنست اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس (گزندناپذیر) است، یعنی چه؟ یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد &#8230; یعنی، کشتن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>تا حق دادن حکم فتوای قتل یا جهاد از ریشه ، کنده نشود<br />
نخواهیم توانست به آزادی وحاکمیت ملی وعدالت برسیم<br />
واین فقط با گسترش فرهنگ ایران ممکنست</h2>
<p>اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس (گزندناپذیر) است، یعنی چه؟<br />
یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد &#8230;<br />
یعنی، کشتن به حق، برضد حق هست.<br />
حقی که امر به کشتن بدهد، نا حقست &#8230;<br />
یعنی، هیچ ملائی، حق فتوای قتل و فتوای جهاد ندارد &#8230;<br />
یعنی، هیچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند &#8230;<br />
یعنی، هیچ کتابی و پیامبری و رهبری و آموزه ای، جز جان وخرد انسان، مقدس نیست &#8230;<br />
یعنی، هیچکس، حق سلب آزادی از خرد انسان در اندیشیدن ندارد، چون خرد انسان، از جانش میجوشد &#8230;<br />
یعنی، فقط خرد انسانی، حق نگهبانی و سامان دادن جان یا زندگی را دارد &#8230;<br />
یعنی، فرقی میان بودائی و یهودی و مسلمان و زرتشتی و ترک و عرب و کرد و چینی و هندی نیست &#8230;<br />
یعنی، گرانیگاه و سرچشمه حقوق انسانها، جان وخرد انسانهاست، نه ایمانشان به عقاید و ادیان و مکاتب و ایدئولوژیها &#8230;<br />
یعنی، حکومت دینی و ایدئولوژیکی، سلب آزادی از خرد انسانیست که از جان میجوشد &#8230;<br />
یعنی، «زندگی» برتراز «همه حقیقت ها»ست</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/170512_1/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهدی اصلانی : تبهکارِ تحقیر‌کار اعدام باید گردد! &#8220;آی نقی&#8221; خودت اصلاح‌طلب‌ها را اصلاح کن</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/160412_49</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/160412_49#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:23:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهمانان سخن میگویند]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی اصلانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8425</guid>
		<description><![CDATA[تبهکارِ تحقیر‌کار اعدام باید گردد! &#8220;آی نقی&#8221; خودت اصلاح‌طلب‌ها را اصلاح کن مهدی اصلانی در تمامی نوشته‌های منسوبین بدین نحله‌ی فکری نقطه‌ی شروع آن بود که در کلیپ &#8220;آی نقی&#8221; از جانب شاهین نجفی تحقیر و توهینی بزرگ به باورهای اکثریتی عظیم از شیعیان روا شده. این همه گفتم تا پلی زده باشم به سخنِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>تبهکارِ تحقیر‌کار اعدام باید گردد!</h1>
<h3>&#8220;آی نقی&#8221; خودت اصلاح‌طلب‌ها را اصلاح کن</h3>
<h2>مهدی اصلانی</h2>
<p>در تمامی نوشته‌های منسوبین بدین نحله‌ی فکری نقطه‌ی شروع آن بود که در کلیپ &#8220;آی نقی&#8221; از جانب شاهین نجفی تحقیر و توهینی بزرگ به باورهای اکثریتی عظیم از شیعیان روا شده. این همه گفتم تا پلی زده باشم به سخنِ اصلی و بهانه‌ی این مکتوب. و آن عبارت است از واکنشِ یک‌سر خطا و تباه از جانبِ اصلاح‌طلبان و بخشی از &#8220;سبز‌ها&#8221; نسبت به غائله‌ی &#8220;آی نقی&#8221; &#8230;<br />
<span id="more-8425"></span><br />
صورت مسئله‌: شاهین نجفی خواننده‌ی جوان و خوش‌قریحه‌ی رپ ایرانی با انتشار کلیپ ویدیوی &#8220;آی نقی&#8221; امام دهم شیعیان را دست‌مایه‌ی آخرین اثر هنری خود قرار داد. خبرگزاری نیمه‌دولتی &#8220;فارس&#8221; منسوب به بخش اطلاعات و امنیت سپاه پاسداران با انتشار خبری تحت عنوان: &#8220;حکم ارتداد شاهین نجفی صادر شد&#8221; از فتوای آیت‌الله صافی گلپایگانی پرده برداشت. بر زیر صدور این فتوی که عکس آن در خبرگزاری فارس به دید گذاشته شد، تاریخ و مُهر دو هفته پیش از انتشار ترانه کلیپ &#8220;آی نقی&#8221; خودنمایی می‌کرد. مرجع نود و شش ساله‌ی شیعیه در پاسخ به سئوالی درباره حکم توهین‌کنندگان به امام هادی (امام دهم شیعیان) بدون نام بردن از هیچ‌کس فتوی با این مضمون صادر کرد: پرسش: مدتی است عده‌ای اجیرشده که عمدتاً از ضدانقلاب خارج کشور می‌باشند در فضای اینترنت، سایت‌ها و وبلاگ‌های خود به راحتی به امام مظلوم شیعیان حضرت امام هادی اهانت می‌کنند (طراحی، جوک، کاریکاتور، فحاشی، دروغ بستن و &#8230;) حکم این افراد چیست؟ پاسخ: چنانچه اهانت و جسارت به حضرت نموده باشند مرتدند. والله‌اعلم.<br />
خبرگزاری امنیتی فارس هم‌چنین از &#8220;تشکیل کمپین اعدام شاهین نجفی&#8221; گفت. پس از آن سایت خبری شیعه‌آن‌لاین از اختصاص یافتن صدهزار دلار جایزه برای سر شاهین نجفی که توسط فردی خیر از کشورهای عربی(؟) تاًمین شده خبر داد. تدارکِ صدور این فتوی و نفرین‌نامه‌ی شوم و بهیمی اما پیش‌تر کلید خورده بود. حدود یکسال پیش در برخی شبکه‌های اجتماعی هم‌چون فیس بوک و صفحه‌ای مجازی بر روی اینترنت تحت عنوانِ &#8220;کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان&#8221; تعدادی از جوانان منتقد اوضاع اجتماعی سیاسی در ایران به زبانِ طنز و شوخی با نام بردن از امام دهم شیعیان که به ساده‌گی به زبان آمده و خوش‌تلفظ می‌باشد، بر مبنای کم اشتهار بودن و ناشناخته‌گی امام دهم شیعیان، &#8220;نقی&#8221; را به ابزاری برای بیان پاره‌ای اعتراضات و انتقادات در چهارچوبه‌ی طنز قرار دادند. گفتنی است در میان دوازده امام منسوب به شیعیان، بر مبنای موضوعیتِ تاریخی، اهمیت و اشتهارشان می‌توان چندتنی را به ساده‌گی رج زد. به عنوان نمونه در شمارش امامان پس از امام هشتم می‌توان با جا انداختن امام نهم و دهم یک‌سر به ایستگاه امام یازدهم رسید. ناشناخته‌گی امام دهم شیعیان چنان بود که پس از غائله‌ی &#8220;آی نقی&#8221; بیژن فرهودی مجری برنامه تفسیر خبر تلویزیون صدای آمریکا در برنامه جمعه بیست و دوم اردیبهشت &#8220;نقی&#8221; را امام چهارم! خواند. جالب‌تر آن‌که مهمان ویژه این برنامه دکتر محمد سهیمی که خود را مسلمانی معتقد معرفی کرد نیز &#8220;نقی&#8221; را امام یازدهم معرفی کرد. پیش از ورود به بحث اما،</p>
<p>مقدمه‌‌ای ناگزیر: اصلاح‌طلبان از ابتدای حضور و قدم‌رنجه‌ فرما شدنشان به خارج کشور که آن را نقطه‌ی آغاز اپوزیسیون می‌خوانند، در برخورد با موضوعات حقوق بشری از نوعی ضرورت سیاسی پیروی کرده و می‌کنند. تمامی اصلاح‌طلبان امروز و یا چپ‌های مسلمان دیروز نه تنها در &#8220;دوران طلایی&#8221; در موضع اعتراض قرار نداشته‌اند که یک خط اعتراض به نقض حقوق بشر نیز. صدور حکم ارتداد و آدم‌کشی یکی از دست‌آوردهای &#8220;امام راحل!&#8221; بود. از جمله مشهورترین و فجیع‌ترین احکام خمینی صدور حکم ارتداد و مرگ برای شنونده یکی از برنامه‌های رادیو درست هفده روز پیش از صدور حم ارتداد سلمان رشدی در روز مادر و ماجرای معروف به اوشین بود.(۱) اصلاح‌طلبان هماره بر مبنای مفروضاتی نادقیق ابتدا یک ساخت به وجود می‌آورند و سپس در آن ساخت یک گفتمان می‌سازند و دیگران را به مسابقه‌ای دوسرباخت که قوانین و زمین بازی از قبل توسط خودشان تعیین شده دعوت می‌کنند. در موردِ اخیر ابتدا متفقاً گفتند توهینی از جانب شاهین نجفی به اعتقادات و باورهای اکثریتی عظیم وارد شده است. شما باید این فرض نادقیق و معیوب از جانب ایشان را بپذیرید تا بازی آغاز شود. یعنی شما به بازی دعوت می‌شوید که از پیش بازنده‌‌ی آن هستید. مشکل اصلی اصلاح‌طلبان در برخورد با عمده مسائل نه ساختی معیوب به نام کلیت نظام اسلامی که از ابتدای شکل‌گیری‌اش تن دریده و سر زده که وجود &#8220;بدمن‌ها&#8221; و آدم‌ مریخی‌هاست. چاره‌ی کار نیز آن‌که باید بدمن‌ها از قدرت رانده و آدم خوب‌ها را دوباره به قدرت برگرداند. در ماجرای اخیر جان‌مایه‌ی حرف بیشتر اصلاح‌طلبان آن است که اگر آیت‌الله منتظری بود این‌طوری نمی‌شد. اگر آقای کروبی الان در قدرت بود با چانه‌زنی معضل را حل می‌کرد و نمی گذاشت کار به این جا‌ها بکشد. به همین روشنی بخشی از سبزها و اصلاح‌طلبان هرگز قادر به نقد تمامی جنایات دوران جمهوری اسلامی نمی‌باشند. نقد جنایات جمهوری اسلامی الزاماً باید با نقدِ موجودیت جمهوری اسلامی تواًمان صورت گیرد. جمهوری اسلامی روزی اصلاح خواهد شد که دیگر نباشد. پاره‌ای وامانده‌گان و پرت‌شده‌گان از قدرت (نه کناررفته‌گان از قدرت) اگر فرجام چانه‌زنی در بالا مطابق میل طی شود اصل موضوع را به فراموشی وا می‌نهند. چرا که اصل برای اصلاح‌طلبان حفظ کلیت نظام می‌باشد. به معنای روشن و ساده‌تر، باید نظامی موجود باشد که بشود و بتوان بخشی از آن‌را اصلاح کرد، وگرنه نه نشان از تاک خواهد ماند و نه از تاک‌نشان.در مورد اخیر در تمامی نوشته‌های منسوبین بدین نحله‌ی فکری نقطه‌ی شروع آن بود که در کلیپ &#8220;آی نقی&#8221; از جانب شاهین نجفی تحقیر و توهینی بزرگ به باورهای اکثریتی عظیم از شیعیان روا شده. این همه گفتم تا پلی زده باشم به سخنِ اصلی و بهانه‌ی این مکتوب. و آن عبارت است از واکنشِ یک‌سر خطا و تباه از جانبِ اصلاح‌طلبان و بخشی از &#8220;سبز‌ها&#8221; نسبت به غائله‌ی &#8220;آی نقی&#8221;. از میان برخوردهایی که فضای رسانه‌ای ده روز گذشته را اشغال کرد به پاره‌ای نوشته‌های اینان می‌پردازم. در غائله‌ی &#8220;آی نقی&#8221; ابتدا اکثرِ سبزها و اصلاح‌طلبان ترجیح دادند خودشان را نجس نکنند و با سکوت از کنار ماجرا بگذرند، که لابد از شرِ یک &#8220;تحقیرکننده مقدسات&#8221; و &#8220;تبهکار&#8221; راحت شوند. با کمی تاًخیر در ستون &#8220;برگ سبز&#8221; تارنمای &#8220;جرس&#8221; که اصلی‌ترین پایگاه خبری-تحلیلی سبزها می‌باشد با این توضیح که: &#8220;نظرات وارده در ستون یادداشت‌ها الزاماً دیدگاه جرس نیست&#8221; سه نوشته از مهدی جامی، مرتضی کاظمیان، و طاها پارسا منتشر شد. از آن‌جا که این سه نوشته با درجاتی متفاوت در یک شوم‌آوایی مطلق، بازتابِ نظری و سقوط اخلاقی بخش عمده‌ای از اصلاح‌طلبان در واکنش به رُخ‌داد اخیر را شمول می‌دهد، می‌توان آن‌را &#8220;الزاماً دیدگاه جرس خواند&#8221; ابتدا مکثی خواهم داشت بر روی این سه مکتوب و سپس نگاهی به نوشته‌ی مجتبی واحدی در تارنمای &#8220;گویا&#8221; و علی افشاری در &#8220;روز آنلاین&#8221; در میان تمامی نوشته‌های تاکنونی بر &#8220;آی نقی&#8221; بی‌تردید فاجعه‌آمیز‌ترین و رسواترینِ آن تعلق به مهدی جامی مدیر سابق رادیو زمانه در &#8220;جرس&#8221; دارد. (با پوزش از ف. م. سخن. که تارنمای &#8220;گرامی&#8221; جرس و البته نویسنده‌ی گرامی و محترم‌شان را ناگرامی و نامحترم می‌دانم ۲)</p>
<p>اول، مهدی جامی: نوشته‌ی مهدی جامی، جدا از نادقیق و غیر‌اخلاقی بودن، شباهتی قریب به پاپوش‌دوزی امنیتی و زیر چَک دادن شاهین نجفی به دست سربازان گمنام دارد. این‌ها گوشه‌ای از اتهام‌نامه و کیفرخواستِ کوتاه جامی علیه شاهین نجفی در &#8220;جرس&#8221; می‌باشد، وی ابتدا کار شاهین را توهین به مقدسات و تحقیر و تمسخر می‌خواند. سپس تحقیر را روش تبهکاران دانسته و خوب بعدش هم که معلوم است دیگر، تبهکارِ تحقیر‌کار اعدام باید گردد! جامی می‌نویسد: «تمسخر هیچ مناسبتی با رواداری ندارد. شوراندن خلق (امت) و گزک به دست تبهکاران حاکم دادن.[...] تحقیر روش تبهکاران است نه آزادگان» مهدی جامی سپس اتهام هم‌کاری با گروه‌هایی که از روش توهین پیروی می‌کنند را تن‌خور شاهین کرده (نام مستعار و اسم رمز ضد‌انقلاب و جریان فتنه) و این‌گونه پرونده را بر دل‌بسته‌گانِ جمران و جمکران چرب‌تر می‌کند: «شاهین نجفی به پشتوانه و دلگرمی گروههایی که از روش توهین برای پیشبرد مقاصد سیاسی و اجتماعی خود در ایران بهره می‌برند است که می‌تواند ترانه آی نقی بنویسد و اجرا کند. اگر این دلگرمی نبود او هرگز تصورش را هم نمی‌کرد یا اگر می‌کرد جسارت بیانی‌اش را نمی‌یافت» و البته حالا که شاهین جسارت بیانی‌اش را یافته باید تاوان پس دهد و کسی که خربزه می‌خورد لابد پای لرزش هم می‌نشیند. چشم شاهین کور و دندش هم نرم، می‌خواست توهین نکند و تحقیر پیشه نکند که «تحقیر روش تبهکاران است.» و تبهکار تحقیر‌کار اعدام باید گردد!. مهدی جامی، اما ول کن ماجرا نیست و در دفاعی آشکار و &#8220;دین‌خویانه&#8221; از رحمانیت اسلام بر سر شاهین تشر می‌زند که: «دین اسلام دین زندانیان و قربانیان این نظام است. دین تاجزاده‌ها و نبوی‌ها و سحابی‌ها و موسوی و کروبی است. دین نوری‌زاد و سردار علایی است. دین رهنورد و فائزه است. [...] دین آل احمد است دین سروش. ٣ » این بیانِ امنیتی که هیچ نامی جز سقوط اخلاقی نمی‌توان بر آن نهاد با زبان بی‌زبانی به شاهین می‌گوید ای هتاک و تحقیرکننده اگر رعایت هیچ چیز را نکردی دست‌کم رعایت اسلام فائزه و رهنورد و سردار علایی را می‌کردی، و به حرمت منتظری و موسوی و کروبی هم که شده بود این غلطِ زیادی را نمی‌کردی. و کجاست احمد شاملو که ندا سردهد &#8220;زمانه‌&#8221; غریبی‌است نازنین! حرمت را در پستوی خانه نهان باید کرد.</p>
<p>دوم، طاها پارسا: سبزینه‌پوش دیگر آقای طاها پارسا با تحقیری خفیف و &#8220;جوانک&#8221; خواندن شاهین نجفی (معادل طفلک) آن‌هم از نوع &#8220;جویای نام&#8221; شاهین را با قاتل نروژی مقایسه کرده و می‌نویسد: «روی سخن با جوانک جویای نامی نیست که در هر جامعه‌ای و هر از گاهی از این هتاکی‌ها به آبرو و نام و جسم و جان انسان‌ها یافت می‌شود. شاهین نجفی لابد حالا می‌داند که توهین کردن یکی از ساده‌ترین کارهایی است که در زندگی می‌شود کرد و لذا به یک معنا کاری است معمولی و بیهوده؛ یعنی نه تنها منجر به نتیجه نمی‌شود بلکه در همان لحظه اول صاحب گفتار را تحقیر می‌کند و بر زمین می‌کوبد جایی خوانده‌ام که هر انسانی این ظرفیت را دارد که دست کم ۱۰ دقیقه بر صدر اخبار قرار گیرد اما مسئله این است که به چه قیمتی؟ آیا قاتل نروژی هم که ۷۷ نفر را یکجا در ساحل کشت از همین قاعده پیروی نکرد؟ ۴» به باور طاها پارسا، شاهین ده دقیقه در صدر خبر‌ها جای گرفت. بسیار خوب. بعد تحقیر شد. این هم قابل فهم است که در جنگ تحقیر، سبزها کمر به تحقیر متقابل شاهین گرفته‌اند. اما می‌ماند بر زمین کوبیده شدن شاهین؟ شاهین را چه کسی زمین‌گیر کرده است؟ طاها پارسا از چه می‌گوید؟ حکم آیت‌الله نود و شش ساله که با زمین گیر کردن شاهین دل جناب پارسا را خنک کرده.</p>
<p>سوم، مرتضی کاظمیان: نوشته‌ی مرتضی کاظمیان، در جرس با فاصله از وقاحت نوشته‌ی مهدی جامی، به گونه‌ای در صدد جمع کردن ماجرا برآمده. وی پس از متکثر خواندنِ جنبش سبز محتوای آهنگ &#8220;آی نقی&#8221; را &#8220;به‌دلیل رنجاندن بخشی از شهروندان، و توهین به باورهای آنان اقدامی غیر‌اخلاقی&#8221; خوانده و سپس با توسل و دخیل بر آستان دکتر علی شریعتی از &#8220;جغرافیای سخن&#8221; و چه جایی؟ و چگونه سخن گفتن؟ با نامناسب خواندنِ شاهین نجفی به این نتیجه‌گیری در متن نوشته‌اش می‌رسد که: &#8220;در روزهایی که محمدرضا معتمدنیا، اسیر آزاده‌ سبز، اعتصاب غذا را چونان راهی برای رساندن صدای اعتراض خود&#8221; در پیش گرفته و محمد توسلی عنقریب به وظیفه شرعی خود که همانا روزه و اعتصاب غذا دست خواهد زد و &#8220;نرگس محمدی بیمار تحت فشار بازجوها و شرایط زندان، دچار فلج مجدد می‌شود؛ [و] مهسا امرآبادی به همسر زندانی‌اش می‌پیوند&#8221; را شایسته دموکراسی‌خواهان ایران ندانسته و به همه‌گان توصیه می‌کنند تا &#8220;انرژی‌های کمتری را تلف کنند و تمرکز و همگامی بیشتری پیرامون جنبش اجتماعی ایران امروز (جنبش سبز) بیافرینند&#8221; (۵)</p>
<p>چهارم مجتبی واحدی: مجتبی واحدی، مشاورِ ارشد و سخنگوی سابق مهدی کروبی (با پوزش از آقای واحدی. سابق می‌گویم و نه ساقط، چرا که &#8220;شیخ&#8221; در حال حاضر به گاه هواخوری یا دیدار با فرزندانش هم چهار جفت چشمِ بپا دارد. در جایی که سخن گفتن &#8220;شیخ&#8221; موضوعیت ندارد، وظیفه‌ی سخنگویی و مشاور ارشد بودن امری است متعلق به سابق) در آخرین مکتوب‌شان که در تارنمای &#8220;گویا&#8221; منتشر شد، به بهانه‌ی سنگ‌انداختن آیت‌الله صافی در چاه و غائله‌ی &#8220;آی‌ نقی&#8221; اندر فواید &#8220;شیخ‌&#8221;شان مهدی کروبی، به نقل دو داستان می‌پردازند تا گفته باشند از پایبندی &#8220;شیخ&#8221; بر اصول و &#8220;سخن انسانی&#8221; گفتن‌شان. یکی از این دو داستان مربوط به سال ٨۱ و مخالفت شیخ باصدور حکم ارتداد برای هاشم آغاجری به بهانه‌ی توهین به مقدسات می‌باشد. &#8220;شیخ&#8221; در جلسه‌ای خصوصی در حضور آقای واحدی و &#8220;دو تن از روحانیون سرشناس حکومتی&#8221; که بر اساس روایت آقای واحدی آن دو روحانی آمده بودند تا: «برای آنکه به خیال خود شیخ را خلع سلاح کند انبوهی از روایات و احادیث را بر سر او ریختند. کروبی هم که از قبل خود را برای &#8220;تکرار مخالفت&#8221; آماده کرده بود در کمال آرامش به آنها پاسخ داد که &#8220;حتی اگر همه روایاتی که شما می‌گویید درست باشد برای اثبات توهین، وجود دو عنصر ضروری است: نخست آنکه گوینده، واقعا قصد توهین داشته و دوم، وجود عبارات صریح که در جامعه، توهین تلقی شود ۶» آقای مجتبی واحدی به عنوان یک مسلمان معتقد البته ضروری نمی‌دانند به خواننده‌ی مطلب‌شان بگویند با این استدلال اگر گوینده‌ی مطلب (آغاجری یا هر فرد دیگر) واقعاً قصد توهین داشته باشد و عبارت صریح از طرف جامعه (امت همیشه در صحنه) توهین تلقی شود تکلیف گوینده‌ی مادرمرده چه می‌باشد؟ و حکم &#8220;شیخ&#8221; شان بر مبنای قوانین شرعی در مورد توهین‌کننده چه خواهد بود؟ اصلاً چه کسی میزانِ سنجشِ توهین با غیرِ آن به ویژه در مورد اخیر مرتبط با یک اثر هنری می‌باشد؟ جناب واحدی! شوخی نفرمایید و از &#8220;سخن انسانی&#8221; گفتن شیخ، برای‌مان قصه سرندهید. &#8220;شیخ&#8221; شما در سیاه‌ترین دوره تاریخ جمهوری اسلامی و در &#8220;دوران طلایی&#8221; دست راست آقای خمینی نشسته بودند. شما نمی‌توانید حتا یک مورد اعتراض از جانب ایشان به سلاخی دهه‌ی شصت ارائه دهید. &#8220;شیخ&#8221; هماره طرفدار جمهوری اسلامی و شخص &#8220;امام خمینی&#8221; بوده و هستند. ایشان مکرر در مکرر انقلاب اسلامی را عصر سربلندی و آیت‌الله خمینی را مطلق عدالت خوانده و معتقد که &#8220;بُعد رحمانی، بخشش، قانون‌گرایی و دقت در حفظ حقوق شهروندی از خصایل برجسته &#8220;امام راحل&#8221; بوده است. ایشان در دوران موج سبز و در ارتباط با اعدام‌های تابستان شصت و‌هفت و نقش خمینی که دیگر تنها خواجه حافظ شیرازی است که نداند قاتل اصلی جز خودش کسی نمی‌باشد فرمودند: «ماجرا در ابهام قرار دارد و معلوم نیست که تا چه اندازه امام در این ماجرا دخالت داشته‌اند ۷» آقای واحدی! نه شمای مسلمان معتقد نوعی نه &#8220;شیخ&#8221;‌تان و نه هیچ مرجعی به زعم شما &#8220;عادل&#8221; نمی‌تواند با قوانین اسلامی مخالفت کند چرا که به محض مخالفت از مسلمانی ساقط می‌شود. شما جناب واحدی ما را بدهکار &#8220;شیخ&#8221;‌ می‌کنید که مرحمت فرموده و آن‌دفعه را ندید گرفته‌اند. شما با برگرداندن انگشت اتهام به سمت بخشی از اپوزیسیون معتقدید که حاشیه‌های داستانِ اخیر بیش از اندازه حساسیت برانگیز شده. بر من دانسته نیست شما با چه اطمینانی و بر چه مبنایی تهدید جانی علیه شاهین نجفی را &#8220;غیرواقعی&#8221; می‌خوانید؟ به راستی به معنای این بخش از نوشته‌تان وقوف دارید: «تلاش مشکوک برخی رسانه‌های حکومتی و همراهی سئوال برانگیز بخشی از اپوزیسیون برای مرتبط کردن یک فتوا از آیت‌اله صافی گلپایگانی با این موضوع موجب تبلیغات وسیع پیرامون تهدید غیر‌واقعی علیه جان خواننده ترانه شد» آقای واحدی صدهزاردلار برای سر شاهین جایزه تعیین شده شما اپوزیسیون را هدف گرفته که فتوای آیت‌الله صافی ربطی به شاهین ندارد؟ مگر آیت‌الله صافی زبانم لال! که عمرشان دراز باد و چند سال دیگر امت همیشه درصحنه! باید صدسالگی‌شان را جشن بگیرند خودشان زبان ندارند دو کلمه بگویند این فتوا ربطی به شاهین نداشته و ندارد؟ سخن‌گویی البته برازنده‌ی شماست اما در این مورد مشخص چرا نقش سخن‌گوی ایشان را ایفا می‌کنید؟ جناب واحدی! اگر فردا بر مبنای فتوی که شما مرتبط با شاهین نمی‌دانید، سر این پسر را ته‌تراش کرده و روی سینه‌اش به نمایش گذاشتند و مانند فریدون فرخزاد &#8220;مثله&#8221;‌اش کردند تکلیف ما با اسلامِ رحمانی شما چه خواهد بود؟ لابد مانند همیشه عده‌ای مریخی و خودسر با هدایت اجانب برای آلودن رحمانیت &#8220;اسلام عزیز!&#8221; دست به کار شده‌اند. حتماً نمی‌خواهید کسانی را نام برم که همین‌گونه با چنین فتواهایی به &#8220;درک واصل شده‌اند&#8221; لیست جنایات و تباهی‌های نظام به ویژه در دوران طلایی چنان است که شماره کردنش موجب کسالت خواننده خواهد شد. مجتبی واحدی هم‌چنین با &#8220;دروغین خواندن فتوی&#8221; بخشی از اپوزیسیون یا به زعم ایشان کسانی که &#8220;ادعای دموکراسی‌خواهی&#8221; دارند را مورد تفقد اصلاح‌طلبانه‌شان قرار می‌دهند: «گروهی از حامیان دو آتشه شاهین نجفی، با ادعای دموکراسی‌خواهی، یک فتوای دروغین را دستاویز قرار داده‌اند و با تبلیغ گسترده پیرامون آن، به صورت غیر مستقیم به حکومت کمک می‌کنند تا مظاهر گوناگون &#8220;نقض دموکراسی&#8221; را از چشم‌ها مخفی نگه دارد. آنها با منتسب کردن فتوای بیست روز پیش آقای صافی گلپایگانی به ترانه‌ای که حدودِ یک هفته پیش منتشر شده &#8220;فریاد بر می آورند « جان ترانه سرا، در خطر است&#8221; آقای واحدی به پیر به پیغمبر قسم جان خواننده در خطر بوده و هست که پلیس آلمان وارد ماجرا شده است. آخرسر شما جناب واحدی مرقوم داشته‌اید: «حقیقت آنست که من شخصاً در ترانه جدید شاهین، هیچ آموزندگی ندیدم.» (خواننده مصیبت‌زده را با نام کوچک خواندن از جانب آقای واحدی را لابد باید نوعی هم‌دردی به حساب آورد. معادل حالا جوانی کردی و کاری است که شده) آخر جناب واحدی! چه کس تعیین کرده و قرار نهاده و گفته که در موسیقی رپ که بنیانش بر اعتراض و مقابله با هرنوع تبعیض از جمله بدترین نوعش (آپارتاید دینی در ایران) واقع شده و با زبانی خاص و خیابانی عرضه می‌شود باید دنبال آموزندگی گشت؟</p>
<p>پنجم علی افشاری: مشابه چنین برخوردی را علی افشاری این‌گونه فرمول می‌کند: «مسئله ارتداد و مجازات مرگ برای آن که بنا به قولی امری متعلق به دوران اولیه بعثت پیامبر بوده و سپس منسوخ شده است و به باور دیگری احادیث و روایات مربوط به آن ضعیف بوده و قابل استناد نیستند ٨» شوخی نفرمایید آقای افشاری. چی منسوخ شده؟ چه چیز قابل استناد نیست؟ دست‌کم جدای از فریدون فرخزاد و کوروش آریامنش که به اتهامی مشابه و توهین به مقدسات سلاخی شدند از بختیار و قاسملو و شرفکندی و کاظم رجوی و دکتر سامی و فروهرها بگیرید و بروید جلو الا‌ماشالله تا برسید به تابستان شصت‌و‌هفت که تنها در یک فقره با حکمِ امامِ خوش‌خط &#8220;دست طلایی&#8221; ۹ چندین هزار نفر سهمیه گورستان‌های بی‌نام شدند. در این زمینه از برکاتِ اسلامِ عزیز! چنان لیستی بلند در اختیارمان است که می‌توانیم آن‌را در کتابِ جهانی رکوردهای گینس ثبت کنیم. آقای افشاری هم‌چنین انتشار این آهنگ را &#8220;چون باعث آلام و درد و رنج مومنان و شیعیان معتقد شده است به لحاظ اخلاقی نیز ایراد و اشکال‌دار&#8221; می‌دانند. علی افشاری، عمومی شدنِ آی نقی را &#8220;دامن زدن به فضای تخاصم و ستیز و تنش در جامعه و از منظر کارکرد‌گرایی آرامش جامعه را مختل&#8221; کردن می‌دانند. کارکرد‌گرایی؟دامن زدن به فضای تخاصم؟ آلام شیعیان و رنج مومنان؟ آقای افشاری به عنوان فردی معتقد و مسلمان معتقدند: &#8220;ترانه فوق چون مرز مشخصی با تمسخر و استهزاء ندارد و عرف جامعه در خصوص مقدسات را رعایت نکرده است، مشکل آفرین است&#8221;.<br />
فصل مشترکِ تمامی نوشته‌های فوق و منطق ارائه شده در آن یک چیز است و لاغیر. دعوت به سکوت. چرا می‌گویم دعوت به سکوت؟ خط مشترکی که در تمامی نوشته‌های فوق اصل قرار گرفته و دنبال می‌شود آن است که شاهین نجفی، به چیزی توهین کرده که اولاً مقدس بوده است. دوماً به اکثریتی عظیم توهین شده. مبنای این تقدس اما آسمان است. حوزه‌ی آسمان هم مقدس است و هم مصونیت دارد، زان‌بیش‌تر اکثریت را هم دارد. اگر شاهین در ترانه‌ی خود به جای &#8220;آی نقی بیا&#8221; به حوزه‌ی دین ورود نمی‌کرد و به عنوان مثال می‌گفت آی مارکس بیا و یا ژان پل سارتر یا کامو و یا هر اندیشمندی دیگر را به آمدن فرا می‌خواند و دست‌مایه‌ی کار هنری‌اش قرار می‌داد آب از آب تکان نمی‌خورد. مبنای نقد‌ناپذیری آسمان شروع از نیمه‌ی دوم بازی است. شما آقایان اگر باورمند به تقدس هستید این تقدس باید همه‌گانی و شامل همه‌ی اندیشه‌های انسانی شود. هیچ اندیشه‌ای به خودی خود نسبت به هیچ اندیشه‌‌ی دیگری برتری ندارد. شما با نگاهی تبعیض‌آمیز که به نوعی راسیسم نظری پهلو می‌زند یک اندیشه را که همانا اسلام عزیز! باشد را از شمول نقد خارج می‌کنید چون هم آسمانی است و هم دارای اکثریت. مرتب دور می‌زنید و جلز و ولز می‌کنید و از هواس‌پرتی‌های اسلام بهره می‌جویید تا صحت عقلش را به اثبات برسانید. در هنر اساس این پرسش که چرا گفتی؟ ناصحیح است. جخ! بحث شما این نیست که چه گفته؟ بحث شما آن است که چرا گفته؟ شما برای هنرمند از پیش سبک و موضوع تعیین می‌کنید. هنرمند باید بتواند هرچه خواست بگوید. شما هم نقد کنید. در این حق هیچ مرزی وجود ندارد. در هنر تنها یک باید وجود دارد و آن همانا بی‌مرزی سخن می‌باشد. مرز پس از تولد اثر تعیین می‌شود. بنیانِ هنر تخیل است. یک چیز در جهان آزاد است و از حوزه‌ی هر محدودیتی خارج، و آن ذهن آدمی است. هنرمند از هفت دولت آزاد است چون مدام تخیل می‌کند. هنر ثبت تخیل و ذهن است. تحقیر در این مقوله اساساً موضوعیت ندارد. شما اول ساکت می‌کنید و بعد می‌گویید جنبش سبز متکثر است و بیایید حرفتان را بزنید. آخر این نوع حرف زدن که می‌شود پانتومیم! شما هرجا کم می‌آورید جِر می‌زنید و می‌گویید به مقدسات اکثریتی عظیم توهین شده است. جوهره‌ی حرف شما ساکت کردن است. بعد این حوزه‌ی تقدس را به سیاست تسری می‌دهید که مثلاٌ &#8220;آی نقی&#8221; خواندن شاهین در جنبش سبز افتراق ایجاد کرده است و یا بیماری نرگس محمدی و زندانی شدن محمدرضا معتمدنیا را به سایه رانده و زیر گرفته و یا خوب بود شاهین به حرمت موسوی و منتظری و کروبی نمی‌خواند. چرا که آی نقی! آسیب‌رسان ائتلاف‌های سیاسی شده است. شما با این نوع نگرش گفتمان سکون می‌سازید هر ائتلافی وقتی معنا دارد که همه‌ی صداها در آن شنیده شود. گفتن این‌که جنبش سبز رنگین‌کمان است و متکثر و چه و چه دیگر به کار سیاست امروز نمی‌آید. چون از اولش هم سبز متکثر نبود و نیست. از همان آغاز همه باید به سبز می‌پیوستند، سبز با کسی ائتلاف نداشت و ندارد. شما مدام کنار تشک قدرت بدن‌سازی می‌کنید و تمرین سکوت می‌دهید. غایت حرف شما این است: دین نباید آسیب ببیند. شما از نقطه‌ای آغاز می‌کنید که مورد توافق نیست. در پایان چه دارم بگویم جز آن‌که آی نقی خودت اصلاح‌طلبان را به راه راست هدایت کن. آمین!</p>
<p>۱- ماجرای صدور حکم ارتداد از سوی خمینی از این قرار بود که هم‌زمان با &#8220;روز مادر&#8221; سال ۱٣۶۷، رادیوی جمهوری اسلامی ایران در سالروز تولد حضرت فاطمه طی برنامه‌ای زنده از مخاطبینش سوال می‌کند الگوی شما به عنوان زن ایرانی کیست؟ به رغم نام بردن اکثر پاسخ دهندگان از حضرت فاطمه به عنوان الگو، یکی از مخاطبان از &#8220;اوشین&#8221; به عنوان الگویش نام می‌برد و در پاسخ به گوینده که می‌پرسد چرا الگوی شما فاطمه نیست می‌گوید: &#8220;حضرت زهرا مال ۱۴۰۰ سال پیش است. ما یک الگوی امروزی می‌خواهیم&#8221; خمینی تنها ساعاتی پس از پخش این مصاحبه و اطلاع از پخش زنده این برنامه از آنتن صدا و سیما، در نامه‌ای خطاب به محمد هاشمی، رئیس وقت این سازمان که بدون استفاده از واژگان محترمانه‌ای چون &#8220;جناب&#8221; و &#8220;محترم&#8221; و &#8220;با تشکر&#8221; و &#8220;موفق باشید&#8221; و&#8230; نوشته شد، و حکم ارتداد صادر کرد. &#8220;آقای محمد هاشمی، مدیرعامل صدا و سیمای جمهوری اسلامی با کمال تأسف و تأثر روز گذشته (روز شنبه ۸ بهمن) از صدای جمهوری اسلامی مطلبی در مورد الگوی زن پخش گردیده است که انسان شرم دارد بازگو نماید. فردی که این مطلب را پخش کرده است تعزیر و اخراج می‌گردد و دست‌اندرکاران آن تعزیر خواهند شد و [...] توهین‌کننده محکوم به اعدام است. نگاه کنید به صحیفه نور، جلد ۲۱ صفحه ۷۶<br />
۲- نگاه کنید به ف.م.سخن&#8221;ترانه نقی، توهین به مقدسات یا طرح تلخ معضلات؟&#8221; در این نوشته ف. م. سخن سایت جرس را با صفت &#8220;گرامی&#8221; به کار گرفته؟! گویا نیوز.<br />
٣- نگاه کنید به مهدی جامی، &#8220;حق تمسخر و تحقیر محفوظ نیست&#8221; تارنمای جرس<br />
۴- نگاه کنید به طاها پارسا،&#8221; دشمنان درجه اول آزادی&#8221; پیش‌گفته<br />
۵- نگاه کنید به مرتضی کاظمیان، ستاره قطبی، شکاف اصلی. پیش‌گفته<br />
۶- نگاه کنید به مجتبی واحدی، &#8220;اسلام گرایی نمایشی دموکراسی خواهی گزینشی&#8221; گویا نیوز‬<br />
۷- نگاه کنید به نامه کروبی به موسوی‌اردبیلی در اعتراض به سخنان دادستان عمومی تهران<br />
٨- نگاه کنید به علی افشاری، &#8220;ترانه جنجالی و نفی خشونت و اهانت&#8221; روز‌آنلاین<br />
۹- وام گرفته شده از عطاء مهاجرانی که از خوش‌خطی امام راحل سخن گفته‌اند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/160412_49/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند &#8212; در این کوی ماما کجاست؟ شعری از استاد جمالی</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/160512_38</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/160512_38#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2012 16:35:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8423</guid>
		<description><![CDATA[فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند در این کوی ماما کجاست؟ شعری از استاد منوچهر جمالی با صدای فرشید Dar in koy mama kojast, witten by Prof M. Jamali, voice of Farshid DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>فرشید آذرفروز<br />
آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند</h2>
<div class="soxanraniha">
<p style="text-align: right;"><a href="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_16.mp3">در این کوی ماما کجاست؟ شعری از استاد منوچهر جمالی با صدای فرشید</a></p>
<p style="text-align: right;">Dar in koy mama kojast, witten by Prof M. Jamali, voice of Farshid</p>
<p><span class="s"><a class="audio" title="Listen" href="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_16.mp3">DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE</a></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/160512_38/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_16.mp3" length="1630909" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>حسین باقرزاده : تفاوت فرهنگی و فجایع ناشی از آن</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/160512_27</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/160512_27#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2012 16:18:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهمانان سخن میگویند]]></category>
		<category><![CDATA[حسین باقرزاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8420</guid>
		<description><![CDATA[تفاوت فرهنگی و فجایع ناشی از آن حسین باقرزاده سه‌شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ – ۱۵ مه ۲۰۱۲ hbzadeh@btinternet.com هفته گذشته محاکمه جنایی پر سر و صدایی در بریتانیا به انجام رسید و ۹ مرد به جرم اغفال چندین دختر نوجوان و سوء استفاده جنسی و تجاوز به آن‌ها به زندان‌های طولانی از ۴ سال تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>تفاوت فرهنگی و فجایع ناشی از آن</h1>
<h2>حسین باقرزاده</h2>
<p>سه‌شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ – ۱۵ مه ۲۰۱۲<br />
hbzadeh@btinternet.com</p>
<p>هفته گذشته محاکمه جنایی پر سر و صدایی در بریتانیا به انجام رسید و ۹ مرد به جرم اغفال چندین دختر نوجوان و سوء استفاده جنسی و تجاوز به آن‌ها به زندان‌های طولانی از ۴ سال تا ۱۹ سال محکوم شدند. آن چه که این محاکمه را پر سر و صدا کرد، ترکیب قومی/مذهبی محکومان بود: هشت تن از آنان از اصلیت پاکستانی بودند و یک نفر پناه‌جوی افغانی. گفته شده که این جمع همراه با مردان دیگری از همین قومیت‌ها که جمعا بیش از ۵۰ تن می‌شدند برای چند سال دختران نوجوان بی‌سرپرست ۱۳ ساله به بالا را در منطقه‌ای در شمال غرب انگلیس اغفال می‌کردند و برای بهره‌برداری جنسی به یکدیگر پاس می‌دادند. پس از پایان محاکمه ۹ نفر یاد شده، پلیس افراد دیگری را که گفته شده متعلق به این باند بودند دستگیر کرده و تحقیقات در مورد آنان ادامه دارد.<br />
<span id="more-8420"></span><br />
این خبر واکنش‌های شدیدی را در جامعه بریتانیا به دنبال آورد. گروه‌های افراطی راست و نژادگرا به تبلیغات علیه جامعه پاکستانی پرداختند و این شبکه را نمونه‌ای از برخورد پاکستانی‌ها با دختران سفیدپوست خردسال بومی بریتانیا برشمردند. در مقابل، کسانی که سعی می‌کردند از برخورد نژادی احتراز کنند به دنبال این مسئله بودند که این پدیده چرا غالبا در میان مردان پاکستانی رواج دارد. به گفته یک مشاور دولت بریتانیا در عین این که غالب جرایم بدرفتاری و سوء استفاده از کودکان به وسیله مردان سفید پوست صورت می‌گیرد، مرتکبان این نحوه از جرم یعنی اغفال دختران نوجوان غالبا مردان پاکستانی هستند.</p>
<p>اظهارات قاضی دادگاه نیز برای بسیاری تکان دهنده بود. او خطاب به محکومان گفت که شما به دلیل این که این دختران نوجوان از «جامعه یا مذهب» شما نبودند آنان را در معرض تجاوز قرار می‌دادید؛ شما طوری با این دختران رفتار می‌کردید که گویی آن‌ها بی‌ارزشند و هیچ حیثیتی ندارند. گرچه برخی این سخنان را نژادگرایانه تلقی کردند و یا به محکوم کردن تبلیغات نژادگرایانه گروه‌های افراطی راست بسنده کردند، بسیاری از رهبران و روشنفکران جوامع پاکستانی و مسلمان بریتانیا این امر را به عنوان یک واقعیت پذیرفتند و به جستجو در باره علل و عوامل اجتماعی و فرهنگی آن پرداختند.</p>
<p>گفتگو در باره تفاوت‌های فرهنگی مهاجران آسیایی/آفریقایی با مردم بومی بریتانیا یکی از تابوهای سخت این جامعه است. بسیاری بر این تصورند که هرگونه بحث و گفتگویی در این باره خوراک تبلیغاتی برای نژادگرایان این کشور فراهم می‌آورد و به تنش‌های قومی و مذهبی دامن می‌زند. نژادگرایی در این جامعه ریشه‌های تاریخی و فرهنگی عمیقی دارد و سال‌ها مبارزه با آن نتوانسته است آثار آن را از جامعه پاک کند. بسیاری از نهادهای دولتی یا مدنی برای این که به نژادگرایی متهم نشوند از ورود به مقوله تفاوت‌های فرهنگی و اجتماعی احتراز می‌کنند. در مقابل، جامعه برای توجیه این تفاوت‌ها، مفهوم «چند فرهنگی» را آفریده و در سایه آن سعی کرده است که تفاوت‌های فرهنگی گاه متضاد با یکدیگر را در کنار هم تحمل کند.</p>
<p>این تفاوت‌ها تا آن جا که با هم متضاد نباشند و یکدیگر را نفی نکنند مسئله‌ای ایجاد نمی‌کند. مسیحیان می‌توانند کریسمس را جشن بگیرند، ایرانیان نوروز را و بسیاری از مسلمانان عید فطر و قربان را &#8211; و برخی هر دو یا هر سه این‌ها را. ولی اگر در فرهنگ یکی، دیگری نجس تلقی شود و حیثیت انسانی او سلب گردد، چگونه می‌توان انتظار داشت که این دو در صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی کنند؟ همین طور، دو فرهنگ که یکی برابرحقوقی انسان‌ها از جمله مرد و زن را به رسمیت می‌شناسد و دیگری به شدت مردسالار که زن را از مقوله مایملک و متعلقات مرد بر می‌شمارد چگونه می‌توانند در یک جامعه حضور داشته باشند و برخورد ایجاد نکنند؟</p>
<p>واقع این است که تجربه جامعه «چند فرهنگی» در غرب اگر شکست نخورده باشد دست کم می‌توان گفت که به مشکلات اجتماعی زیادی دامن زده است. این مشکلات نه فقط جامعه میزبان و بلکه خود جامعه مهاجر را نیز تحت تأثیر قرار داده است. مثلا جامعه پاکستانی بریتانیا یکی از فقیرترین جوامع این کشور را تشکیل می‌دهد. این امر به دلایل نژادی و یا حتا فرهنگ عام آسیایی نیست، چرا که هندیان که با آنان ریشه‌های فرهنگی و نژادی عمیق مشترکی دارند از موفق‌ترین جوامع بریتانیا بشمار می‌روند. بنا بر این، تفاوت عمده در فقر و غنا بین این دو جامعه را تنها باید در عامل افتراق آنان یعنی عنصر مذهبی دانست که به رشد جامعه هندی و عقب‌ماندگی جامعه پاکستانی در بریتانیا منجر شده است. (همین مقایسه را می‌توان در مورد درجه رشد این دو کشور در آسیا انجام داد، ولی چون عوامل سیاسی و اجتماعی دیگری در آن‌جا دخیل بوده است مقایسه دقیق نخواهد بود. در بریتانیا، اما، این دو جامعه در محیطی یکسان زندگی می‌کنند و از شرایط سیاسی و اجتماعی یکسانی برخوردارند.)</p>
<p>دلایل این امر را می‌توان عملا هم در تفاوت نحوه زندگی این جوامع دید. یک هندی، مثلا، وقتی مغازه‌ای باز می‌کند اعضای خانواده‌اش از زن و مرد در اداره آن شرکت می‌کنند. در یک مغازه پاکستانی، اما، معمولا فقط افراد ذکور خانواده دیده می‌شوند، و زنان و دختران هم‌چنان در پستو می‌مانند که به کار خانه بپردازند. نتیجه کار معلوم است: کاسب هندی رشد می‌کند و کار او توسعه می‌یابد و مغازه‌دار پاکستانی درجا می‌زند. وقتی عنصر مذهبی فرهنگ یک مهاجر مسلمان دست و پای خود او را در غرب می‌بندد و او را به پایین می‌راند، تأثیر آن بر دیگران و به خصوص جامعه میزبان نمی‌تواند سالم و سازنده باشد، و بلکه می‌تواند فاجعه آفرین باشد. این حد از «تفاوت فرهنگی» در واقع می‌تواند به حاملان یک فرهنگ جواز جرم و جنایت بدهد.</p>
<p>آنچه که در پرونده فوق در بریتانیا اتفاق افتاد با آنچه که در برزیل به دست دیپلمات جمهوری اسلامی صورت گرفت، هر دو از فرهنگ مردانه‌ای بر می‌خیزد که نه فقط زن خودی را شیئ جنسی می‌شمارد که باید او را تحت کنترل داشت و بلکه به زن ناخودی (نامسلمان) به چشم طعمه‌ای نگاه می‌کند که می‌توان آن را تصاحب و تصرف کرد و مورد تجاوز قرار داد. در این فرهنگ، پسر خانواده حق دارد به هر نوع فعالیت جنسی بپردازد، ولی رابطه جنسی دختر ممکن است به بهای جان او یا دیگری به نام حفظ ناموس تمام شود. در این فرهنگ، هم‌چنین برای تمتع جنسی مردان از اطفال (به خصوص اگر نامسلمان باشند) محذور چندانی در کار نیست. وقتی بنیانگذار و رهبر جمهوری اسلامی آیت الله خمینی تمتع جنسی از دختر شیرخوار (خودی) را مجاز می‌شمارد، از دیپلمات رژیم او در برزیل یا مرد مهاجری که از روستاهای کشمیر به شمال غرب انگلیس نقل مکان کرده است در رفتار با دختران نابالغ ناخودی چه انتظاری می‌توان داشت؟</p>
<p>فرهنگ اسلامی که بسیاری از مهاجران مسلمان به غرب با خود حمل کرده‌اند با محتوایی زن‌ذلیل و زن‌ستیز و جواز بی‌بند و باری جنسی برای مردان، چالش بزرگی برای ارزش‌های برابری‌طلبانه رایج در غرب ایجاد کرده است. تحمل این فرهنگ تحت عنوان جامعه «چند فرهنگی» تنها به تصادم فرهنگی و نابرابری انسانی و فجایع ناشی از آن منجر می‌شود. چند فرهنگی وقتی مثبت و سازنده است که فرهنگ‌های موجود در ان ارزش‌های اولیه برابری و آزادی انسانی را به رسمیت بشناسند و متقابلاً به یکدیگر احترام بگذارند. اگر عنصری از یک فرهنگ این ارزش‌ها را نقض کند نباید آن را تحمل کرد. مبارزه با عناصر ضد انسانی فرهنگ‌ها بخشی از تلاشی است که باید برای نزدیکی فرهنگ‌های جهانی به یکدیگر صورت بگیرد تا جامعه بشری به تدریج از مرده‌ریگ‌های فرهنگ‌های مردسالارانه رهایی یابد و چند فرهنگی شکلی انسانی و سازنده به خود بگیرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/160512_27/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امیر سپهر : آیا امیدی به «سپاه پاسداران» هست؟ قسمت دوم (بخش دوم)</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/160512_19</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/160512_19#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2012 10:36:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهمانان سخن میگویند]]></category>
		<category><![CDATA[امير سپهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8416</guid>
		<description><![CDATA[آیا امیدی به «سپاه پاسداران» هست؟ قسمت دوم (بخش دوم) امیر سپهر zaadagaah@gmail.com گروهی هایی ضدایرانی که ستون فقرات سپاه گشتند در نخستین بخش این نوشته، آوردم که چندی پس از سقوط ایران، همه ی آن «گروه های مردمی» تشکیل شده در محلات و شهر ها، رفته رفته در درون «کمیته های انقلاب اسلامی» حل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>آیا امیدی به «سپاه پاسداران» هست؟ قسمت دوم</h1>
<h3>(بخش دوم)</h3>
<h2>امیر سپهر</h2>
<p>zaadagaah@gmail.com</p>
<p>گروهی هایی ضدایرانی که ستون فقرات سپاه گشتند<br />
در نخستین بخش این نوشته، آوردم که چندی پس از سقوط ایران، همه ی آن «گروه های مردمی» تشکیل شده در محلات و شهر ها، رفته رفته در درون «کمیته های انقلاب اسلامی» حل شدند. حال در این قسمت این نیز می باید بدان پارچه بیافزایم که از همان نخستین روزهای سقوط ایران، دسته های غیرمسئول دگری هم تشکیل شده بودند که کار هایی از قبیله کار های همان «گروه های مردمی» و سپس هم «کمیته های انقلاب اسلامی» را انجام می دادند. یعنی اقداماتی موازی و همچنین مسقل از تشکل هایی که دیگر حالت حکومتی و رسمی هم پیدا کرده بودند. چرا که این دسته ها، بوسیله افراد آنچنان بانفوذی در حریم خمینی پایه گذاری شده بودند که تا ماه ها پس از استقرار «دولت موقت» هم تیغ هیچ ارگان دولتی برشی در برابر آنها نداشت، چه رسد به تیغ کند کمیته ها.<br />
<span id="more-8416"></span><br />
بسان «نیروهای مسلح سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» که فرمانبردار «شیخ مرتضی مطهری» بود و سرپرستی آن هم با شخص بسیار بی فرهنگ و متعصبی بنام «محمد بروجردی» از نزدیکان «حاج مهدی عراقی» از اعضای گروه تروریستی «فدائیان اسلام». همان مهدی عراقی لات و چاقوکشی که شخصآ هم در کشتن یکی از سه نخست وزیر ترور شده ایران بوسیله همین گروه جنایت پیشه شراکت داشت. یعنی در ترور «حسنعلی منصور» سومین نخست وزیری که پس از «عبدالحسین هژیر» و «حاجعلی رزم آرا» بدست تروریست های «فدائیان اسلام» ترور شد. محمد بروجردی، چند سال پیش از انقلاب به لبنان رفته و در آنجا به اتفاق گروه دگری از ایرانیان، در اردوگاه های «جنبش امل لبنان» و زیر نظر «سید مصطفی چمران» عضو توأمآن «نهضت آزادی ایران» و «سازمان امل لبنان» دوره های خرابکاری دیده و به ایران فرستاده شده بود.<br />
دیگری دسته ای بود بنام «گارد انقلاب» که «عباس آقا زمانی» آن را تشکیل داده بود. ستاد اصلی این گروه هم «پادگان جمشیدیه» تهران و رهبر به اصطلاح معنوی آن هم «آیت الله موسوی اردبیلی». این عباس آقازمانی، که پس از تشکیل سپاه پاسداران معاون «جواد منصوری»، نخستین فرمانده کل سپاه پاسداران هم شد، اکنون در پاکستان زندگی می کند. او کسی است که هم در تشکیل «نخستین جوخهء اعدام» در مدرسه رفاه شرکت داشته و شخصآ هم در تیرباران امرای ارتش شاهنشاهی و مقامات درجه اول کشوری نظام پیشین شرکت کرده و هم از کلیدی ترین عناصر پایه گذار سپاه بوده است.<br />
داستان زندگی، و بویژه فعالیت های درون مرزی و برونمرزی او، هم آن چنان دراز است که خود اصلاً می تواند موضوع کتاب فطوری گردد. از این روی ما در این جا تنها بدان بخش از فعالیت های وی اشاره خواهیم کرد که به انگیزهء پیوستن اش به خمینی مربوط می شود که ناشی از «قرابت بنیان های فکری» این دو نفر بود، نقش وی در انقلاب و سپس هم در تشکیل سپاه پاسداران.<br />
این فرد بسیار خطرناک که در ایران و بیرون از ایران هم بیشتر به نام «ابوشریف» شهره است تا نام حقیقی خود عباس زمانی، مانند کسانی چون محمد بروجردی، مصطفی چمران، محمد منتظری، ابراهیم یزدی، یحیی رحیم صفوی و بسیاری دیگر از یاران اولیهء خمینی، در بیرون از ایران دورهء خرابکاری دیده بود.<br />
لیکن تفاوت ابو شریف با دگر همگنانش این بود که وی افزون بر دیدن دورهء جنگ های چریکی در اردوگاه های «الفتح» سازمان آزادیبخش فلسطین و حتا شرکت در عملیات خرابکارانه آن سازمان علیه اسرائیل، برای مدتی هم در دانشکدهء اسلامی «جامع الفتح الاسلامیه» دمشق سوریه، به تحصیل علوم دینی اهل سنت پرداخت بود. بویژه به تحصیل نحلهء های حنفی و شافعی که مذهب اکثریت جماعت اهل سنت است.<br />
چرا که او خود را «فرزند، سرباز و فدایی اسلام» می دانست. اساساً هم کار سیاسی خود در ایران را با گروهی آغاز کرد که هدف غایی آن نه تنها آزاد سازی ایران از دست کفار!، بل که بگفتهء خودشان، تصرف همهء ممالک اسلامی و آنگاه «تاسیس یک حکومت اسلامی جهانی از امت واحده مسلمین» بود. همچنان که نام خود گروه هم برگرفته از همان هدف، «سازمان ملل اسلامی» بود. رهبری آن هم با روضه خوانی بنام «سید محمدکاظم موسوی بجنوردی» که مرید افکار «حسن البنا» بود و در پی متحقق ساختن اهداف «سازمان اخوان المسلین» در ایران.<br />
بر بنیان چنین اندیشه و ایدئولوژی هم بود که «ابوشریف» نه تنها با مقولاتی چون میهن، احساسات ملی و اصولآاً«تعلقات بومی» کاملآ بیگانه بود، سهل است که اصلاً ایرانی نامیده شدن را هم گونه ای توهین به خود تلقی می کرد. تا بدان اندازه که وقتی مصاحبه گری در تلویزیون ایران در آغاز مصاحبه او را بعنوان «یک ایرانی مبارز» معرفی کرد، وی بسیار آزرده خاطر گشته و به تندی جمله ای گفت که بدرستی چنین مضمونی داشت: «من ابتدا باید برای شما روشن کنم که بنده یک مسلمان هستم، نه یک ایرانی»! البته او کاملاً هم راست می گفت. چه که از آغاز تا انتهای کارنامهء فعالیت هایش نیز بروشنی گواه چنین حقیقتی‌ست.<br />
نیروی تا بن دندان مسلح دگری که در همان نخستین روز های پس از سقوط ایران تشکیل شد و اساس کار آن هم غارت کاخ ها و موزه ها بود، خود را «پاسا» می نامید. این گروه بسیار یاغی و پر سر و صدا که «محمد منتظری»، فرزند آیت الله منتظری، آنرا تشکیل داده بود، تنها از «سید محمد بهشتی» حرف شنوی داشت. بیشترین اعضای آن هم باز از همان جوانان مذهبی روان آلوده ای بودند که در واپسین سال های پیش از سقوط ایران، در اردو گاه های فلسطینی در لبنان و کشور لیبی آموزش های چریکی و خرابکاری دیده و برای خرابکاری به میهن خود بازگشته بودند.<br />
این گروه که چند عضو فلسطینی و لیبیایی و لبنانی هم داشت، باز بسان همان گروه پیشین، دارای یک «فلسفهء اسلامی» و «اصول اعتقادی» کاملاً ضد ایرانی بود. تا آن اندازه که من خود وقتی آن را خواندم این احساس را پیدا کردم که اینان نه تنها ایرانی نبوده و هیچ دلبستگی هم به ایران ندارند، سهل است که اصلاً ایران و ایرانی را دشمن اصلی خود و «ایدئولوژی اسلامی جهانشمول» خویش می دانند. من نسخه ای از آن جزوهء چندبرگی را در مقابل (در دانشگاه تهران) از میزی که این گروه در آنجا داشت گرفته بودم و تا سال ها هم آنرا داشتم.<br />
بر اساس فلسفهء آنان، هم پادشاه ایران «یزدگرد»ی مجوس و کافر شمرده می شد، هم تمامی دولتزنان و دولتمردان ایرانی کافر و بویژه، بقول خودشان، «از فرقهء ضاله» یعنی از بهاییان و هم اینکه بطور غیرمستقیم حتا خود ملت ایران. با چنین نگرشی به ایران و ایرانی هم، از دید آنان «انقلاب اسلامی» در حقیقت در ردیف همان «غزوات رسول» یا جنگ های مذهبی پیامبر اسلام بر ضد کفار و برای کشور گشایی به بشمار می آمد. از این قرار هم، دار و ندار ایران نیز بسان «غنائمی جنگی» بود که از کفار به دست لشگریان اسلام افتاده باشد.<br />
با چنین اندیشهء ضدایرانی هم بود که آنان هر آن چه را که از اموال ایران غارت می کردند، با هواپیما هایی به لیبی و لبنان انتقال می دادند. روزی هم که «مهندس عباس امیر انتظام» از سوی دولت موقت ماموریت یافت که از انتقال سه هواپیمای دیگر پر از عتیقه آن تروریست های غارتگر پیش گیری کند، محمد منتظری و همراهان او به تیراندازی در مهرآباد مبادرت ورزیده و کارکنان آن فرودگاه را هم به گروگان گرفتند.<br />
در نتیجه، شبه دولت بی یال و کوپال مهندس بازرگان هم نتوانست کاری از پیش برد و سرانجام آنها آن سه هواپیما دارایی ایران را هم از کشور خارج کردند. پس از همان ماجرا هم بود که محمد منتظری در میان ایرانیان به «ممد رینگو» شهره گشت. پسوند «رینگو» هم برگرفته از فیلم وسترن ماجراجویانه و پرکشتاری به همین نام بود که پیش از انقلاب، زمان درازی در سینما های ایران بر روی پرده های نمایش بود.<br />
تا آنجایی هم که حافظه من یاری می کند، تنها عنصر همچنان مشهور آن گروه غارتگر، «محسن آرمین» عضو «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» است. همان که بعد ها اصلاح طلب شده و برای مدتی هم سخنگوی مجلس ششم و اکنون هم که از ساکنان زندان اوین است. جرم کنونی او هم، دفاع از نامزدی میر حسین موسوی در نمایش انتخاباتی ریاست جمهوری پیشین.<br />
محمد منتظری به همراه سید محمد بهشتی و نزدیک به هشتاد تن دیگر از همگنان شان در انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی کشته شدند؛ انفجاری که گروهی آن را به سازمان مجاهدین خلق نسبت داده و گروه دگری هم به ارشد ترین عناصر خود آن حزب با هدف از میان برداشتن رفبای قدر خود. یعنی به هاشمی رفسنجانی، سید علی خامنه ای و شخصی از یاران خمینی که زاده افغانستان است و در ایران ملقب به جلال الدین فارسی.<br />
این نیز آورده باشم که «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» خود از ادغام شش ـ هفت گروه اسلامی اغلب دوره خرابکاری دیده در کشور های دشمن ایران شاهنشاهی تشکیل شد. از گروه هایی چون توحیدی صف، امت واحده، توحیدی بدر، فلاح، فلق، گروه موحدین و همچنین گروهی بنام «منصورون» که «محسن رضایی» عضو آن بود.<br />
به هر روی، آن بگیر و ببند ها، غارتگری ها، تجاوزات هر روزه به نوامیس مردم و حتا کشتار های دلبخواه گروه های نزدیک به خمینی ادامه داشت تا این که خود او طی حکمی «حسن لاهوتی»، پدر همسران هر دو دختر هاشمی رفسنجانی، را مآمور تشکیل یک نهاد فراگیر کرد. نهادی که همهء آن گروه ها در آن ادغام گشته و نام و ستاد فرماندهی واحدی هم داشته باشند. ابتدا هم قرار بود که آن نهاد نو، «گارد انقلاب» همان ابوشریف فرزند و سرباز و فدایی اسلام نامیده شود. لیکن در همان مرحلهء تاسیس، با پیشنهاد «محمد توسلی»ی دوره دیده در مصر و لبنان، عضو نهضت آزادی، شهردار وقت که او هم فعلاً ساکن زندان اوین است، به همین نام کنونی «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» برگردانده شد.</p>
<p>نقش نداشتهء آقای سازگارا در شکل گیری سپاه پاسدران<br />
در همین جای کار، فعلاً این نتیجه را هم با قاطعیت بدست دهم که این گفته که گویا آقای سازگارا از بانیان سپاه پاسداران باشد، سخنی از بیخ و بن دروغ است. چرا که با وجود آن شمار گرگ درنده دوره دیده و آدمکش در اطراف خمینی، جوان بیست و چند سالهء بی تجربه ای بنام «محمد محسن سازگارا» اصلاً نمی توانسته حتا نقشی حاشیه ای هم در تشکیل چنین نهاد بقول خود اسلامیست ها، پر از مار غاشیه و عقرب جرار داشته باشد. البته بعید نیست که وی در باغ شاه و پادگان عباس آباد و یک ـ دو جای دگری که سخن از تشکیل سپاه بوده، حضور داشته. لیکن در آن روز ها، آقای سازگارا تنها یکی از صد ها جوان روان باختهء ایرانی جان نثار مورد اعتماد خمینی بود و هر از گاهی هم می توانست او را از نزدیک ببیند.<br />
با این توضیح پس آن ادعای بزرگ تر هم که گویا اصلاً آقای سازگارا «نخستین فرمانده سپاه» هم بوده باشد، دروغی بزرگتر از دروغ پیشین است. زیرا آقای سازگارا نه تنها کوچکترین پیشینهء چریکی و نظامی گری نداشت، بل که تا آنجایی هم که من میدانم، ایشان حتا خدمت زیر پرچم خود را هم انجام نداده بود که بداند تفنگ چیست و چگونه کار می کند تا بتواند فرماندهی یک گروه مسلح پر از چریک ها و خرابکاران حرفه ای را هم بر عهده گیرد.<br />
همچنان که خود «جواد منصوری» چون ابوشریف عضو گروه «ملل اسلامی» و «نخستین فرمانده سپاه» در بارهء این ادعا گفته است که در اوایل انقلاب به صورت خودجوش، چندین سپاه مختلف تشکیل شد. آقای سازگارا هم حکم خود برای سرپرستی یک گروه کوچک را از ابراهیم یزدی گرفت که آن گروه اصلاً ارتباطی با مجموعهء فعلی سپاه پاسداران نداشت.<br />
این جواد منصوری هم بسان دگر الوات دیروز، در این نظام به «دکتر» جواد منصوری مبدل گشته و استاد دانشگاه هم شده است. صد البته بسان همگنان خود هم یک «محقق و نویسنده!». آن هم با چنان آثار و تألیفات درخشانی که حتا از نام شان هم پیداست که می باید در تمام دانشکده های علوم انسانی دانشگاه های معتبر جهان، به آثاری مرجع تبدیل شوند! آثار بی همتایی چون «مقدمه‌ای بر سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران»، «سیر تکوینی انقلاب اسلامی»، «قیام پانزده خرداد ـ تاریخ تحلیلی نهضت اسلامی»، «سیر تکوینی انقلاب اسلامی» و اراجیف حیف از کاغذ و مرکبی از این دست.</p>
<p>محمد منتظری یا «ممد رینگو» پدر فکری سپاه پاسداران<br />
در بارهء طرح اولیهء تشکیل سپاه پاسداران، تا کنون سخنان زیادی گفته و نوشته شده و نام های بسیاری هم در آنها به میان آورده شده. لیکن با مرور تمامی این ادعا ها و نقل قول ها و سپس توجه به سخنان «محسن رفیقدوست» در این باره و شناخت کیستی او و بویژه رابطه ای که وی با خمینی داشته، به نظر می رسد که اینک دیگر می توان گفت که طرح نخستین سپاه از چه کسی بوده است.<br />
رفیقدوست که نخستین وزیر سپاه و حاضر در هر دو کابینهء میر حسین موسوی و سپس هم رییس بنیاد مستضعفان و جانبازان بود، چندی پیش در مصاحبه‌ای با ایسنا در این باره می گوید: «اصل ایدهء تشکیل سپاه برای حراست از انقلاب، از آن شهید «محمد منتظری» ـ یا همان &#8220;ممد رینگو&#8221; ـ بوده است». و این سخن همانی‌ست که دستکم به باور خود من، با وجود رابطه هرروزه و تنگاتنگی که رفیقدوست در زمان تشکیل سپاه با شخص خمینی داشته، می تواند از هر نقل قول و ادعای دگری درست تر باشد. چرا که وی که در همان روز ورود خمینی به ایران هم رانندگی اتومبیل او را بر عهده داشت، از ناب ترین مریدان وی بشمار رفته و از اندک جلادان امتحان پس دادهء او در آن روزگار بود. به همان اعتبار هم، فردی کاملاً مورد اعتماد که در مدرسهء علوی، شبانه روز هم در کنار خمینی. زیرا ـ هم بگفتهء «جمعیت موتلفهء اسلامی» که وی از بانیان اصلی آن است، هم به گفتهء مجاهدین خلق که او مدتی با این سازمان در ارتباط بود، و هم با تأیید افتخارآمیز خودش ـ این جانی در بحبوحهء نخستین بلوای خمینی در سال چهل و دو، شخصی را تنها و تنها به دلیل اعتراض به آن هرج و مرج و غارت تهران، با زدن اتهام ساواکی، در خیابان لرزاده تهران، با ضربات چماق و دشنه به شکل فجیعی به قتل رسانده و مراتب وفاداری خود را به خمینی به اثبات رسانده بود.</p>
<p>نخستین جوخهء مرگ پس از سقوط ایران<br />
با اشاراتی هم که خلخالی در کتاب خود به تیرباران پایوران نظام پیشین و بویژه، «امرای ارتش شاهنشاهی ایران» دارد، میتوان گفت که پس از تشکیل نخستین «جوخهء مرگ» بوسیله ابوشریف و محمد منتظری و هادی غفاری در اقامتگاه خمینی در «مدرسه علوی»، محسن رفیقدوست از اعضای اصلی آن جوخه آتش و از تیر خلاص زن ها به شفیقه های چهار ابرامیر ارتش ایران بر بام آن مدرسه بوده است. بی گمان به سبب برخورداری از چنان پیشینهء درخشان وفاداری و آدمکشی در نزد خمینی هم بود که مولا و مقتدایش او را از اصلی ترین عناصر تشکیل دهنده سپاه پاسداران کرد.<br />
خود او در همان مصاحبه در این زمینه هم گفته است که: «در همان روزهایی که بنده در مدرسهء علوی فعالیت می‌کردم، شهید بهشتی و آیت‌الله مطهری به من اطلاع دادند که حضرت امام، فرمانی برای تشکیل سپاه صادر فرموده و به حقیر هم امر کردند که باید کارهای خودم را در مدرسه رفاه و علوی رها کرده و به برادرانی که می خواهند سپاه را راه اندازی کنند، کمک کنم.»</p>
<p>جهانگشایی که در همان نخستین گام شکست خورد<br />
بنابر این، حتا به استناد به همین اشارات بسیار کوتاه من به اندیشه ها، اهداف و همچنین پیشینه سیاسی پایه گذاران و نخستین پرسنل این نهاد هم، تردید نباید داشت که انگیزهء اصلی در پی ریزی چنین نهادی، نه دفاع از منافع ایران و از سر «ایرانخواهی»، بل که همچنان که از نام خود این تشکیلات و بویژه، از پیام روشن آرم آن نیز پیداست، «پاسداری» از «اسلام» و انقلابی بود که تحت لوای همین «اسلام» در ایران انجام گرفته و به پیروزی رسیده بود.<br />
افزون بر آن هم، کمک و سامان دادن زنجیره ای از «انقلاب هایی اسلامی» از نوع انقلاب ایران در تمامی کشور های اسلامی عرب و غیرعرب؛ و سرانجام هم تشکیل حکومتی واحد از امت واحده به رهبری روح الله خمینی. یعنی انگیزه ای بر زمینهء یک ایدئولوژی گرته برداری شده بوسیله خود خمینی از همان اندیشه های «سید جمال الدین اسد آبادی» و «حسن البنا»ی مصری و با عکس برداری شیعی از اهداف عالیه اخوان المسلمین کشور های عرب؛ اندیشه ای که سپاه پاسداران می باید بازوی اجرایی آن می بود و هنوز هم هست.<br />
«ام القرای جهان اسلام» را که نظریه ای ایران بربادده هست که آن اندیشه ها و اهداف خام خمینی برای براه انداختن زنجیره ای از انقلاب ها در جهان، با وجود شکست مفتضحانه خود در همان محکم کردن حلقهء نخست، اصلی ترین ایدئولوژی این نظام بوده و سایهء شوم آن «توهم بزرگ و ایران بربادده» همچنان بر سر تمامی نهاد های جمهوری اسلامی گسترده است، بویژه، بر سر سپاه پاسداران که من در بخش جنگ ایران و عراق که در پی خواهد آمد، آن را بیشتر خواهم شکافت.<br />
پس این «رهبر مسلمین جهان» خواندن خمینی و سپس هم خامنه ای و نام «ام القرای جهان اسلام» دادن به ایران بوسیله تئوریسین های رژیم هم، ابداً اتفاقی و بی هدف نبود و نیست. محمد جواد لاریجانی در تعریف این نظریه در تاریخ هشت اردیبهشت ماه هشتاد و شش در مصاحبه ای با فرنام «نگاهی بر دکترین ام القری و جایگاه آن در سیاست خارجی ایران» به روزنامه رسالت می گوید: «جهان اسلام یک امت واحد است و کشوری که بتواند با تشکیل حکومت اسلامی سطح رهبری خود را از مرزهای سرزمینی‌اش فراتر برد، در موقعیت (ام‌القرای جهان اسلام) قرار می‌گیرد»..<br />
توجه داشته باشید که واژه مرکب «ام القری» در فرهنگ واژگان، به معنای مادر شهرها و کشورها آمده. بدین ترتیب از دیدگاه کسانی که مبتکران این نظریهء مالیخولیایی هستند، ایران پس از انقلاب، در چنین جایگاهی و روح‌الله خمینی هم با تأسیس حکومت مبتنی بر ولایت فقیه در دو وجه رهبر ایران و رهبر امت اسلام قرار گرفت است.<br />
از این روی ولی فقیه نشسته در ام القرا، افزون بر منافع ام القرا، می باید به منافع جهان اسلام نیز بیاندیشد. همچنان که حکوت دیگر کشورهای اسلامی نیز موظفند از ام‌القرای جهان اسلام حمایت کرده و تمامی مردمان آن کشور ها هم وظیفه ای دینی دارند که از اوامر ولی خود بی چون و چرا اطاعت کنند. هر زمان هم که میان منافع ام‌القرا و منافع امت تعارضی پیش آید، منافع امت همواره مقدم بر منافع ام القرا است. مگر آن زمان که دیگر مسئله بر سر حفظ نظام اسلامی در خود ام‌القری اسلامی باشد.</p>
<p>غیر ملی بودن سپاه پاسداران و اهداف غیرملی آن<br />
از آنجایی هم که می خواهم این ادعای «غیر ملی بودن سپاه پاسداران» و بازوی مسلح بودن این نهاد برای کشور گشایی روضه خوان ها را کاملاً مدلل سازم، در اینجا اقاریری از «سردار سرتیپ یوسف فروتن» و همچنین سرهنگ بازنشستهء سپاه «محمد قادری» از سایت «حزب الله» را خواهم آورد که این ادعا، «قضاوتی مغرضانه» از سوی خود من پنداشته نشود. یعنی گفته های بسیار روشنی از سوی دو پرسنل ردهء بالای خود آن نهادی که این دو هم از نخستین روز های پاگرفتن آن در آن نهاد بوده اند و هم این که هر دو هم پست های خیلی بالایی در آن نهاد داشته و دارند.<br />
چه که سردار یوسف فروتن همچنان هم در سپاه است و داری پستی مهم و آن زمان هم «مسئول روابط عمومی و انتشارات سپاه پاسداران» و سرهنگ قادری هم اصلاً نخستین «مسئول واحد هنرهای تجسمی تبلیغات سپاه». با توجه به وظایف حوزهء سازمانی خود هم، هر دوی آنان هم حاضر و حتا سهیم در انتخاب این آرم. یعنی همان آرمی که آیه، شصت «واعدوا لهم مااستطعتم من قوه» از سوره «انفال» بر آن نقش بسته و معنای آنهم: «و هر آنچه می توانید نیرو گردآورید تا به وسیله آن دشمنان خود را بترسانید».<br />
سرهنگ بازنشستهء سپاه، «محمدرضا قادری» به سایت حزب الله می گوید: «با صدور این فرمان (فرمان تشکیل سپاه)، شورای انقلاب به هفت نفر از برادران از جمله آقایان رفیق دوست ، بشارتی و کلاهدوز مأموریت داد تا سپاه را به صورت رسمی تشکیل دهند که با تشکیل آن، بنده از سوی شورای فرماندهی مأمور طراحی آرم و مهر برای سپاه شدم. با ابلاغ این مأموریت، یکی از برادران حزب اللهی را دعوت به همکاری کردم تا آرمی با شاخصه های نظامی، عقیدتی و قرآنی برای این نهاد تازه تأسیس طراحی کند. بدین ترتیب وی بعد از صرف یک ماه و نیم تا دو ماه زمان برای طراحی آرم، سه نمونه با مشخصات مورد اشاره طراحی کرد که از بین آنها ، آرم فعلی تأیید شد».<br />
و همو در تشریح مفهومی نشانه های به کار رفته در آرم سپاه می گوید: «حرف (لا)ی به کار رفته منبعث از &#8220;لا اله الا الله&#8221; است که بیانگر دیدگاه و تفکر عقیدتی ماست. یعنی تفکر غیراسلامی و غیرقرآنی را قبول نداریم». در مورد آیهء قرآنی «واعدوا لهم مااستطعتم من قوه» هم می افزاید: «با توجه به معنی و مفهوم آیه فوق، تقویت نیروها و تسلیحات نظامی در جهت پاسداری از دین خدا و آمادگی همه جانبه در برابر انواع تهدیدات ، استنباط می شود که در واقع این آیه، سرلوحه و شعار اصلی و هویت ساختاری تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.» وی دایرهء بالای آرم را نشانه کره زمین خوانده و ادامه می دهد: «وجود این نماد گویای جهان شمول بودن راه و اعتقاد پاسداران انقلاب اسلامی است.»<br />
سرهنگ قادری با بیان اینکه دست راست نماد قدرت است، به مشت گره کرده با اسلحه هم اشاره کرده و می افزاید: «در این نشان، مشت گره شده با اسلحه نماد بارز مقاومت مسلحانه مردمی و به بیان دیگر گویای مجاهدت در راه خدا، ایستادگی و مقاومت مردمی برای دفاع از آرمان های اسلامی و انقلابی و مبارزه علیه طاغوت های زمانه است.»<br />
سردار فروتن هم اصلاً برای اثبات «غیر میهنی» بودن ماهیت و «غیرملی» بودن اهداف سپاه پاسداران بروشنی به همان سایت می گوید: «در اساس نامه اصلی که در مجلس موجود است، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ثبت شده است. اما چون معتقد بودیم سپاه محدود به ایران نمی شود، کلمه ایران را در آرم پیش بینی نکردیم».<br />
فروتن ادامه می دهد که: «پس از تصویب طرح در شورای فرماندهی، برای تأیید خدمت نمایندگان حضرت امام (ره) و شورای انقلاب (شهید دکتر بهشتی) ارسال کردیم. در دومین جلسهء رسمی که خدمت حضرت امام خمینی (ره) در قم رسیدیم، امام خطاب به ما فرمودند: &#8220;کارهای شما در قالب قرآن باشد. به نحوی که نه از آن جلو بیفتید و نه عقب بمانید. هرچه در توان دارید برای حفظ و توسعه اسلام و قرآن به کار گیرید&#8221;. وقتی ایشان این صحبت ها را فرمودند، متوجه شدیم امام (ره) این آرم را برای ما تفسیر کرده اند.»<br />
بنابر این، مشاهد می کنید که آن ادعا که گویا سپاه پاسداران «نهادی ملی» بوده و برای «پدافند از منافع ملی ایران» هم پایه گذاری شده، تا چه اندازه ادعایی سست و بی پایه و دروغین است. همچنان که حتا یک بررسی سطحی در باره کیستی، اعتقادات و پیشینه مبارزاتی پایه گذاران سپاه هم این حقیقت را بر ما روشن می سازد که تنها حسی که در فلسفه و اصول اعتقادی آن عناصر از تمامی حس های دگر کمرنگ تر و بی رمق تر بوده، اتفاقآ همین «حس میهنی» و دلبسته گی به سرفرازی ملت ایران و عظمت و سربلندی این سرزمین بوده و هست.<br />
افرادی بسان محسن رفیقدوست، محمد منتظری، دوزدوزانی، یوسف فروتن، جواد منصوری، محمد قادری، یحیی رحیم صفوی، مرتضی الویری، علی محمد بشارتی، سبزوار یا محسن رضایی، محمد غرضی، کلاهدوز، ابوشریف، مصطفی چمران، حسن جعفری، علی فرزین، ضرابی، تهرانچی، علی دانش‌منفرد&#8230; و حتا اصغر صباغیان و محمد توسلی و دکتر ابراهیم یزدی را هرگز نمی توان عناصری ایرانخواه و شخصیت هایی ملی بشمار آور.<br />
همچنان که اصلاً سراسر کارنامهء بنیانگزاران سپاه نشان دهندهء این حقیقت است که درد اصلی این دار و دسته، درد اسلام و بویژه، شیعی گری بوده و هست، نه درد وطن هم وطن. هر مبارزه ای هم که اینان تا کنون کرده اند حتا در صادقانه ترین و مردمی ترین وجه خود هم، برای پیاده شدن ارزش های شیعی گری در ایران بوده که حتا شامل آن بیش از ده میلیون هم میهن اهل سنت ما هم نمی شده، چه رسد مبارزه برای سربلندی ایران و رفاه و آسایش و امنیت ملتی که زرتشتی و یهودی و بهایی و کلدانی و آشوری و ارمنی هم دارد!<br />
استکهلم، نهمین روز ماه می دو هزار و دوازده ترسایی</p>
<p><a href="http://www.zadgah.com">www.zadgah.com</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/160512_19/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی درباره فرهنگ ایران &#8211; سخنرانی منوچهر جمالی درباره: معـنـویّـت &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/150512_28</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/150512_28#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 May 2012 17:30:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[سـخـنـرانـیـهـا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8413</guid>
		<description><![CDATA[گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی درباره فرهنگ ایران سخنرانی منوچهر جمالی درباره: معـنـویّـت بی معناسازی انسان و جهان و زندگی برای خلق احتیاج دروغین به معنویت خلق نهلیسم، برای ساختن احتیاج مصنوعی به معنـویت سلب معنای گوهری برای تحمیل معنای قلبی گفتارهای کوتاه — ۸ DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی<br />
درباره فرهنگ ایران</h2>
<h1>سخنرانی منوچهر جمالی درباره: معـنـویّـت<br />
بی معناسازی انسان و جهان و زندگی<br />
برای خلق احتیاج دروغین به معنویت</h1>
<h2>خلق نهلیسم، برای ساختن احتیاج مصنوعی به معنـویت<br />
سلب معنای گوهری برای تحمیل معنای قلبی</h2>
<div>
<h2 dir="rtl"><a href="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_8.mp3">گفتارهای کوتاه — ۸</a></h2>
</div>
<div>
<p><a title="Listen" href="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_8.mp3">DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/150512_28/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_8.mp3" length="46262405" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>آنکه فتوای قتل می‌دهد، تروریست است &#8211; شورای جنبش رهایی از اسلام</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/150512_19</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/150512_19#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 May 2012 16:52:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهمانان سخن میگویند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8411</guid>
		<description><![CDATA[آنکه فتوای قتل می‌دهد، تروریست است شورای جنبش رهایی از اسلام http://antieslam.net/fa 12 ماه مای ۲۰۱۲ دین اسلام دین فتوای کشتن دگراندیشان است.* سنت صدور فرمان و فتوا برای قتل مخالف‌ها و دگراندیشان را خود پیامبر مسلمانان با آیاتی که منتسب به «الله» کرده گذاشته است: (فاذاالقیتوم الذین کفرو افضرب الرقاب&#8230;هرکجا کافری را دیدید گردنش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>آنکه فتوای قتل می‌دهد، تروریست است</h1>
<h2>شورای جنبش رهایی از اسلام</h2>
<p><a href="http://antieslam.net/fa">http://antieslam.net/fa</a></p>
<p>12 ماه مای ۲۰۱۲</p>
<p>دین اسلام دین فتوای کشتن دگراندیشان است.* سنت صدور فرمان و فتوا برای قتل مخالف‌ها و دگراندیشان را خود پیامبر مسلمانان با آیاتی که منتسب به «الله» کرده گذاشته است: (فاذاالقیتوم الذین کفرو افضرب الرقاب&#8230;هرکجا کافری را دیدید گردنش را بزنید.)(سوره محمد۴). از آنزمان تا به اکنون میلیون‌ها انسانی که نمی‌خواسته‌اند در برابر خواسته‌های سران اسلام، روحانیان ومسلمان‌های زورگو و باجگیر زانوی تسلیم برخاک بگذارند با فتوای پیشوایان دین ترور شده‌اند.<br />
<span id="more-8411"></span><br />
درهمین چند دهه‌ی اخیر، فتوای خمینی برای کشتن سلمان رشدی، فتوای او برای کشتار هزاران زندانی سیاسی در سال ۱۳۶۷، فتوای مراجع تقلید برای کشتن دگراندیشان ایرانی در ایران و برونمرز نشانی از اقدامات تروریستی دنباله‌دار و سیستماتیک اسلام‌مداران علیه بشریت بوده است. فتوا و فرمان خمینی برای کشتن زندانیان سیاسی با اقدامات تروریستی القاعده درجهان فرقی ندارد. گوهر تفکر اسلامی همانا کشتن مخالف نظری یا سیاسی است. این را درتمامی زوایا و مرایای «دنیای اسلام» در دهها کشور اسلامی، از ۱۴ سده‌ی پیشین و میان انواع «امت‌های اسلامی» تجربه کرده‌ایم. بتازگی هم یکی از همین «مراجع تقلید» در ایران ،فتوابه کشتن شاهین نجفی را &#8211; که خواننده‌ای معترض است &#8211; صادر کرده و برخی اوباش حکومتی هم خود را برای انجام کشتن و دریافت مزد و «بردن ثواب» آماده کرده‌اند.<br />
به باور ما به جای برخوردهای گاهگاهی و سطحی با اینگونه فتواهای اسلامی باید به سازمان ملل، به مراجع حقوق بشری و جهانی پیشنهاد کرد که از این به بعد هرکس که فتوای کشتن کسی دیگر را صادر کرد به عنوان تروریست شناخته شود و تحت تعقیب اینترپل قرار گیرد. وگرنه هر آخوند و مفتی به خود اجازه خواهد داد هروقت که بخواهد حکم کشتن این و آن را صادر کند.<br />
فرق بین کسی که فرمان ده وطراح اقدامات تروریستی است با آخوندی که فرمان ده و عامل اقدام ترورهای دگراندیشان است در چیست؟ چرا خبرگزاریها و سیاستمداران غرب از گروه نخست با نام تروریست یاد می کنند و در برابر گروه دوم با مماشات برخورد میکنند؟<br />
برهمگان روشن است که در دنیای امروز سرچشمه‌ی تروریسم بین‌المللی همانا روحانیان، مفتی‌ها، رهبران دینی مسلمان و سیاستمداران حکومت‌های اسلامی‌اند.واین جریان تا از سرچشمه خشک نشود، جوی خون کماکان تا آینده‌ی تاریخ جریان خواهد داشت.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
* وقاتلو فی سبیل الله&#8230;بکشید در راه خدا(بقره)-<br />
قاتلوهم حتی لاتکون فتنه&#8230;بکشید تا فتنه ای باقی نماند(بقره)<br />
- انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله&#8230;آنهایی را که با خدا درجنگند بکشید،بدار آویزید،دست و پایشان رابرخلاف هم ببرید وتبعیدشان کنید(ماعده۳۳)<br />
- وقالت الیهود..وقالت النصری&#8230;خدا بکشد کلیمی ها و مسیحی ها را که گفتند عزرا و مسیح پسر خدا هستند(توبه)<br />
-یا ایهاالذین آمنو انماالمشرکون&#8230;هر کجا مشرکان را یافتید بکشید<br />
دستور کشتن انسان در قرآن۷۳ باردر۶۰ آیه آمده است-واژه های مجازات ،شکنجه، سوزانیدن در جهنم و ترسانیدن انسان ، بیش از هزار بار در صفحات قرآن آمده است</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/150512_19/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند &#8212; آنگاه که روشنگر بودم شعری از استاد منوچهر جمالی با صدای فرشید</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/140512_28</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/140512_28#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 May 2012 17:04:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8405</guid>
		<description><![CDATA[فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند آنگاه که روشنگر بودم شعری از استاد منوچهر جمالی با صدای فرشید Angah ke roshangar boodam by Prof. Manoochehr Jamali, voice of Farshid DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>فرشید آذرفروز<br />
آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند</h2>
<div class="soxanraniha">
<p style="text-align: right;"><a href="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_15.mp3">آنگاه که روشنگر بودم شعری از استاد منوچهر جمالی با صدای فرشید</a></p>
<p style="text-align: right;">Angah ke roshangar boodam by Prof. Manoochehr Jamali, voice of Farshid</p>
<p><span class="s"><a class="audio" title="Listen" href="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_15.mp3">DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE</a></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/140512_28/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_15.mp3" length="1293361" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>جلال ایجادی : در برابر تروریستهای اسلامگرا، قاطعانه از شاهین نجفی دفاع نمائیم</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/140512_19</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/140512_19#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 May 2012 16:21:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهمانان سخن میگویند]]></category>
		<category><![CDATA[جلال ایجادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8403</guid>
		<description><![CDATA[در برابر تروریستهای اسلامگرا، قاطعانه از شاهین نجفی دفاع نمائیم جلال ایجادی شاهین نجفی خواننده موسیقی &#8220;راپ&#8221; ایرانی به ارتداد محکوم شد وبرای کشتن او صدهزار دلار تعیین شده است. یکبار دیگراسلام وکارگزاران اسلامی بر علیه آزادی آندیشه و آزادی خلاقیت و هنر جنگ راه انداخته است و مزدوران خود را بسیج نموده تا هنرمند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>در برابر تروریستهای اسلامگرا، قاطعانه از شاهین نجفی دفاع نمائیم</h1>
<h2>جلال ایجادی</h2>
<p>شاهین نجفی خواننده موسیقی &#8220;راپ&#8221; ایرانی به ارتداد محکوم شد وبرای کشتن او صدهزار دلار تعیین شده است. یکبار دیگراسلام وکارگزاران اسلامی بر علیه آزادی آندیشه و آزادی خلاقیت و هنر جنگ راه انداخته است و مزدوران خود را بسیج نموده تا هنرمند جوان وبا شهامت را به قتل برساند. تاریخ اسلام جزسرکوب اندیشه آزاد و آزاداندیشان چیز دیگری نبوده است.<br />
<span id="more-8403"></span><br />
احمد کسروی را همین بنیادگرایان شیعه به قتل رساندند، سلمان رشدی نویسنده &#8220;آیه های شیطانی&#8221; رابه حکم روح الله خمینی مرتد قلمداد کرده وآدمکشان مسلمان در پی آن برآمدند تا او را ترور کنند. سینماگر هلندی &#8220;تئو وان گوگ&#8221; را بجرم تهمت بشریعت اسلام یک تروریست مسلمان با هشت گلوله ازپای درآورد وبا یک چاقو سرش را از بدن جدا کرد. بدنبال انتشار ۱۲ نقاشی فکاهی در روزنامه دانمارکی و سپس نشریه شارلی ابدو فرانسوی بود که اسلامگرایان به خشونت بیسابقه در یکسلسله کشورها دست زدند. سی وسه سال پیاپی در ایران ما، حکومت اسلامی هزاران آزادیخواه و آزاداندیش را تحت &#8220;عنوان مرتد وضدانقلاب&#8221; به قتل رسانید.</p>
<p>اسلام دین خشونت است. قرآن مبنای عمل سرکوب وآدمکشی را روشن ساخته است. در شیوه قرآنی مخالف ودیگراندیش قابل تحمل نیست و آنانی که &#8220;دشمن&#8221; و &#8220;کافر&#8221; و &#8220;مرتد&#8221; تلقی میشوند باید نابودشوند. در آیه قرآنی بعنوان نمونه درباره آنانی که ایمان آوردند وسپس کافر گشتند، توبه اشان پذیرفته نمیشود: &#8220;ان الذین کفروا بعد ایمانهم ثم ازدادوا کفرا لن تقبل توبتهم و اولئک هم الضالون&#8221;(آل عمران – ۹۰) &#8220;کسانى که پس از ایمانشان کافر شدند سپس بر کفر خود افزودند، توبه آنها قبول نمى شود و آنان همان گمراهان هستند.&#8221; مى دانیم که از نظر قرآن توبه &#8220;مرتد فطرى&#8221; قبول نیست و او باید به مجازات برسد و مجازات او مرگ است، زیرا بر ضد نظام دین محمدی یعنی اسلام اقدام کرده و در همه جا چنین افرادى به سختى مجازات مى شوند. نه تنها اسلام دین محبت وبردباری ورحمت نیست، بلکه پروانه کشتار دیگران است و تمامی تروریست ها و حاکمان فاسد و مستبد اسلامی باتکای آن، دست به خشونت زده و خونریزی بپا کرده اند.</p>
<p>در فرهنگ ولتری طنز وانتقاد بیان سلامت جامعه بوده واندیشه آزاد بنیاد جامعه و روح آزاد بشمار میاید. از نگاه حقوق بشری هرکسی حق دارد دین باورباشد و یا ناباور زندگی کند و آزادی اندیشه یک حق اساسی است. احترام به کرامت وحقوق انسانی یک اصل پایه ای بشمار میرود، ولی نقد اندیشه وانتقاد به هردین وایدئولوژی یک حق اساسی است. انتقاد به اسلام وخرافات وافشای افسانه سازی شیعه علی و حسین و نقی و مهدی، حق اولیه هرشهروند درایران وجهان است. توهین باعتقادات بی معناست وهیچ فکر واعتقاد مقدسی وجود ندارد. همه افکار در طول تاریخ ودر بستر برخورد اندیشه ها قابل انتقاد میباشند. کسانی که با &#8220;سلاح توهین&#8221; خواهان جلوگیری از نقد هستند ، در واقع سانسورچی و مستبد میباشند. هربار که از اسلام انتقاد شد، آخوند وروشنفکر مذهبی و فرصت طلبان سیاسی کارمصلحت گرا اتحاد کرده ویکپارچه به حمایت از اسلام برمیخیزند. آنها تلاش میکنند تا کار &#8220;خیر&#8221; انجام دهند و &#8220;تندروهای غیر مسئول&#8221; را براه راست هدایت کنند واگر در کار خود موفق نشدند و&#8221;اتفاقی&#8221; افتاد، بگویند مسئول اش خود &#8220;تندروها&#8221; هستند.</p>
<p>امروز جمهوری اسلامی و مدافعان اسلام مانند آیت الله گلپایگانی در زمان بی اعتباری روزافزون اسلام ورشد آگاهی جوانان ما به تعرض پرداخته تا با حکم ارتداد یک هنرمند آزاده را بکشند تا درس عبرت بدیگران بدهند. شاهین نجفی روح عاشق وآزاده ای است که میخواهد بیافریند و از چماق تکفیر هراسی ندارد. اوبرای اعتلای هنرش ، آنچه دلش میخواهد میگوید. او حق دارد در ترانه اش درعین نقد جامعه ایران ونیرنگ های آن، به طنز دست زده و باورها و نشانه ها وتصویرها ورفتارها وحتا مقدسات کهنه اجتماع را زیر سئوال ببرد. اوبه شخصیت حقوقی یک شهروند توهین نکرده، بلکه باورها را قلقلک میدهد وبه رفتارهای ابلهانه میخندد. اوحق دارد به دین انتقاد کند، ناباور باشد، می بخورد، آواز بخواند ، از عشق وسکس حرف بزند، از انسانیت ودوروئی آدمها بگوید وفریاد بزند زنده باد آزادی.</p>
<p>روحانیون حاکم بر ایران فاسدترین طبقه اجتماعی هستند و تمام آیت الله ها مدافع خرافات و کورذهنی جامعه ایران میباشند. حکم ارتداد آنان تازه نیست، آنها با حکم وبدون حکم، انسانهای بیشماری را از ما گرفته اند. این سیاهکاران در حرفه آدمکشی و خرافه پرستی خود، توهینی برای جامعه ایران وتاریخ آن میباشند. آزادی سرزمین ما با نفی قطعی این ستمگران و خرافه های مذهبی زشت و خشن آنان میسر است. ما طرفداران آزادی هستیم و دفاع از خلاقیت وحقوق و جان شاهین نجفی، وظیفه ماست.</p>
<p>جلال ایجادی</p>
<p>استاد دانشگاه در فرانسه</p>
<p>۱۲ ماه مه ۲۰۱۲</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/140512_19/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتگوی فرشید با منوچهر جمالی &#8212; ۴</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/130512_28</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/130512_28#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 18:25:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[سـخـنـرانـیـهـا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8400</guid>
		<description><![CDATA[گفتگوی فرشید با منوچهر جمالی — ۴ گفتگوی فرشید آذرفروز با منوچهر جمالی شماره ۴ گفتگوی فرشید آذرفروز با منوچهر جمالی درباره دیو در فرهنگ ایران دیوان ناپاک در داستان جمشید در شاهنامه DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="rebl">
<h1 dir="rtl"><span class="rN">گفتگوی فرشید با منوچهر جمالی — ۴</span></h1>
<h2 dir="rtl"><a href="http://www.jamali.info/soxan_m9/goftegoo_farshid_v_jamali_4.mp3">گفتگوی فرشید آذرفروز با منوچهر جمالی شماره ۴</a></h2>
<h2 dir="rtl"><span class="bN">گفتگوی فرشید آذرفروز با منوچهر جمالی<br />
درباره دیو در فرهنگ ایران<br />
دیوان ناپاک در داستان جمشید در شاهنامه</span></h2>
</div>
<div class="soxanraniha">
<p><span class="s"><a class="audio" title="Listen" href="http://www.jamali.info/soxan_m9/goftegoo_farshid_v_jamali_4.mp3">DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE</a></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/130512_28/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.jamali.info/soxan_m9/goftegoo_farshid_v_jamali_4.mp3" length="18188110" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>شاهرخ مسکوب : «کسروی از خرد آغاز می‌کند و می‌رسد به بی‌خردی» با پیشگفتاری از ناصر رحیم‌خانی</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/130512_19</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/130512_19#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 13:23:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهمانان سخن میگویند]]></category>
		<category><![CDATA[شاهرخ مسکوب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8398</guid>
		<description><![CDATA[«کسروی از خرد آغاز می‌کند و می‌رسد به بی‌خردی» با پیشگفتاری از ناصر رحیم‌خانی شاهرخ مسکوب درست ده سال پیش و در چنین روزهائی و به دعوت و میزبانی «کانون فرهنگی ایده»، شاهرخ مسکوب، هفته‌ای در استکهلم بود و در جمع ایرانیان، درباره‌ی «تجدد و دگرگونی پاره‌ای از مفاهیم در ادبیات آغاز قرن»، سخنرانی کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>«کسروی از خرد آغاز می‌کند و می‌رسد به بی‌خردی»<br />
با پیشگفتاری از ناصر رحیم‌خانی</h1>
<h2>شاهرخ مسکوب</h2>
<p>درست ده سال پیش و در چنین روزهائی و به دعوت و میزبانی «کانون فرهنگی ایده»، شاهرخ مسکوب، هفته‌ای در استکهلم بود و در جمع ایرانیان، درباره‌ی «تجدد و دگرگونی پاره‌ای از مفاهیم در ادبیات آغاز قرن»، سخنرانی کرد &#8230;<br />
<span id="more-8398"></span><br />
درست ده سال پیش و در چنین روزهائی و به دعوت و میزبانی «کانون فرهنگی ایده»، شاهرخ مسکوب، هفته‌ای در استکهلم با ما بود و در جمع ایرانیان، درباره‌ی «تجدد و دگرگونی پاره‌ای از مفاهیم در ادبیات آغاز قرن»، سخنرانی کرد.<br />
جلسه‌ی سخنرانی با حضور بیش از یکصد تن از ایرانیان علاقمند به تاریخ و فرهنگ معاصر ایران در روز شنبه یازدهم ماه مه دو هزار و دو میلادی (۱۱ مه ۲۰۰۲) برگزار شد. «کانون فرهنگی ایده»، در بیان زمینه‌های تاریخی و فرهنگی متن و موضوع سخنرانی مسکوب و نیز معرفی کتاب‌های او، بروشوری دوازده صفحه‌ای در پانصد نسخه منتشر کرد. «کانون فرهنگی ایده» در آن بروشور، از جمله چنین نوشت: «وقتی انقلاب مشروطه‌ی ایران در گرفت، نه تنها «سیاست» که «فرهنگ» و «ادبیات» دیرینه‌ی ما نیز با دگرگونی‌های ژرف و آزمون‌های تازه روبرو شد. تنها معنا و روش سنتی حکمرانی و آئین کشورداری نبود که دستخوش تزلزل و دگرگونی می‌شد‌، جهان شعر و شاعر، جایگاه نثر و نویسنده و مضمون و شکل ادبیات و فرهنگ ما نیز رنگ‌ها و نقش‌های تازه می‌پذیرفت. چند دهه‌ای پیش از خیزش مشروطه‌خواهی، پیشگامانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی، میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی و همگامان اینان‌، کوشیدند با نگاهی نو و نقاد به گذشته‌ی تاریخی و فرهنگی ایرانیان دریچه‌ای بگشایند بر اندیشه و آفرینش فرهنگی و ادبی تجدخواهانه. به گفته‌ی مسکوب «اندیشه‌ی تجدد و امید به دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی که انقلاب مشروطه پیامد و خود بزرگترین انگیزه آن بود در فرهنگ ما نیز چون سیاست، تحولی ناگهانی و ژرف پدید آمد». برای گفت‌و‌گو پیرامون این دگرگونی‌های فرهنگی و اجتماعی، و در ادامه‌ی برگزاری جلسات سخنرانی درباره‌ی «جدال سنت و مدرنیته» در تاریخ معاصر ایران، کانون فرهنگی ایده، این بار شادمانه میزبان شاهرخ مسکوب است .مسکوب می‌گوید: «تحولی که با انقلاب مشروطه در اندیشه‌ی ما ایرانیان پدید آمد، محدود به امر سیاست و کشورداری، نابودی استبداد‌، آرزوی حکومت قانون و برقراری آزادی نبود&#8230;، توام و همراه با این خواست‌های «اجتماعی ـ سیاسی»، دید ما از طبیعت، عشق، زن، و پاره‌ای از مقوله‌های فرهنگی، مانند تاریخ، اخلاق و &#8230; نیزتغییر کرد. جایگاه بروز و پیدایش این تحول، البته در قانون اساسی یا شعارها و برنامه‌های سیاسی دولت‌ها و احزاب نبود. نشانه‌های این تغییر، اندک سالی پس از انقلاب مشروطه ـ همزمان با پایان جنگ جهانی اول و برکناری قاجاریه ـ در دوره‌ی کوتاه دهساله‌ی آخر قرن گذشته و نخستین سال های ۱٣۰۰ شمسی‌، در ادبیات پدیدار شد». شاهرخ مسکوب، در این سخنرانی، پس از اشاره به چند مفهوم تازه‌ی بالا در ادب پیشرو‌ی زمان، درباره‌ی نقش سه نماینده فرهنگی شاخص دوره‌ی پس از آن (۱٣۱۰ تا ۱٣۴۰) یعنی هدایت، کسروی و فروغی و نوآوری آنها در زمینه‌ی زبان و ادب، سخنرانی خواهد کرد ». (نقل از بروشور کانون فرهنگی ایده ماه مه ۲۰۰۲.استکهلم )</p>
<p>شاهرخ مسکوب در سخنرانی یازده ماه مه ۲۰۰۲ میلادی در استکهلم، نخست گریزهائی زد به مقوله‌هائی چون طبیعت، انسان، عشق، و زن در ادبیات کهن ایران و سپس اشاره‌هائی کرد به آغاز دگرگونی در مفهوم‌ این مقوله‌ها در طلیعه‌ی مشروطه و سپس‌تر، گذری به روزگار عارف قزوینی و داستان اندوهبار عشق او در «قصه‌ی پرغصه یا رمان حقیقی»، و نیز گریزی به خاطرات تاج‌السلطنه دختر ناصرالدین شاه. آنگاه پرداخت به محمدعلی فروغی (ذکاء الملک) و نقش او در دگرگون ساختن زبان فارسی. شاهرخ مسکوب در بخش دوم سخنرانی خود، درباره‌ی کسروی و هدایت سخن گفت با این توضیح که چند بار خواسته است درباره‌ی این دو شخصیت بنویسد و نشده است آنچه می‌خواسته است. می‌خواست کسروی و هدایت را با هم و در مقایسه‌ی با هم بررسی کند، باز هم نشد آن چیزی که می‌خواست و دستمایه‌هایش را نیز فراهم آورده بود و همراه داشت. مسکوب در این سخنرانی، دست کم سه تا چهار بار و هربار چندین صفحه از یادداشت‌هایش درباره کسروی را کنار گذاشت و گذشت. نیز نرسید بیش از یکی دو جمله‌ی کوتاه از هدایت بگوید با این وعده‌ی امیدوارانه که: «در مورد هدایت، شاید بماند برای سال دیگر و سفر دیگر.» آن سال دیگر و آن سفر دیگر از ما دریغ شد. دو سه ساله‌ی بعد را گرفتار بیماری بود و سرانجام، به بیان دردمندانه ی گیل گمش در سوگ انکیدو، «بهره‌ی آدمی»، به شاهرخ مسکوب نیز رسید.<br />
در هفتمین سال خاموشی مسکوب و دهمین سالگشت سخنرانی او در استکهلم برآن شدم آن پاره از گفته های این اندیشمند بزرگ ادب ایرانی در باره‌ی احمد کسروی و صادق هدایت را تقدیم خوانندگان کنم .<br />
این گفته‌ها از روی نوار صوتی‌، پیاده، یادداشت و تایپ شده و به همانگونه هم عرضه می‌شود .در ساخت دستوری گزاره‌ها نیز، دست برده نشده است. نثر زیبا و پاکیزه‌ی شاهرخ مسکوب را می‌شناسیم، سخنرانی اما لحن گفتار دارد و در سادگی ایراد شده است .مسکوب هنگام خواندن فرازهائی از نوشته های کسروی، گاه مورد یا موضوعی را توضیح می‌داد یا واژه‌ای را معنا می‌کرد. این موردها و توضیح‌های مسکوب‌، در متن تایپی، درون قلاب مشخص شده‌اند. مسکوب، در سخنرانی خود به چندین کتاب و نوشته از کسروی، اشاره داشت. همچنین به مناسبت بحث، مسکوب گاه به نویسنده یا عنوان کتاب و یا رویدادی تاریخی اشاره ای گذرا داشت. در این موردها، شماره گذاری در متن تایپی و توضیح‌ درباره‌ی کتاب‌های کسروی و دیگر نویسندگان و نیز کتاب‌ها و نوشته‌ها، در پانویس، از من است.<br />
دو حلقه نوار سخنرانی مسکوب در روز شنبه یازده ماه مه دو هزار و دو میلادی (۱۱ مه ۲۰۰۲) در استکهلم را، در تاریخ سه‌شنبه یازده ماه ژوئن دو هزار و دو میلادی (۱۱ ژوئن ۲۰۰۲)، به آدرس پاریس برای شاهرخ مسکوب پست کردم. چند روز بعد و در همان روز رسیدن بسته‌ی پستی، شاهرخ مسکوب در تماس تلفنی و با کلام مهرآمیز از دریافت نوارها خبر داد. خدمتش گفتم که یک نسخه از نوارها نیز نزد من محفوظ است. و اینک افسوس می‌خورم که از او نخواستم که نسخه‌ای از دست نوشته‌هایش درباره‌ی کسروی و هدایت را برای مطالعه در اختیارم بگذارد. در سخنرانی استکهلم، شاهرخ مسکوب تنها به بخش‌ کوچکی از آن یادداشت‌ها ارجاع داد و ما نیز تنها، همان نوارهای سخنرانی و همان ارجاع‌های اشاره شده در نوارها را در اختیار داریم. آن یادداشت‌های بازمانده از مسکوب درباره‌ی کسروی و هدایت، خدمت ارجمند دیگری‌ست به شناخت تاریخ و دگرگونی‌های فرهنگی معاصر ایران. امید که انتشار متن سخنرانی مسکوب، یادآوری باشد برای نشر آن یادداشت‌ها. خود همین ایده‌ی بررسی و بازخوانی انتقادی توامان کسروی و هدایت و مقایسه‌ی آن دو با یکدگر که برای نخستین بار از سوی شاهرخ مسکوب پیش نهاده شد، منظر تازه‌ای می‌گشاید به جنبه‌هائی از سیر دگرگونی فکری و فرهنگی ایران معاصر و هم از این رو ست نیاز و بایستگی نشر بیرونی و کامل آن یادداشت‌ها.<br />
در تقدیم این متن به خوانندگان، تیتر گفتار را من از متن گفته‌های مسکوب برگزیده ام. از ویرایش اولیه و تبدیل گفتار به نوشتار خودداری کرده‌ام و آن سخنرانی را به همان صورت اولیه‌، پیشاروی دوستداران مسکوب می‌گذارم. از هرگونه ارزش داوری نیز پرهیز کرده‌ام و آن را به زمانی دیگر وامی‌گذارم که سایه بر اثر نیاندازد. تنها و به جبران کوتاهی بخش هدایت در سخنرانی مسکوب، دو گزاره از کتاب «روزها در راه»، در اینجا آورده می‌شود. مسکوب درباره‌ی هدایت می‌نویسد‌:<br />
«هدایت حاصل تجدد ماست در ادبیات، بررسی او به عنوان بررسی و سنجش ادبی و تا اندازه‌ای فرهنگی اهمیت دارد. شکست و خودکشی او مظهر و نمودار راز آمیز شکست تجدد در ایران نیست؟ یک سوم شهریور و بیست و دو بهمن که پیاپی در روح آزموده و زندگی می‌شود، زیستن پیوسته‌ی ناکامی تاریخ؟ در سه شهریور ضربه‌ای از بیرون همه چیز را فروریخت و در بیست و دو بهمن فروپاشی از درون و در هدایت این «بیرون» و «درون» هر دو باهم گرم کار بودند» (روزها در راه، ج ۲ ص ۵۹۸)<br />
مسکوب در مقایسه هدایت با کسروی در روند تاریخی – اجتماعی ادبیات پس از مشروطه گفته بود «&#8230; هدایت اول با همان جریان ایرانیگری همه‌گیر همراه بود. بعد به علت آشنایی بیشتر با مدرنیسم غرب از راه ادبیات، حساسیت روانی و عصبی شدید در مقابله‌ی روزانه با دیکتاتوری مسلط و ترسی که در فضا موج می‌زد، دراحساس عمیق نبود آزادی اجتماعی (شکست یکی از آرمان‌های نهضت مشروطه)، فروریختگی همه چیز، فاجعه ارزش‌های تاریخی و اخلاقی را در روح تجربه می‌کرد.<br />
ازاین دیدگاه هدایت مظهر شکست انقلاب مشروطه است همانطور که از جهتی دیگر، به سبب تحقق بعضی از آرمان‌های انقلاب (نظم، تمرکز، تجدد و ایرانیگری) کسروی مظهر پیروزی آنست» (روزها در راه، ج ۲ ص ۶۰۴)<br />
ناصر رحیم‌خانی<br />
۱۲/۲/۲۰۱۲</p>
<p>متن سخنرانی مسکوب درباره‌ی کسروی</p>
<p>در مورد کسروی و هدایت، حقیقت این است که من دو یا سه بار سعی کرده‌ام در مورد این دو شخصیت، یک چیزکی بنویسم و گمان می‌کنم که این کتاب داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع (۱)، یک فصل آخر کم دارد و آن فصلی است که باید مربوط به کسروی و هدایت می‌شد.<br />
دو سه بار سعی کردم بنویسم و هر دو سه بار در نیامد؛ آن چیزی که دلم می‌خواست، نشده و رها کردم.<br />
چرا این دو تا؟ برای اینکه دیگران، خُب، احتمالا فصل جداگانه داشتند و یا راجع به هر کدام‌شان اگر در یک فصلی از تهران مخوف و عارف (۲) صحبت شده، راجع به عارف گفت‌و‌گو شده و بعد پرداختم به تهران مخوف (٣) اما در این مورد گمان می‌کنم که صحبت از کسروی بدون بحث از هدایت و صحبت از هدایت بدون بحث از کسروی ناتمام است و این دو نفر با وجود تفاوتی که از هر بابت با هم داشتند و از هیچ بابت با هم شبیه نبودند، هر دو نماینده‌ی‌ تام و تمام یک دوره هستند و بحث درباره‌ی آن‌ها در صورتی معنی دارد که دائم هردوشان با هم مقایسه شوند، همچنان که گفت‌‌وگو می‌شود و این مقایسه را و این توام بودن در بحث را و هر جزئی را با جزء دیگر در ضمنِ نوشتن مقایسه کردن، این را من نتوانستم دربیاورم. حالا، سخنرانی یک حالت دیگری دارد، صحبت را می‌شود کرد، اگر روی کاغذ نمی‌آید.<br />
اما چرا این دو تا شخصیت ؟ و چه چیز مشترکی دارند و در چه جاها با هم شریک هستند و چه چیزی را نمایندگی می‌کنند.<br />
البته از هر دیدگاهی که آدم مساله را نگاه کند به یک نتیجه‌ی دیگری می‌رسد. از دیدگاه من یا از این دیدگاهی که من نگاه می‌کنم، تصور می‌کنم که مشروطیت، دو تا خواست عمده و اساسی داشت که به شکل‌های مختلف بیان شده، ولی یک رهایی از استبداد بود که باتوجه به توضیحی که «کاتوزیان» (۴) می‌دهد، بین استبداد و دیکتاتوری تفاوت اساسی هست. او عقیده دارد که استبداد، حکومت مطلقه‌ی یک نفره است در گذشته و به توتالیتاریسم اخیر مربوط نمی‌شود و حکومت دیکتاتوری، حکومتی است فرض کنیم از نوع حکومت فرانکو، که به هر حال درست است که قدرت در دست یک نفر است، ولی یک ضوابطی هست که آن یک نفراین ضوابط را ناچار تا حدی رعایت می‌کند؛ در استبداد این نیست.<br />
یا دیکتاتوری‌های یونان قدیم یا دیکتاتوری سزارهای قدیم را نمونه می‌گیرد و می‌گوید این فرق دارد فرض کنید با استبدادی که چنگیز خان اعمال می‌کند.<br />
به هر حال یکی از خواست‌های مشروطیت، مبارزه با استبداد بود، و به شکل‌های مختلفی بیان شده از جمله به صورت مبارزه برای آزادی، مبارزه برای دموکراسی، مبارزه برای حقوق مساوی، ولی اصل قضیه از همان زمان که ملکم خان مطرح کرد، در حقیقت یک نوع خواست برقراری قانون بود و یک قراری، یک سامانی برای زندگی اجتماعی، مثلاً فرض کنید مِلک مردم، سند نداشت و یک سنت طولانی بود و غازان‌خان امپراطور مغول، خان مغول، ]در جهانگشای جوینی (۵) آمده[ دستورهایی صادر می‌کند برای قضات، از جمله دستورات این است که به قاضی می‌گوید اگر یک قاضی رای داد به مالکیت ملکی به فردی یا به خانواده‌ای، و چهل سال گذشت دیگر کسی حق ندارد بیاید و ادعای مالکیت این ملک را بکند، یعنی مرور زمان اصلاً وجود نداشت.<br />
یا اگر یک قاضی رای داد به مالکیت ملکی، روز بعد این قاضی حق ندارد که بیاید و بگوید که رای من خطا بوده و حاکم را محکوم بکند و محکوم را حاکم کند.<br />
پیداست که رشوه می‌گرفتند، می‌آمدند رای را می‌گرفتند، دومی می‌آمد رشوه‌ی بیشتری می‌داد رای دیگری می‌گرفت، این تا آخر قاجاریه بوده البته نه به این شدت، ولی املاک مردم سند نداشت، آن نظمی که گفته شد یک نظم ابتدایی، به این ترتیب که مشروطیت می‌خواست که اگر ملک مال کسی است این را ببرند توی دفتر دستکی ثبت کنند معلوم باشد که تکلیف چیست.<br />
گذشته ازنظم، خواست دیگر آن چیزی بود که قبلا گفتم یک نوع تصوری که از آزادی وجود داشت و وجود یک قانون.<br />
بزرگ‌ترین دستاورد، خُب، مشروطیت هم نمونه‌ی یک نهضت دیررسی بود از آنچه در اروپا اتفاق افتاده بود. بزرگ‌ترین دستاوردش هم روشنگری بود، مثل عقل بود، مثل دموکراسی بود، در اروپا البته، و حکومتِ عرف به جای حکومتِ شرع. حکومت آخوندها، دست‌شان کوتاه شد در این جاها و حکومتِ عرفی برقرار شد.<br />
کسروی و هدایت هر دو تا دو محصول مشروطیت هستند.<br />
در مورد مشروطیت، بعد از اینکه آب‌ها از آسیاب افتاد، به هر حال خرابکاری‌ها انجام شد و جنگ بین‌الملل اول تمام شد و فاتحین ایران را تخلیه کردند و نوعی حکومت برقرار شد، یک چیز از آنچه مشروطیت می‌خواست به نظر من به تحقق پیوست و یک چیز دیگر نه.<br />
یعنی مسئله‌ی نظم با تمام کمبودهایی که داشت به تحقق پیوست از راه دیکتاتوری رضاشاه. یک نوع قوانینی وضع شد و یک نوع سامانی پیدا شد، هرچند که خود شاه این قوانین را طبعاً اجرا نمی‌کرد ولی برای دیگران باید اجرا می‌شد و اجرا شد.<br />
حکومت‌های محلی، شانزده، هفده تا شاه داشتیم در مملکت،ایلات ، حکومت ایلاتی، این چیزها از بین رفت. یک سازمان اداری، یک ارتش مرکزی، آموزش یکسان و حتی رخت و لباس یکسان برقرار شد.<br />
اما برقراری آزادی یا بدتر از آن، یا مشکل‌تر از آن، دموکراسی مطلقاً نیامد و راستش اگر عقیده‌ی شخصی من را بخواهید نمی‌توانست هم بیاید. برای اینکه دموکراسی و آزادی کار یک نفر یا یک دستگاه یا یک سازمان نیست. دموکراسی، احتیاج به تمرین دارد، احتیاج به سنت دارد و بدبختانه اول قرن و به خصوص سال‌های بین دو جنگ ـ ما که جای خود داریم ـ درجهان سال‌های دیکتاتوری بود.<br />
روال یا نمی‌دانم روح زمانه یا چه بگوئیم در دیکتاتوری بود. از پرتقال و اسپانیا و آلمان و بعد سراسر اروپای شرقی، ترکیه، در شرق ما، هندوستان وضع دیگری داشت برای اینکه انگلیسی‌ها بودند، در شرق هم دولت چین و ژاپن، حکومت‌های دیگری داشتند، حکومت‌های خودکامه بود، ما تافته‌ی جدا بافته‌ای نبودیم و این حرف من توجیه نمی‌کند دیکتاتوری را و توجیه دیکتاتوری نیست بلکه می‌خواهم بگویم وضع تاریخی این بود بدبختانه، و به هر حال یک چیزی از مشروطیت، یکی از خواست‌های مشروطیت به طور ناقص اجرا شد و یکی دیگر نشد و نمی‌توانست بشود.<br />
آنچه اجرا شد نماینده‌اش کسروی بود، نماینده‌ی فکری‌اش کسروی بود و آنکه اجرا نشد، نشانه و سمبل‌اش، هدایت بود.<br />
من از کسروی شروع می‌کنم، فکر کسروی یعنی آن چیزی که فکر کسروی را قوام می‌دهد و سرتاسر نظریاتش را تدوین می‌کند، یک تصوری است که او از خرد دارد. موضوع فکر کسروی در مجموع چهار چیز است، اگر آدم بخواهد دقت بکند و نگاه بکند.<br />
البته همه‌ی حرف‌هایی که من می‌زنم استنباط شخصی من است، هیچ نوع حکمی توی این‌ها نیست و یکی ممکن است پنج تا پیدا بکند یکی ممکن است دو تا پیدا بکند. این‌ها همه اعتباری است.<br />
به تصور من چهار موضوع اساسی در فکر کسروی و زندگی او و فعالیتش هست: یکی مسئله‌ی دین و ایدئولوژی و فلسفه، یکی مسئله‌ی زبان و ادبیات، دیگری تاریخ و سپس سیاست و اجتماع.<br />
حال چیزی که به نظر من رسیده این است که در تمام این چهار رشته، آن تصوری که کسروی از خرد دارد، این تصور سامان می‌دهد این فکرها را و این رشته‌ها را به هم می‌بندد.<br />
اما خردِ کسروی چیست؟<br />
کسروی یک نوع آشنایی از کودکی، از اولین سال‌های نوجوانی، در حقیقت یک نوع آشنایی ابتدایی با علم غربی پیدا می‌کند و توجه اولیه‌اش هم به نجوم است و خودش هم توی زندگی‌نامه‌اش (۶) توضیح می‌دهد که این آشنایی چگونه پیدا شد.<br />
یک شهابی که گفته می‌شد که باید در تاریخ فلان بیایداز آسمان جهان رد بشود و از تبریز هم دقیقاً دیدنی است، او خبرش را پیدا می‌کند، می‌بیند و توجه‌اش جلب می‌شود که چگونه است که چیزی که در دسترس نیست و مال کُرات دیگر هستش یکی وقتی بنا‌ست که بیاد و رد بشود و ما ببینیم، این چه علمی است که این را نشان می‌دهد و پیش‌بینی می‌کند؟ علاقمند می‌شود به علم. کسروی خُب، از یک خانواده‌ی روحانی هم بوده. پدرش آخوند بوده، پیشنماز بوده، پیشنماز یک محله‌ای بوده و کسروی به مناسبت آشنایی با علم و ذهن کنجکاوی که داشته، با خرافاتی که با آن زندگی کرده و از نزدیک دیده و در پدرش دیده، دشمن می‌شود، که این دشمنی با خرافات را تا آخر دارد. به این ترتیب، خردِ او یک خردی است که انگیزه‌های پیدایی‌اش یکی علم است و یکی دشمنی با خرافات.<br />
ولی این خرد، حالا دارم حکم پیش از استدلال می‌کنم، ولی بعد می‌بینیم این خرد کسروی بدل می‌شود به یک بی‌خردی گاه کامل، تمام، و به همان سرنوشتی دچار می‌شود که خردِ دکارتی و قبل از او خردِ مدرن از رنسانس به بعد دچار می‌شود. یعنی خرد روشنگری اروپا همه‌ی جنبه‌های ـ حالا همه نگوییم ـ جنبه‌های غیر عقلانی بشر را، جنبه‌های احساسی و عاطفی رادر درجه‌ی اول ندیده می‌گیرد و تصورش این است که از راهِ خرد، آدمی را می‌شود توضیح داد و می‌شود کارهایش را سامان داد، این خرد می‌رسد به پوزیتیویسم اگوست کنت و قرن نوزدهم، آخر این خرد، یک چنین خردی، وقتی که همه چیز را بخواهد توضیح بدهد و همه‌ی کارها را بخواهد سامان بدهد و یک چنین اعتقادی به خودش داشته باشد، در مجموع می‌رسد به توتالیتاریسم خرد، به دیکتاتوریِ خرد، سر از فاشیسم در می‌آورد از جهتی، سر از نازیسم در می‌آورد و از جهتی دیگر سر از کمونیسم استالینی.<br />
این البته عقیده‌ی من نیست، عقیده‌ی بسیاری است و شاخص همه‌ی این‌ها مکتب فرانکفورت هورکهایمر و دیگران است که این موضوع را مطالعه کرده‌اند، که این خرد، چگونه خودش، خودش را می‌خورد و بدل به بی‌خردی می‌شود.<br />
در کسروی، دقیقاً چون مدلِ کسروی خردِ روشنگری اروپاست، در کسروی هم خیلی زود این در شخص خود او، خرد او می‌رسد به بی‌خردی.<br />
البته گفتن این مسئله شاید احتیاجی نباشد که من از جمله کسانی هستم که کسروی را به مناسبت اخلاقش ـ که آخر سر وحشتناک می‌شود ـ و به مناسبت پایداریش در عقایدش، ستایش می‌کنم ولی خُب، گمان می‌کنم که انتقاد فراوان هم می‌شود به او کرد. ستایش او مانع از انتقاد از او نیست، چنانچه که اینجا می‌خواهم بگویم تقریباً همه‌اش انتقادآمیزاست.<br />
به هر حال همان بلایی که به سرِ عقل روشنگری و عقلِ دکارتی می‌آید، به سر عقلِ کسروی در زمان حیات خود کسروی و به دست خود او می‌آید. برای اینکه خردِ کسروی یک خردِ سیستم‌ساز است، یک سیستمی از خرد درست می‌کند. نمونه را بعداً خواهیم داد. همه چیز را در این سیستم می‌خواهد جا بدهد و آن چیزی که در این سیستم جا نمی‌گیرد هرچند واقعیت اجتماعی داشته باشد، واقعیت عملی داشته باشد، مطرود است و به شدت هم مطرود است.<br />
می‌خواهم یک چند صفحه‌ای، سه چهار صفحه‌ای از خود کسروی نمونه بدهم. عرض شود که اینجا یادداشت شده [کرده‌ام] که: آنچه در همه‌ی زمینه‌های بالا وجود دارد ]در آن چهار رشته‌ی دین و فلسفه و ایدئولوژی، زبان و ادبیات، تاریخ، سیاست و اجتماع [و آن‌ها را به هم می‌پیوندد، چیزی است که کسروی آن را خرد می‌نامد. و در همه‌ی نوشته‌های کسروی و در سراسر اندیشه‌ی او همین خرد جاری است و سریان دارد.<br />
و اما خردِ کسروی چیست؟ او خود آن را در جاهای مختلف نوشته‌هایش بارها تعریف کرده است و ما اکنون، یکی از آن‌ها را به دست می‌دهیم. این از کسروی است: «گران مایه‌ترین چیزی که خدا به آدمیان داده خرد است. خرد داور راست و کج و شناسنده‌ی نیک و بد می‌باشد. باید زندگی با آئینِ خرد باشد. این بسیار زیان‌ است که آدمیان خرد را از کار اندازند و رشته‌ی خود را به دست آز و کینه سپارند» مرجع ها را نمی‌دهم برای اینکه صحبت به درازا نکشد. اگر خواستید هست. این مال «ورجاوند بنیاد» (۷) است.<br />
کسروی خود را پرچم‌دار خرد می‌داند. باز از کسروی است و می‌گوید که: «امروز در جهان نبردهای گوناگون می‌رود، نبرد نژادها با همدیگر، نبرد بی‌چیزان با چیزداران، نبرد غرب با شرق، کهنه با تازه، نبرد دانش‌ها با نادانی‌ها، نیکی‌ها با بدی‌ها، خردمندی با بی‌خردمندی‌ها. این نبرد‌ها برخی ستوده و نیک است و برخی ناستوده و بد می‌باشد. ما در نبرد دانش‌ها با نادانی‌ها، و نبرد نیکی‌ها با بدی‌ها پا در میان می‌گذاریم و در نبرد خردمندی با بی‌خردی درفش‌دار می‌باشیم». پرچم‌دار این خردیم، دراین مبارزه برای خرد، ما در ایران‌ایم، بعد جای خرد هم مشخص می‌شود وکسروی می‌گوید: «نیکی ایران را می‌خواهیم ولی میدان کوشش‌های ما همه‌ی جهان است. و از گامِ نخست در راه نیکی جهان گام برمی‌داریم. چاره‌ی همه‌ی گمراهی‌های آدمی، خرد را رهبر ساختن و از پی او گام به گام پیش رفتن و خودنمایی و سودجویی را کنار گزاردن و در پی راستی‌ها بودن است.»<br />
حالا نمونه‌های دیگری هست که من نمی‌خوانم.<br />
این خرد کسروی چیست؟<br />
و برای شناخت نیک و بد و راهنمایی کردار و اندیشه، چگونه معیاری است که دین، سیاست، راهبرد اجتماع، تاریخ، زبان و ادبیات را بنا بر آن باید شناخت و به کار بست؟ خُب، این سوال پیش می‌آید که چیست این خرد؟<br />
آن‌طور که کسروی می‌گوید ـ البته این عبارت کسروی نیست ـ ]این خرد موهبتی است که پروردگار به آدمی ارزانی داشته.[ حالا نقل قول از کسروی: «آفریدگار چنان که چشم را بهر دیدن و گوش را بهر شنیدن، خرد را هم بهر شناختن سود و زیان و نیک و بد و راست و درست داده است.»<br />
پس به این ترتیب که کسروی می‌گوید خرد یکی از توانایی‌های آدمی است و مانند چشم و گوش. اما از سوی دیگر این خرد هیچ ارتباطی با همین امکانات جسمانی انسان ندارد برای اینکه باز کسروی می‌گوید: «ما چون روان را با دلیل‌های استواری نشان داده‌ایم [که ظاهراً این‌ها در جایی نشان داده نشده است.]، ناچاری‌ست که آن را بپذیرند و خرد را که از بستگان اوست [بسته به روان[ نیک بشناسند. ما این باز نموده‌ایم که روان چون خواست‌هایش جز خواک [خواسته] و کناک‌های [اعمال] تن و جان مادی است ناچار خودنیز جزاز تن و جان واز ماده بیرون است. خرد نیز همین حال را می‌دارد، خرد نیز از ماده بیرون است و بسته‌ی ساخت مغزی نمی‌باشد. خرد، خود جداسر [مستقل] و در داوری‌ها آزاد و بی یک سو [بی‌طرف] می‌باشد.»<br />
خُب، خرد یک چیزی از عالم دیگری‌ست و خداداده، وابسته به روان، و به جسم هیچ نوع ارتباطی ندارد. از این همه برمی‌آید که اولاً کسروی، به گفته‌ی خود روان را با دلیل‌های استوار نشان داده است یعنی وجود روان را ثابت کرده است و در نتیجه آن را باید پذیرفت. چرا؟ معلوم نیست. و چون آن را پذیرفتیم، وجود خرد نیز ثابت شده است و ناچار باز باید آن را پذیرفت. از این گذشته، خرد هیچ ارتباطی با جهان مادی یا ساخت مغز انسان ندارد، چیزی است مستقل، آزاد و بی‌طرف.<br />
پذیرش همه‌ی این حکم‌ها که نویسنده به گمان خود ثابت کرده است، امری است آشکار و ناگزیر نتیجه‌ی همه‌ی این احکام برای نویسنده، نوعی اعتقاد و حتی ایمان بی‌چون و چرا درباره‌ی درستی داوریِ این خردِ خود ساخته است.<br />
کسروی از جمله ـ حالا نمونه‌ها را می‌خواهم بگویم ـ در آئین، آئین کتابی‌ست یا مجموعه مقالاتی است مال سال ۱٣۱۱ خورشیدی که بیشتر به اروپایی‌گری می‌پردازد و به مخالفت با فرهنگ اروپا، عقیده دارد که ماشین را ما از اروپا بگیریم اشکالی ندارد ولی نه به آن ترتیبی که اروپائیان به کار می‌برند، بقیه‌ی چیزهاشون مزخرف است و ما خودمان خیلی چیزهای بهتری داریم، پیش درآمد آل‌احمد است از این بابت.<br />
کسروی از جمله در آئین و در انتقاد از تمدن اروپایی و گروندگان بدان می‌گوید: «ما معنی تمدن و چگونگی پیدایش آن را می‌نگاریم تا دانسته شود که این یک مشت هواداران اروپا یا خرد و هوش را از دست هشته و دیوانه‌وار سخنانی از نهان بیرون می‌ریزند یا گروهی فرومایه‌اند که در هواداری اروپائیان، بنیاد آسایش شرق را می‌کنند.»<br />
بی‌گمان، این باور کسروی از روی خردِ اوست و این خردِ مستبد و خودکامه، دریافت و استنباط جز خود را به راحتی از آن دیوانگان یا فرومایگان می‌داند.<br />
اینجاست که فکر می‌کنم خردِ کسروی می‌رسد به نوعی بی‌خردی و یک نوع استبداد رای و عمل و نکته‌ی جالب اینکه خردِ کسروی، خردی که از عالم بالا آمده و داوریش ضروری، ناگزیر و همه فهم است‌، همانطور که دیده می‌شود هیچ بنیاد فلسفی و منطقی و در یک کلمه، فرهنگی و برآمده از تجربه‌ی زندگی فکری و عملی انسان ندارد. راجع به خرد من زیاد صحبت می‌کنم برای اینکه در تمام آن چهار رشته‌ای که گفتم این خرد است که همه‌ی آن رشته‌ها را می‌بندد و به آن‌ها سامان می‌دهد.<br />
و اما راه شناخت نیک و بد و درست و نادرست چگونه است؟<br />
از سویی خرد موهبتی است از عالم بالا و به تن و حواس جسمانی، بستگی ندارد و از سوی دیگر برای فهم و تشخیص درست از نادرست، یعنی برای نقشِ خرد، اساساً برای شناخت و معرفت، هیچ وسیله‌ای نمی‌توان یافت مگر از راه جسم.<br />
کسروی می‌گوید: آدمی را بیش از هر چیز فهم درست می‌باید، جستجو را باید از راهش کرد و از گمان و گزافه دوری گزید. این را باید پذیرفت که آدمی [حالا خرد هیچ بستگی به جسم ندارد.] برای فهم هر چیز آدمی جز به یکی از پنج راه، [مال کسروی است.] دریافت نمی‌تواند کرد.<br />
راه دریافت، باز جسم انسان است. حالا چیست این؟ دیدن با چشم، شنیدن با گوش، سودن با دست و اندام، بوئیدن با دماغ، چشیدن با کام ـ زبان ـ و این همان است که حواس پنجگانه نامیده می‌شود. یک‌مرتبه برگشتیم به هزار سال، دو هزار سال پیش، به بقراط و سقراط و بوعلی‌سینا، تنها راه شناخت، این حواس پنجگانه است. ولی از طرف دیگر و برای اینکه نیک و بد را بشناسیم، باید شناخت داشته باشیم، اما شناخت نیک و بد هیچ ربطی از طرف دیگر به خرد ندارد، خردی که هیچ ارتباطی با آن‌ها ندارد.<br />
خُب، ما اگر بنا شد که بجز حواس، چیز دیگری برای شناخت نداشته باشیم، فلسفه و منطق و همه‌ی چیزهای دیگر باد هواست.<br />
کسروی هم همین‌طور در کار خرد، هیچ توجهی به فلسفه و منطق ندارد و این مهم را انتزاع بیهوده یونانیان می‌داند. به عقیده‌ی او در جهان، یک راه بیشتر نیست و آن راهِ خرد است: «بارها گفته‌ایم از لغزش‌های فلسفه‌ی نوین است که آدمی را به پای چارپایان و ددان می‌برد ـ [فلسفه، آدم را به حیوان تبدیل می‌کند.] و خرد و روان را که در او نمی‌شناسد» و از این لغزش آن نتیجه را می‌گیرد که: «در جهان یک راه راستین هست ولی نه هرکس از روی ساختمان مغزی خود چیز‌های دیگری اندیشد و راه دیگری پیش گیرد.» و حال آنکه یک راه راستین بیشتر در جهان نیست دلیلی ندارد هرکس به یک راهی برود.<br />
درباره‌ی منطق نیز، کسروی، نظری مانند همین دارد. کسروی درباره‌ی منطق می‌گوید: «منطق را یونانیان بناگذاردند که راه دلیل آوردن را به هرکس یاد دهد ولی دلیل آوردن نه چیزی است که آدمی نیاز به یاد گرفتن آن از دیگری داشته باشد. هرکس به نیروهای ساده‌ی خدادادی آن را داند.»<br />
یعنی احتیاجی به منطق نیست. (یک عبارت کوتاه بریده و نامفهوم در نوار صوتی)<br />
این خردِ مطلق و بی‌انصاف، یک سرش می‌رسد به دوره‌ی روشنگری اروپا، منتهی به یک نوع تعقل‌گرایی مکانیکی که مربوط به دوره‌ای از تحول فکر اروپایی بوده، ولی تحول منطقی خردگرایی مغرب زمین، همچنان که متفکران مکتب فرانکفورت نشان داده‌اند و همچنان که در فاشیسم و کمونیسم دیده شده است به دیکتاتوری خردِ خود بسنده و تمامی‌خواه انجامید.<br />
اما در اندیشه‌ی کسروی ـ بیگانه از تحول تاریخی، اجتماعی مغرب زمین ـ خردگرایی از راهِ دیگری به دیکتاتوری سیستمِ سیستم‌ساز خود رسید.<br />
حالا با یک چنین خردی در زندگی اجتماعی چه کار باید کرد؟ این خرد، وقتی وارد زندگی اجتماعی بشود آن وقت مثلا این‌گونه می‌شود که کسروی می‌گوید: «یک چیز را باید دانست و آن اینکه زندگانی توده‌ای با هوس نتواند بود، هر کسی نتواند هرچه دلش خواست آن کند در زندگی. در زندگانی توده‌ای باید آئینِ خردمندانه باشد که پیشرفت کارهای توده و آسایش همه را در بر دارد و باید همه پیروی از آن آئین کنند &#8230; در یک توده، اگر چنین باشد که هرکس پیروی از هوسیات خود کند کارها از سامان افتاده، نتیجه جز بدبختی نخواهد بود.»<br />
این پیروی همه از آئینِ خردمندانه، آخر سر به اینجا می‌رسد که چون دستورهای خرد یکی یکی باید اجرا شود، مثلاً در کار زناشویی، این‌گونه نمودار می‌شود. کسروی می‌نویسد:<br />
«زناشویی یا پیوستن زنی با مردی و زیستن آنان در یک جا یکی از باریاب‌های بزرگ [الزامات بزرگ] است در آئین ما، هر پسری چون شانزده ساله بُوَد، تواند زن گرفتن، و چون بیست و پنج بُوَد، باید زن گرفت.»<br />
کسروی در جای دیگر در پاسخ کسی که به او می‌گوید شما می‌خواهید شعر را تابعِ عقل گردانید در حالی که شاعر، تابع احساس است، پاسخ می‌دهد: ما منکرِ احساس یا سهش برای او یعنی برای احساس نیستیم و نمی‌گوییم باید سهش‌ها را کنار گذاشت لیکن سهش‌ها یا احساسات نیک و بدش توام است از این رو باید تابعِ خرد باشد. «یگانه چیزی که خداوند به آدمی برای شناختن نیک و بد داده خرد است، همه چیز باید زیر نگهبانی آن باشد.» گویی از نظر کسروی، سهش را دیگر خدا نداده!!<br />
بدین ترتیب، در فرهنگ و ادبیات، کسروی، بر آنچه خود نمی‌پسندد یا آنچه را در نمی‌یابد، یکسره به همه خط بطلان می‌کشد و تمامی فرهنگِ عرفانی ایران را، از جمله بدون توجه به موقعیت تاریخی، رشد، نقش اجتماعی و فرهنگی گوناگون و چند جانبه‌ی فرهنگ عرفانی، همه را نفی می‌کند، همه را بر اساس دریافت و بینشِ زمان خود، و آن چیزی که در آن زمان، شخص او می‌فهمد، داوری می‌کند و آن‌ها را ناسودمند، زیان‌بخش، حاصل صوفی‌گری، درویشی، گدایی و بیکاری می‌داند.<br />
این‌ها همه، بطور کلی، نقشی بود که خرد بازی کرد.<br />
در زمینه‌ی تاریخ، گفتیم که یکی از رشته‌های بزرگ کار کسروی تاریخ است.<br />
کسروی، مورخ بزرگی بود و علی‌رغم یک چنین دریافتی از خرد، کارهای او در تاریخ ایران بی‌سابقه بود. چیزهایی که او پیدا کرد، مورخین حرفه‌ای نتوانستند پیدا کنند: مثلِ تبار صفویه، مشعشعیان، مثلِ شهریاران گمنام، این‌ها رساله‌های درخشان است برای اینکه حالا حُسن این خرد بود که همه چیز را می‌کاوید. کسروی، آدمی بود که تنها یک جنبه ندارد، جنبه‌های متناقض دارد. (یک جمله‌ی کوتاه نامفهوم در نوار صوتی)<br />
کسروی عقیده دارد که تاریخ برای تفریح، لذت، و خوشی‌های معنوی، برای پندآموزی و شناخت نیک و بد و برای بهتر شناختن آئین زندگی و راهِ جهان‌داری و درس‌هایی است که در این زمینه، می‌توان گرفت.<br />
با تاریخ‌نویسانِ ایران هم، بجز یکی دو سه نفر مخالف است و به حق نمی‌پسندد برای اینکه می‌گوید این‌ها، جیره‌خوار دستگاه‌های مختلف‌اند و آن کاری می‌کردند که شعرای مداح می‌کردند.<br />
از طرفی کسروی دارای ادراک تاریخی است برای اینکه در زمان خودش ایستاده و با یک چنین دستمایه‌ای از خردی که از اروپا آمده بررسی می‌کند تاریخِ ایران را. بدین ترتیب مردِ زمان خودش است به عنوان یک دانشمند. اما از طرف دیگر از زمان خودش ـ منظورم دوره‌ی رضاشاه در ایران ـ و مورخان بزرگ، از همه‌ی آن‌ها جلوتر است برای اینکه مورخان آن دوره با این فکر اروپایی، با این تعقل اروپایی آشنا نیستند، از این بابت از مورخینی مثل اقبال، مینوی و دیگران جلوتر است، فکرش بازتر و روشن‌تر، علی‌رغم همه‌ی این حرف‌ها، از طرف دیگر از زمان خودش بسیار عقب‌تر است برای اینکه آن چیزی که او از اروپا می‌داند، چیزی است که ۲۰۰ سال ازش گذشته و از مکتب‌های دیگر تاریخ‌نگاری اروپا مثل مثلاً مکتب آنال فرانسه که مکتب بسیار پیشرویی بود، از تاریخ‌نگاری مارکسیستی، از تاریخ‌نگاری انگلوساکسون‌، در همان زمان هیچ اطلاعی ندارد. به این ترتیب آدمی است در ایران، جلوتر از مورخان دیگر و آدمی است در جهان، عقب‌تر از مورخان دیگر، نتیجه اینکه کارش متناقض است، از جهتی، چیزهایی پیدا می‌کند که مورخ‌های دیگر در ایران پیدا نکردند و از جهتی دیگر حرف‌هایی در زمینه‌ی تاریخ می‌زند که پذیرفتنی نیست.<br />
اما در ضمن یک شّم تاریخی دارد که ناچارم این را بگویم و این گفت‌وگو‌ی تاریخ را تمام بکنم.<br />
درباره‌ی تاریخ دوره‌ی هخامنشیان، از این پدیده گفته می‌شد که داریوش وقتی رفت به لشکر‌کشی مصر، گئوماتای مغ، آمد بردیا را کشت و گفت من بردیا هستم و به جای او نشست و سلطنت را به دست گرفت تا داریوش برگشت و او را از سلطنت خلع کرد. این را مشیرالدوله پیرنیا (٨) که تاریخ مفصلی درباره‌ی ایران نوشته، این را از اروپایی‌ها گرفته بود و نوشته بود و دیگران هم این را نوشته‌اند.<br />
کسروی به مناسبتی ـ به خاطر اینکه اصلاً تخصصی در ایران قدیم ندارد ـ ولی به مناسبتی یک جایی، این مطلب پیش می‌آید و اشاره‌ای می‌کند و به نظرش عجیب می‌آید که مغی بتواند پادشاه را خلع کند و بعد نقاب بزند و یک سال تمام خودش را به جای پادشاه قالب کند و سلطنت کند. حدس کسروی این است که احتمالاً داریوش کودتا کرده و وقتی از مصر برگشته و لشکریان همراهش بودند، بردیا را از سلطنت خلع کرده به اسم مغ و خودش جانشین او شده.<br />
مورخین شوروی بعد از کسروی ـ این دیگر مربوط به بعد از جنگ و بعد از قتل کسروی است ـ و از جمله دیاکونوف این مسئله را بررسی می‌کنند و الان این نظر بیشتر هست که داریوش با کودتایی که کرد سلطنت را از یک خانواده هخامنشی به خانواده دیگری منتقل کرد که خود داریوش در رأس این خانواده بود. به هر حال این نشان می‌دهد شم تاریخی کسروی را.<br />
و اما در مورد زبان هم، کسروی یک چنین خردی را به کار می‌بندد، یک سیستمی در مورد زبان درست می‌کند و یک سلسله دستورهایی که من اینجا دارم ولی بهتر که سخن را کوتاه کنم. یک سلسله دستورهایی می‌دهد که زبان باید این‌طور اصلاح بشود. اساساً کسروی چون تمرکز‌گراست و شدیداً معتقد به تمرکز است، عقیده دارد که باید یک دین باشد، باید یک زبان باشد و یک ملت. می‌گوید چهارده تا دین و اعتقاد و باور مختلف هست و همه‌ی این‌ها باید از بین برود و یک آئین باشد که تلویحاً یعنی آئین خودش. چون با شیعه‌گری هم مخالف است، باید یک آئین باشد و زبان هم باید یک زبان باشد حتی خودش که از آذربایجان است می‌گوید زبان ترکی باید از بین برود. یک چنین دستورهایی درباره‌ی زبان می‌دهد و مثل خرد، خودش از این دستورات، تجاوز می‌کند. از جمله می‌گوید لغت بی‌دلیل نباید ساخت و خودش فراوان لغت می‌سازد.<br />
در مورد هدایت، شاید بماند برای سال دیگر و سفر دیگر.<br />
فقط یادآوری بکنم که در همه‌ی این زمینه‌ها، هدایت در قطب مخالف کسروی قرار دارد جز علاقمندی به ایران در یک دوره‌ای.<br />
خیلی در مورد هدایت می‌گفتند ولی من فکر نمی‌کنم هدایت دیگر از ۱٣۱۶ یا ۱٣۱۷ به بعد عاشق ایران بود ولی کسروی تا آخر عاشق ایران بود.<br />
هدایت به یک نوع هیچ‌گرایی و نیهیلیسم رسیده بود که دیگر عشقی به ایران نداشت، یعنی گوئی دیگر عشقی نداشت.</p>
<p>۱ ـ مسکوب، شاهرخ: داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع، نشر فرزان، تهران ۱٣۷٣. کتاب ، پنج فصل و سه پیوست دارد. فصل اول: ملی‌گرائی، تمرکز، و فرهنگ در غروب قاجاریه و طلوع پهلوی. فصل دوم: افسانه طبیعت، ( بررسی شعر و نگاه نیما یوشیج). فصل سوم: «مریم ناکام» عشقی و «عشق کامروای» نظامی و خواجو. (بررسی شعر و نگاه میرزاده عشقی). فصل چهارم: قصه پر غصه یا رمان حقیقی. (بررسی شعر ، نگاه ، و سرگذشت عارف قزوینی) . فصل پنجم: میرزا حسن‌خان دیوانسالار و عشق «زیبای» شهر آشوب. (بررسی رمان «زیبا»، نوشته‌ی محمد حجازی). پیوست‌ها: قصه پرغصه یا رمان حقیقی، شیرین کلا، صبح و شب.<br />
۲ ـ اشاره‌ی مسکوب به فصل «قصه پرغصه یا رمان حقیقی»، درباره‌ی شعر عارف قزوینی و گوشه‌هائی از زندگی و دیدگاه‌های اوست.<br />
٣ ـ «طهران مخوف یا یادگار یک شب»، رمان دو جلدی مرتضی مشفق کاظمی است. نخست به صورت پاورقی روزنامه‌ی ستاره ایران چاپ شد در سال هزار و سیصد و یک خوشیدی (۱٣۰۱) و سپس جلد اول آن در هزار و سیصد و چهار خورشیدی (۱٣۰۴)به شکل کتاب چاپ شد. تاریخ چاپ جلد دوم آن بهمن هزارو سیصد وپنج (۱٣۰۵) خورشیدی ست و قیمت آن ۵۰ قران. اشاره‌ی مسکوب به همین کتاب است که در فصل پنجم «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع» و در ضمن بررسی رمان «‌زیبا» ی محمد حجازی، به تهران مخوف هم می‌پردازد.<br />
۴ ـ اشاره‌ی مسکوب به محمدعلی همایون کاتوزیان است. کاتوزیان می‌نویسد: «استبداد و دیکتاتوری، به رغم شباهت‌های ظاهری‌شان‌، یکی نیستند. استبداد نظامی است که در آن قدرت دولت منوط و مشروط به هیچ قانون یا قراداد طبقاتی یا اجتماعی نیست. حتی لفظ استبداد به معنای خودرائی و خودکامگی است، یعنی نظامی که در آن اراده‌ی دولت جای قانون را می‌گیرد. تاریخ ایران با همه‌ی گوناگونی‌هایش، نشان می‌دهدکه نظام حاکم در آن معمولا نظام استبدادی بوده و بدیل این نظام نیز طغیان و عصیان عمومی‌ای بوده که پس از ایجاد بلوا و هرج و مرج به بازگشت نظام استبدادی انجامیده است.» محمدعلی همایون کاتوزیان، استبداد، دموکراسی و نهضت ملی، انتشارات مهرگان ۱٣۷۲ خورشیدی. کاتوزیان به همین مفهوم‌های «حکومت استبدادی» و «استبداد مدرن»، در یگر کتاب‌های پژوهشی خود نیز می‌پردازد از جمله در کتاب «دولت و جامعه در ایران، انقراض قاجار و استقرار پهلوی»، نشر مرکز، ۱٣۷۹خورشیدی و کتاب «تضاد دولت و ملت، نظریه تاریخ و سیاست در ایران»، نشر نی، ۱٣٨۰ خورشیدی.<br />
۵ ـ تاریخ جهانگشای، کتابی سه جلدی فراهم آورده‌ی عطاملک جوینی از دیوانسالاران دربار هلاکوخان درباره‌ی تاریخ مغول و خوارزمشاهیان و اسماعیلیان. جوینی، بسیاری از اصطلاحات اقتصادی، زمین‌داری، منصب‌های درباری و نظامی دوره‌ی مغول را شرح داده است. کتاب از منبع‌های پژوهش در اوضاع اقتصادی ـ اجتماعی و موقعیت شهرها و روستای آن دوران است.ملک الشعرا بهار، شیوه‌ی تاریخ جهانگشای را در پاره‌ای زمینه‌ها ، نزدیک و شبیه می‌داند به شیوه‌ی «مقدمه‌ی ابن خلدون». به نوشته‌ی بهار، عطا‌ملک جوینی در تاریخ جهانگشا، «‌اصول صحیح اجتماعی در علل حقیقی شکست خوارزمیان و انقراض مدنیت ایرانیان در برابر حادثه تاتار و علت‌های حقیقی دیگر در پیشرفت کار چنگیز و اتباع خونریز او آورده که در عالم خود منحصر بفرد میباشد و در کتب فارسی بلکه در تواریخ تازی سوای «ابن خلدون»، کسی باین نحو در کنه مسایل تفحص و تعمق ننموده است» بهار می‌افزاید‌: «‌اگر نویسندگانی چون نویسندگان زمان‌های بعد متصدی نوشتن و ضبط تاریخ چنگیز و هلاکو شده بودند امروز ما از فهم بسیاری ازحقایق تاریخی که در جهانگشا است محروم بودیم.» بهار، محمدتقی، (ملک‌ا‌لشعرا)، سبک‌شناسی ج٣ ص ۵٣ ـ ۵۲ .چاپ ششم.۱٣۷۰ خورشیدی، موسسه انتشارات امیرکبیر.<br />
۶ ـ کتاب زندگانی من و نوشته‌های «ده سال در عدلیه» و «چرا ازعدلیه بیرون آمدم» در سال هزار و سیصد و بیست و سه (۱٣۲٣) خورشیدی به صورت جداگانه منتشر شدند. هرسه نوشته در سال هزار و سیصد و چهل و هشت (۱٣۴٨) خورشیدی، یکپارچه و به نام اولیه‌ی زندگانی من چاپ شد.کتاب «‌شیخ صفی و تبارش»، سال هزار و سیصد و شش (۱٣۰۶) خورشیدی. کتاب «مشعشعیان» که بخشی از کتاب «تاریخ پانصد ساله خوزستان» است در هزار و سیصد و چهار (۱٣۰۴) خورشیدی. مقاله‌ی کوتاه «آیا بردیا دروغی بود »، اردیبهشت هزار و سیصد و سیزده (۱٣۱٣)خورشیدی.<br />
۷ ـ ورجاوند بنیاد: ورجاوند، واژه‌ای پهلوی است به معنای ارجمند، برازنده، دارای فره ایزدی، خداوند ارج. کسروی، خود در واژه‌نامه‌ی پایانی کتاب، در برابر واژه‌ی ورجاوند، واژه‌های «خدائی» و «مقدس» را آورده است. ورجاوند بنیاد در تابستان هزار و سیصد و بیست و دو (۱٣۲۲) خورشیدی منتشر شد. دو کتاب دیگر کسروی که شاهرخ مسکوب در متن بحث خود درباره‌ی معنای «خرد » در نوشته‌های کسروی، به آن‌ها ارجاع می‌داد، عبارتند از: آئین، چاپ نخست، هزار و سیصد و یازده (۱٣۱۱) خورشیدی و در پیرامون خرد، چاپ نخست، هزار و سیصد و بیست و دو (۱٣۲۲) خورشیدی.<br />
٨ ـ پیرنیا در کتاب «تاریخ باستانی ایران»، در شرح پادشاهی کمبوجیه پسر کورش می‌نویسد: کوروش دو پسر داشت، یکی کمبوجیه که «به ولایت عهد معین شده بود»، حکومت بابل را داشت و در زمان غیبت کوروش از ایران، «نیابت سلطنت» را نیز عهده‌دار بود. و دیگری بردیا که حکومت خوارزم و باختر و پارت و کرمان را داشت وچون طرف توجه مردم شده بود کمبوجیه او را رقیب خود دانسته «مخفیانه» کشت. سپس در هنگام لشکرکشی کمبوجیه به مصر، گئوماتا‌ی مغ، خود را بردیا پسر کوروش برادر کمبوجیه گفت و برتخت نشست و مردم هم بسوی او رفتند. کمبوجیه در شام خبر را شنید و «در موقع بسیار بدی واقع شد» چون می‌دانست بردیا را کشته اما نمی‌توانست این را بیان کند و بالاخره «در حال تاثر» در شهر اگباتانا در شام «زخمی بخود زد» که از اثر آن درگذشت اما پیش از این حادثه، «سر» خود را به داریوش که در لشکرکشی مصر همراه او بود ابراز کرد. پیرنیا سپس از کتیبه بیستون، گفته‌های داریوش درباره‌ی پایان کار گئوماتای مغ را می‌آورد. داریوش شاه می‌گوید: کسی از پارس یا مدی یا از خانواده ما پیدا نشد که این سلطنت را از گئوماتای مغ باز ستاند. مردم از او می‌ترسیدند چه عده‌ی زیادی از اشخاصی که بردیا را می‌شناختند، می‌کشت. تا اینکه من آمدم از اهورا مزدا یاری طلبیدم اهورا مزدا مرا یاری کرد. من با کمی از مردم ، این گئوماتای مغ را با کسانی که سردسته‌ی همراهان او بودند، کشتم. من او را کشتم پادشاهی را از او باز ستاندم به فضل اهورامزدا شاه شدم. اهورا مزدا شاهی را به من اعطا کرد. پیرنیا، حسن، مشیرالدوله، تاریخ باستانی ایران، صص۱۰٣ ـ ۹٨، نشر دنیای کتاب ۱٣۶۲ خورشیدی. چاپ نخست تاریخ باستانی ایران، اسفند ماه هزار و سیصد و شش (۱٣۰۶) خورشیدی.<br />
کسروی درست در همین روایت داریوش در کتیبه‌ی بیستون شک می‌کند. کسروی می‌نویسد: «این داستان از شگفت‌ترین داستان‌هاست و پاره‌ای دشواری‌ها در آن هست. یک رشته موضوع‌هائی در آن هست که به سختی می‌توان باور کرد. یکم آنکه اگر کمبوجی بردیا را نهانی کشته بود پس گومات از کجا آن را دریافت و خود را به نام بردیا خواند؟ دوم آنکه گومات پیش از آن درکجا بوده و چگونه شد مردمی که پیش از آن او را می‌شناختند پرده از رازش برنداشتند. سوم آیا از کسانی که نخستین بار نزد گومات شتافتند و گرد سر او فراهم آمدند یکی نبود که بردیا را دیده باشد، بشناسد که این مرد نه آنست . چهارم مگر با کشتن این وآن چنین رازی سرپوشیده می ماند». کسروی سپس می‌نویسد که «پادشاهی هخامنشی در آن زمان از یک سلسله پادشاهی‌هائی پدید آمده بود که هر یکی پیش از آن مستقل می‌زیسته و این زمان هم آرزوی استقلال در دل خود داشته و به اندک بهانه هریکی سر به شورش بر می‌داشت». کسروی پس از اشاره به «دشواری‌های داستان» و چگونگی پادشاهی هخامنشی می‌نویسد: «این‌ها دشواری‌هایی است که در داستان هست. کسانی می‌توانند بگویند حقیقت داستان نه آن بوده که داریوش در نوشته ی بیستون می‌گوید یا هرودوت در تاریخ خود می‌نگارد. شاید داستان این بوده که بردیا نه دروغی بلکه راستی بوده و این است مردم سر به پادشاهی او فرود آورده‌اند &#8230;..و داریوش که از خاندان پادشاهی و مرد دانا و توانایی بود چشم به پادشاهی او دوخته و به همدستی کسانی از بزرگان درباری او را کشته و پادشاهی را از آن خود ساخته ولی برای آنکه مردم از او دل آزرده نشوند چنین وانموده که آن کس نه بردیا پسر کوروش، بلکه مغی دروغگو بوده و بدین سان این موضوع شهرت پیدا کرده.» کسروی پس از بیان تردید و پیش گذاشتن فرض خود، می‌نویسد: «این شکی است که ما در پیرامون این داستان پیدا کرده‌ایم ولی به هیچ سر قضیه یقین نداریم ، و اینکه در اینجا موضوع را عنوان می‌کنیم برای آن است که گفتگو از آن بشود». تاریخ نگارش این مقاله‌ی کسروی اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و سیزده (۱٣۱٣) خورشیدی است. کاروند کسروی، ص ۱۲۶، مجموعه‌ی ۷٨ رساله و گفتار‌، به کوشش یحیی ذکاء، انتشارات آرش / سوئد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/130512_19/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی درباره فرهنگ ایران – سخنرانی منوچهر جمالی درباره مقوله « مایه » در فرهنگ ایران و تحولات آن &#8230;</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/120512_38</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/120512_38#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 May 2012 21:07:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[سـخـنـرانـیـهـا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8395</guid>
		<description><![CDATA[گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی درباره فرهنگ ایران سخنرانی منوچهر جمالی درباره مقوله « مایه » در فرهنگ ایران و تحولات آن و سپس بازتاب آن دردوره اسلامی، در اشعار ناصرخسرو گفتارهای کوتاه &#8212; ۷ DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="rebl">
<h2 dir="rtl"><span class="bN">گفتارهای کوتاه منوچهر جمالی<br />
درباره فرهنگ ایران</span></h2>
<h1 dir="rtl">سخنرانی منوچهر جمالی درباره<br />
<span class="vl">مقوله « مایه » در فرهنگ ایران و تحولات آن<br />
و سپس بازتاب آن دردوره اسلامی، در اشعار ناصرخسرو</span></h1>
<h2 dir="rtl"><a href="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_7.mp3">گفتارهای کوتاه &#8212; ۷</a></h2>
</div>
<div class="soxanraniha">
<p><span class="s"><a class="audio" title="Listen" href="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_7.mp3">DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE</a></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/120512_38/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.jamali.info/soxan_m9/2012_goftare_kutah_7.mp3" length="54651088" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند &#8212; چاشنی های اندیشه (۲) نوشته استاد منوچهر جمالی و بازخوانی از فرشید</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/120512_28</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/120512_28#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 May 2012 18:23:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=8391</guid>
		<description><![CDATA[فرشید آذرفروز آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند چاشنی های اندیشه (۲) نوشته استاد منوچهر جمالی و بازخوانی از فرشید DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>فرشید آذرفروز<br />
آثار منوچهر جمالی را برای شما میخواند</h2>
<div class="soxanraniha">
<p style="text-align: right;"><a href="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_14.mp3">چاشنی های اندیشه (۲) نوشته استاد منوچهر جمالی و بازخوانی از فرشید</a></p>
<p><span class="s"><a class="audio" title="Listen" href="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_14.mp3">DOWNLOAD AND LISTEN TO MP3 FILE</a></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/120512_28/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.jamali.info/guest_readings/guest_reading_14.mp3" length="9129265" type="audio/mpeg" />
		</item>
	</channel>
</rss>

