<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تـازه هـا - جـمالی به روز &#187; انسان سیمرغی، میاندیشد</title>
	<atom:link href="http://www.jamali.info/alternate/category/ensan-simorghi-miandishad/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.jamali.info/alternate</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 11 Feb 2012 17:38:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>انسان سیمرغی میاندیشد ۶</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/040310_2</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/040310_2#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 16:13:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسان سیمرغی، میاندیشد]]></category>
		<category><![CDATA[جـمالی به روز]]></category>
		<category><![CDATA[چهارشنبه سوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=375</guid>
		<description><![CDATA[منوچهرجمالی با چهارشنبه سوری غایت زندگی،« سوروشادی » میشود چهارشنبه سوری جشن ِپیدایشِ زمان وزندگی ِتازه از آهنگِ موسیقی وازگـرمیِ ِمهـر «سور»،غایتِ زندگی درگیتی بادا مبارک درجهان ، سوروعروسیهای ما سور وعروسی را خدا ، بـبـُریـد بر بالای ما زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکر هرشب، عروسی دگـر، از« [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl">منوچهرجمالی</h2>
<h1 dir="rtl">با چهارشنبه سوری<br />
غایت زندگی،« سوروشادی » میشود</h1>
<h2 dir="rtl">چهارشنبه سوری<br />
جشن ِپیدایشِ زمان وزندگی ِتازه<br />
از آهنگِ موسیقی وازگـرمیِ  ِمهـر</h2>
<h2 dir="rtl">«سور»،غایتِ زندگی درگیتی</h2>
<h3 dir="rtl">بادا مبارک درجهان ، سوروعروسیهای ما<br />
سور  وعروسی را خدا ، بـبـُریـد بر بالای ما<br />
زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ،  قرین شد با شکر<br />
هرشب، عروسی دگـر، از« شاه خوش سیمای ما »<br />
مولوی</h3>
<p dir="rtl"><span id="more-375"></span></p>
<div>
<p dir="rtl"><a title="as word" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/word/andishidane_simorghi_6.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> &#8212;  <a title="as pdf file" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/pdf/andishidane_simorghi_6.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
</div>
<p dir="rtl">« سوروعروسی وشادی » ، جامه ایست که خدا برای وجود ما بریده و  دوخته است . به عبارت دیگر، غایتِ گوهری ِ زندگی درگیتی ، جشن عروسی انسان  ، یا انبازی وآمیزش او ، با طبیعت وانسانها وخدا و معنا وگوهرچیزها  درزمانست . این شناخت و مهرورزی وکشش بدان ، ازکجا آمده است ؟ این سراندیشه  ایست که درفرهنگ ایران ، در«جشن چهارشنبه سوری» به خود ، شکل داده است ،  ولی دراثرمبارزاتی شدید ودرازمدت ، که با این « غایت » ، معنا ومحتوای آن  شده ، این پیوند میان جشن چهارشنبه سوری، وغایت زندگی درگیتی ، فراموش  ساخته شده است ، ولی خود ِ آئین ِظاهری جشن ، ازملت ، نگاهداشته شده است .  امروزه ، رویکرد به سکولاریته یا « زندگانی زمانی » ، آتشی است که از  زیرخاکستر هزاره ها ، ازهمین جشن وازجشنهای دیگر ایران ، باز افروخته وشعله  ور میشود .</p>
<p dir="rtl">افلاطون ، میگوید که « مهرورزیدن به یک خوبی یا ارزش » است که  انسان را به آن خوبی وارزش میکشد و تحول میدهد ، و تنها شناخت خوبی یا  ارزش ، به خودی خود ، برای واقعیت دادن آن خوبی یا ارزش دراجتماع ، بسا  نیست . همین اندیشه درفرهنگ ایران ، به گونه ای دیگرگفته شده است . اینکه  آتش زندگی که جان باشد ، درانسان ، سرچشمهِ پیدایش « روشنی = بینش » و «  گرمی = مهر» است ، به معنای آنست که « بینش خوبی وارزش ، باید با « مِهربه  آن خوبی وارزش ، همراه وهمسرشت باشد » . شناخت ارزش یک چیزی ، مانند زندگی  کردن درگیتی ودرزمان ، کافی نیست ، بلکه باید بدان مهرورزید ، و به طور  گوهری بدان کشیده شد . اگرنه ، اگر اکراه یا لاقیدی وبی اعتنائی نسبت به آن  ارزش موجود باشد و آن ارزش ، فرعی یا خوار ساخته شود ، آن شناخت ، بی  ثمرمی ماند . برای آنکه چنین ارزشی ، برای انسان  برترین ارزش  شود ، و  بدان ارزش ، مهربورزد ، خدای زندگی ، خودش ، تبدیل به زندگی در زمان می  یافت . آنگاهست که زندگی درزمان ، پرستیدنی میشود. درفرهنگ ایران ، خود ِ  خدا ، تحول می یافت و میشد ومیگشت . زندگی کردن در زمان ، خدائی میشد .  زندگی در زمان ، پرستش میشد . پرستاری از زندگی در زمان ، پرستیدن میشد .  پرستیدن ، درهزوارش ، به معنای شاد کردن وشاد شدن ( شادونیتن ) است . و «  شاده » نام ِخود خداست . شادونین ، به معنای آنست که انسان ، درشادشدن  درزندگی درزمان ، « خدا» میشود ، « رام و فیروز» میشود . جشن چهارشنبه سوری  ، برشالوده این غایت بزرگ درایران ، پیدایش یافته است .</p>
<p dir="rtl">جشن چهارشنبه سوری ، جشن پیدایش زمان وزندگی تازه ، از گوهر ِ  موسیقی ومهر میباشد . این جشن درواقع ، چکادِ جشن گاهنبارششم درسال میباشد  . گاهنبارها درفرهنگ ایران ، تخم هائی هستند که ۱- آسمان ابری و ۲- آب و۳-  زمین و۴-گیاه و۵- جانور و۶- انسان ، ازآن میرویند . ازاین روگاهنبارها ،  شش گوهر، یا بذر ِآفریننده گیتی درزمان هستند . درفرهنگ ایران ، همه جهان  هستی ، از آسمان وآب وزمین وگیاه وجانورو انسان( مردم ) ، از « انبازی  ویاری خدایان باهم دراین تخم ها » که « همبغی یا نرسی » نامیده میشد ،  پیدایش می یافتند ومیروئیدند . خدایان ، درزمان ، خودشان ، آسمان وآب وزمین  وگیاه وجانورو انسان میشدند، یا خودشان ، درزمان ، تحول به اینها می  یافتند . گوهرخودِ خدایان ، تحول به آسمانی ابری وآب وزمین وگیاه  وجانوروانسان ، درروند ِ زمان می یافت . ازگاهنبارپنجم ( انبازی پنج خدا  باهم ) ، انسان یا مردم میروئید ، و چکاد ِ این درختِ پیدایش انسان ، تخمی  میآورد که مرکب از« پنج خدا » بود ، و ازانبازی این خدایان باهم ، زمان  وزندگی نوین ، یا سال نو وگیتی نو ، پیدایش می یافت .</p>
<p dir="rtl">سال ، درایران دوازه ماه ِ سی روزه داشت ،  و پنج روز پایانی ،  جزو این دوازده ماه بشمار نمی آمد ، و این پنج روز، تخم ِ پیدایش زمان  وزندگی ازنو ، بشمار میآمد . ازاین رو، این پنجه ، درفلسفه زندگی ایران ودر  دین او ، فوق العاده اهمیت داشت . این خدا نبود که گیتی را ازنو خلق میکرد  و میآفرید، بلکه این انبازی پنج خدا باهم بود که اصل پیدایش ورویش یا زایش  زمان وگیتی ازنو بود . خدائی ، زندگی را درگیتی وزمان ، خلق نمیکرد ، بلکه  خودِ خدایان درانبازی باهم ، زندگی درگیتی میشدند. زندگی درزمان درگیتی ،  جشن عروسی وزایش خدا درزمان میشد ، وبدینسان ، برترین ارزش را نزد مردم می  یافت ، و بدان ارزش، مهرورزیده میشد . البته این اندیشه پیدایش جهان ازاین  همبغی یا انبازی خدایان پنجگانه ، در چهارچوبه معتقدات « میترائیسم » و خود  ِ زرتشت و یزدانشناسی زرتشتی نمیگنجید ، وبا مفهوم آفرینش هردوی آنها  درتضاد بود  . دراین تصویر ِآفرینش ، زمان وزندگی ، استوار براندیشه « خود  زائی ِ خود ِ گیتی وزمان ، ازخودش » بود . ( خود زائی ، با خود زدائی فرق  دارد ) .  خدایان ، پدیده های فرا- زمانی و فرا جهانی نبودند ، بلکه خودِ  زمان وهستی بودند .</p>
<p dir="rtl">یزدانشناسی زرتشتی ، راهی جزپذیرش این تقویم واین جشن ها  نداشت  . ولی کوشید که آنهارا به گونه ای دیگر، تفسیرکند تا اهورامزدا ،  درهمین تقویم ، آفریننده آنها بشود . ازاین رو موبدان آمدند  وهفده سرود (  گاتا) زرتشت را ، به پنج بخش کردند، و نخستین واژه های این پنج بخش را ،  نام این پنج روز ساختند ونامهای کهن را طرد ونفی کردند . بدین سان ، زمان  وزندگی ، پیدایشی از سرودهای اهورامزدا میشد که به زرتشت ، وحی کرده است .  با تغییر نامهای این پنج روز ، به عبارت دیگر،  سرودهای گاتا ، منشاء  آفرینش وخلق جهان شد . جهان وزمان ، ازسرود وسخن وواژه اهورامزدا ، آفریده  شده است ، و  دیگر، پیدایش ورویش از « تخم » ، واز« انبازی وهمبغی خدایان »  نیست . همه جهان وانسانها باید ازاین به بعد ، طبق سخنان زرتشت واهورامزدا  زندگی ورفتارکنند وبیندیشند ، وگرنه ، آفریده اهورامزدا نمی باشند .</p>
<p dir="rtl">خواه ناخواه آفرینش جهان وزمان ، ازواژه یا سخن ِاهورامزدا ،  یعنی ازخواست وهمه آگاهی او ( روشنی بیکران او ) ، به زندگی و اجتماع  وتاریخ و « غایت زندگی درزمان ودرگیتی»  وبه حکومت ، معنا ومحتوا وراستای  دیگرمیداد . ازدید گاه امروزه ، تصویرآفرینش ِجهان وزمان ، از« تخم » ،  بینش سکولار است ، چون خودِ خداهست که زمان گذرا و زندگی دراین زمان وجسم   ، « میگردد » . زمان و تن وجسم ومادیات را نمیتوان بی ارزش دانست ، چون  روند ِ تحول یابی خود خداهست . تحول درزمان ، برترین ارزش را دارد و دوست  داشتنی است .</p>
<p dir="rtl">اهورامزدای زرتشت ، فراسوی زمان گذرا هست ، واهورامزدای زرتشت  ، فراسوی خودش ، زمان  کرانمند را میآفریند وخلق میکند . البته تضاد تفسیر  زرتشتی از تقویم ، با تقویم کهن ، آنست که درفرهنگ اصیل ایران ، زمان ،  این همانی با « رویش پیوسته خدا » دارد ، و طبعا همه روزها ، اینهمانی با  خدایانی داشتند که ازیک تخم میروئیدند . روزی نبود که اینهمانی با خدائی  نداشته باشد . بنا براین درتقویم زرتشتی ، از روزهائی که نام خدائی را  ندارند ، میتوان دریافت که یزدانشناسی زرتشتی با این خدا یان ، مسئله ای  بزرگ داشته ، ومیبایستی آنهارا آنقدر تغییر دهد ومسخ سازد ، تا درچهارچوبه  آموزه زرتشت ، بگنجد .</p>
<p dir="rtl">شناخت اینگونه تضادها ، بیانگر ِ تضاد یزدانشناسی زرتشتی با  جهان بینی زنخدائی پیشین هستند ، وازاین تضادها میتوان راه شناخت ِجهان  بینی یا فرهنگ زنخدائی را گشود . ازجمله این تناقضات ، همین پنج روزپایان  سال هستند که ، نه تنها نماد تخمی بودند که جهان نوین ازآن میروئید  ومیزائید ، بلکه همین پنج روز، بافت وغایت زندگی در زمان ودرگیتی را نیز  معین میساخت . ودرست آموزه زرتشت برضدِ این غایت زندگی کردن درزمان درگیتی ،  بود ، و زندگی در زمان را ، رزم ونبرد همیشگی با « اهریمن = اصل  زدارکامگی= اصل شرّ » میدانست ( نه عروسی وسور ) . زندگی ، به عبارت دیگر،  جهاد همیشگی با اهریمن است . این اندیشه به کلی با فرهنگ ایران که غایت  زندگی درگیتی ودر زمان را ، « سـور » میدانست ، درتضاد بود .</p>
<p dir="rtl">درفرهنگ زنخدائی ایران، غایت زندگی درگیتی ، سور یا جشن یا  شادی یا خرّمی بود ، و درست زرتشت ، با آموزه اش ، این غایت زندگی را به  کلی تغییرداد . این تغییر درغایت زندگی ، بسیارچشمگیربود  . چنانکه هنگامی  که گشتاسپ ، به زرتشت گروید ، ارجاسپ ، که ازتغییردین گشتاسپ واعتقاد تازه  او به بهشت ودوزخ ، با خبرشد ، بنا برشاهنامه  به او پیام داد  که :</p>
<p dir="rtl">مرآن پیر ناپاک ( زرتشت ) را دورکن<br />
برآئین ما بر، یکی سـور  کن</p>
<h2 dir="rtl">چرا جشن چهارشنبه سـوری ،<br />
« سـوری»  نامیده میشود ؟</h2>
<p dir="rtl">همانسان که مردم درایران ، نخستین روزهرماه را « جشن ساز» یا «  خرّم » میامیدند ، خدای ایران در فرهنگ زنخدائی ،  پیکریابی اندیشه « شادی  وخرّمی وسورو آشتی» بود . « آشتی، که آ= شائیتی aa-shaaiti» باشد ، به  معنای « شادی کردنست ، نه مبارزه وجهاد وپیکار، که درتقویم زرتشتی ، ازهمان  دقیقه نخست ، جنگ با اهریمن آغازمیشود . ازاین رو ، خدای ایران درفرهنگ  زنخدائی ، شاده و فرّخ و سوروخرّم نیزنامیده میشد. ازاین رو نیز جامعه های  زنخدائی نیز ، « سوری » و« سورستان » و « آسوری » نامیده میشدند . « سور  وشادی و خرّمی و جشن » ، غایت زندگی در زمان شمرده میشد . درکردی ، به « گل  تاج خروس» که همان « گل بستان افروز» باشد که اینهمانی با خدای روزنوزدهم ،  ارتا فرورد (= سیمرغ = جانان ) دارد ، « سوراو » میگویند ، که « سور- آوه »  باشد . آوه یا آپه ، نام این زنخدا بود . مثلا ، درتخت جمشید « آپادانا =  آپه دان » به معنای « نیایشگاه آپه، یا آوه » است . سوراو، به معنای « خدای  جشن ، خدای مهمانی ، خدای عروسی » است ، چنانکه « شادی » هم دراصل، معنای «  جشن عروسی » دارد، و نام ِ خود ِ این خدا بوده است  . نیایشگاه ، شاده  ونوشاده ونوشاد، دربلخ ، نیایشگاه این خدا بوده است ، وخانوداده برمکی ، «  سدان= تولیت » این نیایشگاه بوده اند . به نائی که عروسی نواخته میشود ، «  سورنای » یا شهنای میگویند ، و شاه ، دراصل ، نام سیمرغ و نام این خدا هست .  نام شهربغداد ، « سورا» بوده است که سپس « زاورا » شده است .  و« بغداد »  دراصل نیز « بغ- دان » نامیده میشده است ،که به معنای نیایشگاه بغ است ، و  بغ نیزدراصل ، خدای زن بوده است . شاعری زرتشتی ، شعری بنام « درخت آسوریگ »  سروده است ، تا برتری دین زرتشتی را بر دین زنخدائی ( خرّمدینی= سوری =  آسوری = آشوری ) نشان بدهد ، ودراین شعر « درخت آسوریگ»، نماد زنخدائیست،  و« بُـز» ، نماد دین زرتشتی . واژه های گوناگونی نیزهست که هم معنای خرما  وهم معنای « نی » باهم دارند . علتش نیزآنست که نی وخرما هردو،  ازپیکریابیهای این زنخدا بودند . نام درخت سرو نیز که اینهمانی با « ارتا »  دارد،« سـور» است . درخت سرو ، « اردوج» نیز نامیده میشود که « ارتا= وج=  تخم ارتا » باشد . در بهمن نامه ، رستم سیمرغی ، میکوشد که بهمن زرتشتی را  که دشمنی سخت با سیمرغیان داشت ، به شیوه ای با سیمرغیان ، آشتی بدهد .  ازاین رو ، دختر شاه « سور» را برای او خواستگاری میکند . البته این داستان  نیزبه خودی خود ، بیان برخورد شدید زنخدائی با دین زرتشتی است ، واین  زناشوئی ، به فرجامی شوم کشیده میشود .« ماهوی سوری»  نیزکه یزدگرد را  میکشد ، درواقع  انتقام همین بدرفتاری ساسانیان زرتشتی را  با زنخدایان (  خرّمدینان ) میگیرد . کردهائی که سورانی نامیده میشوند ، ادامه دهنده همین  فرهنگ بوده اند . سپس خانواده هائی که درشهرها یا دهات ایران ، دیرتر از  دیگران ، اسلام آوردند ، « آشوری » خوانده شدند .</p>
<p dir="rtl">ازخود این واژه ِ« سور» ، ومعانیش که دراذهان باقی مانده است،  میتوان برآیندهای محوری این فرهنگ را بازشناخت . یکی ازمعانی سور، رنگ سرخ  و« گل سرخ » هست که گل سوری نامیده میشود و این گل ، ویژه سیمرغ بوده است ،  که سپس گل محمدی خوانده شده است .</p>
<p dir="rtl">آمده نوروز ماه ، با گل سوری بهم<br />
باده سوری بگیر، برگل  سوری بچم &#8211; منوچهری</p>
<p dir="rtl">« سرخ » درفرهنگ ایران ، مادینه است ، چون رنگ خون دررگ است،  که اینهمانی با ارتا ( سیمرغ ) دارد، و خون درسانسکریت « جیو» نامیده میشود  ، که به معنای « زندگی » میباشد ، و اساسا ، یک معنای « رنگ »، خون است .  رنگ ، به افشره واسانس گیاهان وهمه جانها گفته میشد و با جوهر جهان کار  داشت .</p>
<p dir="rtl">ازاین رو ، نام ارتا ، دراشعارحافظ وعبید وخواجوی کرمانی، «  گلچهره » است ، و ازاین رو « گل سوری » ،عروس چمن ، عروس بوستان ، عروس  حجله باغ خوانده میشده است. رد پای آن دراشعارخواجوی کرمانی باقیست که</p>
<p dir="rtl">گل سوری که عروس چمنش میخوانند<br />
گو، بده باده درحجله ،  که  سور است اینجا<br />
اکنون که درچمن(همیشه سبزوتازه)، گل سوری،عروس گشت<br />
ازدست  گل رخان ، می چون ارغوان بگیر<br />
کنون که شد گل سوری، عروس حجله باغ<br />
چه  غم زناله شبگیر بلبل سحرش</p>
<p dir="rtl">یا حافظ گوید :</p>
<p dir="rtl">به جلوه گل سوری ، نگاه میکردم<br />
که بود درشب تیره ، به  روشنی چراغ<br />
مولوی درباره پیدایش خیال دوست میگوید :<br />
درطالع خود ، که  زُهره ( رام ) ، سوری دارد<br />
درسینه چو داود ، زبوری دارد</p>
<p dir="rtl">این عروس ِجهان هستی ، این دوشیزه زیبائی است که « همچند همه  زیبایان جهان زیباهست » و در گوهر هرانسانی، « دین یا اصل زاینده بینش فرد  او» است</p>
<p dir="rtl">ای شادی آن شهری ، کش عشق بود سلطان<br />
هرکوی بود بزمی ،  هرخانه بود سوری</p>
<p dir="rtl">افزوده براین معنی ، درکردی ، « سور » به « توده گندم درخرمن »  گفته میشود . همچنین به جشن وسورخرمن برداری ، سورانه گفته میشود .  برداشتن خرمن ، سوراست . این اندیشه چنانچه دیده خواهد شد ، با همین « پنج  روز پایان سال » ، ارتباط دارد . مردم ، روزپنجم این پنجه را ، « درود »  میخواندند که معنای « خرمن » را هم دارد ، که روز چهارم آن ، همین «  چهارشنبه سوری » میباشد . معنای دیگرسور، دلکشی وجاذبیت است ، که گوهر «  کششی این خدا ، واین فرهنگ » را مشخص میسازد . ازسوی دیگر، به « دیوار  قلعه، یا دیواردورشهر » ، سور گفته میشود ، چون این خدا ، پیکریابی اندیشه «  قداست جان یا گزند ناپذیری زندگی » بوده است . ازاین رو ، پوست و دیوارو  مشیمه ، نماد این دفع گزند بوده اند . چنانچه خرد ، نیز همین نقش نگهبانی  جان را بازی میکند، دیواروجوشن وسپراست ، و حکومت نیز که نگهبان اجتماع  شمرده میشود ، باید همین نقش خرد ، ویا خدای قداست جان را  بازی کنند .</p>
<h2 dir="rtl">نامهای پنج روز، پنجه پایان سال<br />
که  روزچهارمش، « چهارشنبه سوری » هست<br />
۱-آفرین ۲–فرّخ ۳– فیروز ۴-رامِشت ۵-  درود<br />
پـیـتـک = خمسه مسترقه = فروردگان</h2>
<p dir="rtl">یکی ازنامهای این پنج روز افزوده بر دوازده ماه ، فروردگان =  فروردیان = پوردیان = kaan- fravarti است . پسوند ِ کانا ، کانیا ، گانیا،  گانا ، هم معنای نی وهم معنای دوشیزه را دارد . فرورد ، که همان فروهر باشد  ، به معنای « اصل تحول وشدن وگشتن » است که اصل آفرینندگی است . آفریدن ،  خلق کردن نبود ، بلکه تحول یابی بود . خدا ، خلق نمیکرد ، بلکه تحول می  یافت ومی گشت و میشد .</p>
<p dir="rtl">بنا براین « فروردگان » ، به معنای زهدان وسرچشمه تحول یابی ،  یا گشتگاه میباشد . البته این زایش وپیدایش  جهان وزمان ، اینهمانی با «  موسیقی وجشن ونی نوازی » داشت .</p>
<p dir="rtl">درتبری ، به پنجه مسترقه ، « پیتک » گفته میشود . و« پیت کاله  » به جغد گفته میشود، که مرغ بهمن ، اصل خرد درهرانسانیست ، ونام دیگر  بهمن ، اصل خرد ، « بزمونه » است که هم به معنای « اصل بزم » وهم به معنای «  اصل زایش » است .</p>
<p dir="rtl">« پیت » ، درسانسکریت به معنای « زهدان »  است ، و به گلو،  پیتی گفته میشود . گلو(= گرو) همان نای است ، وفیت وفیته ک نیز نام نی وسوت  است . این پنج روز، نائی است که بانگش ، زمان وزندگی نورا ازنو مینوازد  ومی زاید . وخود واژه ِجشن ، به معنای « نوای نی » است .</p>
<p dir="rtl">ابوریحان بیرونی ، نامهای گوناگونی را که درایران برای این  پنج روز رایج بوده است ، درآثارالباقیه آورده است که به کلی با نامهائی که  زرتشتیان بدان میدهند ، فرق دارد ، ولی به دشواری میتوان این نامهائی را که  ابوریحان آورده است بازسازی کرد . ولی نامهای این پنج روز ، میان مردمان  باقیمانده بوده است ، و درلغت نامه ها ، ثبت گردیده ، و با این نامها ، به  خوبی میتوان تصویر نخستین را بازسازی کرد .</p>
<p dir="rtl">من این نام ها را از برهان قاطع وسایرلغت نامه ها ، یافته ام .  نامهای این پنج روز، که گوهروطبیعت زندگی درزمان وغایت زندگی درزمان را  درفرهنگ ایران معین میسازند ، عبارتند از :</p>
<p dir="rtl">۱- نخستین روز ِ پنجه  را ، « آفرین » مینامیده اند<br />
۲-  دومین روز پنجه را ، « فرّخ »<br />
۳- سومین روز پنجه را ، فیروز ( پیروز=  هما = سیمرغ )<br />
۴- چهارمین روزپنجه را که چهارشنبه سوری شده است ،«  رامِـشت» مینامیدند ، که به معنای « رامشگر، خنیاگر» است ، واهل فارس بنا  برابوریحان بیرونی درآثارالباقیه ، اورا « وَنـا زن » مینامیده اند ، که «  رام » باشد که درباختر ، ونوس ، ودرعربی ، زُهره نامیده میشود.<br />
۵- روز  پنجم پنجه را « درود » مینامیدند</p>
<p dir="rtl">مردم ، درعصرروزسوّم (عصر= سرشب = شاهین= سئنا= سیمرغ )  که«  روزپیروز » باشد ، آتش میافروختند ، و برآتش میگذشتند . پیروز که درکردی  نام « هما » یعنی سیمرغ است ، « آذرفروز» هست .  آذرفروز ، معنای مبدع  ونوآورو آفریننده را داشته است . بهمن وسیمرغ ( عنقا، هما ، سمندرو قفنس ) ،  آذرفروزند . آتش ، اصل روشنی (= بینش ) و گرمی (= مهر) است . گذرکردن از  درون آتش ازروز ِ« فیروز» به « روزهای رام وبهرام » که درپی میآیند ، چه  معنائی داشت ؟ گذشتن ازآتش، معنای تحول یافتن ، آتش ، به روشنی ( بینش  وراستی ) وگرمی (مهر) را دارد .</p>
<p dir="rtl">دراینجا به بررسی ، سه روز آخرکه روزسوم ، پیروز و روزچهارم ،  رامِشت ( رام نی نوازیا رام چنگ زن ) وروزپنج ، «درود» ، که درواقع ،  بهرام ( روزبه یا بهروز ) باشد ، پرداخته میشود .</p>
<p dir="rtl">عصر، یا درسرشب ِروزسوّم فروردگان ، که روز پیروز، روز سیمرغ  باشد، آذرها افروخته میشدند . سیمرغ ، با زدن بالش ، باد می وزد و آتش را  میافروزد . این آتش که افروخته شد ، ازآن « رام وبهرام »، پیدایش می یابند  که روز چهارم ( رامشت = رامشگر) و روزپنجم ( درود = بهرام ) باشند . این سه  ، درانبازی با هم ، پیروز و بهروزند . بنا برابوریحان ، اهل فارس ،  روزچهارم را « وَنا زن » مینامیدند . « وَن » درمنتهی الارب ، چنگیست که با  انگشت مینوازند . بنا برفیروزآبادی ، « وَنه » یا معریش « وَنج » ، قسمی  تار از ذوی الاوتار یا قسمی سنج یا عود یا مزمر( مزمار= نی ) است .  این  معنای آخری ، معنای اصلی « وَنا » بوده است که سپس به چنگ وعود و تارگفته  اند، چون نواختن نی ، اصل همه آلات موسیقی شمرده میشده است .  درسانسکریت ،  « وان = vaan » به معانی ، چوب ، عشق ، پرستش هست، و وانسه (  vansa ) به  معنای نی ، چوب نی ، چوب میباشد . دراوستا به درخت ، « ونه = vana» گفته  میشود . این واژه ، باید همان واژه « وین » باشد که نام نی بوده است (مانند  ِ بینی ) . درهرحال ، نام «رام » نزد ابوریحان درآثارالباقیه ، رام جیت  است ، که به معنای « رام نی نواز» میباشد . رام ، خدای موسیقی وشعرورقص  وآوازو شناخت بوده است . افزوده برآن که اصل زمان وزندگی نیزهست ، ونام  دیگرش که « جی » میباشد ، به معنای « زندگی » است .  پس روز چهارم فروردگان  ، « رامِشت » همان خدای رامشگروزمان وزندگیست ، و « ونا زن » ، دراصل به  معنای نی نواز است که میتواند چنگ نواز وعودزن وتارزن &#8230; نیز باشد .</p>
<p dir="rtl">روز پنجم فروردگان ، « درود» خوانده میشود . درودن ، معمولا  به معنای درویدن آورده میشود . درود ، که دراوستا druvataat  باشد ،، از  درودنست که بریدن غله با داس است . خرمن را باید برید و دروید . ولی این  اندیشه با زمان پیوسته ، که گوهر « رام » زنخدای زمانست ، نمیخواند . علت  نیزآنست که این واژه « دومعنا » داشته است ، و معنای دومش درفارسی ، فراموش  ساخته شده است. ولی درکردی هردو معنای آن بجا مانده است . درکردی ، دوریان  ، هم به معنای درویدن و هم به معنای دوختن است .دوراندن ، به معنای درویدن  و دوختن است . دوراو به معنای دوخته است . درونه ، درویدن با داس است .  درومان و دورین ، دوخت و دوز است . درپایان زمان یا سال ، هم هم خرمن وخوشه  ، بریده میشود وهم بلافاصله درکاشتن ونطفه انداختن ، دوخته وپیوسته میشود .  این معنا ی « درود » ، در سیستان به خوبی درآئین عروسی، بجای باقی مانده  است . درسیستان ، درود بـُردن ، به رفتن دسته جمعی خانواده داماد به خانه  عروس ، برای آوردن عروس به خانه داماد گفته میشود . این مراسم در روز قبل  ازعروسی وروزی انجام داده میشود که شبش حنا بندان و شب بعدش ، عروسی است (  کتاب فرهنگ سجستان، خـُمک ) . درقاین نیز ، به خونچه عروسی ، درود گفته  میشود . بخوبی دیده میشود که درود ، تنها « وداع » وجدائی همیشگی نیست ،  بلکه « وداعیست که بلافاصله نیز، وصال وپیوستن » هست . دراین روز ، عروس به  خانواده داماد میرود، وبا او ( رام وبهرام = اصل یا جفت پیدایش جهان هستی )  می پیوندد ، ودرمیان همین شب ِ جشن عروسی ، نطفه وتخم روزنو ، نهاده  میشود  ، و صبح گاهان ، نوروز یا روز نو وزمان نو ، زاده میشود .</p>
<p dir="rtl"><strong>انسان سیمرغی، میاندیشد </strong>: <a href="../../ketabha/andishidane_simorghi">http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/040310_2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انسان سیمرغی میاندیشد ۵</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/280210_4</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/280210_4#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 20:22:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسان سیمرغی، میاندیشد]]></category>
		<category><![CDATA[جـمالی به روز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=338</guid>
		<description><![CDATA[منوچهرجمالی فرهـنگ ایران و « انسان ِ هـَمـآ فـریـن » انسان ، انباز ِطبیعت وخدا واجتماع وحکومتست فلسفه ِ سـوسـیال ِایـرانی جهان درهمآفرینی ، خودرا میآفریند ( فلسفهِ سکولاریته ) VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC &#8212; VIEW THIS ARTICLE AS PDF در فرهنگ سیمرغی- ارتائی ، انسان ، « گوهرانبازی یا همآفرینی ویا همبغی» ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl">منوچهرجمالی</h2>
<h1 dir="rtl">فرهـنگ ایران<br />
و «  انسان ِ هـَمـآ فـریـن »</h1>
<h2 dir="rtl">انسان ، انباز ِطبیعت وخدا واجتماع  وحکومتست</h2>
<h2 dir="rtl">فلسفه ِ سـوسـیال ِایـرانی<br />
جهان درهمآفرینی ، خودرا میآفریند<br />
( فلسفهِ سکولاریته )</h2>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><a title="as word" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/word/andishidane_simorghi_5.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> &#8212;  <a title="as pdf file" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/pdf/andishidane_simorghi_5.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
<p dir="rtl">در فرهنگ سیمرغی- ارتائی ، انسان ، « گوهرانبازی یا همآفرینی  ویا همبغی» ، درگستره معنایش دارد . اصل ِ جهان هستی ، آفریدن باهمست .  آفریدن ، باهم آفریدن هست . همه جهان باهم ، جهان و زمان را میآفرینند .  همه اجتماع باهم ، اجتماع وحکومت ونظام سیاسی وحقوقی واقتصادی وآبادانی  وآزادی را میآفرینند . بازتاب این سراندیشه ، دراجتماع است که ، گرانیگاهِ  فرهنگ اجتماعی وسیاسی و دینی و حقوقی ایران میباشد ، ودوام ونیرومندی وشکوه  ایران را درهزاره ها  تاءمین کرده بوده است . براین شالوده بود که رستم  سیمرغی که « نماد فرهنگ سیمرغیست » به بهمن زرتشتی که مرّوج دین زرتشت بود ،  و درپی نابود کردن فرهنگ سیمرغی برخاسته بود ، با بخشیدن جام جم ( خرد  گوهری خود انسان) به او ، میگوید  که :</p>
<p dir="rtl"><span id="more-338"></span></p>
<p dir="rtl">« زمـن بود ، تا بـود ایـران به پـای »</p>
<p dir="rtl">ایران ، برشالوده این فرهنگست که میتواند نیرومند وپیشرو و  پایداربماند . این اصل را ، « همبغی= انبازی » و « نرسنگی = نریوسنگی= نرسی  » و یا « یاری= ایاری = عـیاری » و یا « همپرسکـی » مینامیدند . چرا  درفرهنگ ایران ، انسان ، « مردم = مر+ تخم » خوانده میشود ؟  چون « مردم » ،  تخم یا « اصل جـُفـتی» ، یا « اصل ِ انبازی و همبغی » ، یا اصل ِ همپرسی و  یاری خوانده میشود . انسان ، جـَم ( یـیـما = همزاد یا دوقلوی به هم  چسبیده ) هست ، و این به معنای آنست که انسان ، اصل انبازی وهمآفرینی  وهمپرسی و یاری ونیرومندی هست .</p>
<p dir="rtl">مثلا « مانی» ، «nar-jamig=نـَرجمیک » نامیده میشد ، که به  معنای « همزاد وتوئمان جم » ، یعنی « همزاد بُن انسانها » و « اصل روشنائی »  هست . « نـَر، که همان نَی ریو=nai-ryo، یا نیرو » باشد ، به معنای « جفت  وانبازو همآفرین » است . درگزیده های زاد اسپرم (بخش ۷ ) نیز، نسب زرتشت به  جم ونریوسنگ بازگردانیده میشود . زرتشت ، از راه جم و نریوسنگ با  اهورامزدا نسبت می یابد . این شیوه ِ روایت زرتشتی ، از« گوهرجفتی وانبازی  جم ، نخستین انسان درفرهنگ زنخدائی » است ، که هرچند زرتشت آن را طرد و نفی  کرده بود ، ولی درروان ایرانیان ، هنوز استوار به جای مانده بود . طبعا  موبدان آنها را ازهم جدا ساخته اند تا دیگرجفت وانبازباهم نباشند ، ولی  همان اندیشه را ، درشکل دیگر نگاه داشته اند .</p>
<p dir="rtl">گوهر وفطرت ِجم ( ییما ) که جفتی وهمزادی یا انبازی وهمبغی  هست ، چون از زرتشت این اصل انبازی ، طرد شده بود ، یا آنکه شکل « برادرجم »  را پیدا میکند ( دربندهشن ، بخش بیستم ) یا شکل عنصرمینوئی ( روحانی  وآسمانی ، در گزیده های زاد اسپرم بخش ۷ ) را پیدا میکند . « نریوسنگ یا  نرسنگ یا نرسی » ، اصل پیوند دهنده وانبازنده ِ نیروهای ضمیر، و زندگی  بخشنده ، درجان هرانسانی هست . دراثراین نیروی همآفرین ِبخشهای گوناگون هست  ، که جان یا زندگی ، پیدایش می یابد و دوام می یابد . درست همین نـِرسی ،  یا اصل همبستگی ، درآموزه مانی ، «اصل زیبائی» است که هرکس اورا ببیند، دل  بدو می بازد و شیفته او میشود . این بیان زیبابودن گوهرنهفته انسانست ، که  انسان ، بسوی آن کشیده میشود ، وانسان باید آن را بجوید وبدان پیوند یابد،  تاتحول اخلاقی بیابد . « اخلاق » را درفرهنگ ایران ، با موعظه واندرزو  نصیحت ویا تهدید و یا امرونهی ، نمیتوان تغییر داد ، بلکه باید به این  طبیعت خود ، به این«  ذات زیبای  نهفته درخود» به پیوندد</p>
<p dir="rtl">وصل کنی درخت را ، حالت او بدل شود<br />
چون نشود مها ، « بـدل »  ، جان ودل ازوصال تو</p>
<p dir="rtl">ازپیوند یافتن وانبازشدن با اصل یا بِن ( چهر= ) درخود یا  درهرپدیده ای ، انسان ، تحول می یابد ، تبدیل میشود . این اتصال وپیوستن و  انبازی به گوهرخود ( چهریا تخم خود ) یا هرچیزی است ، که شیوه زندگی  ورفتارواندیشه وگفتارانسان را تبدیل میکند ، نه موعظه وتهدید به آتش جهنم ،  ونه دادن پاداش دربهشت .  بدین علت است که اندیشه « وصل و وصال » درعرفان ،  اهمیت فوق العاده داشته است .</p>
<p dir="rtl">همان یار بیاید ، دردولت بگشاید<br />
که آن یار، کلید است ، شما  جمله کلندید ( قفل چوبی پشت در)</p>
<p dir="rtl">مسئله اخلاق ، تحول گوهری انسان یا اصل گشتن به طبیعت وذات  خود است ، یا به عبارت دیگر، اصل انبازی و«همآفرینی با طبیعت واجتماع»،  وخدا شدنست .</p>
<p dir="rtl">اینکه گوهر انسان،« فروهر= fra-vard=فرا-ورتنfra-vartan  =  فروردین = پروردن » میباشد ، بهترین گواه برهمین معنیست .  هرچند فروهر، به  « روح نگاهبان انسان» ، ترجمه میگردد ، ولی درواقع ، به معنای « کشش به  سوی اصل = اصل گشتن = طبیعت وذات خود شدن » است . فروهر، کشش به سوی طبیعت  وذات وگوهر خود هست که درهرانسانی درکاراست .</p>
<p dir="rtl">این ذات یا طبیعت یا فطرت انسان ، « چهر= chihr » نیز نامیده  میشد، که هم به معنای « تخم ودانه وبذر» است ، وهم به معنای « ذات وطبیعت  وسرشت واصل » است . مسئله بنیادی انسان ( مردم = مر+ تخم ) ، چهـریدن (  chihreitan) است ، یا به سخنی دیگر، طبیعت وذات خود و سرشت خودشدن است ، که  همان « ارتا فرورد= ارتای تحول یابنده = سیمرغ ازنوزنده شونده » است .  انسان ، ازسر، سیمرغ را درخود و دردیگران ، می چهرد. انسان ، صورت وچهره  وسیمای « تخم آتش وجانی یا فروهری » میشود که درجانش هست . و چون این ذات  وطبیعت انسان ، ارتا هست ، پس مسئلهِ اخلاق واجتماع وسیاست واقتصاد وحقوق ،  « بسیح ساختن وزنده ساختن اصل انبازی = اصل همآفرینی » درخود و دردیگرانست  .</p>
<p dir="rtl">گوهریا فطرت وطبیعت انسان ، همبغی یا نرسنگی یا « انبازی = با  هم آفریدن » یا « اصل زیبائی= سریره » هست . ازاین رو نیز جمشید را که بُن  همه انسانها درفرهنگ زنخدائی هست ، « جمشید سریره » میخواندند . وسریره ،  دومعنا دارد . هم به معنای زیبائی است ، و هم نام سیمرغ است . معرب سریره  که « صریرا » باشد ، نام گل تاج خروس یا بستان افروز است، که بنا  برابوریحان درصیدنه ، « فرّخ » و داح ( داه ) نیز نامیده میشود ، واین گل ،  اینهمانی با ارتافرورد یا سیمرغ ( جانان ) دارد . البته جمشید سریره ، به  معنای « جمشید ، فرزند سیمرغ » هم هست . انسان، فرزند مستقیم خدا یا سیمرغ  وطبعا ، همال (= هم+ ارتا ) او میباشد .</p>
<p dir="rtl">به سخنی دیگر، انسان ( مردم = مر+ تخم ) ، با همه چیزها  درجهان هستی وطبعا دراجتماع ، انباز، یا همآفرین است ، « مَـر» است ، « جم »  است . معنای اصلی  نام انسان ( مردم ) آن بود که : انسان ، وجودیست که  درهمآفرینی با طبیعت ، با آفتاب ، با ماه ، با آسمان ، با باد ، با زمین ،  با گیاه &#8230; با اجتماع ،&#8230;&#8230; روشنی وجنبش وشادی را میآفریند . حکومت یا  شاه یا خدا ، « همآفرینی اجتماع با همست » ، چنانکه سیمرغ ، همآفرینی سی  مرغ (= سی اصل نوزائی یا سبزوتازه شوی) باهمست .</p>
<p dir="rtl">شناخت ِ گرانیگاه ِمفهوم « باهم آفریدن » ، بسیار اهمیت دارد .  انسان ، توانائی آفریدن دراجتماع را دارد . اجتماعی ، شاد و توانا ست ، که  مردمانش میتوانند باهم بیافرینند . اجتماعی ناشاد وناتوان است که مردمانش  نمیتوانند که ازخود ، باهم بیافرینند ، و یکی با زور وعنف آنهارا به هم  میچسباند . پیوندشان باهم ، پیوند ِ ترسی هست . در این فرهنگ ، هیچ کسی  وقدرتی ، مالک انسانها نیست ونمیتواند باشد . هیچکسی حق ندارد بر انسانها ،  به نام مالک آنها و غالب برآنها ، حکومت کند .  این مفهوم انسان و مفهوم  خدای ایران ( = ارتا = سیمرغ ) ، به کلی برضد « الله مالک » درقرآن  ودراسلام هست . یهوه والله وپدرآسمانی ،  اصل « انحصارمالکیت وتصرف » هستند  ، که به کلی برضد « اصل انبازی درجهان ودراجتماع » است . این اِلاهان ،  مالک همه چیزها هستند ، و به هرکسی ، طبق اراده اشان ، هرچه میخواهند ،  میدهند و هرچه میخواهند، ازاو پس میگیرند . هیچکسی جزاو، حق مالکیت وقدرت  ندارد . همه قدرتها ومالکیت ها، قرضی است . آنها ، خالق ِ همه و طبعا، مالک  همه  هستند .</p>
<p dir="rtl">ولی درفرهنگ ایران ، همه جهان باهم انبازند، چون همه باهمست  که جهان را میآفرینند . آنها باهم سهیم درمالکیت نیستند ، بلکه « باهم  میآفرینند » . الله ، حق مالکیت به هیچکس نمیدهد ، چون کسیکه همه را خلق  میکند ، مالک همه نیزهست وطبعا قدرتمند منحصر به فرد هست . « له ملک  السموات والارض ،  توء تی الملک من تشاء و تنرع الملک من تشاء ». اوبا قدرت  واستبداد، همه چیز را دراختیارخود میگیرد . درفرهنگ ایران ، خدا ( که  معنائی غیر از الله دارد ) مالک هیچکس وهیچ چیز نیست . او ، خود را  میافشاند و ازاین خود افشانی ، جهان واجتماع پیدایش می یابد . تخم جانها یا  نخستین عنصرها ( ارتا ) ازخود افشانی او ، همه گوهر « جفتی = نریوسنگی =  انبازی = همآفرینی » دارند .</p>
<p dir="rtl">« ارتا » که « ا- رته= رته » باشد ، همان گردونه ویوغ ( رته ،  اگرا رته=aghrae-ratha = نخستین یوغ=اصل آفریننده )  است . ارتا یا سیمرغ  که گوهرش( فطرتش ) ، انبازی وهمبغی است ، درهمه تخم هایش نیز، همین « اصل  همآفرینی » است ، و درآفریدن ( تخم افشاندن = رادی = جوانمردی ) طبعا برابر  با آفریده ( تخم ها ی همه جانها ) خودش هست . ودرست این « انبازی وهمبغی »  ، اصل سرشاری و پـُری و « نیرومندی » وغنا است .  ودرست وارونه آنچه مولوی  دراین بیت میاندیشد ، انبازی ، نه تنها بیان فقرو حاجت نیست ، بلکه بیان  سرشاری وغنا هست:</p>
<p dir="rtl">چون به انبازی است عالم برقرار<br />
هرکسی کاری گزیند ز«  افـتـقـار»</p>
<p dir="rtl">همزیستی ، همدردی ، همکامی ، همکاری ، هماندیشی ، باهم عمل  کردن برای رسیدن به یک هدف وخواست برتر ، باهمدیگرحقیقت را جستن ، باهم  گیتی را آباد کردن ومدنیت را ایجاد کردن وبهشت را آفریدن ، همه برآیندهای   این مفهوم اصلی « انبازی» هستند .</p>
<p dir="rtl">انسان درفرهنگ سیمرغی- ارتائی ، مخلوق و تابع و مطیع وعبد و  مصنوع ِهیچ قدرتی نیست . هیچ قدرتی اورا معین نمیسازد، بلکه « اصل همآفرینی  یا انبازی یا همپرسی با  « خدا » ، یعنی انبازی وهمپرسی با سراسرگیتی  وجانهاست . وارونه « الله » که « شریک درملک یعنی قدرت بیحد وانحصاری خود »  را نمیتواند تاب بیاورد ( الله &#8230; لم یکن له شریک فی الملک ) ، درفرهنگ  ایران ، خدا که گیتی وزمان شده است ، درهمه طبیعت ، انبازوهمپرس وهمآفرین  وهمکاربا انسانست . آفریدن ، در با هم آفریدنست . اصلا کلمه « افریدن = آ-  فری – تن » که از« فری= پری » ساخته شده ، به معنای « اصل جفتی وپیوند و  دوستی ومهر » است .  انسان از انبازی با آفتاب وبا ماه وبا باد وبا آتش وبا  گیاه .. و با مردمان ،  آبستن میشود ، یا زمینی است که کاشته میشود ،  وازاین پیوندها و آمیختگیها ، ۱- روشنی ( بینش ) و۲- جنبش ( کاروکردار) و۳-  شادی ( سعادت ) ، ازگوهرخوداو ، سبزمیشوند، یا زائیده میشوند . انسان ،  همیشه جفت وانبازو همپرس ونیرو ، میجوید ، تا آبستن شود ، وازخود ، جنبش  وروشنی وشادی بزاید یا ازاو بروید .  انسان همیشه جفت و انباز&#8230; برای  همآفرینی ، میجوید ، تا ازپیوند با آنها ، روشنی وجنبش وشادی ، زائیده و  روئیده شود . این معنای نام انسان ( مردم ) هست . مردم ، اصل انبازی ، یا «  همآفرینی » است . اجتماع وحکومت وحقوق واقتصاد .. همه پیآیند چنین انسان ،  یا اصل همآفرینی است .</p>
<p dir="rtl">انسان ، ازمقولاتی نظیر ِ« اصل وفرع » یا « مُعیّن کننده  وُمعیّن شونده » یا « صورت دهنده وصورت پذیر » یا « علت ومعلول » یا «  زیربنا وروبنا » یا « معبود وعبد » یا « حکم ومحکوم » ، شناخته وفهمیده  نمیشود . درجهان ، خالقی نیست .</p>
<p dir="rtl">مثلا هیچ چیزی و کسی وسرچشمه ای ، حتا آقتاب وماه ، انسان را «  روشن نمیکنند » . مثلا ، آفتاب ، اصل نیست وانسان ، فرع .  هیچکسی ، انسان  را درکاروکردار ، معین نمیسازد ، و هیچ قدرتی ، انسان را سعادتمند وشاد  نمیکند . بلکه « روشنی وسبزی باهم » ، از « تن ِ خود انسان » میرویند .   انسان با آفتاب یا ماه ، با انسانها ، با بینشهای این وآن ، پیوند می یابد  و انبازمیشود ، ودراثر این انبازشدن ، تخمی یا نطفه ای در« زمین ِ تن  انسان » ، کاشته یا انداخته میشود ، وازین تخمست که او آبستن میشود و این  تخم ، درتاریکی وجود او پرورده میشود و آنگاه ، ازسراسرحواس واندامهای بینش  او ، بینش ، سبزیا زائیده میشود . نور آفتاب هم ، ریزش بارانی از «  اخگرهای آتش یا تخم های آتش » است که پس ازآبستن کردن انسان ، ازتن انسان ،  روشنی ، میروید وزاده میشود . روشنگری که انسان را روشن کند وروشنیش به او  وام بدهد ، اصالت انسان را ازاو سلب میکند و به یغما می برد . چرا فردوسی  میگوید که :</p>
<p dir="rtl">« نمیرم ازاین پس که من زنده ام -  که تخم سخن را ، پراکنده  ام »  چون هر بینشی نیز، « تخم سخن یا اندیشه » را درزمین وجود انسان ( تن )  می پراکند و میافشاند ، ومستقیما ، روشنی را به او وام نمیدهد . انسان ،  روشنی را ازهیچ سرچشمه نوری ، وام نمیگیرد ، بلکه فقط از « تخم سخن واندیشه  ، یا تخم آتش » ، آبستن میشود و این تخم آتش ، تبدیل به روشنی، ازخودِ  هستی انسان میگردد . روئیدن این تخم ها ، دراثر انبازشدن وآمیختن با دیگران  ، یا با بینش ها یا با آزمونها ، در بیخودی تاریک انسان که زهدان یا «دین  انسان » نامیده میشود ، نطفه میشود، و دراثرپرورده شدن ، میروید یا زاده  میشود ، واین روند زایمان را ، اندیشیدن مینامیدند . اندیشیدن ، روند رویش  یا زایش تخم آزمونها وبینش ها ، ازگوهر خود انسان است .  انسان ،  دراندیشیدن ، یعنی درپرورده شدن وتحول یافتن تخم آزمونها ، با تغذیه کردن  آنها از شیره زندگی خوداو هست که سبزو روشن میشود ، یا به عبارت دیگر،  درهربینشی ، تحول می یابد ، ودم به دم نو میشود.</p>
<p dir="rtl">زمانی ازمن ، آبستن جهانی   زمان ، چون جهان، خلقی بزایم</p>
<p dir="rtl">این بود که مولوی،« اندیشه ها وبینش ها وامی را که ،  ازگوهرخود<br />
اونمیروئیدند ، جامه عاریه میدانست، ودور میانداخت تا  برهنه</p>
<p dir="rtl">شود، ومستقیما نورآفتاب اورا مستقیما بساید وببوسد و ازنوریا  به عبارت دیگراز اخگرها ، یا تخم های آتشین آفتاب، آبستن گردد</p>
<p dir="rtl">لباس فکرت واندیشه ها ، برون انداز<br />
که آفتاب نتابد ، مگر  که برعوران</p>
<p dir="rtl">مسئلهِ اندیشیدن حقیقی ، لخت شدن ازاندیشه ها ومعلومات عاریه  ایست » ، که ازخود انسان نروئیده ونزائیده اند . مولوی برضد فکرو اندیشه  ایست که از« انبازی و همآغوشی واقتران  انسان با آفتاب » ، آبستن نشده است ،  وروشنی را ازتن خود ش نزائیده است .  درفرهنگ ایران ، روشنی ، زاده از آتش  ( آذر= آگر= آور) است . انسان ، به دنبال ِ « آتش درخودش هست ، تا روشنی  ازخودش ، پیدایش یابد» . انسان ، اخگرآتش یا تخم آتشی را میخواهد که  درانبازشدن ، درتن خودش ، کاشته وانداخته شود ، تا ازخودش ، روشنی ،  سبزبشود ، نه روشنی را که درآن « اخگر یا تخم آتش » نیست ، به وام بگیرد .  روشنائی که حامل تخم آتش نباشد و وجود انسان را درآمیختن ، آبستن نکند ،  روشنائی وامیست . روشنی وامی ، روشنی وبینشی است که گوهر انسان را آبستن  نمیکند . هر روشنائی درفرهنگ ایران ، ازآتش ، زاده مبشود . خدا هم درفرهنگ  ایران ، وارونه آموزه زرتشت ، روشنی بیکران نبود ، بلکه « کانون آتشفشانی »  ، « آتشدان ِهمه حبه های ذغال افروخته »  بود . انسان هم میخواست ، مجمریا  منقل یا کانون آتش ، یا آتشکده بشود ، تا  جهانرا بیفروزد.  خدا ، بجای  نور افکنی ، اخگرها وآتشپاره ها ( یعنی تخم ها ) را در زمین ها یا  آتشگاههای انسانها ، میپراکند ، تا همه ، خودشان ، سرچشمه روشنی و بینش  وجنبش وشادی ( سعادت ) بشوند . خدا درایران ، آتش افروز بود ، نه روشنی  بیکران ، نه نورالسموات والارض . آن تخم آتش ، باید درتن انسان ، کاشته  شود  تا آن تخم ، ازسراپای پیکرانسان ، درحواسش ، « سبزو روشن » شود .   آفتاب هم ، نور به انسان ، قرض نمیدهد ، بلکه به انسان می نگرد ومی تابد ،  یا به عبارت دیگر، تخم آتش ازآفتاب، می بارد و میپراکند، وانسان ، برهنه  میشود تا آن نور، تن اورا مستقیما ببوسد و با او « همبوسی » کند و معنای «  همبوسی » درپهلوی ، آبستن شدنست . آن تخم آتش در زمین تن انسان ، هم سبزوهم  روشن میشود . به سخنی دیگر، خودانسان ، دراثر این انبازی وهمبغی ویاری  وهمپرسی ، آبستن میشود ، و خودش سرچشمه روشنی وتروتازه گی میگردد . انسان  وآفتاب ، درانبازی باهم ، روشنی وسبزی یا جنبش را میآفرینند .</p>
<p dir="rtl">پیوند جفتی یا انبازی ، استوار بر اصل « برابری » هست . آفتاب  ، اصل نیست و انسان، فرع . بلکه هردو باهم برابرند . زمین اصل نیست وانسان  ، فرع . بلکه زمین وانسان ، جفت وبرابر باهمند .  دراندیشه انبازی وهمبغی  ویاری ، یکی اصل ودیگری ، فرع نیست . یکی تابع ودیگری ، حاکم نیست . یکی  روبنا ودیگری ، زیربنا نیست . یکی علت ودیگری ، معلول نیست . ما که تنها  دراین گونه اصطلاحات ، جهان واجتماع وانسان را میفهمیم ، با دشواری  میتوانیم ، راه خود را به جهان « انبازی » بگشائیم وفرهنگ ایران را دریابیم   . انسان با آنچه نیز میآفریند ، پیوند جفتی وانبازی دارد ، نه پیوند اصل  با فرع ، نه پیوند حاکم با تابع . فرزند وآفریده  من نیز ، تابع وفرع و  محکوم وعبد ِمن نیست ، بلکه انبازمنست .</p>
<p dir="rtl">ازخود میپرسیم که « اصل ، چیست ؟  حقیقت وراستی ، چیست ؟ داد ،  چیست ؟  نیکوئی ، چیست ؟ » . این فرهنگ ، اصالت وراستی وحقیقت ومهرو داد  را در « پیوند= انبازی = همبغی= یاری= نرسنگی » می یابد . نه اینکه دراین  پیوند ، یکی ، اصل باشد ودیگری ، فرع . وفرع بکوشد تا به اصلش بپیوندد .  اصل ، همین پیوند وانبازی و یاری ونریوسنگی است . رد پای این اندیشه  درمفهوم ِ شیخ ِ شبستری از « عدالت و اعتدال که او درناآگاهیش با داد  اینهمانی میدهد » باقی مانده است . داد، کمال است ، چون پیوند یابی  دوچیزباهمست که درپیوند یافتن ، تحول می یابند :</p>
<p dir="rtl">«ظهور نیکوئی » ، دراعتدالست<br />
عدالت، جسم را « اقصی  کمال»است<br />
« مُرکـّب » ، چون « شود مانند یک چیز »<br />
ز اجزاء ، دورگردد   ، فعل وتمییز<br />
بسیط الذات را ، مانند گردد<br />
میان این وآن ، پیوند گردد</p>
<p dir="rtl">عدالت یا داد ، تنها پخش کردن چیزها ، میان مردمان نیست ،  بلکه میان آنها به گونه ای پیوند دادنست که اینها و آنها ، دراثر این پیوند  ، چنان تحول یابند که خود را « یک هستی » دریابند . همه نیکی ها و حقیقت  ها و راستی ها درچنین پیوند اجتماعی ، پیدایش می یابد . درست این اندیشه ،  بیان همان « تراژی دادِ فریدون ومهر ِایرج » درشاهنامه میباشد. داد ، تنها  پخش کردن فریدونی نیست ، بلکه چنین دادی ، به ستیزو اختلاف وپارگی وشکاف  میکشد . داد ، یا هرنیکوئی ویا حقیقت و راستی دیگر، باید درپخش کردن کامها  وشادیها وخوبیها ، میان همگان دراجتماع ، چنان پیوند بدهد که آنها یگانکی  خود را باهم دریابند وحس کنند .</p>
<p dir="rtl">نه تنها « داد = قانون وحق وعدالت ونظم » ، ازانبازی  وهمآفرینی پیدایش می یابد ، بلکه راستی وحقیقت نیز در انبازیها وهمآفرینیها  پیدایش می یابد . درپیوندِ انبازی و همآفرینی ، یکی اصل و دیگری ، فرع  نیست ، یکی علت ودیگری ، معلول نیست ، یکی حاکم ودیگری ، تابع ومطیع نیست .  هم در درون جان ، این انبازی وجفتی هست ، و هم دربرونسو، این انبازی  وهمآفرینی با همه هستی واجتماع ( = خدا ) هست . خدا وحقیقت واصل ، چیزی جز  این پیوندِ انبازی وهمآفرینی وهمپرسی نیست . « جی = ژی = گی » که زندگی  باشد ، معنای « یوغ وجفتی وانبازی » هم دارد . آتش جان یا تخم جان که ارتا  باشد ، یوغ وانباز ونرسی ( نیرو) هست.</p>
<p dir="rtl">« خدا» درفرهنگ ایران ، الله ویهوه وپدرآسمانی نیست ، بلکه «  اصل انبازی وهمآفرینی » در گوهرهرجانی و درمیان همه جانها وانسانها هست .   اصل انبازی وهمآفرینی ، سپس درعرفان ، « عشق » نام گرفت ، ولی معنای ِ  اصلیش را که تلاش مردمان درگیتی برای آفریدن امکانات بیشترو آبادی و مدنیت  وفرهنگ واخلاق والاتر برای همه باشد ، گم کرد . خدا درفرهنگ ایران ، اصل  انبازی یا همآفرینی است . این به معنای آن نیست که درملک وتصرف وقدرت ،  انباز دارد ، بلکه به معنای آنست که اصل همآفرینی ونیروی همآفرینی درهمه  جانها وانسانهاست . خدا ، اصل کشش وجویش ( جویندگی ) درهمه جانهاست . یا به  عبارت دیگر، خدا، اصل یاری ( = ایاری = عیاری ) هست . خدا ، انبازها وجفت  هارا خلق نمیکند ، انبازی را خلق نمیکند ، بلکه خودش همین اصل انبازی ویاری  وهمآفرینی است . پروردن یا « گشتن به اصل » ، بازگشت به جائی وکسی  درآغازتاریخ یا به جهانی فراسوی جهان نیست ، بلکه تحول یابی ، برای پیدایش  این گوهر ِانبازی وهمآفرینی است.</p>
<p dir="rtl">این بود که سی وسه خدای زمان ( درهرماهی ) که خدایان ایران  بودند ، زندگی را درجهان ، درانبازی باهم میآفریدند . زندگی درزمان درگیتی ،  ازهمآفرینی خدایان ، یعنی ازهمآفرینی انسان باطبیعت درزمان، پیدایش می  یافت.</p>
<p dir="rtl">ازاین رو جنبش زمان درگیتی ، روند ِ پیوسته است . گاهنبارها ،  جشن های پیدایش وزایش ِ ابروآب وزمین وگیاه وجانوروانسان ، از « انبازشدن  پنج خدا درهرگاهنباری » بود . ازانبازشدن پنج خدا باهم ، ابریا آب یا گیاه  یا زمین یا جانوریا انسان، پیدایش می یافت ومیرُست . طبیعت وجهان ،  ازانبازشدن خدایان باهم ، میرُست. درهرماهی یک روز، هرخدائی ، طبیعت وفطرت «  انبازی = مهری » خودرا نشان میداد . در روز ِفروردین ازماه فروردین ،  گوهرانبازی ویاری ومهری فروردین ( ارتا فرورد) نمودارمیشد . در روز خرداد  ازماه خرداد، گوهر انبازی ویاری خرداد ، شناخته میشد . گوهردوازده خدای ِ  دوازده ماه ، مهر وانباری وهمآفرینی است . « ماهروز» ، یا تقویم درایران ،  فلسفه اجتماعی وسیاسی واقتصادی واخلاقی ودینی  ایرانیان را معین میساخت .  فلسفه زمان ، فلسفه زندگی دراجتماع وسیاست واقتصاد ودین است . با تغییر  مفهوم زمان ، و بـُریدن « زمان» از« زندگی » ، در یزدانشناسی زرتشتی ، ریشه  این فلسفه اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی ، ازجا کنده شد. همه جشن ها ی ایران  ازآن پس ، معنا ومنش خود را از دست دادند . « سکولاریته » ، که برپا کردن  جشن تازه ، درآمدن زمان تازه باشد( سپنج )  ازبین رفت . روند زمان درزندگی  درگیتی ، روندِ « رزم همیشگی زندگی با اهریمن » شد . « سپنج » برای  زرتشتیان ، زمان گذرا شد ، و برای سیمرغیان وخرّمدینان ، جشن ورود میهمان  بیگانه وناشناس که زمان تازه باشد بود . این دورویگی ِواژه « سپنجی » ،  همان دورویگی اصطلاح « سکولار» است . برای یکی ، زمانی که میگذرد ، فانی  است ، ومیدان نبرد بی امان با اهریمنست ، و برای دیگری ، زمانی که از نو  زاده میشود ، جشن زایش زندگی تازه است .</p>
<p dir="rtl"><strong>انسان سیمرغی، میاندیشد </strong>: <a href="../../ketabha/andishidane_simorghi">http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/280210_4/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انسان سیمرغی میاندیشد ۴</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/200210_1</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/200210_1#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 20:10:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسان سیمرغی، میاندیشد]]></category>
		<category><![CDATA[جـمالی به روز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=230</guid>
		<description><![CDATA[منوچهرجمالی درفرهنگ ایران خدا یا قـدرتی دیگـر انسان رانمی آزمایـد بلکه این انسانست که همه چیزهارادرزمان میآزماید با آمیختن باگیتی است که میتوان آموخت VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC &#8212; VIEW THIS ARTICLE AS PDF درفرهنگ ایران ، انسان ، اصل ِ خود آموزیست ، خودش باید بی هیچ واسطه ای از آزمایشهای در زمان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl">منوچهرجمالی</h2>
<h1 dir="rtl">درفرهنگ ایران<br />
خدا  یا قـدرتی دیگـر<br />
انسان رانمی آزمایـد<br />
بلکه این انسانست که<br />
همه  چیزهارادرزمان میآزماید</h1>
<h2 dir="rtl">با آمیختن باگیتی است که میتوان آموخت</h2>
<div>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><a title="as word" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/word/andishidane_simorghi_4.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> &#8212;  <a title="as pdf file" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/pdf/andishidane_simorghi_4.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
</div>
<p dir="rtl">درفرهنگ ایران ، انسان ، اصل ِ خود آموزیست ، خودش باید بی  هیچ واسطه ای از آزمایشهای در زمان ( روزگار) بیاموزد . هربینشی را نیز که   انسان از دیگران بیاموزد ، مشروط به همین « اصل خود آموزی ، درخود آزمائی  درزمان هست » ، و خودش ، حق دارد آن را ، ازسر بیازماید ، و با این آزمایش  خود ، آن را بپذیرد، یا آن را نپذیرد ، یا آن را تغییرشکل بدهد  .</p>
<p dir="rtl">انسان، درگوهرش ، نیرومند ، یا به اصطلاحی دیگر، جوان  ولبریزاززندگیست ، و خودش با دلیری ، به ابتکارآزمودن درجهان ودرتاریخ می  پردازد، وازهزینه کردن نیرو، نمیاندیشد . خود را درگیتی وزمان ، آزمودن ،  به معنای آنست که  انسان ، به آمیزش با جهان وبا زمان ، کشیده میشود و بدان  روی میآورد ، تا گوهری غنی ونهفته و تاریک درخود را ، بگشاید وبگسترد .</p>
<p dir="rtl">درادیان ابراهیمی دیده میشود که  این خدا هست ( یا این خدا از  راه ابلیس هست ) که انسان را میآزماید ( امتحان میکند ). درآئین زرتشتی  نیز این اهریمن هست که انسانهارا میآزماید تا گمراه کند ، و انسان دراثر  ناتوانی خردش ، گمراه هم میشود . خردانسان همیشه دراین آزمایشها ، گمراه  میشود وضد خدا وحقیقت رفتار میکند . آنکه انسان را می آزماید ، انسان را  تابع ومطیع و مغلوب ومقهورخود میسازد ، چون او انسان را ، با میزان خوب وبد  خود میآزماید تا مشخص سازد که انسان ، طبق معیارخوب وبد او زندگی میکند  ومیاندیشد  یا نه . این خدا یا دستگاه قدرت است که سرپیچی ازاین معیار  ورفوزه شدن ازاین امتحانات را داوری میکند ومجازات و مکافات میدهد ، تا  آنکه همه اعمال وافکارواقوال انسان را منطبق برمعیارخود (  استواروپایدارساختن قدرت خود ) بسازد . سراسرآموزش دراجتماعات ، برپایه  همین « امتحان کردن ازسرچشمه های قدرت »  استوارساخته شده است .</p>
<p dir="rtl">ولی درفرهنگ ایران ، انسان با داشتن ابتکار در آزمودن در زمان  ، این گوهر خود اوست که درگشوده شدن وشکفتن ، خوبی وبدی را درمی یابد ، و  این خودش هست که داور خودش میشود .درهفت خوان آزمایش رستم دیده میشود که   رستم دراین خطرها ، هیچ داوری جز خود ندارد ، بلکه خودش، خودش را میآزماید  و داوری میکند  و بدینسان ، گوهرخود رامیگسترد و درپایان ،  چشمش ، بینا  میشود ( خردش ، بیدارمیشود ) .  به عبارت دیگر، جامعه نیز با داشتن توانائی  وحق آزمایش  زمان ( تاریخ ) ، گوهر غنی خود را میپرورد و میگسترد  وپدیدارمیسازد .آزمایش ، پیوند یافتن و مهرورزیدن با گیتی درزمانست و برای  آبستن شدن گوهرخود از آزمونها ، و زایش بینش ازخود ، ضروریست .</p>
<p dir="rtl"><span id="more-230"></span></p>
<p dir="rtl">سیمرغ ( ارتا ) یا خدای ایران ، چنانچه دیده خواهد شد ، خودش ،  « دیــن » ، یا « اصل زایندگی بینش درهرانسانی » هست.  خود ِ خدا ، چیزی  جز « اصل زایش بینش درطبیعت انسان » نیست که « دیـن » نامیده میشود . دین ،  نیروی زایش ِ بینش در طبیعت وگوهرهرفرد ِانسانیست . این مفهوم « دین » ،  به کلی با مفهوم دین در آئین زرتشتی و درادیان ابراهیمی فرق دارد .</p>
<p dir="rtl">مقصود ازآموختن در« آزمایش کردن درزمان » ، آنست که  «گوهرنهفته وتاریک و ناگرفتنی ونادیدنی انسان ، که معیارخوب وبد واززشهاست »  ، تحول به « صورت » یابد ، « تجسم » بیابد . یا به عبارتی دیگر، معنا ی  هستی وزندگیش ، صورت وجسم  بشود .  به عبارت دیگر، معنی انسان ( معنا = مان  = شیره وجانمایه ) ، صورت و پیکر به خود بگیرد و محسوس بشود و دیدنی و  گرفتنی گردد . صورت او ، پیوسته به معنا یش باشد . درصورتش ، معنایش  پدیدارگردد .  این روند تحول ِ گوهر نادیدنی و ناگرفتنی ، به پدیده های  دیدنی وگرفتنی ، راستی یا آزادی هست .  ولی با آمدن زرتشت ، گشتاسپ و  اسفندیارو پسرش بهمن، که گسترنده و مرّوج دین زرتشت بودند، با زور و گرفتن  گزیه ( جزیه ) و شکستن بتهای مردمان  ، مردمان را مجبور به دین آوردن  میکردند .  آنها میخواستند ، رستم وخانواده سیمرغیش را نیزدرهمین راستا وبا  همین روش ، زرتشتی سازند ، و لی سیمرغی که نزد خانواده زال ،  خودش « اصل  دین درگوهر هرانسانی » شمرده میشد ، با قبول کردن آموزه ای به زور وعنف به  نام دین ، درتضاد کامل بود .</p>
<p dir="rtl">« دین » یا « سیمرغ » ، در گوهر هرانسانی ، نیروئیست که ازخود  میشکوفد و گشوده میشود ، و آموزه ای نیست که کسی آنرا بازور وعنف بپذیرد .  دین ، پیدایش گوهرومعنای هستی خود انسان است ، نه وام کردنی . دین ، معنای  گوهری انسانست که تحول به بینش ، به خواست و به روشنی می یابد . بدینسان ،  با پیدایش زرتشت ، وسپس با پیدایش اسلام که درهمین راستا گام برداشت ، «  صورت انسان » ، از « گوهر و معنایش » بریده شد . مردم ، با « گرفتن صورت  زوری= با صورت گیری » ، از « گوهر و معنای خود » ، بریده شدند . معنای آنها  ، دیگر صورت آنها نمیشد . صورت ، دیگر تحول ِ گوهر یا معنای ِ خود سیمرغی ِ  انسان نبود .  دراسلام نیز ، مردم با گفتن شهادت به زور، مسلمان میشدند (  دین را وام میگرفتند . دین ، گرفتن بینشی ، با بستن قرار داد یا عهد کردن  زوری وعنفی بود ) و همین شهادت ظاهری ، کفایت میکرد که مسلمان ، وبا دین  شمرده شوند ، وبالطبع ، خودِ روند قبول شریعت اسلام ، سرچشمه ایجاد ِ نـفاق  وریـا ، یا « پارگی گوهرانسان ازاندیشه ورفتارش » یا « معنا یش ازصورتش »  هست . بدینسان ، شکاف وپارگی ژرفی میان صورت انسان و گوهرانسان ( معنای  انسان ) انداخته شد که اصل همه شرّ ها وفسادها وتبدیل ِ وجود ِ انسان به «  دروغ » دراجتماع  ست ، وبا هیچ وعظ وامر ونهی ای ، وبا هیچ تهدیدی و  مجازاتی ، وبا هیچ وعده به عذاب جهنمی، نمیتوان آن را برطرف ساخت .</p>
<p dir="rtl">از دید فرهنگ ایران ، این عمل ، به معنای « سرکوبی وطرد ونفی ِ  خدا ، درطبیعت انسان و بی معنا ساختن ِ هستی انسان » است . ازاین پس ،  آنچه « خـود » نامیده میشود ، دیگر تحول معنای انسان ، به صورت انسان نبود ،  بلکه « خواست وآگاهی » بود که گوهریامعنای انسان را میپوشانید ، و مسدود  میکرد ، و از« تحول یابی وپرورش ، یا ازخود آفرینی ( به خود صورت دهی ، از  خود آموزی درخود آزمائی در زمان ) بازمیداشت .</p>
<p dir="rtl">آموختن از آزمایش خود ، به معنای آنست که انسان ، با « گوهر  انسان ها وجانها و چیزها ، یا با معنای چیزها » مستقیما « بیامیزد » .  اینست که ازآزمایش کردن انسانها وپدیده ها ، هنگامی میتوان آموخت که با  گوهر آنها آمیخت . ولی درانسانها ودرخود ، با این « صورت ساختگی یا خود  دروغین » برخورد میکنیم ، که نه تنها گوهرما و دیگری را می پوشاند ، بلکه  مارا از « آمیختن با گوهر ومعنای خود مان، و گوهرومعنای دیگران» سد میکند و  بازمیدارد . معنا ویا گوهرما ، دراین « خودِ ما ، یا خودِ دیگری » نیست که  « سد رسیدن به معنا و آمیختن به معنا و آموختن است ». ازاین رو عرفان  درایران جنبشی بود که میگفت که « معنا » ، در « بی خودی » هست . آنچه  دراجتماع ، « خودِ انسان » نامیده میشود ، درگـروِ مذهب حاکم ، و یا شیوه  تفکروقدرت حاکم براجتماع است . ولی آموختن هرچیزی ، آمیختن با گوهر ومعنای  آنست و این « خود » ، درست این « صورت ساختگی » است که مارا از رسیدن به  معنا ، سد میکند . آموختن از مردم ، از راه آمیختن با معنا وگوهر آنها ،  یعنی با « بیخودی آنها » کا ر دارد . آموختن ازخود ، از راه آمیختن با «  معنا وگوهر خود » کار دارد که دراین خود ، یا دراین صورت نیست ، چون این  صورت ، بـُریده ازمعناهست . بینش یافتن به خود هرانسانی ، هنگامی ممکن است  که از« خود و آگاهبود و خواست آشکاراو » چشم بپوشیم و آن را نادیده بگیریم ،  و یک راست به سراغ « بی خود » آنها برویم . واین بیخود آنها را که سرچشمه  معنای آنهاست ، برانگیزیم . رد کردن و به ستیزپرداختن و انتقاد کردن ازآنچه  در « خود و آگاهبود و خواست ِ آگاه » آنهاست ، درست آنها را بسته تر، و  درخود خزیده ترو زندانی تر، و مسدود تر، و ناگذرا تر» میسازد. خود و  آگاهبود و خواست ، دیوار محکم و سد ، برای بستن راه به « معنا = بیخودی و  گوهر وضمیر» می باشد .</p>
<p dir="rtl">از« خودی » بیرون رویم ، آخر کجا ؟ &#8230;.  در بیخودی<br />
« بی  خودی » ، « معنیست معنی » ،  با خودیها ، نام نام</p>
<p dir="rtl">ازخودی که « صورتِ بریده ازمعنا هست » باید گریخت . معنا ،  فراسوی این خود ، دربی خودی هست . ازاین صورتها ( خودها ، آگاهبود ها ،  خواست ها ) که درتضاد با معنی وگوهروطبیعت انسان هستند باید گریخت و با  معنا ، آمیخت.</p>
<p dir="rtl">درمعانی ، گم شدستم ،  این چنین ، شرین تراست<br />
سوی « صورت »  باز نایم ،   در دوعالم ننگرم<br />
در معانی میگدازم ، تا شوم همرنگ او<br />
زانک  معنی ، همچو آب و من درو ، چون شکرم &#8230;<br />
من زصورت ، سیرگشتم ، آمدم سوی  صفات<br />
هرصفت گوید :  درآ  اینجا ،  که بحر اخضرم</p>
<p dir="rtl">ازآزمایش ، آموختن ، انبازی وهمآفرینی با رویدادها و با پدیده  ها وبا انسانهاست .</p>
<p dir="rtl">اسپانج ( اسفناج ) خویشم دان ، با تـُرش « پـَز» و شیرین<br />
با  هرچه شدم پـُخـته ، تا با تو بـپـیـوسـتـم</p>
<p dir="rtl">ازآزمایش آموختن ، پخته شدن درچیزها ورویدادها ست . درپخته  شدن ، انسان میآمیزد ، انبازو همبغ ، یا هم آفرین میشود . به عبارت دیگر،  انسان برای آموختن ، با چیزها وانسانها وطبیعت درگیتی دوخته میشود .</p>
<p dir="rtl">شا گرد تو می باشم ، گر کودن و کژ پوزم<br />
تا زان لب خندانت ،  یک خنده بیاموزم<br />
ای چشمه آگاهی ، شا گرد نمی خواهی<br />
چون حیله کنم ،  تا من ، خود را به تو در دوزم</p>
<p dir="rtl">انسان ، خود را درهر « آموزه ای » ، درهر« کتابی » ، درهر«  بینشی » ، درهر « عقیده ومذهب وایدئولوژی ای » ، گوهر ومعنای خود را ، در «  مشیمه = درپوسته = درپیله » ای می یابد که میتواند درآن تحول بیابد ، تا  ازآن فراروید ، فرا وَخـشـَد ، زائیده شود ، ازتخم مانند جوجه بیرون آید ، و  کـِرم وجودش ، تحول به پروانه یابد . هربینشی وعلمی وکتابی وشریعتی و  اندیشه ای ومکتبی ، آشیانه یا خانه او میشود که میتواند ازآن به فراسویش  پروازکند ، خانه ای میشود با دروپنجره ها ، که میتواند ازآن بیرون آید وبه  گردش برود ، وزهدانیست که میتواند ازآن زاده شود و ووجودی وصورتی دیگر گردد  . او نمیخواهد درهیچکدام ازاین مشیمه ها وپوستها وپیله ها بماند . اگرچنین  باشد ، این صورتها ، زندان وقفس او میگردند . گوهر انسان ، آفریدن در  آمیختن است . او باید مستقیما با تجربه های متنوع بیامیزد ، تا درهرآمیزشی ،  ازنو دگردیسی بیابد و چیز دیگری بشود</p>
<p dir="rtl">به صد صورت ، بدیدم خویشتن را<br />
به هرصورت ، همی گفتم : من ،  آنم<br />
همی گفتم ، مرا صد صورت آمد<br />
ویا ،  صورت نیم ، من بی نشانم<br />
که  صورتهای دل ، چون میهمانند<br />
که می آیند و من ، چون خانه بانم</p>
<h2 dir="rtl">ازآزمایش در زمان که آمیختنست، میتوان  آموخت<br />
از « آمیختن »  با زمان وزندگی ، « آموختن »<br />
با آمیختن ، میتوان آموخت</h2>
<p dir="rtl">چرا سیمرغ به زال ( یا به انسان به طورکلی ) میگوید که : برو  آزمایش کن از روزگار! نخستین پیدایش سیمرغ ، رام ، خدا یااصل زمان وزندگی  باهمست . رام ، زندگی کردن در زمان درگیتی هست . خدا ، خودش ، تحول به   جنبش ِزندگی درگیتی می یابد . زندگی وزمان ، به هم پیوسته اند، و سیمرغ ،  اصل آمیختگی است . تحول خدا به جسم درزمان ، آمیختن است . ازاین روهست که «  آموختن ، یا شناختن ، وبه بینش رسیدن » در فرهنگ ایران ، فقط از راه «  آمیختن » است .انسان در آمیختن که همان جفت وانبازشدن با جوهروشیرابه و  جانمایه چیزهاست که  به شناخت و بینش میرسد و میآموزد . بی آمیختن ، نمیشود  آموخت ، یا نمیشود شناخت و بینش یافت . گوهر انسان ( مردم = مر+ تخم )  تخمیست  که باید با آب ( یعنی با گوهر ومعنای جانها وچیزها ) بیامیزد و  انبازوهمگوهر بشود ، تا بروید ، تا سخن وروشنی وبینش گردد ، تا « به  وَخشـَد » .این وخشیدن ِتخم یا گوهریا معنای نهفته وبالقوه انسانست که  ازهنجش این شرابه ومعنای چیزها درخود ، بینش و شناخت و آموزش وخرد میشود  .  آمیختن است که آموختن میشود .</p>
<p dir="rtl">این اندیشه جفت شوی واقتران ، یا آمیختگی گوهر انسان با  شیرابه یا معنای جانهاست که بیشن وشناخت وروشنی ازآن می وخشد ، درواقع برضد  اندیشه بنیادی زرتشت از روشنی است . درآموزه زرتشت ، اهورامزدا که روشنی  بیکران است ( روشنی بیکران ، روشنی است که ازوخشیدن = روئیدن وزائیدن ،  پیدایش نمی یابد ) باید ، روشنی ( بینش وشناخت وآموزه یا دین ) به مردم ،  که تخم هستند ، وام بدهد وآنهارا روشن سازد . انسان ، ازهنجش یا ازاقتران و  جفت شوی بی واسطه با شیرابهِ پدیده ها ، خودش به بینش نمیرسد ، و نمیتواند  « خود آموز» باشد .</p>
<p dir="rtl">این اندیشه « آموختن از آمیختن » ، هرچند که برضد اندیشه  شناخت ، با روشنی برّنده در یزدانشناسی زرتشتی است ، ولی به رغم این تضاد ،  دریزدانشناسی زرتشتی باز راه یافته است . بدینسان که چنین شناختی ، فقط به  زرتشت به طور استثنائی ، اختصاص داده شده است . انسانها به طور عموم  نیستند که از راه آمیختن با جانمایه جهان هستی ، میآموزند وبه بینش دست می  یابند ، بلکه این فقط زرتشت به طور استثنائی است که چنین استعدادی را دارد  که سایرین ازآن بی بهره اند . درگزیده های زاداسپرم ، داستانیست که دراصل ،  یکی از داستانهای جمشید بوده است ، که روزگاری دراز ،« بُن همه انسانها »  شمرده میشده است ، و لی این داستان با اندکی دست کاری به زرتشت ، نسبت داده  شده است .</p>
<p dir="rtl">این زرتشت است که از رود وه دایتی ( که شیرابه کل جهان هستی و  پیکریابی خدا هست ) میگذرد ( دراین آب ، شستشو می یابد ) و دراثر این هنجش  آب درگوهرش ، « بهمن» که اصل خرد وبینش است ، پیدایش می یابد .  همچنین در  زند وهومن یسن ، این اندیشه «بینش بهمنی » که « بینش رویشی وپیدایشی  ازگوهر ِ خود انسانست » ، باقی میماند ولی فقط ویژه زرتشت ساخته میشود .   اهورامزدا ، خردش را به صورت آبی که تخمیرمیکند در دست زرتشت میریزد و با  نوشیدن این آب ازمشتش هست که زرتشت به خواب میرود و سراسر آینده را میتواند  ببیند . البته این اندیشه « آموختن از راه آمیختن » ، درادبیات ایران ،  درتصویر« جام جم » باقی میماند . انسان ازنوشیدن جام جم است که به بینش به  کل گیتی میرسد . ازآنجا که چشم ، میچشد و آموزگار، چشتیتاراست ، دیدن درجام  جم جا نشین نوشیدن ازجام جم شده است . بینش حقیقت ، هنگامی ممکنست که  گوهر( تخم ) انسان ، افشره وجانمایه چیزها را بنوشد ، تا با آنها پیوند  یابد ، تا با به آنها مهربورزد ، آنگاهست که گوهریا معنایش ، می وخشد ،  جهان معنی میشود . آبگونه ها ، « وخشا = معنوی وروحانی » هستند ( بندهش بخش  نهم ) .</p>
<p dir="rtl">ایـن سراندیشه ، ازسوئی نام ۱- « همپرسی » به خود میگیرد ،  ازسوی دیگر نام ۲- « آزمایش » و بالاخره ، نام ۳- « آموختن » به خود میگیرد  . ۱- همپرسی و۲- آزمایش و۳-آموختن ، همه روند آمیختن هستند .  گذر زرتشت  از رود دائیتی ، همپرسی است . انسان وگیتی ، همپرسند . انسان وطبیعت ،  همپرسند .  انسان با طبیعت با زمین با خدا ، جفت میشود ، میآمیزد و بینش  وشناخت ، برگ وبار این رویش ( وَخـش ) هست .</p>
<p dir="rtl">همپرسی و آزمایش و آموختن ، چون همه از راه « آمیختن = پیوند  یابی درمعنا وگوهر» هستند ، همیشه « بی واسطه » اند .  اینست که اندامهای  بینشی انسان ، « نیروهای آمیزنده » هستند . اندامهای بینشی انسان ، همه  تشنه آمیختن وپیوند یافتن و انبازشدن بی واسطه ِگوهری ، با گیتی وبا خدا  وبا حقیقت وبا اصل هستند ، و با آشنائی با « صورت بریده ازمعنا یا  گوهرچیزها » ، ازجستجو دست برنمیدارند . آنچه آنهارا میکشد ، این صورتهای  بریده وجدا ازمعنا وگوهر چیزها نیستند . اندامهای بینشی  انسان با این  معلومات که با صورت بریده ازگوهرچیزها ، کار دارند ، خشنود نمیشوند ، بلکه  به معنا وگوهرهمه هستی ها کشیده میشوند . ازاین رو خدا وحقیقت و اصل چیزها  نیز،  آمیزنده و کشنده اند .</p>
<p dir="rtl">درواقع ، انسان با حواس و با « خردی که پیدایش حواس هست » ،  میآموزد  ومیشناسد و به روشنی میرسد ، چون حواس وخردِ انسان ، آمیزنده وجفت  شوند ویا «انبازجو»هستند .</p>
<p dir="rtl">واژه « آموزگار» نیز که « آ- موسه – گار» باشد ، خویشکاریش  از« موسه = نی » بودن ، معین میشود . موسه ( مو= نی ، سه = ۳) سه تانی هست  که باهم، یک نی شده اند ، و ازاین رو« نی» ، اصل « یوغ = جفتی » هست . نای  دراثرگرهی که دوبخش را به هم متصل میسازد ، برترین نماد و پیکریابی اصل «  یوغ = جفتی » هست . « موسه » ، همه اصل موسیقی است ، وهم اصل انبازی وجفتی و  آمیختگی .  اینست که آموختن ، آمیختن است . آموزگار، آمیزنده است .  آموزگار، معنا را با گوهرشاگرد ، میآمیزد .  آموختن ، آموزنده وآموزگارشدن ،  به معنای ِ « به هم دوخته شدن و با هم آمیخته شدن و باهم یوغ شدن و متصل  شدن » است .</p>
<p dir="rtl">بینش وشناخت ، ازاین پیوند واتصال وانبازی ، « می وخشد » .  چنانکه درسغدی هم به آموختن «یوغد = yugd» وهم به « یوغ وجفت » ، یوغد  yugd  میگفتند  . همچنین در پهلوی به آموزگار، چشیتارگفته میشود . آموزگار،  نیروی چشاندن است . آموختن ،  با چشش و چشیدن کار دارد که آمیختن میباشد .  ازاین رو هست که سیمرغ ، آزمایش در روزگار ( پیوند یافتن صمیمی با زندگی  وزمان ) را تنها آموزگار انسان میداند .  انسان ، فقط در آمیختن ، یا پیوند  یا بی واسطه ِگوهری ، با مردمان وبا طبیعت درزمان ( درحال تحول یابی  وتغییریابی ) میآموزد .</p>
<h2 dir="rtl">خدا،« وای = باد»، اصل ِآمیزنده کل هستی  باهمست<br />
خدا،« اصل ِخودجنبی= ازخودبودن »درهرجانیست</h2>
<p dir="rtl">خدا یا حقیقت ویا بُن ، که « اصل آمیزنده » هست، چیست ؟  خدا  درفرهنگ ایران ، باد ، یا « هوای وَزَنده » است ، وشخص نیست .  این عبارت  چه معنائی میدهد ؟ هوا (hva ) به معنای « ازخود، یا قائم بالذات بودن هست »  و « وزیدن» که vaayenitan باشد و ازکلمه باد ( وای ) ساخته شده است ، به  معنای جنباننده وبه حرکت درآورنده و به پروازدرآورنده است .« وایvaay » که «  هوا وباد » باشد، هم پرنده است وهم خدا هست . هوای وَزان یا هوای وَزنده  که باد باشد ، به معنای « اصل ازخودجنبنده وازخود جنباننده » است . خدا،  همین اصل ازخود جنبنده است و ،  اینهمانی با هوای وزنده داده میشود .  چرا؟  چون گوهرهرجانی درگیتی ، « هوا=hva = sva= asv= axv اصل ازخود جنبان، یا  عنصرخدائی » است . چرا این سراندیشه را با باد ،اینهمانی داده اند ، بحثی  دیگراست . ولی آنها «هوای وَزَنده» را « اصل ازخود جنبنده » میدانستند .  خدا برای آنها ، شخصی فراسوی آسمانها نبود ، بلکه « اصل ازخود جنبندگی »  درهرجانی بود . این باد یا وای یا خدا یا هوا ( ازخود بودن ) بود که نخستین  عنصر(فرن= پرن ) یا اصل جان هرچیزی درگیتی میشد . این مطلب ، کشف اندیشه  ژرف بزرگی درتاریخ تفکر بشریت میباشد . چیزی « ازخود هست » ، که « ازخود می  جنبد » و خدا ، چیزی جز « اصل خود جنبی » درجانها نیست وگیتی ، مجموعه همه  جانهاست . «هستی» با « جنبش گوهری وذاتی هرچیزی » ، اینهمانی داده میشود .  هستی، اصل دینامیک هست ، نه اصل اشتاتیک . چیزی که ازخود بجنبد، « هست » .  این اندیشه ، به جامعه وتاریخ ( زمان ) و معرفت و اخلاق و قانون ، هویتی  دیگر می بخشد . ازسوی دیگر، این اصل ازخود جنبی ، درهمه گیتی پخش است . همه  جانها ، آبستن به خدا یا اصل ازخود جنبی هستند . همه ، میتوانند ازخود ،  بجنبند . این اندیشه ، برضد اندیشه « الاهِ خالق » است . ازاین رو ، خدایان  خالق که درتاریخ پیدایش یافتند ، بزرگترین دشمن خود را همین خدا ، یا «  وای» میدانستند .</p>
<p dir="rtl">این اصل ازخودجنبنده ، که اصل کل هستی است ، آهنگ و دَم و بوی  خوش است ، که تحول به آب ( ابر) و آتش و خاک ( زمین ) می یابد . این باد ،  تبدیل به آتش یا گرما در ابر( برق = آذرخش ) میشود و ، درگیاه هست و  درجانور وانسان هست ، و جان همه آنهاست . باد یاهوا، سرچشمه زاینده نیرو  ونیرومندی وپـُری وسرشاری یا زندگی درهرچیزی است که آنرا سپس « اثیر» یا «  نخستین عنصر» نامیده اند. واین باد یا وای ، اصل پیوند دادن یا آمیختن همه  چیزها باهمست .</p>
<p dir="rtl">اکنون پرسیده میشود که چرا هوا یا « وای » یا باد ، « ازخود ،  هست » وچرا اصل آمیزنده وپیوند دهنده همه چیزها باهمست ؟ اگر نگاهی به  بهرام یشت دراوستا انداخته شود ، دیده میشود که نخستین شکلی که بهرام به  خود میدهد ، آنست که « باد » میشود . وهمچنین رام ، در رام یشت ، «  اندروای= اندر+ وای » هم نام دارد ( هرچند یزدانشناسی زرتشتی فقط برآیند ِ  نرینگی رام را میشناسد ) . بهرام ورام ، هردو که اصل نرینگی ومادینگی جهان  هستی ، یا به عبارت دیگر، بُن ِ جهانند ، هردو « وای = باد » هستند . وواژه  « وای » ، دراصل « دوای » بوده است که به معنای « دوتای باهم » میباشد .  وای ، همان « دوای » است که از ریشه  « dva» میباشد که « دیو » میباشد .  «عدد دوتای باهم » و خدا ( دیو) ، یک واژه میباشند. و درست گرانیگاه آموزه ِ  زرتشت ، طرد همین اصل است، و اوست که مفهوم « دیو » را « اصل تباهی وفساد  وگمراهی » کرده است . با زرتشت است که « اصل ِخود جنبی وخود آمیزی ،  وازخود، روشن شوی » بنام « دیو » درایران ، طرد و منفور و زشت ساخته شده  است .    بهرام نرینه و رام مادینه ، دوبخش « وای = دوای » هستند، و اینها  با اصل سومی ، به هم پیوند می یابند ، و باهم « سیمرغ = وای = پرنده »  میشوند .در سیمرغ ، بهرام ورام باهم پیوند می یابند . به سخنی دیگر، سیمرغ (  فروهر) ، دوبال دارد که که یک بالش بهرام، وبال دیگرش، رام هست . ازآنجا  که دین زرتشتی ومیترائیسم ، با این اندیشه به کردار بُن یا «عنصرنخستین  ِهمه جهان هستی وزمان » ، جنگیده اند ، تغییرمعنی وشکل گوناگون ، به این  خدایان وآمیزششان باهم  داده اند، ولی به رغم  تغییرشکلی که به آنها داده  اند ، درخود نیز ، آنها را با این شکل تغییر یافته (یا مسخ شده ) ، پذیرفته  و نگاه داشته اند .</p>
<p dir="rtl">البته « وجود این اصل ازخود جنبنده =hva=sva = asv=axv»  درچیزها ، راه را به کلی ، به پیدایش ِ« خدای آفریننده یا خالق » می بسته   که دراین ادیان ، پیدایش یافته است . « اصل ازخود جنبان » ، نیازی به «  خالق و آفریننده » ندارد ، بلکه خودش ، اصل آفریننده هست ، خودش نیرو  وسرچشمه نیرومندی و پُری وسرشاری وجوانی هست . این هوا یا باد که درخود،  جفت وانبازو آمیخته است ( maetha = اصل مهر= هم به معنای جفت وهم به معنای  اتصال واتحاد است ) با همه چیز میآمیزد، و همه چیزهارا آبستن وآفریننده  میسازد . هم ، آهنگ ونوای موسیقی است که درگوشها با انسان میآمیزد ، وهم ،  نفس ودم است که دربینی وریه باانسان میآمیزد و ، هم ، بوی خوش است که بینی  آنرا می بوید، و هم ، آب یا شیرابه یا جانمایه هستی است  که با همه تن ها  میآمیزد، وازآن روشنی وبینش پیدایش می یابد ، و هم آتش ( گرما ) است که  درهمه چیزها هدایت میشود وسرایت میکند و مهر وپیوند میآفریند . اینست که  «حواس وخرد انسانها » ، درآب وآتش وخاک وباد وبوهای خوش ، همیشه درحال  آمیختن با حقیقت واصل هستند . آموختن وهمپرسی و آزمودن ، بیان این  آمیزنده  بودنست . انسان در آزمودن گیتی درزمان ، با گیتی و با زمان ، انباز( همبغ )  میشود ، و بدینسان ، غنای گوهریش که معنایش باشد ، گام به گام ،  درهرآزمایشی ازنو، پیدایش می یابد ، بینش وشناخت میشود، روشنی وگرمی میشود .</p>
<p dir="rtl">انسان ، پـُر ازمعنای پنهانی ، یا کان وگنجست ، و ازاین رو  درخودش گنجا نیست  وازخودش ، فرامیروید . او دراین اقترانها ، آزمایشها ،  آمیختن ها ، همپرسی ها ، ازخود لبریزمیشود و میگسترد و فراخ وگشوده میگردد .</p>
<p dir="rtl">منش انسان ِآزماینده ، نیرو ونیرومندی و بـُرنائی وجوانی است .  « نـیـرو» که دراصل ، همان واژه « نی + ریو =ryo  +  nai» میباشد ، به  معنای « جفت نی » باهم ، یعنی اصل جفتی وانبازی ِ دو اصل آفرینده باهم هست .  « جفت نخستین ِانسان یا مشی ومشیانه  دربندهش ، ریواس = ریو+ آس » هستند ،  چون « ریواس » گیاه نرماده هست ، و« ریو= که همان ryo باشد » به معنای  «اصل جفتی » هست . آنچه اصل جفتی ( دونای متصل به هم شده ) است ، نیرو  وسرچشمه نیرو واصل آفریننده و زندگی است . « اردشیر ریو دست » که سپس «  اردشیردرازدست » شده است ، به معنای دست سرشاروغنی وافشاننده ، دست  آفریننده است .</p>
<p dir="rtl">باد یا هوا ، اصل جوانی ( پری وسرشاری ) درهرجانیست . بدین  علت دربندهش ، باد ، درجوان پانزده ساله پیکرمی یابد .« بـُرنا= پـُر+ نای »  که به جوان گفته میشود ، به معنای « نای ، یا سرچشمه وزهدان غنا وپـُری  وسرشاری » است . جوان ، اصل پـُری وسرشاری ونیرومندیست . آزمودن ، کشش به  جفت جوئی با گیتی واجتماع وزمان ، برای گسترش یافتن این سرشاری و پـُری  درخود هست . درسُغدی دیده میشود که نیکی واحسان ومهرو زیبائی ، همه با واژه  « پـُر» ساخته شده اند . پری وفراوانی وسرشاری ، اینهمانی با کمال دارد.  جوانمرد، انسان کامل است .  نیکی واحسان ومهروزیبائی همه از گوهرغنی  وسرشارخود انسان ، در آزمایشها و آمیختن ها ، پیدایش می یابند . انسان ،  نیکی میکند ومهر میورزد  ، چون ازسرشاری هستیش شاد میشود ، نه برای آنکه  مزدی وپاداشی درازائش خواهد گرفت . ازاین رو بود که دادن آگاهی وبینش به  دیگران ، عمل « رادی = جوانمردی » شمرده میشد ، وایجاد هیچگونه حق حاکمیتی  نمیکرد . عالم دینی برای تخصصش درمعلومات دینی و تدریس آنها ، حق به حاکمیت  نمی یابد .</p>
<p dir="rtl">این اندیشه ، به کلی با تصویرانسان درادیان ابراهیمی وزرتشتی ،  فرق دارد که درآنها ، گوهرانسان ، کمبودی و نقص وسستی است و انسان درگوهرش  ، گناهکاربالقوه هست. این کمبودی انسان ، درادیان ابراهیمی ، ازهمان  آغازپیدایش آدم ، نمایان میگردد . آدم ، با «دزدی» ، بینش را می یابد .   دزدی ِبینش ، نشان آنست که او نقص وکمبود روشنی وبینش را درخود در می یابد  وازآن رنج میبرد ، و ناچاراست که آن را بدزدد ، ولی دزدی ازخدا ، بزرگترین  گناه وعصیان است . پرومتئوس یونانی هم آتش را ازاولومپ میدزدد . کسی می  دزدد که ندارد ، و احساس نداشتن میکند ، و از نا داری ، درد می برد ، و  طبعا آرمانش ، تجاوز وتصرف به عنف است . دریزدانشناسی زرتشتی ، خردِ مشی  ومشیانه ،  ناتوانست ، و هنوز شروع به اندیشیدن نکرده اند که گمراه وعاصی  میشوند . نخستین اندیشه اشان که  شناخت اهورامزدا ، به عنوان ِ اصل مدنیت  وآبادانی میباشد ( نه خردِ خود ِ انسان ) دچارتزلزل میگردد ، و بجای  برگزیدن آن اندیشه ، ازآن روی برمیگردانند، وازاهریمن ، گمراه میشوند ، و  یک راست به دوزخ فرستاده میشوند !</p>
<h2 dir="rtl">چگونه نیرو ، ازانسان نیرومند ، زدوده  میشود ؟<br />
خلق ِانسان « بـی نیـرو »</h2>
<p dir="rtl">جانی « هست » که « ازخود می جنبد ، ازخود میآمیزد وازخود،  روشن میشود » . وچیزی ازخود می جنبد که « وای = دوای = دیو= دوتای باهم »  یا به سخنی دیگر، دوپای جفت شده به هم و دوبال جفت شده به هم دارد . مفهوم «  جنبش » درفرهنگ ایران ، درتصویر « دوپا ، یا دوبال » که به هم جفتند ،  عبارت بندی میشود . ازاین رو، تصویر پرنده ( وایـِنـدَک = وای ، پرنده =  پرن + انده= تخم هوا یا باد) با خدا،  درسیمرغ اینهمانی داده میشد . انسان ،  ازخـود ، هست وازخود می جـنـبـد ، چون گوهرش ، همزاد ( ییما= جم ) یا جفتی  = یوغ= نیرو( نی + ریو ) هست . ولی دیده میشود که « همزاد = ییما »  درگاتای زرتشت ،  که همان یوغ  یا نیرو باشد ، نه تنها باهم پیوند ناپذیرند  ، بلکه افزوده برآن ،  با هم متضاد ودرستیزند .  ازهم پاره کردن جفت = یوغ  یا نیرو ، ازبین رفتن « نیرو یا نیرومندی » هست .</p>
<p dir="rtl">ana-yuxtarih که ضد یوغ وجفت بودنست ، به معنای «  افسارگسیختگی ونفاق واختلاف است . «جم= همزاد= یوغ = نیرو» که به دوشقه اره  میشود ، دیگر، ییما نیست ، نیرو نیست ، یوغ نیست ،« مر» نیست ، اصل ازخود  جنبنده وازخود آمیزنده ، وازخود روشن شونده نیست . اهورامزدا واهریمن ،  همین دوجفت ازهم بریده ومتضاد باهم شمرده میشوند .</p>
<p dir="rtl">اینکه در یزدانشناسی زرتشتی اهورامزدا ، درپایان زمان ،  براهریمن میتواند پیروزشود ، برای آنست که پیروزشدن ( vaayishn-dahishn)  اهورامزدا واهریمن ، که درعمل همان نقش همزاد وجفت ازهم گسسته ومتضاد را  بازی میکنند ، در روند زمان ، غیرممکن ومحالست ، چون دو نیروجفت وهمزادی که  ازهم پاره شوند ، همیشه سرگرم ستیزیاهمند ، و دردرازای زمان ، فقط همدیگر  را « خنثی وبی اثر» میسازند . ازاینجاست که یزدانشناسی زرتشتی ، مجبور است «  زمان را درآخر زمان کرانمند » سازد، یعنی ازهم ببرد ( کرانیدن = گسستن  وبریدن ) ، تا اهریمن ، درآن زمان، خودش ، ازتاریخ محوشود . درواقع ، این  آخرالزمان است که  به فریاد اهورامزدا میرسد ، و با پایان یافتن زمان ، خود  اهریمن ، یکجا محو میشود . درواقع ، اهورامزدا ، خودش ازعهده نابود کردن  اهریمن  یا چیره شدن براهریمن برنمیآید . البته چنانچه آخرالزمانی نیاید ،  اهورامزدا ، امکان پیروزی ندارد .</p>
<p dir="rtl">این اندیشه بریدن اصل جفتی درگوهر انسان ، فاجعه آمیزمیشود .  انسان ، می بوید ( بوئیدن ، به معنای شناختن با همه حواس است ) ، چون یک  جفت بینی دارد ( یک سوراخش اینهمانی بابهرام وسوراخ دیگرش ، اینهمانی با  رام دارد ) . انسان می بیند ، چون یک جفت چشم دارد ، انسان دودست و دوپای  جفت دارد که دراثرجفتی میتواند راه برود وکارکند ( البته همه این اندامها ،  اینهمانی با خدایان دارند ) . در اندامی هم که به نظرما واحدند ( جگر ودل  وزبان ) آنها پیکریابی جفت خدایان شمرده میشدند .  به عبارت دیگر، انسان ،  دراثر این اصل جفتی ، می بوئید ومی چشید ومیدید و می بسائید و میشنید و  بینا وخردمند وروشن میشد .  این گوهر جفتی انسان ، تنها دراین محدوده تنگ  نمی ماند ، بلکه درسراسر زندگیش گسترده میشد . انسان گوهر آمیزنده و کشنده  وجوینده داشت . خرد ، که « آسن خرد = خرد سنگی » باشد به معنای خردیست که  جفت جوو کشنده و آمیزنده است . همه حواس (sna-s ) سنگی یا کشنده و آمیزنده  اند . با اره کردن جم ( ییما = یوغ = نیرو ) به دوشقه که درگاتا ، صورت به  خود گرفته ، « نیرو » یعنی اصل جفتی، ازگوهر انسان زدوده میشود . به عبارت  دیگر، انسان دیگر ، ازخود ، نمی جنبد وازخود، روشن نمیشود وازخود، نمیآمیزد  وازخود، نمی جوید . مترجمین گاتا ، دراثر نا آگاهی از« اصل جفتی = ییما =  سنگ = مر= نیرو = یوغ » ،  بسیارسطحی ازگرانیگاه آموزه زرتشت ، میگذرند ،  وبه فراسوی آن میجهند ، و این بریدگی وتضاد همزاد را فقط ، به امکان گزینش  میان « ژی = زندگی » و « اژی » میکاهند ، درحالیکه نمی دانند که « ژی = جی »  که خود ِزندگی ، ونام رام هردو باشد ، خودش به معنای « یوغ یا جفت » هست .  زندگی ، به خودی خودش ، اصل یوغ وجفتی و سنگی و«نیرو» و « مـر» و « ویس »،  هست . زندگی ( جی ) ، خودش ، نیرو ونیرومندیست.</p>
<p dir="rtl">این گوهرجفتی انسان وزندگی (=جی ) ، دراتصال وامتزاج بی واسطه  با گیتی ، با طبیعت ، با انسانها ،  انبازویار با آنها، در آفریدن بینش و  روشنی وجنبش میگردد . این هنرآفرینندگی درآمیزندگی ( انبازی = جفتی =  جویندگی وکشندگی ) را ، نیرومی نامند . نیرو، اتصال دواصل باهمست . انسان ،  نیرومند است ، چون گوهر انبازی و آمیزندگی وجویندگی وکشندگی ، اصل  بلاواسطگی است .</p>
<p dir="rtl">ولی جنبش میترائیسم وزرتشت ، هردو خط بطلان برروی تصویر«  انسان نیرومند » کشیدند . انسان « دورنگه » ، محکوم به مرگ ونابودی شد .  انسان دورنگه ، همین انسان نیرومند هست . چرا؟ ما رنگ را یک پدیده ظاهری  میگیریم ، ولی  درفرهنگ ایران ، رنگ ، بیان نهاد وجانمایه وشیرابه هستی  بوده است . چنانکه ، به خون هم ، رنگ میگفتند که اصل زندگی شمرده میشد .  رنگیدن که به معنای روئیدن است ، خواه ناخواه ، با گیاه سروکار دارد . و  بنابربندهش ، رنگ ها ، از افشره وشیرابه گیاهان گرفته میشد ند . مابا جهانی  کار داریم که خدا وانسان وزمین و جانور&#8230; همه سرشت گیاهی داشته اند . پس «  رنگ » ، همان شیرابه وافشره واِسانس و« رَس » و « مان » و گوهرچیزهاست .  دورنگه بودن زال ، به معنای آنست که گوهرانسان ، اصل جفتی ، درگستره معنایش  هست. ازاین رو، سیمرغ یا ارتا ، که نخستین عنصریا آتش جان هرانسانی است ، «  سیرنگ = سه رنگ » نامیده میشود، چون سه رنگ ، بیان همان آمیزش دورنگ با  رنگی ناپیداست که اصل سوم باشد . هرآمیزش دورنگی باهم ، سیرنگست . ازاین رو  ، روشنی ، آمیزش سرخ وسپید است . سبز، آمیزش ، زرد وآبیست . ترکیب دورنگ ،  همیشه آمیزش اصل مادینه با نرینه وطبعا ، اصل زایش وپیدایش وآفرینش است .  ازاین رو، رنگها ، نرینه ومادینه هستند .</p>
<p dir="rtl">زال درشاهنامه ، گوهر انسان نیرومند (نیرو= نی + ریو = دواصل  متصل بهم ) میباشد .  « سام نریمان » که پدر زال باشد ، درصفت « نریمان »  اش ، بیانگر همین ویژگیست . نریمان دراصل بنا بر یوستی «  nairyonaman=  yona+man+ ryo+nai » همین محتوا را دارد .  این انسان نیرومند ، هم  ازمیترائیسم وهم از زرتشت ، طرد گردید و محکوم به نیستی شد . « نیرو» ،  همان معنای یوغ وجفتی وییما ( همزاد) را دارد . انسان، دیگر از« جویندگی  وکشندگی » ، از « بی واسطگی حواس وخرد » با طبیعت وخدا وحقیقت ( شیرابه  هستی = خورآوه = رَس ) به روشنی وبینش نمیرسد . انسان، « بی بود » میشود ،  دیگر« ازخودش – نیست » . انسان ، از دیگری ، هست . بدین سان ، انسان بی  نیرو ، پیدایش می یابد . این انسانی است که دیگر ازخود نمیتواند به روشنی  وبینش وشادی برسد ، ازخودش نمیتواند ، معیار نیک وبد باشد . طبعا به چنین  انسانی ، نمیتوان اعتماد واطمینان کرد ، وباید پیوسته اورا آزمود ( امتحان  کرد ) .  تورات وقرآن و انجیل ، براندیشه « انسان بی نیرو» بنا شده اند .  زندگی ی چنین انسانی ، جز امتحان دادن آن به آن ، روز به روز، سال به سال  به الله ویهوه وپدرآسمانی ، یا به قدرت وحکومت آنها برروی زمین نیست .  حکومات دینی ، حکومتهای امتحانگرند . انسانها باید درهرعملی وهراندیشه ای  وهرگفتاری ، باید حساب پس بدهند وامتحان بشوند .</p>
<p dir="rtl">انسان نیرومندی که جهان را می آزمود تا غنای گوهریش بشکوفد ،  ازصحنهِ اجتماع وتاریخ ، بیرون انداخته میشود ، و انسانی جانشینش میگردد که  ضعیف وجاهل وسست هست ، و همیشه باید به خدا وقدرت حاکم ، امتحان پس بدهد ،  تا حق زندگی دراجتماع را داشته باشد . زندگی ، ازاین پس ، چیزی جز روند  آزموده شدن ازقدرت سیاسی ودینی ، درهرکاری واندیشه ای وگفتاری نیست .  بدینسان ، انسانی خلق میشود که همیشه از رفوزه شدن درامتحانات زندگی  میاندیشد و میترسد .</p>
<p dir="rtl"><strong>انسان سیمرغی، میاندیشد </strong>: <a href="../../ketabha/andishidane_simorghi">http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/200210_1/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انسان سیمرغی، میاندیشد ۳</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/150210_1</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/150210_1#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 20:55:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسان سیمرغی، میاندیشد]]></category>
		<category><![CDATA[جـمالی به روز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=151</guid>
		<description><![CDATA[منوچهرجمالی آمـوزگـار به معنای کسی هست که با نواختن موسیقی انسان را می کشد و تحول میدهد درفرهنگ ایران، چیزی حقیقت هست که انسان را به گوهر درخودش ، بکـشد خدا، آهنگ ونوا وبانگ ( موسیقی) است آنچه انسان را میراند ومجبور میکند برضدِ « حقیقت » هست فرهنگ ایران ، برضد امرونهی وبرضد جبر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl">منوچهرجمالی</h2>
<h1 dir="rtl">آمـوزگـار<br />
به  معنای کسی هست<br />
که با نواختن موسیقی<br />
انسان را می کشد و تحول میدهد</h1>
<h2 dir="rtl">درفرهنگ ایران، چیزی حقیقت هست<br />
که  انسان را به گوهر درخودش ، بکـشد</h2>
<h2 dir="rtl">خدا، آهنگ ونوا وبانگ ( موسیقی) است</h2>
<h2 dir="rtl">آنچه انسان را میراند ومجبور میکند<br />
برضدِ  « حقیقت » هست</h2>
<h3 dir="rtl">فرهنگ ایران ، برضد امرونهی<br />
وبرضد جبر  ِسرنوشت ویا قضای الهی<br />
وبرضد « عقل ِغلبه خواه برکششهـای گوهری»<br />
وبرضد  « جبر تاریخ » و « جبراقتصاد» و« قوانین جبری»  &#8230;. هست</h3>
<div>
<p dir="rtl"><a title="as word" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/word/andishidane_simorghi_3.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> &#8212;  <a title="as pdf file" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/pdf/andishidane_simorghi_3.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
</div>
<p dir="rtl">فرهنگ ایران، گوهر( طبیعت وفطرت ) انسان را ، کشش میدانست ، و  حقیقت وخدا وبُن ، « اصل کشش »  شمرده میشدند . حقیقت یا خدا یا اصل ،  آنچیزیست که گوهرانسان را به خود جذب کند ( بکـشد) . انسان وحقیقت ، انسان  وخدا ، انسان واصل ، همدیگر را میکشند ، یکدیگررا جذب میکنند ، ازاین رو  نیز همیشه همدیگر را میجویند . گوهرخدا وحقیقت واصل ، برضدِ « رانش و  اجباروجبرو امرونهی وقدرت » بودند . آنکه میکوشد به من صورت بدهد ، و من را  به معیارخودش بسازد ، ستمکارو تجاوزگراست . روابط اجتماعی وسیاسی نیز،  بایستی برپایه « اصل کشش » استوار باشند ، تا همآهنگی با گوهرانسان داشته  باشند . اندیشه وگفتاروکردار ، آنگاهی نیک وخوب هستند که گوهربنیادی انسان  را « بکشند » ، تا طبیعت انسان را نیازارند ، و انسان را « مجبور نکنند و  با قهروعنف و تهدید ، به سوئی وکاری نرانند » . قوانین وقواعد وروشهای  رفتار( اخلاق) باید « هـنجـاری » باشند . زندگی ، هنگامی خوشی است که «  هنجاری » است ، جنبشی طبق گوهرش هست . « هنجیدن» ، دراصل ، معنای « کشیدن  »  را دارد . دم فروکشیدن ، فرود هنجیدنست . دم برکشیدن ، فراهنجیدن است .  انسان ، دراثر ( باد = وای ) برهنجییدن دم وفراهنجیدن دم ، زنده است . «  باد » که اینهمانی با « دم » داده میشد ، درفرهنگ ایران ، برای آنکه همه  گیاهان ودرختها را مانند آب ، به موج میانگیخت  ( موج دریا ، بنا برخوارزمی  ، آهنگ دریا نامیده میشود ) ، با موسیقی اینهمانی داده میشد . ما امروزه  دوپدیده « بـاد» و« موسیقی، نوا ، آوا ، بانگ ، آهنگ » را ، ازهم جدا  میشماریم ، ولی درفرهنگ ایران، این دو ازهم جدا ناپذیرهستند . « دمیدن باد»  و« نواختن نای» ، باهم اینهمانی داشتند . ازاین رو، خدای ایران ، رام ، هم  « وای ِبه = باد نیکو » وهم « نایِ به » خوانده میشود .  دم فروکشیدن ، که  زنده شدن باشد، نواخته شدن ، آهنگین شدن ، به جنبش شاد یا  به رقص آمدن  زندگی است . انسان دردم ، تنها زندگی نمی یافت ، بلکه رقصان ازآهنگ ونوا  وموسیقی میشد . بینی ، که وین باشد ، نی است . انسان باد یاوای را که اصل  موسیقی وسرود نیزهست درخود ، فرود می هنجد . با گوشهای خود ، ازآهنگش ،  رامش می یابد . باد آهنگین ( باد= وای vaay= واز vaaz= آواز ) ، تحول به  آتش جان و جنبش شاد می یابد .</p>
<p dir="rtl"><span id="more-151"></span></p>
<p dir="rtl">درباد یا دم ، که اصل زندگیست ، آهنگ وموسیقی وسَماع ( زَما =  زَم = رام = وای ِبه = باد نیک ) هست. زندگی ، موسیقی است و هنجاریست  .  مـُشتری ( انهوما= خرّم = ارتا ) که خدای خدایان شمرده میشد ، بنا بر  ابوریحان درالتفهیم ، « باد در دلها » است که خون را به موج میاندازد و به  همه بدن میرساند . دربندهش، بخش ۱۳ ( پاره ۱۱۳ ) میآید که « باد درافتد و  آب را براند ، ماهیان بدان حرکت آب ، به همان گونه حرکت کنند و ایشان را  چنان درنطرآید که آن آب تازان ( رونده ومواح ) است ، این ماهیان به تک آب  فرزند خواهی کنند و به ژرفا بزایند » .  باد ( هوای جنبده ) نرشمرده میشود (  پاره ۱۱۳) و آب ( ساکن ) و زمین وگیاه وماهی ، مادینه اند .  اینست که  باد( موسیقی، بانگ ، نوا ) در وزیدن ، همه را آبستن وزایا میکند . دربخش  نهم بندهش دیده میشود که نام « باد دروائی » پیش میآید که « چون جان که  درتن جنبد ، فراجنبنده شود » . دروای واندروای ، نام آلت موسیقی هم بود .  باد ، جان هنج ( کشنده زندگی ، کشش درزندگی ) است و دربندهش بخش نهم ( ۱۳۳ )  میآید که « باد به هرچیزی گذرد ، آن گوهر را آورد » . به عبارت دیگر، باد  آهنگین یا بانگ ونوا و موسیقی، گوهرچانها را بیرون میکشد و میزایاند . فقط  این « آمیختگی جنبش هوا با بانگ ونوا وموسیقی » ،  ناگفته و مسکوت میماند  ونادیده گرفته میشود ، چون همین باد آهنگین ، دراثرگوهرموسیقائیش ، غایت  جشن بودن زندگی و طبیعت جشنی انسان را معین میسازد . چون جشن که یسن ویسنا  ویزنا باشد ، به معنای « نی نوازی » است . ازاین رو هست که باد دردل (موج  وآهنگ و موسیقی به هنجار)  یا خدا، سرچشمه کششهای وجود انسان است ،و  دل  ازاین رو، اهمیت فوق العاده دارد ، چون خانه موسیقی سعد اکبر( مشتری = خرّم  ) است .</p>
<p dir="rtl">این خانه که پیوسته دراو بانگ چغانه است<br />
ازخواجه بپرسید که  این خانه ، چه خانه است ؟<br />
این صورت بت چیست؟ اگرخانه کعبه است<br />
وین  نورخدا چیست ؟ اگردیرمغانست  مولوی</p>
<p dir="rtl">این کشش دل بود که با رساندن خون  گرم درتموج ، به مغزو به  حواس، « بینشهای خرد » ، پیدایش می یافت . بینش وخواست ِ خرد ، ازکشش ِ  موسیقائی دل برمیآمد . « کشش دل » ، تحول به « بینش و خواست خرد» می یابد   . به هرکاری که انسان « رانده شود » و آن را به اجبار بکند ( ازکشش ِ  گوهری خودش، واکشیده وبازداشته بشود وبه سو وراستای دیگر رانده شود ) ، آن  کار، برضد حقیقت وخدا هست که درکشش( هنج وآهنگ) زندگی ، درطبیعت ( طبع )  زندگی ، به خود پیکرداده است . اخلاق ( هنجار ِرفتار، رفتار هنجاری) ،  همآهنگ شدن « کشش ها گوناگون موسیقائی درانسان » است که به آن « پیمان =  اندازه » گفته میشود و« سیمفونی زندگی » میگردد  .</p>
<p dir="rtl">ازآنجا که ما درادیان نوری ، با « خدایانی که انسان را به  خوبی ، امــر، و از بدی ، نـهـی » میکنند یا میرانند ، خو گرفته ایم ، راه  شناخت خدایان ایران و فرهنگ ایران ، به روی ما بسته شده است .  دراین ادیان  ، ازانسان خواسته میشود که خودش ، « مرجع ارادی » باشد ، اراده داشته باشد   .  اراده ، پدیده ایست که برضد « کشش گوهری وطبیعی انسان » ساخته میشود .  خویشکاری اراده ، آنست که کشش را درانسان ، فروکوبد وخواربشمارد و باز  دارد . اینها ، « خود انسان » را مرجعی میشمارند که با اراده آگاهانه ،  زندگی خودش را معین میسازد و مسئولست .  او خودش هست که این کار یا آن  کاررا میکند . از« خود» انسان است که فاعل وعامل نهائی، خواسته میشود ، تا  مسئول باشد . این دین ِحاکم یا قدرت حاکمست که برایش ، هرانسانی ، هنگامی «  خودی » هست که  اراده کند . تو باید اراده داشته باشی تا خود باشی ! تو  باید فقط با اراده خودت ، اراده ومشیت الله  را بپذیری .  این قدرتهای دینی  وسیاسی هستند که ازاو، چنین « خودی » را میخواهند . ازخود ، میخواهند که  با اراده اش ، برکشش های زندگیش ، چیره شود و آنها را مهارکند یا به کلی «  قربانی » کند . توباید بااراده ات ، طبق اراده الله کاربکنی ، و گوش به  کششهای گوهریت ندهی که همه وسوسه شیطانی ونفس اماره و« اعدا وعدو تو» هستند  .  ولی درواقع ، وجود ِچنین خودی که مرجع اراده خوانده میشود ، برای آنها ،  ضرورت دارد ، تا « اراده ها وخواستهای آن دین ( برترین مرجع = خدا =  سرچشمه اراده ) یا آن قدرت را ، یک به یک اجراء کند، ومسئول آن دین یا قدرت  باشد . این « خود ارادی » ، مخلوق ِ این الاهان قدرتمند یا قدرتهای حاکم  براجتماع است که برترین مرجع ارادی هستند و  ،« تابعیت واطاعت ِ ارادی »  همه را ازخود میخواهند . تو باید اراده داشته باشی تا آنچه را من میخواهم ،  به خواهی، وهمان را نیز اراده کنی ، هرچند کشش هایت ترا به سوئی دیگر  بکشند ! توباید با اراده خودت ، تابع اراده من بشوی ! وچیزی جزآن نخواهی ،  واگرچیزی جزآن ، بخواهی واراده کنی ، یا دل به کشش های طبیعتت بدهی ،  گناهکاری وبا من که قدرت نهائی هستم میجنگی . درواقع « خودِ ارادی » ،  وجودی جز بازتابنده ومنتقل سازنده اراده قدرتی نیست که دراو « این اراده را  ، برای عبدسازی از او واطاعت ازاو ، جعل میکند ولازم دارد » .</p>
<p dir="rtl">تو، به کشش های گوهری خودت ، گوش نده . آنها وسوسه ونفس اماره  وشیطان اغواگرند . تو اراده داری ومیتوانی ، همه آن کششها را یا مهارکنی  یا بکـُشی و با آنها بجنگی . رویاروی چنین « خود ارادی » هست که مولوی  میگوید :</p>
<p dir="rtl">بی خودم کن ، که از آن حالتم ، آزادیهاست<br />
بنده آن نفرم ،  کز خود خود ، آزادند</p>
<p dir="rtl">مولوی درست « آزادی انسان » را رهائی ازاین گونه « خودها»  میداند که به نام اراده واختیار ، مطیع وتابع ومجبورند . خودهائی که اراده  میکنند که هیچگاه اراده نکنند و هیچگاه بنا برکشش ِ خدائی وسیمرغی ِجان خود  ، کشیده نشوند. نخستین عمل ارادی آنها آنست که هرچه الله اراده کند و به  پیامبران واولامرش بگوید ، اجراء کنند .</p>
<p dir="rtl">چنین خدایانی ، برضد فرهنگ ایران و برضد گوهروطبیعت انسان و  برضد حقیقت وخدا ، شمرده میشوند .  با چیرگی ادیان نوری و ابراهیمی ومکاتب  فلسفی و اجتماعی وسیاسی ، که درآنها ، اصل ِ « رانش » ، جایگزین « گوهرکششی  انسان » ساخته میشود  ، گوهر ِکششی انسان ، با آمیختن و گلاویزشدن با آن «  رانش ها » ، هستی ِپـُراز« کشمکش » ، یا « کش و واکش » میشود .</p>
<p dir="rtl">امروزه ، سراسرهستی انسان ، « میدان کشمکش یا کشاکش واضطراب و  آشفتگی وپریشانی وگیرودار ومناقشه وستیزه ، میان « کششِ گوهری درونسو ،  ورانشهای برونسو» هست . این رانشهای برونسو، کوشیده اند که ، خودرا « یک  کشش ِساختگی درونسو یا فطری » بسازند ، وآن کشش گوهری انسان  را ، یا به  نام « ابلیس واهریمن وطبع وطبیعت و آرزو و آزوهوای نفس » ، ویا به نام «  ایراسیونالیسم » ، زشت وخواروبدنام ساخته اند و میسازند .ازاین رو ، آشنائی  با فرهنگ ایران ، که طبیعت یا گوهرانسان و حقیقت وخدا را ، کششی ( هنجاری ،  آهنگی ، هنگ = هنج) میداند ، برای رهائی ازاین « کشمکش وجودی»  درمدنیت  جدید ، ضروریست .</p>
<p dir="rtl">فرهنگ ایران ، یکی از جمله پدیده های بسیارمهمی را که فطرت  انسان بدان کشیده میشوند ، وانسان را میکشند ، موسیقی میدانست . انسان از  دم فروکشیدن ودم برکشیدن ، زنده است که گوهرش « تموّج = آهنگ وموسیقی » است  . باد یا دم ، آهنگ ونوا و آوازوموسیقی است . سوراخ بینی های انسان که  ابزارتنفس هستند ، با رام وبهرام ، که دوبُن زندگی ِانسان وجهان وزمانند ،  اینهمانی داشتند . « سینه» ، که همان « سین = سیمرغ » باشد و« ریه » که «  پری= سیمرغ  » نامیده میشد ، گواه براین گوهرموسیقائی زندگی هستند . ازاین  رو نیز بود که فرهنگ ایران ، خدا را « اصل موسیقی » میدانست . بـاد (=  vaad= vaaz)  وموسیقی است که «آتش=vaazisht » میشود . باد که هوای جنبنده  است ، درفرهنگ ایران ، تبدیل به آتش ، یعنی گرما میشود که جان باشد. این  تحول بادِ جنباننده به آتش وگرما ، درداستانهای سیمرغ ، بازتابیده شده که  با بادی که ازپرش تولید میکند ، آتش برمیافروزد . با جنبش پـَر( وای =  پرنده + مرغ+ ایزد )، بادجنبان پیدایش می یابد که آتش زنه وآتش افروز است .  این بازتاب ِ اندیشه تحول « هوای جنباننده یا باد ، به آتش وگرما » هست .  باد، آتش جان ، آتش درون گیاه ، آتش درون ابر میشود . باد( موسیقی ) ، تحول  به زندگی می یابد .</p>
<p dir="rtl">خدا وحقیقت و گوهروطبیعت زندگی ، اصل ِ نهفته ِ کشش ِ  موسیقائی درهرجانیست .  فرهنگ ایران ، برپایه این آزمون ،  خدا را ، «  آموزگار ِمستقیم وبیواسطهِ انسان»  میدانست . ما امروزه « آموزگار» را کسی  میدانیم که معلوماتی و آموزه ای را به ما میآموزد . درحالیکه درست این  اصطلاح ، معنای وارونه اش را داشته است . آموزگار، به معنای کسی است که نی  یا موسیقی مینوازد و با نوا وآوای موسیقی ، انسان را بسوی غایت گوهری انسان  که دردرونش هست ، میکشد. آموزگار، آتش زنه ِ گوهرنهفته درجانست . خدا  وحقیقت واصل ، برای آنکه اصل کشش ِ موسیقائی هستند ، آموزگار خوانده میشدند  . زندگی در زمان ( روزگار) انسان را میکـشد ، ازاین رو ، روزگار،  آموزگارانسانست . خدای زمان ( روزگار) وزندگی ، که « رام =جی» باشد، اصل  موسیقی ( رامشگر) است . زمان ، میکشد . به عبارت دیگر، گوهرزیستن درزمان ،  کشش ِ موسیقائیست .  درحالیکه اصطلاح « معلم » درعربی،  با « آموزگار» فرق  کلی دارد و معلم با انتقال دادن علمش ، این گرانیگاه فطری انسان را  نمیشناسد . واژه « آموزگار» از واژه « موسه » ساخته شده است . « مو+ سه »  به معنای « سه نای » هست ، وسه نای همان معنای « نای » رادارد که نماد همه  ابزارموسیقی شمرده میشده است .  درکردی ،« موس » به « ا ُستره » آلت ریش  وسرتراشی گفته میشود . درعربی هم به آن « موسی » گفته میشود . « اوستره »  که دراصل « ئوز+ تره » هست ، به معنای « سه نی = نی » هست.</p>
<p dir="rtl">درگذشته ، از نی ، ابزار تراشیدن موی سرو ریش را فراهم  میساخته اند . واژه « سلمانی» هم که از واژه « سلم = سَی + ریمه » ساخته  شده به معنای « سه نی یا نی » است . هنوز بلوچها ، به سلمائی ، نائی  میگویند ، چون درگذشته آلت مووسرتراشی از« نی » ساخته میشده است . ولی نی ،  تنها نمی تراشد ، بلکه آهنگ ونوائی هم دارد ، و این آهنگ ونوا ، اینهمانی  با «آگاهی وسخن وسرّ» داده میشده است . چانچه « سوف » در واژه « فیلسوف »  یونانی ودر واژه سوفسطائی ، همین واژه ِ نی است ،که دراینجا به معنای «  آگاهی ودانش » است . یا چنانچه واژه« صوفی » هم که از« سوف = نی » ساخته  شده است ، چنانچه معنای « جامه خشن = جامه بافته شده از تارهای نی » را  دارد ،  همچنین به معنای نی نوازو سراینده است ، وهمچنین  به معنای « اهل  آگاهی واسرارو سخن » است. اینست که درکردی به معلم واستاد ، « ماموسا »  گفته میشود .  و موسایش ، به معنای یا د دادن و موسنایا ، یادگرفتن است .  واژه « آموزگار» نیز فارسی ، دراصل « آ – موسه – گار» بوده است . درفرهنگ  لغات ، دیده میشود که به چنگ وسازی که بیشتر زنان نوازند ، زال موسیه »  میگویند . واژه « موسیقی » نیز،  ازیونانی و ازعربی به زبان فارسی نیامده  است ، بلکه « موسه » که « سه+ نای » باشد ، نام خود سیمرغ ، « سئنا مورو »  بوده است که همان ارتا ورام ، خدای ایران باشد . سیمرغ ، موسه + گار =  موسیقار است . سیمرغ ، یا گوهر خدا ، اصل موسیقی وکشش است ( نه مرجع  امرونهی و تدریس آموزه ) . اینست که درگرشاسپ نامه اسدی ، منقارسیمرغ ،  نائیست که متناطر با«همه ابزارموسیقی » است . بدین علت نیز موسیقی ، موسیقی  نامیده میشده است ، چون « نی » ، مادرواصل همه ابزار موسیقی شمرده میشده  است .</p>
<p dir="rtl">سیمرغ با آهنگ موسیقی اش ، همه مردمان را به رقص وشادی میکشد (  داستان دیدارگرشاسپ با سیمرغ ، درگرشاسپ نامه اسدی توسی ). با آهنگِ  موسیقی سیمرغ ، انسان به رقص وشادی وخوشی وخنده  کشیده میشود ، و دراین کشش  هست که انسان، گوهر اصلی خودش را درنهادش درمی یابد . با کشش موسیقی ،  آنچه درگوهرانسان ، بالقوه هست ، واقعیت می یابد و بالفعل میشود .</p>
<p dir="rtl">سراندیشه آنکه زمان ( روزگار) ، همیشه درحال نواختن آهنگ ونوا  هست ، وطبعا اینهمانی با موسیقی وبانگ وآهنگ دارد ( چون آفریده ، اینهمانی  با آفریننده دارد ) درهمه خدایان زمان ِ ایران ( سی خدا = سیمرغ ) که  اینهانی با سی روزماه دارند بازتابیده میشود . خدایان ایرانیان ، همه بدون  استثناء، خدایان زمان وزندگی بودند .  سی لحن یا دستانی که به باربد نسبت  میدهند ، چیزی جزاینهمانی سی خدای زمان درایران با سی آهنگ ولحن ودستان  موسیقی نیست . این دستانها وپرده های موسیقی ، هزاره ها پیش از باربد هم  بوده اند ، و شاید باربد آن آهنگها را ازنو مرتب ساخته و بدانها تنوع داده  است . زمان ، هرروز آهنگی و بانگ ونوائی تازه مینوازد وانسان را آبستن به  زندگی تازه ومتنوع ورنگارنگ میکند   . همه خدایان زمان ِ ایران ، بدون  استثناء ، همه ایزدان ، نوازنده اند . یزت ( یزد، ایزد ، یزتان ) نوازنده  نی (= یاز= جاز= درگویش ِشوشتری) هستند . « یز- رونیتن » ، نی نواختن و  کشیده شدنست . کشش ِ موسیقائی درزندگی ( طبع ) خودش بی هیچ واسطه ای ،  انسان را رهبری میکند . خدا ، آهنگ موسیقی درگوهرجان انسان میشود واین  موسیقی نهانی ، انسان را میکشد، وبی هیچ واسطه ای ، زندگی را رهبری میکند .  کشش، تنها رهبرانسان است که مورد اعتماد میباشد، چون سرچشمه خدائی درانسان  دارد  .هرخدائی اینهمانی با آهنگ ونوا وسرود وآواز دیگری ومتنوع دارد .  این بدان معنا هست که زندگی درزمان، رقص وپایکوبی به آهنگست که گوهرخدائیست  . زندگی (= جی ) به آهنگ رام (= جی) خدای رامشگروموسیقی وزمان ( زم= زما =  سماع = رام ) است . به عبارت دیگر زندگی ( جی ) و « خدای موسیقی » و «  زمان ، زَم ، زَمـا = سَماع »، باهم اینهمانی دارند . گوهرزندگی وروان  وجان  درهرانسانی ، آهنگ وبانگ وموسیقی است . آنکه نمی رقصد وشادی نمیکند و  رفتارش به هنجارنیست ( بی اخلاق یا بد اخلاق است ) ، این آهنگ ونوا وبانگ  طبیعی ( یاز، ایاز، نیاز= کشیده شدن ) را درگوهر ونهاد( طبع ) خود نمیشنود و  با آن پیوسته نیست . او، از طبع ونهاد وروان ( = رام ) خود ، دور افتاده  یا بریده شده است . ازاین رو ازآهنگی که رام (= زم = زما = سماع ) ، خدای  زندگی وزمان دراو همیشه مینوازد ، بیخبراست .  مولوی همین بینش فرهنگ ایران  را درغزلیاتش ، باز به نوا درمیآورد :</p>
<p dir="rtl">سماع چیست ؟   ز« پنهانیان دل » ، پیغام<br />
دل غریب ، بیابد ز  نامه شان ، آرام<br />
شگفته گردد از این «  بـاد  » ، شاخه های « خــرد »<br />
گشاده  گردد ازاین زخمه ، درجود ، مسام</p>
<p dir="rtl">گشاده شدن روزنه ها تن ، همان پیدایش روشنی ازحواسند(خرد)</p>
<p dir="rtl">عصیرجان ، به خُم جسم ، تیر میانداخت<br />
چو دف شنید ، برآرد  کفی ،  نشان قوام<br />
حلاوت عجبی ، دربدن   پدید آید<br />
که از « نی ولب مطرب  » ، شکر رسید به کام</p>
<p dir="rtl">درون تست ، یکی مَه ( بهرام+ رام+ سیمرغ ) ، کزآسمان خورشید</p>
<p dir="rtl">نداهمی کندش ،  که ای منت غلام غلام<br />
زجیب خویش بجـو  مه   ،  چو موسی عمران<br />
نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام</p>
<p dir="rtl">این سماع وموسیقی که ازباد دل ( هنجش دل= کشش دل ) برمیخیزد ،  خرد را درحواس ، شکوفا میسازد . خورشید ، به انسان درآهنگش ندا میکند که  من غلام ماه درون توهستم ( ماه ، جمع سه خداهست که بُن زندگی وزمان هستند  ۱- رام ۲- بهرام ۳- سیمرغ یا ارتا ) که خانه سرود وموسیقی است . یکی  ازنامهای ماه ، لوخن یا لوخنا ( لوخ + نای ) هست که به معنای نای ِبزرگ یا  کرنا هست . ماه که گردشش ، اصل زمانست ، همیشه نی مینوازد .</p>
<p dir="rtl">هرچند اصطلاحات موجود دراین غزل مولوی ، به گمان، راستای  ماوراء الطبیعی ( ترانسندتال ) و فراجهانی دارد ، ولی اگر دقیقا نگریسته  شود ، درواقع، زهشی وانبثاقی(immanent  ) هست .  خورشید آسمان با ندایش به  انسان خطاب میکند که این نائی واصل موسیقی وکشش ، این اصل جشن وشادی که خرد  تورا شکوفا میسازد ، هست و درخودت آن را بجو.  ماه درون خودت ، لوخنا ،  کرّنا یا نفیریست که همیشه درحال نواختن است .</p>
<p dir="rtl">درگویش شوشتری به نای ، « جـاز» گفته میشود که همان « یاز ،  یـز » باشد .  این« یاز» یا یازیدن ، ازسوئی به معنای ، به فرازکشیدن ،  آختن ببالا ، سر ودست برافراختن » است . درخت ( در+ آختن = تخم به فراز می  یازد ودرخت میشود ) ، یازنده هست . ازسوئی « یـاز ویـَز» که نی باشد ،  نواختن است . ازسوئی بندها یا گره های نی ، نماد روند پیشرفت زمان است .  زمان ، به فرازکشیده میشود وپیشرفت میکند . خدا، ایزد ویزدان ویزید است ،  یا به عبارت دیگر، با نواختن موسیقی ، زندگی وزمان را میکشد . هرانسانی ،  نای است . خدا ، ئوز= هوز= عزّی است . انسان درکشیده شدن ، راهبری وهدایت  میشود . اصل راهبری کننده ، درگوهرخودش هست . انسان باید آهنگ طبیعتِ خدائی  درگوهرش رابشنود تا اورا بی هیچ معلمی وواسطه ای راه ببرد  .  کشش، هرچند  نهفته و ناپیدا و ناگرفتنی است ، ولی مستقیما ازخودش انسان را میکشد  وراهبری میکند.  هنجیدن که ازهمان ریشه « اَسَنگ = آهنگ = هنج » برآمده ،  معنای کشش ِ گوهری وطبیعی دارد . هنجار درواقع ، روش و طریق و طرزو قانون  وقاعده ای است که دراثر« کشیده شدن به طبع » ، پیدایش می یابد .</p>
<p dir="rtl">خوشا راهی که باشد راه آنان<br />
که دارند ازسفر، هنجارجانان   -  ویس ورامین<br />
درفسق وقمار نیز استادیم<br />
در دیرمغان ، مغی به  هنجاریم   &#8211; عطار<br />
هم درسلوک ، گام بتدریج می نهند<br />
هم درطریق عشق ، به  هنحارمیروند   عطار<br />
دل از مهر، می برهنجد از تن<br />
چنان چون سنگ  مغناطیس و آهن  ویس ورامین</p>
<p dir="rtl">اینست که قوانین اجتماعی و سیاسی واقتصادی و اخلاقی (روش  ِرفتار) ، باید هنجاری باشند . آنچیزی باشند که طبیعت مردمان دراجتماع بدان  کشیده میشوند ، نه اوامرونواهی و احکامی که برای آنها ازقدرتی یا برترین  مرجع  ارادی که خود را الله یا یهوه یا اهورامزدا بنامد ، « وضع وجعل »  میگردند و انسانها با جبر بدان رانده میشوند . درفرهنگ ایران، به رهبری  حکومت ، نائیدن میگفتند . به عبارت دیگر، رهبری حکومتی وسیاسی باید برپایه  کشش طبیعت انسانها باشد . جامعه و حکومت باید برپایه قوانین وقواعد واخلاق  ِ« هنجاری » نهاده شوند . مسئله ، تحول یابی این « کشش های گوهری انسانها »  ، به « خواستهای » آنهاست . هرقانونی ونظمی وکاری وبینشی ، هنجاریست که  از« به هم هنجیدن افراد ، یا به هم هنجیدن یا کشیده شدن گروهها » پیدایش  یابد . اجتماعی ، گوهر هنجاری دارد که  ازبه هم کشیده شدن افراد ، ازکشش  افراد به همدیگرپیدایش یافته است . این همان اندیشه جفتی ( یوخت ) یا  انبازی وهمآفرینی است که گرانیگاه فرهگ ایران بوده است . آنچه طبیعت انسانی  ِ افراد را  به هم میکشد ، اجتماعسازاست و وقانون ونظم واقتصاد واخلاق را  دراجتماع پدید میآورد . هرچند که یزدانشناسی زرتشتی میکوشد که اهورامزدا را  تنها آفریننده سازد ، ولی رد پای این اندیشه که خدایان درکشش به هم ،  درانبازشدن باهم ، هرچیزی را میآفرینند باقی مانده است . اندیشه اینکه یک  خدا ، این چیز یا آن چیزرا میآفریند ، درفرهنگ ایران ، وجود نداشته است .  هرچیزی ، پیدایش ِ« همکاری وانبازی خدایان گوناگون باهم» است . طبیعت وگوهر  ِ همه انسانها ، از آمیزش خدایان باهم دراجزاء واندام او ساخته شده است .   ازاین رو نیزاجتماعست که باهم میآفریند . رد پای این سراندیشه که به  اندیشه « جفت = یوغ = مر= سنگ » بازمیگردد ، درالتفهیم ابوریحان بیرونی  باقی مانده است .همه حواس انسان ، دراثر همکاری خدایان که درتن انسان ،  عنصری ازخود دارند ، پیدایش می یابند . گوهرادراکات حسی ، مهروکشش است.</p>
<p dir="rtl">انسان میشنود ، چون  مُشتری( خرّم) با گوش چپ و کیوان با گوش  راست، درهمکاری باهم ، میشنوند .<br />
انسان می بوید ، چون بهرام ( مریخ ) ،  در سوراخ راست بینی و زُهره ( رام )در سوراخ بینی چپ با هم انبازند .<br />
انسان  ، می بساید ، چون مشتری ( خرّم) وزُهره درآن باهم همکاری میکنند .  درانبازی سعد اکبربا سعد اصغر، دربسودن ( سودن = عشق ورزی باهم ) ، سعادت  ونیکی هست . درحس بسودن ، اصل سعادت هست .<br />
انسان ، می بیند ، چون ماه  درچشم چپ او با خورشید درچشم راست او باهم انبازمیشوند . بینش و روشنی،  زایش اقتران آندوبا هم درانسان هستند.<br />
انسان ، با اقتران وهمکاری  ماه  وزِهره ، می چشد .</p>
<p dir="rtl">انسان درفرهنگ ایران ، « موجودی جفت » هست ، چون تنش ، آرمئتی  ( خدای زمین ) و جانش ، سیمرغ یا ارتا هست که نخستین عنصر وآتش جان ،  درآتشکده تن هست . اینکه ایرانیان ، روزفروردین ازماه فروردین &#8230;، روزتیر  ازماه تیر&#8230;.. ، روز اسفند ازماه اسفند را جشن میگرفتند ، بدین علت بود که  گوهر هریک ازاین خدایان را«جفت=کشش=مهر» میدانستند .درهرانسانی ، سیمرغ  وآرمئتی (کرمائیل وارمائیل شاهنامه ) با هم قرین وهمبغ هستند . این دوهمیشه  به هم جذب میشوند وهمدیگررا میجویند . ازاین رو نیز نخسین انسان ، جم (  ییما = جفت به هم چسبیده ) یا انسان بطورکلی، « مردم = مرتخم = تخم جفت »  نامیده میشوند . هربینشی وروشنی و احساسی درانسان ، پیآیند همکاری وانبازی  این دوخدا دروجود انسانست .  خدایان ایران ، همه شاخه هائی هستند که ازاین  ارتا روئیده اند . اینست که خدایان ایران ، همه اجزائی به هم پیوسته درهمه  اندامهای انسان باهمند . ازهمکاری وانبازی دانه هائی ازخوشه این خدایان  باهم ، انسان به وجود میآید . انسان، خوشه خدایانست .</p>
<p dir="rtl">همه محسوساتِ انسان ، وروشنی ها و بینشهای آنها ، ازپیوند جفت  شوی خدایان دراو ، پیدایش می یابند . به سخنی دیگر، حواس ومحسوسات ، خدائی  وسرچشمه حقیقت هستند و پیآیند « مهر» هستند.  ماه ، دردیدن وچشیدن ،  انبازاست .  مشتری ، در شنیدن وسودن انبازاست . زُهره ، در بوئیدن وچشیدن  انباز است .  درجگر، بهرام ( مریخ ) و رام ( زُهره ) باهم جفت هستند . در  زبان ، تیر و زُهره ( رام ) با همند .  در دل ، مشتری و آفتاب باهم جفت شده  اند . این ها ، رد پای فرهنگیست که همه پدیده هارا ، از « پیوند = اقتران =  سنگ = مر= یوغ = همبغی » درک میکرد که سپس درعرفان ، این پیوند بنام «عشق »  خوانده شد . غالبا پدیده عشق را درعرفان ، غلط میفهمند ، چون از این  پیشینه فرهنگی ایران بیخبرند .</p>
<p dir="rtl">درهمه این حواس انسانی دیده میشود که خدایان ، نه تنها با خود  بلکه ، با تن انسان ، جفت شده اند وآمیخته اند . بدینسان ، به حواس انسانی  ، ارج خدائی وحقیقی  داده میشود . خدایان ، ریشه حواس انسان هستند . درخود  حواس نیز این فروزه جفت شوی ، یا کشش به آمیزش ، امتداد می یابد . همه  پدیده ها درشنیدن وبوئیدن وچشیدن و بسودن و دیدن ( درحواس ) با انسان جفت  میشوند و دراثراین جفت شدن و آمیختن ، روشنی وبینش ، آفریده میشود . موسیقی  که « آهنگ و آواز» باشد ، با گوهرانسان میآمیزد و انسان ، به بینش وروشنی ،  آبستن میگردد .</p>
<p dir="rtl">خدا یا حقیقت یا اصل ، با انسان ، جفت میشود و می پیوندد ،  وقرین وانباز انسان میشود . انسان درحواسش ، رابطه بیواسطه با خدا وحقیقت  واصل دارد . حواس انسان ، مانند انسان زنجیری درغارافلاتون ، فقط سایه ها  ودنیای مجازی را درنمی یابد .</p>
<p dir="rtl">ازاین رو ، خدا و حقیقت واصل ، هم موسیقی است ، هم بوی خوش  هست ، هم دم ( باد ) هست ، هم بوسیدنی ( بسودن ، سودن ) ومزیدنی وچشیدنی  است ، هم مزه وچاشنی وافشره است . خدا وانسان ، ازرقصیدن باهم ، بینش  وروشنی میشوند .  خدا وحقیقت واصل ، شنیدنیست ، بوئیدنیست ، دم کشیدنیست ،  مزیدنیست ، چشیدنیست ، نوشیدنیست . خدا وحقیقت واصل ، درهمه محسوسات هست .</p>
<p dir="rtl">با حواس انسان هست که میتوان حقیقت وخدا واصل را شناخت .  درحواس ، کشش به جفت شدن ، به پیوند یافتن مستقیم به آمیزش با همه چیزها  درگیتی هست . درجفت شدن باد ( وای )  با انسان ( دردم کشیدن و درشندن آهنگ )  ، انسان با خدا میآمیزد وجفت وانبازمیشود . اساسا به « زناشوئی کردن » ،  وادیتن (vaaditan) میگویند .  باد، درکردی به معنای پیچ هست و به پیچه (  گیاه عشق ) باداک گفته میشود . به هرچه باد ( وای به = خدای زندگی وموسیقی)  میوزد ، با آن زناشوئی میکند و آن را آبستن میکند .  باد همان « وای » است  . به رام ، هم « وای به » وهم « نای به » گفته میشد ، چون« دمیدن نای »  و«نواختن نای » ، موسیقی یا بانگ ونوا، اینهمانی با باد داده میشد .  « وای  » ، هم هوای جنبنده وجنباننده هست ، هم پرنده است وهم خدا هست . وزیدن باد  کهvaayenitan   باشد به معنای به پرواز درآوردن ، به حرکت درآوردنست .  دربندهش میآید که باد دردریا ، موج را برمیخیزاند ( موج = رام ) و این  موجست که ماهیان دریا را آبستن میکند .  همینطور، باد یا «وای» که « سرود  نای وآهنگ موسیقی » است درشنیدن نیز ، انسان را آبستن میکند . مولوی به  انسان میگوید :</p>
<p dir="rtl">شاخ  گلِی ، بـا غ زتـــو ، سبـــزوشاد<br />
هست حریف (= جفت )  تو ، دراین رقص ، باد<br />
باد ، چو جـبریل و تو ، چون مریمی<br />
عیسی گل روی ،  ازاین هردو زاد<br />
رقص شما هردو ، کلید بقاست<br />
رحمت بسیار براین رقص باد</p>
<p dir="rtl">ازاین جفت شدن باد با شاخ گل ( انسان ) ورقص هردو باهم ،  عیسائی زاده میشود . همانسان که انسان ، جفت باد است ، جفت موسیقی نیزهست  وبا موسیقی که قرینش هست ، باهم میرقصند وهمدیگررا می بوسند ، وانسان  ازبوسه اصل موسیقی ، آبستن میشود . درواقع ، پدیده « وحی » را مولوی ،  آبستن شدن انسان از باد (وای = رام = موسیقی= خودِ خدا ) میداند ، و ازاین  رو جبریل را اینهمانی با « باد ِ آمیزنده » میدهد که خود ِ خدا هست ، و این  تفاوت کلی با مفهوم جبرئیل درقرآن دارد .</p>
<p dir="rtl"><strong>انسان سیمرغی، میاندیشد </strong>: <a href="../../ketabha/andishidane_simorghi">http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/150210_1/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انسان سیمرغی، میاندیشد ۲</title>
		<link>http://www.jamali.info/alternate/060210_2</link>
		<comments>http://www.jamali.info/alternate/060210_2#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 15:27:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسان سیمرغی، میاندیشد]]></category>
		<category><![CDATA[جـمالی به روز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.jamali.info/alternate/?p=83</guid>
		<description><![CDATA[منوچهرجمالی فروَهَـر=اصل تحوّل یابـی تحوّل یافتن، آفریدن است خودرا پـَـروردن خود را درتحول دادن ، آفـریدنـست « فروهر» ، که اصل ِ خود را آفریدن ، درخود را تحول دادن است ، گوهریا فطرتِ هرانسانی میباشـد VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC &#8212; VIEW THIS ARTICLE AS PDF هویتِ فرد ِ انسان ویا هویت یک جامعه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl">منوچهرجمالی</h2>
<h1 dir="rtl">فروَهَـر=اصل تحوّل یابـی<br />
تحوّل یافتن، آفریدن است<br />
خودرا پـَـروردن<br />
خود را درتحول دادن ، آفـریدنـست</h1>
<h2 dir="rtl">« فروهر» ، که اصل ِ خود را آفریدن ، درخود را تحول دادن است ،<br />
گوهریا فطرتِ هرانسانی میباشـد</h2>
<div>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><a title="as word" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/word/andishidane_simorghi_2.doc">VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC</a> &#8212;  <a title="as pdf file" href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi/pdf/andishidane_simorghi_2.pdf">VIEW THIS ARTICLE AS PDF</a></p>
</div>
<p dir="rtl">هویتِ فرد ِ انسان ویا هویت یک جامعه چیست ؟ هویت را چیزی میدانند که  انسان یا جامعه ، بدان شناخته میشود . ولی هر انسانی یا جامعه ای را بدان میشناسند که « همیشه همان بماند که هست وبوده است » .  با شناختن ِ من ، میخواهند ، حق و توانائی تحول یابی ِ من را که « آزادی ِ من » است ، از من بگیرند ! و من، حقِ خود -آفرینی نداشته باشم . با شناختن ما ، میخواهند حق وتوانائی مارا که بیان « آزادی ماست » ، از تغییر دادن خود مان ، ازما سلب کنند . میخاهند ، حق و توانائی ِ« خود آفرینی جامعه را درتحول دهی به خود » از جامعه بگیرند . از مطالعه تاریخ وگذشته یک انسان یا یک جامعه ، میکوشند ، هویت آن انسان وجامعه را بشناسند ، یا به عبارت دیگر، توانائی و حق به آزادی را ازانسان وازجامعه بگیرند . آزادی ، حق وتوانائی ِ خود- آفرینی هست . ولی فرهنگ سیمرغی ایران ، هویت انسان و جامعه را آن چیزی میداند که آن فرد و آن جامعه « میجوید » . هویت انسان وهویت جامعه ، با « خود آفرینی انسان یا جامعه درآینده » کار دارد . انسان ، درجستجو،  میخواهد خود را در آینده بیافریند .</p>
<p dir="rtl">دی شیخ با چراغ ، همی گشت ، گرد ِ شهر<br />
کز دیو ودد ملولم و ،  انسانم آرزوست<br />
گفتم که :  یافت می نشود ، جـُسته ایم ما<br />
گفت :  « آنچه یافت می نشود ، آنم آرزوست »</p>
<p dir="rtl">درست من آن چیزی را می جویم که شما تا به حال نیافته اید . چشمی که چراغ هم هست ، و با روشنائی ِ فراتابیده ازجان خودش، میجوید ، انسان را می یابد . چشمی که خودش چراغ نیست ، هرچه هم بجوید ، انسان را هیچگاه نخواهد یافت . ولی جوینده با چراغ جان خود ، درست « آرزوی چیزی را میکند که هرچند تا کنون یافته نشده است » ، چون  او درتحول دادن خود ، درآینده ، خواهد یافت . چون او درجستجو، خود را تحول خواهد داد (= خواهد پرورد) ، و ازخود ، انسان را درآینده ، خواهد آفرید .</p>
<h2 dir="rtl">« جـُستن » چه معنائی میدهد ؟</h2>
<p dir="rtl">گوهر(= فطرت وطبیعت ) انسان ، چیزیست که خود را تحول میدهد . معنای اصلی ِ« آفریدن » درفرهنگ ایران ، « خود را تحول دادن = خود را پروردن » است . کسی وقدرتی ، من را نمیآفریند ، بلکه من ، خودم را درتحول دادن ، میآفرینم . کسی وقدرتی ، جامعه را نمی آفریند ، بلکه جامعه ، خود را درتحول دادن ، یا درخود را پروردنست که میآفریند . آنکه میخواهد من را خلق کند یا بیافریند ، من را مسخ خواهد کرد . گوهرانسان ، چیزیست که درآنچه میجوید ، خود را بدان نیز تحول میدهد ( آن چیزمیشود ، آن چیز میگردد ) . گوهرانسان ، چیزیست که « خود را می پرورد ، یا به سخنی دیگر، خود را میآفریند » .</p>
<p dir="rtl">« پرورد ، که  فرورد یا فرورت » باشد » همان اصطلاحیست که ازیکسو ، تبدیل به واژه « فروهر»  شده است ، و ازسوی دیگردرواژه « پرورد » ( پروردن ، پرورش ) سبک شده است . پروردن ( فروهر fra-vahar= فرورت= فروردfra-varti  ) ، تغییر وتحول دادن ِ گوهر خود انسان به خودش هست . هرکسی وقدرتی که این توانائی وحق ِ خود آفرینی ( درخود، تحول دهی ) را ازانسان یا از جامعه میگیرد ، ارج انسان وجامعه  را پایمال میکند .  ارج هرجامعه ای ، به  حق وتوانائی هست که خود ِ آن جامعه در آفریدن خود ، درتحول دادن به خود دارد .</p>
<p dir="rtl">سیمرغ که « ارتا فرورد= ارتای ِفرورد » نامیده میشود ، ودرهرانسانی ، «آتش جان» یا « نخستین عنصر» ، همین « ارتا » میباشد ، که گوهر( فطرت وطبیعت ) انسان میباشد . این نخستین عنصریا آتش جان ، درتحول یافتن (= فروردن ) ، در « پروردن » ، خود را میآفریند. خدائی نیست که با خواست وهمه آگاهیش ، انسان را خلق کند . « آفریدن » دراصل ، چنین معنائی نداشته است . آفریدن ، همین تحول یابی ( فروردن ) خود ِ گوهرانسان ، یا « ارتا = سیمرغ » بوده است . از روزیکه « آفریدن » را از« خود پروردن = خود را تحول دادن » مجزا وجدا ساخته اند ، وبه آن معنای بیگانه داده اند ، ارج انسان را پایمال کرده اند .</p>
<p dir="rtl"><span id="more-83"></span></p>
<p dir="rtl">« آفریده شدن » ، همان معنای ِ  تحول یافتن ِ گوهر انسان ، ویا « خود پروردن نخستین عنصر ِ انسان » را داشته است . فرورد ( پرورد=fra-varti  ) ، از واژه « ورتن = وردن » برآمده است که همان واژه « گردیدن و گشتن » باشد . ارتا که تخم هستی انسانیست ، دردیگرگونه و دیگر دیس شدن  ، انسان میشود ، یا به خود، صورت میدهد، می بالد و خود را می پرورد ، و خود را میآفریند . « فروهر» یا « فروَرد » که همان « پرورد » است ، « اصل خود آفرین درتحول دادن به خود » درهرانسانی هست . یا به عبارت دیگر،  سیمرغ یا ارتا ، تخمی میشود که گوهرانسان باشد ، واین تخم درهرانسانی ، خود را می پرورد ، بدین معنا که گوهر هرانسانی ، درتحول دادن به خود ، انسان میشود .</p>
<p dir="rtl">اینست که هرانسانی، روند تحول یابی تخم خدا ، به انسانی است . انسانها ، تحول یابیهای تخم های گوناگون خدا ، هستند ، و همه ، سرشاری وغنای خدا را درتنوعش ، پدیدار میسازند . درهرانسانی ، خدا ، درتحول دادن به خود ، خود را میجوید ، تا درهرانسانی ، بشیوه ای دیگر، خدا بشود .  خدا ، تا انسان نشود ، تا درانسان ، خدا نشود ، خدا نیست . فقط درهرانسانی هست که خدا ، خدا میشود ، و پیش ازآن ، هنوز خدا نیست . خداهم ، شدنیست.</p>
<p dir="rtl">فقط ، درجامعه هست ، که خدا ، خدا میشود و تا جامعه ، سیمرغ نشده است ، خدائی نیست . خدا، انسان ها را خلق نمیکند ، بلکه درانسانها ، خودش آفریده میشود .</p>
<p dir="rtl">خدا درجامعه شوی ، به وجود میآید . خدا ، میتواند فقط درانسان شدن یا درگیتی شدن ، خدا بشود ، یا واقعیت بیابد و پیش ازآن ، هنوز خدا نیست . ما درخود هست ، که میتوانیم به خدا ، واقعیت وپیکروجسم بدهیم . خدا باید درما زاده شود تا خدا شود . این سراندیشه فرهنگ ایران ، دارای چه محتویاتی بوده است ؟</p>
<p dir="rtl">« ارتا » چه هست ؟ ارتا ، راستی وحقیقتِ بالقوه درهرانسانی هست . ارتا یا رَته=ratha ( درانگلیسی=right ) ، داد و حق وعدالت ونظمِ بالقوه درهرانسانی هست . ارتا یا رته ، گردونه یا یوغ  یعنی اصل جنبش و آفرینش بالقوه درهرانسانی هست . ارتا یا راتو ، خرد ( خرتوXratu= خرهxra + راتو ratu) یا ترازوی ( تره + راتو ) بالقوه درهرانسانی هست . خدای بالقوه وگمنام وناپیدا وتاریک درجان انسان  ، دربالفعل شدنست ، که هستی می یابد . ما باید درخود و درجامعه بکوشیم که خدا را به وجود آوریم .</p>
<p dir="rtl">درفطرت هرانسانی ، « کشش به خدا یا ارتا شدن » ، یعنی کشش ِ به راستی ( حقیقت ) ، به داد ( قانون وعدالت ونظم ) ، به خرد ( خرتو = خره + راتو ، که همان رته است ) و به ترازو ( تره + راتو ) شدن ( اصل سنجش ومعیار) هست . این کشش نهفته و بالقوه درجان ِ هرانسانی هست ، که در آگاهیش ، انسان را به جویندگی میگمارد ، تا آنرا درجفت شدن یا آمیختن با پدیده ها ورویدادهای جهان ، بیابد . خود آفرینی ( خود تحول دهی ) ، با تاریخ آفرینی وجامعه آفرینی ، به هم گره خورده است . هرانسانی، خودش را با جامعه اش ، و با تاریخش ، باهم تحول میدهد ، می پرورد ، میآفریند.</p>
<p dir="rtl">اگراین « جویندگی ِ آگاهبودانه » ، ازآن « کشش نا آگاهبودانه » که باهم جفت وپیوسته هستند ، ازهم بریده وجدا ساخته شوند ، گوهر ِانسان ، « خوار» ساخته میشود ، و « ارج انسان » از « انسان » گرفته میشود .  زندگی ، دیالکتیک میان این کشش فطری به سوی ِداد وراستی وخرد و سنجه بودن ِ خود » و « جستجوی ِ آگاهبودانه ِ داد و راستی وخرد وسنجه بودن » است . آنکه این دورا ( کشش نهانی درضمیر ، وجویندگی آشکاردرآگاهبود وخرد ) را ازهم جدا میسازد ، « تخم خدا یا ارتا » را دور می افکند . بدینسان ، انسان ، « افگانه = افکنده = سقط  » میشود . ارج ِ گوهر ِ انسان ، هم ازاجتماع وهم ازخود ِ انسان ،  نادیده گرفته میشود و « خوارساخته » میشود . برای گرفتن ارج ( dignity=Würde   ) ازانسان ، باید خود انسان را بدان واداشت تا خودش ، خودش را بی ارج یا خوار سازد . برای گرفتن ارج اجتماع ازاجتماع ، باید جامعه را بدان گماشت که خودش را خوارسازد . به فرد خود وبه جامعه خود، ارج دادن ، فرهگست .</p>
<p dir="rtl">این اندیشهِ « بی ارج وخوارساختن انسان » است که در« دورافکـنـدن زال » درشاهنامه ، به عبارت آورده شده است . با آنکه اصالت انسان درزال ، دورافکنده ( افگانه = سقط شدگی ) وخوارساخته میشود ، ولی سیمرغ ( ارتا ) درفطرت او، هیچگاه دست ازاین « کشش » نمیکشد . چرا زال برای دورنگه بودنش ( دیو زاد یا پری زاد بودنش ) دور افکنده میشود ، ودورافکنده شدن ، نتیجه گناه شمرده میشود ؟ چون « دورنگه بودن زال » ، به معنای آنست که زال یا انسان ، « هویت ارتائی= بهمنی » دارد ، چون ارتا ، که نخستین پیکریابی بهمن ، اصل خرد وروشنی است ، پیوند دورنگ باهمست  . زال ، سرخ وسپید است ، و این ، همان دورنگ به هم پیوسته « بهمن » است که هم ۱- اصل خرد وروشنی  و۲- هم اصل بزم درگوهر هرانسانی هست .</p>
<p dir="rtl">بهمن ِ دورنگه ( سرخ وسپید ) ، اصل خردشاد درهرانسانی است . در زال ، این انسان است که  به عنوان اصل روشنی و بینش و شادی ، خوارشمرده میشود ، و دورافکنده میشود . همه انسانها ، زال ، یا فرزند سیمرغ ( ارتا ) هستند . داستان زال ، افسانه خیالی وکودکانه ودروغ از زمانهای گذشته نیست ، بلکه یک واقعیت تاریخی واجتماعیست که ما همیشه با آن روبرو هستیم . انسان درگوهرش دراجتماع ، درادیان ، درآموزه ها ومکتب ها ، « افگانه = سقط » میگردد . ولی سیمرغ ( ارتا ) که « کشش به سربر افراختن درهرانسانی دارد، چون « اخو» یا « خوی » که همان ارتا باشد ، دارای چهارپرنهفته وبالقوه هست » ، یا به سخنی دیگر، « اصل فرابالیدن و زبانه کشیدن و به معراج رفتن و پروازکردنست ». برغم آن روند ِخوارشماری وبی ارج سازی  ، این کشش گوهری سرفرازی ، اورا رها نمیکند ، بلکه اورا می پرورد ( فروردن ) و تحول میدهد وخدا را درخود ، میآفریند . آنچه ازجامعه ودین حاکم ، خوارساخته میشود ، ولی درفطرت وگوهرانسان ، اورا به فراز میکشاند و « ارجمند » میسازد .  سیمرغی که اورا به آشیانه اش به فراز البرز( که سر به خوشه پروین میساید = ارتا وبهمن ) می برد وبا شیرخودش ، میپرورد ، همان ارتا هست که درخود او هست .</p>
<p dir="rtl">«آتش جان » که همان « فرن یا پران » میباشد ، « افتار= اوا+ تار=ava-tara» است ، ازاین رو « فرنفتار» خوانده میشود . « او+ تار= افتار » ، روند تشخص یابی وتحول یابی خدا به انسان است . این واژه درسانسکریت باقی مانده است . « اوتار=av-tara » دارای معانی نزول ، فرود ، ظهور، تشخص الوهیت ، نزول ایزدی ازآسمان ، نزول هرایزدی به زمین به صور یا اشکال مختلف میباشد . تخم سیمرغ یا ارتا ، تحول به انسان می یابد . واژه « فرورد= فروهر» درست بیان همین معنا هست . ولی این واژه « او- تار= افتار» ، سپس درواژه های « افتر، افتری ، فتره » سبکشده است و واژه « فطرة » معرب همین واژه است . این تخم سیمرغست که فطرت انسانست.</p>
<h2 dir="rtl">پروردگار= par-var-taar چیست یا کیست ؟</h2>
<p dir="rtl">آنچه تحول میدهد (فرَ– ورت) یا می پرورد، پیوند ِ آب (var ) یا</p>
<p dir="rtl">جانمایه چیزها ( var) با تخم انسان هست . « var» هم به معنای دریا و دریاچه واستخروحوض است ، و هم به معنای « شیره گیاهان » است. خویشکاری خدای راستی ( حقیقت ) ، رشن یا رشنواد ، همین افشردن شیره ازگیاهان ( به ویژه ازانگور و نیشکر.. ) بوده است. آنچه می پرورد وتحول میدهد ( ورتن ) ، شیرابه و خور و افشره یا آب است که  تخم آن را می هنجد ( جذب میکند ، میکـشد )  . مثلا داروها یا میوه ها  را درعسل ویا شکر و سرکه و&#8230;« می پرورند » . « هلیله پرورده ، زنجبیل پرورده » گواه براین معناهست  . آب که نام همه آبگونه ها وجانمایه ها بوده ست ، با هنجیده شدن درتخم گیاه ، آن را تحول میدهد( می پرورد) . واژه   variationدر انگلیسی  و convert رد پای همین ریشه اند . آب ، دربندهش (بخش نهم، ۹۰ ) ، هم وخشا ( رویاننده ) وهم تنکردی ( جسمانی ) هست . با « var»، تخم گیاه ، می بالد . واژه بالیدن دراصل اوشتا vardh ودرهند قدیم   vardh میباشد .</p>
<p dir="rtl">ازهمین واژه است که پروردنpar-vartan پیدایش یافته است ، چون جنین با خون مادر، کودک با شیرمادر ، هم تغذیه میشود وهم تحول می یابد، مادر، پروردگاراوست . آفریده شدن ، همین معنای پرورده شدن با شیرمادر را داشته است .  اینست که واژه « فروهر= فرَ – ورت » که فره وشی (fravashi = fra-vakhsh= fra-vardhi)نیزنامیده میشود ، گواه براین پیوند آب یا شیر با تخم یا کودک هست .</p>
<p dir="rtl">پروردگار، درحقیقت  فقط به دایه یا مادرگفته میشده است که باشیرخود، هم تن کودک را می تغذیه میکرده اند ومی بالانیده اند وبا این شیراست که خرد وبینش نیز ،« می وخشیده » است . این دو ویژگی ، ازشیر، جدا ناپذیر بوده است . مادر ودایه ، به علت همین شیردادن ، هم « تن پرور» و هم «جان وخرد پرور» شمرده میشدند. اهورامزدا هم درزند وهومن یسن ، خردش را به شکل آب ، درمشت زرتشت میریزد . خرد با نوک پستان مادر( که انگشت کوچک هم نامیده میشد ) وارد سراسرکالبد کودک میشود. درست سیمرغ درداستان زال ، دایه ایست که باشیرش ، نه تنها تن زال را می پروراند ، بلکه خرد و گفتکو ودانش را دراو پدیدارمیسازد .</p>
<p dir="rtl">چنین گفت سیمرغ با پور سام    که ای دیده رنج نشیم وکنام<br />
ترا پروراننده ، یکی دایه ام   همت مام وهم نیک « سرمایه ام »</p>
<p dir="rtl">این « سرمایه » ، و « مایه » به معنای همان « شیر دایه یا مادر» است .البته دادن شیر، نه تنها ، می پروراند و تحول جسمانی ومعنوی میدهد ، بلکه آفریننده « مهر» نیزهست . سیمرغ ، اصل مهراست ، چون شیرمیدهد و با شیرش ، با جان کودک « میآمیزد » .</p>
<p dir="rtl">پسرگر به نزدیک تو بود خوار   کنون هست پرورده کردگار<br />
کزومهربانتر بدو، دایه نیست    تراخود به مهر اندرون، پایه نیست</p>
<p dir="rtl">مهر، دراثر« شیر دادن » و آمیخته شدن با جان وخرد ، پیدایش می یابد . اندیشه « مهر » سیمرغی ، به کلی با « بستن قرار داد در دست به هم زدن روی آتش سوزان = دست مریزاد = دست مهر ایزد» که خدای تازه وارد ، به خود نسبت میدهد ، وخود را نیزبه همان نام « میترا یا میتراس میخواند » فرق کلی دارد . دادن نام خدای پیشین به تصویر خدای تازه خود ، یک کار متداول بوده است . زرتشت هم نام اهورامزدا را ازخدای پیشین ، وام کرده است . مهر( میترا یا میتراس )هم که خدای قربانی خونی است وبا بریدن ، جهان را خلق میکند ،  نام سیمرغ را که خدای مهر درشیردادن( آمیختن ) بوده است، به خود می نهد . یهوه هم که « جه – وه = weh-Jeh» باشد ، نام سیمرغ بوده است . همه خدایان نیز ازجمله اهورامزدای زرتشت و اللهِ اسلام ، سپس خود را  پروردگار میخوانند ، با آنکه نه میزایند ونه شیرمیدهند ونه دایه هستند .</p>
<p dir="rtl">با دستکاریها ومسخ سازیهای که موبدان زرتشتی در زمان ساسانیان در داستان زال کرده اند ، کوشیده اند ، پیوند تصویر« پروردگار= دایه » را ، از  اصالت درمهربودنش و از اصالت درخرد وبینش بودنش ، ازهم پاره کنند، و سیمرغ را مرغ ِ خونخواری معرفی کنند که به اندیشه یافتن طعمه ، زال را به آشیانه اش میآورد و فقط این خدا ( یعنی اهورامزداست ) که دردل سیمرغ ، مهرمیآفریند، تا او از خوردن زال صرفنظرکند ، و لی برغم این مسخسازیها ، ازتنافضات باقیمانده  درداستان که بسیارزیاد است ، دم خروس پیداست . به عبارت دیگر، سیمرغ خونخوار، مهر وامی دارد و خودش سرچشمه مهر نیست . ولی دایه ومام و « سرمایه = شیر» بودن ِسیمرغ هست که جان انسان ( زال ) را تحول میدهد و ازآن ، مهروخرد و دانش ورای و گفتار پیدایش می یابد . سیمرغ ، چون دایه و اصل شیردهنده ( وساقی) هست ، اصل مهر وخرد و دانش وروشنی وشادی هست . درشاهنامه میآید که زال</p>
<p dir="rtl">اگرچند مردم ندیده بُد اوی   زسیمرغ ، آمُخته بد ، گفت وگوی<br />
برآوازسیمرغ ، گفتی سخن    فراوان خرد بود و دانش کهن</p>
<p dir="rtl">دراثراین شیری که ازپستان سیمرغ نوشیده ومکیده بود که « جان وخون سیمرغ » شمرده میشود ، زال، پرورده میشود وتحول می یابد وخرد و دانش ورای و گفتارش ، پیآیند این آمیزش شیرابه یا جان سیمرغ با تخم دورنگه زال هست .</p>
<p dir="rtl">پروردگار ، دایه ومادریست که درمزیدن ومکیدن ونوشیدن وچشیدن شیرابه ومایه اش ، جان ( زندگی ) انسان ، درکل ، تحول می یابد یا پرورش می یابد ویا آفریده میشود .  این شیریا« مایه جان خدا» درهمه جهانست که جان ِهر انسانی را درتمامیتش ، درجستجو تحول میدهد . با نوشیدن ومزیدن شیرابه یا جانمایه چیزهاست که جان انسان ، به کلی تحول می یابد و به بینش میرسد . اینست که اهریمن نیزکه اصل شرّ در دین زرتشتی هست ، ضحاک را با خون می پرورد تا بینش تجاوزگرانه و خونخوارنه پیدا کند . تا خردش تحول بیابد و عقلی بشود که سخت دلی و ستیز و دشمنی وخونخواری برایش اصل جشن وشادی میشود .</p>
<p dir="rtl">به خونش بپرورد، برسان شیر    بدان تاکند پادشا را دلیر</p>
<p dir="rtl">اینست که درتورات یهوه ،  قربانی خونی ِ هابیل گله بان  را دربرابرهدیه قائن زمین کاروکشاور ترجیح میدارد ( منظورمیدارد ) وبرای این کاربدو امتیازمیدهد . این امتیاز دادن یهوه به هابیل ، که علت رشک برادرش قائن میگردد . علتِ پیدایش این رشک ، ترجیح  دادن خونخواری خودِ یهوه است . ازاین رو نیز درشاهنامه ، اهریمن ، آشپزمیشود ، چون با نوشابه ها ( آش ) میتوان شیوه اندیشیدنی که ریشه درجان دارد ، تحول داد .</p>
<h2 dir="rtl">بینش ِخرد ، باید زندگی را تحول بدهد</h2>
<p dir="rtl">درفرهنگ سیمرغی ، از« خرد » ، شیوه اندیشیدنی خواسته میشد که جان انسان را درتمامیتش ، تحول بدهد ( بپرورد = بیافریند = ازنو بزایاند ) و درست عرفان درایران ، در « عـقـل ، که عقل تابع یا عقل ایمانی ، یا عقل شریعتی یا عقل اکتسابی باشد » ، این نیروی تحول دهنده یا پروراننده و دگرگونه سازنده را نمی یافت . از سوی دیگر، معنای اصلی « خرد ، درفرهنگ سیمرغی » ، دراثرچیرگی یزدانشناسی زرتشتی ، تیره وتاروفراموش ساخته شده بود . ولی عرفان ، همان آرمان بینش را داشت که فرهنگ ایران ، هزاره در« خرد » داشت  . خرد ، جانمایه ایست که هنگامی با جان انسانی میآمیزد ، انسان را به کلی دیگرسان ، دیگر دیس میکند . آرمان جام جم نیز ، نماد چنین خردِ آبگونه ایست که شیرابه وجانمایه جهان هستی یا سیمرغ ( جانان ) هست .  برای این بود که آرمان « جام جم » که خرد وبینش تحول دهنده به سراسروجود انسان میباشد و بینش بهمنی را ازخود انسان ، پدیدارمیسازد ، و انسان را اصل مهروخرد میکند ، همیشه درادبیات ایران ، زنده ماند . این بود که « عقل ایمانی » که « عقل مدافع ازایمان » و « عقلی که میخ بستگی را همیشه محکمتربه زمین میکوبد و حرکت وتحول را ازانسان میگیرد » ، و « عقلی که بحث واعتراض و استدلالش ، نمیتواند تحول به زندگی درتمامیتش بدهد » ، برضد منش فرهنگ اصیل ایرانست ، وازاین رو ، عرفان ، به چنین عقلی ، پشت کرد و ازچنین عقلی بیزاربود ، و آن را « عقل ملول » « عقل زمستانی یا زمهریری » ، و « عقل حیله گر» &#8230;. میخواند . این عقل بود که درآن روزگار، ازجمله این مسئله را طرح میکرد که آیا انسان ، سرچشمه « نیکی وشـرّ » هست ، یا « الله » .</p>
<p dir="rtl">الله ، دیگرمانند سیمرغ ، تخمی در گوهرانسان نبود که انسان باید آن را درخود بپروراند ، بلکه « الله » ، میخواست که با امر ونهی و وعظ و انذار، انسان را « طبق معیارش » خوب بسازد و « شرّ وجودیش را که سائقه  طغیان ونافرمانی است و ازاین رو همیشه انسان ، گناهکار بالقوه است » با مجازات و تهدید به عذاب دوزخ ، فروکوبد .  البته این گونه بحثهای عـقـلی  ، هیچ گونه « تحولی درجان یا زندگی این متفکران واهـل عـقـل ، پدید نمیآورد ».  مولوی ، با طرح این گونه بحث ها عقلی ، ناتوانی این عقل را دردگرگونه ساختن زندگی خود آنها وانسانها ی دیگر، بدین گونه نشان میدهد :</p>
<p dir="rtl">کسی بگفت :  « زما ، یا ازوست ، نیکی وشرّ<br />
هنوز خواجه دراینست ، &#8230;&#8230;&#8230;. ریش خواجه نگر!</p>
<p dir="rtl">خواجه هنوز سالهای سالست که دراین بحث فرومانده است ، ولی دراین زمان ، ریش او که نماد زندگی اوست ، دگرگون شده و سفیدشده است ، و خواجه ، هنوز ازادامه این  گونه بحث ها بیدارنشده است که که دریابد ، عقل او  از زندگیش ، ازهم بریده اند .</p>
<p dir="rtl">عجب که خواجه به رنگی که طفل بود ،  بماند</p>
<p dir="rtl">عقلش ، به همان رنگی ماند که ازاول داشت ، ولی دراین زمان</p>
<p dir="rtl">که ریش خواجه ، سیه بود و ، گشت رنگ دگر<br />
بگویمت که چرا خواجه ، زیر وبالا گفت<br />
بدان سبب که :  نگشت است خواجه ، زیروزبر<br />
به چهارپا و دوپا ،  خواجه ، « گرد عالم گشت »<br />
ولیک ، هیچ نرفتست ، قعربحر، به سر<br />
گمان خواجه ، چنانست که : خواجه ، بهترگشت<br />
ولیک : هست چو بیمار دق ، وابستر</p>
<p dir="rtl">چنین عقلی فقط هرروز در آوردن حجت و استدلال ، بر لجاج وستیزش میافزاید، ولی درجانش ، هیچگونه تحولی پدید نمیآید</p>
<p dir="rtl">به حجت وبه لجاج وستیزه ، افزون گشت<br />
زجان و حجت ذوقش ( مزه ) نبود خبر<br />
طریق عقل ، لجاجست و اعتراض و دلیل<br />
طریق دل ، همه دیده است  ذوق و شهد و شکر</p>
<p dir="rtl">آنچه را مولوی « طریق دل » مینامد ، همان خرد کهنست که با پدیده ها میآمیخت تا باهم پرورده و آفریده بشوند . درفرهنگ ایران ، جگر( بهمن) و دل ( ارتا ) ومغز( ماه ) ، هرسه باهم ، سرچشمه بینش وروشنی ومهر بودند . ولی عقل ، وارونه « خرد» ، با رویدادها وانسانها وزمان ، نمی آمیزد ،  تا دراین « همآفرینی = انبازی » همدیگر را بپرورند وبیافرینند . این عقل ، از « کشش جانش = کشش درژرفای زندگیش » ،  بریده شده است .</p>
<h2 dir="rtl">چرا عرفا ، « خرد» را با «عقل» مشتبه ساختند ؟</h2>
<p dir="rtl">« خرد» در دوره ساسانی که یزدانشناسی زرتشتی ، براذهان چیره شده بود ، مفهومی نزدیک به « عقل دراسلام » شده بود ، ومحتوای سیمرغی آن ، سرکوب وتاریک ومسخ ساخته شده بود . چانچه درشاهنامه دیده میشود که « هوا » با « خرد » ناسازگارند ، درصورتیکه « هوا =hva » دراصل به معنای « ازخود ، قائم بالذات » هست ، ودرست هوا یا باد را که هوای جنبان هست ، به همین علت ، « هوا » مینامیدند . و جان وخرد تراویده ازجان ، درست « ازخود » بودند . ولی این را یزدانشناسی زرتشت درپیروی از زرتشت ، نمی پذیرفت .  نخستین جفت انسانی ( مشی ومشیانه ) دریزدانشناسی زرتشتی ، نخستین چیزی که آنها با خردشان میاندیشند  اینست که اهورامزدا ، همه چیزها و « مدنیت = اصل آبادسازی » را میآفریند . به عبارت دیگر، خرد انسانی، سرچشمه آفرینش مدنیت ( اجتماع وحکومت ونظام سیاسی واقتصادی وحقوقی ) نیست . وهمین اندیشه در داستان جمشید درشاهنامه نیز بازتابیده میشود . جمشید که با خردش ، مدنیت را پدید میآورد ، همکاراهریمن میشود و با همکاری اهریمن ، به معراج میرود، و نوروز را روز بدترین گناه میکند ، و با « منیدنش= خردورزیذنش » ، « منی میکند = خود را خدا میداند» وازاین رو به دونیمه اره میشود . منیدن ( اندیشیدن ) ، منی میآورد . انسان ، حق ندارد با منیدن خود ، مدنیت را به وجود آورد . به عبارت دیگر، مشی ومشیانه درهمان نخستین اندیشه خردخود ، نشان میدهند که خرد انسانی ، باید تابع دانش اهورامزدا باشد . خرد ، هنگامی خرد هست که تابع ایمان باشد . ازسوی دیگر، دانش یا همه آگاهی اهورامزدا ، اینهمانی با « روشنی بیکران » دارد و این روشنی « روشنی برّنده » هست . به عبارت دیگر، خرد زرتشتی ، همان « عقل » است که گوهر برندگی دارد .  خواه ناخواه در دوره ساسانیان با چیرگی یزدانشاسی زرتشتی ، آنچه خرد نامیده میشد ، خرد سیمرغی نبود ، بلکه بسیارنزدیک به همان عقل اسلامی شده بود . ازاین رو نماد جام جم هم ، درمتون زرتشتی یافت نمیشود .  این بود که عرفا ،اصطلاح خرد ایرانی را به همان معنای عقل اسلامی میگرفتند ، ولی ازسوی دیگر، از بینش ، همان گوهر سیمرغیش را میخواستند که « نیروی تحول دهی = فرورد = فروهر» میباشد .</p>
<h2 dir="rtl">درفرهنگ سیمرغی ، خرد ومهر، با هم جفت هستند<br />
مفهوم  « پروردگار» ورابطه آن با « خرد ومهر»</h2>
<p dir="rtl">درفرهنگ سیمرغی ، « پروردگار» ، که با « شیرابه جانش » ، جان انسان را تحول میداد ( می پرورد ) ، با هنجیدن این جانمایه ، خرد ومهر ، هردو باهم درانسان پیدایش می یافتند . میان خرد ومهر، نه تنها تضادی نیست ، بلکه متمم وجفت هم نیز هستند . خرد، بی مهر، نمیتواند ، روشن بشود وبینش بیابد  . روشنی وبینش ِ خرد ، پیآیند مهرورزیها وپیوند جوئیهایش هست . خرد ، درگوهرش ، جفت جو( آمیزنده ) هست . درآمیزش ( مهرورزی) با همه پدیده ها وانسانها وطبیعت وخدا ، میاندیشد ، و ازاین آمیزشست که ، روشنی و بینش پیدایش می یابد . اینکه خرد ، کلید همه بندهاست ، درست عبارتی دیگر برای این مهرورزی وآمیزش است . خرد، ازمهر، جدا ناپذیراست . سیمرغ که پروردگار ( دایه وشیردهنده ) زالست، دراثرهنجش( جذب ) شیرسیمرغست که در زال ، خرد فراوان و دانش ِکهن ( اصیل ) و هنرگفتگو( همپرسی ) پیدایش می یابد . و دراثر هنجش جانمایه سیمرغ درجان زالست که « پرهای ضمیر، یا نیروهای مینوئی درجان زال ، نهاده میشوند » .  سیمرغ در دادن پرخود به زال ( بالدارساختن ضمیرزال ) ، پیوند مهر، میان خود و انسان ، میزند . تو همیشه به من پیوسته ای . این بیان ِمهرناگسستنی میان خدا وانسانست. خدا همیشه درهمان پرهای ضمیر= درقوای مینوئی انسان ، درهمان نیروی پریدن و به معراج رفتن انسان هست . سیمرغ که « وای به » است ، هوای ِ ازخود جنبان هست ، و این « وای » ، که دراصل « دوای = دوتای به هم بسته » میباشد ، به معنای اصل حرکت وپرواز است . همین واژه « وای که باد باشد » ، تبدیل به « باز= مرغ » شده است . باز، عقابِ شکارگیرنیست . این دم ( باد) سیمرغیست ( درسانسکریت ،asv اسو هم نامیده میشود ) که تحول به « همای ضمیربا چهارپر» می یابد . تحول یابی نیروی پرواز وجنبش سیمرغ که « ازگوهرخودش» هست درتخمش ( اخو= فرن ) ، به انسان ، تحول می یابد ، واین تحول خدا به انسان ، بیان « مهر» است .  خدا، همیشه درانسان ، هست ، و فقط نیاز به « آتش زنه ای » دارد تا خدا را درخود ، بیفروزد ، به  معراج ببرد . با « انگیخته شدن گوهرانسان » ، انسان ، خدا را درخود می یابد .  خدا ازانسان ، جدا ناپذیراست ، ودرضمیرانسان ، بالقوه موجود ، و تاریک و آتش زیرخاکستر،یا گنج نهفته است .</p>
<p dir="rtl">مفهوم « جان » ، درفرهنگ ایران ، درست بیان این حضورهمیشگی خدا درانسان هست . چون جان ، دراصل یا « جی + یان » یا « گی + یان » است و دراین دو شکل یا به معنای « جایگاه وخانه رام » هست ، ویا به معنای « آشیانه سیمرغ » هست ، چون « جی »، نام رام هست( التفهیم بیرونی ) و « گی » ، نام سیمرغ میباشد، و رام ، نخستین صورتیابی سیمرغست . اینست که عرفان ، خدا را « جان ِ جان » و « مغزهمه جانها » میدانست ، که درواقع ترجمه همان واژه « جان » است . ازآنجا که معنای خود « جان = جی یان » فراموش شده بود ، جان ِ جان یا جان جهان ، جانشینش شده است .</p>
<p dir="rtl">اکنون « خرد » ، پیدایش این جانست که « آتش » نیزشمرده میشد که از روزنه های حواس درتن زبانه میکشید و تحول به روشنی و گرمی می یافت . پس خرد ( خره + راتو= هره + راتو ) ، روشنی سیمرغ و گرمی سیمرغ (خدا ) است . ازاین رو خرد ، نگهبان زندگی( جی) شمرده میشود . نگهبان ، هم خردمند وهم مهربانست.</p>
<p dir="rtl">فرهنگ ایران ، درحکومت ، نگهبان زندگی را میخواست .خرد دراندیشیدن ، همیشه با جان( زندگی) پیوسته است . خرد درمهرورزیدن ، با همه پدیده های جهان ، پیوند می جوید تا با آنها انباز( همبغ = همآفرین ) بشود تا باهم روشنی وگرمی بیافرینند ، ودراین پیوند یابی هم ، خودش تحول می یابد .</p>
<p dir="rtl">درخرد ، پیدایش روشنی ، در« آمیزش با پدیده ها وخدا و انسانها وطبیعت » امکان پذیر است .  ولی گوهر « عقل » ، بریدن است . عقل، دربریدن ازهمست که روشن میکند وخودش نیز روشن میشود . عقل درآغاز، فراسوی جان خودش ، با بریدن چیزها ازهمدیگر( درتعریف کردن، درجداکردن ، درفرد ساختن ، درتجزیه کردن ) همه چیزها را روشن میکند . ولی سپس نیاز به روشن کردن خود دارد . اینست که سرگرم  بریدن خودش ازجانش وبریدن جانش ازهمدیگرمیشود . قوای مختلف را درخود پیدا میکنند و آنهارا ازهم می برد . هرعقلی درپایان ، گرفتاراین « خود بـُری = خود شکافی » میشود . آنچه درزندگیش، فراسوی خودش هست ، ایراسیونال است ، احساسات هست ، عواطف هست ، امیال هست ، سوائق ( کشش ها ) هست ، نفس هست ، واینها همه ، مزاحم عقل هستند و عقل را گمراه و پریشان میسازند و اورا از تعقل بازمیدارند .  عقل نباید اسیر نفس واحساسات وعواطف و سوائق خود بشود . کارعقل ، جنگ همیشگی با جان خود و تلاش برای بریدن خود ازجانش میشود .  عقل باید برونسو گرا باشد ، یعنی « بیرون اززندگی خود » باشد ، تا عقل تمام عیار باشد .</p>
<p dir="rtl">با عقل ، جهان درهمه جا ، منشق میشود وچاک میخورد . این انشقاق ، درست درمیان « عقل » و « زندگی خود » نیز ، آگاهانه یا نا آگاهانه ، روی میدهد .  تفاوت ژرف « عقل » با « خرد » همین است که خرد ، تن به چنین انشقاقی و پارگی با جان خود نمیدهد . خرد ، هیچگاه زندگی را ازخود ، جدا نمیسازد. خرد ، همیشه درهمه زندگی ، خودرا حاضرو آمیخته می یابد .</p>
<h2 dir="rtl">عقل ِبی خود ، عقلی که طبیعتش را ازخود بریده</h2>
<p dir="rtl">عقل دربریدن ، فقط  قرارداد ِ خواستی ( ارادی ) را می پذیرد ، تا همیشه قابل لغوکردن باشد . ازاین به بعد ، پیوندها دراجتماع ، باید فقط طبق «خواست روشن» باشد ، نه طبق « کششِ جان » . کشش جانی ، تیره وتاریک وگمراه کننده ومتنوعست و عقل ، به چنین پیوندهائی اعتماد ندارد .   ولی عقل دربریدن همه چیزها ازهمدیگر،  هرچیزی را درخودش میخکوب میکند تا ثابت باشند ، ودرخود بمانند . باید هویت ( indenitity) داشته باشند . ولی چنین قرادادی ( عهدی ومیثاقی)  به کار « ایمان » نمیآید . درایمان ، عقل باید برضد طبیعتش ، قراردادی به بندد که غیرقابل لغو کردنست .  اینست که بدینسان تضاد عقل باایمان آغازمیشود .  ازیک سو، ایمان ، نیاز به عقل دارد ، چون با عقل میتواند ازهمه مهرهای کششی ببرد وبگسلد و آزاد شود تا بتواند با خواست ، ایمان بیاورد و قرارداد ببندد ، ولی ازسوی دیگر باید قراردادی ببندد که برضد گوهرش ، نتواند لغوکند ( ببرد وبگسلد ) .</p>
<p dir="rtl">ازاینجاست که « تضاد عقل وایمان » و « پیوند عهدی میان عقل وایمان » دورویه جداناپذیریک سکه اند . برای رفع این تضاد ، باید عقل ، حق لغو قرارداد ( گسستن ازعهد ومیثاق تابعیت ) را ازخودش، سلب کند . بدین ترتیب ، عقل ایمانی ، عقل تابع ، عقل جزوی به وجود میآید . عقلی که حق بریدن ندارد، یعنی آنکه گوهرش وطبیعتش را خودش ، ازخودش می برد و دور میاندازد ، خودش همیشه منکرخودش میشود و برضد خودش میجنگـد . بدین سان عقلی پیدایش می یابد که بی عقلست . عقلی پیدایش می یابد که فاقد گوهروطبیعت خود هست . بدینسان ، عقلی ازهم پاره وازهم شکافته پیدایش می یابد که تا جهان وجامعه و اخلاق وانسان را ازهم نشکافد ، آرام نمی نشیند .</p>
<h2 dir="rtl">چیرگی عقل واراده قاطعش،برزندگی<br />
اخلاق ودین ،برپایهِ« اراده ِعقلی »<br />
زندگی ، طبق ِامرونهی</h2>
<p dir="rtl">درادیان نوری وابراهیمی ، این گوهر ِ« عقل » است که با اولویت دادن به « اراده ، خواست » اخلاق و سیاست و اجتماع را استوارمیسازد . بدینسان تضاد عقل و اراده ، با زندگی وجان ، که « کشش و همآهنگی کشش هاست » ، آغازمیگردد، و با این اخلاق و دین وشریعت و امرونهی ها که باید  هرفردی آن را در عقل خود، درونی سازد ، گزند سختی به زندگی انسان میزند .  عقل با اولویت دادن به اراده وخواست ، درتضادی سخت ، با « کشش وجان » قرارمیگیرد . خدایان « خواهنده و اراده کننده و امرونهی کننده ونصحیت کننده » ، « خدایانی را که اصل کشش وجاذبه » هستند، خوارمیشمارند ، و به نام « فریبنده و اغواگر» ازجامعه ، طرد میکنند . ایمان به خدایان ِ خواهنده واراده کننده ، جانشین خدایانی که میشود که گوهر نهفته کشش درجانها بودند . اخلاق ارادی ، جانشین اخلاق کششی میشود . حکومت وسیاست و مجازات وقانون باید این « اراده » را درانسانها بشکند و مطیع سازد . اطاعت کردن ، گذشتن از اراده خود ، برای اجرا کردن اراده خدا ، یا اراده دستگاه قدرت هست . اینست که عرفان درایران ، دربرابر عقل و اراده ( اخلاق ودین ارادی ) که گوهرشان ضد کشش است ، ایستاد و کوشید که اخلاق واجتماع و حکومت را باز برشالوده کشش بسازد ، نه برپایه امرونهی ، و نه برپایه « عقلی که میکوشد بر کشش های زندگی » چیره گردد . عرفان کوشید که اخلاق و دین وحکومت وجامعه را بر شالوده کششهای ژرف  درجان وزندگی خودانسان بگذارد . آنچیزی نیکی و زیبائی وحقیقت است که ، انسان را « میکشد » .</p>
<p dir="rtl">دلم به میکده زان میکشد که ، رندان را<br />
کدورتی نه و با یکدگر، صفائی هست ( عبید زاکان )</p>
<p dir="rtl">عرفان ، این « اصل کشش به نیکی وزیبائی وراستی » را درهمه جانها ، عشق و خدا میدانست . عشق ، این کشش نهفته درهمه جانهاست .</p>
<p dir="rtl">درفرهنگ ایران ، جی ( Ji) که زندگی باشد ، به معنای خواستن ومهرورزیدن وعشق نیزهست ( کتاب یوستی ) . زندگی ومهرباهم اینهمانی دارند . فطرت ِ زندگی ، مهر است .« جی » که هنوز نیز دربرخی گویشها به « یوغ » ودرترکی به « توافق وهمداستانی » گفته میشود، همان معنای « سنگ = اتصال دوکس یا دونیرو باهم » را دارد ، و هردو نیز به معنای « کشیدن » هستند . چنانکه به جاذبه یا نیروی کشنده یا به نیرو درپهلوی ،« آ- هنجک = aa-hanj-ak »  گفته میشود که ازریشه « هنج = سنگ ( اتصال) باشد . و دراوستا به کشیدن « سنا= snaa »و به پی snaa-vare گفته میشود ( درآلمانی= Sehne ) . درحالیکه در زبان سغدی به پی ، « سنگ =  » گفته میشود . درفرهنگ ایران ، رگ وپی با هم جفت بودند ( سنگ ) وازاین رو، نام هریکی ، دربرگیرنده جفت خود نیزهست . ازاین رو« پی » دربندهش (بخش سیزدهم ) ، ارتا ( سیمرغ ، اردیبهشت ) هست . ازسوی دیگر به « زه کمان =jya » که همان واژه « جی » میباشد . رگ وپی ، ارتا وبهرام هستند که جفت همند وهمیشه همدیگر را میکشند و اصل عشق به همدیگرهستند، و این دو خدا ی همیشه عاشق به هم ، که همیشه همدیگررا میجویند وبه هم کشیده میشوند ، بُن هرانسانی هستند.</p>
<p dir="rtl">اینها همان « بهروز وصنم ( سیمرغ= سن ) یا مهرگیاه ( اسن بغ = سنگ خدا ) هستند . پس بُن هرانسانی ، کشش وجاذبه و یا مهروعشق است . اینست که عشق ( = جی ) و کشش ( جیا ) و زندگی با هم اینهمانی دارند . درست این تصویر، درهمه تفکرات عرفان ایران بازتابیده شده است . عشق درواقع ، همان « کشش گوهریست که بُن جان یا زندگی انسانست ، و اینهمانی با « گلچهره واورنگ » دارد که حافظ وخواجو وعبید ازآن یاد میکنند .</p>
<p dir="rtl">عشق ، کشش بنیادی سیمرغ وبهرام به همدیگراست که درهمه جانها ومغزهمه جانها هست .جی که جان وزندگی باشد ، نام ِ خود « رام » اصل زندگی وزمان هست ، که نخستین پیدایش سیمرغ ( ارتا = تخم زندگی ) میباشد . رام ، که دراصل ، مادرزندگی وزنخدای موسیقی وشعرورقص وشناخت ( بوی) ( به علت گوهرجفت بودنش ، یزدانشناسی زرتشتی اورا فقط نرینه میسازد ) ، گوهرش ، کشش میباشد و این گوهر زندگی بطورکلی هست .</p>
<h2 dir="rtl">تبدیل « کشش » به « خواست »</h2>
<p dir="rtl">درفرهنگ ایران ، این کشش خدائی دربُن هرانسان به زندگی کردن هست ، که درخرد ، تحول به « خواست » می یابد . درخود واژه «خواستن» میتوان این دورویگی « کشش و اراده » را باهم یافت .  چنانچه واژه خواستن ( xvaastan) درپهلوی ، دارای معانی خواستار، خواهنده ، مایل ، جستجوکننده و آرزومند میباشد، هم میل وآرزو وجستجو هست وهم اراده کردنست . آنچه میجوید ومیخواهد ، کشیده میشود .  در داستان جمشید درشاهنامه ، پیوند « خرد وخواست »  به طور برجسته ، به چشم می افتد . جمشید با خردش ، چه میخواهد ؟ خواستارچیست ؟  خواستار، خوب پوشیدن و در خانه و ایوان و گرمابه &#8230; خوب زیستن ، و خواستار تندرست زیستن و دارای داروهای بیماری زدا بودن است . خواستار، بوهای خوش است . البته بوئیدن درفرهنگ ایران به معنای جستجوکردن وشناختن است وبه شناخت همه حواس، بوئیدن گفته میشود .  همچنین خواستارآراستن زندگی با سنگهای گرانبهاست . همچنین خواستارساختن کشتی است تا گرد جهان بگردد و همه اینهارا با خرد میجوید و آنهارا کشف میکند . درواقع ، خرد ، خواستار بهزیستی و دیر زیستی درگیتی هست . جمشید، خواستارجهانست . و راه رسیدن به هیچ هنری برخرد انسان بسته نیست . خرد ، خواستارهنرهاست .</p>
<p dir="rtl">جهان را به خوبی من آراستم   چنان گشت گیتی که من خواستم</p>
<p dir="rtl">گیتی را انسان  چنان تغییر میدهدکه میخواهد و  جهان را درتغییر دادن ، به خوبی می آراید  ( آراستن ، نظم دادن و زیبائی کردن باهمست ) .  خرد ، چنین خواسهائی دارد . چرا ؟ چون « خرد که درفرهنگ ایران ازجان ( جی = کشش ومهر) پیدایش می یابد ، کشش به آراستن جهان به خوبی و تغییر دادن جهان دارد . درطبیعت انسان ، تخم سیمرغ ( ارتا = فرن = اخو ) است  که سرچشمه این کشش است . این کشش به نیکی و داد و راستی و نظم وزیبائی وسرفراریست که درخرد ، شکل « خواست » به خود میگیرد . کششی وآرزوئی که درتاریکی میآفریند ، درخواست ِ ارادی و آگاهانه ، روشن وآشکار میگردد .  به عبارت دیگر، « خواست درخرد انسان » ، « همان کشش جانی هست که ازتاریکی سربرآورده است » .</p>
<p dir="rtl">درفرهنگ ایران ، خدا ( سیمرغ ، رام ) امرونهی نمیکند ، نصحیت نمیکند ، ازانسانها ، نه این کاررا میخواهند نه آن کار را . تحریم ونهی نمیکنند . بلکه خدا ، کششی است درجان انسان ، بسوی راستی ( صفا ، شفافیت ، درون نمائی ) ، کششی است بسوی مهر ، کششی است به سوی داد ، کشش است به سوی آرایندگی ( نظم زیبا ) ، کششی است بسوی زیبائی ، کششی است به سوی خوبی ، کششی است به سوی روشنی وبینش خوب وبد . مسئله انسان فقط ، بیدارکردن و افروختن این کشش های ناپیدا ونهفته ولی بالقوه ، در خواستهای روشن و آگاهانه درخرد خود هست.  باخرد انسانست که این کشش های ناپیدا و تاریک ، این تخم تاریک خدا ، پدیدارو تبدیل به « خواست روشن » میگردد .  کشش جان ، تبدیل به « خواست ِ خرد » میگردد .</p>
<p dir="rtl">میان « خواست خرد» و « کشش جانی» ، هیچ گونه ستیزندگی و گلاویزی و تضادی نیست . مسئله اخلاق و دین واجتماع وتربیت ( پرورش = تحول دادن= فرورد ، خود آفریدن از راه تحول ) ، پیدایش همین کششهای جانی انسان ، به « خواست وپسند » هست .  با خرد هست که این کشش های جانی درون ِ زندگی درخود ِانسان ، تبدیل به خواست دراخلاق و دین و تربیت وقانون و اقتصاد وحکومت ( نظم وسامان ) و داد میگردند . چنین خواستهای ِزائیده ازکشش های زندگی خود انسانست که نیرومند هستند ، و خرد کاربند ، وخرد بهمنی ، خردیست که خواستهایش ، ازتحول این کشش ها ، پیدایش یافته اند ، وازاین رو میتوانند ، زندگی یا جان را تحول بدهند . چنین اندیشه ای نیرومند است و خودرا واقعیت میدهد.</p>
<p dir="rtl">با چیرگی « عقل » بر « زندگی = جی » که گوهرش  « کشش » است  و این چیرگی ، پیآیند مستقیم روشنی برّ نده اش هست ، سرکوبی سوائق وعواطف و امیال زندگی ، آغازمیشود .</p>
<p dir="rtl">ازاین رو ، «خردی» که درآن ، کشش های آتش جان ، تبدیل به روشنی خواست میشود ، ازعقل ، طرد میگردد . روشنی و بینش ازاین پس ، روشنی بیکران اهورامزدا است  که به گوهر نازای انسان می تابد . یا آنکه الله ، که نورآسمانها وزمین است ، معیارخیروشرّ میگردد و درامرونهی ، پیکرمی یابد و بکلی  « تحول کشش جان را ، به خرد مدنیت سازو اخلاق وقانونساز» ، طرد و انکار میکند .   بدین ترتیب ، گوهر خدائی انسان ، که کشش اش درجان ، تبدیل به روشنی خرد میشود ، انکار میگردد ، و « شرک » شناخته میشود ، و« محاربه باالله یا اهورامزدا » شمرده میشود . در زرتشتیگری ، اندیشیدن با خرد انسانی ، « خود، خدا سازی درمورد جمشید » میگردد . انسانی که با خردِ زاده ازکشش جانش ، میخواهد مدنیت بسازد ، همکار اهریمنست . « منیدن یا منی کردن » که اندیشیدن با خرد خود انسان هست ، ادعای خدا بودن ( منی کردن ) میشود .  این روند سرکوبی کشش های جانی درزرتشتیگری و سپس دراسلام درایران ، ادامه یافت .  درجنبش عرفانی درایران ، این کشش جان ، بنام عشق ، ازسرفوران کرد و اعتلاء یافت و اهمیت فوق العاده پیداکرد . ازآنجا که « خرد به معنای نخستینش درفرهنگ ایران » ، که گشتگاه ِ « کشش گوهری جان » به « خواست مدنیت سازی= آباد کردن گیتی » بود ، از زرتشتیگری سرکوبیده ومسخ وتحریف ساخته شده بود ، کشش جان که « عشق » نامیده شد ، ضدیت خود را علیه « عقل » آشکارساخت . این بازشناخت ِ کشش جان که گوهرعشق شمرده میشد و گرانیگاه جهان زندگی وگوهر روان خدا درهمه چیز دانسته میشد ، چیزی جز باز زائی فرهنگ سیمرغی در چهره ای تازه و پرشکوه نبود . فرهنگ سیمرغی ایران ، نه تنها درشاهنامه و گرشاسپ نامه وبهمن نامه ، چهره ای نوین ازخود را باز یافت ، بلکه همچنین درجنبش جوانمردان ، چهره دیگری از خود را یافت ، و همچنین درسراندیشه « کشش جان= عشق » عرفانی ،   و همچنین درسراندیشه « جستجو یا دردطلب » در آثارعطار، باز ازسر رستاخیز نوین خود رایافت ، وازخاکسترش برخاست .</p>
<p dir="rtl">این اندیشه درفرهنگ ایران که « جان = جی + یان ، گی + یان » که زندگی یا جان ، خانهِ « رام ، زنخدای زندگی وزمان وشعرو رقص وموسیقی وشناخت درجستجوکردن است » ، یا آشیانه « گی = سیمرغ = ارتا » است ، و این گوهرخدائی انسان هست که ، درجستجوکردن ، به سوی گوهرخدائی خود انسان کشیده میشود ، درغزلیات مولوی بارها عبارت بندی میشود :</p>
<p dir="rtl">تو جان ِ جان ماستی ، « مغر ِ همه جانها » ستی<br />
از« عین جان » ، برخاستی ، مارا سوی ما میکشی<br />
این « عقل بی آرام » را ، می بـَر ، که نیکو می بـَری<br />
وین جان خون آشام را ، میکش ، که زیبا میکشی<br />
ازتست  ،« نفس بتکده » ، چون « مسجد اقصی » شده<br />
وین عقل چون قندیل را برسقف مینا میکشی</p>
<p dir="rtl">این کشش است که گوهربتکده را تحول به مسجد اقصی » یعنی ، کفررا به دین ، تحول میدهد</p>
<p dir="rtl">شاهان ، سفیهان را همه « بسته » به زندان « میکشند »<br />
تو ازچَـه وزندانشان ، سوی تماشا میکشی</p>
<p dir="rtl">حکومتها ، مردم زا بنام جهل ، « بسته به زندان میکشند » ، ولی توای کشش ِ جانی ، آنها را ازاین محکومیت واسارت ، بسوی بینش گوهرخدائی و آزادیشان ، با رغبت گوهریشان میکشی . آنچه عرفان ، حق بیانش را دربرابر شریعت اسلام نداشت ، این تحول کشش ِ جان انسانی ، به خرد مدنیت ساز وقانونساز و اقتصادسازو اجتماع سازبود . ازاین رو این « کشش گوهری انسان که سرچشمه بینش مدنیت سازی » است ، درخود ، خاموش میماند و ما چنان گمان می بریم  که عرفان ، فقط روند درخود فرورفتن ومراقبت بوده ا ست .</p>
<p dir="rtl"><strong>انسان سیمرغی، میاندیشد </strong>: <a href="http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi">http://www.jamali.info/ketabha/andishidane_simorghi</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.jamali.info/alternate/060210_2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

