نوشته شده توسط admin | نوشته شده در خـرد درپـرتـگـاه | ارسال شده در تاریخ ۱۶-۰۳-۱۳۸۹
۰
VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF
منوچهرجمالی
خـرد درپـرتـگـاه (۷)
فرانک،زنی که ضحاک راسرنگون کرد(۳)
فرانک ،وانقلابِ اودربینـش
فرانک، مادرفریدون ، برای
دگرگونه ساختن ِ« بینش ضحاکی» برمیخیزد
………………………………….
«حکمت الله» و« بینش ضحاک » ،
از« ذوق، یاچششِ عذاب دادن» میرویند
……………..
انقلاب دربینش،با انقلاب درچشش،آغازمیشود
…………………..
گربرفلکم دسـت بُـدی چون یـزدان
برداشتمی ، من این فلک را زمیان
ازنــو ،……….. فلکی دگر، چنان ساختمی
کآزاده ، به کام دل رسیدی ، آسان – خیام
« به کام رسیدن وکام بردن و کامکاری » ، مسئله «چشیدن ومزیدن »است ، وازچشیدن ومزیدن است که درفرهنگ ایران ، « بینش بنیادی » ، پیدایش می یافته است . بینش بنیادی، بینشی است که واقعیت داده میشود ، کاربند است .
نوشته شده توسط admin | نوشته شده در خـرد درپـرتـگـاه | ارسال شده در تاریخ ۱۰-۰۳-۱۳۸۹
۰
VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF
منوچهرجمالی
خـرد درپـرتـگـاه (۶)
فرانک،مادرفریدون،کیست؟
فرانک،« جی » یا«زندگی»است
که دربرابرضحاک (اژی+ دها )
که« ضدزندگیست»، می ایستد
تراگفتم و، بیش گویم همی
که از راستی ، دل نشویم همی
میازار کس را ، که آزاد مـرد
سراندرنیارد ، به آزارو درد
رستم به اسفندیار- درشاهنامه
درفرهنگ ایران ، آزادی وراستی وسرفرازی ، رویه های گوناگون یک اصل هستند . انسان ِآزادوراست ، ازآزار ودردی که به او میدهند، نمیترسد و بیمی ندارد ، و هرگز، تابع و مطیع و تسلیم ِ قهروتهدید نمیگردد . این فلسفه بسیاری ژرفیست که بنیاد فرهنگ ایران است ، و در همان خیزش فرانک ، مادرفریدون رویاروی ضحاک ، پیکریافته است . فرانک که« جی» یا «اصل زندگی شاد» و« مهرو خواست » ، درزمان هست ، برغم آزارها ئی که ازاصل آزارودرد ( ضحاک ) میبرد ، سرتسلیم فرود نمیآورد و مطیع «خشم یا قهروتهدید » نمیشود و برای رستاخیز راستی و آزادی ، برمیخیزد . فرانـَک ؛ از واژه « فرن = پران درسانسکریت » برآمده است و « فرن افتار» ، همان جان یا آتش جانست که به انسان، تشخص می یابد . ازاین رو هرانسانی « فرندات یا فرنداد » هست و نام دیگر این خدا « فرن+ بغ » بوده است . فرنبغ ، برعکس آنچه درواژه نامه ها آمده ، « فره + بغ » نیست ، بلکه « فرن بغ » است . و افتاریا اوتارکه پسوند آتش جان درانسانست ( فرن افتار) ، معنای فرود آمدن خدا وتشخص یابی درانسانست . البته یزدانشناسی زرتشتی ، مجبوراست که این محتوا را بپوشاند . چون « فرن = پران » ، آتش جانست که دربرافروختن ، فراز( فراس = فرانک ) می یابد و درست نام ارتا ( اردیبهشت ) ، سرفراز هست . وارتا ، نام دیگر، همین عنصرنخستین یا آتش جانست . پس آتش خدائی ، دربرافروتن ، راست به بلندی می بالد و سرفراز میشود . درخت سرو نیز، مانند انسان ، تخم ارتا هست ، ازاین رو « اردوج = ارتا وج = تخم ارتا » نامیده میشود ودرختیست که صفتش « راستی » و « آزادی » است.
نوشته شده توسط admin | نوشته شده در خـرد درپـرتـگـاه | ارسال شده در تاریخ ۰۵-۰۳-۱۳۸۹
۰
VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF
منوچهرجمالی
خـرد درپـرتـگـاه (۵)
فـرانک، زنـی که
ضحاک راسـرنگون کرد
جشن مهرگان ، جشن فرانک است، نه جشن فریدون
جشن مهرگان،
جشنی برضدِ«عید قربان» است
جشن مهرگان ، استوار براین محتواهست که
هیچکس ، حق ندارد که :
«کشتن وآزردن جان وخردانسان»رامقدس سازد
کاوه وفریدون وضحاک را همه میشناسند ، ولی« فرانک» را که بزرگترین جنبش ضد ستم را درایران ، به راه انداخته وسامان داده و به پیروزی رسانده ، کسی نمیشناسد ، و ازاو هم هیچگاه، حتا زنان آزادی خواه ایران ، یادی نمیکنند .
چرا ؟ برای اینکه نقش بزرگ زن را ، درتاریخ ِآزادیخواهی ودادخواهی ، تاریک ومجهول ساخته اند . در روایت شاهنامه ازکاوه وفریدون ، درست موبدان زرتشتی ، فرانک را که نخستین وبرترین نقش را دراین خیزش جامعه داشته ، کمرنگ ساخته وازدید ، افکنده اند . فرانک که فقط درشاهنامه ، درنقش مادری فریدون ، به مادری دلسوز کاسته میشود ، زنیست که دراوج بزرگترین فاجعه های دراجتماع ایران ، بنیاد گذارومبدع وسازمان دهنده بزرگترین جنبش دادخواهی درفرهنگ ایران میگردد . او درحقیقت وبه معنای بسیار گسترده ، مادر، یا سرچشمه پیدایش فرزندانی میشود که خطررا به خود میخرند و با سرپیچی وطغیان ، ضحاک زمانه را سرنگون میسازند. او بنیاد گذار ِ«حق سرکشی وسرپیچی درفرهنگ ایران ، دربرابرهرقدرتی میشود که جان وخرد انسانها را بیازارد ، و طبعا گزندی به قداست جان وخرد انسان بزند » . هرچند نیزکه این قدرت ، خدا باشد ، یا آنکه به خدائی نسبت داده شود . این فاجعه ِ درد آور ِ بزرگ که همیشه درتاریخ ، تکرارمیشود ، آنست که « ترس و وحشت انگیزی و شکنجه دادن جان و آزردن وخفه کردن خرد، و سلب آزادی دراندیشیدن ، مقدس ساخته میشود » .
نوشته شده توسط admin | نوشته شده در خـرد درپـرتـگـاه | ارسال شده در تاریخ ۲۸-۰۲-۱۳۸۹
۰
VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF
منوچهرجمالی
خـرد درپـرتـگـاه (۴)
« تحـوّل » ،
همان
افروختن پـرسیمرغ (اخـو)،
درخودِ انسان هست
درتحول ، انسان، سرفرازمیشود
بنیادِ اخلاق درفرهنگ ایران
آن بود که تخم سیمرغ ،
درتحول یافتن ، انسان میشود ؟
هرچه مرا به زایش ّجان خودم ، درعمل و دراندیشه و درخوبی ودر بزرگی و در سرافرازی بیانگیزد ، دوست میدارم و ازآن شادم . من ، آبستن به سیمرغم ، آبستن به غنائی هستم که نیاز به تحول دارد ، تا در عمل وخوبی وگرمی ومهر و آبادان سازی و شادسازی .. لبریزشود و واقعیت بیابد . من ، آموزگاری نمی جویم تا ازاو بیاموزم وازجهلم بکاهم ، بلکه انگیزنده زندگی را درخود میجویم تا اندیشه ، و عمل ، و خوبی وبزرگی وسرفرازی را که در جانم ، نهفته است بیانگیزد . چون درمن ، آتش جانی هست که میخواهد به عمل واندیشه وگفتارو خوبی زیبائی و مهر وسرفرازی ، تحول یابد . درمن ، آتشی زیرخاکستر هست که میخواهد افروخته شود ، تحول به شعله وزبانه و روشنی و گرمی یابد . من خدائی را نمیخواهم که معـلّم من باشد، وبه من روشنائی بتابد و روشنی وام بدهد و مرا ازجهل گوهریم برهاند . چنین خدائی ، غاصب غنای من هست ، و مرا از تحول بازمیدارد . من درخود، تخمی ازخوشه آن خدا هستم ( مردم = مر+ تخم ) که سرچشمه غنا درمن و درهرانسانی هست . من ، «مردمم» ، تخم سیمرغم ، اصل آفریننده وزاینده و وخشنده هستم . این غنای من هست که میخواهد درعمل و اندیشه وروشنی وخوبی وبزرگی … تحول یابد وازتنم زائیده شود .
نوشته شده توسط admin | نوشته شده در خـرد درپـرتـگـاه | ارسال شده در تاریخ ۲۶-۰۲-۱۳۸۹
۰
VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF
منوچهرجمالی
خـرد درپـرتـگـاه (۳)
ترس ِاز تحوّل یافتن
عـلـّـتِ پیـدایـش :
۱- گر یزازدنیا ( ترک دنیا )
۲- احساس تنفراز تنوع وکثرت درهمه گستره ها
۳- بی ارزش شدن آبادکردن گیتی
۴- تحقیرزن
۵- بی ارج شدن انسان ( بی ارج شدن خود)
۶- پشت کردن به خوشیها گذرا درزندگی
۷- روی کردن به اندیشیدن به ماوراءالطبیعه وآخرت میگردد
با ترس ِخرد از« تحول یابی » ، خردِ انسان ، تبدیل به « عقل » میگردد، که چیزی را« هست »میداند که تغییروتحول نمی یابد . با ریشه کردن این ترس ازتحول وتغییر ، درروان وضمیراست که انسان میکوشد ، همه چیزهارا دراجتماع وتاریخ وبینش ، تامیتواند ازتحوّل بازدارد ، تا همیشه با هستها (هستان) باشد . چنین انسانی میکوشد ، همه چیزهارا ، ثابت وسفت ومنجمد وخشک کند ، تا درسفت وثابت وبی جنبش شدن ، آنها را هستی ببخشد .
برای او حقیقت وکمال ، چیزی میشود که هیچگاه تغییرنمی یابد وهمیشه همان هست که بوده است . برای او، چیزی باطل وناقص هست که تغییر می یابد و همیشه چیز دیگرمیشود ، وطبعا نمیتواند به آن اعتماد کند .
ایمان واعتقاد به چنین بینشی درعقل ، به آسانی ناگهان دریک بحران ، تبدیل به تعصب ( خشک اندیشی ) میشود ، چون دراضطراب هست که انسان درمتعصب شدن ، درک اوج هستی خود را میکند . معنای « هستی » ، « تغییرناپذیری » ، و « اینهمان باشی همیشگی » میشود .
این ترس است که سبب گریز از دنیا ، وگریز ازتحول یابی خود ، و گریز ازخوشیهای روزمره زندگی ، و گریز از کوشش در آبادان کردن گیتی ، و گریز از اعتماد کردن به انسانها میگردد ، چون از « تحول یابی آنها » میترسد .
نوشته شده توسط admin | نوشته شده در خـرد درپـرتـگـاه | ارسال شده در تاریخ ۲۳-۰۲-۱۳۸۹
۰
VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF
منوچهرجمالی
خـرد درپـرتـگـاه (۲)
آنچه را « مُحال » میخوانند
« تحوّل پذیر»است
خرد،آنچه را« تغییرناپذیر» میدانند،تغییرمیدهد
عقل،چیزی راکه تغییرنمیپذیرد،اصل هستی میکند
………………..
فرق میان« خرد» و «عقل »
چگونه ، با واژگونه کردن ِ« خرد»
، « عقل» را ساخته اند ؟
آنانکه چیزی را « محال» میدانند، خرد خود را درتحول دادن آن چیز ، ناتوان ونومیدمیسازند
مفهوم « مُحال » را درهرجامعه ای ، باید از مفهوم « واقعیتشان» فهمید . واقعیتی که درآن جامعه ، میکوشد که باقدرت ، خود را «ماندنی وتزلزل ناپذیروپایدار»سازد ، تحول یافتن خود را ، درخردها وروانها واذهان، مـُحال میسازد . ازآن پس خرد درهرانسانی واژگونه ساخته میشود ، تا واژگونه گوهرش بیندیشد . واز« خرد ش» ، « عقل » ساخته میشود .
نوشته شده توسط admin | نوشته شده در خـرد درپـرتـگـاه | ارسال شده در تاریخ ۲۱-۰۲-۱۳۸۹
۰
VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF
منوچهرجمالی
خـرد درپـرتـگـاه (۱)
خـرد ِ محال اندیش
خردی که میان « امکانات موجود» برنمی گزیند
بلکه « امکانات تـازه دیگر »
برای برگزیدن ، میآفریند
آزادی ، آفریدن امکانات تازه است
نه برگزیدن میان امکانات موجود
تا امکانات تازه ، آفریده نشده اند
تحوّل ، محال است
این اندیشه که خدا ، کانون آتشی است که اخگرهایش درجان انسانها پخش شده است ، تصویر بسیارشگفت انگیزی ازانسان ، فراهم آورده است . ما درفرهنگ ایران ، انسانی را می یابیم که گرمی وروشنی وجنبش وشادی ، از زندگی خودش ، میجوشد ومیافروزد ومی تابد . انسانی که سرچشمه نیرو و غنی وسرشاری است . خدا ، یا اصل تحول (= دگردیسی و ازنو زنده شوی ) ، خودش ، آتش یا گرمی هرجانی میشود و ازاین رو هرانسانی ، خودش ، ازخودش حرکت میکند وبه حرکت میآورد ، ازخودش شادمیشود وشاد میکند، ازخودش روشن میشود و روشن میکند ، نه از متضاد بودن با کسی و چیزی واز دشمنی با ضدش . آزادیش ، در برگزیدن میان این وآن واقعیت نمی پذیرد ، بلکه در روشن شدن ودر روشن کردن جهان ازخودش هست که آزادی را درمی یابد .